قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

«در پيشگاه معبود»

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه علامه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 13/07/86 مطابق با بيست و سوم ماه مبارك رمضان 1428 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

مراتب استغفار

هر كسي به حسب مرتبه‏ي معرفت خودش در پيشگاه الهي قصور و تقصيري براي خودش قائل است كه بايد از آن استغفار كند. حتي حضرات معصومين‏عليهم‏السلام استغفار مي‏كردند، در قرآن كريم هم به پيامبر اكرم‏؛ _صلي الله وعليه وآله_ دستور مي‏دهد: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً». روايت معروفي هم از پيامبر اكرم‏؛ _‌صلي الله وعليه وآله‌_ هست كه من روزي هفتاد مرتبه استغفار مي‏كنم1. مي‏دانيم انبياء و ائمه‏عليهم‏السلام همه شان معصوم بودند و حتي دلايل روشني داريم كه آنها مرتكب مكروهات و مشتبهات هم نمي‏شدند. بعضي گفته‏اند از معصومين‏عليهم‏السلام ترك اولي هم سر نمي‏زد. به هر حال آنچه مورد اجماع است عصمت از گناه است، يعني آن چيزي كه در شريعت حرام است. اما اين منافات ندارد كه براي خودشان گناهي در مرتبه‏ي خودشان قائل باشند. زندگي در اين عالم طبيعت يك لوازمي دارد، كه هيچ انساني از آن در امان نيست. تمام مسائلي كه لازمه‏ي زندگي حيواني اين عالم است مثل خوردن، آشاميدن و تبعاتش، براي هر انساني هست و اولياء خدا از اينكه همين لوازم زندگي مادي را انجام مي‏دهند در پيشگاه الهي خجالت مي‏كشند بلكه توجه به غير خدا را براي خودشان گناه قائل‏اند. البته بحث ما در مقام توضيح اين مطلب نيست اما شايد سؤال شود كه چطور و براي چه امام معصوم در مناجات اين صحبت‏ها را مي‏كرد؟ آنها يك معنا و مراتب ديگري از معرفت داشتند كه لوازم خودش را داشته كه اگر بخواهيم به آنها بپردازيم از اصل بحث خودمان خارج مي‏شويم.

مقدمات رغبت به خدا

حال در ابتداي اين مناجات اشاراتي بود به اينكه هر چند من در برابر تقصيرها و گناهاني كه مرتكب شده‏ام مستحق عقوبت هستم، اما در برابرش، رحمت‏هاي الهي و بشارت‏هايي كه داده شده جبران آن قصورهاست. هم‏چنين لحن كلام در بخش اول مناجات اين بود كه در مقابل عوامل خوف‏انگيز، و چيزهايي كه آدم را متوجه عذاب الهي مي‏كند، انسان به صفاتي كه جبران آنها را مي‏كند متوسل بشود كه نه تنها تعادل و توازني برقرار مي‏كند، بلكه اميد انسان به آمرزش گناهان و نيل به رحمت الهي را بيشتر مي‏كند تا رغبت حاصل شود. وقتي انسان از اين پيچ و خم‏هاي خوف و رجا خارج شد، افق روشني جلويش باز مي‏شود كانّه فضاي بي پاياني را مي‏بيند كه از دور روشني‏هاي عظيمي از آن تلألؤ دارد. آن وقت به خاطر همين انواري كه از خدا براي او جلوه مي‏كند، به خداوند، مي‏گويد: خدايا مي‏خواهم به بركت اين انوار و اين تجليات تو، به خودت نائل شوم.«في الْقُرْبي مِنْكَ، وَالتَّمَتُّعِ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ». اين يك آرزوي بلند و متعالي است اما يك وقت به خود مي‏آيد كه درست است من اين آرزو را كردم اما با اين وضع و حال من تناسب ندارد. پس چه كار كنم؟ باز دستش را به پيشگاه الهي دراز مي‏كند و چيزهايي درخواست مي‏كند كه مناسب با حالش باشد تا كم كم لياقت تحقق آرزويش را پيدا كند؛ در اين مقام مي‏گويد خدايا من منتظر هستم تا نسيم‏هاي رحمت تو وزيدن بگيرد تا در اثر اين نسيم‏ها آلودگي‏هاي من پاك شود و كم كم آماده شوم براي اينكه رحمت بيشتري را دريافت كنم. در اين حال از گناهان خودم و از آنچه موجب عذاب مي‏شود فرار مي‏كنم اما به سوي خودت؛ «هارِبٌ مِنْكَ إلَيْكَ». و بالاخره رسيديم به اينجا كه «إلهي اسْتَشْفَعْتُ بِكَ إلَيْكَ»؛ خدايا من خودت را پيش خودت شفيع قرار مي‏دهم.

