قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«وجه و قرب»

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 11/07/86 مطابق با بيست و يكم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

توازن بين خوف و رجاء

«إلهي إن كانَ قَلَّ زادِي في الْمَسِيرِ إلَيْكَ، فَلَقَدْ حَسُنَ ظَنِّي بِالتَّوكُّلِ عَلَيْكَ»؛ اگر زاد و توشه‏ي من در راه سفر به سوي تو اندك است، ولي در سايه‏ي توكل بر تو حسن ظن دارم، به اينكه مرا موردِ كمك و رحمت خودت قرار دهي. در ابتداي مناجات راغبين به ما الهام مي‏دهد كه بين خوف و رجاي الهي توازن برقرار كنيم يعني عوامل خوف را در مقابل عوامل رجا مورد توجه قرار دهيم و از آن چه موجب خوف مي‏شود به آن چه موجب رجا است پناه ببريم.«وَإنْ كانَ جُرْمِي قَدْ أخافَني مِنْ عُقُوبَتِكَ، فَإنَّ رَجائي قَدْ أشْعَرَني بِالاَْمْنِ مِنْ نِقْمَتِكَ»؛ يا «نَقِمَتِك»؛ اگر جرم و گناهم مرا از عقاب تو مي‏ترساند، در مقابلش اميدم به تو، به من الهام مي‏كند كه از نقمت و انتقام و عذاب و عقوبت تو خود را در امان ببينم. «وَإنْ كانَ ذَنْبي قَدْ عَرَّضَني لِعِقابِكَ، و فَقَدْ آذَنَني حُسْنُ ثِقَتي بِثَوابِكَ»؛ اگر گناهان من، مرا در معرض عقاب تو قرار داده اما اعتمادي كه من به تو دارم، مرا به ثواب تو آگاه كرده است.؛ «وَإنْ أنامَتْني الْغَفْلَةُ عَنِ الإِسْتِعْدادِ لِلِقائِكَ، فَقَدْ نَبَّهَتْني الْمَعْرِفَةُ بِكَرَمِكَ وَآلائِكَ»؛ اگر اين غفلت، من را از اينكه خود را براي ملاقات تو آماده كنم خواب كرده است اما معرفتي كه نسبت به لطف و رحمت تو دارم، من را بيدار كرده تا متوجه كرم و نعمت‏هاي تو بشوم. آن موجب خواب و اين موجب بيداري مي‏شود. «وَإنْ أوْحَشَ ما بَيْني وَبَيْنَكَ فَرْطُ الْعِصْيانِ وَالطُّغْيانِ، فَقَدْ آنَسَني بُشْري الْغُفْرانِ وَالرِّضْوانِ»؛ اگر آن گناهان و سركشي‏هاي زيادي كه من مرتكب شده‏ام، باعث اين مي‏شود كه من از اينكه خودم را مقابل تو تصور كنم، وحشت كنم، اما نويد و بشارتِ مغفرتي كه تو دادي، باعث انس من به توست. همين طور كه ملاحظه مي‏فرماييد عوامل خوف را در مقابل عوامل رجا قرار مي‏دهد كه در نتيجه توازني برقرار شود تا انسان مقهور خوف نشود به گونه‏اي كه حال مناجات نداشته باشد. اگر انساني از كسي بترسد نمي‏آيد بنشيند و با او گفتگو كند. بايد زمينه‏ي انسي فراهم شود. در اين جا مژده‏ي رحمت و بشارت مغفرت موجب انس مي‏شود. همه‏ي اينها براي اين است كه آماده بشويم با خدا صحبت كنيم و از او حمايت بطلبيم. نكته جالبي كه در اينجا هست، اين است كه طبعاً آدم وقتي از گناهانِ خودش خيلي مي‏ترسد و بعد اميدوار مي‏شود كه خدا او را ببخشد طبعاً در اولين مرحله مي‏گويد خدايا من را ببخش! من را از آتش جهنم نجات بده! در يك چنين حالي انسان همت اين را ندارد كه مقامات عالي از خدا بخواهد. اما اين مناجات به ما ياد مي‏دهد همين كه به خدا رو آورديد همتتان بلند شود و به چيزهاي كم قناعت نكنيد. اكنون از خدا چه بخواهد؟

