قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم‏

راز و نياز

تا بي‌نهايت قرب

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي(دامت بركاته)؛ در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 4/2/87 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

ادامه‌ي مناجات ذاكرين

إلهي بِكَ هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ، وَعَلي مَعْرِفَتِكَ جُمِعَتِ العُقُولُ المُتَبايِنَةُ، فَلا تَطْمَئِنُّ القُلوبُ إلاّ بِذِكْرِكَ، وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلاّ عِنْدَ رُؤياكَ، أنْتَ المُسَبَّحُ في كُلِّ مَكان، وَالمَعْبُودُ في كُلِّ زَمان، وَالمَوْجُودُ في كُلِّ أوان، وَالمَدْعُوُّ بِكُلِّ لِسان، وَالمُعَظَّمُ في كُلِّ جَنان؛
خدايا، دل‌هاي شيدا به تو وابسته شده و عقل‏هاي مختلف انسان‏ها بر معرفت تو جمع شده است، دل‏ها جز به ياد تو آرام نمي‏شود و نفوس، جز با ديدار تو سكونت پيدا نمي‏كند. تويي كه در هرمكان، تسبيح و ستايشت مي‌كنند و در هر زمان مورد پرستشي. در هر برهه‏اي وجود داري و يافت مي‏شوي و با هر زباني تو را مي‏خوانند و در هر دلي به عظمت ياد مي‌شوي.
دو جمله‏ي اول درباره‏ي حالات عاطفي انسان است كه اوج عواطفِ انسان، در خداي متعال متمركز مي‏شود. جمله‌ي بعد آن هم مربوط به شناخت خداي متعال است؛ كه هيچ عقلي بي‌بهره از اين شناخت نيست و خداي متعال عقل‏ها را طوري آفريده كه بتوانند او را بشناسند؛ البته، با اقلّ مراتب معرفتي كه لازم است.

واژه‌هاي عاشقي

دو دسته از مفاهيم در اين فراز مناجات ذكر شده است. يكي مفاهيمي از قبيل «قلب»، «نفس»؛ و «روح»؛ و ديگري از قبيل «واله»؛ و «هيام»؛ و ساير مفاهيمي كه با طيف مفاهيم عاطفي رابطه دارد. وقتي درباره‏ي مناجات محبين صحبت مي‏كرديم اشاره‏اي كردم كه در زبان عربي واژه‏هايي كه درباره‏ي دوستي و دوست داشتن و عشق به كار مي‏رود متفاوت است. از واژه‏هايي كه در مورد محبت شديد گفته مي‏شود «واله»؛ و «هيام»؛ است. هامت القلوب؛ يعني دل‌هايي كه به اوج عشق و محبت خدا رسيده‌اند. قلب‌هاي شيدا و حيراني كه گويا ديگر خودشان را درك نمي‏كنند، غرق در محبت خدا هستند. سپس نتيجه مي‌گيرد كه دل‌ها، جز با ياد خدا آرام نمي‌شوند. تعبير ديگر اين است كه نفوس، جز با ديدن تو سكونت پيدا نمي‏كنند.

روح، نفس و قلب

ابن سينا مي‌گويد: اگر فرض كنيم كسي در هواي آرامي كه نه سرد است و نه گرم، توجهش را از همه چيز بردارد و فقط به خودش توجه كند خودش را مي‏يابد. اما آن را كه مي‌يابد بدن نيست، بلكه چيز ديگري است كه همان روح است. چيزي است كه تصميم مي‏گيرد، اراده مي‏كند و آن است كه دوست مي‏دارد و مي‏فهمد. در واقع، وقتي دقت كنم، مي‌يابم اين منم كه تصميم مي‏گيرم و فكر مي‏كنم يا محبت و بغض دارم. اين‌ها را به «من»؛ نسبت مي‏دهيم. در زبان عربي و در خود قرآن هم واژه‏هاي مختلفي در اين مورد به كار رفته است. واژه‏هايي كه در اينجا به كار مي‏رود يكي «روح»؛ و يكي «نفس»؛ است. «نفس»؛ فقط نفس امّاره نيست بلكه شامل نفس مطمئنه هم مي‌شود. نفس يا روح ويژگي‌هايي دارد كه به لحاظ آن ويژگي‌ها نام‌هاي ديگري هم به آن مي‌دهيم؛ مثل «قلب»، كه البته اين عضو صنوبري كه در سينه مي‏تپد نيست. قلب همان چيزي است كه دو مقوله را به آن نسبت مي‏دهيم. يكي مقوله‏ي شناخت، و يكي هم مقوله‏ي گرايش‏ها و دوست داشتن و ميل و اراده. اين كه در فارسي مي‌گوييم: دلم مي‏خواهد، همان «قلب»؛ است. در عربي براي اين حيثيت، هم كلمه‏ي «قلب»؛ و هم گاهي كلمه‏ي «فؤاد»؛ به كار مي‏رود. ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأي1. گاهي مي‏گوييم فؤاد يا قلب، رؤيت مي‏كنند. همين‌طور در مورد فؤاد، حزن و ترس هم به كار مي‏رود. در داستان مادر حضرت موسي(ع) خدا مي‌فرمايد: ما دل تو را آرام كرديم، نگران آينده‏ي فرزندت نباش. در اين‌جا كلمه‏ي «فؤاد»؛ به كار رفته است. طيف وسيعي از مفاهيم، به قلب نسبت داده مي‏شود.
گاهي به خاطر فهم و درك قلب، واژه‏ي ديگري هم به كار مي‏رود كه آن «عقل»؛ است؛ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها2. معلوم مي‏شود به قلب، تعقل هم نسبت داده مي‏شود، يا يَفْقَهُونَ بِها3، كه اين يا درك عقلاني است، يا درك دقيق‌تر كه معمولاً كلمه‏ي «فقه»؛ براي آن به كار مي‏رود. به هر حال روح به لحاظ‌هاي مختلف نام‌هاي ديگر مانند «قلب»، «فؤاد»، «نفس»؛ و «عقل»؛ هم دارد.

