قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

امتحان‎، ضرورت تربيت الهي

قم ـ حسينيه شهدا شب نهم محرم 1427

همان طور كه پيش‏تر اشاره شد مسأله امتحان براي تحقق هدف آفرينش يك ضرورت است؛ چرا كه حقيقت امتحان الهي، فراهم كردن زمينه‏اي مناسب براي رشد استعدادها و به ظهور و بروز رساندن مكنونات و منويات قلبي است كه در كنه قلب انسان وجود دارد و هميشه آشكار نيست و حتي گاهي خود انسان نيز از آن غافل است. كساني كه ادعاي ايمان دارند، بايد در عمل صدق ادعاي خود را اثبات كنند، و به همين دليل بايد مورد آزمايش قرار گيرند تا مشخص شود چه اندازه راست مي‏گويند؛ «فَلَيَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ لَيَعْلَمَنَّ الْكاذِبِينَ»1. در اين جا لازم است ابتدا چند نكته درباره صدق و كذب يادآور شوم. گاهي انسان ادعايي مي‏كند، ولي توجه دارد كه قلباً هيچ اعتقادي به آن ادعا ندارد و فقط به خاطر مصلحت روزگار و براي فريب دادن ديگران چنين ادعايي مي‏كند، اين همان نفاق معروف است كه آيات فراواني در قرآن درباره آن نازل شده است. تا جايي كه يك سوره كامل درباره منافقين است «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِينَ لَكاذِبُونَ»2؛ منافقين نزد تو مي‏آيند و اظهار ايمان مي‏كنند و مي‏گويند ما به رسالت شما ايمان داريم، خدا هم مي‏داند كه تو رسالت داري؛ ولي خدا شهادت مي‏دهد كه منافقيني كه ادعاي ايمان مي‏كنند دروغ مي‏گويند. اين «كذب»؛ آشكار است كه تنها به خاطر حفظ جان و مال و موقعيتشان گفتند ما ايمان داريم، كساني كه با ديدن مؤمنين مي‏گويند: ما با شما يكي هستيم، با شما هم‏صف و هم‏سنگر هستيم و زماني كه در خلوت با ياران خودشان مي‏نشينند مي‏گويند: اين‏ها را به مسخره گرفتيم؛ «وَ إِذا خَلَوْا إِلي‏؛ شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ»3. در نقطه مقابل كذب صريح، صدق مطلق قرار دارد. به كساني که مي‏گويند ايمان آورديم و در عمل به دستورات خدا و پيغمبر هيچ‏گاه كوتاهي نكردندو هر چه ادعا مي‏كنند در عمل نيز آن را اثبات مي‏كنند، «صديق»؛ مي‏گويند. «أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ»4؛ اين صدق مطلق است كه مدعي آن هر چه مي‏گويد، به آن پايبند است و ذره‏اي شك و شبهه‏اي در آن ندارد و در عمل نيز آن را اثبات مي‏كند، در مقابل آن نفاق بيّن قرار دارد. در اين جا لازم است تذكر داده شود كه اگر كسي ادعاي اعتقاد كرد و حداقل در ادعايش دروغ نگويد، هر چند، گاهي نيز در عمل لغزشي پيدا كند و نفس بر وي غالب شود و آن خطا را با سرشكستگي و با خجالت انجام دهد، چنين كسي حد نصاب ايمان را دارد. زيرا حداقل ايمان اين است كه انسان قلباً معتقد باشد آن چه پيغمبر از طرف خداوند آورده درست است و بايد آن را رعايت كرد. اما كساني نيز هستند كه مي‏گويند خدا هست، قيامت هست، پيغمبر هم از طرف خداست و راست مي‏گويد؛ ولي وقتي زمان عمل فرا مي‏رسد، گفته‏هاي خود را فراموش مي‏كنند. پيدا است كه امتحان براي اينجاست كه آيا فرد مدعي حاضر است كه ايمان و تصديق قلبي را در اطاعت عملي خودش به ظهور و بروز برساند؟!