حقيقت صفات و افعال الهي؟

«أسْألُكَ بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ، وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ وَلَطائِفِ بِرِّكَ، أنْ تُحَقِّقَ ظَنِّي بِما اُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ، وَجَمِيلِ إنْعامِكَ في الْقُرْبي مِنْكَ»؛ «سُبُحات»؛ را به جلوه‏ها ترجمه مي‏كنيم. معادل خاصي در فارسي براي؛ «سُبُحات»؛ نداريم. به جلوه‏هاي جلال الهي كه براي انسان ظهور كند مي‏گويند «سُبُحات». حالا «وجه»؛ يعني چه؟ جلوه‏هاي خدا يعني چه؟ فهم ما قاصر است از اينكه آنچه لايق مقام الهي است درك كنيم. حقيقت واقعي اسماء الهي، صفات و افعال الهي يا روابطي را كه خدا با بندگانش دارد نمي‏توانيم درك كنيم. خيال مي‏كنيم مي‏فهميم اما اشتباه مي‏كنيم. مثلاً مي‏گوييم خدا خلق مي‏كند، يا عالمي را آفريده است. خيال مي‏كنيم خلق كردن خدا همين است كه مثلاً وقتي نطفه‏اي در رحم قرار مي‏گيرد، رشد مي‏كند و جنين مي‏شود! يا چيزهايي شبيه اين، در صورتي كه اين‏ها در واقع خلق به معناي ايجاد از عدم نيست، اينها تغييراتي است كه در اشياء قبلي به وجود مي‏آيد. لذا خيلي از انديشمندان قديم بشري فكر كرده‏اند كه همه‏ي كارهاي خدا در واقع، تغيير بوده است. به اصطلاح يك ماده‏ي اولايي از اول وجود داشته و خدا فقط اين ماده را تغيير مي‏دهد. خدا را هم وقتي تعريف مي‏كنيم مي‏گوييم «اثبات صانع». صانع يعني صنعتگر. صنعتگر مثلاً يك طلا بر مي‏دارد و چيزي مي‏سازد. اما اينكه خدا بگويد «كُنْ فَيَكُونُ»، اراده كند چيزي را كه باش، پس از نيست چيزي هست مي‏شود، اصلاً ما درك و فهمي از آن نداريم. اين تازه فعل خداست و ما نمي‏فهميم، چه رسد به صفات و مخصوصاً ذات خدا. مثالي ديگر: مرده‏اي كه زنده مي‏شود، مي‏گوييم روح در آن دميده شد، روح چيست؟ دميدن يعني چه؟ اينها فقط الفاظي است كه به كار مي‏بريم، حقيقتش را نمي‏دانيم. مفسرين در مورد داستان حضرت ابراهيم(ع) كه از خدا خواست كه به من نشان بده چطور مرده‏ها را زنده مي‏كني؛ «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتي1»، فرموده‏اند كه منظورش اين نبود كه ببيند مرده چطور زنده مي‏شود، مي‏خواست ببيند خدا چه كار مي‏كند. مي‏خواست حقيقتِ فعل احياء را شهود كند، نه اين كه با چشم ظاهري ببيند مرده‏اي زنده شد، اين را كه ديگران هم مي‏توانند ببينند. يا مثلاً در مورد صفات خدا الفاظي را مي‏گوييم كه معناي واقعيش را نمي‏دانيم. علم خدا يعني چه؟ قدرت خدا چگونه است؟ راجع به ذات كه غير از سكوت چيز ديگري نمي‏توانيم بگوييم كه: «لا يعلم ما هو الا هو». يا مثلاً اجمالاً مي‏گوييم «كَتَبَ عَلي نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ2»؛ يا «سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَه3»؛ رحمت خدا بر غضبش سبقت گرفته، اما حالا غضب چيست؟ رحمت چيست و چطور اين سابق و غالب است؟! بنده حقيقتش را نمي‏فهمم! ولي خدا به بعضي از بندگانش لطف مي‏كند و فراتر از اين مفاهيم ذهني نورانيتي مي‏دهد كانّه يك چيزهايي را مي‏بيند، غير از اين مفاهيمي كه ما به كار مي‏بريم و با اوهام خودمان چيزهايي مي‏سازيم! حضرت ابراهيم(ع) هم گفت: «أَرِنِي»، «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ4»؛ ما ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان مي‏دهيم؛ نه تعليم مي‏دهيم. آرزو بر جوانان عيب نيست، امثال بنده و جوان‏ها آرزو بكنيم كه خدايا! چيزي از حقايق را هم به ما نشان بده. صفايي به قلبمان بده تا بعضي از اين حقايق را بتوانيم درك كنيم.