قلب‌هاي واله

حالات مختلفي براي انسان عارض مي‏شود، كه البته منحصر به انسان نيست و حيوانات هم كم و بيش دارند، اما انسان خيلي شديدتر و متنوع‏تر آن را دارد. آن اين است كه نسبت به چيزهايي كه خوشش مي‏آيد و با وجودش ملايمت دارد، يك نحوه دلبستگي پيدا مي‏كند. مي‏گوييم: فلان چيز را دوست دارم؛ يعني طوري است كه با آن «من»؛ و با ويژگي‏هاي نفس من مناسبت دارد و ملايم است؛ و آن را دفع و طرد نمي‏كند. انسان احساس مي‏كند به سوي چيزهايي كشيده و جذب مي‏شود. گاهي انسان صداي خوبي مي‌شنود، گاهي صورت خوبي مي‌بيند، گاهي مطلب زيبايي مي‌خواند. اينجا است كه پاي محبت به ميان مي‏آيد و مفاهيمي كه مربوط به محبت و مراتب آن است، تا مي‏رسد به «واله»؛ و «هيام»؛ كه در اينجا به كار رفته است. هامَتِ القُلُوبُ الوالِهَةُ.؛ اين حالت وقتي شديد شود طوري است كه گويا تمام هستي آن شخص، در اختيار محبوب قرار مي‏گيرد و گويا انسان اصلا خودش را فراموش مي‏كند و تمام توجهش به چيزي كه به آن تعلق پيدا كرده متمركز مي‏شود.

