قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«اميد و آرزوي مطلوب»

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 09/07/86 مطابق با نوزدهم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

توحيد خالص

امام زين‏العابدين(ع) در مناجات راجين بعد از ياد رحمت‏هاي خدا و ذكر صفات جماليه الهي از خدا مي‏خواهد: خدايا توحيد خالص به من عطا كن! عالي‏ترين مراتبي كه اولياء خدا به آن مي‏رسند، در مسيرِ توحيد است. در بعضي آيات اشاره مي‏كند اكثر مؤمنين ايمانشان آميخته‏ي با شرك است و توحيدشان خالص نيست، «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلاَّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ1». با اين كه ايمان مي‏آورند اما مراتبي از شرك هم دارند، لكن هر كسي متناسب با معرفت و مرتبه ايمانش. دو مثلثي را كه مجموعشان يك مستطيل تشكيل مي‏دهد در ذهنتان مجسّم كنيد، دل مؤمن ظرف اين مستطيل است. قاعده‏ي يك مثلث كفر است و هر چه رو به بالا مي‏رود از كفر كاسته و جا براي ايمان بازتر مي‏شود، تا مي‏رسد به نقطه‏اي كه فقط ايمان خالص است. اين مثلث كفر است اما عكسش، مثلث ايمان، مثلث بعدي است كه آن بالا قاعده‏اش وسيع است. پايين كه مي‏آيد با مثلث كفر جفت مي‏شود، هر چه از وسعت ايمان كم مي‏شود بر وسعت كفر افزوده مي‏شود. دو تا متقابل هستند. هر چه كفه‏ي ايمان سنگين‏تر مي‏شود، كفرش سبك‏تر و بالعكس. وسطها كه مي‏رسد تقريبا مساوي مي‏شود، نصفش ايمان، نصفش كفر. عالي‏ترين مرتبه‏اش آن است كه هيچ آميختگي با كفر ندارد، اين مي‏شود عبد خالص؛ «أشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّدً عَبْدُهُ وَ رَسُولُه».

در دنيا چه بخواهيم؟

بعد حضرت چيزهايي را كه در دنيا مي‏خواهد ذكر مي‏كند. يك بند از اين چيزها، نعمت‏هايي عيني است كه ملموس است و در سعادت انسان مؤثر است و مي‏تواند به كمك آنها رضاي الهي را كسب كند. خوردن، خوابيدن، محفوظ ماندن از امراض شديد، سرما و گرماي شديد، اين‏ها لازمه زندگي است و الا انسان زنده نمي‏ماند. نعمتي كه جزء وجود آدم نيست، اما در دنيا خيلي براي انسان ارزش دارد، همان است كه عباد الرحمن از خدا مي‏خواهند: «هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ2»، شايد اگر در دنيا نعمتي ارزشمندتر از همسر و فرزند خوب بود از خدا مي‏خواستند. مي‏گويند: خدايا نور چشم ما را در همسران و فرزندان خوب قرار بده.

