قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

«بسم الله الرحمن الرحيم»

درس شانزدهم _ اصل عليت در قرآن

در جلسه گذشته، رابطه اصل عليت با توحيد افعالى مطرح شد و اين كه آيا پذيرفتن توحيد افعالى به معناى انكار اصل عليت است يا نه؟ و اساساً قرآن اصل عليت را مى پذيرد يا نه؟ و جواب داديم كه قرآن اصل عليت را به گسترده ترين شكل، مطرح كرده يعنى از بيانات قرآن قبولش استفاده مى شود. تعبير مطرح كردن شايد تعبير صحيحى نباشد براى اين كه قرآن مسائل علمى و فلسفى را به شكل فنى مطرح نمى كند؛ قرآن كتاب علم نيست، كتاب فلسفه هم نيست، مشتمل بر مطالبى است كه از سنخ مطالب فلسفى است. ما مى توانيم بگوييم كه اين بيانات قرآن موافق فلان مطلب علمى است؛ يا موافق فلان مطلب فلسفى است؛ نه اين كه قرآن خودش مسأله فلسفى را مطرح كند و حل و اثبات نمايد. قرآن اصل عليت را مطرح نكرده؛ كه آيا در عالم علتى داريم يا نداريم ولى بياناتى در اين زمينه دارد. قرآن كه جز بر اساس اصل عليت قابل توجيه نيست، يعنى لازمه بينش، پذيرفتن اصل عليت است. پس در پذيرفتن اصل عليت جاى شكى از نظر قرآن نيست و منافاتى هم با توحيد افعالى ندارد به اين صورت كه توحيد افعالى تاثير الهى را در سطح عالى تر مطرح مى كند، نه در حد اسباب طبيعى و عادى. و به عبارت ديگر تاثير خدا و تاثير ساير اسباب در طول همديگر هست؛ نه در عرض همديگر. در اين جا باز مسأله ديگرى در رابطه با اصل عليت مطرح مى شود و آن اين است كه آنچه از آيات قران به دست آمد، اين بود كه در موارد گوناگونى عليت تصديق شده؛ اما آيا معناى پذيرفتن اصل عليت آنچنان كه از اين موارد به دست مى آيد اين است كه قانون عليت يك قانون ضرورى و حتمى است و هيچ چيز از حيطه قانون عليت خارج نيست و يا اين كه حداكثر از اين آيات به دست مى آيد كه مواردى است كه اصل عليت حاكم است. منافات ندارد كه مواردى هم باشد كه اصل عليت حاكم نباشد، ذهن آقايان مسبوق باشد به اين مسأله اى كه در فلسفه جديد مطرح شده؛ اصل «دترمينيسم». كه آيا هر معلولى بطور حتمى و بطور ضرورى از علت خاصى تحقق پيدا مى كند يا نه. ممكن است براى بعضى از پديده ها علت خاصى نتوان اثبات كرد، نظريات مختلفى است كه در سه نظريه خلاصه مى شود. بعضى معتقدند كه هر پديده تابع اصل حتميت و ضرورت است؛ بعضى معتقدند كه مطلقاً اين اصل در هيچ موردى ثابت نيست؛ بعضى تفصيل داده اند؛ در پديده هاى ماكرو فيزيكى قائل به دترمينيسم شده اند ولى در پديده هاى ميكرو فيزيكى معتقد شده اند كه اصل عليت در آن جا حاكم نيست. مثلاً فرض بفرماييد در درون يك اتم معلوم نيست كه كدام يك از الكترونها از مدار خارج مى شوند، يكى از آنها خارج خواهد شد ولى كدام يك هيچ دليلى ندارد. اتفاقى و شانسى است از اين قبيل كه مربوط به ميكرو فيزيك مى شود. در اين جا گفته اند قانون عليت حاكم نيست ولى معتقدند در پديده هاى ماكرو فيزيكى اصل عليت حاكم است. اين سه نظريه است. البته نظريه صحيح از نظر ما و فلسفه اسلامى اين است كه اصل عليت يك اصل ضرورى و استثنا ناپذير است. و اگر در يك جاهايى ما نتوانستيم علت يك پديده خاصى را نشان بدهيم مربوط به