قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

امر به معروف و نهى از منكر در قرآن

ـ معناى اصطلاحى امر به معروف و نهى از منكر

ـ مراتب امر به معروف و نهى از منكر

ـ احساس مسؤوليت نسبت به ديگران

ـ چرا قرآن در مقابل مؤمنان تعبير منافقان را آورده است؟

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم

الحمدللّه ربّ العالمين، والصّلوة والسّلام على سيّد الانبياء والمرسلين، أبى القاسم محمّد وعلى آله الطيبين الطاهرين المعصومين. اللّهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه فى هذه الساعة وفى كل ساعة ولياً وحافظاً وقائداً وناصراً ودليلا وعيناً حتى تسكنه أرضك طوعاً وتمتعه فيهاً طويلا. السلام عليك يا ابا عبد اللّه وعلى الارواح التى حلّت بفنائك.

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

«اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ»1

«وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»2

در قرآن كريم، ده ها آيه پيرامون امر به معروف و نهى از منكر با تعبيرات و آهنگ هاى مختلف نازل شده است، كه از ميان اين آيات، دو آيه از سوره توبه را انتخاب كرده ام، و به اندازه اى كه در اين جلسه فرصت باشد درباره اين آيات عرايضى تقديم مى‌كنم؛ البته، چون مطالب پيرامون موضوع مورد بحث در اين آيات زياد است، آن ها را فهرست وار عرض مى‌كنم.

معناى اصطلاحى امر به معروف و نهى از منكر

مفهوم «امر به معروف و نهى از منكر» چيست؟ معناى عبارت امر به معروف به ظاهر براى ما خيلى روشن است. امر به معروف يعنى امر كردن و فرمان دادن به خوبى ها، و نهى از منكر


1. توبه، 67

2. توبه، 71

يعنى نهى كردن از زشتى ها. اما در مسير تحول واژه ها، معناى آن ها گاهى توسعه و گاهى تضييق داده مى‌شود. در برخى موارد، استعمال يك واژه باعث مى‌شود كه مفهوم آن از مقتضاى اصلى خود، وسعت بيش ترى پيدا كند. در اين جا اتفاقاً همين طور است. فقهاء و بزرگان وقتى پيرامون موضوع امر به معروف و نهى از منكر بحث مى‌كنند، مى‌گويند در كلمه امر، مفهوم علو و يا استعلا، مستتر است؛ يعنى كسى كه امر مى‌كند، يا بايد برترى بر مأمور داشته باشد، يا خود را در چنين مقامى قرار دهد و از موضع بالا امر كند. خواهش و استدعاكردن «امر» نيست، اين كه بگويد «من خواهش مى‌كنم اين كار را بكنيد» امر نيست. مقتضاى كلمه امر اين است كه بايد به صورت استعلا باشد. حتى بعضى از فقها احتياط كرده و مى‌گويند تكليف امر به معروف و نهى از منكر زمانى تحقق مى‌يابد كه، آمر «عن استعلاء» امر كند.

طيف مراتب امر به معروف و نهى از منكر

وقتى حكمت وجوب امر به معروف و نهى از منكر و موارد استعمال آن را در آيات و روايات ملاحظه مى‌كنيم، شاهد نوعى توسعه در مفهوم اين واژه هستيم. به عنوان نمونه، برخى مراتب امر به معروف و نهى از منكر در روايات را بيان مى‌كنم، تا توسعه در مفهوم امر به معروف و نهى از منكر مشخص شود.

1. احساس قلبى؛ هنگامى كه در روايات شريفه مراتب امر به معروف و نهى از منكر را بررسى مى‌كنيم، اولين مرتبه اين وظيفه ـ به خصوص نهى از منكر ـ انكار به قلب است، يعنى زمانى كه انسان گناه، زشتى و انحرافى را در جامعه مى‌بيند، در دل خود آن را تقبيح كرده و احساس ناراحتى كند؛ اين اولين مرتبه نهى از منكر است.

2. اظهار ناراحتى؛ بر اساس آنچه در روايات آمده، در مرتبه بعد انسان بايد ناراحتى خود را در چهره ظاهر كند. وقتى انسان در جامعه با كار زشتى روبرو مى‌شود و گناهى را مى‌بيند، بايد علاوه بر انكار درونى، ناراحتى و اشمئزاز خود را با اخم و در هم كشيدن چهره اظهار كند. در روايتى وارد شده كه، اگر كسى با گناهى مواجه شد و پيشانى خود را در هم نكشيد، و اخم نكرد، آن پيشانى در آتش جهنم چروكيده خواهد شد. پس مرتبه دوم اين است كه بعد از انكار به قلب، اثر انكار قلبى در چهره ظاهر شود.

3. اظهار به زبان؛ مرتبه سوم، به زبان آوردن و تذكر دادن است، كه خود مراتبى دارد.

 

در مرحله اول، چنان كه شرايط مناسب بود و زمينه هاى لازم براى تأثيرگذارى وجود داشت، با زبانى ليّن و نرم، معروف و منكر را تذكر بدهد؛ و اگر تذكر با زبان ليّن اثر نداشت، در مرحله بعد، بايد با لحنى شديدتر، از منكر جلوگيرى كرد.

4. برخورد فيزيكى؛ اگر تذكر شفاهى در فرد خاطى اثر نكرد، مرحله بعد، برخورد فيزيكى است. اين مرتبه ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر است كه اگر امر به معروف و نهى از منكر به صورت تذكر و برخورد لفظى اثر نكرد و شرايط مناسبى وجود داشت و امر به معروف و نهى از منكر برخورد فيزيكى مى‌طلبد، بايد اين برخورد انجام پذيرد.

البته در جامعه اسلامى كه دولت و حكومت اسلامى وجود دارد، برخورد فيزيكى بايد از طرف مقامى رسمى، و با مجوز رسمى انجام شود.

5. جهاد؛ مراحلى كه تا كنون ذكر شد، همه در موارد متعارف امر به معروف و نهى از منكر است؛ اما مراتب ديگرى از امر به معروف و نهى از منكر در روايات ذكر شده كه شامل جهاد هم مى‌شود. به طور كلى همه انواع جهاد، از مصاديق امر به معروف و نهى از منكر است. حتى جهاد ابتدائى كه يك جهادى روشنگرانه است و هدف آن از بين بردن موانع هدايت مردم است، آن هم در واقع نوعى امر به معروف است؛ زيرا در جهاد ابتدائى، جامعه به آنچه حق است، وادار شده، و به سوى راه صحيح هدايت مى‌گردد.

