قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

معرفت ونياز مفتقرين

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 05/10/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

فقر و عبوديت

در ادامه بحث درباره‌ي مناجات‏؛ خمسه عشر به مناجات «مفتقرين»؛ رسيديم. «مفتقر»؛ از ماده‏ي فقر است، يعني كسي كه محتاج است. ممكن است سؤال شود كه اصولاً توجه پيدا كردن به مضاميني كه در اين مناجات وجود دارد چه امتياز، و چه حكمتي دارد؟ و ما بايد چه درسي از اين مناجات بگيريم؟
همه باور داريم كه آفرينش انسان براي عبادت بوده است. وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ1، اين يك واقعيت است و تعارف نيست. يعني انسان جز از راه عبادت خدا به كمال مطلوبش نخواهد رسيد، و حقيقت عبادت اين است كه انسان، بنده بودن خودش را درك كند و به منصه‏ي ظهور برساند. عبادت از ماده‏ي «عبد»؛ است. بنده بودن يعني اينكه فرد مالك چيزي نباشد؛ حتي مالك خودش. عبد، همه وجودش براي مولا است. البته اين عبوديت‏ها و رقيت‏هايي كه بين انسانهاست، اعتباري و فرضي است. عبوديت يعني انسان باور كند كه همه چيز متعلق به خداست و اين اعتقاد را در عمل ابراز كند. اعمالي وجود دارد كه اصلاً به خاطر همين هدف وضع شده؛ مثل نماز، حج، روزه. اعمال ديگري هم هست كه اعمال قربي است؛ اعمال حسنه‌اي كه حسن فعلي دارد و انسان مي‏تواند با قصد تقرب، آنها را هم به صورت عبادت در بياورد. البته باور اين مطلب خيلي سخت است. ولي ما فرض را بر اين مي‌گذاريم كه اين مطلب را به عنوان مقدمه‏ي اول باور داريم كه تكامل انسان و رسيدن به هدف مطلوبش فقط يك راه دارد كه آن هم عبادت و اطاعت خداست.

گرايش قاروني!

براي اينكه انسان رفتارش را به عنوان نشان دادن بندگي انجام بدهد، اول بايد بداند كه از جهت‌هاي مختلف به ديگري نياز دارد. البته اگر كسي معرفتش كامل شد، مي‏فهمد كه در همه چيز نياز دارد. اما آدميزاد، به واسطه‏ي اينكه ظلوم و جهول است اين را هم به راحتي باور نمي‏كند كه همه چيزش متعلق به خداست. بلكه مي‌گويد: إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلي عِلْمٍ عِنْدِي؛2؛ قارون مي‏گفت: اين ثروت را من با علم خودم به دست آورده‌ام و براي خودم است. اين گرايش قاروني كمابيش در ديگران هم وجود دارد. بنده هم مي‏گويم علمم مال خودم است، زحمت كشيده‌ام و درس خوانده‌ام. اگر آبرويي در جامعه دارم، خودم اين آبرو را كسب كرده‌ام! اعضا و جوارح من مال خودم است!
اول بايد باور كنيم، چيزهايي هست كه ما به آن‌ها احتياج داريم و مال ما نيست، بلكه بايد ديگري به ما بدهد؛ ولي اين كافي نيست. براي اينكه خداي يگانه را بندگي كنيم، بايد وقتي دانستيم كه به او احتياج داريم، اول سعي مي‏كنيم توجه او را جلب كنيم. ما اگر پولي احتياج داريم نگاه مي‏كنيم چه كسي پولدار است تا از او بگيريم. در واقع اين يك نوع عبادت كردن بعضي از انسان‌ها است، يعني دارم بي‌زبان اقرار مي‏كنم به اينكه من عبد او هستم. اين يك نوع شرك خفي است. يا مثلاً به دنبال عزت و احترام در جامعه مي‏گردم. اول حس مي‏كنم كه اين احترام را ندارم و بايد داشته باشم. وقتي اينها را ندارم بايد كاري كنم تا پيدا كنم. چه كار كنم؟ تظاهر مي‌كنيم به اين كه آدم خوبي هستم و كارهاي نيك مي‌كنم و حرفهاي خوب مي‏زنم، تا مردم خوششان بيايد و دوستم بدارند. اين هم شرك است.