نقص تجربه است. نه اين كه علت ندارد، علت دارد ما هنوز نشناخته ايم اين يك بحثى است فلسفى كار به اين جا ندارد اين را اشاره كردم براى اين كه رابطه اصل عليت با مسأله توحيد روشن شود، كه آيا عليتى كه قرآن مى پذيرد به عنوان يك اصل ضرورى و حتمى است يا به صورت مطلبى است كه گاهى اتفاق مى افتد يا بسيارى از اوقات اتفاق مى افتد و به قول طلبه ها به صورت قضيه موجبه جزييه مورد قبول است؛ نه به صورت قضيه موجبه كليه و به صورت يك قانون كلى. اهميت آن بحث وقتى روشن مى شود كه رابطه اش را با مسأله اعجاز در نظر بگيريم. مى دانيم كه همه اديان آسمانى و بخصوص قرآن كريم تصريح مى كنند كه بسيارى از پديده هاى اين جهان بر اثر فعل و انفعالات مادى محض، تحقق پيدا نكرده بلكه يك دستگاه ديگرى هم غير از دستگاه اسباب و علل مادى بر اين جهان حكم فرما است، گو اين كه براى مردم شناخته شده نيست و در اختيار آنها هم قرار نمى گيرد يكى از خواص بينش دينى و الهى همين پذيرفتن مسأله اعجاز مى باشد كه در مكتبهاى مادى وجود ندارد و حتماً اين يكى از سوژه هايى است كه مكتب هاى مادى به وسيله آن، مكتب هاى الهى و بخصوص اديان را محكوم و متهم مى كنند به نقض اصل عليت. مى گويند پذيرفتن اين مسائل دينى در واقع ناقض اصل عليت است. اگر اصل عليت قبول است بايد از راه علت خودش و شرايط خاص خودش به وجود آيد و در غير اين صورت محال است چگونه شما قائليد بدون وجود اسباب مادى خاص يك پديده تحقق پيدا مى كند؛ اين ناقض اصل عليت است و اين را يكى از نكته هاى ضعف مكتب الهى وانمود مى كنند. شايد در بعضى از كتابهاى ماركسيستى هم ملاحظه فرموده باشيد كه مى گويند الهيين قائل به تصادف هستند و منظورشان همين موارد اعجاز هست. با اين كه آن كسى كه قائل به تصادف است به همان معناى غلط و باطلش خود ماترياليستها هستند و راه فرارى از تصادف ندارند ولى ما را متهم مى كنند به اين كه اينها قائل به تصادف اند براى اين كه به يك پديده هاى استثنائى و معجزه آسا قائل هستند و اين جا تصادف است اينها اصل عليت را به صورت يك قانون كلى و ضروروى قبول ندارند. اين يكى از ابهاماتى است كه ماديين به الهيين مى زنند. حالا حقيقت او چه مى باشد؟ آيا اصل عليت يك قانون كلى و حتمى است؟ و اگر ما اين قانون را پذيرفتيم لازمه اش انكار معجزات است؟ يا مسأله به شيوه ديگرى بايد حل شود. عرض مى كنيم اصل عليت يك اصلى است فلسفى و كلى و ضرورى و هيچ قابل استثنا هم نيست. البته تبيين اين مطلب در گرو يك بحث عميق فلسفى است كه از چهار چوب بحث ما خارج است. ما اين جا نمى توانيم يك مسأله وسيع فلسفى را مطرح كنيم و ساعتها بحث را به آن اختصاص دهيم. اگر گاهى به بعضى مسائل اشاره مى شود يا طرح مى شود در ارتباط با مسائل قرآن مى باشد و براى اين كه موضع قرآن در برابر آن مسائل روشن باشد، والا ما در اينجا عهده دار حل مسائل فلسفى را نيستيم. سؤال اين است كه آيا با وجود اين كه اصل عليت يك اصل كلى و ضرورى باشد معجزات را چگونه بايد تفسير كرد؟ درمقابل معجزات چند موضع وجود دارد. يك عده كسانى كه معجزات را خرافات مى پندارند؛ مى گويند اينها مطالبى است كه از عهد اساطير و افسانه ها در ميان بشر باقى مانده و رسوباتش در مراحل بعدى هم كه مرحله دين بوده در اعماق فكر بشر بوده و به صورت معجزه نمودار شده؛ اينها افسانه هايى است كه واقعيت ندارد اين موضعى است كه ماديين و علم پرست ها قائل به آن هستند. و آن را اتخاذ كرده اند. پس بنابراين آنچه در اديان آسمانى راجع به اين مسائل است اينها را خرافات مى پندارند و با آنها آنچنان معامله مى كنند كه با داستانهاى ديو و پرى. خوب طبعاً چنين كسانى بايد اساس اديان را منكر شوند چون يكى از ويژگيهاى هر دين آسمانى پذيرفتن معجزه است و به خصوص قرآن آن قدر بيانش در اين صريح است كه انكار اعجاز مساوى است با انكار قرآن. يعنى امر دائر است بين اين كه بگوييم قرآن يك كتاب حقى است و معجزه هم حق است يا بگوييم ـ العياذ بالله ـ قرآن چون معجزه دروغ است. وگرنه نمى شود قرآن را پذيرفت و معجزه را انكار كرد. آن قدر بيانات قرآن در اين زمينه صريح است كه جاى هيچ شك و شبهه اى در اصل وجود معجزه نيست. وقتى كسانى مى بينند داستان از اين قرار است مى گويند اسلام دين باطلى است براى اين كه مشتمل بر خرافات است. يك دين حق، چنين خرافاتى را نبايد بپذيرد. مثل اين كه مثلاً كسى يك چوبى را انداخت و اژدها شد اين شبيه افسانه است، چوب چگونه اژدها مى شود؛ قرآن مى گويد: ما لقى عصاه فاذا هى ثعبان؛ حضرت موسى (على نبينا و آله عليه السلام) چوب دستى اش رادر مقابل فرعون به زمين انداخت، بصورت يك اژدهاى بزرگ در آمد؛ آنها مى گويند، اين خرافات است پس بنابراين قرآن كتاب حقى نيست. ... قرآن مى گويد كه حضرت عيسى بدون پدر تحقق پيدا كرد و روح براى مريم نمودار شد؛ علم چنين چيزهايى را نمى پذيرد بنابراين قرآن (العياذ بالله) دروغ است. يا قرآن مى گويد عيسى طفل يك روزه و دو روزه در گهواره سخن گفت و يا بالاتر در گهواره ادعاى نبوت و كتاب آسمانى كرد. وقتى بنى اسرائيل حضرت مريم را متهم كردند؛ گفتند: مريم اين بچه را از كجا آورده اى؟ پدرت يك آدم بدى يا مادرت زناكار بود. اين كارها چه هست اين بچه را از كجا آوردى. از چنين پدر و مادرى انتظار نبود كه تو اين جورى در بيايى؛ با اين لحن شديد به حضرت مريم حمله كردند. حضرت به گهواره بچه اشاره فرمود. گفت: از اين بچه بپرسيد جوابتان را خواهد داد؛ گفتند ما را مسخره كردى: كيف تكلم من كان فى المهد صبيا؛ از طفل نوزاد در گهواره برويم سؤال كنيم و با او حرف بزنيم؟ خودت جواب بده زود باش بگو چه شده اين بچه از كجاست؟ همين كه حضرت مريم اشاره كرد كه از بچه سؤال كنيد: قال انى عبدالله...؛ اين طفل در گهواره به سخن آمد و گفت: من بنده خدا هستم و خدا مرا برگزيده و پيامبر قرار داد. و به من كتاب آسمانى داد و به من سفارشاتى كرد از جمله اين كه نماز و زكات را فراموش نكنم و به مادرم مهربان باشم ـ تا آخر آيات ـ يك نوزاد در گهواره اين چنين سخن گفت و همه را مدهوش و متحير كرد. اين چه داستانى است بعد قرآن اضافه مى فرمايد: ما اين را به عنوان آيتى الهى در ميان بشر به ظهور رسانديم تا خدا را بشناسند و بدانند كه خدا چنين قدرتهايى دارد و سر در مقابل قدرتهاى الهى فرو بياورند. (اين بيان قرآن است).
