قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

جلوه‌هاي محبوب

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 14/9/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

محبت اصيل

در مباحث گذشته به طور اجمالي به اين نتيجه ‏رسيديم كه غير از اين خواسته‏ها و ارزش‌هايي كه در زندگي داريم و به آن‌ها دل مي‏بنديم، چيزهاي ديگري هم هست. بايد توجه پيدا كنيم؛ خدا بندگاني دارد كه خيلي از ما جلوتر هستند. آنها نه تنها باور كره‌ادند بلكه يافته‌اند كه غير از خدا چيزي خود به خود، اصالتاً دوست‏داشتني نيست و اگر چيز ديگري هم شايسته‌ي دوست داشتن است به خاطر انتسابش به اوست. نبايد درباره‌ي سند اين مناجات‏هايي كه از اهلبيت_‌عليهم السلام‌_ نقل شده، وسوسه كنيم كه اينها نقلش متواتر نيست و يا ممكن است سندش ضعيف باشد. دست كم اينها تواتر اجمالي دارد. ما كه به عصمت ائمه_‌عليهم السلام‌_ معتقديم، مي‏دانيم هر چه گفته‌اند، راست است. نمي‏خواستند كسي را فريب دهند. اما چه كنيم كه مقداري ذهنمان به اين مفاهيم نزديك شود؟ و چگونه باور كنيم تا انگيزه‏ي حركتي در ما پديد بيايد؟گاهي وقتي نمي‏توانيم درك كنيم كه نزديك بودن به خدا و همسايگي با او يعني چه و چه ارزشي دارد، مي‌گوييم: همين‌؛ طور خدا را دوست داشته باشيم! آنهايي كه مي‏گويند اصلاً غير از خدا چيزي ذاتاً دوست‏داشتني نيست، چگونه فكر مي‏كنند؟ از دوستي و شب زنده‏داري، مناجات و گريه‏ي شبانه چه مي‏فهمند؟ وقتي بشنويم، كه مثلاً حضرت شعيب چندين سال، گريه كرد تا نابينا شد! بعد خدا چشمش را برگرداند و دوباره گريه كرد تا نابينا شد، بار سوم جبرئيل را فرستاد كه چرا اينقدر گريه مي‏كني؟ اگر بهشت مي‌خواهي در اختيارت قرار مي‏دهيم و اگر از جهنم مي‏ترسي جهنم را بر تو حرام كرديم. جواب داد: خدايا! مي‏داني جز محبت تو و شوق ديدار تو چيزي موجب گريه‏ي من نيست. خب، اين چه دركي است؟ اكنون كه توفيقي فراهم شده كه درباره‏ي مناجات محبين صحبت كنيم، اندكي فكر كنيم كه آخر اين‌ها چه مقوله‏اي است؟! اينها را براي كه گفته و نقل كرده‌اند؟! دعاهاي ديگر مثل دعاي عرفه، چه مي‏گويند و ما كجا هستيم؟ اگرمقداري در اين مضامين فكر كنيم ضرر نخواهيم كرد.

ميان عاشق ومعشوق رمزي است

دوستان خدا دائماً حالت اشتياقي دارند و مي‏خواهند به درجه‏اي برسند كه اسمش وصول و لقاي الهي است، نظر به وجه الله است. اين طبيعي است كه انسان هر كه را دوست دارد مي‏خواهد او را ببيند. آن مرتبه‏ي كامل رؤيتي كه براي اولياء خدا ميسر است، در اين عالم يا اصلا حاصل نمي‏شود يا خيلي به ندرت ممكن است. توجيه عقلي‏اش هم اين است كه روح انسان در اين عالم مشغول تدبير بدن است و توجهش نمي‌تواند در يك نقطه متمركز شود؛ زيرا در غير اين صورت از تدبير بدن جا مي‏ماند و موت حاصل مي‏شود. شايد آنهايي هم كه تمني مرگ مي‏كنند به خاطر همين باشد! خدا با بعضي از بندگانش كه دوستشان دارد، روابطي دارد. وقتي بنده‏اي خدا را دوست بدارد، به جايي مي‌رسد كه خداوند با او مناجات مي‏كند؛ أُناجيهِ في ظُلَمِ اللَّيْلِ وَ نُورِ النَّهار. از بسياري از اين مضامين بر مي‏آيد كه خدا يك علامت‌ها و رمزهايي بين خود و محبّينش دارد.

ميان عاشق و معشوق رمزي است چه داند آنكه اشتر مي‏چراند!