معناي وجه خدا

«سُبُحاتِ وَجْه»، يعني چه؟ در قرآن زياد داريم درباره كساني كه اعمال نيك انجام مي‏دهند: «يُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ5»؛ يا «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلي؛ وَ لَسَوْفَ يَرْضي6»، كساني كه اموالشان را انفاق مي‏كنند، از كارهاي بد اجتناب مي‏كنند، و وقتي انفاق مي‏كنند مزد و پاداشي نمي‏خواهند و انتظار تشكري هم حتي ندارند، فقط يك چيز مي‏خواهند «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلي»؛ در جستجوي وجه خدا هستند. اين طور آيات زياد داريم كه به ما ياد مي‏دهد شما بايد طالب وجه خدا باشيد. براي اينكه ما بفهميم غير از مسئله‏ي شكم و دامن چيز ديگري هم در كار هست، كه آدم بايد آن را بخواهد و آن فوق همه‏ي اينهاست؛ اين مربوط به خداست. يك جوري خدا را بايد بخواهيم. آخر خدا را چطور بخواهيم؟ مي‏گويد: روي خدا را بخواهيد! البته مفسرين و بزرگان، بحث‏هاي زيادي كرده‏اند. آنچه كه من مي‏توانم بفهمم خدمتتان عرض مي‏كنم. وقتي با كسي مواجه مي‏شويم اگر يك رابطه‏ي مثبتي باشد و منشأ اثر خيري، مي‏گوييم: با او روبرو و مواجه مي‏شوم. «مواجه»؛ هم از همين وجه است. وقتي با كسي مواجه مي‏شوم آنچه از او براي من ظاهر مي‏شود وجه اوست. اگر درون و پشت سرش چيزي هست، من با آن مواجه نمي‏شوم.بندگاني كه با خدا ارتباط برقرار مي‏كنند و با او روبه رو مي‏شوند، خود را مقابل و نزديك خدا مي‏بينند. چيزي را كه از خدا درك مي‏كنند، وجه خداست. هيچ تعبيري رساتر از اين نيست. اما بالاخره حقيقت الفاظي را كه درباره‏ي خدا و صفات و حتي افعال خدا، به كار مي‏بريم درك نمي‏كنيم. ممكن است بگوييد مجاز است، استعاره است، اجمالش اين است كه آن معاني مادي كه ما از اينها مي‏فهميم، نيست. چيزي فراتر از اينهاست.

فقط به خاطر «او»