علم پرست ها مى گويند چنين چيزى محال است علم چنين چيزى را اثبات نكرده؛ بنابراين اينها خرافات است و نظير اين معجزاتى كه فراوان در قرآن ذكر شده، اين يك موضع است؛ يعنى موضع انكار، چون قرآن مشتمل چنين مطالبى است. موضع ديگرى هست كه اندكى از اين نرم تر است و آن موضع كسانى است كه در ظاهر خود را مسلمان و طرفدار قرآن مى دانند و يا طرفدار قرآن معرفى مى كنند. يا از روى جهل به اسلام و يا از روى نفاق و دورويى. اينها در مقابل اين آيات دست به تاويل مى زنند. مى گويند: آن معنايى كه ديگران از بيانات قرآن مى فهمند، درست نيست؛ اينها معانى ديگرى دارد. گاهى مى گويند اينها بياناتى است اساطير گونه. قرآن مشتمل بر اسطوره ها هم هست؛ اين هم يكى از اين اسطوره هاست. و از اسطوره ها فوايد و نتايجى مى شود گرفت. اينها را هم اگر اسطوره شناسان تفسير كنند نكته هايى از آنها به دست مى آورند اين يك موضع. گاهى مى گويند: الفاظى كه شما اين معانى را از آنها استخراج مى كنيد. ... معانى نيست داستان چيز ديگرى بوده كم كم مردم و احياناً آخوندها اين مطالب را به صورت اسطوره وانمود كرده اند، مطلب چيز ديگرى است چگونه؟ مى گويند اين كه عيسى گفت من مريض هاى شما را شفا مى بخشم؛ منظورش اين بود كه يعنى معالجه مى كنم. عيسى يك طبيب زيردستى بود؛ در آن زمان طب خيلى رواج داشت عيسى هم يك نبوغ خاصى داشت، يك طبيب خيلى برجسته اى شده بود ... رسيدگى به ضعفا و فقرا: و ابرى الاكمه و الابرص مى گفت: بياوريد مريضايتان را تا معالجه كنم مى خواست يك خدمت انسانى به جامعه بكند. اعجاز: و ابرى الاكمه و الابرص ...؛ يعنى مريضانتان را بهبود مى بخشم طبيب مريضها را بهبود مى بخشد: تخرج الموتى؛ يعنى: عيسى مى رفت بعضى از مردگان را از درون قبر بيرون مى آورد پس اينها به معناى اين نيست كه به طور معجزه آسا كسى را شفا ببخشد يا مرده اى را از درون قبر زنده كند و بيرون آورد نه، مرده را همان به صورت مرده از قبر بيرون مى آورد نبش قبر مى كرد اما داستانى از قبيل عبور بنى اسرائيل از دريا و غرق شدن فرعون با يارانش را در دريا كه معجزه ديگرى است از معجزات حضرت موسى؛ مى گويند اين هم شما عوضى مى فهميد حضرت موسى در دربار فرعون تربيت شده بود، در آن زمانها علم هيئت و اينها خيلى رواج داشت. حضرت موسى هم يك ذوق خاصى داشت، يك بچه با استعدادى بود. از دانشمندان درباره فرعون مسأله جزر و مد و اينها را خوب ياد گرفته بود و مى توانست حساب كند كه جزر و مدها در چه ساعتى انجام مى گيرد. وقتى مى خواست بنى اسرائيل را از آن دريا عبور دهد محاسبه كرد ديد يك جزر و مد بسيار عجيبى مى خواهد واقع شود كه كف دريا ظاهر شود آن موقع را انتخاب كرد براى اين كه بنى اسرائيل را عبور بدهد. پس اين كه ما گفتيم عصايت را به دريا بزن و دريا را براى بنى اسرائيل خشكانيديم، منظور همين است؛ يعنى در آن وقتى كه جزر و مد مى شد، در آن وقت ما به بنى اسرائيل گفتيم مثلاً عصا به زمين بزنيد و راه برويد منظور از عصا زدن يعنى راه برويد، براى عبور از درياآن وقت را انتخاب كنيد چون كه جزر و مد واقع شده پس يك امر طبيعى بود. بى خود مى گويند اين معجزه بوده و