قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

رابطه‌ي معرفت و محبت

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 1/12/86 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ادامه‌يمناجاتعارفين

إلهي فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسّخَتْ أشْجارُ الشّوْقِ إلَيْكَ فِي حَدائِقِ صُدُورِهِمْ؛
خدايا ما را از كساني قرار بده كه درختان اشتياق به تو در باغستان‌هاي سينه‏هاشان ريشه دوانده است.
وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ؛ فهم الی أوكار الافكار يأوون.
و سوز محبت تو سراسر دل‌هايشان را فرا گرفته، در نتيجه در آشيانه‏هاي فكر و انديشه، جا مي‏گيرند.
وفي رِياضِ الْقُرْبِ والمُكاشَفَةِ يَرْتَعُونَ؛ و در باغ و بستان‌هاي قرب و مكاشفه گردش مي‏كنند.
وَمِنْ حِياضِ المَحَبَّةِ بِكأْسِ المُلاطَفَةِ يَكْرَعُونَ؛؛ و شرائع المصافاة يردون. از حوض‌ها و درياچه‏هاي محبت تو، با كاسه‌ي ملاطفت، و با جام لطف تو جرعه مي‏نوشند. و به آبشخورهاي صفا وارد مي‏شوند.
نكته‏اي كه به طور كلي در اين مناجات ديده مي‏شود، ارتباطي است كه بين معرفت و محبت و آثار و لوازم آن به چشم مي‏خورد.
محبت شوق به ديدار محبوب است و بايد تمام دل متوجه محبوب باشد و جايي براي محبت ديگران در آن باقي نماند. سوزي از اين محبت پديد آيد كه انسان را مضطرب كند. مثل پرنده‏اي كه بالش آتش گرفته و مي‏خواهد در جايي پناه گيرد.

تعبيرهاي شاعرانه

نكته‏اي كه خوب است از اينجا درس بگيريم اين است كه اين تعابير اديبانه و شاعرانه در بعضي از عرصه‏ها و حالات مطلوب است. بعضي از عارفان و علماي بزرگ، مثل حضرت امام و ... در بيانات عرفاني و ادبي‏شان تعبيراتي به كار مي‏برند كه براي عده‏اي، خيلي قابل هضم نيست. بعضي‏ها هم در ذهنشان مي‏آيد، كه آخر چنين شخصيت‏هايي، با اين مقام عالي عبوديت و بندگي و معرفت، چرا مي و شراب و مستي و از اين تعبيرات را به كار مي‏برند؟! آشنايي با مفاهيمي كه در مثل اين مناجات‌ها هست مقداري انسان را آشنا مي‏كند كه اين قدرها هم اينها زشت نيست. حتي در خود قرآن هم تعبيراتي داريم كه از همين قبيل است؛ اما به ندرت استعمال شده است. در وصف بهشت مي‌فرمايد در بهشت نهرهايي است از شراب، أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ1؛ يا؛ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً2. خدا خودش را ساقي مي‏نامد. و بعد به ابرار و دوستانش شرابي مي‏دهد، آن هم شراب و خمري كه سردرد و آفت ندارد. جاي اين سؤال است كه چرا قرآن اين تعبيرات را به كار برده است؟ خب، عسل و شير و ... اشكال ندارد اما أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ؛ را ديگر چرا قرآن ذكر مي‏كند؟! خمر چيز پليد و حرامي است؛ ولي دو حيثيت دارد. يك حيثيت لذت بردن و مست كردن؛ يعني حالت وجد و شدت سرور، و فرح، و يكي هم اينكه مزيل عقل است. آنجايي كه وعده مي‏دهد كه در بهشت از خمر استفاده مي‏شود، به خاطر لذتش است. اتفاقاً بعد از آن تصريح دارد كه: لَذَّةٍ لِلشّارِبِينَ. وقتي اين تعابير در قرآن به كار برده شده باشد، در غيرآن به خاطر همان جهتي كه قرآن به آن اهتمام دارد، عيبي ندارد. البته نمي‏گويم در اين كار افراطي نشده و هر كس هر چه گفته درست است. تعبيرات ديگري هم وجود دارد كه در ادبيات عرفاني شايع است، ولي در فرهنگ روايات كم استعمال مي‏شود. اتفاقاً در مناجات خمسه‌عشر و بعضي از دعاهاي ديگر، گاهي از اين تعبيرات به كار رفته، و حقيقتش اين است كه فهمش هم كمي مشكل است. ما هم اعتراف مي‌كنيم به اينكه نمي‏فهميم و حقيقتش را نمي‏دانيم.