هم چنين جهادى كه به عنوان دفاع است، نيز نوعى نهى از منكر است؛ زيرا جهاد دفاعى، براى اين است كه حق در جامعه باقى مانده و محكوم به كفر، انحراف و ضلالت نشود.

يكى ديگر از اقسام جهاد، جهاد با اهل بغى يا جهاد بغات است، ـ بُغات كسانى هستند كه در داخل كشور اسلام دست به آشوب و كشتار مى‌زنند و بايد با آن ها جنگيد ـ كه اين نيز يكى ديگر از مصاديق نهى از منكر است. زيرا با فسادى كه در اثر آشوب اخلال گران در جامعه به وجود مى‌آيد، مبارزه مى‌كند و جلوى آن را مى‌گيرد.

هم چنين جهاد مصاديق خاصى ديگرى نيز دارد، كه ممكن است به ندرت اتفاق بيفتد. مثلاً اگر در شرايط خاصى در گوشه اى از جهان، اساس اسلام به خطر بيفتد، در اين جا دولت اسلامى و مسلمانان، بايد جلوى آن فساد را بگيرند.

در چه مواردى مردم مجاز به برخورد فيزيكى هستند؟

اگر در زمانى يا سرزمينى دولت اسلامى وجود نداشته باشد، يا دولت اسلامى ضعيف و

ناكارآمد است و قدرت برخورد با منكرات را ندارد، و مردم احساس مى‌كنند در اين سرزمين اسلام در خطر است، در اين جا مردم بايد براى نهى از منكر قيام كنند، تا حقيقت اسلام و احكام اسلام باقى بماند و ارزش هاى اسلامى در جامعه احيا شود.

6. حركت شهادت طلبانه؛ گاهى ممكن است در جامعه دولت اسلامى قوى، كه بتواند جلوى فساد ـ اعم از فساد در عقيده و يا فساد در عمل ـ را بگيرد، وجود نداشته باشد، يا اصلا دولت كفر حاكم باشد و يا اگر كسانى به نام دولت اسلامى حكومت مى‌كنند، در واقع اهل نفاق هستند، يعنى عناصرى از نفاق در ميان آن ها وجود دارد، و امكان اين كه دستگاه حاكمه وظيفه امر به معروف و نهى از منكر را انجام بدهد نيست، و افرادى كه در جامعه براى اصلاح امور و جلوگيرى از فساد اقدام به امر به معروف و نهى از منكر مى‌كنند، آن قدر توانايى ندارند كه بتوانند بر حاكمان قدرتمند و زورمدار پيروز شده و حق را اعمال كنند؛ در اين جا ممكن است اين افراد در انجام اين فريضه چنان حركتى راانجام دهند، كه به خاطر آن مظلومانه به شهادت برسند و شهادت مظلومانه ايشان باعث بقاى اسلام شود.

اين همان كارى است كه مصداق اتمّ آن حركت ابى عبدالله الحسين(عليه السلام) است، كه فرمود «اِنّى لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لا بَطَراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاِْصْلاحِ فى أُمَّةِ جَدّى(صلى الله عليه وآله)أُريدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهى عَن الْمُنْكَر»1 حضرت مى‌فرمايد هدف از اين قيام اين است كه جامعه را به وسيله امر به معروف و نهى از منكر اصلاح كنم. چنين حركتى كه به شهادت سيد الشهداء(عليه السلام) انجاميد، مصداق تام امر به معروف و نهى از منكر بود. اين امر به معروف و نهى از منكر تنها به اخم كردن، يا به تذكر زبانى، و يابه يك حركت فيزيكى محدود نشد، بلكه حركتى بود با شكوه، عظمت، و عمقى كه تاريخ را متحول كرد، و تا جامعه انسانى باقى است، آثار آن باقى خواهد ماند. البته چنين مصاديقى ـ مخصوصاً در حد اعلاى آن كه براى سيدالشهداء(عليه السلام) واقع شد ـ به ندرت اتفاق مى‌افتد.

احساس مسؤوليت نسبت به ديگران

نكته بعدى اين مسأله است كه انسان ها بايد در جامعه احساس كنند كه نسبت به ديگران مسؤوليتى دارند، و بايد در رفتار يكديگر به نوعى، نظارت داشته باشند. اين واقعيتى است كه


1. بحارالانوار، ج 44، ص 329، باب 37، روايت 2.

كمابيش در جامعه هاى متمدن انسانى، با اختلاف مراتبى كه در مدنيت داشته، و دارند، همواره وجود داشته است. شايد هيچ جامعه اى را نتوان يافت كه بهره اى از تمدن برده باشد، اما در ميان مردم آن چنين احساسى وجود نداشته باشد.

انسان بايد نسبت به رفتار ديگران احساس مسؤوليت بكند. لكن مراتب چنين احساس مسؤوليتى در جوامع گوناگون، بر اساس نظام ارزشى حاكم بر آن ها متفاوت است. از آن جا كه مصاديق كار خوب و بد در جوامع مختلف براساس نظام هاى ارزشى تفاوت دارد، مرتبه حساسيت مردم، نسبت به رفتار ديگران، بستگى به نوع جهان بينى و نگرش آن ها نسبت به انسان و جامعه انسانى دارد. اين بحث مفصلى را مى‌طلبد، كه فهرستوار به آن اشاره مى‌كنم.

نظام ارزشى فردگرا و نظام ارزشى جامعه گرا

ديدگاه حاكم بر جوامع را نسبت به انسان ها، در يك تقسيم كلى مى‌توان به دو دسته تقسيم كرد: جوامع فردگرا و جوامع جامعه گرا. و هر يك از اين دو دسته نيز داراى مراتب مختلفى هستند. بعضى از انسان ها در زندگى فقط در فكر خود هستند، اگر راحتى مى‌خواهند، آن را براى خود طلب مى‌كنند؛ اگر در پى پيشرفت هستند، آن را براى خود مى‌خواهند؛ براى اين گرئه تفاوتى نمى‌كند كه اين راحتى يا پيشرفت مادى و يا معنوى باشد. محور افكار و فعاليت آن ها نفى ضرر و كسب منفعت براى خود مى‌باشد.

