قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

ياد خدا

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)؛ در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 21/1/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ذكر چيست؟

چند سال قبل چند جلسه‏اى درباره‏ى ذكر خدا صحبت كرديم كه خلاصه‏اش در كتابچه‏اى به نام «ياد او»؛ چاپ شد. همه‏ى آن بحث‏ها را نمى‏خواهيم تكرار كنيم. چند نكته‏ى كوتاه عرض مى‏كنم بعد به مضمون مناجات شريف ذاكرين مى‏پردازيم.
كته‏ى اول اين كه آن چه در اذهان متعارف از كلمه‏ى «ذكر»؛ متبادر مى‏شود اذكار لفظى است؛ ولى در استعمالات قرآنى و مناجات و ادعيه خيلى وسيع‌تر است. اذكار لفظي هم «ذكر»؛ است، اما اصل «ذكر»؛ مربوط به قلب است. ياد كردن از كسي به اين نيست كه فقط اسمش بر زبان انسان جارى شود. اصل ياد، در دل است. ذكر لفظى، از آن جهت كه تلازمى با ياد قلبى دارد ذكر گفته مى‏شود؛ و ذكر حقيقى، براي دل است، وَ اذْكُرْ رَبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خِيفَةً1.

سايه‌اي از معرفت

نكته‏ى دوم اينكه ذكر انسان نسبت به خداى متعال، حتى ذكر قلبى و توجه به اسماء و صفات الهى در واقع، يادِ بعضى از صفات و حتى افعال الهى است. مثلاً وقتى خدا را به عنوان «كريم»، «غفور»، يا «رازق»؛ ياد مى‏كنيم در واقع مفهوم اين صفات و مفهوم اين افعال در ذهن ما نقش مى‏بندد و اگر توجه داشته باشيم، اين مفاهيم را يك اشاره‏اى قرار مى‏دهيم براى موجودى كه مى‏دانيم در خارج وجود دارد. «ذكر»؛ در واقع يك روگرفت يا سايه‏اى از معرفت است. انسان وقتى كسى را با خصوصياتى ديده است و حالا يادش مى‏كند، اين ياد كردن، سايه‏اى از آن شناختى است كه انسان از آن حضور داشته است. طبعاً مقدار ارزش، وسعت و عمقش بستگى به آن معرفت اصلى دارد، هر كسى خدا را ياد مى‏كند به عنوان سايه‏اى از آن شناختى است كه نسبت به خدا دارد. شناخت‌ها بسيار متفاوت است، ذكر هم اگر واقعاً با توجه باشد و فقط لقلقله‏ى لسان نباشد، ارزشش، تابع آن معرفتى است كه انسان نسبت به خدا دارد. هر قدر معرفت بيشتر باشد، اين ياد كه سايه‏اى از آن معرفت است، به همان اندازه مى‏تواند ارزش داشته باشد. بنابراين هر قدر معرفت انسان عميق‏تر، گسترده‏تر، و شامل اسماء و صفات بيشترى از خداى متعال باشد، اين توجه و ذكر به همان اندازه ارزش پيدا مى‏كند
در فراز اول از مناجات ذاكرين آمده است: إلهي لَوْلاَ الْواجِبُ مِنْ قَبُولِ أمْرِكَ، لَنَزّهْتُكَ مِنْ ذِكْري إيَّاكَ؛؛ اگر نبود امر تو كه من ياد تو باشم، و بر من واجب نبود كه اين امر را اطاعت كنم، من خودم را لايق ياد تو نمى‏دانستم. و تو را از ياد خودم منزّه مى‏دانستم،
عَلَى أنَّ ذِكْرِي لَكَ بِقَدري، لا بِقَدْرِكَ؛؛ مخصوصاً اينكه ظرفيت و ارزش ياد من به اندازه‏ى ظرفيت من است، نه به اندازه‏ى قدر تو. من هر چه معرفتم زياد شود و ياد و ذكرم ارزشمندتر باشد، به اندازه‏ى ظرفيت خودم است؛ يك موجود ضعيفِ فقيرِ كم ظرفيتِ ناتوان. هيچ وقت نمى‏تواند تو را آن طور كه لايق و شأن تو است. ياد كند. رابطه‏؛ قدر من و تو، رابطه‏ى محدود با نامحدود است. هيچ نسبتى بين قدر و منزلت من و تو وجود ندارد. من چه طور مى‏خواهم تو را ياد كنم؟ و اين ياد من چه ارزشى مى‏تواند داشته باشد؟ ولي تو امر كردى و اطاعت امر تو واجب است.
نكته‏ى ديگر، اين كه تو اجازه دادى كه من با اين ضعف و قصورم تو را ياد كنم، خودش بزرگترين افتخار و نعمتى است كه به من عطا كرده‌اى. در روايات درباره‏ى ارزش و فضيلت ذكر مطالب عجيبى آمده و ما جفا مى‏كنيم كه به اين روايات مراجعه نمى‏كنيم.

