قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

درس دهم

مسأله اى كه در مورد توحيد عنوان شد، نصاب توحيد در اسلام بود و به اين مناسبت درباره «تدبير به اذن الله»؛ و «تشريع به اذن الله»؛ تا حدودى صحبت كرديم، موضوع بحث جلسه امروز اين است كه آيا اين توحيد در قرآن مورد استدلال قرار گرفته؛ يا قرآن به عنوان يك مطلب مسلمى كه مى بايست آن را پذيرفت و خود افراد موظف هستند كه دليلش را پيدا كنند به آن اشاره كرده است؟ جواب اين است كه در خود قرآن دليلهايى براى توحيد ذكر شده و اين دليل عيناً داراى اسلوب منطقى و مبتنى بر روش قياسى است كه در اين گونه موارد مى بايست از آن استفاده شود خداوند در سوره انبيا (آيه، 22) مى فرمايد: لو كان فيهما الهه الاّ الله لفسدتا؛ اگر در آسمان و زمين غير او (اللّه) خدايانى مى بود آسمان و زمين فاسد شده بودند. به خوبى روشن هست كه اين يك نوع استدلال است و معنايش اين است كه، مى بينيد آسمان و زمين فاسد نشده پس جز «الله»؛ هم خدايانى وجود ندارد و به اصطلاح منطقى، اين يك قياس استثنايى است. همانطور كه مى دانيد قياس به دو صورت تشكيل مى شود؛ قياس استثنايى و قياس اقترانى؛ در قياس استثنايى ملازمه اى بين دو چيز اظهار مى شود، بعد يكى از آن دو چيز اثبات مى شود و شكلهاى خاصى دارد كه در كتابهاى منطقى ذكر شده مثلاً مى گويند: اگر خورشيد طلوع كرده باشد روز موجود است؛ بعد مى گويند ولى روز موجود است؛ نتيجه مى گيرند كه، پس خورشيد طلوع كرده است. يا مى گويند ولى روز موجود نيست و نتيجه مى گيرند، پس خورشيد طلوع نكرده است اين مثال رايجى است كه در كتابهاى منطقى ذكر مى كنند اين جا هم يك ملازمه اى بين متعدد خدايان و فساد آسمان و زمين ذكر شده است: اگر خدايانى مى بودند، آسمان و زمين فاسد شده بودند مثل اين كه اگر خورشيد طلوع كند روز موجود است و ديگر مطلبى ذكر نشده كه حالا بالاخره آسمان و زمين چه شده اند و آيا خدايانى هستند يا نه باز به اصطلاح منطقى مى گويند: يك جزء قياس يا مضمر است يا مطوى؛ هر استدلالى معمولاً از دو مقدمه تشكيل مى شود؛ گاهى طورى است كه وقتى يك مقدمه را ذكر كردند آن مقدمه ديگر خود به خود به ذهن طرف مى آيد و احتياج به بيان ندارد و آن را ذكر نمى كنند و مى گويند آن مقدمه «مطوى»؛ است يعنى پيچيده شده است يا «مضر»؛ است يعنى در نيت هست اين جا هم استثناء در كلام ذكر نشده يعنى مى بايست گفته شود: ولى آسمان و زمين فاسد نشده اند (ولكن هما لم تفسدا) و نتيجه گرفته مى شود فليس فيهما اله غير اللّه ولى چون ديگر اينها روشن است و مى بينيد كه آسمان و زمين سر جايش باقى است؛ اين ديگر گفتن ندارد كه آسمان و زمين فاسد نشده است و بعد آن وقت نتيجه گرفته شود؛ چون نتيجه قبلاً به صورت مدعا ذكر شده به هر حال اين توضيحى بود براى اين كه ثابت شود اين استدلال، استدلالى است كاملاً منطقى و مبتنى به اصول و روش قياسى در منطق آنچه مهم است تبيين ملازمه است؛ يعنى اين بايد روشن شود كه منظور از اين كه اگر چند خدا مى بود آسمان و زمين فاسد مى شد يعنى چه؟ چه ملازمه اى هست؟ مقصود گوينده از ذكر اين ملازمه چيست؟ جان كلام در همين هست و الاّ اين معلوم هست كه جهان فاسد نشده و اين ملازمه اگر ثابت باشد نتيجه اش اين خواهد بود كه عالم بيش از يك خدا ندارد همه حرف در اين است كه اين ملازمه بر چه اساسى است؟ چگونه است كه اگر چند خدا مى بود عالم فاسد شده بود. مفسرين در توضيح اين ملازمه بيانات مختلفى دارند، مى توان گفت كه اين بيانات در چند سطح قرار مى گيرد: يك سطح ساده و تقريباً عاميانه دو سطح ديگر كه فنى و دقيق است؛ اما سطح عاميانه اين است كه براى اداره يك دستگاهى يا جامعه اى يا گروهى با تشكيلاتش نظم واحدى لازم است؛ نظام واحدى ضرورت دارد وگرنه آن دستگاه از هم مى باشد و بعضى وقتها مثال زده مى شود كه حتى اگر در محيط خانواده دو نفر بخواهند بطور مستقل حكمرانى كنند اين خانواده از هم مى پاشد؛ يك ده اگر بخواهد دو كدخدا داشته باشد اوضاع آن ده به هم مى خورد و آنوقت چگونه ممكن است عالمى به اين عظمت چند خداى حاكم داشته باشد كه امور اين عالم را اداره كنند.اين يك بيانى است عاميانه يعنى اين بيان از دقت منطقى برخوردار نيست ـ مى شود از نظر فنى در اين بيان مناقشه كرد ـ ولى دو بيان ديگر فنى و مبتنى بر اصول دقيق فلسفى است يكى از اينها بيانى است كه بعضى از مفسرين كه ذوق فلسفى داشته اند آن را انتخاب كرده اند؛ چون در كتابهاى فلسفى برهانى براى توحيد به نام برهان تمانع آورده مى شود، آن كسانى كه ذوق فلسفى داشته اند اين آيه را هم بر همان برهان تمانع تطبيق كرده اند و براى اين كه شكل دقيق منطقى آن روشن شود مقدماتى را ذكر كرده اند كه هر كدام از آنها يك اصلى از اصول فلسفى است و براى اين كه وقت خواهران و برادران گرفته نشود من از تبيين اين تعريف خوددارى مى كنم و دوستان را به جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئاليسم، بحث توحيد،پاورقى هاى مرحوم استاد شهيد مرتضى مطهرى رجوع مى دهم. نتيجه اى كه از برهان تمانع گرفته مى شود بطور اختصار اين است كه دو علت در پيدايش يك معلول، مستقلاً نمى توانند مؤثر باشند اگر شركت داشته باشند هر كدام سهمى از آن معلول را ايجاد مى كنند پس در واقع آن معلول مركّب از دو چيز است يك جزئش را يكى ايجاد مى كند و جزء ديگرش را ديگرى. مقدمات زيادى دارد كه حالا اگر بخواهم عرض كنم از آن روش خودمان و آن هدفى كه داريم دور مى شويم پس بر اساس آن مقدمات اين نتيجه گرفته مى شود كه عالم نمى تواند دو تا خدا داشته باشد. زيرا محال است عالم با دو موجودى كه واجب الوجود باشند تحقق پيدا كند و واجب الوجود بودن اقتضاء مى كند كه از هر جهت واجب الوجود باشند، واجب الوجود بالذات؛ واجب الوجود از تمام جهات ـ و براى فهم تفسيرش را به آنجا مراجعه بفرماييد ـ به اصطلاح طبق اين برهان يك تالى فاسدى در كلام ذكر شده است؛ در آن مثال معروف گفتيم اگر خورشيد طلوع كرده باشد، روز موجود است گاهى مى گوييم ولى خورشيد طلوع نكرده است ـ پس روز موجود نيست؛ گاهى مى گوييم ولى روز موجود نيست، پس خورشيد طلوع نكرده است؛ در اين قسم دوم مى گويند تالى فاسد است يعنى قضيه اول از دو جزء تشكيل شده كه يكى را مقدم و ديگرى را تالى مى گويند. اگر خورشيد طلوع كرده باشد به اين مقدم مى گويند؛ روز موجود است تالى مى شود، اگر تالى فاسد شد مقدم هم فاسد مى شود؛ يعنى اگر روز موجود نبود معلوم مى شود كه خورشيد هم طلوع نكرده است در اين برهان هم، تالى، فاسد است يعنى فرض اين كه تالى، فاسد شده باشد فرض دروغى است تالى، كه عبارت باشد از فساد عالم، اين تالى، فاسد است يعنى دروغ است و عالم فاسد نشده است و از اين فساد تالى، نتيجه گرفته مى شود فساد، مقدم؛ يعنى فرض تعدد خدايان هم دروغ است. بر اساس تقريرى كه در برهان تمانع ذكر مى شود تالى فاسد صدور و تحقق جهان است؛ يعنى از دو علت عالم واحد تحقق پيدا نمى كند و محال است از دو علت، معلول واحد تحقق پيدا كند يعنى اگر دو خدا مى بود عالمى تحقق پيدا نمى كرد اين مفاد برهان تمانع است. در آيه شريف مى بينيم تالى فاسد، تحقق نيافتن عالم نيست بلكه تالى فاسد، فاسد شدن عالم است؛ مى فرمايد: اگر چند خدا مى بود عالم فاسد شده بود ولى مى بينيد كه عالم فاسد نشده است و نمى فرمايد: اگر چند خدا مى بود عالم تحقق نمى يافت، فاسد شدن در جايى گفته مى شود كه يك چيزى باشد و بعد فاسد شود و وقتى مى گوييد خربزه فاسد شد آيا مى شود اصلاً خربزه اى در كار نباشد؟ بايد يك خربزه اى باشد و بعد فاسد شود آنوقت مى گويند «فَسَدَ»؛ قرآن مى فرمايد: اگر عالم خدايانى داشت فاسد شده بود و نمى گويد تحقق نمى يافت به وجود نمى آمد و حال آن كه برهان تمانعى كه فلاسفه ذكر كرده اند مفادش اين است؛ البته يك توضيحاتى داده اند و توجيهاتى كرده اند كه آنچه موجب عدم تحقق مى شد، ولى با ظاهر آيه چندان سازگار نيست اين است كه به نظر مى رسد مفاد اين برهان غير از برهان تمانعى است كه فلاسفه اقامه كرده اند و آن يك برهان ديگرى است كه براى توحيد اقامه شده است تقريرش هم همان است كه عرض كردم به جلد پنجم اصول فلسفه نگاه كنيد، بهترين بيانى كه براى برهان تمانع ارائه مى شود ايشان در آن جا ذكر كرده اند ولى عرض من اين است كه مفاد اين برهان با ظاهر آيه كاملاً مطابقت نمى كند چون مفاد برهان اين است كه اگر چند خدا مى بود عالم به وجود نمى آمد و آيه مى فرمايد كه اگر چند خدا بود عالم فاسد شده بود يعنى علم موجود فاسد شده بود اين دو تا دقيقاً عين هم نيستند به اين جهت است كه اين تقرير هم بااين كه تقرير متينى است و فى حد نفسه يك برهان فلسفى است وى از نظر تطبيق با آيه چندان سازگار نيست و ما اين تقرير را براى اين آيه نمى پسنديم و تقرير سومى هم مى توان براى برهان توحيد كه در اين آيه ذكر شده است ذكر كرد. اين تقرير احتياج به توضيح مقدماتى دارد، مقدمه اى كه ما در اين جا روى آن تكيه مى كنيم اين است كه، اين جهان، از زمين گرفته تا آسمان و تمام پديده هايش داراى نظام واحدى است؛ بعد اين را توضيح مى دهيم كه نظام واحد يعنى چه؟ در برهان تمانع فلاسفه، اصرار شد در اين كه براى جهان وحدت، اثبات بشود يعنى خود جهان موجود واحدى است ما در اين برهان تكيه مى كنيم روى اين معنا كه جهان داراى نظام واحد است يعنى وحدت نظام لازمه اش وحدت وجود جهان نيست؛ ممكن است تعدد در موجودى باشد اما نظام حاكم بر او نظام واحدى باشد ما به همين اندازه كه اثبات مى كنيم جهان داراى نظام واحد است اكتفا مى كنيم، احتياجى نداريم كه ما در تقرير اين برهان اثبات بكنيم كه عالم واحد است اگر تعدد هم داشته باشد باز اين برهان جاى خود را دارد و فقط بايد اثبات شود كه عالم داراى نظام واحد است حالا منظور از نظام واحد چيست؟ آن نظام واحد كه منظور ماست اين است كه اجزاء اين عالم اگر عالم را يك واحد بدانيم داراى اجزايى خواهد بود و اگر عالم را متعدد بدانيم، يعنى مركب از سيستمهاى مستقل بدانيم كه هر يك از اين سيستمها داراى يك وجود مستقل باشند و رابطه ارگانيك و عضوى با هم نداشته باشند حتى در اين صورت هم نمى شود وحدت نظام را انكار كرد؛ يعنى اين عالمى كه ما مى شناسيم طورى ساخته شده كه موجودات آن از هم گسسته و منعزل و مستقل نيستند اين جور نيست كه در اين عالم من براى خودم يك وجودى داشته باشم كه هيچ ارتباطى با پديده هاى گذشته نداشته باشد يا موجودات همزمان هم، رابطه اى با موجودات آينده نداشته باشد. فرض كنيد مانند دانه هاى برنجى كه در يك كيسه گنجانيده مى شود و هيچ كدام از اينها ربطى با هم ندارند، فقط در كنار هم قرار گرفته اند اين عالم اين جورى نيست. يكى، يكى اجزاى اين عالم را بررسى كنيد؛ احتياج به مطالعه دقيق علمى هم ندارد و يك نظر سطحى كافى است؛ آن بوته گلى كه در گلدان گذاشته شده نگاه كنيد آن درختى كه در باغچه تان هست، آن بچه اى كه در گهواره هست و همه چيزهايى كه دور و برتان هست نگاه كنيد و ببينيد كه اينها چگونه به وجود مى آيند الان اين بوته گل بدون اين كه شما به آن آب بدهيد سبز خواهد ماند يا نه؟ پس بقاى اين بوته گل به آبى است كه شما به او مى دهيد و بدون آب نمى تواند دوام بياورد و يا بدون آن تخمى كه كاشته شده يا نشايى كه غرس شد اين گل به وجود مى آمد؟ نه قبلاً يك تخمى بود كه شما بايد اين تخم را مى كاشتيد تا اين گل سبز شود پس با پديده قبلى هم ارتباط دارد و گسسته از پديده قبلى نيست؛ خود اين گل از هوا استفاده مى كند يا از اكسيژن هوا و يا از گازهاى ديگرى كه در هوا موجود است و اگر اينها نباشد اين گل نمى تواند به وجود خودش ادامه دهد و به نوبه خود نيز در تغيير هوا مؤثر است يعنى نسبت گازها را تغيير مى دهد. اگر اكسيژن مى گيرد نسبت اكسيژن كم مى شود و اگر گازهاى ديگرى را مى گيرد نسبت اكسيژن بالا مى رود. پس باز با هواى مجاورش نيز در ارتباط است و نه هوا مستقل از اين بوته گل هست و نه اين گل مستقل از هواست. برويم سراغ حيوانات؛ آن جوجه اى كه در كنار حياط از تخم بيرون آمده و شما داريد آن را تماشا مى كنيد آيا اين جوجه بدون آن مادر و بدون آن تخم به وجود مى آمد؟ الان كه دارد زندگى مى كند و در حياط راه مى رود با چيزهاى اطراف خود ارتباط فعل و انفعال و تفاعل دارد يا ندارد؟ باز هم از هوا تنفس مى كند، غذا مى خورد و بالاخره به نوبه خود در محيطش اثر مى گذارد و همين باعث مى شود كه تخمى بگذارد و جوجه هاى آينده از او به وجود بيايند. پس هم با موجودهاى همزمان ارتباط و فعل و انفعال دارد و هم با موجودات گذشته و هم با موجودات آينده؛ حتى سراغ موجودات بى جان برويد فعل و انفعالات فيزيكى و شيميايى كه در جهان موجودات بى جان تحقق پيدا مى كند، وقتى كه شما دقت مى كنيد مى بينيد كه هر پديده اى در اثر فعل و انفعال پديده قبلى به وجود آمده است و به نوبه خودش در پديده هاى همزمان، اثر مى گذارد و ماده پيدايش پديده هاى بعدى مى شود. اين يك نظامى است كه بر اين جهان حكم فرماست، نظام هميشگى و تفاعل، تأثير و تأثر و اين چيزى است كه هيچ احتياج به برهان فلسفى ندارد كه ما بگوييم عالم از نظر نظام واحد است و هر كس به اندازه معلوماتش مى تواند اين نوع ارتباط، همبستگى، پيوستگى و وحدت نظام را بشناسد البته هر چه معلومات دقيق تر مى شود به عمق اين ارتباط بيشتر پى مى بريم و الاّ با نظر سطحى هم مى توانيم تا حدود زيادى اين را هم درك كنيم حالا اگر كسى بگويد كه در اين جهان سيستمهاى مختلفى هست كه هر كدامشان در داخلشان با هم ارتباط عضوى دارد ولى هر سيستمى با سيستم ديگر اين گونه ارتباط ندارد، فرضيه اى است در فرضيه سيستمها، كه فعلاً كارى با آن نداريم ولى به هر حال هر قدر هم اين سيستمها را از هم مستقل بدانيم باز مى بينيم كه چنين روابطى با هم دارند و در يك سيستم كلى تر مى گنجد، يعنى فرض، سيستمهاى جزيى ما نيست كه همه آنها اندامهاى يك سيستم كلى باشند و آن سيستم كلى همانست كه تمام پديده هاى اين جهان را مشمول قانون تأثير و تأثر از يكديگر مى كند، اين مطلب روشنى است كه هر كسى به اندازه فهم و معلوماتش مى تواند به سادگى آن را بپذيرد. خوب حالا سؤال اين است كه اگر ما فرض كنيم هر يك از اين سيستمهايى كه در اين عالم وجود دارد، يك خدا داشته باشد، ـ خدا يعنى چه؟ خدا يعنى يك كسى كه وجود اين مخلوق از او است و تمام نيازمندى هاى اين مخلوق به وسيله آن خدا تأمين مى شود، خدا يعنى اين ـ مخصوصاً با آن معنايى كه در توحيد اسلامى ذكر كرديم، كه توحيد در خالقيت كافى نيست و توحيد در ربوبيت هم بايد باشد پس خدايى كه ما ـ به عنوان يك مسلمان ـ مى گوييم، كسى است كه مخلوقى را آفريده، هستى اين مخلوق به دست اوست و نيازمندى هاى اين مخلوق از او تأمين مى شود و اين مى شود خدا. اما اگر غير از اين بود، براى تأمين نيازمنديهايش بايد دست به يكى ديگر دراز كند پس اين ديگر خدايش نيست اگر او خداى اين موجود است بايد تمام نيازمندى هاى او را تأمين كند. چون اين وجودش در دست اين خداست و اين مخلوق، قائم به اوست و معنا ندارد كه بگوييم خدايى هست و موجودى را خلق كرده كه اين موجود نيازمنديهايش به وسيله اين خدا تأمين نمى شود و بايد يك خداى ديگر نيازمنديهاى او را تأمين كند و اين فرض، فرض نامعقولى است؛ يعنى چنين فرضى، فرض خدا نيست، اگر باشد خدا بنابراين هستى اين مخلوق از اوست و در دست اوست و او تدبيركننده، رشد دهنده و به كمال رساننده آن موجود است، اگر سيستمهايى كه در اين جهان موجود است هر كدام يك خدايى داشت معنايش اين است كه خود آن خدا بايد اين سيستم را به وجود بياورد بدون احتياج به چيز ديگرى چون او خداى آن مخلوق است و خداى او بودن يعنى اين كه اين خدا اين را بوجود مى آورد؛ خالق اوست. اين سيستمى كه در دست اين خداست همه چيزش از خداست؛ يك سيستمى است كه در داخل خودش مكتفى بالذات است (كه طبق اصطلاح شايعى كه از نظر ادبى صحيح نيست خودكفا است)؛ به ماوراى اين سيستم و به ماوراى خداى خودش احتياجى ندارد، فرض خدا و خلق اين است اگر خدا موجودى را خلق مى كند تمام هستى اين مخلوق در دست اوست و تمام نيازمندى هايش به دست خود او و يا به دست مخلوقاتى كه او مى آفريند تأمين مى شود. حالا اگر فرض كنيم كه عالم چند خدا داشته باشد بايد چند تا سيستم باشند كه هر كدام مكتفى بالذات (خودكفا) باشد. خودكفا باشد و احتياجى به ماوراى خودش نداشته باشد اگر عالم انسان يك خدا، عالم حيوانات هم يك خدا، عالم گياهان هم يك خدا، عالم جمادات هم يك خدا داشته باشد ـ فرض كنيم ـ لازمه اش اين است كه عالم انسانى به خداى خودش نيازمند باشد و آنچه او آفريده است؛ ديگر به آفريدگان يك خداى ديگرى نبايد كارى داشته باشد. آن يك سيستم مستقل و جدايى است يعنى نبايد از هوايى كه خداى ديگر آفريده و در حيطه تصرف اوست، او استفاده كند و آن ملك آن خداست و در دست اوست و اين نبايد نيازى به ماوراى خودش و سيستمش داشته باشد و تمام ارتباط وجوديش با خداى خودش هست و چيزهايى كه او اقرار داده است بين او و خداى خودش واسطه هست اما عرضاً به سيستم ديگرى نبايد احتياج داشته باشد اگر چنين عالمى فرض كنيم كه اين جور سيستمهاى منعزل، گسسته اى در آن وجود دارد آيا اين عالم قابل دوام است؟ فرض كنيد ما آفريده شده ايم و يك خدايى، خودش ما را جدا خلق كرده و هيچ كارى با خداى زمين و آسمان و هوا و اينها ندارد حالا فرض كرديم كه ما را خلق كرد مايى كه اين گونه به وجود آمديم، مى توانيم بدون هوا زندگى كنيم؟ مى توانيم بدون آب زندگى كنيم؟ و فرض كرديم كه اين موجودات مال خدا و سيستم ديگرى است كه از ما جداست و اگر ما مى توانستيم جدا زندگى كنيم و احتياجى به آن خدا و آفريده هايش نداشتيم، بله، مى شود گفت كه يك خدايى داريم و يك مخلوقى و آن هم يك خدايى دارد و يك مخلوقى. اما عالم اين طورى نيست مى بينيم هيچ موجودى و هيچ سيستمى بدون ارتباط با موجودات ديگر تحقق پيدا نمى كند و اگر هم تحقق پيدا كند؛ دوام ندارد؛ اگر هم فرض بكنيم كه اين خدا انسان را بدون ماده اى، خاكى و بدون نطفه اى به وجود آورد، اين انسان بايد تنفس كند و بايد غذا بخورد، از آب، از غذ،ا از گياه، از گوشت حيوانات بايد استفاده كند و اگر استفاده نكند مى ميرد: لو كان فيهما الهه الاّ الله لفسدتا[1]؛ اگر فرض مى كرديم كه اين عالم سيستم هايى است كه هر كدام خدايى دارد، نظام اين عالم از هم مى پاشيد، از بين مى رفت، دوام نمى آورد؛ چون مى بينيم اين موجودات بدون احتياج به موجودات ديگر تحقق پيدا نمى كنند و نمى توانند ادامه وجود بدهند و فاسد مى شدند و از بين مى رفتند، پس اين وحدتى كه در عالم حكم فرماست ـ از نظر نظام ـ مشهود است و همه مى توانند اين را درك بكنند البته سطح دركش فرق مى كند، ولى همه اين را درك مى كنند كه اجزاى اين عالم به هم پيوسته و همبسته است و گسسته از يكديگر نيست و يك نظام واحدى به كل جهان حكومت مى كند و اين حاكى از آن است كه آن كسى كه اين جهان را در دست دارد، دست واحدى است كه همه اينها را به هم مربوط مى كند و مى چرخاند، اگر دستهاى مستقلى بود كه هر كدام مى خواستند مستقلاً اين عالم را اداره كنند، آنچنان كه مقتضى ربوبيت هست ـ كه ربّ كسى است كه مربوب خودش را به دست خودش پرورش مى دهد و به طور مستقل اداره مى كند، اگر چنين چيزى بود ـ اين عالم متلاشى مى شد پس چون مى بينيم كه اين نظام واحد برقرار است و فسادى در اين عالم پديد نمى آيد يعنى نابود نمى شود ـ نه اين كه به وجود نمى آيد و ما كه نبوديم ببينيم كه چگونه به وجود آمده، اما همينى كه موجود است مى بينيم از بين نمى رود ـ پس معلوم است كه آن كسى كه اختياردار اين جهان است و اين عالم را تدبير مى كند، پرورش مى دهد و همه را به هم مربوط ساخته است واحدى است كه نظام واحدى را به وجود آورده است. اين تقريرى است كه به نظر مى رسد، البته اين تقرير مال بنده نيست بلكه اصلش از آن علامه طباطبايى (رضوان الله عليه) است؛ شايد شكل بيانش يك مقداى فرق داشته باشد ولى اصل مطلب مال ايشان است و به نظر مى رسد كه اين تقرير هم با مفاد آيه سازگارتر است چون تالى فاسد در آيه فاسد است نه وجود و نه عدم وجود همان طور كه تقريرش را عرض كردم و يك امتياز ديگر هم دارد و آن اين است كه برهان تمانعى كه فلاسفه اقامه كرده اند حداكثر اثبات مى كند كه دو تا خالق و ايجادكننده نيست يا بيشتر؛ يعنى فقط توحيد واجب الوجود و حداكثر خالقيت را مى تواند اثبات كند، مى گويد اگر عالم دو خدا ـ و به اصطلاح فلسفى ـ و دو علت هستى بخش داشت، به وجود نمى آمد چون اجتماع دو علت تام معلولِ واحد محال است و معلول واحد از دو علت تام به وجود نمى آيد؛ يعنى دو خدا نمى توانند اين عالم را بيافرينند يك عالم دست يك خدا مى خواهد اگر دست دو خدا بود بايد دو تا عالم باشد پس نتيجه اش وحدت خالق است فقط، اما اين برهان علاوه بر وحدت خالقيت، وحدت ربوبيت را هم اثبات مى كند نه تنها اصل آفرينشش از دو خدا نيست، تدبير اين جهان هم به دست دو خدا نيست.
طبق اين تقرير تكيه روى تدبير اين جهان است؛ روى نظام جهان تكيه شده است پس معلوم مى شود كه مدبر و ربّ واحدى دارد، يعنى علاوه بر توحيد در وجوب وجود و خالقيت، توحيد در ربوبيت و توحيد در الوهيت هم بود؛ يعنى خداى يكتايى ما مى خواهيم؛ يعنى جز الله خالقى و ربّى و معبودى هم نيست.
