قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

بررسی حقیقت تقلید و جایگاه و ضرورت آن

تقليد رجوع غير متخصص به كارشناس است

علاوه بر مقاماتى كه براى پيامبر اكرم(ص) و اهل بيتش(ع) گفتيم، دو مقام تعليم و تربيت نيز از اهداف بعثت پيامبر(ص) و از وظايف جانشينان آن حضرت(ص) مى باشد.
تزكيه و تربيت دو مفهوم نزديك به هم است; هر چند، بارِ معنوى مفهوم تزكيه بيشتر است. تربيت عبارت است از فراهم كردن زمينه براى اينكه استعدادهاى يك موجود شكوفا شده و رشد كند، فراهم كردن زمينه براى رشد و شكوفايى يك موجود اسمش تربيت است. باغبانى كه درختى را تربيت مى كند، بوته گلى را پرورش مى دهد، يعنى شرايطى را فراهم مى كند كه اين بوته با استعدادى كه دارد گل هاى خوشبويى را به بار بياورد. زمينه اش را فراهم مى كند يعنى آب كافى و نور و حرارت در اختيار بوته مى گذارد. اين امور را تربيت بوته گل مى گويند.
ولى گاهى مربى غير از اين كه زمينه هاى خارجى را فراهم مى كند تصرفاتى هم در خود آن موجود انجام مى دهد; مثلاً باغبانى كه مى خواهد درختى ميوه بدهد، شاخ و برگ هاى اضافى آن را مى زند. فقط اين نيست كه به آن كود و آب بدهد. زدودن موانع، شاخ و برگ هاى زيادى و زدودن هر آنچه براى شكوفايى و رشد آن مضر است، در مفهوم تزكيه نهفته است و تزكيه تنها رشد دادن و آراستن نيست، تزكيه پيراستن هم هست.
در مورد تربيت و تزكيه انسان لازم است ظرافت هاى خاصى مراعات شود كه مجموع آن ها را به طور كامل جز آن كسى كه انسان را آفريده، آگاه نيست. آفريدگار است كه مى داند چه ظرافت هايى در مورد تربيت انسان بايد به كار گرفت و اوست كه به برگزيدگانش الهام و وحى مى كند كه انسان ها را چگونه تربيت كنند، چه زمينه هايى را فراهم كنند براى اين كه آن ها به رشد لايق خودشان برسند. البته انسان از آن جايى كه مختار است، عليرغم وجود شرايط اجتماعى و شرايط محيطى مناسب جهت رشد، مى تواند با سوء اختيار خود از آن ها سوء استفاده كند. ولى به هر حال مربى بايد زمينه را طورى فراهم كند كه اگر متربى خواست، بتواند رشد كند. اگر اراده كند كه استعدادهايش به ظهور برسد امكان آن برايش فراهم باشد.
بحث هاى زيادى در زمينه اين كه براى تربيت صحيح چند عنصر اصلى بايد رعايت شود، انجام شده كه عمده آن مربوط به فلسفه تعليم و تربيت است. اما آنچه بين همه علماى تعليم و تربيت مورد اتفاق است اين است كه يكى از بهترين راه كارهاى تربيت ارائه الگوى صحيح است. البته چون سر و كار مربى با انسان آگاه است، بايد چيزهايى هم به او بگويد تا طرف شناخت پيدا كند كه اين نقطه اشتراك تعليم و تربيت است كه مربى لازم است چيزهايى را به متربى بياموزد از اين جهت نوعى تعليم است و مربى در اينجا معلم است. ولى علاوه بر آن، مربى يك كارهاى اضافى هم انجام مى دهد كه آن كارها وظيفه معلم نيست. موعظه، نصيحت، تذكر و يادآورى كردن وظيفه معلم نيست، معلم درسش را مى دهد تا شاگرد ياد بگيرد. اما اينكه در هر موردى شاگرد را توجه بدهد كه اينجا جاى آن درسى است كه برايت گفتم، جاى پياده كردن فلان مطلب است، مواظب باش! اينجا جاى لغزش است، نصيحت كند، موعظه كند، پند و اندرز بدهد، اينها از جمله شؤون مربى است; از وظايف معلم نيست. البته اگر خود معلم بتواند نقش مربى را هم ايفا كند خيلى مطلوب تر است.