دو مقدمه براي عبادت

پس اول بايد باور كنم چيزي ندارم يا اگر هم در دستم هست مال خودم نيست؛ بعد هم اينكه، فقط بايد از خدا بگيرم. اگر اين دو مقدمه‏ي شناختي براي ما حاصل شد آن وقت انگيزه براي عبادت پيدا مي‏كنيم. و الا اگر انسان احساس نيازي نكند، انگيزه‏اي براي عبادت پيدا نمي‌كند، بلكه ممكن است در مقام معارضه با خدا هم بر بيايد. إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغي * أَنْ رَآهُ اسْتَغْني.3؛ انسان وقتي احساس كند به چيزي نيازي ندارد، منت كسي را نمي‏كشد. وقتي احساس نياز به خدا هم نكند منت او را هم نمي‏كشد! مي‌گويد: براي چه دعا كنم؟! آدميزاد اينجور است. شاهدش اين است كه وقتي نعمتي از او گرفته شد دادش درمي‏آيد و سراغ خدا مي‏رود. فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ.4؛ وقتي در دريا گرفتار امواج شد و كشتي در حال غرق شدن بود آن وقت مي‏فهمد كه احتياج به كس ديگري دارد. لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ5؛ اين دفعه اگر ما را نجات دهي توبه مي‏كنيم و شكرگزارت خواهيم بود. فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَي الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ؛ خلاص كه شدند دوباره همان آش است و همان كاسه. پس اول ما بايد بفهميم نياز داريم، راه فهميدنش هم اين است كه درباره‏ي چيزهايي كه نداريم فكر كنيم و بفهميم به آن‌ها نياز داريم و توجه داشته باشيم كه اين كار خداست. بعد هم كم‌كم مي‏فهميم اين‌هايي هم كه داريم مال خودمان نيست. مگر ما چيزي بيش از يك قطره آب گنديده‏؛ بوديم؟! آنچه دارم، اگر خدا نداده بود از كجا پيدا مي‏شد؟ حالا هم كه دارم، باز بايد توجه داشته باشم، به خدا احتياج دارم كه آن را نگه دارد. پس ما اول بايد فقر خودمان را خوب بفهميم. هر چه معرفتمان بيشتر ‏شود نيازمان را بيشتر مي‏فهميم. انسان بايد نيازش را خوب بفهمد ولي اين كافي نيست، براي اينكه فكر مي‏كند ديگران هم مي‏توانند نيازش را رفع كنند؛ پدر، مادر، رفيق، استاد و ... اما بايد بداند كه جز خدا هيچ كس نمي‏تواند نياز او را رفع كند؛ ديگران وسيله‌اند. آنها هم گداياني هستند مانند ما. در مناجات‏هاي قبلي ياد گرفتيم كه چه جور بايد اين معارف را پيدا كنيم. هيچ راهي ندارد جز اينكه خودش بدهد، حتي معرفت به اينكه ما بنده‏ايم و محتاج او.

چند راه غفلت‌زدا

يكي از راه‌هايي كه خدا بندگانش را تربيت مي‏كند اين است كه گاهي نعمتي را از آنها مي‏گيرد، براي اينكه غافل و مغرور نشوند. در حديث داريم كه حتي گاهي بندگان خوب خدا كه هميشه مقيّد به تهجّد هستند كه نافله‏ي شبشان ترك نشود خدا مقدماتي فراهم مي‏كند كه موفق به نماز شب نشوند، براي اين كه شخص متوجه شود كه فقط به اراده‌ي خودش نبود كه هر شب بيدار مي‏شد، بلكه سحر خيزيش به توفيق خدا بود. بايد به ضعف خودش پي ببرد. البته گاهي حكمت‏هاي ديگري هم دارد. گاهي لغزشي كرده است؛ خدا نعمتش را از او مي‌گيرد تا بفهمد اين عقوبتِ غفلت يا گناهي است كه مرتكب شده است.
يكي از راه‌هاي غفلت زدايي همين خواندن دعاها و مناجات‏هاست. امام رضوان الله عليه از قول استادشان نقل مي‏فرمودند كه دعا، قرآن صاعد است. اين‌ها كلام اهلبيت(عليهم السلام) است كه به طرف خدا بالا مي‏رود؛ إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ.6؛ به هر حال وجود اين دعاها بسيار مغتنم است. انسان بايد در اين ادعيه بيشتر تأمل كند و با تدبر بخواند. سعي كند كه حالش هم موافق مضمون دعا شود، و صرف خواندن نباشد. توضيح آن كه دعا خواندن دست كم سه جور است. يكي اينكه انسان فقط لفظ را بخواند و توجهي به معنايش نداشته باشد. اين دعا كردن نيست بلكه قرائت دعا است. يكي هم اينكه وقتي دعا مي‏كند توجه به معنايش هم پيدا كند و بفهمد چه دارد مي‏گويد. اما دعا و مناجات حقيقي آن است كه انسان حالش هم مساعد با مضمون آن باشد. يعني آن چيزي را كه مي‏خواند موافق حالش باشد. در اين مناجات هم بايد باور كنيم كه سراپا نيازيم، همه چيز ما از خداست و جز او كسي نمي‏تواند رفع نياز كند.