همين طور ساير معجزاتى كه در قرآن ذكر شده؛ هر كدام به صورت يك چيز مضحك و خنده دارى و يا گريه آورى تاويل شده. يكى از نمونه هاى بارز اين گونه تعبيرات خنك و مسخ كننده قرآن، تفسير سيد احمد خان هندى است. كه از اين نمونه ها فراوان دارد، بعضى از مفسرين مصرى هم از آن گرفته اند؛ متاسفانه بعضى از كسانى كه خودشان را هم مفسر مى دانستند و كتابهاى تفسيرى هم به زبان فارسى نوشته اند، در اثرات اخير آنها هم از اين چيزها اقتباس كرده اند و از اين نمدها كلاهى براى خودشان بافته اند. اين هم يك موضع است اين موضع هم پيداست كه در واقع مسخ كردن قرآن است اگر ما بخواهيم با الفاظ اين چنين بازى كنيم و هر صورتى دلمان مى خواهد معنا كنيم ديگر براى هيچ كلامى هيچ معناى خاصى نمى شود قائل شد هر لفظى را هر كسى به دلخواه خودش، به هر صورتى معنا كند،ـ چنانكه منافقين آيات قرآن را به هر صورتى و به هر معنائى كه دلشان مى خواهد حمل مى كنند. ـ اگر چنين بابى باز بشود، نمى شود به هيچ سخنى اعتماد كرد؛ براى هيچ كلامى نمى شود معناى خاصى در نظر گرفت؛ به كلام دو معناى متناقض را مى شود نسبت داد در حد نفى و اثبات؛ با دو معناى كاملاً متناقض. اگر بنابراين، باشد بهتر است ما اصلاً قرآن را كنار بزنيم نه اين كه زحمت بكشيم و اين جور معانى خنده دارى برايش درست بكنيم. هر آدم با انصافى كه آشنا به زبان عربى باشد مى بيند كه براى آيات چنين معنايى ذكر كردن رسواتر است از انكار خود قرآن؛ راحت ترش اين است كه بگويند قرآن دروغ است. ـ العياذ بالله ـ والا اگر كسى پذيرفت كه قران كتاب خداست و حق است و براى مردم هم نازل شده اين جور معانى خنده دارى را نمى شود به قرآن تحميل كرده، موضع ديگرى در مقابل معجزات هست كه از اين باز نرم تر است. و آن اين است كه مى گويند حقيقت اين اعجازها در واقع بازگشت به اعجاز در علم است. يعنى چه؟ يعنى مى گويند ما قبول داريم كه حضرت موسى و حضرت عيسى و ساير پيامبران يك امرى بر خلاف جريان طبيعت داشتند و خداوند به آنها داده بود و اين نشانه پيامبرى بود. كارهايى مى كردند كه خارق العاده بود اما منشا اين كارها نه آن چيزهاى است كه ديگران مى گويند؛ بلكه يك امر ديگرى است و آن اين است كه خدا يك علمى به آنها داده بود كه علت طبيعى اين پديده ها را مى شناختند. و از آنها استفاده مى كردند، اين علم غير عادى بود اين طور نبود كه يك كسانى بتوانند اين علم را بياموزند در آن زمان اين به طور معجزه بود كه چنين علمى در كسى پيدا شود. اما اصل تاثير بر اساس قوانين طبيعى بوده. مثلاً مى دانيد كه در شيمى فعل وانفعالات زيادى هست. كه آثار بسيار شگفت انگيزى دارد كسانى كه آن فرمولها را بدانند، آن محلولها را بلد باشند، آن معجونها و تركيبات شيميايى را بشناسند؛ يك آثار شگفت انگيزى مى توانند به عرصه ظهور برسانند، كه براى ديگران خيلى مايه تعجب است. مردم به خيالشان كه آب و آتش هيچ وقت با هم جمع نمى شوند ولى يك نفر شيميست خيلى به آسانى يك آزمايشى انجام مى دهد كه روى آب آتش ظاهر مى شود از اين جور مسائل در شيمى فراوان است خوب اگر يك كسى اين فرمولها را بلد نباشد اينها كه شناخته شده هست حتى