مربىِ ايده آل آن است كه خودش فرد نمونه و الگو هم باشد و آنچه را مى خواهد در متربى پياده كند خودش به نحو احسن دارا باشد و علاوه بر خودش اگر كسان ديگرى را مى خواهد معرفى كند، مربيان و الگوهايى را معرفى كند كه رفتار آن ها براى متربى سرمشق باشد. خيلى چيزها است كه آدم درسش را مى خواند، در كتاب بحث مى كند، سر امتحان هم نمره مى آورد; اما موقع عمل كه فراموش مى كند يا نمى داند چگونه بايد آموخته هاى خود را پياده كند.
بعضى از دانستنى هاى انسان صرفاً مفاهيمى ذهنى است كه آدم بايد در ذهن خود آنها را درك كند و سعى كند آنها را فراموش نكند. ولى بعضى از آموخته ها مربوط به عمل است و احتياج به تمرين عملى هم دارد، مهارت عملى هم مى خواهد. آنهايى كه مى خواهند راننده بشوند هر اندازه قواعد راهنمايى و رانندگى را بخوانند، تا زمانى كه پشت ماشين ننشينند و تمرين رانندگى نكنند، راننده نمى شوند. صِرف دانستنى ها كافى نيست، بلكه بايد در عمل تمرين كنند. مهارت عملى غير از دانستنى هاى ذهنى، احتياج به تمرين عملى هم دارد. يكى از كارهاى مربى اين است كه زمينه اى را فراهم كند كه متربى بتواند در عمل تمرين و تجربه كند و دانسته هايش را در موقع مناسب پياده كند. دانستنى ها غالباً قواعدى كلى است. اما مربى بايد آنها را به صورت دستورالعمل هاى جزئى در آورد و در عمل نشان دهد كه امروز بايد چه كار كنى و آن را به چه نحوى انجام دهى.
اينها ويژگى هاى تربيت و ماده افتراق تربيت از تعليم است. براى همه اينها نقش الگو از همه چيز در زندگى مؤثرتر است. اصولاً اين كه معروف است علماى اخلاق توصيه مى كنند كه براى خود، استاد اخلاق انتخاب كنيد، تنها براى اين نيست كه شاگرد دستورالعملى را از استاد تلقى كند. معاشرت با استاد اهميت بيشترى دارد، تا متربى رفتار عملى استاد را ببيند و بتواند از آن الگوگيرى كند، در عمل سرمشق بگيرد و بتواند از آن استفاده كند. يكى از فوايد استاد اين است و در اين مطلب بين علما اختلافى نيست. خوب، اگر اين الگو طورى باشد كه نقطه ضعف هايى هم داشته باشد و گاهى هم خطا كند، درست نمى تواند نقش خود را در تربيت ايفا كند. از منت هاى خدا بر انسان ها اين است كه خداى متعال بندگانى را آفريده و در ميان انسان ها قرار داده و آنها را معرفى هم كرده است كه در رفتارشان اشتباهى نيست و معصوم هستند. اين الگوى ايده آل است. براى تربيت انسانها يك الگو به آنان نشان داده است كه در رفتارش معصوم است. وجود مبارك پيغمبر اكرم(ص) به عنوان خاتم انبياء و كامل ترين انبياء يكى از بزرگ ترين نعمت هاى خدا براى انسان هاست. انسانى را از جنس خود آنها طورى آفريده است كه در تمام حركات و سكنات و رفتارش الگو باشد و هيچ جاى خطا و اشتباهى در آن نباشد. ما شيعيان معتقديم كه عين همين نقش براى ائمه و براى حضرت زهرا صلوات الله عليهم اجمعين نيز ثابت است، آن ها هم الگوهاى معصوم هستند. رفتار آن ها قابل اقتباس و سرمشق گيرى است.