حديث دلدادگي

نمونه‏هاي اين مفاهيم در همه‏ي زبان‌ها هست. اما عالي‌ترين مراتبش در ادبيات مذهبي ما به خصوص مناجات‌ها آمده است. نازل‏ترش محبت به اولياء خداست، كه در فرهنگ شيعه‏؛ خيلي شايع است؛ هم‌چون عشق به اهلبيت(ع). واقعاً كساني هستند كه علاقه‏شان نسبت به اهلبيت(ع) طوري است كه حاضرند همه‏ي هستي‏شان را ببازند؛ به خاطر گوشه‏ي چشمي از سوي ائمه(ع). به هر حال اين حقيقتي است كه در زندگي بعضي آدم‌ها پيدا مي‏شود و بالقوه در همه‏ي ما وجود دارد، اما مرتبه‏ي شديد و عيني‌اش در همه پيدا نمي‏شود.
داستان آموزنده‏اي نقل شده است كه حضرت ابراهيم(ع) صاحب گله‏ي بزرگي بود و از محلي به محل ديگري كوچ مي‏كرد. شبي در بيابان، به ياد خداي خودش بود. ناگهان صدايي شنيد؛ سبّوح قدوس. همين كه اين صدا را شنيد، مدهوش شد. وقتي اين حال در حضرت ابراهيم پيدا شد، گفت: اي كسي كه نام دوست مرا بردي، نيمي از اين گوسفندان را به تو بخشيدم، يك بار ديگر نامش را بگو. باز از جبرئيل همين صدا آمد. دوباره آن چنان تحت تاثير قرار گرفت كه گفت: اگر يك بار ديگر بگويي، همه‏ي گوسفندانم را به تو مي‏بخشم! اين واقعيتي است. هستند كساني كه تا نام امام حسين(ع) را مي‏شنوند گل از گلشان مي‏شكفد و هر هديه‏اي به آن‌ها بدهي اين قدر برايشان ارزش ندارد. اين خاصيت آدميزاد است كه بستگي دارد به چه كسي دل بدهد كه اگر دل داد هستي‏اش را به او تقديم خواهد كرد، نامش را كه مي‏شنود سرمست مي‏شود، چه برسد به اينكه خودش را ببيند و با او انس بگيرد. در ادبيات ديني ما به خصوص در دعاها و مناجات‌ها، اشاراتي به اين هست كه ائمه‏ي اطهار(ع) نسبت به خداي متعال چنين حالاتي داشتند. اينكه مي‏شنويم اميرالمؤمنين(ع) شبي چندين مرتبه غش مي‏كرد، شايد بگوييم از خوف خدا بوده است، اما شايد همه‏اش از خوف نبوده است. گاهي حالاتِ مناجات و معاشقه بر انسان مستولي مي‏شود و ممكن است چنين آثاري داشته باشد. اما عموم مردم نمي‏دانند كه انسان چه‌گونه عاشق خداي نديده مي‌‏شود. معمولاً بُكاي از خوف را باور مي‏كنند، ولي گريه‌ي از شوق خدا را، خير. اين يك بخش و يك وجهه از روح انسان است كه ممكن است به موجود ديگري چنان تعلّقي پيدا كند و وابسته شود كه در او فاني شود.

ياد آرام بخش

در مقابل روح ما حالات ديگري دارد كه گاهي نگراني‏هايي پيدا مي‏كند و اضطراب‏هاي رنج دهنده‌اي كه دوست نداريم به آن‌ها مبتلا ‏شويم. گاهي انسان تا آنجا مبتلا مي‏شود كه بعضي از مكاتب فلسفي غربي گفته‌اند كه اصلاً فصل حقيقي انسان اضطراب است. انسان عبارت است از حيوان مضطرب! گروهي از اگزيستانسياليست‌ها اينطور مي‏گويند. منظور اين است كه اين قدر عموميت دارد. اينها باور نمي‏كنند كه انساني يافت شود كه اضطراب نداشته باشد. قرآن و آموزه‏هاي ديني ما مي‏گويد: اين اضطراب‌ها فقط يك دارو دارد و يك چيز مي‏تواند اضطراب انسان را رفع كند. اين دلهره، نگراني و اضطراب، فقط با توجه به خدا تبديل به آرامش مي‏شود؛ أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.4؛ تقديم جار و مجرور افاده‌اي حصر مي‌كند؛ يعني تنها و تنها با ياد خدا، قلب؛ يعني همان كه اضطراب دارد آرامش پيدا مي‏كند. در مقابل اضطراب، اطمئنان است. اطمئنان از مقوله‏ي شناخت نيست، بلكه از حالات احساسي است؛ يعني آرامش. آرمان روانشناس‌ها حصول آرامش است. امروز بزرگترين دردي كه بشر به آن مبتلاست ناآرامي است. بيشترين داروها براي آرام‌بخشي ساخته مي‏شود. بيشترين كلينيك‏هاي عالم براي معالجه‏ي اضطراب‏هاست و آخرش هم دوايي دائمي پيدا نمي‏كنند. با اين آرام بخش‌هاي تخدير كننده فهم و درك انسان كم و ضعيف و سست مي‏شود. اگر انسان درك قوي و آرامش را با هم داشته باشد خيلي مطلوب‌تر و لذتبخش‌تر است؛ اما كمتر پيدا مي‏شود! قرآن مي‏گويد: فقط يك چيز است كه مي‏تواند براي انسان اطمئنان را در مقابل اضطراب بياورد و آن ياد خداست.
در اين مناجات هم مي‏گويد: فَلا تَطْمَئِنُّ القُلوبُ إلاّ بِذِكْراكَ؛؛ آرامش در دل‌ها جز در سايه‏ي ياد تو پيدا نمي‏شود.

