قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش رو داريد گزيده‌‏اي از سخنان حضرت آيت‌الله مصباح يزدي (دامت بركاته) است كه در تاريخ 12/8/1383 مصادف با 18 رمضان 1425 در دفتر مقام معظم رهبري (دام ظله‌‏العالي) ايراد فرموده ‏اند

«؛ ... فَاعْتَبِرُوا بِمَا أَصَابَ الْأُمَمَ الْمُسْتَكْبِرِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنْ بَأْسِ اللَّهِ وَ صَوْلَاتِهِ وَ وَقَائِعِهِ وَ مثلاًتِهِ‏»
حضرت امير(ع) مي‏فرمايند: درباره امت‏هاي متكبر گذشته بينديشيد و از سرانجام آن‏ها عبرت بگيريد. ببينيد خدا آن‏ها را به چه حوادث و عقوبت‏هايي گرفتار كرد. «وَ اتَّعِظُوا بِمَثَاوِي خُدُودِهِمْ وَ مَصَارِعِ جُنُوبِهِمْ»؛ ببينيد سرانجام گردن‌كشاني مثل نمرود و فرعون و امثال آنها كه ادعاي خدايي مي‏كردند، به كجا كشيد. ديديد آن گونه‏هاي نازپرورده چگونه با خاك آشنا شد؛ و پهلوهاي متكبران چه طور زير پاي مردم له گرديد! «و اسْتَعِيذُوا بِاللَّهِ مِنْ لَوَاقِحِ الْكِبْرِ»؛ به خدا پناه ببريد از رويش‌گاه‏هاي تكبر؛ آن چنان كه از حوادث روزگار به او پناه مي‏بريد. مردم! اين تكبري كه در دل‏هايتان خانه كرده، بزرگ‏ترين بلاست؛ اما متوجه نيستيد. اين آفت از همه بلاهايي كه موجب ويراني خانه‏ها و هلاكت نفوس مي‏شود، خطرناك‏تر است. سيل و زلزله هرچه سهمگين باشد، باعث نمي‏شود كه آدم ميليون‏ها سال به جهنم برود و به عذاب ابدي گرفتار شود.
سپس آن حضرت سخن را به اين سو معطوف مي‏كنند كه مبادا فكر كنيد كه خدا به بعضي از بندگان اجازه تكبر داده است. اين گونه نيست. خدا کبر را آفتي براي همه دانسته است. «فَلَوْ رَخَّصَ اللَّهُ فِي الْكِبْرِ لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِهِ لَرَخَّصَ فِيهِ لِخَاصَّةِ أَنْبِيَائِهِ وَ الملائكة»؛ اگر بنا بود خدا اجازه دهد كه كسي تكبر بورزد، به انبياء و ملائكه‏اش اجازه مي‏داد. «وَ لَكِنَّهُ سُبْحَانَهُ كرَّهَ إِلَيْهِمُ التَّكَابُرَ»؛ ولي خداي متعال بزرگ‌نمايي و خودپسندي را براي آن‏ها نيز ناپسند شمرد. «وَ رَضِيَ لَهُمُ التَّوَاضُعَ فَأَلْصَقُوا بِالْأَرْضِ خُدُودَهُمْ...»؛ در مقابل، تواضع را براي آن‏ها پسنديد و نشانه‏اش اين است كه زندگي آن‏ها سراسر توأم با تواضع و فروتني بود؛ اين انبيا بودند كه در هنگام عبادت صورت‏هايشان را بر خاك مي‏گذاردند و لباس‏هاي مندرس و ساده مي‏پوشيدند. «وَ خَفَضُوا أَجْنِحَتَهُمْ لِلْمُؤْمِنِينَ»؛ انبيا با آن مقام بلندشان، در مقابل مؤمنين فروتني مي‏كردند و نسبت به ايشان خاكسار بودند. «وَ كَانُوا قَوْماً مُسْتَضْعَفِينَ»؛ انبيا مردمي مستضعف بودند؛ يعني مردمي كه ديگران آن‏ها را ضعيف مي‏شمردند، يا مردمي كه به ضعف كشانده شده بودند؛ يعني ديگران نگذاشتند كه از بهره‏هاي مادي استفاده كنند.