از روابط خاصي كه بين خدا با دوستانش وجود دارد، اين است كه از انوار قدسي‌اش براي آنها ظاهر مي‏كند. اين نورها حسي نيست؛ بلكه حقيقتي است كه باز، درست به عقل ما نمي‏رسد! مكرر در داستانها نقل شده كه كسي علاقه‏اي به محبوبي داشته و از شب تا صبح منتظر شده است تا ببيند، چه زماني چراغي درب خانه‌ي محبوبش روشن مي‏شود؟! من و شما اگر چنين كسي را مي‏ديديم، مي‏گفتيم: اين عقلش پاره سنگ بر مي‏دارد! ولي آن كسي كه محبت دارد، روشن شدن يك چراغ خانه‌ي محبوب، لذتي مي‏برد و آن قدر براي او ارزش دارد كه شب تا صبح بيخوابي مي‌كشد!

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افگار چه كرد!

مطمئنم در مورد اولياء الله، في الجمله اين چيزها راست است. اگر علت اين روشني، خود ليلي باشد و چراغ را خودش روشن كرده باشد؛ چگونه است؟! طبعاً جاذبه‏اش بيشتر است. و اگر مجنون بداند كه ليلي خودش اين چراغ را براي خود مجنون روشن كرده، نه اين كه فقط روشن كرده است؛ اگر مجنون، مجنون نشود واقعا جاي تعجب است!

جلوه‌هاي غفلت‌زدا

حالا اگر خدا بابنده‌اش يك نوع رابطه‏اي داشته باشد كه گاهي در يك جا كه جمعي اهل غفلت‏؛ و گناه‌اند، علامتي بدهد كه اي بنده‌ام! من تو را دوست دارم؛ اگر چنين راهي و چنين راز و رمزي باشد و چنين نوري به دل آن طرف بتابد و او ببيند و بفهمد كه نور را او تابانده براي اينكه او ببيند، به چه لذتي مي‌رسد؟! و اين براي چيست؟ براي اينكه او بيشتر به محبوبش توجه كند. خودش فرموده: وقتي بنده‏اي بيشتر اوقاتش را مشغول من است و به من توجه دارد، و در صدد كسب رضايت من است، اگر يك وقت به غفلت مبتلا شود؛ خودم او را از غفلت بيرون مي‏آورم. اين چه عالمي است كه معشوق بيايد و عاشق را از غفلت در بياورد؟! حالا اين حالت‏ها را با احوال مثل بنده‏اي مقايسه كنيد كه اصلا از اسم خدا بردن، اسم مرگ بردن و قيامت هم خوشم نمي‏آيد! العياذ بالله مثل كساني كه مي‏فرمايد: وَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤمِنُونَ بِالْآخِرَةِ1،؛ اصلا از بردن نام خدا بيزارند. اگر اينها واقعيت داشته باشد ما چقدر دوريم! اگر روزي متوجه شويم، چه خاكي به سر مي‏كنيم و چقدر پشيمان مي‏شويم؟ از اينكه ده‌ها سال عمر كرديم و هر روز و هر ساعتش مي‏توانستيم در اين راه قدم برداريم و به او نزديك شويم، اما فكر و ذكرمان را به چيزهايي مشغول كرديم كه دائم ما را از او دور كرد. چنان شده است كه ديگر راهمان را گم كرده‌ايم. يادمان رفته است، كجا بايد برويم و دنبال چه بايد بگرديم؟!

در آخر مناجات محبين چند جمله هست كه به حقايق لطيفي درباره‌ي محبت اشاره مي‌كند. توجه به اين مطالب و فكر كردن درباره‏ي اينها انگيزه مي‏شود تا انسان چيزهايي را از وادي محبت خدا كسب كند. حيف است، خدا چنين ظرفيتي به انسان داده باشد، كه بتواند محلّ دريافت نور خدا و جايگاه عشق به خدا باشد، اما او خودش را صرف چيزهاي كثيف، آلوده و پست كند، و باعث حرمان از فيوضات غيرقابل وصف اين دنيا و در آخرت هم باعث عذاب ‌شود.