اگر انساني فقط براي اين كه از كسي پول بگيرد با او مواجه شود چنان چه طرف را هم نبيند مهم نيست. اما يك وقت آدم كسي را به خاطر خودش مي‏خواهد، فقط خودش! انسانهايي كه رابطه‏ي محبتي بينشان هست از دوستشان جز همين كه چهره‏اش را ببينند چيزي نمي‏خواهند. خودش را مي‏خواهند. بهشان عطايي بكند يا نكند، اصلاً براي آنها ارزشي ندارد. اگر هم ارزش دارد، از آن جهت كه بخشش «اوست». اگر معشوقي يك شاخه گل به عاشق بدهد چقدر براي او ارزش دارد؟ همين گل را ممكن است توي بازار صد تومان بخرد، اما او كه به دستش مي‏دهد، صد تومان چيست، يك دنيا ارزش دارد. مؤمنين در بهشت فقط از آن جهتي كه گوشت مرغ مي‏خورند لذت نمي‏برند. آنهايي كه معرفتشان بالاست از اينكه اين هديه‏ي الهي است، اين گلي است كه خدا به دستشان مي‏دهد، سرمست مي‏شوند، بالاترين چيزي كه از آن لذت مي‏برند اين است كه خودش را ببينند. البته خدا با اين چشم ديدني نيست، اين را همه مي‏دانيم، ولي رابطه‏اي بين اولياء خدا و خدا برقرار مي‏شود كه هيچ لفظي گوياتر از اين نيست كه بگوييم او را مي‏بينند. لفظ ديگري نداريم. كاري كه فقط براي خواست محبوب باشد بسيار متفاوت است با كاري كه انجام مي‏دهد تا چيزي گيرش بيايد؛ خانه‏اي، همسري، سرمايه‏اي، عزتي و مقامي، هر كدام از اينها، مال «من»؛ است، اينها را براي دل خودم كرده‏ام. اما اگر يك تكبير بگويد فقط «ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ»؛ از همه‏ي اعمال ارزشش بيشتر است. شايد يكي از وجوه «ضَرْبةُ عَلي يَوْمَ الْخَنْدَقِ أَفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَيْن7»، براي اين است كه آن معرفت و اخلاصي كه او داشت، هيچ موجود ديگري نمي‏تواند داشته باشد. چه كسي معرفتش به پايه‏ي علي مي‏رسد؟

تحقق ظنّ به خدا

بعد از اين كه حالت سؤال از خداوند را پيدا كرد خدا را قسم مي‏دهد؛ «بِسُبُحاتِ وَجْه»، نمي‏گويد خدايا تو را قسم مي‏دهم به رحمانيتت، به غفوريتت، مغفرتت، به رحيميتت؛ قسم مي‏دهم «بِسُبُحاتِ وَجْهِكَ وَبِأنْوارِ قُدْسِكَ»؛ كه من را از لقاء خودت محروم نكني و من را از ديدار خودت بهرمند كني.
شايد ذكر «قدس»؛ بلافاصله بعد از «نور»؛ براي اين است كه ذهن ما سراغ انوار جسماني نرود، آن يك نور مقدسي است.
«وَأبْتَهِلُ إلَيْكَ بِعَواطِفِ رَحْمَتِكَ»؛ تضرع مي‏كنم به سوي تو و متوسل مي‏شوم به عواطف رحمتت. «وَلَطائِفِ بِرِّكَ»؛ و آن خوبي‏هاي بسيار لطيف. «أنْ تُحَقِّقَ ظَنِّي»، در روايات هم وارد شده كه خداي متعال مي‏فرمايد: «أَنَا عِنْدَ ظَنِّ عَبْدِيَ الْمُؤْمِنِ8»؛ بنده‏ام هر گماني درباره‏ي من داشته باشد من همان گونه‏ام. و لذا تعبير شده كه نسبت به خداي متعال حسن ظن داشته باشيد. خدا را قسم مي‏دهد كه آن گماني كه من در مورد تو دارم محقق كن، «أنْ تُحَقِّقَ ظَنِّي بِما اُؤَمِّلُهُ مِنْ جَزيلِ إكْرامِكَ، وَجَمِيلِ إنْعامِكَ»؛ از آن پذيرايي و اكرام خيلي زيبايي كه تو داري، من را بهره‏مند كني. كه چه بشوم؟ «في الْقُرْبي مِنْكَ، وَالزُّلْفي لَدَيْكَ»؛ نزديك تو بشوم.