فرازهايي از مناجاةالراجّين

ذكر خدا

«يا مَنْ سَعِدَ بِرَحْمَتِهِ القاصِدُونَ»؛ اي كسي كه هر كه تو را قصد كند، به واسطه‏ي رحمت تو سعادتمند مي‏شود. «وَ لَمْ يَشْقَ بِنِقْمَتِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ»؛ كساني كه استغفار مي‏كنند مبتلا به نقمتي نمي‏شوند كه موجب شقاوتشان بشود. استغفار مانع ابتلا به شقاوت است. سعادت انسان در سايه‏ي ياد خدا و توجه به اوست. «كَيْفَ أنْسَاكَ؟! وَلَمْ تَزَلْ ذاكِري»؛ چگونه تو را فراموش كنم و حال آنكه تو هميشه به ياد من هستي. يك ياد، ياد مخصوص و تشريفي است كه توأم با رحمت و عنايت خاص است و آن وقتي است كه انسان به ياد خدا و در صدد بندگي او باشد، آن وقت خدا هم يادش هست؛ «فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ3». اين ياد غير از يادي است كه خدا نسبت به همه‏ي موجودات دارد، خدا كه چيزي را فراموش نمي‏كند. مثل هدايت خاص مي‏ماند در مقابل هدايت عام. خدا همه‏ي انسانها را به طور عموم هدايت كرده، اما هدايت خاصي كه دست يك كسي را بگيرد و به منزل برساند، مخصوص بندگان خاصي است كه لياقتش را دارند. در رابطه‏هاي طرفيني يكي هم محبت متقابل بين خدا و انسان است، «يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ4»؛ هم آنها خدا را دوست دارند هم خدا آنها را. يكي هم رضايت خدا از بندگان است: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه5»؛ آنها از خدا راضي اند و خدا هم از آنها. اين رابطه‏هاي متقابل معناي لطيفي دارد. اينها بيشتر براي اين است كه ما توجه پيدا كنيم و تغييري در حال ما پيدا بشود، و الا خدا كه تغييري نمي‏كند! وقتي ما به اين معنا توجه مي‏كنيم كه خدا هميشه به ياد ماست، باعث مي‏شود ما هم بيشتر به ياد خدا باشيم.

اعتصام

«وَكَيْفَ ألْهُو عَنْكَ؟! وَأنْتَ مُراقِبي.»؛ چطور من سرگرم بشوم و از تو غفلت كنم با اينكه تو مراقب من هستي. «إلهي بِذَيلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدِي»؛ خدايا دستم را به دامن كرم تو چسباندم - يك استعاره‏ي تخييليه است - يعني آدم فرض مي‏كند كه رحمت و كرم خدا پرده‏ي آويخته‏اي است بين زمين و آسمان و من مي‏روم گوشه‏اي از اين پرده را مي‏گيرم. «وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أَمَلِي»؛ اميد و آرزويم را گسترش دادم براي اينكه از عطايا و بخشش‏هاي تو استفاده كنم. يعني آماده‏ي اين هستم كه تو لطف كني و من دريافت كنم. حالا چه مي‏خواهد؟

نهايت بندگي

«فَأخْلِصْني بِخَالِصَةِ تَوْحِيدِكَ»؛ من را خالص كن به توحيد خالص. يعني بالاترين چيزي كه بعد از نجات از عذاب مي‏توان تصور كرد توحيد خالص است. يك معنايش اين است كه آدم جز به خدا اميد نداشته باشد و جز از خدا نترسد. توكلش فقط بر خدا باشد. بالاترش اين است كه اصالتاً جز خدا هيچ كس را دوست نداشته باشد. «وَاجْعَلْني مِنْ صَفْوَةِ عَبِيدِكَ»؛ من را از آن بنده‏هاي صاف و زلال خودت قرار بده. بندگي گاهي آميخته و مشوب است. چيزي قاطي‏اش شده، پر كاهي، غباري، گردي؛ و گاهي نه، زلال و پاك است. سر تا پاي وجودش بندگي است. خدايا مي‏خواهم آن طوري بشوم كه تو مي‏خواهي. جايي بروم كه تو دوست داري، حالي داشته باشم كه تو دوست داري. جوري درس بخوانم كه تو دوست داري. اگر موعظه مي‏كنم طوري باشد كه تو دوست داري. «صَفْوَةِ عَبِيدِكَ»، بندگاني كه صاف باشند، و غير از بندگي، براي خودشان شأني قائل نباشند. حاصلش اين كه اگر بنده‏ي خالص باشم، همه چيز ديگر در آن هست!