انوار و جلوه‌هاي خدا براي محبّين

مي‌فرمايد: يا مَنْ أنْوارُ قُدْسِهِ لإَبْصارِ مُحِبِّيهِ رائِقَةٌ. خدا داراي انوار مقدسي است. خيلي جاها وقتي به خدا نور اطلاق مي‏شود، پشت سرش هم قدوس است؛ شايد نكته‏اش اين باشد كه انسان فكر نكند اين نور مانند همين نورهاي حسي و شبه حسي است. خدا انوار مقدسي دارد كه چشم محبّينش را مي‏نوازد. دوستان خدا وقتي اين انوار را مي‏بينند سرمست مي‏شوند. آنها حاضرند همه‏ي لذات عالم را بدهند تا يك لحظه آن نور را ببينند. اگر محبت واقعي برقرار شد خدا انوارش را براي او ظاهر مي‏كند تا چشمش را بنوازد.
وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفِيهِ شائِقَةٌ.
ظاهراً نسخه‏ي صحيحش «شائِفَةٌ»؛ است. سُبُحاتُ وَجْه؛؛ يعني تجليات و جلوه‏هاي روي او. جلوه‏هايي كه براي دل‌هاي اهل معرفت آشكار و هويداست. اگر «شائِقَةٌ»؛ باشد معنايش اين است كه آن جلوه‏ها اشتياق دارد كه به دل عارف برسد. اما اگر «شائِفَةٌ»؛ باشد؛ يعني درخشان و هويداست. چاره‏اي نداريم كه نسبت به مسائل معنوي درك مبهمي داشته باشيم، مگر اين كه از همين الفاظ استفاده كنيم. اگر راه ديگري داشت خود قرآن براي ما بيان مي‏كرد. بايد بگوييم، روي خدا، جلوه‏هاي خدا، نور خدا و ... كه همه مي‏دانيم اينها داراي معاني عظيمي است. دوستان حقيقي خداوند حالتي براي آنها پيدا مي‏شود كه حاضر مي‏شوند، هر شب را احيا بگيرند. نقل مي‏كنند مرحوم كلباسي در اصفهان، تمام سال را احيا مي‏گرفته، براي اينكه حتماً شب قدر را درك كرده باشد. اين معني‏اش همين است، كه او در شب قدر، نوري مي‏ديده و با خدا انسي مي‏گرفته، و طوري جلوه‌هاي خدا براي او ظاهر مي‌شده كه جا داشته شب‌ها را تا صبح بيدار بماند؛ آن هم نه فقط بيدار، بلكه مانند كسي كه چشم دوخته و منتظر است نوري در خانه‌ي محبوب بدرخشد. اين انوار، آنها را از غفلت درمي‏آورد.

محبوب در نگاه محبّين

يا مُني قُلوبِ المُشْتاقِينَ؛ اي كسي كه آرزوي دل‌هاي مشتاقين اين است كه به تو برسند. «يا مُناي»؛ شايد به معناي همين تعبير امروزي «عشق من»؛ باشد. و يا يعني كسي كه آرزوهاي من در او جمع شده، و متعلق آرزوهاي من است. وَيا غايَةَ آمالِ المُحِبِّينَ. گوينده اين فرازها توجه دارد كه خدا با بعضي از بنده‏هايش چنين رابطه‏اي دارد. اين رابطه‏ها آثار آن رابطه‏ي محبت است. اگر محبت بين عبد و خدا حاصل شد، خدا جلوه‏هايش را براي او ظاهر مي‏كند و انوارش را به دل او مي‏تاباند. اكنون مي‌بايست در اين حالت محبت، از خدا چه بخواهيم؟ همه‏ي اينها در واقع فرع محبت است. ثمراتي است كه بر محبت خدا مترتب مي‏شود.

توكل در محبت

اينجا علاوه بر آن رابطه‏ي مغازله و معاشقه، يك نكته‏ي توحيدي وجود دارد، كه بسيار بالاتر از فهم ما است. بعد از اينكه همه‏ي اينها را پذيرفت و چنين رابطه‏اي با خدا پيدا كرد، توجه مي‏كند كه همه‏ي اين مواهب و آثار از اوست و اگر بخواهد اينها را داشته باشد بايد خداوند به او بدهد. يك لحظه اگر عنايتش را بردارد، معرفتش هم يادش مي‏رود. اين قدر ضعيفيم كه اگر خدا عنايتش را بردارد، انسان حتي درباره‏ي وجود خدا هم شك مي‏كند. اكنون كه همه چيز بر كاكل محبت او مي‏چرخد، أسْئَلُكَ حُبَّكَ؛ درخواست من از تو اين است كه محبت خودت را به من بدهي. اين درخواست از يك انساني است كه در محبتش صادق است؛ يعني خدايا اگر من را فقير مي‏كني بكن، اگر مريض يا ذليل مي‏كني بكن؛ اما محبتت را از من نگير.؛ و حبّ من بحبّك؛ شايد براي ما، اين نكته را اضافه كرده باشند كه لازمه‏ي وجودي محبت اين است كه هر فرد ديگري را هم كه با محبوب ارتباط دارد دوست بدارد؛ يعني نمي‏شود انسان خدا را دوست بدارد و بداند پيغمبر خدا پيغمبر و عزيزترين مخلوقاتش است، ولي او را دوست نداشته باشد. محبت خدا با محبت سيدالشهدا دو تا نيست، اين اثر همان است. برگي كه درخت نداشته باشد خشك مي‏شود، برگ آن وقت سبز مي‏ماند كه به درخت باشد.