در طرف مقابل، كسانى هستند كه خود را با ديگران در زندگى اجتماعى شريك و وابسته مى‌دانند، اين گروه معتقدند كه جامعه، واحدى منسجم، هماهنگ و وابسته به يكديگر است. از اين رو، فقط به فكر خود نيستند. اين گروه اگر خير و بركتى طلب مى‌كند، براى همه مى‌خواهد و اگر پيشرفتى را دنبال مى‌كند، آن را براى همه مى‌خواهد. حتى اگر پيشرفت معنوى و سعادت آخرت هم مى‌خواهد، آن را براى همه آرزو مى‌كند.

نگرش اسلام به انسان

انبيا و به خصوص دين مقدس اسلام، نگرش جامعه گرايى را تقويت مى‌كنند. دين اسلام مى‌خواهد انسان را به گونه اى تربيت كند كه در همه مراحل زندگى خود، نظر به كل انسان ها و به خصوص اعضاى جامعه اسلامى داشته باشد. براى مثال، مى‌دانيم كه نماز يك عبادت فردى است؛ همه انسان ها به نوعى در پيشگاه خداى خود اظهار عبوديت مى‌كنند، اما ما مسلمانان،

بندگى خود را در برابر پروردگار، به صورت نماز اظهار مى‌كنيم؛ در نماز و در قرائت سوره حمد، شخص نمازگزار، در مقام اظهار عبوديت، خطاب به خداوند نمى‌گويد «من تو را مى‌پرستم»، بلكه مى‌گويد «ما تو را مى‌پرستيم»، «اياك نعبد». اگر انسان در نيمه هاى شب به تنهايى در محراب عبادت مى‌ايستد و نماز مى‌خواند، بايد بگويد «ما تو را مى‌پرستيم»؛ اگر مسلمانى در بيابانى كه هيچ انسانى نيست، به تنهايى به نماز بايستد، بايد بگويد «اياك نعبد»، هيچ گاه در نماز نمى‌توان گفت «اياك اعبد». بلكه بايد بگويد «ايّاك نعبد واياك نستعين»، يعنى «ما» تو را مى‌پرستيم و «ما» از تو كمك مى‌خواهيم. اين يعنى مؤمنان همديگر را در كنار خود ببينند. هم چنين هنگامى كه نماز تمام مى‌شود، بگويد «السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.» سلام بر شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) و گفتن «السلام عليك ايها النبى»، نيز به جهت شخصيت برجسته پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، و امتياز جداگانه اى است كه، آن حضرت دارند. اما نماز با «السلام عليك ايها النبى» تمام نمى‌شود، بلكه با «السلام علينا وعلى عبادالله الصالحين، السلام عليكم ورحمة الله وبركاته» تمام مى‌شود. انسان در طول نماز همواره مؤمنان را در كنار خود مى‌بيند، و نيز هنگامى كه مى‌خواهد از نماز خارج شود، باز هم بايد بر همه مؤمنان سلام كند. اين تربيت اسلامى است. در تمام دستورات اسلامى چه عبادت هاى فردى و چه عبادت هاى اجتماعى، مسائل اقتصادى، اجتماعى و تربيتى، حتى جهاد، دفاع، و در همه جا، مسلمان بايد خود را با ساير مؤمنان شريك و وابسته بداند. اين تربيت خاص اسلامى است.

نگرش غرب به انسان

اما تربيت غربى ـ به ويژه در دو قرن اخير ـ فردگرا است. لذا در نگرش لائيك، انسان فقط مصلحت خود را در نظر مى‌گيرد و نزديك ترين و انسانى ترين روابط عاطفى رو به ضعف است. خانواده ها متلاشى مى‌شوند، زن و شوهر از هم جدا زندگى مى‌كنند. پدر و فرزند از همديگر جدا زندگى مى‌كنند. همسايه از همسايه خبر ندارد. در اين ديدگاه، محور فكرى انسان، منفعت و لذات شخصى است.

ضرورت نظارت جامعه بر اعمال ديگران

اما همين گرايش فردى با تمام زشتى و كاستى هايى كه دارد، در عين حال نمى‌تواند از

مسؤوليت اجرايى و نظارت بر كار ديگران به كلى كناره گيرى كند، زيرا مصالح و منافع و نيز لذت ها و رنج هاى انسان ها عملا در خارج به افراد ديگر بستگى دارد، و هر قدر انسان به فكر منافع شخصى خود باشد، ولى درمى‌يابد كه منفعت شخصى او جز با كمك منافع ديگران تأمين نمى‌شود. اگر انسان بخواهد در زندگى لذت داشته باشد، به تنهايى نمى‌تواند به اين لذت برسد، بلكه بايد فرد ديگرى نيز باشد تا با او بتواند لذتى ببرد. اگر انسان بخواهد در فعاليت اجتماعى، تجارت و يا صنعت پيشرفت كند، به تنهايى نمى‌تواند موفق شود، بلكه مجبور است با ديگران همكارى كند. اگر انسان بخواهد از بهداشت مناسب برخوردار باشد و محيط سالمى داشته باشد، به تنهايى نمى‌تواند تصميم بگيرد. زمانى محيط سالم مى‌ماند كه، ديگران نيز به سلامت محيط كمك كنند. به عنوان نمونه، مى‌دانيد امروزه در دنيا، ضررهاى دخانيات براى انسان روشن شده، و عملا در اتاق هاى دربسته، و سالن هاى عمومى كشيدن سيگار ممنوع است. اگر فردى بخواهد سيگار بكشد، بايد از ساختمان خارج شده و در فضاى آزاد سيگار بكشد، و بعد به داخل ساختمان برگردد. زيرا اگر بنا باشد هر كسى در اتاق يا در سالن سيگار بكشد، ديگران نيز به اجبار دود آن را استنشاق مى‌كنند، و اين براى آنان ضرر دارد، لذا ناچار است حال ديگران را نيز رعايت كند. اين مسأله با وجود همان روحيه فردگرايى است.

