قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

درس پانزدهم _ اصل عليت در قرآن

دنباله بحث توحيد به اين جا رسيد كه تمام پديده هاى هستى بستگى به خدا و اراده خدا دارد و هيچ موجودى در هيچ زمانى و در هيچ مكانى و در هيچ جهتى از جهات، وجودش از خدا بى نياز نيست. در اين جا ممكن است اين سؤال مطرح شود كه اگر دامنه توحيد افعالى چنين گسترده است كه تمام پديده ها را با تمام ابعاد و شوؤن در بر مى گيرد، معنايش اين است كه هيچ عامل و علت ديگرى موثر در پيدايش چيزى نباشد زيرا معناى توحيد افعالى ـ با اين وسعت ـ اين است كه همه كارى را خدا انجام مى دهد. و موثر حقيقى اوست؛ لازمه اين تاثير نفى موثريت و عليت از چيزهاى ديگرست از اين رو مى توانيم مسأله اى را تحت عنوان رابطه اصل عليت با توحيد افعالى مطرح كنيم، براى اينكه اين مسأله درست روشن شود اول توضيحى درباره مفهوم علت و عليت و اصل عليت عرض مى كنم. علت معمولاً در زبان عرفى به معنايى گفته مى شود كه هدف و مقصد فاعل را نشان مى دهد و به اصطلاح در عرف علت را به علت غايى اطلاق مى كنند؛ مى گويند علت اين كه اين كار را انجام دادى چه بود، يعنى انگيزه تو چه بود؟ هدف تو از اين كار چه بود؟ و در اصطلاح معقول و فلسفه علت معنايى خيلى وسيع تر از اين دارد؛ در خود فلسفه هم علت دو تا اصطلاح دارد و چند نوع عليت ثابت شده. اما دو اصطلاحى كه در فلسفه هست ـ اين دو اصطلاح ـ نسبتشان عموم و خصوص است؛ يعنى يك اصطلاح عام تر است و يك اصطلاح خاص. علت به معناى عامش به چيزى گفته مى شود كه چيز ديگرى بر او توقف دارد حالا هر نوع چيزى كه مى خواهد باشد و هر نحو توقفى مى خواهد داشته باشد. نوشتن نامه به شخص نويسنده توقف دارد تا نويسنده نباشد نامه نوشته نمى شود؛ پس نويسنده علت است. نويسنده مى بايست دست داشته باشد پس دست نويسنده هم علت است؛ غير از شخص انديشنده نويسنده، كه شخصيت روحى و فكرى اوست بايد ابزار جسمانى هم داشته باشد؛ مثلاً با دست بنويسد، دست نويسنده مى بايست سالم باشد عضلات و اعصابش بايد سالم باشد اينها هم شرط نويسندگى است به اينها هم علت گفته مى شود. علاوه بر اينها نويسنده احتياج به كاغذ و مركب و قلم نيز دارد به هر يك از اينها هم باز علت گفته مى شود به خاطر اين كه (بدون قلم، كاغذ، مركب و ... نمى توان نوشت و نوشتن بر همه اينها توقف دارد. پس هر يك از اينها ـ به اين اصطلاح عام ـ علت است. البته مى بينيم در اصطلاح خاص و حتى در عرف به اين چيزها علت نمى گويند اما اين اصطلاح فلسفى است هر چيزى كه جلو ديگرى بر او متوقف باشد به اين مى گويند علت پس از لحاظ فلسفى كاغذ و قلم و مركب و همه اينها اجزاى علتِ نوشتن هستند و اين اصطلاح عام است و مساويست با اين كه هر چيزى بر چيز ديگر متوقف باشد و يك اصطلاح خاصى داريم و آن به معناى فاعل است؛ يعنى آن موجودى كه موجود ديگرى را پديد مى آورد ولو اين كه متوقف بر چيزهاى ديگر هم هست اما پديد آوردنده يكى از اينهاست چنانكه در مثال نوشتن نويسنده شخصى است، گو اين كه نويسنده احتياج به كاغذ و قلم و مركب هم دارد ولى آنها در اصطلاح علت ناميده نمى شوند. چون آنها نمى نويسند.