نعم الجليس

روايتى كه مضمونش مكرر در احاديث قدسى وارد شده اين است: انا جليس من ذكرني؛2؛ هر كس مرا ياد كند من همنشين او هستم. خيلى وقت‌ها آرزو داريم با شخصيت هاي بزرگ مثل رهبر انقلاب همنشين شويم. رهبر عزيزمان يكى از كسانى است كه نسبت به امام زمان(عج)‌؛ مى‏گويد: روحى لتراب مقدمه الفداء؛ ما افتخار مى‏كنيم چنين كسى را يك لحظه ببينيم. اگر مى‏توانستيم خود امام زمان(عج) را ببينيم، چه افتخارى بود! تازه، امام زمان بنده‏اى از بندگان خداست. هر چه دارد از عطاى الهى است. پس همنشيني با خداي متعال چه شأن و مقامي دارد.
شبيه اين حديث قدسي در دعايى كه بعد از زيارت حضرت رضا(ع) خوانده مى‏شود، وجود دارد. يا موجود من طلبه؛ اى كسى كه هر كس تو را جستجو كند، مي‌يابد؛ يعنى نمى‏شود كسى خدا را طلب كند، ولى او را پيدا نكند. كسى هم كه خدا را ياد كند او را در كنار خودش مى‏يابد. منتها ما بصيرت نداريم و به درستي ارزشش را درك نمى‏كنيم. اگر انسان واقعاً اين دو حديث را باور كند جا دارد همه چيز را رها كند و هم‌نشيني با خداي متعال رابر هر كاري مقدّم بدارد. البته اگر تكليف واجب ديگرى نداشته باشد، ولى متأسفانه آدميزاد گاهي طوري مى‏شود كه نه تنها از ياد خدا و هم‌نشينى با او لذتى نمى‏برد كه حتي گاهى احساس خستگى، بى‌ميلى و بى‌رغبتى هم مى‏كند. تا مي‌رسد به آن حد از پستى كه: وَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِينَ لا يُؤمِنُونَ بِالْآخِرَةِ3.
در مورد خدايى كه ذكرش اين قدر اهميت دارد، امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: اگر تو بر من ياد خودت را واجب نكرده بودى من خودم را لايق ذكر تو نمى‏دانستم. تو را از ياد خودم منزه مى‏دانستم، يعنى به معناى ساده‏تر: از ياد كردن تو خجالت مى‏كشيدم. از آن سو، در حديثي قدسى، حضرت موسى(ع) در مناجاتش با خداى متعال، عرض كرد: خدايا در بعضى حالات، خجالت مى‏كشم كه تو را ياد كنم. چون انسان كارها و حالاتي دارد؛ كه خجالت مى‏كشد كسي او را ببيند؛ چه رسد به اينكه در آن حال ياد خدا كند، حضرت موسي(ع) عرض كرد من خجالت مى‏كشم در آن حالات تو را ياد كنم، در جواب خطاب شد: إِنَّ ذِكْري حَسَنٌ عَلى كَلِّ حال4؛ ياد من، همه جا و در هر حال نيكو است.