مثال بسيار زيبايى درباره امر به معروف و نهى از منكر وجود دارد: گروهى سوار كشتى بودند، يكى از سرنشينان كشتى شروع به سوراخ كردن محل نشستن خود كرد. ديگران به او گفتند: چرا كشتى را سوراخ مى‌كنى، گفت اين محل كشتى در اختيار من است، و اين جا هم خود من نشسته ام؛ من جاى خود را سوراخ مى‌كنم، و به محل نشستن شما كارى ندارم. ساير سرنشينان دست او را گرفتند و گفتند: درست است كه تو فقط جاى خود را سوراخ مى‌كنى، ولى وقتى آب در داخل كشتى افتاد، ديگر من و تو را نمى‌شناسد، كشتى و همه ما، با هم غرق مى‌شويم.

در زندگى اجتماعى، انسان نمى‌تواند فقط منفعت خود را ببيند، و فقط به كار خود توجه داشته باشد و در كار ديگران دخالت نكند، هنگامى كه انسان ديد فردى ضررى به جامعه مى‌زند، بايد دست او را بگيرد و او را از اين عمل نهى كند. در اين جا جامعه به اين فرد اجازه نمى‌دهد كه بگويد، كه اين جا، جاى خودم است، چهار ديوارى خودم است، شهر خودم است، اين اتاق خودم است، محل كار خودم است؛ بلكه وقتى جامعه ديد ضرر به همه

مى‌خورد، هر قدر اين جامعه فردگرا باشد، حتى به عنوان محافظت از منافع شخصى خود نيز در كار او دخالت مى‌كند، و مانع كار او مى‌شود.

بنا بر اين، حتى در جوامعى كه فردگرايى به نحو تام حكومت مى‌كند، در عين حال نظارت عمومى مردم كمابيش وجود دارد.

حدود نظارت جامعه بر اعمال ديگران

در جوامع غربى اين نظارت در حدى است كه همه مى‌فهمند كه اگر در كار ديگران نظارت نكنند، دود آن در چشم خود آن ها خواهد رفت. لذا جامعه در اين موارد نظارت مى‌كند. اما اگر عمل اين فرد به آن ها ارتباطى پيدا نكند، و منافع مادى آن ها را به خطر نيندازد، چندان دغدغه اى ندارند. آن ها معتقدند اين فرد كه اين عمل قبيح را انجام مى‌دهد، ضرر آن متوجه خود او مى‌شود و خود او را مريض مى‌كند، و افراد جامعه در اين مورد مى‌گويند، به من چه! به تو چه! اين تعبير «به من چه» و «به تو چه»، همان گرايش فردگرايى است. در جايى كه ضرر به ساير افراد برگردد، حساسيت نشان مى‌دهند. اما اگر ضرر فقط متوجه خود فرد شود، جامعه مى‌گويد «به من چه»، بگذار او به خودش ضرر بزند. حتى اگر كسى بخواهد به او بگويد به بدن خود ضرر نزن، سيگار نكش، مريض مى‌شوى ، قلبت خراب مى‌شود، در جواب مى‌گويد به تو چه! چرا در كار ديگران دخالت مى‌كنى؟ آزادى است، دلم مى‌خواهد، دوست دارم!

نگرش غرب نسبت به نظارت بر امور معنوى

تا اين جا فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى انسان بود، اما در امور معنوى چگونه است؟ اگر رفتارى موجب ضرر معنوى براى جامعه بشود، آيا آن جا بايد بر كار ديگران نظارت كرد يا نه؟

تا به حال صحبت از فردگرايى و جامعه گرايى در امور مادى بود. اقتضاى فرد گرايى اين است كه، جايى كه نفع و ضرر كار فردى از جامعه به ما مربوط نمى‌شود، آن فرد را رها كنيم. اين چيزى است كه امروزه كم و بيش در غرب حاكم است، و اصطلاحاً به آن انديويژواليزم1مى‌گويند.

 


1. Individualism.

اما كسانى از غربيها كه گرايش اجتماعى دارند، و جامعه گرا هستند، نظارت بر كار ديگران را فقط در امور مادى صحيح مى‌دانند. اما در جايى كه اعمال افراد مربوط به امور معنوى، مانند كفر و ايمان و حق و باطل مى‌شود، اين گروه نيز مى‌گويند به تو چه! اين جا دخالت در امور ديگران است! در غرب، آن جا كه اعمال افراد مربوط به دين، اخلاق، و معنويات ساير افراد مى‌شود، آن جا به طور كامل حق فرد است و به هيچ كس اجازه داده نمى‌شود كه در آن دخالت كند.

نگرش اسلام نسبت به نظارت بر امور معنوى

اسلام با هر دو نگرش فوق مخالف است. اسلام مردم را به گونه اى تربيت مى‌كند كه، هميشه به فكر ديگران باشند. حتى در نماز هم كه رابطه فرد با معبود است، مسلمانان بايد بگويند «ما»، و نگويند «من». و در امور اجتماعى كه افراد با يكديگر رابطه دارند، نظارت اجتماعى، فقط به امور مادى ختم نمى‌شود، بلكه افراد بايد به امور معنوى هم توجه داشته باشند. اگر كسى كارى را انجام مى‌دهد كه موجب فساد معنوى جامعه مى‌شود، بايد از آن نهى كرد. بلكه در امور معنوى نهى از منكر واجب تر است. زيرا روح انسان و معنويات بر بدن و ماديات برترى دارد، زيرا ماديات فانى است و تمام مى‌شود، اما امور معنوى الى الابد باقى خواهد ماند. كسى كه مرتكب گناهى مى‌شود و قرار است به عذاب ابدى مبتلا بشود، اين را نمى‌توان با كسى كه خود را در آتش مى‌اندازد، تشبيه كرد. اگر شما مى‌بينيد كه كسى مى‌خواهد خود را درون چاه بيندازد، يا خود را از بالاى پل درون رودخانه پرت كند تا غرق شود، يا در آتش بيندازد و خود را بسوزاند، وجدان شما، اجازه نمى‌دهد بگذاريد كه او ـ چون خودش خواسته و به خود او مربوط مى‌شود ـ هر كارى مى‌خواهد بكند.

