قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

عرفان علوي و عنوان بدلي

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 03/11/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

مناجات العارفين

إلهي قَصُرَت الأَلْسُنُ عَنْ بُلُوعِ ثَنائِكَ، كَما يَليقُ بِجَلالِكَ، وَعَجَزَتِ الْعُقُولُ عَنْ إدْراكِ كُنْهِ جَمالِكَ، وَانْحَسَرَتِ الأبْصارُ دُونَ النَّظَرِ إلَي سُبُحاتِ وَجْهِكَ، وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَرِيقاً إلَي مَعْرِفَتِكَ إلاّ بِالعَجَزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ،؛ بارالها زبان‏ها عاجزند از اين كه تو را آن چنان كه شايسته جلال و عظمت تو است ثنا گويند، و عقل‌ها از اينكه كُنه جمال تو را درك كنند ناتوانند، و چشمها از اينكه به سوي جلوه‏هاي جمال تو بنگرند درمانده‏اند، و تو راهي براي معرفت خودت قرار ندادي جز به عجز از معرفت خودت.
محور جمله‌هايي كه در اين مناجات روي آن تكيه شده مسئله شناخت و معرفت خداست. خوب است اشاره‏اي كنيم به اينكه اصولاً معرفت خدا چه اندازه براي غيرخدا ممكن است و اگر رسيدن به مراتبي از آن ممكن است راه رسيدن به آن پايه از معرفت چيست؟ ناچاريم براي رفع ابهام به بعضي از اصطلاحات علوم عقلي اشاره كنيم.