مدعاى اسلام اين است از اين رو مى فرمايد: لو كان فيهما الهه و نمى فرمايد: لو كان فيهما خالقون الاّ الله يا لو كان فيهما ارباب الاّ الله. آنها هنوز حد نصاب توحيد اسلامى نيست بايد برسد به اله؛ از اين بيان تا حالا فقط وحدت در ربوبيت اثبات شد، الوهيت را چگونه و از كجا به دست آوريم و از كجا استفاده كنيم كه هيچ كس هم، جز الله سزاوار پرستش نيست؟ تا حالا اثبات شد كه كسى جز او ربّ جهان نيست؛ چنانكه خالقى هم جز او نيست اما ما براى اين كه توحيدمان به حد نصاب برسد بايد ثابت كنيم كه هيچ كس جز او سزاوار پرستش هم نيست؛ اين را از كجا بايد اثبات كنيم؟ در بيانات گذشته كه رابطه ربوبيت و الوهيت را عرض كرديم، اشاره كرديم و روشن شد كه كسى سزاوار پرستش است كه مالك امورى از امور پرستشگر باشد؛ كسى كه مى خواهد پرستش كند، بندگى كند بايد معتقد باشد كه آن معبود او آقايى است، مالك اوست تا در مقام عمل بنده بودن خود را به منصه ظهور برساند؛ ابراز كند و بنده بودن خودش را اعتراف كند سر به خاك بسايد؛ اظهار عجز و ذلت در پيشگاه او كند پس او بايد عزيز و مالك و آقا باشد تا انسان در مقابل او بنده باشد تا آن وقت بنده بودن خودش را در شكل عبادت اظهار كند پس اعتقاد به الوهيت در بردارنده اعتقاد به ربوبيت است؛ ما اگر بخواهيم بحق، كسى را پرستش كنيم بايد معتقد باشيم كه رب ماست و جز رب كسى سزاوار پرستش نيست؛ وقتى ربوبيت الهى ثابت شد كه جهان و انسان جز الله ربّى ندارد طبعاً ثابت مى شود كه كسى جز او هم سزاوار پرستش نيست. چون اگر كس ديگرى بخواهد مورد پرستش قرار بگيرد بايد ربوبيت داشته باشد و جز الله كسى ربوبيت ندارد پس جز او هم، كسى شايسته پرستش نيست، اين جاست كه حد نصاب توحيد اسلامى «لا اله الاّ الله»؛ ثابت مى شود؟ اين تقريرى براى استفاده حد نصاب توحيد اسلامى از اين آيه شريفه بود آيات ديگرى هم در قرآن هست كه هر كدام با يك لحن خاصى توحيد را اثبات مى نمايد براى نمونه يكى از روشن ترين آياتى كه توحيد را اثبات مى كند. آيه 163 و 164 از سوره بقره است: و الهكم اله واحد لا اله الاّ هو الرحمن الرحيم اين آيه 163 است و در اين آيه مدعا ذكر شده است؛ گو اين كه بعضى ها گفته اند كه اشاره اى به برهان هم دارد ولى حالا بنده نمى خواهم روى اين جهت تكيه كنم؛ آنچه مسلم هست در اين آيه مدعاى توحيد ذكر شده است؛ يعنى قرآن مى گويد ادعاى من اين است كه شما جز الله ـ كه اله واحد هست ـ الهى نداريد: الهكم اله واحد؛ معبود شما معبودى است يگانه: لا اله الاّ هو؛ تأكيد همان مطلب است؛ وقتى معبود شما اوست ديگر معبودى غير از او نيست: لا اله الاّ هو، الرحمن الرحيم؛ او كه هم بخشاينده است و هم مهربان، حال مناسبت ذكر رحمن و رحيم در اين جا چيست؟ نكته هاى دقيق تفسيرى دارد كه الان نمى خواهيم به آن بپردازيم؛ مى شود گفت كه رحمانيت بيشتر جنبه ايجاد و ربوبيت تكوينى دارد و رحيم مربوط به رشد و تكامل معنوى انسان است كه در سايه ربوبيت تشريعى حاصل مى شود؛ در اين جا مدعا ذكر شده است كه اله و معبود يكى است و جز او الهى نيست و هم اوست كه رحمان و بخشاينده همه هستى است و هم اوست كه رحيم و مهربان است و كسانى را كه در راه بندگى او قدم بردارند به كمال لايق خود و به سعادت شايسته اى آنها را مى رساند؛ اين مدعا آيه بعد(164): انّ فى خلق السموات والارض و اختلاف الليل والنهار والفلك التى تجرى فى البحر بما ينفع الناس و ما نزل الله من السّماء من ماء و احيا به الارض بعد موتها و بث فيها من كلّ دابه و تصريف الرياح والسحاب مسخر بين السماء والارض لايات لقوم يعقلون، بعد ازاين كه اين مدعا را ذكر كرد، مى فرمايد: در مجموعه اين پديده ها اگر بينديشيد خواهيد ديد كه در اين ها نشانه هايى است براى اين مدعايى كه گفتيم، در صورتى كه مردمى اهل انديشه و درك باشند. ترجمه تحت اللفظى اين آيه اين است كه: در آفرينش آسمان و زمين و در كشتى كه در دريا حركت مى كند و آن چه به نفع مردم هست با خودش حمل مى كند، ـ يعنى مثلاً مال التجاره