اگر بينى كه نابينا و چاه است *** اگر خاموش بنشينى گناه است

بنا بر اين كسى كه مى‌خواهد خود را در آتش بيندازد، شما نبايد بگذاريد. اين كه آتش دنيايى است و يك سوختن چند ساعتى است، درد و سوزشى است كه چند ساعت عارضش مى‌شود، بعد هم تمام مى‌شود و مى‌ميرد. اما اگر كارى باشد، كه موجب افتادن در آتش ابدى باشد، به طريق اولى بايد جلوى او را گرفت. «كُلٌّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ»،1 «هر گاه پوست تن آن ها پخته شود و بسوزد آن را پوست هاى ديگرى


1. نساء، 56.

جايگزين سازيم، تا عذاب را بچشند» خداوند مى‌فرمايد كه كافران در جهنم مى‌سوزند تا پوست ها آن ها مى‌سوزد و خاكستر مى‌شود، مجدداً بر بدن ايشان پوست جديد مى‌رويد؛ و اين روند تمام شدنى نيست. مگر اين افراد چه كارى كرده اند؟ خداوند مى‌گويد اين افراد از فرمان او سرپيچى كرده و مرتكب گناه شده اند. وقتى شما مى‌بينيد كسى چنين گناهى مرتكب مى‌شود كه سرانجام آن، صدها مرتبه بالاتر از اين است كه آن فرد خود را در آتش اين دنيا بيندازد و بسوزاند، چون اين آتش يك ساعت و دو ساعت است و تمام مى‌شود، اما عذاب اخروى و آتش جهنم، عمر ابدى دارد و انسان را دائماً مى‌سوزاند، و عذاب تمام نشدنى به بار مى‌آورد، آيا آن جا وجدان انسان بيش تر اقتضا نمى‌كند كه دست اين فرد را بگيرد و او را از گناه دور كند؟

امر به معروف و نهى از منكر در اسلام فقط به ضررهاى مادى مربوط نيست، بلكه اسلام مى‌گويد جلوى گناه را هم بگيريد. زيرا گناهكار به عذاب ابدى آخرت دچار مى‌شود.

نگرش قرآن به امر به معروف و نهى از منكر

در ميان همه آياتى كه بر امر به معروف و نهى از منكر دلالت دارند، دو آيه 67 و 71 از سوره توبه داراى ويژگى خاصى هستند: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرَ وَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ يُطِيعُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ اُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ اِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»؛1 «اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونُ».2 خداوند مى‌فرمايد مؤمنان و مؤمنات نسبت به هم ولايت دارند، و به دنبال اين ولايت و در پرتوى آن است كه امر به معروف و نهى از منكر مى‌كنند. اين ولايت را به هر معنايى بگيريم چه به معنى محبت و چه به معناى نوعى سلطه و قدرت قانونى باشد يا به هر معناى ديگر، براى اين است كه ديگران را از كار زشت باز دارند. زيرا انسان اگر بخواهد در جامعه كسى را از گناه دور كند،بايد نوعى تسلط و حق قانونى بر آن فرد داشته باشد، تا بتواند اين كار را انجام بدهد.

در فرهنگ غرب چنين حقى را به كسى نمى‌دهند، كه كسى بتواند مانع ارتكاب گناه از ديگرى بشود، و يا در امور دينى و معنوى ساير افراد جامعه دخالت كند. اگر كسى هم اين كار


1. توبه، 71

2. توبه، 67

را بكند، به او مى‌گويند به تو چه! ولى در اسلام، اين گونه نيست؛ بلكه مى‌گويد همه يكى هستند، و همان طور كه خود را از گناه دور مى‌كنند، وظيفه دارند ديگران را هم از گناه دور كنند. علاوه بر آن بينشى كه بر اساس امر اخلاقى و عاطفه انسانى مى‌گويد اگر انسانى قرار است در اثر گناه بسوزد، نگذار بسوزد؛ اسلام مى‌گويد، امر الهى بر ما واجب مى‌كند كه نگذاريم بسوزد. بلكه اين كار، اوجب واجبات است، طبق آن روايت كه فرمود: «اِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْكَرِ ... فَريضَةٌ عَظيمَةٌ بِها تُقامُ الْفَرائِض»1 مهم ترين وظيفه اى كه خدا بر بندگانش واجب كرده است، امر به معروف است. «بها تقام الفرايض،» اگر امر به معروف و نهى از منكر اجرا نشود، ساير فرايض هم ترك خواهد شد، بقاى ساير فرايض در جامعه، در گرو اين است كه امر به معروف و نهى از منكر اجرا شود. اگر در جامعه به امر به معروف عمل شد به ساير واجبات هم عمل خواهد شد، و اگر امر به معروف ترك شد، بقيه واجبات هم ترك مى‌شود. پس براى اين كه آمر به معروف بتواند به ديگرى به زبان گوشزد كند و بعد عملا جلوى او را بگيرد، بايد نسبت به او نوعى ولايت داشته باشد. يعنى قانون بايد به او يك تسلط قانونى بدهد كه بتواند جلوى او را بگيرد. اين نوعى ولايت است، شايد منظور خداوند كه مى‌فرمايد: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» اين است كه خداى متعال چنين ولايتى را به مسلمانان داده است كه نسبت به همديگر بتوانند امر به معروف و نهى از منكر كنند.

معناى ديگرى كه مى‌توان براى ولايت ذكر كرد همان معناى معروف «دوستى» است. يعنى چون مؤمنان و مؤمنات نسبت به همديگر محبت دارند، يكديگر را دوست دارند، و دلسوز همديگر هستند، لذا نمى‌خواهند به گناه مبتلا شوند، نمى‌خواهند كارى بكنند و راهى بروند كه نهايت آن، عذاب ابدى هست. آن محبت حاكم بر مؤمنان و مؤمنات ايجاب مى‌كند كه امر به معروف و نهى از منكر در ميان آن ها وجود داشته باشد.

شايد در اين آيه از هر دو معنا بتوان استفاده كرد.

اما وقتى خداوند در مقابل مؤمنان صحبت از منافقان مى‌كند، مى‌فرمايد: «اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُم مِنْ بَعْض» و نمى‌فرمايد: «بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و به جاى «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ،» مى‌گويد: «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» در اين جا چند سؤال مطرح است كه در حد توان و ظرفيت، به بررسى آن مى‌پردازيم.

 


1. تهذيب الاصول، ج 6، ص 181، روايت 21، باب 22.