مفهوم قرب؟

مفهوم قرب چيزي است كه اديان مطرح كردند. بر اثر تحريف هم از اديان الهي به اديان غير الهي رسيده است. به مشركين مي‏گفتند چرا اين بت‏ها را مي‏پرستيد؟ مي‏گفتند: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِيُقَرِّبُونا إِلَي اللَّهِ زُلْفي9»، مفهوم «قرب»؛ و «زلفي»؛ با هم مترادف است. و لذا برخي گفتند «زُلْفي»؛ در اينجا مفعول مطلق است براي «يُقَرِّبُونا». لفظش دوتا اما معنايش يكي است. حتي مشركين هم يك چنين ايده‏اي دارند كه بايد به خدا نزديك شد. منتها آنها فكر مي‏كردند، ما خودمان كه نمي‏توانيم؛ بتها را مي‏پرستيم تا اين بتها ما را به خدا نزديك كنند. فطري انسان اين است كه مي‏خواهد به معبودش نزديك باشد. حالا نزديك يعني چه؟ اين از همان الفاظي است كه ما در معاني مادي به كار مي‏بريم. اما خدا كه از هيچ كس دور نيست! خدا همه جا حضور دارد. پس اين نزديكي يك نزديكي ديگري است. در سخن بعضي از بزرگان چيزهاي نارسايي وجود دارد، مثلاً بعضي گفته‏اند كه قرب خدا يعني انسان كمالش آن قدر زياد بشود تا به كمال خدا نزديك بشود. كانّه يك خط طولاني را فرض كنيد كه در كنارش خط كوتاهي بكشيم. اين خط كوتاه را هر چه درازتر كنيم به خط بلندتر نزديك‏تر مي‏شود. گفته‏اند: وقتي آدم بر علم و قدرتش افزوده مي‏شود كمالش بيشتر و آن وقت به خدا نزديك‏تر مي‏شود!
مگر چيزي در مقابل خدا خودش كمالي دارد كه با كمال خدا مقايسه شود. هر كس هر چيزي دارد از خداست. مگر هر كسي كمالي پيدا كند مال خودش است تا بگوييم اين را با كمال خدا مقايسه كنيم. ضمن اين كه موجودي كه وجودش قريب به صفر است، چطور با كمال بينهايت مي‏تواند مقايسه شود. اگر چيزي قابل مقايسه با موجود ديگري باشد و فاصله‏اش كم و زياد شود، دليل اين است كه هر دو محدودند. بعضي ديگر گفته‏اند نزديكي به خدا يعني هر چيزي بخواهد، به او مي‏دهد. باز اين كمي قابل قبول‏تر است، ولي اين هم يك امر اعتباري است. اين يك حقيقت بالاتر از اينها دارد. به هر حال بر مي‏گردد به يك علم، به يك شهود، به يك ديدن. گاهي ممكن است انسان احساس كند كانّه دارد از نزديك با خدا صحبت مي‏كند. گويا جلوي خداست و هيچ فاصله‏اي هم ندارد. يواش هم كه حرف بزند مي‏فهمد. «أُناجِيهِ فِي ظُلَمِ اللَّيلِ وَ نُورِ النَّهارِ10»؛ اگر انسان چنين احساسي داشت _‌حالا اسمش را بگذاريم احساس‌_ بين خودش و خدا هيچ فاصله‏اي نمي‏بيند. اين قرب غير از قرب مكاني است و غير از قرب در مراتب كمال است و يا آن قربي كه آدم دعا كند پس دعايش مستجاب شود، نه، اين خودش به خدا نزديك مي‏شود.
به هر حال وقتي اين مناجات كننده خودش را در يك حالي مي‏بيند كه در باز شده و مي‏تواند با خدا از نزديك صحبت كند، همتش را بالا مي‏برد، نمي‏گويد مثلاً خدايا روزي فراوان به من بده! مي‏گويد: «وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ»؛ آن حسنِ ظنّي كه به تو دارم اين است كه بهترين نعمت‏ها را به من بدهي كه نزديك تو بشوم و از نگاه به سوي تو بهره‏مند شوم.


1. بقره / 260.

2. انعام / 12.

3. دعاي جوشن كبير.

4. انعام / 75.

5. روم / 38.

6. ليل / 21-20.

7. إقبال‏الأعمال، ص 467.

8. الكافي، ج 2، ص 72، باب حسن الظن باللَّه، روايت 3.

9. زمر / 3.

10. بحارالأنوار، ج 74، ص 28، باب مواعظ الله عز و جل، روايت 6(معروف به حديث معراج).

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org