حبّ واقعي

أسْئَلُكَ حُبَّكَ وَحُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ، وَحُبَّ كُلِّ عَمَل يُوصِلُني إلَي قُرْبِكَ. اكنون؛ دعا مي‏كنم كه خدايا محبتت را به من بده! آيا بي‌حساب است كه من بگويم و تو هم بدهي؟! بايد بنده، كارهايي را انجام دهد كه لياقت درك محبت را پيدا كند. پس، خداوندا! حب آن عملي را هم كه مرا به تو نزديك مي‏كند مرحمت كن. علامت حب واقعي اين است كه اگر در جايي فرض تزاحم باشد، محبت خدا مقدم باشد. وَأن تَجْعلَكَ أحَبَّ إلَيَّ مِمّا سِواكَ؛ به گونه‌اي تو را دوست بدارم كه هيچ چيز غير تورا دوست نداشته باشم. وَأنْ تَجْعَلَ حُبِّي إيَّاكَ قائِداً إلي رِضوانِكَ. انسان وقتي كسي را دوست داشت آثاري دارد. نمي‏شود انسان به كسي محبت داشته باشد اما نخواهد اورا ببيند. دست كم مي‌خواهد طوري باشد كه خدا از او راضي باشد. اين هم باز دو تا مطلوب نيست؛ اين اثر همان مطلوب است. وقتي محبت تو را خواستم؛ نمي‏شود رضوان تو را نخواهم. پس اين محبتي كه مي‏دهي طوري باشد كه من را به رضوان تو بكشاند و اين نتيجه بر آن مترتب شود. اين است كه حب بين عبد و خدا، يك محبت طرفيني است؛ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ2.؛ رضايت بين عبد و خدا هم طرفيني است، رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ.3«چه خوش بي‌، مهرباني هر دو سر بي». مزيت محبت خدا اين است كه اگر انسان واقعاً خدا را دوست داشت خدا هم حتماً او را دوست خواهد داشت. اين ضمانت محبت اوست.

شوق، مانع عصيان

وَشَوْقي إلَيْكَ ذائِداً عَنْ عِصْيانِكَ. نكته‏ي ديگر اين كه، خواسته‏هايي كه ما در اين عالم داريم، و در ابتداي كار بر ما غالب و بر وجود ما حاكم است. نمي‏توانيم دست از اين‏ها بكشيم؛ مگر اينكه يك عامل قوي‏تري بر اين‏ها مسلط شود. آن چيزي كه در انسان باعث مي‏شود همه‏ي خواسته‏ها تحت الشعاع قرار بگيرد، و اگر آن طلوع كند ديگر جايي براي خواسته ‏هاي ديگر باقي نمي‏گذارد، محبت خداست. علت اين كه ما مبتلا به معصيت مي‏شويم چيست؟ مي‏دانيم بهشت وجود دارد؛ خيلي هم لذيذ است اما مي‏گوييم فعلاً دم غنيمت است؛ يعني خواسته‌ها‏ي غريزي بر خواسته‏ي عقلاني غالب مي‏شود. در مناجات شعبانيه است كه: إِلهي لَمْ يَكُنْ لي حَوْلٌ فَأَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصيَتِكَ إَلاّ في وَقْتٍ أَيْقَظْتَني لِمَحَبَتِك4؛؛ من توان اينكه دست از معصيت بكشم نداشتم مگر در زماني كه تو مرا براي محبت خودت بيدار كردي؛ پس شوقي به من بده كه اين شوق، مانع عصيان شود.
وَامْنُنُ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَيَّ
؛ بر من منت گذار به نگاه كردن به سوي تو. اين انعام را اتمام كن به اين كه من به نظر به سوي تو كه لازمه‌ي محبت است برسم.
وَانْظُرْ بِعَيْنِ الوُدِّ وَالْعَطْفِ إلَيَّ؛
سپس توجه مي‏كند به اين كه انسان دلش مي‏خواهد محبوب هم او را دوست بدارد. اما ما چه داريم كه خدا دوستمان بدارد؟! آخر چگونه خدا ما را با اين آلودگي‏، عصيان‏؛ و غفلت‏؛ دوست بدارد؟! پس چيزي كه مي‏توانيم انتظار داشته باشيم اين است كه خدا با نظر رحمت و از سر عطوفت و مهر به ما نگاه كند. متوسل مي‏شود به رحمت خدا؛ مي‏گويد: خدايا با مهر خودت به من نگاه كن.
وَلا تَصْرِفْ عَنِّي وَجْهَكَ؛
رويت را از من نگردان. وَاجْعَلْني مِنْ أهْلِ الأسْعادِ وَالحُظْوَةِ عِنْدَكَ؛ مرا از كساني قرار ده كه تو آنها را سعادتمند و كامياب مي‏كني، يا مُجيب، يا أرْحَمَ الرَّاحِمينَ.


1. زمر / 45.

2. مائده / 54.

3. مائده / 119.

4. بحارالأنوار، ج 91، ص 98، باب 32، أدعية المناجاة.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org