محدويت قدر انسان

ياد خدا، اكسيرى است كه اين همه مورد تاكيد واقع شده است. معما اين است كه با اين همه اهميت كه خداى متعال خودش در مورد ذكر تاكيد كرده است، امام(ع) در پيشگاه الهى عرض مي‌كند: اگر فرمان تو نبود، من تو را منزه مى‏دانستم و خجالت مى‏كشيدم تو را ياد كنم! به نظر مى‏رسد كه ياد كردن ما از چند جهت كاستي دارد. بعضى چيزها لازمه‏ى انسانيت ما است. هر كارى كنيم و هر كس ديگر هم باشد، اين نقص را دارد، و آن اين است كه ياد ما، به قدر و اندازه‏ى ظرفيت ما است. ظرفيت و ذهن و مفاهيمى كه تصور مى‏كنيم محدود است. طبعاً، الفاظى كه به كار مى‏بريم مرآت و آيينه همان مفاهيم‌اند. نمى‏تواند به صورتى باشد كه لايق ذات الهى باشد، ما بايد بپذيريم كه وجود خود ما محدود است. بدن‌مان را كه خوب درك مى‏كنيم، روح ما هم متناسب با عالم خودش محدود است. روح ما شامل همه‏ى كمالات و مراتب وجود نيست، اگرچه عالمش لطيف‌تر از عالم ماده است ولى به هر حال محدود است. اين نقص برطرف كردنى نيست، و اين لايق وجود نامتناهى نيست. انسان هر چقدر هم منزلتش بالا باشد، مخلوق است و مخلوق هم لازمه‏اش محدوديت است. غير از اين محدويت و كاستي ذاتي، كاستى‏هاى ديگرى هم داريم. امثال ما وقتى ذكر مى‏گوييم معمولاً توجه به معنايش نداريم. مثلاً وارد شده است فلان روز هزار مرتبه «لا اله الا اللّه»، يا صد مرتبه فلان ذكر را بگوييد، ما هم براي ثواب مي‌گوييم؛ اما اشتغال ما به اين الفاظ، چندان فرقى با بقيه‏ى الفاظ ندارد. البته نسبت به انجام ندادنش بهتر است؛ همين كه آدم مى‏نشيند و براي اطاعت خدا يا اميد ثواب كارى انجام مى‏دهد خودش ارزش دارد و يك ياد خفى از خدا هم در عمق دلش هست. اما نسبت به آن ارزشى كه ياد حقيقى خدا دارد و آدم جليس خدا مي‌شود خيلى فاصله دارد. وقتى در صدد برآييم كه كارمان روح داشته باشد، چه كار مى‏كنيم؟ سعى مى‏كنيم به معناي اذكار توجه داشته باشيم. يعني غير از تلفظ به لفظ، يك مفهومى هم در ذهن خودمان مي‌آوريم. «يا غفار»؛ كه مى‏گوييم، يعنى اى كسى كه گناهان را مى‏آمرزى؛ ولي تصور اين مفهوم خيلى هنر بزرگى نيست. شبيه همان چيزى است كه در زبان جارى مى‏كنيم. اين هم يك كارى است كه در ذهن انجام مي‌گيرد، مثل خيلى از خيالاتى كه از ذهن آدم عبور مى‏كند. پس بايد طورى لفظ را ادا و به معنايش توجه پيدا كنيم كه در واقع آن معنا، نشانه‏، يا اشاره‌ا‏ى قلبى به ذات الهى باشد؛ دل ما بايد توجهى به خود خدا پيدا كند، اين ديگر غايت چيزى است كه از امثال ما بر مى‏آيد. وقتى ذكرى مى‏گوييم يا نماز مى‏خوانيم، غير از لفظى كه ادا مى‏كنيم، به معنايش هم توجه داشته باشيم و اين معنا را اشاره به مصداق بدهيم.