ـ و همچنين در آبى كه خدا از آسمان نازل مى كند و زمين مرده را به وسيله آن زنده مى كند و گياه در آن مى روياند و بهوسيله همين چون بنده هايى در روى زمين پراكنده و همچنين به حركت درآوردن بادها و پيدايش ابرهايى كه بين آسمان و زمين قرار گرفته، همه اينها نشانه هايى است براى توحيد خدا، فقط اشاره اى مى كنم به كيفيت استدلال از اين آيه، آقايان مى توانند به تفسير الميزان در ذيل اين آيه مراجعه بفرمايند؛ آن جا بيانات مفصلى ذكر شده است. آنچه به نظر مى آيد و در تقرير اين استدلال روشن تر است اين است كه وقتى شما در كل اين جهان نگاه مى كنيد، آسمانى، زمينى، ماهى و خورشيدى است و وقتى يك نظامى پشت سر هم، در اثر گردش زمين، روز و شب پديد مى آيد. اما پديد آمدن اين روز و شب بى ارتباط با خورشيد نيست اگر هزارى زمين به دور خورشيد مى چرخيد و خورشيدى نبود روزى به وجود نمى آمد باز اين نظام از مجموع پديده هاى جوى گرفته تا ارضى طورى هست كه با هم ارتباط دارد. اين حركتها موجب تابش خورشيد به درياها مى شود از درياها ابر بلند مى شود باز تحت تأثير عوامل طبيعى، ابر تبديل به باران مى شود و باران روى زمين قطره قطره مى بارد و باعث اين مى شود كه گياهان در روى زمين برويند؛ حيوانات به وجود بيايند همه اينها پديده هايى هستند به هم مربوط؛ نه آسمانش از زمين جداست و نه زمينش از آسمان جدا. پديده هاى زمينى هم نسبت به هم همين حال را دارند از مجموع مطالعه اى كه شما در مجموع اين پديده ها مى كنيد مى بينيد يك نظامى است منسجم، هماهنگ، همه به هم پيوسته و مربوط و در هر جايى شما بينديشيد آثار وحدت و انسجام و نظم را خواهيد ديد. پس چنين جهانى نمى تواند چند تا خدا يا چند تا آفريننده و يا چند تا اداره كننده داشته باشد چون پديده هايش در پيدايش، به هم مربوط است؛ آفريننده انسان همان كسى است كه خاك را آفريده و پدر و مادر را آفريده و نطفه را آفريده در نتيجه انسان را آفريده و نمى شود بگويند كه خاكش از كسى ديگر است و پدر و مادرش از كس ديگر و اين نوزاد را يك خداى ديگر آفريده. اين يك نظام به هم پيوسته است؛ نمى شود بگوييد كه خورشيد را يك كسى آفريده اما آب را يك كس ديگرى از آسمان نازل مى كند؛ مگر نازل كردن آب چيست؟ همين است كه خورشيد به دريا بتابد و آب دريا بخار بشود و بلند شود تا برسد به سطح زمين، در جاى خنكى، در شرايط خاصى تبديل به آب مى شود، مگر پيدايش باران چيزى غير از اين است؟ مگر اين در اثر تأثير خورشيد و ساير عوامل نيست؟ پس همان كسى كه اين خورشيد و اين عوامل را آفريده، همان كسى است كه اين آب را از آسمان فرود مى آورد؛ يك نظام است و نمى توان گفت كه خداى خورشيد يك خداست و خداى باران يك خداى ديگرى است. همان كسى كه باد را به حركت درمى آورد، كشتى شما را هم روى دريا به حركت درمى آورد، مخصوصاً كشتى هاى بادى كه در آن زمان بوده است حالا كشتى هاى ديگر هم عوامل ديگرى است بالاخره قوانين طبيعت هست كه از آن استفاده مى شود و همه اختراعات و مصنوعات بشرى ساخته مى شود اين ها را خدا قرار داده و اين روابط را او برقرار كرده است همان كسى كه آن ماده اش را آفريده و انسانش را آفريده، هواپيمايش را آفريده، آن كسى كه آن فلز را آفريده كه هواپيما از آن فلز ساخته شود و آن مغز را آفريده كه بتواند اين فلز را به اين شكل دربياورد همان است كه هواپيما را آفريده همه جهان آفريده خداست يا مستقيماً و بىواسطه و يا باواسطه كسان ديگر، كشتى را خدا آفريده و هواپيما را هم خدا آفريده؛ اما بهوسيله اين مغز كه شما و عناصر طبيعت و قوانين طبيعت، نمى شود بگويند آفريننده هواپيما كسى است غير از آن كسى كه انسان را آفريده؛ يا عناصر طبيعت را آفريده چون اين هواپيما بدون اين مغز انسان و آن عناصر طبيعت ساخته نمى شود؛ يك نظام است؛ بنابر اين دقت در پديده هاى جهان شما را رهنمون مى كند به اين كه جهان خداى يكتايى دارد.

والحمدلله اول و آخر


[1]- انبيا، 22.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org