برخي از اوصاف الهي

باز بر مي‏گردد صفات خدا را ذكر مي‏كند. آمادگي بيشتري براي اين كه چيزهايي براي دنيا بخواهد.
«يا مَنْ كُلُّ هارِبٍ إلَيْهِ يَلْتَجئُ»؛ اي كسي كه هر كس فرار كند به تو پناه مي‏آورد. «وَكُلُّ طالِب إيّاهُ يَرْتَجي»؛ هر كس هر چيزي را بخواهد و طلب كند، اميدش به اين است كه خدا به او بدهد. «يا خَيْرَ مَرْجُوٍّ، وَيا أكْرَمَ مَدْعُوٍّ»؛ اي بهترين كسي كه به او اميد بسته مي‏شود و كريم‏ترين كسي كه از او درخواست مي‏شود. «وَيا مَنْ لا يُرَدُّ سائِلُهُ، وَلا يُخَيَّبُ آمِلُهُ»؛ اي كسي كه سؤال كنندگان از درِ خانه‏اش طرد نمي‏شوند؛ اميدواران به او نااميد نمي‏شود. «يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعِيهِ»؛ اي كسي كه درش به روي دعا كننده باز است. «وَحِجابُهُ مَرْفُوعٌ لِراجِيهِ»؛ هر كس به خدا اميد داشته باشد، خدا پرده‏ي بين خودش و او را بر مي‏دارد. اگر اميد، صادق باشد، حجابي بين انسان و خدا باقي نمي‏ماند. حالا چه مي‏خواهد از او؟ خوب است ما هم ياد بگيريم حاجات دنيوي‏مان را از اين گونه قرار دهيم.

چشم روشني

«أسْألُكَ بِكَرَمِكَ أنْ تَمُنَّ عَلَيَّ مِنْ عَطائِكَ بِما تَقَرُّ بِهِ عَيْني»؛ از اين كه اين عطايا مقابل شده با چيزهاي ديگر كه بعد مي‏آيد پيداست منظور عطاياي عيني است. از آن عطايايي كه به من مي‏دهي چيزي بده كه موجب روشني چشمم باشد. مؤمن به چه چيز چشمش روشن مي‏شود؟ به هر چه كه او را در راه بندگي خدا كمك كند. بتواند در راهي كه خدا راضي هست آن را به كار بگيرد. روشني چشم مؤمن به اينهاست و الّا شكم و دامن و لباس و... كه هر مؤمن و كافري مرزوق است و خدا روزي‏شان را ضمانت كرده. اگر مؤمن در دنيا چيزي از خدا بخواهد چيزي است كه موجب تكامل خودش باشد.
جهان مقدمه‏اي است براي پيدايش انسان و آن را براي انسان خلق كرده است. انسان را خلق كرده براي اينكه در اثر اعمال اختياري‏اش لياقت رحمتي پيدا كند كه هيچ كس ديگر لياقت آن رحمت را ندارد. خب وقتي مي‏بيند خدا دوست دارد كه موجودي به وجود بيايد به نام انسان كه لياقتِ بهترين رحمت خدا را داشته باشد، از خدا مي‏خواهد او را وسيله پيدايش انساني قرار دهد كه بنده‏ي صالح خدا بشود و هدف از خلقت به اين وسيله تحقق پيدا بكند. و آن يعني فرزند صالح! راهِ فرزنددار شدن هم همسر است. تا همسر صالح نداشته باشد فرزند صالح ندارد. آن كه مايه‏ي چشم روشني انسان در دنيا مي‏شود همسر و فرزند صالح است. اين از صفات عبادالرحمن است كه از خدا مي‏خواهند: «هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيَّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ»