بچه هاى دبيرستانى هم اين چيزها را ياد مى گيرند و بلدند و عمل مى كنند. اگر يك كسى در يك بيابانى بدون تحصيل و مدرسه و فنى، مى آمد اين مطلب را اظهار مى كرد اين معجزه بود. چون ديگران نمى توانند انجام بدهند و بلد نبودند. ولى بعد كه اين مسأله كشف شد و در دسترس همگان قرار گرفت اين ديگر از حالت معجزه بودن خارج است. نتيجه اين كه معجزه امرى است نسبى؛ همين انجام دادن يك كارى در يك زمانى و يك شخص خاصى، براى مردم خاصى، معجزه است چون آنها نمى دانند يا نمى شناسند و نمى توانند، عاجزند از انجام دادن آن اما يك زمان ديگرى همان حال از صورت اعجاز خارج مى شود يك امر عادى مى شود چون همه ياد مى گيرند و وسيله اش در دسترس همه قرار مى گيرد و مى توانند همه استفاده كنند. صد سال پيشتر اگر كسى از آن طرف دنيا حرفى كه اين طرف صدايش را بشنوند مى زد اين معجزه تلقى مى شد اما امروزه همه مردم مى توانند از چنين وسيله اى استفاده كنند، صداى آن طرف دنيا را بشنوند ويا تماس تلفنى بگيرند. اين ديگر از معجزه بودن خارج شده پس اولين بارى كه كسى اين كار را انجام مى دهد بخصوص اگر اين كار را بدون تعليم و تعلم در يك محيط دور از علم ياد بگيرد و انجام بدهد اين معجزه تلقى مى شود. پيامبران اين جورى بودند؛ يك فرمولهاى علمى بلد بودند كه خدا به آنها ياد داده بود؛ ديگران بلد نبودند، بعد كه پيشرفت علم موجب شد كه ديگران هم ياد بگيرند، ديگر اينها از حد اعجاز خارج شده است اين هم يك تفسيرى براى معجزات و موضع خاصى است در مقابل بيانات اعجازى قرآن. اما حقيقت امر اين است كه همه اينها باطل است گرايش اول، انكار قرآن است. گرايش دوم، مسخ قرآن است، گرايش سوم، جهل قرآن است. حقيقت امر اين است كه آنچه قران و اديان حق آسمانى مى گويند كه پديده هايى در اين علم تحقق پيدا مى كند اما نه از راه اسباب عادى بلكه از راه اراده پيامبران و اولياى خدا و كسانى كه خدا قدرت و علم خاصى به آنها عطا فرموده و آنچه خدا عطا فرموده تنها علمش نيست بلكه قدرتى هم حاكم بر قواى طبيعى هست كه خدا به آنها عطا فرموده و اين اعجاز است. چيزهايى مشابه اعجاز است كه گاهى اشتباه مى شود از قبيل آنچه از مرتاضين سر مى زند. آنها هم واقعيتهايى است، البته منهاى ادعاهاى دروغين كه در اين زمينه وجود دارد شعبده بازيها و فريبكاريها ولى فى الجمله حقايقى هم هست كه در اثر رياضت ها كسانى ممكن است به آن برسند. براى كسى كه از دور تماشا مى كند و خبر ندارد ممكن است اشتباه شود كه آن اعجاز است يا چيزى است از قبيل آثار رياضت ولى كسى كه از نزديك با شخصى آشنا باشد مى تواند تشخيص دهد. اگر كارى است قابل تعليم و تعلم از راه يك مقدمات و اسبابى حاصل شده اين كار معجزه نيست. معجزه چيزى است خدادادى اسباب و وسائل ندارد؛ قابل تعليم و تعلم به ديگران نيست؛ يك نيرويى است حاكم بر نيروهاى طبيعت كه خدا در اختيار كسى قرار مى دهد. اما اعمالى كه از مرتاضين سر مى زند در اثر تمريناتى است كه برايشان حاصل شده كه ديگران هم مى توانند اين تمرينات را انجام دهند ولى معجزه اين جور نيست، پس حقيقت اعجاز وراى سحر و وراى رياضت و علوم غريبه و امثال آنها است.