خوب، اگر ما بخواهيم از اين نعمت الهى درست استفاده كنيم بعد از اين كه پذيرفتيم كه شأن پيغمبر اكرم «تعليم و تزكيه» است، اين مقام تربيتى راهكارهايى دارد كه بهترين راهكارهاى آن همان ارائه رفتار خود پيغمبر اكرم(ص) است. اين تعبيرى كه ما مى گوييم الگو بگيريم، تعبير قرآنى آن دو كلمه «اسوه» و «قدوه» است. البته كلمه «قدوه» در قرآن استفاده نشده است، تعبير «اقتدا» ذكر شده است. آيه شريفه اى كه تلاوت كردم تعدادى از انبياء را نام مى برد و بعد مى فرمايد: «اولئك الذين هدى الله فبهداهم اقتده»(انعام 90) اين انبياء را ما خودمان هدايت كرديم، ما تربيت آنها را به عهده گرفتيم. اينها تربيت شدگان ما هستند. شما در رفتارتان به آن ها اقتدا كنيد; از آنان الگو بگيريد.
تعبير سرمشق گرفتن از ديگران، اقتدا است. «اِقْتَدِ» يعنى اقتدا كن. اينكه در نماز مى گوييم به امام حاضر اقتدا مى كنيم، يعنى هر كارى كه او انجام مى دهد ما هم انجام مى دهيم. تعبير ديگرى كه در قرآن به كار رفته تعبير «اسوه» است. اين تعبير هم كم كم در فرهنگ اسلامى ما به خصوص بعد از انقلاب رايج شده است. قبلاً هم عبارت «تأسى» را در تعبيرات خودمان استعمال مى كرديم. تأسى از ماده اسوه است. اسوه هم به معناى قدوه است. تأسى هم يعنى اقتدا، يعنى سرمشق گرفتن، يعنى الگو گرفتن. آن كارى كه او انجام مى دهد شما هم ياد بگيريد و آن را انجام بدهيد. اينها تعبيراتى است كه در قرآن به كار رفته است. تعبير عام ترى هم داريم و آن تعبير «اتّباع» است. «اتباع» يعنى دنبال كسى رفتن. اصل معناى آن پا جاى پاى ديگرى گذاشتن است. اين تعبير اعم از تعبير «اسوه» و «اقتدا» است. آن در موارد عام ترى هم به كار مى رود، حتى در مسائل نظرى و فكرى و اعتقادى هم گفته مى شود.
در داستان حضرت ابراهيم نقل شده كه به آذر فرمود: «قد جائنى من العلم ما لم يأتك فاتّبعنى اهدك صراطاً سوياً»(مريم 43). ابراهيم نوجوانى 16-15 ساله بود و به حسب آنچه در بعضى تواريخ و روايات آمده، با آذر كه سرپرستش بود، سر مسأله بت پرستى و پرستش خداى يگانه صحبت مى كرد. بعد از گفتگوها به او فرمود: كه «يا ابتِ قد جائنى من العلم ما لم يأتك» به من علم هايى داده اند كه به تو نداده اند. بعد از اينكه در بحث آذر را شكست داد، عملاً به او فهماند كه من چيزهايى را مى فهمم كه تو توجه نداشتى. حالا حرف من را قبول كن. «فاتبعنى اهدك صراطاً سوياً» حرف من را بپذير تا من راه راست و هموارى را به تو نشان دهم و تو را هدايت كنم. منظور تعبير «فاتبعنى» است. وقتى كسى داراى دانش و تخصصى است كه ديگران از آن محروم هستند، اقتضاى عقل انسانى اين است كه جاهل از عالم اخذ علم كند، از او پيروى كند و حرف او را قبول كند. همه ما طبق فطرت عقلانى خودمان اين معنى را درك مى كنيم و مى دانيم در همه چيز، عالم نيستيم. علومى كه همه انسان ها از آن بهره مند هستند بى شمار است و ما در بسيارى از موارد به علوم ديگران احتياج دارد. جايى كه دانستيم كسى در رشته اى تخصص دارد، به مقتضاى عقل و فطرت و بدون اين كه كسى به ما تحميل كند، سراغ او مى رويم و از او ياد مى گيريم و حرف او را مى پذيريم. كدام مريضى است كه بالفطرة خودش سراغ پزشك نرود و نسخه پزشك را عمل نكند؟ اين چيزى است كه در بين تمام عقلاى عالم از تمام اقوام، تمام نژادها، تمام ملل و صاحب اديان و مذاهب مختلف وجود دارد و هيچ قابل انكار نيست. راهى ديگرى هم ندارد. هر كارى متخصصى دارد و انسان از تخصص او استفاده مى كند. از جمله، كسانى كه دستورات دينى شان را نمى دانند،بالفطرة طبق همان عقل فطرى خودشان مى روند سراغ كسى كه مى داند يعنى در مسائل دينى تخصص دارد. اين همان تقليد است. تقليد و رجوع جاهل به عالم اين است كه آدم نزد عالمى برود يا رساله او را بگيرد و هر چه او مى گويد عمل كند. اين امرى فطرى است و دليل تعبدى نمى خواهد. (بگذريم از روايات و اجماعى كه در اين زمينه هست) اگر كسى اين كار را نكند و دچار اشتباه و خطا شود، تمام عقلا او را مذمت مى كنند و هيچ عذرى ندارد. مى گويند: عالم بود، مى رفتى از او مى پرسيدى. كتاب رساله اش در دستت بود، اين همان «پيروى عملى»، «اتباع»، «تأسى» و «اقتدا» است. پس مواردى را كه آدم خودش تخصص ندارد و نمى داند، اگر كسانى باشند كه راه را بلد هستند، زباناً تعليم دهند يا عملاً راه را نشان دهند يا با اشاره يا با رفتار خود نشان دهند، فطرت انسان اقتضا مى كند كه از آن ها تبعيت كند.
در قرآن كريم آيه اى داريم كه در اين زمينه قابل توجه است و در همه موارد مى تواند كارساز باشد. مى فرمايد: «افمن يهدى الى الحق احقُّ ان يُتبع ام من لايهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون».
در اين آيه اين سؤال را طرح مى كند و قرآن كريم مى گويد دو نفر هستند يك نفر خودش راه را بلد است و به ديگران هم نشان مى دهد، يك نفر هم هست كه خودش چيزى بلد نيست و بايد از ديگران بپرسد; آيا شما وقتى مى خواهيد حق را بجوييد، سراغ كسى كه حق را مى شناسد و ديگران را هدايت مى كند مى رويد يا كسى كه خودش هم نمى داند و دنبال كسى مى گردد كه او را راهنمايى كند. سراغ چه كسى مى رويد؟! به نظر شما كدام اولى است؟ قرآن سؤال طرح مى كند: «فما لكم كيف تحكمون.» شما چه طور قضاوت مى كنيد، عقل شما چه مى گويد؟! كسى كه خودش مى گويد نمى دانم و حتى اگر نگويد از گفتار و رفتارش پيداست كه شك گراست و چيزى نمى داند، آيا چنين كسى قابل اتباع و پيروى است!؟
مصداق روشن آن، بعضى از روشنفكرهاى امروزى هستند كه شك گرا هستند. افتخارشان اين است كه مى گويند نمى دانيم و در همه چيز شك داريم. كسى كه خودش مى گويد من در همه چيز شك دارم و به شك داشتن افتخار مى كند، شما مى خواهيد دنبال او راه بيفتيد و او راه را به شما نشان بدهد؟! عقل شما چگونه قضاوت مى كند؟! يا كسى كه خدا او را هدايت كرده و راه صحيح را مى داند و بر آن حجت دارد، بهتر اين است كه دنبال او باشيد يا دنبال اين آدم شاكّ كه خودش مى گويد نمى دانم؟! كورى بيايد و عصاكش كور ديگر شود.
به هر حال، انسان در مواردى كه نمى داند و احتياج دارد به اين كه راه را پيدا كند بايد از ديگران بپرسد «فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون». اگر نمى دانيد از آنهايى كه مى دانند بپرسيد. اگر راه را بلد نيستيد دنبال كسانى برويد كه راه را مى شناسند. اگر گمراه هستيد دنبال كسانى برويد كه خدا آنها را هدايت كرده است و احتياج به هدايت من و شما ندارند.