دليلي ديگر براي بازگشت به خود خدا

باز توجه داشته باشيد در مورد خوف، يك منشأ خوف هست، يكي هم كسي كه آن را ايجاد مي‏كند. انسان وقتي گناه مي‏كند گناهش منشأ و موجب عقاب است. در واقع اصلِ خوفش از عقاب و آتش است. از ذلت در دنيا و آخرت، بي‏اعتنايي و بي‏مهري مي‏ترسد. منتها چون مي‏داند هر كدام از اينها بايد به امر و اذن خدا انجام گيرد از خدا مي‏ترسد كه اينها را تحقق ببخشد. اينها را قبلاً صحبت كرديم، حالا مي‏خواهم براي پايان اين مناجات نتيجه‏گيري كنم. در اين حال وقتي فرار مي‏كند، در واقع از عذاب فرار مي‏كند، منتها اختيار اين عذاب به دست كيست؟ مؤمن مي‏داند هر جا برود خدا هست، اين جور نيست كه از اين جا فرار كردم مي‏روم جايي كه خدا نيست و ديگر عذابش هم نخواهد بود! از يك طرف مي‏بيند چاره‏اي نيست. هر جا برود سر و كارش با خداست، از طرف ديگر از عذاب فرار مي‏كند. بايد جايي برود كه كسي بتواند او را از عذاب در امان بدارد. وقتي توجه پيدا مي‏كند كه اختيار همه‏ي عالم دست خداست، مي‏فهمد كه هيچ كس نمي‏تواند به او كمك كند جز خدا. پس مطلب دوم اين است كه آنچه او مي‏طلبد امان از عذاب است و مي‏خواهد جاي عذاب به نعمت برسد كه اين هم اختيارش دست خداست. اين دليل دوم بود بر اين كه انسان سراغ خدا برود، چون كس ديگري نمي‏تواند كاري بكند.