ايمان مطلق يعني اين كه هر چه خدا فرموده است، حتي اگر دستور به خودكشي و كشتن فرزندت دهد اطاعت كني. اين همان دستوري بود كه به حضرت ابراهيم‏عليه‏السلام داده شد. آيا آن حضرت شكي به دل راه داد؟ آيا ايشان بهانه‏گيري كرد؟ آيا حضرت اسماعيل از اين فرمان ناخشنود شد و لب به شكايت گشود؟ به محض اين كه حضرت ابراهيم دستور را براي او بازگو كرد، گفت: «يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ»5. آنچه براي حد نصاب ايمان، لازم است اين است كه انسان از صميم دل باور داشته باشد كه دستورات خداوند را بايد انجام دهد. هر چند ممكن است زماني نمازش هم قضا شود ولي اگر كسي در اصل حكمي از احكام خدا شك داشته باشد و آن را نپذيرد، حد نصاب ايمان را ندارد؛ يعني ايمانش توأم با كفر است «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»6.
ايمان با نفاق، رابطه معكوس دارند، هر قدر ايمان ضعيف شود نفاق قوي‏تر مي‏شود؛ تا جايي كه، كساني نماز مي‏خوانند، روزه مي‏گيرند، عبادت مي‏كنند، جهاد مي‏روند، اما با مؤمنان واقعي فرق مي‏كنند؛ آنان منافقيني هستند كه ذكر خدا را كم و با كسالت مي‏گويند. «وَ إِذا قامُوا إِلَي الصَّلاةِ قامُوا كُسالي‏؛ يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً»7؛ اين دسته از منافقين هنگام اجراي دستورات خداوند بهانه مي‏گيرند، امروز و فردا مي‏كنند و زندگي دنيا را بر آخرت ترجيح مي‏دهند.
تا اين جا مشخص شد كه ايمان و كفر مراتبي دارد؛ بعضي واقعاً از اساس، دروغ مي‏گويند و ادعاي خود را هيچ باور ندارند و بعضي ديگر مقداري ايمان دارند، ولي در مواردي ضعيف عمل مي‏كنند. آزمايش خداوند نيز اينجا معنا پيدا مي‏كند كه به وسيله آن، عيار صدق و كذب عيان مي‏شود.
قرآن كريم با روش تربيت خاص خود مواردي از آزمايش گذشتگان را كه موجب شكست آن‏ها شده، براي توجه و عبرت ما نقل مي‏كند. قديم‏ترين امتحاني كه قرآن نقل مي‏كند، امتحان ابليس است. ابليس، آن چنان كه اميرالمؤمنين‏؛ عليه‏السلام در نهج ‏البلاغه مي‏فرمايد «و قد عبد الله ستة آلاف سنة لايدري أ من سني الدنيا أمن سني الآخرة»8؛ ابليس قبل از خلقت حضرت آدم‏؛ عليه‏السلام شش هزار سال‏خدا را عبادت مي‏كرد و در پرستش ادعايي داشت. تعبير اميرالمؤمنين اين است كه «لايدري أ من سني الدنيا أ من سني الاخرة»؛ ابليس شش هزار سال خداوند را عبادت مي‏كرد. تا آن جا كه فرشتگان تصور مي‏كردند ابليس جزو خودشان است چون باور نمي‏كردند غير از فرشته كسي اين چنين عبادت كند. خدا براي امتحان ابليس به او دستور داد تا در مقابل آدم به خاك بيفتد!. ابليس چه كرد؟ گفت: «لَمْ أَكُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ»9؛ من كسي نيستم كه در مقابل آدمي كه از خاك خلقش كردي سجده كنم؛ «أَبي‏؛ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»10؛ ابليس شش هزار سال عبادت كرده بود؛ ولي قرآن مي‏گويد وي ابتدا از كفار بود، «كانَ مِنَ الْكافِرِينَ»؛ شرط ايمان واقعي اين است كه مطلق باشد؛ يعني اگر همان روز اول از ابليس مي‏پرسيدند كه اگر خدا موجودي از خاك بيافريند، تو بر او سجده مي‏كني جواب او منفي بود. ابليس از اول ايمان مطلق نداشت، ايمانش مشروط بود به اينكه اين گونه دستورات در آن نباشد.