نيازهاي مفتقرين

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، إلهي كَسْرِي لايَجْبُرُهُ إلاّ لُطْفُكَ وحَنانُكَ.
كسر يعني شكستگي، اگر استخوان انسان بشكند احتياج به جبر دارد. جبر هم يعني جبران شكستگي استخوان. اما با نگاه وسيعتر هر نوع خلل و اختلالي كه در زندگي انسان باشد يك شكستگي است، كه خدا بايد آن را جبران كند؛ و جبران نمي‏كند شكستگي مرا، جز مهر و لطف او.
وَفَقْرِي لا يُغْنِيهِ إلاّ عَطْفُكَ وَإحْسانُكَ؛
فقر و تهيدستي من را جز احسان و كرم تو غنا نمي‌بخشد. به هر نوع فقري هم مبتلا شوم فقط به دست تو برطرف مي‌شود. آنچه از من است فقر است؛ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَي اللّهِ7.
وَرَوْعَتي لايُسَكِّنُها إلاّ أمانُكَ؛
اضطراب من را جز امان تو آرام نمي‏كند. «روعه»؛ حالت اضطراب و ترس و وحشت است. انسان بالفطره طالب آرامش است. آرامش يكي از نيازهاي طبيعي و رواني انسان است ولي به هر حال ما در زندگي به طور دائم اضطراب‌هايي داريم. هر قدر فهم انسان بيشتر باشد اضطرابش بيشتر است. هر قدر آينده‏نگرتر باشد، اضطرابش بيشتر مي‌شود، و كسي كه معتقد به عالم آخرت باشد عمده‌ي اضطرابش براي بعد از اين عالم است، كه بعدش چه خواهد شد؟ موقع نزع روح، شب اول قبر، عالم برزخ و قيامت چه خواهد شد؟ اين اضطراب‌ها را فقط اگر تو امان بدهي آرام مي‏گيرد و اگر تو امان ندهي باقي است.
وَذِلَّتي لايُعِزُّها إلاّ سُلْطانُك؛
چيزي ذلت من را برطرف و تبديل به عزت نمي‏كند؛ مگر سلطنت تو، كه عين عزت است، آن قدرت توست كه مي‏تواند ذلت من را تبديل به عزت كند.
وَاُمْنِيَّتي لايُبَلِّغُنيها إلاّ فَضْلُكَ؛
هيچ چيز نمي‏تواند من را به آرزويم برساند، مگر فضل تو.
وَخَلَّتي لايَسُدُّها إلاّ طَوْلُكَ؛
خلّت از ماده‏ي خلل است، آن نيازي كه گويا خلأي را در وجود انسان و در زندگي او به وجود آورده و آن را مختل كرده است. تنها چيزي كه مي‏تواند اين اختلالات و كمبود و كاستي‏ها را در زندگي برطرف كند، بخشش توست.
وَحاجَتي لايَقْضِيها غَيْرُكَ؛
حاجت مرا هم كسي نمي‏تواند برآورده كند؛ جز تو.
وَكَرْبي لايُفَرِّجْهُ سِوي رَحْمَتِكَ؛
گرفتاري و مشكلات زندگي من را، جز رحمت تو برطرف نمي‏كند و فرج براي آن حاصل نمي‏شود.
وَضُرِّي لايَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ؛
بيچارگي من را جز رأفت تو برطرف نمي‏كند.
وَغُلَّتي لايُبَرِّدُها إلاّ وَصْلُكَ؛
و داغ دل مرا جز وصل تو خنك نمي‌كند. تا به حال مشكل ما اين بود كه اول بايد بفهميم واقعاً محتاج و فقيريم. بعد هم بايد بفهميم كه اين فقر ما را فقط خداست كه برطرف مي‏كند. جمله‏هاي بعدي مشكل سومي را هم به ما نشان مي‌دهد و آن اينكه اصلاً نمي‏فهميم حقيقت اين نيازها چيست: وصل خدا يعني چه؟ و جدايي از او كدام است؟ و چه سوز دلي دارد؟ مي‌فرمايد: سوز دل من را جز نسيم رحمت تو برطرف نمي‌كند؛ ما گرسنگي و سرما و گرما را مي‏فهميم كه چيست، اما سوز دلي كه لقاء تو آن را برطرف كند، چه سوزي است؟ چه وقت ما چنين سوزي داريم؟
وَلوْعَتي لايُطْفِيها إلاّ لِقاؤُ كَ؛
شعله‏ي دل من را جز لقاء تو خاموش نمي‏كند.
وَشَوْقِي إلَيْكَ لايَبُلّهُ إلاّ النَّظَرُ إلَي وَجْهِكَ؛
آتش اشتياق من را جز نظر به وجه تو فرو نمي‏نشاند.
وَقَراري لايَقِرُّ دُونَ دُنُوِّي مِنْكَ؛