در اين جا علت مساويست با فاعل؛ اين اصطلاح خاصى است طبق اصطلاح قبلى هم، علت شامل فاعل مى شد اما مختص به فاعل نبود طبق اين اصطلاح علت مختص به فاعل است اينها توضيح مفهوم علت است. عليت هم مصدر جعلى است از علت؛ يعنى علت بودن اصل عليت؛ يعنى اصل موثر بودن چيزى در پيدايش چيز ديگرى به معناى عامش و يا فاعل داشتن يك پديده به معناى خاصش. حالا مسأله اين است كه آيا قرآن اصل عليت را قبول دارد؟ و اگر قبول دارد رابطه اصل عليت با توحيد افعالى چه مى شود؟ آيا مى شود هم توحيد افعالى را پذيرفت و هم اصل عليت را؟ يا مى بايست يكى از اينها را پذيرفت و ديگرى را رد كرد؟ اگر اصل عليت را به معناى عامش در نظر بگيريم يعنى مطلق چيزى كه بر او چيز ديگرى توقف داشته باشد. بايد انواع علتهايى كه در جهان هستى هست آنها را بررسى كنيم و ببينيم آيا قرآن همه اينها را مى پذيرد يا نه؟ عرض مى كنيم علت به معناى اين كه پديده ها فاعل داشته باشد نه تنها مورد پذيرش قرآن هست بلكه اصل توحيد افعالى مبتنى بر همين است و براهين وجود خدا مبتنى بر اصل عليت است. برهان معروفى كه براى وجود خدا ذكر مى شود گاهى به عنوان برهان علت العلل مطرح مى شود پس اين برهان مبتنى است بر پذيرفتن عليت و وقتى خدا فاعل حقيقى همه افعال و ايجاد كننده همه پديده هاست، يعنى همه پديده ها به او نيازمند هستند. باين معنا كه عين توحيد افعالى است و هيچ منافاتى ندارد با توحيد. اما به معناى عامش كه انواع فاعل ها و انواع ديگر علت ها باشد منحصر به علت فاعلى آن هم اين جور علت هستى بخش نباشد مثل عليت بنابر اين ساختمان -نويسنده براى نوشته علتهاى طبيعى براى پيدايش موجودات طبيعى. آب و هوا براى پيدايش گياهان مثلاً اينها چطور؟ آيا مورد قبول قرآن است يا نه؟ عرض كنيم كه قرآن نه تنها همه اين انواع عليت را كه ما مى شناسيم پذيرفته، بلكه انواع ديگرى از علل را هم اثبات كرده كه ما با آنها آشنا نيستيم. در حقيقت اصل عليت به وسيع ترين شكل مورد قبول قرآن است. حتى بيش از آن اندازه اى كه ما رابطه عليت بين پديده هاى هستى قائليم، خداوند انواع ديگرى از تاثير و عليت را در قرآن اثبات فرموده كه اگر راهنمايى قرآن نبود خود ما به آنها دست پيدا نمى كرديم و نمى فهميديم. براى اثبات اين مطلب بايد نمونه هايى از آيات قرآن كريم عرض بكنيم. بايد دست كم در مورد هر نوع عليت كه در قرآن مطرح فرموده يك آيه را ما عرض بكنيم. طبعاً بايد برادران و خواهران ـ تعدادى از آيات را در اين باره يادداشت فرماييد و روى آن تامل فرماييد تا كاملاً اين مسأله برايشان روشن شود و بعد هم بتوانند براى ديگران تبيين كنند از انواع علت هايى كه در قرآن ذكر شده يكى عليتى است كه در اصطلاح فلسفى به آن عليت مادى مى گويند. منظور از عليت مادى در اين اصطلاح فلسفى اين است كه همه پديده هاى اين جهان معمولاً از تبديل يافتن پديده ديگرى به وجود مى آيند؛ يعنى هر موجودى كه شما در اين عالم تصور كنيد قبلاً چيز ديگرى بوده كه در اثر تغيير و تحول تبديل به چيز جديدى شده؛ كم كم به خاك تبديل شده، بعد خاك تبديل مى شود به گياه، گياه تبديل مى شود به حيوان گوشت حيوان توسط انسان خورده مى شود و آن تبديل مى شود به انسان. اين بدن ما قبلاً از موجودات ديگرى بوده؛ قسمتى از آن، گوشت حيوانات قبلى بوده، قسمتى از آن گياهان خوردنى بوده، بعضى از آنها مواد معدنى قبلى بوده، شما در عالم دست روى