علت آرامش و پرخاشگري در انسان

حالا براي وجود خودمان از خدا چه بخواهيم؟ بدترين حالت براي انسان در دنيا، حالتِ وانهادگي و سرگرداني است يعني آدم احساس بكند كه هيچ كس دلش به حال او نمي‏سوزد. اين حالت وقتي شدت پيدا مي‏كند انسان را به خودكشي وا مي‏دارد. شايد آيه‏ي شريفه‏ي سوره‏ي حج ناظر به همين حالت است، «مَنْ كانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَي السَّماءِ ثُمَّ لْيَقْطَعْ فَلْيَنْظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ6». البته اين آيه را چند جور تفسير كردند، اما شايد اين احتمال اظهر باشد. اگر كسي گمانش اين باشد كه خدا هم او را كمك نمي‏كند و به كلي به خودش وانهاده شده، طبعاً دچار خشم عجيبي مي‏شود. انسان نسبت به همه چيز بدبين مي‏شود. دلش نمي‏خواهد با كسي معاشرت كند، دستش به دنبالِ هيچ كاري نمي‏رود. يكي از نمودهايش افسردگي‏هاي شديد است. اين وانهادگي‏ها، اين افسردگي‏ها و نااميدي‏ها است كه موجب پرخاش مي‏شود. ممكن است دست به هر جنايتي بزند. مي‏فرمايد: اگر اميد به خدا نداشته باشي مثلاً چه كار مي‏خواهي بكني؟ فرض كن يك ريسماني تا آسمان بكشي و بروي طرف آسمان و بعد اين ريسمان را ببري، آن وقت چطور مي‏شود؟ خشمت رفع مي‏شود؟ «هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ ما يَغِيظُ». بايد بداني كه خدا هيچ وقت تو را رها نمي‏كند. بايد اميدت به خدا باشد. بهترين چيزي كه بايد انسان بخواهد اين است كه خدا به او اميد بدهد. وقتي اميد به خدا داشت ديگر هر مشكلي برايش پيش بيايد مي‏گويد: كسي را دارم كه رفع كند. غم و غصه‏اش برطرف مي‏شود؛ شايد يكي از معاني «أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ7»؛ همين باشد. انسان‏هاي با خدا نه هيچ غمي دارند نه از هيچ چيزي مي‏ترسند. براي اينكه به جايي وصلند كه مركز همه‏ي قدرتها و خوبي‏هاست. از چه بترسند؟ ولايت يعني ارتباط و وابستگي به خدا. اولياء خدا كساني اند كه خودشان را وابسته به خدا مي‏بينند. بارها از زبان مبارك خود امام1، در سخنراني‏هاي اول نهضت شنيديم كه قسم خوردند: من در عمرم از هيچ چيز نترسيدم. چه نعمتي بالاتر از اين كه انسان به خدا اميد داشته باشد؟! «وَمِنْ رَجائِكَ بِما تَطْمَئِنُّ بِهِ نَفْسِي»؛ خدايا! تو آن قدر اميدِ به خودت را به من بده، كه به آرامش و اطمينان برسم. عدم آرامش يا براي غصه‏ي گذشته است يا ترس از آينده.