انواع محبت

بسياري از مؤمنين و دوستان اهلبيت(ع) به پيغمبر اكرم، اميرالمؤمنين و سيدالشهدا(ع) محبت دارند، عاشق امام حسين و حضرت ابوالفضل(ع) هستند و اشك مي‏ريزند؛ اما كمتر ديده‌ايم كه در جايي به عنوان محبت به خدا، اظهار سوز و گدازي بكنند يا اشكي بريزند. اما در اين روايات و به خصوص در اين مناجات‏ها اين چيزها زياد است. البته زيادِ نسبي است؛ يعني نسبت به چيزهاي ديگري كه در اين دعاها و مناجات‏ها هست؛ مانند خوف و رجا و ... . بهترين چيزهايي هم كه در خود ما مؤثر است همين‌هاست. ولي اين نبايد مانع شود تا بفهميم خداوند بنده‏هايي دارد كه افقشان بالاتر از ماست. آنها به اينها قانع نمي‏شوند. يك چيزهاي ديگري درك مي‏كنند. لذت‌ها و خوف‌هاي ديگري دارند كه اصلا خوف از جهنم، پيش آن خوف، رنگ مي‏بازد! و همين طور، آن چيزهايي كه دوست دارند از ناحيه‏ي خدا به آن‌ها افاضه شود؛ خيلي بالاتر از لَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهُونَ3؛ يا فَواكِهَ مِمّا يَشْتَهُونَ4؛ است. اگر ما نچشيده‌؛ و درك نكرده‌ايم؛ قصور از خودمان است. لياقت دركش را نداريم. اما بايد بفهميم چنين چيزهايي هم هست. ممكن است سؤال شود وقتي به آن نمي‏رسيم فهميدنش چه فايده‌اي دارد؟! غير از خدا، هيچ كس دقيقاً از باطن انسان‌ها خبر ندارد. ما از باب شكر اين نعمت خداي متعال كه ولايت اهلبيت را به ما داده و با كلمات اهل‏بيت آشنا شده‌ايم، اين معارف را درحد فهم‌مان مطرح مي‌كنيم، شايد كساني حواله‏اي داشته باشند و دريافت كنند؛ رب حامل فقه الي من هو افقه منه و شايد آنها به يك جايي رسيدند كه به صدقه سري آنها به ما هم عنايتي شود.

درخواست معرفت ممكن

بعد از اينكه در ابتداي اين مناجات ذكر شده كه عقل انسان قاصر از درك كنه صفات خداست، مي‏گويد: خدايا، حالا كه اين گونه است اين چيزها را به من بده! سياق كلام اين را اقتضا مي‏كند كه يعني، من طمع در يك چيز نشدني ندارم. نمي‏گويم تو را آن طور كه خودت مي‏شناسي بشناسم - اين شدني نيست؛ اين همان علم به كنه جمال و جلال است. نه تنها كنه ذات، بلكه كنه صفات هم براي ما حاصل نمي‏شود - اما هستند بنده‏هايي كه يك سري چيزهاي خوبي نزدشان وجود دارد. لذت‌هاي دنيا بين كافر و مؤمن مشترك است. شايد بعضي وقت‏ها كفار، بهره‏مندتر هم هستند. آيا خدا به ما ايمان و معرفت اهلبيت داده، تا همان چيزهايي كه كفار مي‏خواهند، ما هم بخواهيم؟! مي‌فرمايد: خدايا، آن چيزي را كه ميسر است به ما عنايت فرما. اگر مرتبه‏ي نامتناهي‏اش ميسر نشد، انسان، هر چه بيشتر، هر چه بالاتر، دقيق‌تر و كاملترش را بايد بخواهد. معناي اينكه معرفت كامل براي هيچ موجود ممكني ميسر نيست اين است كه انسان به آن چيزي كه ميسر است برسد، و گرنه فرقي بين انسان و غير انسان، يا بين مؤمن و كافر نمي‏ماند. حالا كه اين گونه شد، دنبال راهي مي‏گردم كه به آن معرفتي كه ممكن است، برسم. اكنون چگونه به آن چيزي كه ميسر است برسم؟ مي‏فرمايد: آن كساني كه مورد لطف تو هستند اين اوصاف را دارند، من را هم مانند اين افراد قرار بده.

محبت، راه معرفت يا با لعكس ؟!