اين كه گاهى در ذهنمان معناي دعا را تصور مى‏كنيم، يا مثلاً ترجمه‌ي دعا را هم مي‌خوانيم، اين غير از آن است كه دل را متوجه او بكنيم. اگر خدا توفيق داد و اين كار را كرديم و غير از لقلقه‏ى زبان و توجه به مفهوم، دل ما از راه معنا هم به مصداق اين معنا توجهى پيدا كرد، آيا ظرف محدود ذهن و زبان ما لياقت اين ذكر را دارد يا نه؟ براي اين كه به عيب كار خودمان پي‌ببريم خوب است توجه كنيم به چيزى كه هم در آيات به آن تاكيد شده و هم در روايات تصريحاتى نسبت به آن هست و آن اين است كه انسان وقتى كار خوبى انجام مى‏دهد يك اثر واقعى در روحش مي‌گذارد؛ وقتي گناه هم مى‏كند يك اثر واقعى در وجودش دارد. أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً5، آنهايى كه چشم بصيرتشان باز بوده، ديده‌اند كه كسى كه غيبت مى‏كند دارد گوشت ميته مى‏خورد. يا وقتى دروغ مى‏گويد يا فحش مي‌دهد دهانش متعفن مى‏شود. اگر باور كنيم كه اين ابزارها از گناه تأثر پيدا مى‏كند و حالا مي‌خواهيم با اين دهان و زبان متعفن اسم شريف خدا را ببريم چه احساسي خواهيم داشت؟ اگر چيزى را مقدس و محبوب مى‏دانيد، آن را در جاى عالى مي‌گذاريد، معطرش مى‏كنيد، اما آيا اين دهان ما كه با هزاران گناه آلوده شده، لياقت دارد كه نام مقدس خدا را بر خود جارى كند؟ آيا جا نداشت _اگر خدا به ما اجازه نداده بود‌_ خجالت بكشيم كه با اين زبان، نام خدا را ببريم؟ به همين نسبت، با ذهنى كه با تصورات زشت، با تصور گناه آلوده شده، مفاهيمى را تصور كنيم كه ابزارى براى توجه به خداى متعال باشد ؟! اين است كه امام معصوم(ع) در مقام مناجات عرض مى‏كند كه من خجالت مى‏كشم از اينكه تو را ياد كنم. حالا از آن طرف ببينيد خدا چه لطفى كرده است . او كه اين آلودگي‌ها را مي‌بيند، بى‌لياقتى زشتى‏، و پلشتى‏هاى ما را مي‌داند، اما در عين حال مى‏گويد: بيا، و مرا در هر حالى ياد كن، و هر كس هم مرا ياد كند من همنشين او مي‌شوم. آيا اين بالاترين نعمت نيست؟! بالاترين منتى نيست كه خدا بر بنده مى‏گذارد؟!

اين تعارف نيست‏. امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: وَمِنْ أعْظَمِ النِّعَمِ عَلَيْنا،؛ از بالاترين نعمت‏هاى تو بر ما اين است كه، جَرَيانُ ذِكْرِكَ عَلى ألْسِنَتِنا؛؛ همين كه ذكر تو بر زبان ما جارى شود بزرگترين نعمتى است كه تو به ما ميدهى. ما با اين همه بى‌لياقتى، زشتى، و تعفنى كه داريم لايق اين نيستيم كه ياد تو بر زبان ما جارى شود. تو كه اين توفيق را به ما مى‏دهى، بالاترين منت را بر ما مى‏گذارى كه اجازه مى‏دهى ياد تو را داشته باشيم. همين إذني كه تو داده‌اى تا تو را ياد كنيم و تو را تسبيح بگوييم و تو را تنزيه كنيم، بزرگ‌ترين نعمت‏هاست.


1. اعراف / 205.

2. كافى، ج 2، ص 496.

3. زمر / 45.

4. كافى، ج 2، ص 497.

5. حجرات / 12.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org