حالت انبساط

حالا من كه عاصي و مستحق عقاب هستم، با چه رويي پيش خدا بروم؟ در ابتدا يك حالت گرفتگي، خجالت و حيا مانع مي‏شود تا به طرف خدا برود، ولي وقتي مي‏بيند چاره‏اي نيست و هر جا برود سر و كارش با اوست، اين حالت انقباضش تبديل به حالتِ انبساط مي‏شود مانند مادري كه بچه‏اش را بعد از قهر به خاطر بازگشت فرزندش به آغوش مادر، مورد نوازش قرار مي‏دهد. اين نوازش مادر باعث مي‏شود كه از آن حالت انقباض زمان قهر در بيايد و يك حالت انبساط پيدا كند. كم كم زبانش باز مي‏شود و شروع مي‏كند با مادر صحبت كردن. گاهي حتي چرب زباني هم مي‏كند چون ديگر در آغوش مادر است. اين مثال را با آن مقايسه كنيد، البته با ممثل خيلي فاصله دارد، اما با همين نسبت كه توجه كنيم مي‏بينيم گناه ما خيلي عظيم است، اما در مقابلش عطوفت خداي متعال با عطوفت مادر قابل مقايسه نيست. اگر به فرض محبت همه‏ي مادرهاي عالم را از اول آفرينش تا آخر، يك جا جمع كنند و در يك مادر ظهور پيدا كند، محبت عظيمي خواهد شد، اما، بينهايت نيست. در صورتي كه محبت خدا هيچ حدّي ندارد. نه اين‏كه محبت خدا نسبت به همه‏ي عالم بلكه محبت خدا نسبت به هيچ مخلوقي حد ندارد! در حديث قدسي است كه خداي متعال به پيامبرش مي‏فرمايد: خيلي انتظار مي‏كشم تا بنده‏ي گناهكارِ به سوي من برگردد. وقتي توبه مي‏كند آنقدر من شاد مي‏شوم؛ كه شادي‏ام بيش از آن كسي است كه در بياباني زاد و توشه‏اش را گم كرده و مَركب سواري‏اش هم فرار كرده است؛ هر چه گشته، نه مركبش را پيدا كرده و نه زاد و توشه‏اش را، ديگر خسته شده و تن به مرگ داده، روي زمين دراز كشيده كه بميرد، يك وقت چشمش را باز مي‏كند مي‏بيند مركبش حاضر است و زاد و توشه‏اش هم آماده و دست نخورده و سالم يك چنين كسي چقدر شاد مي‏شود؟ خدا مي‏فرمايد: شادي من از بنده‏اي كه توبه كند بيش از شادي چنين كسي است. باز اين مقايسه‏اي است كه ما مي‏فهميم و الّا خيلي بيش از اين‏ها است و حدي ندارد.
شخص گناهكار وقتي خودش را در آغوش خدا مي‏بيند، آن وقت زبانش باز مي‏شود. در مناجات مي‏گويد: خدايا من از تو ترسيدم اما به خودت پناه مي‏آورم. من خودم را لايق نمي‏دانستم كه بيايم در حضور تو عذرخواهي كنم، احتياج به شفيعي داشتم، اما هيچ شفيعي غير از خودت پيدا نكردم. خودت را شفيع قرار مي‏دهم پيش خودت. در چنين حالتي، بعد از آن نگراني و اضطراب و حيرتي كه داشت يك حالت آرامشي پيدا مي‏كند و خود را كه در آغوش گرم رحمت خدا مي‏بيند، خواسته‏هايش را يكي پس از ديگري بيان مي‏كند. بيان، در چنين حالتي، اقتضاء اطناب دارد. وقتي آدم مي‏ترسد يا در حالت حيا و خجالت است، كمترين كلام با كوتاهترين لفظ را بيان مي‏كند. اما وقتي در حالت شادي و انبساط است، عبارتهاي طولاني مي‏گويد. در آيه‏ي شريفه وقتي خداي متعال فرمود: «وَ ما تِلْكَ بِيَمِينِكَ يا مُوسي2»؛ اي موسي اين چيست كه در دست توست؟ پيداست هم خدا مي‏داند اين چيست و هم مطلب مهمي براي گفتن نيست اما حضرت موسي‏عليه‏السلام در آن حال از بس به وجد آمده بود گفت: «هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلي غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْري3»؛ اين چوبدستي من است كه به آن تكيه مي‏كنم، گوسفندان را مي‏چرانم و برگ درخت مي‏ريزم تا گوسفندان بخورند، و كارهاي ديگري هم با اين چوب مي‏كنم. خب، در مقام اينكه وحي بر موسي نازل شده، صحبت كردن از چوب و كارايي آن بطور طبيعي اقتضاء اين همه صحبت را ندارد. اما مقام، مقامي است كه اقتضاء دارد انسان زياد صحبت كند چون حالت وجد و انبساط است. در يك چنين حالتي هم كه انسان از ترس عذاب خلاص شد و خودش را در پناه لطف خدا ديد، و دست نوازش خدا را بر سر خودش احساس كرد آن وقت مي‏تواند حرف بزند. آرزوهاي متعدد مي‏كند، آرزوهاي بلند، خواسته‏هاي مهمي كه الان شأنيت و لياقتش را ندارد. با توجه به اين مقدمه، بقيه‏ي مناجات را مي‏خوانيم، بلكه انشاءالله به بركت كلام امام زين العابدين‏عليه‏السلام حالت مناجاتي هم براي ما پيدا شود.