قرآن نمونه‏هايي ديگري از امتحانات را بر مي‏شمرد و بدون شك ذكر آن‏ها براي اين است كه همه انسان‏ها از گذشته‏ها عبرت بگيرند و خود را براي موفقيت در امتحان و رسيدن به كمال آماده كنند تا مثل گذشتگان سقوط نكنند و شكست نخورند. در اين ميان قوم بني‏اسرائيل بهترين گزينه است؛ در روايت داريم شباهت شما به بني‏اسرائيل زياد است و هر چه بر آن‏ها گذشته بر شما هم خواهد گذشت؛ يعني تاريخ بني اسرائيل در امت اسلامي تكرار خواهد شد. خداوند متعال پيشاپيش براي مسلمان‏ها داستان بني‏اسرائيل را ذكر مي‏كند تا از لغزش‏هايي كه آن‏ها داشتند عبرت بگيرند. درباره بني‏اسرائيل در قرآن داستان‏هاي زيادي بيان شده است. در اينجا به مثالي درباره امتحان‏هاي فردي و مثالي ديگر درباره امتحان‏هاي اجتماعي اشاره مي‏كنم.
يكي از امتحان‏هاي فردي كه قرآن از بني‏اسرائيل نقل كرده است داستان بلعم بن باعوراست. جا دارد كه در اين داستان خوب دقت شود؛ مخصوصاً كساني كه عنوان عالم به آنها اطلاق مي‏شود بايد بيشتر مراقب باشند. «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها»11. داستان كسي را براي مردم بخوان كه ما آيات خودمان را به او داديم. اين آيات او را پوشش داد. ولي او مثل ماري كه از پوست در مي‏آيد، از اين پوسته درآمد. «وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها»12، ما مي‏توانستيم همين آيات را وسيله ترقي او قرار بدهيم، «وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَي الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»، اما وي به زندگي دنيا علاقه پيدا كرد، دنبال هواي نفسش را گرفت و نتيجه اين شد كه كسي كه مي‏توانست مقامي نزديك به مقام انبياء پيدا كند، آن چنان سقوط كرد كه قرآن او را به سگ تشبيه مي‏كند، «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ»؛ فراموش نكنيم كه ما هم در امت اسلامي، بلعم بن باعورهايي داريم و خواهيم داشت بايد از اين جريان عبرت بگيريم.
يك نمونه هم از امتحانات دسته جمعي بني‏اسرائيل نقل كنيم. خداي متعال هم‏سخن خودش، يعني حضرت موسي‏عليه‏السلام را دعوت كرد تا يك ماه از مردم كناره‏گيري كند و در كوه طور مشغول عبادت شود. «وَ واعَدْنا مُوسي‏؛ ثَلاثِينَ لَيْلَةً»13؛ وقتي يك ماه تمام شد، خدا به او وحي كرد كه ده شب ديگر نيز بايد بماني، «وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ». اما در مورد اين ده شب چيزي به مردم گفته نشده بود، چون بايد در امتحان ابهامي وجود داشته باشد. روز سي و يكم مردم پيش هارون، جانشين حضرت موسي‏عليه‏السلام آمدند و از دليل غيبت موسي سؤال كردند. بالاخره وسوسه‏اي در دل يني اسرائيل افتاد كه مبادا موسي به ما دروغ گفته و ما را رها كرده است.در اين فاصله ده روز شخصي به نام سامري فرصت را غنيمت شمرد و گفت نگران نباشيد، من خدايي را كه موسي به ما وعده داد و گفت بپرستيد، به شما نشان مي‏دهم.مردم هم فريب خوردند و طلاهايشان را آوردند و سامري از آن‏ها گوساله‏اي درست كرد و گفت: «هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسي‏»14؛ اين خداي شما و خداي موسي است. مردم وقتي صداي گوساله را از آن مجسمه شنيدند در مقابل آن‏؛ به خاك افتادند و سجده كردند و گوساله پرست شدند. اين امتحان الهي بود تا مشخص شود ايمان آن‏ها چه اندازه عمق دارد و آيا خداپرستي آن‏ها مطلق است يا مشروط به حضور حضرت موسي است.