پس اصل اين مسأله يك مسأله عقلايى، بلكه عقلى، بلكه به يك معنا فطرى است. ولى وقتى شياطين بخواهند آدم را از راه حق منحرف كنند در روشن ترين و بديهى ترين مسائل هم تشكيك مى كنند. تمام علما در اول رساله هايشان مى گويند: اگر كسى مجتهد نيست، يعنى خود او احكام را نمى داند و حوصله احتياط كردن را هم ندارد، بايد تقليد كند. آن وقت اين شبهه را مطرح مى كنند كه «اصلاً چه كسى گفته مردم بايد تقليد كنند. تقليد كار ميمون است!» مگر تقليد غير از اين است كه كسى كه نمى داند از كسى كه مى داند بپرسد؟! مريضى كه خودش در علمى تخصص ندارد بايد از پزشك بپرسد. حتى پزشكى كه در رشته اى تخصص دارد، اگر به بيمارى ديگرى مبتلا شود بايد نزد پزشك ديگرى برود. شما تخصصت در اين رشته است و در رشته اى كه نمى دانى بايد نزد متخصص آن بروى. اين يك روش عقلايى است كه همه عالَم به آن عمل مى كنند، تقليد يعنى همين.
ولى از آنجايى كه كلمه «تقليد» معانى ديگرى هم دارد و در مواردى هم استعمال مى شود كه اخلاقاً و عقلاً صحيح نيست، اين ها از باب اشتراك لفظى مغالطه مى كنند. كار مغالطه گران همين است كه معانى را كه نزديك به هم هستند پيدا كنند، اين معانى گاهى عام و خاص هستند، گاهى مطلق و مقيد و گاهى متباين هستند; اما نوعى خويشاوندى بين معناى آنها هست. لذا ضرورت دارد كه ما در بحث هايمان واژه ها را درست و دقيق معنا كنيم. وقتى مى گوييم «اتباع»، «اسوه» و يا «تقليد» دقيقاً بگوييم منظورمان چيست. يكى از معانى تقليد همان رجوع جاهل به عالم است كه عرض كردم، حالا يا در نظر و فكر يا در مقام عمل و رفتار. ولى تقليد معانى ديگرى هم دارد كه اعم از اين معنا و مذموم است. از جمله اين كه آدم از كسى پيروى كند كه تخصص ندارد و رجوع كردن به او به خاطر اين نيست كه او متخصص و عالم است، بلكه تقليد كوركورانه است. بر اساس انگيزه هاى ديگرى كسانى از اشخاصى پيروى كنند. نه اينكه چون آنها بهتر مى دانند و بهتر مى فهمند. اين تقليدِ ميمونوار است. اين تقليد مذمومى است كه جوامع عقب افتاده، قشرهاى عقب افتاده، كسانى كه بى هويتند، آنهايى كه شخصيت ندارند به آن مبتلا هستند. فلان ورزشكار فلان لباسى را مى پوشد، فردا گروهى بدون اين كه بفهمند او چرا اين لباس را انتخاب كرده يا چرا آن رنگ و شيوه را انتخاب كرده، صرفاً از آن جهت كه آن ورزشكار اين را پوشيده، مى پوشند. فلان ستاره سينمايى آن طورى موهايش را اصلاح كرده بود، فردا عده اى راه مى افتند و موهايشان را مثل او اصلاح مى كنند. اين تقليد مذموم است.
اين تقليد مذموم شايع است و هيچ كس هم آن را مذمت نمى كند; اما تقليد عقلايى كه ضرورت عقل انسانى است و نياز شديد جامعه است و هيچ زندگى اجتماعى بدون آن پا نمى گيرد، آن را مورد شبهه قرار مى دهند و مى گويند آخوندها بى جهت گفته اند كه مردم بايد تقليد كنند، تقليد كار ميمون است. تقليدى كار ميمون است كه عده اى بدون دليل منطقى از ديگران تبعيت مى كنند و نمى فهمند از دشمنان خود تقليد مى كنند. هيچ عاقلى نمى تواند از تقليدى كه ضرورت عقل انسانى است گريز و گزيرى داشته باشد.