حركت به سوي بي‌نهايت

يكي ديگر از چيزهايي كه به نفس يا روح ما –؛ آن كه حقيقت «من»؛ است - نسبت داده ‏شده، و برايش اثبات مي‏شود، اين است كه خدا روح ما را طوري آفريده كه ذاتاً در حال تحرك است؛ يعني نمي‏تواند آرام بگيرد. خدا طوري روح انسان را آفريده كه مي‏خواهد پيش برود، اما نمي‏داند كجا مي‏خواهد برود و چه طور بايد پيش برود. بايد ياد بگيرد، ولي انگيزه‏اش در ذات انسان وجود دارد. شايد اصل اسم روح كه هم‌خانواده با ريح است، به همين دليل باشد. باد، همان حالت حركت است كه به آن گفته مي‏شود «باد». در مورد روح انسان هم مي‏گويد: نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي5. دميدن يعني فوت كردن و اين بدون حركت نمي‏شود و ذاتش عين حركت است. روح ذاتاً طالب كمال است و مي‏خواهد تكامل پيدا كند و پيش‌تر برود. اين را با تجربه‏هاي ساده هم مي‏توانيم بفهميم؛ اين كه به هيچ چيز محدودي قانع نمي‏شويم. اگر ثروت باشد قانع نمي‏شويم و بيشتر مي‏خواهيم. اگر كره‏ي زمين را در اختيارش قرار دهند، راضي نمي‌شود مي‏گويد: مي‏شود منظومه‏ي شمسي را در اختيار بگيرم؟ اصل اينكه انسان طالب بي نهايت است فطري است. البته مرحوم حضرت امام اين را دليلي براي توحيد بيان كردند و استادشان مرحوم آقاي شاه‏آبادي، رساله‏اي در اين مورد دارند. اكنون در مقام بحث فلسفي‏اش نيستم كه آيا اين دليل است يا نه، و اگر دليل است چگونه بايد تقرير شود. اما مي‏خواهم بگويم كه اين قدر اين مسئله مهم است كه وجود چنين ميلي را دليل بر وجود خدا گرفته‏اند. آيا چنين ميلي هيچ وقت تمام مي‏شود؟ روح ما كه به طور دائم مي‏خواهد تكامل و تعالي پيدا كند، حركت كند و بالاتر برود، كجا مي‏خواهد برود؟ انسان در عالم ممكنات، هر جايي شما فرض كنيد مي‏گويد مي‏خواهم برسم. آيا مرزي دارد كه وقتي به آنجا رسيد آرام بگيرد؟ وَلا تَسْكُنُ النُّفُوسُ إلاّ عِنْدَ رُؤياكَ!؛ اين حالتِ تحّرك ذاتي كه دست قدرت الهي در وجود ما قرار داده انگيزه‏اي است براي كار، تلاش و پيشرفت انسان. تا به كجا برسد؟

مقصد نهايي

منتهي‌اليه وجود و كمالاتي كه ممكن است به آن برسيم قرب خداي متعال است. ديگر هر چه بشود، خدا نمي‏شود! هر چه‌قدر كمال پيدا كند ممكن است مخلوق كاملي بشود، اما هيچ‌وقت خالق نمي‏شود. نهايتش «رؤيت الخالق»؛ است؛ يعني به جايي برسد كه حايلي بين او و بين خدا نباشد. همان كه گاهي لقاء الله مي‏گويند و گاهي رؤيت و گاهي فناء في الله. تعبيري كه در مناجات‏ها وارد شده «رؤية»؛ است. مي‏گويد نفس و روح انسان، تا به مقصد نرسد سكونت و آرامش و توقف پيدا نمي‏كند. هر مسافري كي بار مي‏اندازد؟ وقتي كه به مقصد مي‏رسد. مقصدي كه انسان براي آن آفريده شده است قرب خداست. قرب، يك مفهوم تشكيكي است و مراتب زيادي دارد. آخرين مرتبه‏اش، كه در اين مناجات‏ها به عنوان يك آرمان، يك آرزوي بلند، يا عالي‏ترين آرزو ذكر شده است، «رؤيت»؛ است؛ يعني ديدنِ خدا. ربِّ أرني انظر اليك. انسان هيچ وقت آرامش پيدا نمي‏كند؛ يعني آن عامل فطري كه انسان را به حركت در مي‏آورد هيچ‌وقت تمام نمي‏شود، مگر اين‌كه به رؤيت الهي برسد. يعني سير امكاني تمام مي‏شود و آخرين حدّ از كمالات كه يك موجودِ ممكن، ممكن است برسد اين است كه ديگر بين او و خدا حايلي نماند و حجاب‌ها برداشته شود. فَلا تَطْمَئِنُّ القُلوبُ إلاّ بِذِكْراكَ؛؛ دل‌ها جز با ياد تو آرامش نمي‏پذيرد، و نفس‏ها جز با ديدار تو سكون پيدا نمي‏كند.


1. نجم، 11.

2. حج، 46.

3. اعراف، 179.

4. رعد، 28.

5. حجر، 29.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org