رابطه‏اي است بين معرفت خدا و محبت خدا. من را از كساني قرار بده كه ريشه‏هاي درخت شوق در دلشان رسوخ كرده است.
اكنون سؤالي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا محبت، راهي است براي معرفت، يا معرفت مسيري است براي رسيدن به محبت؟! يعني كساني كه خدا را دوست دارند، خدا به آن‌ها معرفت مي‏دهد، يا اول بايد معرفت پيدا كنند تا خدا را دوست بدارند؟! اين سؤال شبيه سؤالي است كه از رابطه ميان ايمان و عمل وجود دارد. آيا ايمان موجب عمل مي‏شود يا عمل موجب ايمان؟ جوابش هم اين است كه هر دو. هم ايمان موجب عمل مي‏شود و هم عمل موجب تقويت ايمان. مرتبه‏اي از معرفت، موجب مرتبه‏اي از محبت مي‏شود؛ كه اگر آن محبت پيدا شد و انسان روي آن كار كرد معرفت بيشتر مي‏شود. معرفت كه بالاتر رفت، دوباره محبت بيشتر مي‏شود و همين طور، در يكديگر اثر متقابل براي تكميل همديگر دارند. طبيعي است انسان تا وقتي چيزي را نشناسد دوست نخواهد داشت. دوست داشتن متوقف بر يك امر ادراكي است. بايد انسان يك جمال و حسني را در يك چيزي باور كند تا او را دوست بدارد. پس اول بايد معرفت پيدا كرد.
همه‏ي ما مي‏دانيم خدا هميشه حاضر است و ما در محضر خدا هستيم؛ اما اين چه قدر در زندگي ما اثر دارد؟ براي بنده كه بسيار ضعيف. هر قدر معرفت، زنده‏تر و كارآمدتر باشد، بيشتر در عمل انسان اثر مي‏گذارد. به شرط اين كه انسان بيشتر به او توجه داشته باشد و فراموشش نكند. اين باعث مي‏شود كه محبت بيشتر شود. حتي گاهي مي‏شنويد كه شخصي هزار سال پيش‌؛ يك كار خوب و بزرگي كرده؛ قيافه‏اش را هم نديده‌ايد، اما الان دوستش ‏داريد و در دلتان به او احساس محبت مي‏كنيد. اين يك مرتبه از محبت است. وقتي انسان به كمالي علم پيدا كرد، به دنبالش خواه ناخواه مرتبه‏اي از محبت پديد مي‏آيد. اما محبت هم قابل تقويت است. انسان در همين محبت‏هاي عادي با دوستان و اطرافيانش مي‏تواند اين مراتب را بيابد. هر قدر انسان بيشتر به كسي كه دوست دارد توجه كند، محبتش افزوده مي‏شود. و هر قدر فاصله بيفتد و توجهش كم شود، محبت كم‌رنگ و گاه ديگر فراموش مي‏شود.

آثار تقويت معرفت و محبت

اگر محبت و معرفت تقويت شود آثاري دارد. وقتي انسان آثارش را مي‌خواهد، آنهايي‏؛ را كه عملي است عمل مي‏كند، و به آن‌هايي هم كه اعتقادي است ايمان مي‌آورد. درباره‌ي خداي متعال و هم چنين در مورد اهل‏بيت(ع) و همه‏ي چيزهايي كه جنبه‏ي قداست دارد، هر چه انسان بيشتر محبت پيدا كند، نسبت به آن‌ها توجه و تمركز بيشتر شود، و بيشتر آن‌ها را ياد كند، بر معرفتش افزوده مي‏شود. به خصوص بر معرفت حضوري‏اش. بالاخره معرفت يا از راه مفاهيم است يا از راه دل. دل انسان يك كششي دارد به كسي كه او را كمك مي‏كند، روزي مي‌دهد و او را از خطرها حفظ مي‏كند. مخصوصاً آن وقتي كه اميدش از همه جا قطع مي‏شود، احساس مي‏كند يك رابطه‏اي با او دارد. اين شناخت، شناختي نيست كه از راه مفاهيم پيدا شده باشد. اين از راه صورت ذهني پيدا نشده؛ منظورمان از اين حضوري؛ يعني حصولي نيست. اين توجه قلبي به خداي متعال (و شايد غير خدا هم با واسطه‌هاي فيض، همين خصوصيت را داشته باشد) باعث مي‏شود آن معرفت غبارروبي و شفاف‌تر شود. اين خاصيت روح است. بايد روانشناس‌ها بيشتر روي آن كار كنند، توضيح بدهند و فرمولش را استخراج كنند. اما تجربه‏ي ما نشان مي‏دهد، هر چه انسان بيشتر دقت كند و بيشتر به ياد خدا باشد، شناختش نسبت به او بيشتر مي‏شود. همان شناخت حضوري كه از قبيل شناخت از طريق مفاهيم نيست؛ البته مفاهيم هم مي‏توانند كمك كنند. اين يك رابطه‏اي است بين علم حصولي و حضوري،كه اين هم يك مسئله‏ي روانشناختي است. اين نكته از بسياري از اين مناجات‏ها خوب استفاده مي‏شود كه يك رابطه‏اي بين محبت و معرفت وجود دارد. آن اندازه معرفتي كه نسبت به خدا براي مخلوقي ميسر و ممكن است پيدا شود، توأم با محبت است. يك مرتبه‏ي محبت، مستلزم يك مرتبه‌ا‏ي از معرفت است و بالعكس. هر يك از اينها براي رشد ديگري كمك مي‏كنند. انسان، كسي را كه به او خدمتي مي‏كند فطرتاً دوست ‏دارد. اگر ما باور كنيم كه خدا به ما كمك مي‏كند، دوستش نخواهيم داشت؟ اگر باور كنيم كه خداست كه مادر را به ما مهربان كرده، خداست كه هر چه داريم از اوست و خداست كه اين نظام اسلامي را به ما داده؛ اين خدا دوست‏داشتني نيست؟! چطور يك نفر هزار تومان به من بدهد دوستش ‏دارم، اما خدايي كه همه چيز را به طور بي‌نهايت عنايت فرموده و ما را غرق نعمت كرده، نبايد دوست بداريم؟