چگونگي شناخت

صرف نظر از اينكه كلمه «معرفت»؛ با «علم»؛ چه تفاوتي دارد و اين كه شايد «شناسايي»، اندكي از نظر مفهومي با دانستن فرق داشته باشد اين سؤال پيش مي‌آيد كه ما چگونه چيزهايي را مي‏شناسيم؟ اولين راهي كه براي شناخت اشياء داريم حواس ما است. همين شنوايي، لامسه، بويايي و ... . ساده‏ترينش ديدن است. وقتي چيزي را مي‏بينيم يك نوع شناختي برايمان پيدا مي‏شود. حالا چه شناخت اوليه، و چه در مرحله دوم، بازشناسي. ابتدا انسان خيال مي‏كند كه وقتي چشم مي‌گشايد آن محسوس يا مبصَر را در جاي خودش همان طوري كه هست مي‏بيند. تحقيقات علمي نشان مي‏دهد كه مسئله با آن چه كه تصور مي‏كنيم فرق دارد. بين ما و جسمي كه مي‏بينيم شعاع نوري واسطه مي‏شود. يك شبه عكسي از آن شي‏ء، در نقطه‏اي از چشم ما منعكس مي‏شود. اثري كه روي آن نقطه مي‏گذارد بوسيله‌ي عصب خاصي به مغز منتقل مي‏شود و بالاخره فعل و انفعالاتي انجام مي‏گيرد كه اين درك براي ما به نام ديدن پيدا مي‏شود. تجربيات نشان مي‏دهد كه ما هيچ چيز را در جاي خودش نمي‏بينيم بلكه ما همه چيز را در درون چشم، با اعصاب مغز خودمان مي‏بينيم. اينكه مي‏بينيم اين كجاست، به دليل تجربياتي است كه اندوخته‌ايم. وقتي فاصله باشد اشياء سايه‌هايي مي‏اندازند كه مي‏توانيم حدس بزنيم كه مثلاً دو متر با ما فاصله دارند، والا چيزي را در جاي خودش نمي‏بينيم، بلكه آن چه مي‏بينيم صورتي است كه در حاسّه خودمان است. حالا بحث‌هايي پيش مي‌آيد كه اين صورتي كه ما مي‏بينيم چه نسبتي با خارج دارد و چقدر با آن مطابقت دارد؟ يعني بحث‌هاي معرفت‏شناختي در زمينه ادراكات حسي؛ ولي به هرحال بهترين شناخت هايمان اين گونه است. شناخت با گوش و با چيزهاي ديگر هم كم و بيش به همين گونه است. وقتي ما صورت و رنگ و روي شخصي را ديديم خيال مي‏كنيم حقيقت آن شي‏ء عيني را كاملاً يافته‌ايم. تجربه‏هاي علمي - دست كم به عنوان يك تئوري - بيان مي‌كند كه اصلاً رنگ وجود ندارد. امواج مختلفي روي اعصاب خاص ما اثر مي‏گذارد كه اين رنگ‌ها را مي‏بينيم. ببينيد كه اگر اين گونه باشد دستگاه شناخت ما چه خواهد شد؟! ما همه چيز را با رنگ آن مي‏بينيم؛ اگر اين رنگ‌ها در خارج نباشد ما چه اندازه از واقعيتهاي خارجي اطلاع داريم؟! اين مطلب را اشاره كردم زيرا ما خيال مي‏كنيم حقيقت اشياء را واقعا با چشممان مي‏بينيم. ديگر از اين بالاتر كه نمي‏شود؛ با چشم خودم ديدم! تازه آن چه ما مي‏بينيم با آن چه واقعيت است، چقدر فاصله دارد و چند تا واسطه مي‏خورد؟! بايد اثبات شود كه اين واسطه‏ها چه اندازه با آن شي‏ء خارجي مطابقت دارد.
از ادراكات حسي، ذهن ما يك صورت‌هايي مي‏گيرد كه ثابت مي‏ماند. يعني الان مثلاً شما مي‏توانيد تصور كنيد كه سال گذشته در اين مجلس چه صحنه‏اي بود يا چه كسي سخنراني مي‏كرد. در مغز، اثري ازگذشته وجود دارد؛ كه صورت آن را به خاطر مي‏آوريد؛ اين را مي‏گويند صورت خيالي يا ادراك خيالي. خيالي نه به معناي موهوم و دروغ، بلكه يعني آن دركي كه شما در خودتان داريد كه مستقيماً از خارج تحت تأثير واقع نشده‌ايد. قبلاً فعل و انفعالي انجام گرفته و يك اثري در ذهنتان مانده است و شما آن را به خاطر مي‏آوريد. يك ادراك ديگري هم داريم و آن اين است كه از اين درك‌ها، مفهوم مي‏گيريم. مفهوم سفيد، سبز، ...؛ اين‌ها را كه به كار مي‏بريد غير از آن ادراك حسي يا ادراك خيالي است. بهترين راه‏هاي شناختي كه ما داريم از راه اين حواس است تا منتهي مي‏شود به يك مفاهيمي كه از اين‌ها مفاهيم كلي مي‏گيريم، كه معمولاً به آن‌ها مفاهيم عقلي مي‏گوييم. مفهوم رنگ سفيد يا رنگ سبز را مي‏گوييم يك مفهوم عقلي.
دستگاه ديگري هم در درك‌ها و شناختهاي خودمان داريم كه از اينها فراتر است. گاهي چيزي علت است براي چيز ديگر. مفهوم علت يا معلول ديدني نيست. يا مثلاً مفهوم خلق كردن و ايجاد كردن را چه گونه درك مي‏كنيم؟ بحث‌هاي زيادي از سوي دانشمندان و فيلسوفان انجام شده است كه سابقه‏اش دست‌كم، دو هزار و پانصد سال است و هنوز يك نتيجه روشني كه كاملاً قابل اثبات باشد سراغ ندارم، اين كه اصلاً اين مفاهيم را چه‌گونه مي‏سازيم؟ و بعد از اينكه فهميديم چه‌جور مي‏سازيم، اين مفاهيم چه اندازه واقعيت را نشان مي‏دهد؟