هر پديده اى بگذاريد قبلاً چيز ديگرى بوده است. آن چيز قبلى كه الان به اين صورت در آمده در اصطلاح فلسفى به آن علت مادى گويند كه بخشى از آن شى قبلى حالا موجود است؛ بخشى، كه مى گوييم باز بهمان معناى خاص فلسفى است بهمان معنا كه مى گوييم آن شى قبلى تبديل به اين شى شده يك نحو اتحادى بين شى قبلى و بعدى موجود است كه مى گوييم به اين، همان است كه ديروز گياه بود يك اين همانى و اتحادى بين موجودات فعلى و پديده هاى قبلى هست، پس به پديده قبلى از آن جهت كه پديده بعدى بر آن متوقف است علت مى گوييم اين چطور علتى است؟ علت مادى؛ يعنى خود آن پديده قبلى متحد شود با پديده بعدى در ضمن او يك نوع اتحادى وجود دارد همان است كه ديروز غذا بود و امروز انسان است اين «همانى»؛ خاصيت علت مادى است آيا اين مورد قبول قرآن است؟ بله، قرآن مكرر درباره پديده ها مى فرمايد ما اين پديده ها را تبديل به پديده ديگر كرديم يا اين پديده را از فلان چيز آفريديم، اين معنايش اين است كه آن چيز، علت مادى اين چيز است. نمونه هاى زيادى دارد. در چند مورد يك نمونه روشنى عرض مى كنم.
اين آسمان كه امروز ما به شكل مختلفى مى بينيم. از نظر قرآن مسبوق هست به پديده اى به نام «دخان»؛ كه شايد بشود گفت اين دخان حكايت مى كند از همان مفهومى كه ما در علم به او گاز مى گوييم؛ يعنى نظر اين است كه تمام اين جهان يك روزى به شكل گاز بوده و آيه شريف مى فرمايد: ثم استوى الى السماء و هى دخان1؛ پس معلوم مى شود از نظر قرآن ماده اين جهان گاز است: ثم استوى الى السماء و هى دخان؛ يعنى خداوند سپس به كار آسمان پرداخت يا بر آسمان تسلط يافت در حالى كه آن آسمان دخان و دود بود جريان خلقت زمين و آسمان را ذكر مى فرمايد در آن موقع آسمان به صورت گاز بود در مورد موجودات زنده قرآن مى فرمايد: و جعلنا من الماء كل شىء حى2؛ زنده اى را از آب آفريديم. پس آب عليت مادى دارد نسبت به موجودات زنده.
يعنى حتماً بايد جزء پيكر موجود زنده آب باشد، اين هم يك نمونه از پذيرفتن اصل عليت مادى در جهان هستى ماست. درباره انسان، قرآن مكرر فرموده: انسان را از گل آفريديم درباره ماده خلقت انسان كه از گل آفريده شده آيات فراوان است يكى را به عنوان نمونه عرض مى كنيم: انا خلقناه من طين لازب؛ ما خلق كرديم انسانها را از گلى چسبنده و اين است كه عرض كردم قرآن دايره عليت را توسعه مى دهد به چيزهايى كه ما نمى بينيم و براى ما محسوس نيست و اگر قرآن نفرموده بود ما اطلاع نداشتيم و از رابطه عليت يك نمونه اش در مورد خلق جن است. قرآن جن را يك موجود حقيقى مى داند كه مثل انسان از يك ماده قبلى آفريده شده حالا بحث درباره جن در جاى خودش انشاءالله خواهد آمد لذا در اين بحث وارد نمى شويم. منظور فقط همين است كه قرآن مى گويد جن از آتش آفريده شده (آيه 127 از سوره حجر): والجان خلقناه من قبل من نار السموم؛ جن را پيش از انسان از آتش آفريده بوديم و اين يك نوع عليت بود عليت مادى كه خود يك پديده اى در پديده ديگر حذف مى شود، با او متحد مى شود و منشا پيدايش آن مى شود پس اين مورد قبول است اين هم نمونه هايش در انواع علت هاى مادى بالاتر از اين علتهاى فاعلى است آنهم با چهره هايى گوناگون كه بعضى از آنها براى ما شناخته شده نيست، از جمله فاعليت ملائكه و فرشتگان اگر قرآن سخن از ملائكه نمى داشت ما به وجود ملائكه پى نمى برديم چه رسد به اين كه نحوه تاثير و تاثر