ادامه مناجات الراغبين

«إلهي اسْتَشْفَعْتُ بِكَ إلَيْكَ»؛ خود تو را شفيع قرار مي‏دهم، «وَاسْتَجَرْتُ بِكَ مِنْكَ»؛ من از عذابِ تو فرار كردم و خواستم پناه ببرم اما به چه كسي؟ از تو پناه مي‏برم به خودِ تو. «أتَيْتُكَ طامِعاً في إحْسانِكَ»؛ آمدم سراغ تو در حالي كه در احسان تو طمع دارم، اينطور نيست كه با ترديد آمده باشم، طمع دارم كه از احسان تو استفاده كنم.؛ «راغِباً في امْتِنانِكَ»، «امتنان»؛ از «منت»؛ به معناي «نعمت»؛ است. «امتنان»؛ يعني نعمت بزرگ. مي‏فرمايد من مايل هستم و رغبت دارم كه آن نعمت بزرگ تو را دريافت كنم، يعني مشمول نعمت‏هاي بزرگ تو واقع شوم. «مُسْتَسقِياً وابِلَ طَوْلِكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ». شايد اگر در چنين حالي نبود، اينطور تعبيرات، خيلي با بلاغت مناسب نبود، اما چون در حال انبساط است، مثلِ همان «هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلي غَنَمِي»، اين هم در اين مقام تكرار تعبيرات و به كار بردن الفاظ مترادف و الفاظ ادبي است كه مناسب و موافق بلاغت است. چون اميد دارم كه تو من را موردِ احسان و امتنان قرار بدهي از اين جهت مثل زمين تشنه‏اي هستم كه در انتظار يك بارانِ درشت بهاري است. نه اينكه بي‏تفاوت از كنار نعمت‏ها بگذرم، نه خيلي تشنه هستم! «استسقاء»؛ يعني طلب باران كردن، ولي اصلش يعني طلب سقايت و طلب آب دادن است. «مُسْتَسقِياً»؛ يعني كسي كه آب مي‏خواهد، مي‏خواهم از آن باران بهاري درشت سيراب شوم.
در فارسي به باران ريز و درشت و هر طور باشد مي‏گويند باران، ولي در عربي به باران درشت بهاري مي‏گويند: «وابل»، و به باران‏هاي ريز كه نم نم و كم كم مي‏آيد مي‏گويند «طلّ». «مُسْتَسقِياً وابِلَ طَوْلِكَ»؛ تشنه و طالب باران بهاري انعام و بخشش تو هستم. ولي به اين اكتفا نمي‏كند، باز تعبير ديگري دارد؛ «مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ»؛ از ابر بهاري فضل و كرم تو طلب باران مي‏كنم. تقريباً تعبير، شبيه همان معنا را افاده مي‏كند، آن مُسْتَسقِياً بود، اينجا مُسْتَمْطِراً، آنجا باران بهاري را مي‏گويد، اينجا ابري كه آن باران را بباراند. اين توسعه و انبساط كلام مقتضاي اين حال است.
«طالِباً مَرْضاتِكَ»؛ در حالي كه دنبال خشنودي تو هستم. اگر تابحال دنبال هوسهاي خودم بودم، اكنون ديگر دنبال اين هستم كه چه چيزي تو را خشنود مي‏كند.؛ «قاصِداً جَنابَكَ». «جَناب»؛ هم از آن الفاظ عربي است كه به فارسي منتقل شده و معني خودش را تدريجاً از دست داده است. ما الان «جَناب»؛ كه مي‏گوييم اين را به عنوان لقب احترام‏آميز براي اشخاص به كار مي‏بريم. مي‏گوييم جناب آقاي فلاني. احساس مي‏كنيم كه اين لقب شخص است؛ يك لقب احترام‏آميز. «جَناب»؛ در فارسي معادلش «پيشگاه»؛ است. وقتي مي‏خواهند از كسي به احترام ياد كنند، نمي‏گويند رفتم پيش خودش، مي‏گويند رفتم در پيشگاهش. مي‏گويد من ديگر از آن هوس‏هاي حيواني و بچه گانه صرفنظر كرده‏ام. حالا ديگر آمده‏ام سراغ بارگاه