علم حصولي وحضوري

همه‌ي دستگاه‌هاي ادراكي ما، چه اداركات حسي، چه ادراكات ساده عقلي و چه ادراكات پيچيده عقلي كه با ساز و كارهاي پيچيده‏اي پيدا مي‏شود و نوعي شناخت به ما مي‏دهد، بيان مي‌كند كه واسطه‏اي بين ما و بين آن شيء شناخته شده وجود دارد. صورتي يا مفهومي است در ذهن كه واسطه است براي اينكه ما راهي پيدا كنيم به آن چيزي كه مي‏گوييم آن را مي‏شناسيم. به اين‌؛ شناخت‌هايي كه واسطه دارند مي‏گويند: علم حصولي. اگر انسان چيزي را به واسطه يك مفهومي، يا به واسطه يك صورت ذهني شناخت مي‏گوييم اين شناخت، شناخت حصولي است. در مقابل اينكه اگر ما خود، يك چيزي را بيابيم و مفهومي واسطه نشود. دردي كه من احساس مي‏كنم، يا اگر تشنه‏ام مي‏شود، اين تشنگي را كه درك مي‏كنم، مثل يك شيء عيني نيست كه يك صورتي از آن در ذهن من به وسيله‌ي چشم نقش گرفته باشد، بلكه انسان خود تشنگي را مي‏يابد. اين حالتي است در دستگاه ادراكي و به قول فيلسوفان در نفس يا روح. پس دركي كه با واسطه‌ي صورت يا مفهومي براي انسان پيدا مي‏شود حصولي است و آنكه خودش را در درون مي‏يابيم حضوري است. بخش عظيمي از فيلسوفان معتقد بودند كه آدميزاد فقط يك علم حضوري دارد و آن هم همين است كه خودش را مي‏يابد. پيشرفت فلسفه كه به بركت تعاليم اسلامي نصيب فيلسوفان اسلامي شد ثابت كرد كه دست كم سه نوع علم حضوري داريم و قسم چهارمي هم هست مورد اختلاف است.

درك آگاهانه وناآگاهانه

دانستن ما هميشه در يك سطح نيست. شدت و ضعف دارد. بعضي چيزها را مي‏دانيم اما به‌؛ آن توجه نداريم. خودمان نمي‏دانيم كه مي‏دانيم! يك عاملي بايد ما را به آن چيزي كه مي‏دانيم توجه بدهد، ولي بعضي چيزها هست كه دارم و مي‏دانم كه داراي آن هستم. به اصطلاح به اين دو نوع درك مي‌گويند: درك آگاهانه و ناآگاهانه. آنهايي كه با روانشناسي، مخصوصاً روانشناسي فرويد آشنا هستند اين اصطلاح را خوب مي‏دانند. گاهي انسان يك چيزي را فراموش مي‌كند و بعد از مدت‌ها يادش مي‏آيد. در مدتي كه نمي‏دانست اين صورت كجا بود؟ پس گاهي انسان يك شناخت ناآگاهانه دارد؛ يعني مي‏داند اما نمي‏داند كه مي‏داند؛ گويا در گوشه ذهنش پرده‏اي روي آن افتاده بود كه بعد عاملي باعث مي‏شود كه اين پرده برداشته ‏شود. همچنين گاهي شناخت آگاهانه دارد، يعني انسان يك چيزي را مي‌داند و مي‏داند كه مي‏داند. اين‌ها مقدمه بود براي دو اصطلاح فلسفي، يعني تقسيم علم به حصولي و حضوري؛ يكي هم تقسيم علم به آگاهانه و ناآگاهانه. (بعضي‏؛ سه قسم مي‏كنند و نيمه آگاهانه هم به آن اضافه مي‌كنند).