محبتو معرفت عميق

امام سجاد(ع) طبق اين نقل از خداي متعال مي‏خواهد: خدايا، محبتي به من بده كه مانند درخت‌هاي تنومند در اعماق سينه و دل من ريشه بدواند؛ نه مثل گياهي كه با نسيمي كنده شود يا محبت ديگري بيايد و جاي اين را بگيرد، يا به خيال خودم از يك رفتار خدا كه ناراحت شدم، محبت او از دلم برود. آن روايت را همه شنيد‌ه‌ايد: نوجواني خدمت پيغمبر اكرم(ص)آمد و عرض كرد: آقا، من خيلي شما را دوست دارم. حضرت فرمودند: من را بيشتر دوست داري يا پدرت را؟ گفت شما را. فرمودند: من را بيشتر دوست داري، يا خويش و قوم‌ها و دوستانت را؟ گفت: شما را. بعد حضرت فرمود: من را بيشتر دوست داري يا خدا را؟ گفت استغفرالله، خدا را؛ و شما را به خاطر خدا دوست دارم. يك نوجوان، اين قدر معرفت دارد، و بعيد است كه يك جواب دروغين درست كرده و به پيغمبر گفته باشد. اين همان چيزي است كه در دلش بود. در نهاد بعضي‏ها، محبت خدا مثل يك درخت تنومندي در اعماق دلشان ريشه دوانده است. اما بعضي‏ها، وَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤمِنُونَ بِالْآخِرَةِ5. حضرت ابراهيم(ع) گلّه‌دار بود. گله‏ي خيلي سنگيني هم داشت و ثروتمند بود. گله‏ي خود را از شهري به شهر ديگر يا از محلي به محل ديگر مي‏برد. نيمه شبي در بياباني با ياد خدا گله‏اش را مي‏برد. ناگهان صداي عجيبي شنيد: سُبُوحٌ قُدُوس. لرزه بر اندامش افتاد. حالت وجدي به او دست داد. گفت: اي كسي كه اسم محبوب من را بردي، نصف اين گوسفندها را به تو مي‏دهم، يك‌بار ديگر اسمش را بگو. يك بار ديگر اين صدا را شنيد. گفت: نصف ديگرش را هم به تو بخشيدم، يك بار ديگر نام معشوقم را بخوان. به نظرم در بعضي روايات آمده، اينجاست كه اتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً6؛ خدا وقتي اين حال را از او ديد ابراهيم را دوست خودش قرار داد. منظورم اين است كه وقتي درخت محبت در دل قوي باشد از شنيدن اسم محبوب انسان به وجد مي‏آيد. طبعاً دلش مي‏خواهد كه هر چه بيشتر به او نزديك شود و با او ارتباط برقرار كند. مي‌خواهد او را ببيند.
بايد برويم در آستان و درگاه خدا. بايد بفهميم چه بخواهيم. به جاي نان و آب، پست و مقام، به جاي محبوب بودن پيش مردم، محبت خودش را بخواهيم. اگر اين محبت را بدهد، آن وقت ثمره‏اش معرفتي مي‏شود كه ارزشش را جز خدا و اولياء خدا كسي نمي‏تواند تعيين كند رزقنا الله ان شاء الله.


1. محمد/ 15.

2. انسان/ 21.

3. واقعه/ 21.

4. مرسلات/ 42.

5. زمر/ 45.

6. نساء / 125.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org