آنها را در اشيا بفهميم. اين يك نحو فاعليتى است كه خداوند براى ملائكه اثبات مى فرمايد و كارهاى زيادى را به آنها نسبت مى دهد. بطور خلاصه مى توانيم بگوييم كه نظر قرآن درباره ملائكه اين است كه آنها دو نحو رسالت و وساطت دارند يكى رسالت در امور تكوينى و يكى رسالت در امور تشريعى؛ يعنى يك كارهاى تكوينى انجام مى دهند و واسطه در تحقيقش هستند و يكى هم پيامهاى الهى را به انبيا ميرسانند؛ اولى را ميگوييم رسالت تكوينى يا وساطت تكوينى و دومى را ميگوئيم وساطت يا رسالت تشريعى. براى هر يك از اينها يك نمونه مياوريم. به طور كلى كه اصل رسالت را خدا براى ملائكه ذكر مى فرمايد كه شايد شامل هر دو رسالتشان مى شود آيه اول از سوره فاطر: و جاعل الملائكه رسلا، ـ كه سوره فاطر به نام سوره ملائكه نيز ناميده مى شود ـ؛ خدا ملائكه را رسل و فرستادگان خودش قرار داده كار آنها رسالت است و يا به يك معنا وساطت است اما رسالتهايى كه ملائكه يا موجوداتى كه از قبيل ملائكه در امور تكوينى انجام مى دهند يك نمونه اش را عرض مى كنيم: در داستان حضرت مريم (عليهاالسلام) است. قرآن داستان حضرت مريم را چند مرتبه ذكر فرموده و كيفيت پيدايش حضرت عيسى (عليه السلام) را بدون داشتن پدر تشريع فرموده؛ آنچه مربوط به اين بحث است اين جمله است كه مى فرمايد ما روح را كه يك فرشته عظيمى است يا به تعبير بعضى از روايات خلقى اعظم از ملائكه است به تعبير قرآن مى فرمايد: فارسلنا اليها روحنا؛ ما روحمان را ـ روحى كه انتساب به ما دارد و يكى از مخلوقات است آنرا ـ فرستاديم پيش مريم3؛ فتمثل لها بشرا سويا؛ اين روح كه حالا جبرئيل است يا وجود ديگريى يا فرشته ديگرى است، كار به اينها نداريم چون نفرموده كه روح كسى است ما هم بهمان تعبير روح اكتفا مى كنيم چون به حضرت جبرئيل هم روح اطلاق مى شود (روح الامين) ما روح را فرستاديم اين روح به صورت انسانى براى حضرت مريم ظاهر شد اين يكى از خواص ملائكه است كه مى توانند به صورت بشر ظاهر شوند: فتمثل لها بشرا سويا؛ و حضرت مريم در غرفه اى كه مخصوص عبادتشان بود مشغول عبادت بودند و رسم بود در آن زمانها كه در اطراف بيت المقدس غرفه هايى درست مى كردند و كسانى در آن غرفه ها به خلوت و عبادت مى پرداختند. حضرت از ديدن فرشته وحشت زده شد مبادا قصد سويى داشته باشد: قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا؛ اگر آدم با تقوى هستى من پناه مى برم به خدا يعنى مبادا قصد سويى داشته باشى. در جواب اين فرشته الهى يا روح فرمود: قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاما زكيا؛ من فرستاده خدا هستم؛ رسالتم اين است كه به تو فرزندى ببخشم. پس ملائكه مى تواند به كسى فرزند ببخشد: لاهب لك غلاما. (...هبه كنم و ببخشم به تو) اين كارى است كه به وسيله ملائكه صورت گرفته. حضرت عيسى را دادند به مريم. بعد حضرت مريم احساس كردند كه در رحمشان فرزندى به وجود آمده است، جبرئيل رسالت تشريعى كه براى حضرت مريم نداشت و اين رسالت تكوينى بود: رسول ربك؛ و من فرستاده و پيك خداى تو هستم. اما رسالتم اين است كه بچه به تو بدهم (پسر پاكيزه اى): غلاما زكيا؛ اين يك نحو فاعليت است. تاثير است كه روح در عالم و انسانى را به وجود مى آورد البته به اذن خدا و با رسالتى كه از طرف خدا به او واگذار مى شود. اگر قرآن چنين چيزى را نفرموده بود ما نمى توانستيم چنين چيزى را ثابت كنيم كه