معماي ذرّّ

در دين مطالبي داريم كه در ابتدا برايمان به صورت يك معما است. خداوند در آيه ذرّ و ميثاق مي‌فرمايد:؛ وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلي أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلي شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ1؛ به ياد آوريد و توجه پيدا كنيد به اينكه خداي متعال، شما بني آدم را، از پشت پدرانتان بيرون آورد و خودتان را شاهد قرار داد و به شما فرمود: آيا من پروردگار شما نيستم؟ شما گفتيد بلي و شهادت داديد. شما را شاهد گرفتيم و از شما اقرار گرفتيم تا روز قيامت نگوييد ما از اين مسئله غافل بوديم، يا بگوييد پدران ما مشرك بودند، ما هم بچه بوديم و سرمان نمي‏شد! پدران ما به راهي رفتند و ما هم دنبالشان رفتيم؛ تقصير آنهاست كه ما را مشرك كردند. آيا ما را به خاطر گناه پدرانمان مؤاخذه مي‏كنيد؟!
ابهام اين جا است كه ما چنين چيزي يادمان نمي‏آيد. چه زماني خدا گفت: أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ؛ و ما هم اقرار كرديم و آري گفتيم؟ چه كسي يادش مي‏آيد؟ چه وقت بود و در كجا بود؟ خب، مي‏گويد يادتان رفته؛ اگر يادمان رفته، پس اين خبر چه فايده‏اي دارد؟ مي‏گويد اين كار را كرديم تا نتوانيد بگوييد ما غافل بوديم؛ يعني اين باعث رفع غفلتتان شد. چه طور مي‏شود رفع غفلتمان بشود با اينكه چيزي از اين جريان يادمان نيست؟ مشكل، اين ذيل آيه است: أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنّا كُنّا عَنْ هذا غافِلِينَ، براي اينكه روز قيامت نتوانيد بگوييد ما غفلت داشتيم و خدايي نمي‏شناختيم، براي همين از خودتان شهادت گرفتيم.در اين باره بحث بسيار شده است. يك راه حل كه گوشه‏اي از ابهام ها را مي‌تواند رفع كند اين است كه خداي متعال اقرار و شهادتي از ما گرفت كه آگاهي به آن نداريم. اين از قبيل همان چيزهايي است كه مي‏دانيم و يادمان نيست، اما دراين عالم پرتويي از آن، باقي مانده است. پرتو آن، همين تمايل فطري و طبيعي است كه انسان به سوي خدا دارد. وقتي گير بيفتد سراغ خدا مي‌رود. اين حالتي كه انسان در موقع گرفتاري و درماندگي به ياد خدا مي‏افتد، اثر همان معرفتي است كه به اصطلاح در عالم ذرّ يا عالم ميثاق پيدا شده است.
آيات زيادي در قرآن داريم كه مي‏فرمايد: انسان وقتي گرفتار سختي‏ها شد سراغ خدا مي‌رود،؛ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً2. يا آيه‏اي كه راجع به داستان كشتي است؛؛ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ3، كه وقتي سوار كشتي شديد و امواج خروشان دريا شما را احاطه كرد و خودتان را در عالم مرگ ديديد آن وقت با خدا عهد مي‌كنيد كه؛ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ؛؛ خدايا اگر ما را از اين بلا نجات دهي بعد از اين شكرگزار تو خواهيم بود. بعد گله مي‏كند كه ما نجاتتان داديم، اما شما به عهدتان وفا نكرديد. اين آدميزاد فراموشكار است. خرش كه از پل گذشت يادش مي‏رود! منظور اين‌كه ميلي در باطن انسان وجود دارد كه وقتي از همه اسباب هم منقطع مي‏شود به يك جاهايي اميد دارد؛ اين همان ارتباط قلبي است كه بين او و خدا است. اين شناختي است كه در عمق وجدانش وجود دارد؛ منتها نمي‏داند كه مي‏شناسد. اين يك درك ناآگاهانه‏اي است. ولي مي‏تواند كاري كند كه اين درك ناآگاهانه را به آگاهي برساند. همه تلاش‌هايي كه پيامبران و اولياء خدا كردند سفارش‌ها و تربيت‌هايي بود كه يادمان دهد چگونه اين معرفت ناآگاهانه به آگاهي برسد. اينكه قرآن مي‏گويد ما در عالم ذرّ از شما شهادت گرفتيم و شما هم جواب داديد بلي، سؤال مي‏شود اين كجا بود و چرا يادمان نيست؟ جواب اين است كه ما خيلي چيزها را مي‏دانيم، ولي يادمان نيست؛ اما مي‌شود كه گاهي با عوامل اختياري از ناحيه خودمان يا يك عوامل اضطراري يادمان بيايد. هنر اين است كه انسان با اختيار خودش آنها را به ياد بياورد و از ناآگاهي به آگاهي برسد.