من آرام نمي‏گيرم، جز با نزديك شدن به تو. اما ما اصلاً احساس ناآرامي نمي‏كنيم تا بخواهيم با نزديكي به خدا برطرف شود!
وَلَهْفَتي لايَرُدُّها إلاّ رَوْحُكَ؛
اين حالت تأسف و غم و غصه و افسوسي كه مي‏خورم، چيزي جز نسيم رحمت تو آن را بر نمي‏گرداند.
وجُرْحي لايُبْرِئُهُ إلاّ صَفْحُكَ؛
جراحت و زخمي كه من دارم، جز گذشت تو التيام نمي‏بخشد.
وَرَيْنُ قَلْبي لايَجْلُوهُ إلاّ عَفْوُكَ؛
دل من چون آهن زنگ زده شده است؛ اين زنگار را جز عفو تو برطرف نمي‏كند.
وَوَسْواسُ صَدْرِي لايُزيْحُهُ إلاّ أمْرُكَ،
همه‏ي ما مبتلا به وسوسه‏ها و شبهه‏هايي هستيم كه نمي‏گذارد يقين و اطمينان پيدا شود؛ آن اطميناني كه حضرت ابراهيم دنبالش مي‏گشت، لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي8. براي آن كه اين شبهه‏ها برطرف شود و مبتلا به وسواس نشويم و شيطان نتواند ما را با شبهه‏ها فريب دهد، بايد امر خدا باشد كه شيطان را كنار بزند. در اين مضمون‌ها، نيازهايي را مطرح مي‏كند كه به درستي حقيقت آنها را نمي‌شناسيم. بالاخره هر كس، نوعي گرفتاري دنيا دارد. قرض، بيماري و ... اما بايد بگرديم تا مصداق فقر معنوي را هم پيدا كنيم، بعد هم در صدد برآييم آن‌ها را رفع كنيم و بفهميم كه جز خدا كسي نمي‏تواند رفع كند. اگر لباس انسان آتش بگيرد، و هر چه ب‏خواهد آن را خاموش كند نتواند. در حالي كه آتش شعله‌ور شده و مي‏سوزد، فرياد مي‌زند كه خدايا هيچ كس ديگري نمي‏تواند من را نجات بدهد؛ تو من را نجات بده. يكي از دوستان مي‌گفت: يك نفردر منا گم شده بود. غريب بود و از يك كشور خارجي . از كاروان دور افتاده و گم شده بود. مي‏گفت بسيار مضطرب شده بود و مي‏ترسيد كه ديگر اصلاً نتواند هم‏كارواني‏هايش را پيدا كند. نه زبان بلد بود و نه كسي را مي‏شناخت. مي‏گفت: يك حالي پيدا كردم؛ ديدم هيچ راهي ندارم. نمي‏دانم چه كار بكنم و از كدام راه بروم. ناگهان توجه پيدا كردم و گفتم: يا صاحب الزمان! مي‏گويند شما مي‏توانيد گمشده را راهنمايي كنيد. همين كه اين حال را پيدا كردم ديدم آقايي جلوي من ايستاده است. گفت: يك كمي تندتر برو، پشت آن ستون هستند. حالا زبان من را چگونه مي‏دانست و چطور ‏فهميد و من را راهنمايي كرد، نمي‏دانم!
اگر انسان واقعاً احساس كند كه گم شده و احساس كند كه گناهان دارد او را مي‏سوزاند، آن وقت مي‏تواند حالي پيدا كند كه با مضامين اين مناجات هماهنگ باشد. و گرنه، ما كه احساس نيازي نمي‏كنيم، چه بگوييم؟! لوْعَتي لايُطْفِيها إلاّ لِقاؤُكَ؛؛ چه سوزي؟! چه كمبودي؟! بله بيماري يا قرضي داشته باشيم، توسل پيدا مي‏كنيم. اما اين‌هايي كه امام زين‏العابدين(عليه السلام) مي‏فرمايد، يعني چه؟ خواندن اين دعاها و مناجات‌ها كمترين فايده‏اش اين است كه بفهميم غير از اين نيازهايي كه داريم، چيزهاي ديگري هم هست. بعد هم در صدد بر آييم كه نيازها را برطرف كنيم و بدانيم جز خدا هيچ كس نمي‏تواند، آن‌ها را برطرف كند. آن وقت، اگر اين دعا را با حال بخوانيم، مطمئن باشيد همان وقت جوابش حاضر است؛ اُدْعُونِي اََسْتَجِبْ لَكُمْ.9


1. ذاريات / 56.

2. قصص / 78.

3. علق / 6-7.

4. عنكبوت / 65.

5. يونس / 22.

6. فاطر / 10.

7. فاطر / 15.

8. بقره / 260.

9. غافر / 60.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org