چرا قرآن در مقابل مؤمنان تعبير منافقان را آورده است؟

پرسشى كه در اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چرا خداوند در مقابل مؤمنان نمى‌فرمايد «الكافرون و الكافرات»؟ چرا در مقابل «و المؤمنون و المؤمنات يأمرون بالمعروف و ينهون عن المنكر،» تعبير «الكافرون والكافرات، يأمرون بالمنكر و ينهون عن المعروف،» را نياورده است؟

در جواب اين سؤال مى‌توان گفت: زيرا منافقان كسانى هستند كه در جامعه اسلامى زندگى مى‌كنند و تظاهر به ايمان دارند و در ظاهر، تمامى ارزش هاى اسلامى را پذيرفته اند اما به هيچ يك از باورهاى دينى اعتقاد قلبى ندارند. در ظاهر با مسلمان ها همراهى مى‌كنند ولى در پنهان با آنان دشمنى دارند، و در هر زمان مناسبى كه بتوانند به مسلمان ها ضربه مى‌زنند.

بر خلاف كافران كه در جامعه اسلامى نيستند، و اگر هم در ميان آن ها زندگى كنند به صورت علنى مواضع خود را عليه ارزش هاى اسلامى اعلام مى‌كنند. لذا مسلمانان آن ها را مى‌شناسند و مرزى ميان خود و آن ها دارند. زيرا در جامعه كفر همه كافر هستند و علناً ارزش هاى اسلامى را قبول ندارند و منكر مى‌شوند. لذا لزومى ندارد كسى تظاهر به ايمان كند.

بنابراين، منافقان در جامعه اسلامى رسوخ مى‌كنند و به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى‌كنند؛ اما دين مردم را نشانه مى‌روند و به هر مكر وحيله اى دست مى‌زنند تا مردم را از دين جدا كنند. لذا خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد: «اَلْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ،» يعنى مؤمنان بايد مواظب دين خود باشند، منافقانى درون جامعه اسلامى هستند، كه امر به منكر و نهى از معروف مى‌كنند.

ولايت مؤمنان بر يكديگر

خداوند درباره مؤمنان فرمود: «المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض،» ولى در باره منافقان مى‌فرمايد: «المنافقون و المنافقات بعضهم من بعض،» چرا خداوند فرمود برخى از مؤمنان بر برخى ديگر تولّى دارند ولى منافقان همه يكپارچه هستند؟

اين مسأله را از دو جهت مى‌توان بررسى كرد. اگر «بعضهم اولياء بعض» را به معناى ولايت بگيريم، يعنى مؤمنان نسبت به همديگر ولايت دارند. براى اين كه مؤمنان بتوانند بر يكديگر امر و نهى كنند، بايد يك مجوز قانونى و تسلط قانونى، داشته باشند. لذا خداوند مى‌فرمايد

مؤمنان بر يكديگر ولايت دارند. پس خداوند يك ولايت، و قدرت قانونى براى آن ها جعل كرده است تا بتوانند در كار يكديگر دخالت و نظارت كنند، و اين امر و نهى را به خوبى انجام دهند.

اما در مورد منافقان كه مى‌خواهند به وسيله «امر به منكر» و «نهى از معروف» دين را از مردم بگيرند، و به اصل دين حمله كنند، آن ها ديگر احتياج به ولايتى ندارند. زيرا ولايت يك حق قانونى است، و قانون در هيچ جامعه اى امر به منكر را تجويز نمى‌كند.

اما اگر «بعضهم اولياء بعض» به معنى دوستى و محبت باشد، يعنى برخى از مؤمنان دوست برخى ديگر هستند و نسبت به هم محبت دارند؛ لذا وقتى مى‌بينند ضرر و زيانى متوجه برادر مؤمنى مى‌شود، نگران مى‌شوند و سعى مى‌كنند او را متوجه اين ضرر كنند. مؤمنان به دليل اين كه نسبت به همديگر محبت دارند، لذا به يكديگر امر و نهى مى‌كنند. مؤمنان نمى‌خواهد رفيق و برادر و خواهر ايمانى آن ها، در آتش جهنم بسوزد.

اما منافقان مانند مؤمنان دلداده يكديگر نيستند. هر كدام از آن ها به فكر منفعت خود مى‌باشد، «تَحْسَبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّىَ»1 خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايد شما منافقان را در يك جبهه مشترك مى‌بينيد كه جمع شدند، و با هم كار مى‌كنند. در ظاهر بين آن ها اجتماع و هماهنگى و اشتراك و مشاركت است، اما دل هاى آن ها از هم پراكنده است. اين ها در دل خود مِهر و محبتى نسبت به هم ندارند. اگر منافع شخصى آن ها تأمين نشود حتى يكديگر را ترور مى‌كنند. چون هر كسى به فكر منافع خود مى‌باشد. اگر اجتماعى را هم تشكيل مى‌دهند، و يا در برخى از كارها با هم مشاركتى داردند، به خاطر اين است كه دامى براى تأمين منافع خود گسترانده باشند. اگر در اين اجتماع و مشاركت تزاحمى پيدا كنند و منافع شخصى آن ها به خطر بيافتد، همه چيز تمام مى‌شود و كنار مى‌رود. بنابر اين منافقان نسبت به يكديگر، محبتى ندارند.

پس بر اساس مطالب فوق مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه منافقان نسبت به هم محبتى ندارند. و همچنين قدرت قانونى هم براى امر و نهى، ندارند. اما مؤمنان هم نسبت به هم محبت دارند؛ لذا نسبت به يكديگر دلسوزند و يكديگر را امر و نهى مى‌كنند؛ زيرا نمى‌خواهند برادر و خواهر ايمانى آن ها در جهنم بسوزد. و همچنين خدا چنين قدرت قانونى براى امر به معروف و


1. حشر، 14.

نهى از منكر به آن ها داده است. پس آنان نسبت به هم ولايت دارند. نكته ديگر اين كه در مورد مؤمنان مى‌فرمايد: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ اُولِياءُ بَعْض» و بعد مى‌فرمايد: «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» اين است كه مؤمنان يكديگر را دوست دارند و نسبت به هم ولايت دارند. ولى در مورد منافقان تعبير اولياء نمى‌آورد، بلكه تعبير «بَعْضُهُم مِنْ بَعْض» آورده مى‌شود؛ زيرا مى‌خواهد بگويد منافقان در «امر به منكر» خود، با هم وابستگى دارند و همكارى مى‌كنند و اشتراك و اجتماعشان در باطل است.