موجودى به نام روح هست و چنين تاثيرى را مى تواند در اين عالم داشته باشد از طرفى براى شياطين نيز تاثيرى قائل است كه مى دانيم وسوسه كردن در نفوس مردم است: من شر الوسواس الخناس الذى يوسوس فى صدور الناس;4؛ اين هم يك نوع تاثيرى است كه شياطين روى انسانها مى گذارند؛ وسوسه اى در ذهن آنها ايجاد مى كنند و آنها را به سوى باطل مى كشانند و دعوت مى كنند. باز بحث درباره حقيقت شيطان، كارهاى شيطان و خود شيطان بحثى است كه انشاءالله در آينده خواهيم داشت فعلاً آن جهتى كه مربوط به ما است همين است. يك فاعليتى قرآن براى شيطان قائل است و آن وسوسه كردن و دعوت به شر كردن است اگر قرآن اين را هم نفرموده بود ما اطلاع پيدا نمى كرديم. فاعليت انسان، باز انسانها انواع فاعليت ها را در عالم دارند كه ما به همه آنها نمى خواهيم بپردازيم. بنابراين يكى از آياتى كه مربوط به فاعليت انسان است بيان مى كنيم. اين آيه را انتخاب مى كنيم به علتى كه اين آيه مشكل دو فاعل بودن براى يك فعل را هم حل ميكند و بسيارى از مسائل در پرتو اين آيه قابل حل است و يكى از مطالبى كه از آيه استفاده مى شود مربوط به اين بحث ماست. خدا خطاب به مومنين مى فرمايد كه با كفار بجنگيد تا خدا به دست شما آنها را عذاب كند: قاتلوهم يعذبهم الله بايديكم و يحزهم5؛ خيلى از مطالب از همين جمله كوتاه قرآن استفاده مى شود كه حالا فرصتش نيست در اينجا هم، فاعليت انسان نسبت به كشتار مشركين وانهدام و شكست آنها ثابت مى شود كه شما بايد با آنها بجنگيد و آنها را شكست دهيد پس شما موثريد و در عين حال آن خونى كه به دست شما از كفار ريخته مى شود عذابى است از طرف خدا كه كفار به دست شما كشته مى شوند. فاعل كشتن شماييد اما خدا آنها را به دست شما عذاب مى كند. فاعليت طولى كه در جلسه قبل عرض كردم هم فاعليت خدا است و عذاب كردن خداست و هم عذاب كردن شما است. آن در يك سطحى عالى تر و عميق تر و اين در سطحى نازل تر و نزديك تر و به يك معنا مى توانيم بگوييم فاعل مبادر يا فاعل نزديك، انسان است و فاعل بعيد، خداست. گو اين كه تعبير خيلى رسا نيست. بهر حال پس در اين آيه مقابل بودن انسان پذيرفته شده يعنى اين انسان هست كه مى جنگد. كارزار مى كند و در عين حال فاعليت خدا هم در طول اين فاعل تصديق شده؛ پس مى شود گفت خدا كفار و مشركين را عذاب كرده به دست مومنين و مى شود گفت مومنين بر كفار تاختند و آنها را نابود كردند. هم فاعليت مومنين صحيح است هم فاعليت خدا، منتهى در دو مرحله. خدا تاثيرى براى عليت قرآن، براى هدايت دلهاى مردم دارد باز در اين جا هم دو تا فاعليت در طول هم اثبات مى شود اين آيه را هم ملاحظه بفرمائيد: قد جائكم من الله نور و كتاب مبين يهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام؛ از طرف خدا نور و كتاب روشنى به سوى شما آمده و خدا به واسطه اين نور دلهاى كسانى را هدايت مى كند كه بدنبال رضاى الهى باشند. از اين جا هم مطالب زيادى استفاده مى شود كه ما به همه آنها فعلاً كارى نداريم قرآن هدايت كننده هست چه كسانى را و چه شرايطى را بايد داشته باشند تا مشمول اين هدايت الهى باشند. اولين شرطش اين است كه دلشان بخواهد تا رضاى خدا را به دست آورند. دنبال اين مى گردند كه رضاى خدا را به دست آورند اين اولين شرطى است كه از نورانيت قرآن استفاده مى شود؛ پس قرآن واسطه اى و وسيله اى است براى هدايت و مى شود گفت كه قرآن هم هدايت كننده است و مى شود گفت خدا به وسيله قرآن هدايت مى كند؛ دو نوع فاعليت هست در طول هم و قرآن هدايت مى كند يا خدا؟ خوب قرآن كه كلام خداست. وقتى قرآن هدايت كند، خدا به وسيله اين قرآن هدايت مى كند يا خدا؟ خوب قرآن كه كلام خداست. وقتى قرآن هدايت كند خدا به وسيله اين قرآن هدايت مى كند هر دو فاعل و موثريت و عليت در طول هم مى باشند. از جمله از انواع عليتى كه در قرآن بيان شده و ما اين حقيقت را درست نمى توانستيم درك كنيم اگر خدا نمى فرمود رابطه اى است بين افعال انسانى و پديد آمدن فسادها و بلاها در روى زمين البته تا حدودى مى توانيم بفهميم كه بعضى از افعال بد و بعضى از جنايتها موجب فساد مى شود جنايتهاى رژيم ستمگر اين ها موجب فسادهايى در جامعه مى شود؛ مشهود است؛ همه مى فهمند. اما به صورت قانون كلى كه هر كار بدى انسان انجام دهد موجب شرى در اين عالم خواهد شد يك فسادى به وجود خواهد آمد و فسادهاى خشكى و دريايى كه زمين معلول كارهاى بد انسانهاست. قرآن مى فرمايد: ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس6؛ فسادى كه در خشكى و دريا پديد آمده در اثر كارهايى است كه مردم انجام داده اند. عامل اين فساد انسان است در صورتى كه كارهاى بدى انجام بدهند. و علت براى پيدايش فساد مورد تصديق قرآن است اين هم يك نحو عليت است بالاتر افعال بعضى از انسانها گاهى علت براى احكام خاص از طرف خداوند مى شود اين ديگر خيلى عجيب است بعضى از احكامى كه بر ملل سابق تشريع شده بود و احكام سختى بود اين به عنوان عقوبتى بود براى اعمال ديگرشان كه در مورد بنى اسرائيل نمونه هايى دارد. خدا خيلى چيزها را به واسطه اعمال بدى كه آنها انجام داده بودند بر بنى اسرائيل حرام كرد و اين يك آزمايش الهى است از اين آيات هم، باز ما خيلى چيزها استفاده مى كنيم گاهى احكام الهى در مورد بعضى از ملتها آن چنان سخت بوده كه براى آنها طاقت فرسا بوده و اين در اثر كارهاى بد خود آنها بوده كه خدا به عنوان عقوبتى آنها را تحت فشار قانونى قرار داده نمونه اش آيه 160 سوره نساء است كه مى فرمايد: فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم؛ به واسطه ستمى كه يهوديان كردند ما بعضى از طيبات كه قبلاً بر آنها حلال بود، حرام كرديم پس حتى اعمال انسان مى تواند در قوانين الهى اثر بگذارد اين هم يك نحو تاثيرى است. انواع ديگرى از عليت در مورد انسان است كه باز براى ما ناشناخته است و آن تاثير افعال خوب انسان در بركات زمين و آسمان است. اين حقيقتى است كه قرآن رويش تاكيد فرموده گو اين كه براى ما كاملاً قابل شناختن نيست اگر قرآن را نمى شناختيم: و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض7؛ اگر مردم شهرها و آباديها ايمان به خدا آورده بودند و تقوى پيشه كرده بودند هر آينه بركاتى از آسمان و زمين به روى آنها مى گشوديم؛ درهاى رحمت را به روى آنها باز مى كرديم بعد دنبالش مى فرمايد: ولى آنها ايمان نياوردند؛ راه فساد پيش گرفتند؛ ما هم بلاهايى بر آنها نازل كرديم. البته در مورد آثار بد بودنش هم قبلاً بيان داشتيم كه: ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس؛ پس اعمال بد انسان موجب فساد در زمين مى شود و اعمال خوب موجب بركت مى شود بركات آسمان و زمين در اثر اعمال خوب مردم نازل مى شود. نوع ديگرى از عليت بين افعال آسمان و امور معنوى است كه عائد خودشان مى شود. در