تو، خدايا مقصود من پيشگاه بلند توست. «وارِداً شَريعةَ رِفْدِكَ»، معمولاً از رودخانه‏هاي بزرگ به راحتي نمي‏شود استفاده كرد، اما كنارش جاهايي هست كه از رودخانه جدا مي‏كنند تا راحت بشود واردش شد و از آن استفاده كرد، اين را مي‏گويند «شريعه». در مقابل درياي رحمت تو، جاهايي در كنار اين دريا هست كه مي‏شود وارد شد و از آن استفاده كرد. خدايا من وارد آن شريعه‏اي شدم كه از آن راه، تو به ديگران كمك و بذل و بخشش مي‏كني.
«مُلْتَمِساً سَنِيَّ الخَيْراتِ مِنْ عِنْدِكَ»، «سَنِيّ»؛ يعني خيلي عالي و بسيار ارزشمند. التماس مي‏كنم، درخواست مي‏كنم از خوبي‏ها و خيرات خيلي عالي و ارزشمند خودت به من مرحمت كني. «وافِداً إلَي حَضْرَةِ جَمالِكَ»؛ من اكنون ميهمان پيشگاهِ جمال تو شده‏ام. حضرت هم يعني حضور، يعني پيشگاه. در فارسي چيز مناسب‏تري نداريم. جمال تو يك پيشگاهي دارد، يك جايي است كه آثارِ جمال تو در آنجا ظهور مي‏كند. من مهمان آن جايي شدم كه آثار جمال تو در آنجا ظاهر مي‏شود، مي‏خواهم از اين آثار بهره‏مند بشوم. «مُريداً وَجْهَكَ»، اين از تعبيرات قرآني است، درباره كساني كه كاري را خالص و براي خدا انجام مي‏دهند و حتي چشمداشت پاداشي هم ندارند، مي‏فرمايد: «يُرِيدُونَ وَجْهَهُ».«مُريداً وَجْهَكَ»، يعني من در چنين حالي هستم، كه اصلاً چيزي را مي‏خواهم كه تو دوست داري، تو خوشت مي‏آيد. مي‏خواهم كارهايم را براي گلِ جمال تو انجام بدهم. يعني الان چيزي نيست كه براي خودم بخواهم. نمي‏خواهم به خاطر مثلاً عبادت مزدم را بدهي، نه، اصلاً مي‏خواهم به جمال تو نائل شوم و جمال تو را درك كنم.
«طارِقاً بابَكَ، مُسْتَكيناً لِعَظَمَتِكَ»؛ با آن اوجي كه كلام گرفته (كه من طالبِ خودت هستم) بايد ادبِ عبوديت را هم رعايت كند. انسان نبايد مقام خودش را فراموش كند لذا بايد از يك طرف به اين نكته توجه كند، كه من گدايي هستم كه دارم درِ خانه‏ات را مي‏زنم؛ «طارِقاً بابَكَ»، و از يك طرف عظمت تو و ذلتي كه در مقابل عظمت تو دارم را فراموش نكرده‏ام. نهايت ذلت و پستي را در مقابل عظمت و جلال تو دارم؛ «مُسْتَكيناً لِعَظَمَتِكَ وَجَلالِكَ». حال كه بنده گناهكار كاملاً حالش را مجسم كرده، گفتگوهايش را كرده، كمي شيرين زباني هم كرده، و نيز خودش را در ظلّ نوازش‏هاي خداوند متعال احساس كرده، چه مي‏خواهد؟ چيزي كه مي‏خواهد اين است: آن چيزي كه در شأن تو است به من بدهي. چيزي كه لايق گذشت و رحمت و مهرباني تو است. نه آني كه لايق من است. من اهل گناهم، لايق عقوبت و سرزنش هستم. با من آن كاري را بكن كه تو لايقش هستي، نه آن كاري كه من لايق آن هستم.
«فَافْعَلْ بِي ما أنْتَ أهْلُهُ مِنَ الْمَغْفِرَةِ وَالرَّحْمَةِ، وَلا تَفْعَلْ بِي ما أنَا أهْلُهُ مِنَ الْعَذابِ وَالنِّقْمَةِ بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ».


1. ر.ك: الكافي، ج 2، ص 438، باب الاستغفار من الذنب، روايت 4.

2. طه / 17.

3. طه / 18.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org