چگونه در جامعه اسلامى امر به منكر و نهى از معروف امكان دارد؟

سؤال معماگونه اى كه اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چگونه در يك جامعه، افرادى هستند كه به كار بد و منكر امر مى‌كنند؟ زيرا در هر جامعه اى، منكر به معناى زشت و بد است. چگونه مردمى در يك جامعه پيدا مى‌شوند و به زشتى ها امر مى‌كنند؟ در جامعه اسلامى كه همه به ارزش هاى اسلامى اعتراف دارند و تظاهر به ايمان مى‌كنند چگونه افرادى مى‌آيند و به منكر امر مى‌كنند؟ چگونه در جامعه اسلامى كسانى جرأت پيدا مى‌كنند، به افراد جامعه دستور بدهند، كه كار بد بكنيد. و حتماً اين افراد هدفى را تعقيب مى‌كنند و مطمئن هستند كه وقتى اين حرف را مى‌زنند، كسى هم از آن ها تبعيت مى‌كند. زيرا اگر قرار باشد آن ها بگويند كار زشت بكنيد، برويد دزدى كنيد، فسق و فجور بكنيد كسى هم به آن ها گوش ندهد، آن ها چه داعى دارند «امر به منكر» كنند؟ لابد اين امر و نهى اى كه مى‌كنند، اثرى در جامعه دارد كه آن ها اين همه تلاش مى‌كنند و مى‌خواهند منكر در جامعه تحقق پيدا كند. پس سؤال معما گونه اين است كه چه طور در جامعه اسلامى كسانى پيدا مى‌شوند كه به كار زشت امر مى‌كنند، و اين امر آن ها مؤثر هم واقع مى‌شود؟ چرا اين كار را مى‌كنند؟ و چرا مردم مى‌پذيرند؟

در اين جا بايد بررسى كنيم كه منظور از معروف و منكر چه مى‌تواند باشد. اگر منظور از منكر ـ به اصطلاح طلبگى ـ منكر به حمل اوّلى باشد، يعنى كسى بيايد در جامعه به مردم بگويد، بياييد كار بد بكنيد، كار خوب نكنيد، احتمال اين كه چنين كارى از يك عاقل سر بزند و اين گونه امر به منكر بكند و تأثيرى هم در مردم داشته باشد، نزديك به صفر است. زيرا مردم همه ارزش ها را باور دارند و اجازه نمى‌دهند كسى بيايد و آشكارا بگويد كه كار بد ـ به مفهوم حمل اولى ذاتى ـ ، بكنيد. مسلماً مراد قرآن از اين كه مى‌گويد منافقان امر به منكر

مى‌كنند، منكر به مفهوم حمل اولى ذاتى، نيست. بلكه مراد اين است كه منافقان به مصاديق معروف و منكر امر و نهى مى‌كنند. يعنى اين كه به چيزى امر مى‌كنند كه مصداق منكر است، نه مفهوم منكر. آن ها مردم را به كارهايى دعوت مى‌كنند كه در واقع منكر است، منتها اين مصاديق منكر را به عنوان معروف و كارهاى خوب معرّفى مى‌كنند.

منافقان با سوء استفاده از مفاهيم و با استفاده از روش هاى مغالطى و روش هاى تبليغى غلط و شيطانى مردم را به منكر امر مى‌كنند. آن ها نخست زمينه اى را فراهم مى‌كنند كه يك سرى از كارها «خوب» وانمود شود؛ و مردم چنين تلقى كنند كه اين كارها خوب است. بعد به مردم مى‌گويند كه اين كارهاى خوب را ـ كه در واقع همان مصاديق كارهاى زشت و بد است ـ انجام بدهيد. و از طرف ديگر روى يك سرى از كارهاى خوب آنچنان تبليغ مى‌كنند كه وانمود مى‌شود اين كار بد است. بعد به مردم مى‌گويند كه اين كارهاى بد را ـ كه در واقع همان مصاديق كارهاى خوب است ـ انجام ندهيد. اين گونه نيست كه به طور مستقيم بيايند و به مردم بگويند كار بد بكنيد. اين مسلّم است كه هيچ عاقلى، چنين حرفى نمى‌زند، و هيچ عاقلى به چنين حرفى گوش نمى‌دهد. پس آن ها مصاديقى از افعال منكر را به نام خوب به مردم معرفى مى‌كنند، و آن گاه مى‌گويند انجام دهيد.

سؤالى كه اين جا مطرح مى‌شود اين است كه چگونه مى‌شود معروف را به عنوان منكر و منكر را به عنوان معروف به مردم معرفى كرد؟ بحمدالله در جامعه اى كه ما اكنون در آن زندگى مى‌كنيم، مصاديق فراوانى يافت مى‌شود؛ ما نبايد تعجب كنيم، زيرا ريشه هاى نفاق و شاخه هايى از آن هنوز در كشور ما وجود دارد، كه اين كار را مى‌كنند.

براى اين كه بحث روشن شود چند مثال كوچك مى‌آوريم. سابقاً در جامعه ما براى خانم ها يك مفهوم ارزشى وجود داشت به نام «حيا». همه خوب مى‌دانيم يكى از صفات خوب براى زن ها حيا است. البته حيا براى مردها هم خوب است، ولى براى خانم ها يكى از صفات برجسته است. و قرآن هم يكى از واژه هايى كه به كار مى‌برد و از آن تعريف مى‌كند همين واژه حياء و استحياء است. و حتى در داستان دختران شعيب كه از طرف پدر خود آمده بودند پيش حضرت موسى كه او را به منزل دعوت كنند، مى‌گويد «فَجَاءَتْهُ اِحْداهُمَا تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاء قالَت إِنَّ اَبِى يَدْعُوكَ»؛1 يكى از دختران با يك حالت حياء و شرم آمد پيش موسى، خيلى آرام و در


1. قصص، 25.