اگر ايمان ضعيف باشد، پايه عقلاني و منطقي نداشته باشد، حساب شده نباشد و سطحي باشد با كمترين ترديد نيز سست مي‏شود و از بين مي‏رود. با توجه به اين داستان تكليف ما اين است كه ايمانمان را عميق و ريشه‏دار كنيم، دلايلي منطقي براي صدق ادعاهايمان پيدا كنيم. ايمان‏هايمان آن چنان محكم باشد كه درباره مؤمن فرمودند: «كالجبل الراسخ لاتحركه العواصف»15؛ ما بايد سعي كنيم ايماني استوار مثل كوه پيدا كنيم تا به سرنوشت بني‏اسرائيل مبتلا نشويم و اگر چند روز دسترسي به پيغمبر و امام زمانمان نداشتيم و زمان غيبتي پيش آمد، ايمان‏مان متزلزل نشود.
حال، ما چقدر به ايمان‏مان، «ايمان»؛ داريم؟ آيا واقعاً معتقديم آنچه پيغمبر اكرم‏صلي الله وعليه وآله از طرف خدا آورده و آنچه امام حسين‏عليه‏السلام شب عاشورا فرمود و روز عاشورا انجام داد درست است؟ آيا واقعاً اعتقاد داريم براي اجراي حكم خدا انسان بايد آمادگي داشته باشد طفل شيرخوارش را هم فداي دين كند؟ اگر ايمان سست باشد شهادت كه جاي خود دارد، حتي اگر منافع انسان اندكي به خطر بيافتد راهش را عوض مي‏كند. آيا گرفتن يك پست و كمي منافع مادي دليل موجهي براي گناه و كفر است؟ «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الَّثمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ»16، البته شما را آزمايش خواهيم كرد، همان طور كه گفته شد اين قانون استثناءناپذير نظام الهي است.تصور نشود آزمايش فقط براي ديگران است و شيعيان آزمايشي ندارند. هر كس نزد خدا عزيزتر باشد آزمايشش سخت‏تر است؛ چون در آزمايش سخت است كه انسان ترقي مي‏كند و به كمال مي‏رسد. اگر مي‏خواهي ترقي كني، بايد امتحان‏هاي سخت‏تري را پشت سر بگذاري، به اعتبار اين كه مسلمان و پيرو علي‏عليه‏السلام و دوست امام حسين‏عليه‏السلام هستي بساط امتحان برچيده نمي‏شود. ادعاهايي كه مي‏كنيد، بايد اثبات كنيد؛ چه اندازه امام حسين‏عليه‏السلام را دوست داريد؟ با معامله حرامي كه در آن ربا هست چه مي‏كنيد؟ بدون ترديد امتحان، ضرورت تربيت الهي است و اين وظيفه ماست كه از جريانات تاريخي گذشتگان عبرت بگيريم و خود را براي امتحان‏هاي سخت‏تر آماده كنيم تا به وسيله آن ترقي كنيم. همين كه خدا آدميزاد را امتحان مي‏كند، جاي شكر دارد. براي اينكه زمينه‏اي براي رشد و ترقي و تكاملش فراهم مي‏شود و مي‏تواند بالا برود و پيش خدا عزيزتر شود تا امتحان نباشد، رشد و ترقي نيست. پس بايد هرچه بيشتر، از تاريخ گذشتگان اطلاع داشته باشيم و نمونه‏هاي بيشتري از آزمايش‏هاي آنها را بنگريم تا از آن نمونه‏ها استفاده كنيم و خود را براي نمونه‏هاي بيشتر و بالاتري آماده كنيم.

والسلام عليكم و رحمةالله‏


1؛ عنكبوت، 3

2؛ منافقون، 1

3؛ بقره، 14

4؛ حديد، 19

5؛ صافات، 102

6؛ يوسف، 106

7؛ نساء، 142

8؛ نهج البلاغه، ص 287

9؛ حجر، 33

10؛ بقره، 34

11؛ اعراف، 175

12؛ اعراف، 176

13؛ اعراف، 142

14؛ طه، 88

15؛ كافي، ج 1، ص 454

16؛ بقره، 155

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org