راه‌هاي ادراكآگاهانه

اكنون سؤال مي‏شود چه كار كنيم كه آن ادراك ناآگاهانه به آگاهي برسد؟ يك راه، استدلال‌هاي عقلي است. خدا عقل را به آدميزاد داده تا فكر كند. فكر باعث مي‏شود كه انسان با استدلال عقلي وجود خدا را اثبات كند. آن وقت آماده مي‏شود تا آن درك مبهم و ناآگاهش، به آگاهي برسد. هر برهاني اقامه كنيم، نتيجه‏اش يك مفهوم خواهد بود؛ يعني مثلاً نتيجه مي‏دهد كه كسي كه خدا است، عالم را آفريده است. اين يك مفهوم است. يا مثلاً كسي هست كه واجب الوجود است يعني وجودش از خودش است. اين‌ها مفاهيمي است كه در ذهن انسان است. بهترين برهان‌ها هم كه اقامه شود آخرش يك هم‌چون مفاهيم ذهني است. به قول امام صادق(ع)، در روايتي كه در تحف العقول نقل شده، يك ادراك غايبانه است؛ مي‏گوييم خدايي هست، روزي مي‏دهد، مي‏ميراند، زنده مي‏كند؛ پس او كجاست؟! من با او ارتباطي ندارم، اما مي‏دانم هست؛ اين يك ادراك غايبانه است. يك راه ديگري هم وجود دارد كه انسان با او ارتباط پيدا كند طوري كه گويا خودش را مي‏بيند. چنين راهي هم براي انسان وجود دارد. حتي خود اين درك حضوري كه انسان نسبت به خدا دارد كه گويا او را مي‏بيند، مراتبي دارد. رسيدن از آن ناآگاهي تا رسيدن به حقيقت مراتبي بي‌نهايت دارد. بالاترين مرتبه آن است كه گفت: لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا. شيعه‌ي علي(ع) كسي است كه مي‏خواهد راهي را كه علي(ع) رفت بپيمايد و پا جاي پاي علي(ع) بگذارد و به اندازه توان خودش به حقيقت خداوند نزديك شود. البته ممكن است انسان طوري باشد كه با ادعاي دوستي علي(ع) نه تنها پيش نرود كه روز به روز بر حجاب قلبش افزوده شود.

عرفان علوي، عرفان بدلي

چيزي كه از معرفت اهل بيت(ع) نسبت به خداي متعال شنيده‌ايد، معرفت حقيقي خدا است. شناختي قلبي، شناختي است كه در اثر عبادت پيدا مي‏شود. شناختي است كه به دنبال آن همه چيز در مقابل عظمت و شكوه الهي رنگ مي‏بازد. البته هر متاعي كه قيمتي باشد تقلبي آن را زياد مي‏سازند. كوزه گلي تقلبي‌اش را نمي‏سازند، اما طلا يا مرواريد تقلبي زياد است، چرا؟ چون قيمتي و كمياب است. آنهايي كه مي‏خواهند ديگران را فريب بدهند، دكان باز مي‌كند و جنس تقلبي درست مي‏كنند و غالبا جنس‏هاي بدلي و تقلبي خيلي بيشتر از جنس‏هاي اصلي است. لااقل در اين‌جا اين گونه است! عرفان علوي در عالم بسيار كمياب، اما عرفان تقلبي فراوان است. انواع و اقسام آن را در گوشه و كنار دنيا مي‏بينيد، با قيافه‏هاي مختلف و اسم‏ها و فرقه‏هاي متفاوت. اين مناجات براي آن كساني است كه دنبال عرفان علوي هستند. دنبال معرفتي كه خدا را آن گونه كه هست بشناسند، نه مفاهيم كلي را. حديثي در تحف العقول4؛ از امام صادق(ع) درباره معرفت خدا، مي‌فرمايد: معرفت‏ها چند گونه است؛ بعضي‏ها فقط اسم را عبادت مي‏كنند، و بعضي‏ها اسم را، و هم مسما را. آنهايي كه اسم را عبادت مي‏كنند اصلاً خدا را نشناخته‌اند و او را عبادت نمي‏كنند. آنهايي كه اسم را با مسما عبادت مي‏كنند مشركند؛ پس دو تا معبود دارند. عبادت حقيقي اين است كه مسما را از وراي اسم ببينند و عبادت كنند. عزيزان من! جنس اصلي را فقط در دستگاه اهل بيت(ع) مي‏شود پيدا كرد؛ جاي ديگر خبري نيست. هيچ بويي از حقيقت در راه شيطان نيست. حقيقت محض، فقط در دستگاه اهل بيت(ع) است. بنابراين نيكو است كساني كه طالب آن عرفان حقيقي و الهي هستند به مضامين اين مناجات‏ها و دعاها بيشتر توجه كنند و ببينند در اين مناجات‏ها چه راهي را نشان داده‌اند و براي رسيدن به آن معرفت آن را دنبال كنند؛ ان‌شاءاللّه.


1. اعراف / 172-173.

2. يونس / 12.

3. يونس / 22.

4. ر.ك: تحف‏العقول، ص 325.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org