آيه قبلى تاثير افعال خوب را با نعمتهاى مادى ديديم ولى در اين جا رابطه افعال خوب انسان را با آثار معنوى كه عايد خود انسان مى شود ملاحظه مى كنيد. مى فرمايد: ان الذين آمنوا و عملوا الصالحات يهديهم ربهم بايمانهم؛ كسانى كه ايمان و عمل صالح داشته باشند خدا به وسيله ايمانشان آنها را هدايت مى كند؛ يا در مقابل ايمانى كه آوردند خدا آنها را هدايت مى كند يعنى يك نوع هدايت الهى است كه اين در گرو ايمان و عمل صالح انسان است اگر انسانى ايمان و عمل صالح داشت، خدا آن هدايت را نصيبشان مى كند. يك چيزى مى فهمد يك نورانيتى مى فهمد كه ديگران نمى فهمند. پس همان ايمان و عمل صالح اوست كه منشا اين مى شود كه اين هدايت و نور از طرف خدا بر او نازل مى شود و از اين نور و معرفت مى تواند استفاده كند اين هم يك نحو تاثير است. تاثير در يك امر معنوى و روحى و قلبى و بالاخره يك نحو ديگر تاثير است و آن رابطه بين افعال انسان و پديده هاى آخرت است آن و ديگر براى ما هيچ وقت قابل شناختن نبود و الان نيز حقيقتش را درست نمى توانيم درك كنيم قرآن مى فرمايد: كوچك ترين عملى كه شما در اين عالم انجام دهيد منشا اثرى در جهان بعدى خواهد شد. هيچ كارى بى تاثير در زندگى اخروى شما نخواهد بود؛ چه تاثيرى از اين عظيم تر كه يك پديده موقت و محدود اثر جاودانه و ابدى داشته باشد اين نحو عليت را ما هيچ با آن آشنا نيستيم اما قرآن اين را هم اثبات مى فرمايد، آيات در اين زمينه خيلى فراوان است. يك آيه را به عنوان نمونه عرض مى كنم: انى جزيتهم اليوم بما صبروا عنهم هم الفائزون؛ كسانى كه در دنيا صبر كردند و شكيبايى به خرج دادند حوادث عالم آنها را متزلزل نكرد و از راه حق باز نداشت حالا مفهوم صبر و انواع صبر در قرآن محل بحثشان نيست كسانى كه صبر و شكيبايى داشتند در روز قيامت خداوند پاداش به آنها مى دهد و آن پاداش اين است كه آنها اصل سعادت خواهد بود: هم الفائزون؛ فوز و سعادت مال كسانى است كه در اين عالم صبر داشته باشند. خوب تا اين جا با نمونه هاى متعددى از انواع عليت چه بين پديده هاى طبيعى و چه بين پديده هاى جاندار و چه بين چيزهاى ماوراءالطبيعى از نظر قرآن اثبات كرديم.
پس آن ادعايى كه كرديم با ذكر اين نمونه ها به اثبات رسيد؛ يعنى قرآن اصل عليت را با وسعتى بيش از آنچه در انديشه ها مى گذرد اثبات فرموده است. حتى بين اعمال كوچك ما كه در اين عالم سر مى زند با نتايج و پاداش ابدى آنها رابطه عليت برقرار كرده است. اين كار است كه آن نتيجه را خواهد داد اين تخم است كه آن درخت را به بار خواهد آورد. تخم را شما در يك لحظه مى كاريد اما درختى سبز مى شود كه تا ابد ادامه خواهد داشت خوب پس اصل عليت به هيچ وجه مورد انكار قرآن نيست؛ پس چگونه بايد توحيد افعالى را پذيرفت و اصل عليت را هم پذيرفت جوابش همان است كه به طور اجمال در جلسه قبل عرض كرديم؛ رابطه طولى است و دو تا فاعليت در طول همديگر هستند. نه فاعليت جنبى است كه چند نفر با هم يك مجموع واحدى را تشكيل بدهند و نه فاعليت جانشينى و تبادلى است كه يا اين باشد يا آن. بلكه فاعل است كه هم اين است و هم آن، منتهى هر كدام در يك درجه و در يك سطح و يك مرتبه خاصى كه توضيحش تا حدودى عرض شده.


1ـ فصلت، 11.

2ـ انبياء، 20.

3ـ مريم، 17.

4ـ ناس، 4 و 5.

5ـ توبه، 14.

6ـ روم، 41.

7ـ اعراف، 96.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org