معجزه، علم قابل تعليم و تعلم نيست بلكه يك موهبتى است خدادادى؛ به هر كس خدا بخواهد و در حدى كه خدا بخواهد به او مى دهد. خوب حالا سؤال مطرح مى شود كه آيا پذيرفتن اصل اعجاز به اين معنا ناقض اصل عليت است يا نه؟ جوابش اين است كه پذيرفتن معجزه ناقص اصل عليت نيست. اصل عليت مى گويد پديده ها و آنچه از خود، هستى ندارد بايد در اثر تاثير عامل ديگرى به وجود بيايد؛ پس اولاً آنچه هستى اش از خودش هست مثل ذات مقدس حق تعالى اين از موضع اصل عليت و از دائره اصل عليت خارج است؛ يعنى خداوند معلول نيست تا احتياج به علت داشته باشد البته اين معنا داخل در دائره عليت است كه ذات مقدس حق تعالى علت براى ما سوى مى باشد اما در دايره معلولها وارد نيست خدا ديگر علت نمى خواهد.
چون اصل عليت معنايش به حسب معناى فلسفى اين است كه چيزى كه وجودش از خودش نيست، وجودش نيازمند است و متوقف بر چيز ديگرى است كه او نيازش را رفع مى كند اما خدا موجودى است بى نياز پس مشمول اصل عليت نيست. ثانياً اصل عليت به عنوان يك قانون عقلى فقط مى گويد موجوداتى كه محدود و مشروط و نيازمند هستند، اينها يك چيز ديگر بايد در وراى خودشان باشد تا با ارتباط با او تحقق پيدا كنند اما آن چيز چه مى باشد؛ چه شكلى است؛ چگونه اثر مى كند؛ ديگر اصل قانون عليت آن را اثبات نمى كند به عبارت ديگر شناختن علت هاى خاص براى هر پديده از خود قانون عليت به دست نمى آيد. خود قانون عليت آن را اثبات نمى كند. به عبارت ديگر شناختن علت هاى خاص براى هر پديده از خود قانون عليت به دست نمى آيد خود قانون عليت يك قانونى است عقلى مقدم بر تجربه و مستقل از تجربه، ولى شناختن علت هاى خاص امرى است تجربى و در حدى كه تجربه اثبات مى كند علتها شناخته مى شوند؛ يعنى يك دانشمندى كه توى آزمايشگاه نشسته و مشغول تغيير دادن شرايط آزمايشگاه است چيزهايى را مخلوط مى كند؛ كم و زياد مى كند؛ تجزيه و تحليل مى كند؛ وصل مى كند؛ فصل مى كند؛ تا به كشف رازهاى جديدى نائل شود.
يك دفعه مى بيند يك پديده جديدى در آزمايشگاه ظاهر شد؛ فرض كنيد نورى جهيد. صدايى آمد يا يك پديده مادى ديگرى روبه رو شد؛ به محض اينكه اين پديده را ببيند يا بشنود و يا از وجودش مطلع شود مى فهمد كه اين بى علت نيست اين طبق قانون عقلى است چون در يك شرايط خاصى به وجود آمده، معلوم مى شود كه يك چيزى بوده كه اين شرايط را فراهم كرده كه قبلاً به وجود نيامده بود. اين شرايط نبود اين را به حكم عقل مى فهميم و احتياج به تجربه هم نداريم. اما اين كه چه چيز علت پيدايش اين است. شناختن علت خاص، اين را ديگر عقل خودبه خود نمى تواند بگويد علتش چه سهت والا هيچ گاه ما احتياج به تجربه نمى داشتيم، خود عقل كافى بود كه بگويد علت پيدايش فلان پديده چگونه چيزى است. شناختن علت هاى خاص كار تجربه و كار علم است. علم است كه مى بايست علت خاص هر پديده را به ما نشان دهد؛ اما قانون عليت آن، قانونى است فلسفى، بحث اين مفصل در جاى خودش خواهد آمد. فقط خواستم اشاره كنم كه تجربه تا چه اندازه مى تواند علت چيزى را به ما نشان بدهد. تجربه مى تواند بگويد در اين حوزه كه آزمايش انجام گرفته رابطه اى را بين اين پديده و آن پديده است كه هرگاه اولى باشد (الف) باشد (ب) تحقق پيدا مى كند ـ تجربه اين را نشان مى دهد و وقتى هم الف را برداشتيم (ب) نابود مى شود اين را مى تواند تجربه به ما نشان بدهد. اما آيا تجربه مى تواند به ما نشان بدهد (ب) غير از راه (الف) از هيچ راه ديگرى تحقق پيدا نمى كند. كدام تجربه اى مى تواند اينها را اثبات كند؟ فرض كنيد كه بشر سالها براى روشن شدن آتش از وسيله خاصى استفاده مى كرد آيا حق داشت بگويد آتش جز از اين وسيله از هيچ راه ديگرى تحقق پيدا نمى كند. اگر مى گفت ادعاى كودكانه و جاهلانه اى بود. حق نداشت بگويد غير از اين راهى براى وجود آتش نيست يا براى حرارت؛ براى حرارت معمولاً از آتش استفاده مى كنيم آيا حق داريم بگويم حرارت از هيچ راه ديگرى به وجود نمى آيد جز از راه حركت از راه مالش، حق داريم نفى كنيم. يا نه؟ ما اين دو سه تا عاملش را شناختيم اما آيا حق داريم بگويم عامل چهارمى براى حرارت وجود ندارد، اين است و جز اين نيست كه ما شناختيم. چون تجربه بيش از اين را اثبات نكرده است، بله حق داريم بگويم تا آن جا كه ما مى دانيم علتى كه براى به وجود آمدن حرارت وجود دارد يكى از اين چند خبر است. اما حق نداريم بگويم هيچ عامل ديگرى براى پيدايش حرارت وجود ندارد و محال است وجود داشته باشد. اين ادعا جاهلانه است و در شأن يك محقق نيست. تاثير يك عامل نامحسوس و ناشناخته را نمى تواند نفى بكند. تجربه آنچه در حوزه تجربه و آنچه در حوزه احساس انسان واقع مى شود آنرا اثبات مى كند اما چيزى را كه ماوراى اينها است تجربه حق ندارد آن را نفى كند؛ پس اين كه مى گويند تا آن جا كه تجربه به ما نشان مى دهد پيدايش يك موجود انسانى به وسيله پدر و مادر مى باشد درست است؛ اما حق ندارد بگويد غير از اين محال است به چه دليل؟ اصلاً تجربه هيچ وقت محال بودن را نمى تواند اثبات كند؛ محال بودن كار مفهوم تجربى نيست؛ محال بودن مفهومى است فلسفى. محال بودن چيزى اگر اثبات شود فقط از راه عقل اثبات مى شود آنچه از راه تجربه اثبات مى شود عدم وقوع است؛ يعنى اين جور نشده اما محال است چنين چيزى بشود؛ تجربه هيچ وقت چنين خبرى را نمى تواند اثبات كند. پس هيچ علمى هر قدر پيشرفت كند نمى تواند وجود اعجاز را نفى بكند، بگويد چنين چيزى محال است. بنابراين تنازعى وجود ندارد بين آنچه علم اثبات مى كند با وجود معجزه؛ علم در آن حوزه كه آزمايش شده تا اين جا شده قرآن و دين هم مى فرمايد آن چيزى كه شما تجربه كرديد چنين چيزى هم هست. خوب حالا اين كه معجزه فوق تجربه است و فوق اسباب عادى است؛ يعنى سبب؛ يعنى نقض قانون عليت يا به معناى كشف علت جديدى است غير از علتى كه مردم مى شناسند. اثبات معجزه به معناى نفى علت در پديده هاى معجزه آسا نيست؛ بلكه به معناى اثبات عليتى است وراى علتهايى كه عموم مردم نمى شناسند يعنى علت هاى ماورايى و خارق العاده؛ نه نفى علت، بنابراين اصل عليت به عنوان يك اصل ضرورى و كلى با معجزه و حوادث خارق العاده جمع مى شود و هيچ اشكالى هم به وجود نمى آيد.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org