پس به عنوان اصل موضوع قبل از پرداختن به اين بحث بايد اين مسأله را روشن كنيم كه تقليد و الگو گرفتن اصلاً صحيح است يا نيست و جاى آن كجاست؟ و اين معنا از نظر قرآن و اسلام مقبول است يا نه و اگر هست در كجا صحيح و در كجا ناصحيح است.
به هر حال، ما مى خواهيم سيره پيغمبر اكرم و اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين را ياد بگيريم و تقليد و اقتباس و تأسى كنيم. اما شبهه هاى شيطانى مطرح شده است كه تأسى كردن صحيح نيست و هر كسى بايد خودش تصميم بگيرد، بدون اين كه ببيند ديگران چه گفته اند و چه مى كنند. لذا جاى اين سؤال است كه آيا همه جا بايد از ديگران تقليد كرد يا نه؟ اگر جاى معينى دارد، آن جا كجاست و مواردى كه ما مى خواهيم از اهل بيت تقليد كنيم كجاست؟ اين سؤالى است كه بايد به آن جواب بدهيم. مسأله فرعى ديگرى كه از همين سؤال ناشى مى شود و بايد به آن نيز پرداخته شود اين است كه ممكن است در زمانى شيوه اى قابل اقتباس و تقليد باشد، اما شرايط زمانى و مكانى اقتضا مى كند آن شيوه قطع شود.
در چگونگى تأسى بايد اين اصل را در نظر بگيريم كه بعضى از موارد تأسى به اندازه اى بَيّن، مطلق، عام و روشن است كه احتياج به اجتهاد ندارد و هر كس آن را ببيند و درك كند هميشه مى تواند در همه جا آن روش را تقليد كند. به عبارت ديگر آن رفتار قيد زمانى و مكانى يا قيد ديگرى ندارد. در اين قبيل موارد هر كس آن رفتار را ببيند مى تواند از آن اقتباس كند و همه جا هم استفاده كند. اما در بعضى موارد قيد لُبى وجود دارد. اين گونه موارد احتياج به اجتهاد دارد. رواياتى از اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين درباره احكام نماز و روزه و ساير احكام شرع رسيده است. چرا ما اين روايات را همين طور در دست مردم نمى گذاريم، آنها را ترجمه كنيم تا مردم بر اساس فهم خودشان به روايت عمل كنند؟ بعضى افراد كج سليقه هستند كه چنين پيشنهادهايى مى كنند، مى گويند چرا رساله عمليه مى نويسيد، روايت امام صادق را در اختيار مردم قرار دهيد تا خودشان به آن عمل كنند. غافل از اينكه روايات را از نظر سند، حيثيت صدور، جهت صدور، اطلاق و تقييد، عام و خاص و موارد ديگر بايد سنجيد. گاهى روايتى مخصّص روايت ديگرى است، گاهى يكى مقيد ديگرى است، روايتى مجمل است و به مبيّن نياز دارد; گاهى بين روايات تعارض پيدا مى شود. در اين موارد بايد به كسانى كه فقيه باشند، در اين مسائل تخصص داشته باشند و بتوانند اجتهاد كنند مراجعه كرد; اجتهاد براى اين است كه در فهم روايات موارد شبهه اى پيش مى آيد و روشن نيست كه منظور امام چه بوده، آيا همه جا بايد اين طور عمل شود يا قيد و تخصيصى دارد. رفتارهايى هم كه از اهل بيت(ع) ديده شده يا مى شنويم، بعضى از آنها بَيِّن است و احتياج به اجتهاد ندارد. امّا مواردى هست كه نياز به اجتهاد دارد و تشخيص آن كار فقيه است.
بنابراين همان طور كه استفاده از گفتارهاى اهل بيت سلام الله عليهم اجمعين در بسيارى از موارد احتياج به اجتهاد دارد، در مواردى هم رفتارهاى آنها براى اسوه گرفتن، تقليد كردن و سرمشق گرفتن احتياج به اجتهاد دارد. بايد فقيه معرفى كند كه شما در چه شرايطى بايد از آن رفتار پيروى كنيد. اينها زمينه هايى است كه بايد مورد نظر باشد.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org