حالى كه سر بزير انداخته بود، گفت پدرم تو را دعوت مى‌كند كه مزد زحمتى كه كشيدى به تو بدهد، «تَمْشِى عَلى اسْتِحْيَاء» خداوند اين حيا را با يك زبان مدح آميزى بيان مى‌كند و مى‌گويد كه با حالت شرم و حيا آمد پيش حضرت موسى(عليه السلام) . خوب اين حيا در فرهنگ ما جاى خود را دارد. منافقان مى‌آيند، مى‌گويند اين شرم و حيا از همان خجالت است. اين كه زن حيا دارد يعنى خجالتى است. و انسان خجالتى در دنيا هيچ كار نمى‌تواند انجام بدهد. لذا انسان خجالتى يك انسان بى عُرضه است. و علم روان شناسى مى‌گويد خجالت كشيدن بد است. اگر دخترى از يك پسرى خجالت بكشد، اين بد است. زيرا نمى‌تواند خواسته خود را براى او بيان كند و حق خود را از او بگيرد. پس دختر نبايد از پسر خجالت بكشد. اين كه مردم مى‌گويند انسان بايد شرم داشته باشد، دختر در مقابل مرد نامحرم، نبايد خيلى پررويى كند، بى خود مى‌گويند؛ و اين اشتباه است. دختر بايد پر رو باشد، بتواند در مقابل ديگران حرف خود را بزند، كار خود را انجام بدهد، بايد از خود دفاع كند. و حتى نمونه تاريخى از اهل بيت عصمت هم مانند حركت حضرت زينب(عليه السلام) مى‌آورند. بله اين كه دختر بايد از خود دفاع كند، بتواند وظيفه شرعى خود را انجام دهد، بتواند سخنرانى كند آن طور كه حضرت زينب(عليه السلام) سخنرانى كرد، اين ها همه نقطه هاى مثبتى است. اما دخترى كه هنوز ازدواج نكرده، بايد مقابل يك مرد بيگانه احساس شرم داشته باشد. اين هم يك ارزش است. منافقان اين دو تا را با هم قاطى مى‌كنند، مى‌گويند حياداشتن يعنى خجالتى بودن، خجالتى بودن هم يعنى بى عُرضه بودن. پس براى اين كه انسان خجالتى نباشد بايد شرم و حيا را كنار گذارد. براى اين كه پررويى بين بچه ها ملكه بشود بايد دختر و پسر با هم معاشرت داشته باشند. ديگر حدى هم براى اين معاشرت ها نبايد در نظر گرفت. در برنامه هاى چهارشنبه سورى بروند با هم برقصند، تا خجالتى بار نيايند. پس منافقان اول معاشرت پسر و دختر را به صورت يك امر فرهنگى جلوه مى‌دهند و روى آن كار مى‌كنند، و مى‌گويند كه مفهوم حيا از قبيل خجالت و بى عرضگى است، و اين را بايد برداشت. راه رسيدن به اين هم معاشرت پسر و دختر است. بعد مى‌گويند پس دختر و پسر را آزاد بگذاريد تا با هم بروند معاشرت كنند. اين جا «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ» مصداق مى‌يابد. حتى اگر منافقان بتوانند، در دستگاه حكومتى نفوذ مى‌كنند و از سوى بعضى دستگاه ها بر منكر سفارش مى‌كنند؛ مثلاً مى‌گويند براى زنده نگه داشتن فرهنگ بايد جشن چهارشنبه سورى را راه بيندازيم. و لو اين جشن سنت كفر است؛ ولو هزار جور ضرر براى

جامعه داشته باشد. حتى ممكن است براى اشاعه آن از بودجه بيت المال پول هم بدهند. منافقان هرگز نمى‌آيند بگويند كار بد كنيد، ابتدا زمينه اى را فراهم مى‌كنند و به مردم چنين وانمود مى‌كنند كه اين خوب است، آن وقت «يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ» يا زمينه فرهنگى را فراهم مى‌كنند كه فلان كار معروف بد است، آن وقت «يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» و اين كار احتياج به نفاق دارد، نه كفر. كافر آنچه مى‌خواهد مستقيم مى‌گويد. اين كه خداوند فرمود «المنافقون و المنافقات»، و نفرمود «الكافرون و الكافرات» به اين جهت كه اين كار از نفاق بر مى‌آيد، بايد وانمود كند كه ما هم اسلام را دوست داريم به احكام اسلام معتقديم، بايد كار خوب انجام داد، اما حيا كار خوبى نيست؛ زيرا باعث خجالتى شدن مى‌شود و اين بد است و بدها را بايد كنار بگذاريم. بنابر اين حيا از اسلام نيست. يا ـ دست كم ـ قرائت ما از اسلام اين نيست. در قرائت قديمى‌ها از دين مى‌گفتند كه اسلام حيا و شرم را دوست دارد، قرائت جديدى ها از اسلام اين است كه حيا بسيار چيز بدى است.

پس تا زمينه فرهنگى در جامعه پيدا نشود، امر به منكر معنا پيدا نمى‌كند. و از طرفى مفاهيم و ارزش هايى را مطرح و ترويج مى‌كنند كه در جامعه، ديگر جايى براى امر به معروف باقى نماند. يعنى آنچنان در مقالات، در روزنامه ها، و در سخنرانى ها و رسانه هاى مختلف به مردم القا مى‌كنند كه دخالت كردن در امور اعتقادى و ارزشى و اخلاقى ديگران فضولى است و فضولى هم كار بدى است كه ديگر اگر به يك كسى گفتند چرا نماز نخواندى؟ مى‌گويد به تو چه! شما چه حق داريد در كار ديگران فضولى كنيد؟ يا اين كه مى‌روند در پارك و مشروب مى‌خورند، مست مى‌شوند و با شيشه مشروب به جان هم مى‌افتند، تو چه حق دارى مى‌گويى نكن؟! اين فضولى است. چرا ما در كار ديگران فضولى كنيم؟ پس اول زمينه فرهنگى آن را فراهم مى‌كنند، كه اين ها فضولى است، و فضولى بد است. آن وقت «يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ» و كار به آن جا مى‌رسد كه ارزش ها جاى خود را با ضدارزش ها عوض مى‌كنند. واى بر كسانى كه چنين شرايطى را در جامعه ما فراهم كردند و هنوز درصدد اين هستند كه آن را گسترش بدهند و ارزش هاى اسلامى را به كلى از جامعه محو كنند.

فصل قبلي

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org