يقين قلبي

«وَمِنَ اليَقِينِ بِما تُهَوِّنُ بِهِ عَلَيَّ مُصيباتِ الدُّنْيا»؛ هيچ زندگي‏اي بدون سختي در دنيا نيست، خيال مي‏كنيم كساني كه كاخ نشين‏هاي كذايي هستند هيچ غم و غصه و نگراني ندارند. اگر با دلشان آشنا بشويد مي‏فهميد صد برابر شما نگراني و ناراحتي دارند. بيشترين دارويي كه در كشور آمريكا و كشورهاي متمدن مصرف مي‏شود، داروهاي آرام بخش و اعصاب است. دواي اين غم‏ها، ترس‏ها، نگراني‏ها و...، يقين است. اين خودش احتياج به توضيح دارد. «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ فِي كِتابٍ8»؛ هر مصيبتي كه به شما برسد مقدّر است و در كتابي نوشته شده و مضبوط است، «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلي ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ9»، چه خوبي‏هايي كه به اشخاص مي‏رسد و چه ناراحتي‏ها. اين حكمتي دارد، براي اين كه يك چيز خوبي كه به شما مي‏رسد، اين عطاها روي حسابي تنظيم شده كه بايد به آن برسيد، خودتان را گم نكنيد و سرمست نشويد. همچنين مصيبتي كه به شما مي‏رسد يا چيزي از دستتان مي‏رود، ناراحت نشويد. اين حالت اگر كامل باشد اسمش يقين است. «لَا يَجِدُ عَبْدٌ طَعْمَ الْإِيمَانِ»؛ انسان وقتي شيريني ايمان را درك مي‏كند كه چنين يقيني پيدا كند؛ «حَتَّي يَعْلَمَ أَنَّ مَا أَصَابَهُ لَمْ يَكُنْ لِيُخْطِئَهُ...10»؛ اين كه هر چه به او رسيده يا مصيبتي ديده، مي‏بايست مي‏رسيد. حساب شده است، خوب ببين اگر اشتباهي كردي، در صددِ جبرانش باش. اگر اشتباهي نكردي، آزمايش و امتحاني است از خدا. بر اين صبر كن و از خدا بخواه جبرانش كند. اين ديگر جزع و فزع ندارد! چه موقع مي‏توان چنين حالي را حفظ كرد؟ آن وقتي كه يقين داشته باشيم. «وَمِنَ اليَقِينِ بِما تُهَوِّنُ بِهِ عَلَيَّ مُصيباتِ الدُّنْيا»؛ پس از خدا مي‏خواهيم يقيني بدهد كه مصيبت‏هاي دنيا بر ما آسان شود.

اعراض از ذكر خدا

ولي گاهي روي چشم دل پرده‏هايي مي‏افتد و كور مي‏شود. چه چيز موجب اين كور دلي مي‏شود؟ قرآن مي‏فرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمي؛ قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمي وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً؛ قالَ كَذلِكَ أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسي11»؛ آنچه كه موجب مي‏شود دل انسان كم كم به كوري برسد، اعراض از ذكر خداست. اين كه عده‏اي انسان را متوجه خدا بكنند، اما او بي اعتنايي كند. يك وقت غفلت از ذكر است كه آن موجب مي‏شود شيطان رفيق انسان شود؛ «وَ مَنْ يَعْشُ عَنْ ذِكْرِ الرَّحْمنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ12»؛ ولي بالاتر از غفلت اين است كه اصلاً اعراض كند. مي‏بيند صحبت از خدا و قيامت و مرگ و... است اما مي‏گويد: اين حرفها چيست؟ ناراحت مي‏شود. اما اگر صحبت اين باشد كه فلان چيز گران شده، بفروشيم، چقدر درآمد دارد يا فلان جا وام مي‏دهند، با كمال نشاط گوش مي‏دهد! اين اعراض موجب مي‏شود كه در همين دنيا يك زندگي سخت و تنگي داشته باشد و نيز به همان حالات وانهادگي و افسردگي دچار شود و هم در آخرت و روز قيامت كور محشور مي‏شود. بعد اعتراض مي‏كند كه خدايا من كور نبودم، «قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمي»؛ چه طور من را كور محشور كردي؟ خطاب مي‏شود: تو در دنيا آيات ما را به فراموشي سپردي ما هم اينجا تو را فراموش مي‏كنيم.
به خدا بگوييم: «وَتَجْلُو بِهِ عَنْ بَصِيرَتي غَشَواتِ الْعَمي»؛ پرده‏هاي كوري را، از جلوي چشم بصيرت من بردار تا حقايق را بهتر درك كنم. اين كوري چشم ظاهري نيست ، بلكه كوري چشم دل است.
«بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ».


1. يوسف / 106.

2. فرقان / 74.

3. بقره / 152.

4. مائده / 54.

5. مائده / 119.

6. حج / 15.

7. يونس / 62.

8. حديد / 22.

9. حديد / 23.

10. الكافي، ج 2، ص 58، باب فضل اليقين، روايت 7.

11. طه / 126-124.

12. زخرف / 36.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org