«و قَدِ اخْتَبَرَهُمُ اللَّهُ بِالْمَخْمَصَةِ وَ ابْتَلَاهُمْ بِالْمَجْهَدَةِ وَ امْتَحَنَهُمْ بِالْمَخَاوِفِ وَ مَخَضَهُمْ بِالْمَكَارِه... ». در اين فراز چند واژه به كار رفته كه همه آنها تقريباً به معناي آزمايش است؛ «اختبار»، «تمحيص»، «ابتلا»؛ و «امتحان». خدا انبيا را به گرسنگي، تهيدستي و سختي‏ها مبتلا كرد؛ بنابراين وجود چنين صفات و حالاتي براي انسان‏ها دليل خواري و كوچكي آنان نيست. زندگي عزيزترين بندگان خدا نيز توأم با ترس و وحشت و ظلم و ستمي بود كه ديگران بر ايشان روا مي‏داشتند. خداوند در سوره فجر مي‏فرمايد كه ما وقتي آدميزاد را به خاطر مصالحي امتحان مي‏كنيم و اموالي به او مي‏دهيم، خيال مي‏كند كه ما او را احترام كرده‏ايم. وقتي هم كه او را به خاطر مصلحتي به فقر امتحان مي‏كنيم، تصور مي‏كند كه مورد غضب خدا قرار گرفته كه فقير شده، در حالي كه همه اين‏ها آزمايش است؛ نه ثروت دليل عزيز بودن نزد خدا است، نه فقر دليل ذليل بودن. خدا هر كس را هر طور صلاح بداند، امتحان مي‏كند. سپس به يكي از آيات قرآن در اين باب استشهاد مي‏فرمايد: «قَالَ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي‏؛ أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ‏»1؛ كفار خيال مي‏كنند كه وقتي مال و ثروت زيادي به آن‏ها مي‏دهيم، براي آن‏ها عزت و كرامت قائل مي‏شويم و خيرشان در آن است. ايشان اشتباه مي‏كنند، نمي‏فهمند. «يَخْتَبِرُ عِبَادَهُ الْمُسْتَكْبِرِينَ فِي أَنْفُسِهِمْ بِأَوْلِيَائِهِ الْمُسْتَضْعَفِينَ فِي أَعْيُنِهِمْ». وقتي جامعه خود به خود به دو طبقه مستكبر و مستضعف تقسيم شد، بدانيد كه هم مستكبران به وسيله مستضعفان آزمايش مي‏شوند و هم مستضعفين به وسيله مستكبرين. در اين ميان هر كس وظايفي دارد؛ غني بايد روح استكبارش را كنار بگذارد، نعمت‏هاي خودش را به فقرا بدهد و...، مستضعف هم بايد بداند كه در مقابل مستكبر ظلم‏پذير نباشد، از حقوق خودش دفاع كند و اگر نتوانست، دستش به حرام آلوده نشود و بر سختي‏ها و گرفتاري‏ها صبر كند. اين چنين فقرايي را خدا در قرآن ستايش كرده است.
اصولاً ماهيت نعمت‏هاي دنيا ماهيت ابزار آزمايش است؛ خودش هيچ اصالتي ندارد؛ بلکه وسيله‏اي است براي اين كه خوبان و بدان با آن آزمايش شوند كه با بود و نبود اين نعمت‏ها چه مي‏كنند؟ آيا به وظايف ديني خود عمل مي‏كنند يا اين ثروت باعث ابتلا به غرور و تكبر مي‏شود؟ در بين گردن‌كشان عالم كسي كه صراحتاً گفت: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلي‏»2؛ فرعون بود؛ براي اثبات ادعاي خود استدلال هم مي‏كرد و مي‏گفت: مگر نمي‏بينيد در اين سرزمين همه چيز در اختيار من است! «هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي‏»3؛ نهرهاي آب زير تخت من جريان پيدا مي‏كند. اگر بخواهم جلوي آنها را مي‏گيرم و نمي‏گذارم آب‏ها بر مزارع شما جاري شود.
ما اگر مي‏خواستيم براي هدايت چنين کسي و اتمام حجت بر چنين قدرت سركشي فردي را بفرستيم چه مي‏كرديم؟ كسي را مي‏فرستاديم كه از نظر ظاهري، قدرت و شوكتي داشته باشد، آثار عظمتي در او باشد؛ اما خدا دو چوپان پشمينه‌پوش را فرستاد که نه اسبي دارند، نه لباس زيبايي و نه قدرت و شوكتي. موسي آمده جلوي كاخ فرعون و مي‏گويد: من آمده‏ام به فرعون بگويم يا بايد دست از اين ادعايش بردارد، يا براو عذاب نازل مي‏شود. «وَ لَقَدْ دَخَلَ مُوسَي بْنُ عِمْرَانَ وَ مَعَهُ أَخُوهُ هَارُونُ‏عليه السلام عَلَي فِرْعَوْنَ وَ عَلَيْهِمَا مَدَارِعُ الصُّوفِ وَ بِأَيْدِيهِمَا الْعِصِيُّ...». خدا پيغمبرانش را به نزد فرعون فرستاد، آن‏ها نيز با لباس پشمينه و دو تا چوب دستي آمدند و به فرعون گفتند: اگر اسلام بياوري در اماني و سلطنتت باقي مي‏ماند و الا نابود مي‏شوي. «فَقَالَ: أَ لَا تَعْجَبُونَ مِنْ هَذَيْنِ»؛ فرعون به اطرافيانش گفت: نمي‏خنديد! ببينيد دو تا چوپانِ فقيرِ پشمينه‌پوش آمده‏اند براي من شرط گذاشته‏اند. اين‏ها با چه قدرتي جرأت مي‏كنند اين گونه حرف بزنند؟ «وَ هُمَا بِمَا تَرَوْنَ مِنْ حَالِ الْفَقْرِ وَ الذُّلِّ...»؛ مي‏بينيد اين‏ها چه فقر و بدبختي دارند؟! اگر اين‏ها فرستاده خدا هستند، لااقل بايد لباس‏هايي زينتي و دستبندهايي طلايي داشته باشند. چرا فرعون اين حرف‏ها را زد؟ «إِعْظَاماً لِلذَّهَبِ وَ جَمْعِهِ»؛ چون در نظر فرعون پول و طلا ارزش داشت. «وَ احْتِقَاراً لِلصُّوفِ وَ لُبْسِهِ»؛ به خيال او هر كه لباس ساده‏اي پوشيد، حقير است. چرا خدا در مقابل فرعون دو چوپان پشمينه‌پوش را فرستاد؟ چرا انبيا را با عزت، شوكت و ثروت بي‌كراني مبعوث نكرد؟
مگر نمي‏بينيد احزاب براي جمع كردن طرفدار، سر كيسه را باز مي‏كنند. چرا خدا اين كار را نكرد؟ «وَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِأَنْبِيَائِهِ حَيْثُ بَعَثَهُمْ أَنْ يَفْتَحَ لَهُمْ كُنُوزَ الذِّهْبَانِ وَ مَعَادِنَ الْعِقْيَانِ...»؛ خدا مي‏توانست تمام ثروت و معادن طلاي روي زمين را در اختيار انبيا قرار دهد. مي‏توانست تمام بستان‏هاي پر ميوه و پرندگان هوا و وحوش زمين را در اختيارشان قرار دهد. نظير آن چه كه براي حضرت سليمان اتفاق افتاد. اما اگر اين كار را مي‏كرد، آيا معلوم مي‏شد كه چه كسي به خاطر خدا ايمان آورده و چه كسي به خاطر پول؟ اصلاً اساس امتحان باطل مي‏شد. اين نقض غرض بود؛ چرا كه همه ايمان مي‏آوردند. يا از ترس، چون مي‏ديدند فرستاده خدا چنين قدرتي دارد و اگر ايمان نياورند از مزايا محرومشان مي‏كنند؛ يا از روي طمع، براي اين كه بيش‏تر از اين‏ها استفاده كنند. در اين صورت معلوم نمي‏شد چه كسي از روي انتخاب و فهم و شعور خودش ايمان آورده و چه كسي براي مال دنيا. هدفي كه اساس هدف آفرينش بود، باطل مي‏شد. «وَ لَوْ فَعَلَ لَسَقَطَ الْبَلَاءُ وَ بَطَلَ الْجَزَاءُ»؛ امتحان از بين مي‏رفت و جايي براي پاداش باقي نمي‏ماند؛ چون پاداش مربوط به كساني است كه از روي انتخاب كاري را انجام دهند، نه از روي طمع در مال يا ترس عذاب. «وَ اضْمَحَلَّتِ الْأَنْبَاءُ... »؛ در اين صورت همه بهشتي مي‏شدند. آن بشارت‏ها و هشدارها كه چنين و چنان خواهد شد، همه از ميان مي‏رفت. مؤمنان و كافران از هم شناخته نمي‏شدند و بساط پاداش و جزا برچيده مي‏شد.
«وَ لَا لَزِمَتِ الْأَسْمَاءُ مَعَانِيَهَا». اين فراز، از تعبيرات اديبانه و عجيب اميرالمؤمنين(ع) است. يعني ديگر عنوان مؤمن و كافر مصداق پيدا نمي‏كرد و اسماء از معاني جدا مي‏شدند. براي اين كه اسم‏ها ملازم معناي خودشان باشند، مي‏بايست وسيله آزمايش برقرار باشد. «وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ جَعَلَ رُسُلَهُ أُولِي قُوَّةٍ فِي عَزَائِمِهِمْ وَ ضَعَفَةً فِيمَا تَرَي الْأَعْيُنُ مِنْ حَالَاتِهِمْ»؛ خدا به انبياء قدرت داد، اما نه از سنخ قدرت‏هايي كه مردم مي‏بينند. خدا قدرتي در اراده آن‏ها قرار داد كه برتر از همه نيروهاي فيزيكي عالم است؛ حتي بعضي از دست پرورده‏هاي مكتب انبيا آن چنان قدرت اراده‏اي پيدا كردند كه بر همه قدرت‏هاي ظاهري پيروز شدند. «حجاج»؛ به «سعيد بن جبير»؛ گفت «به علي بد بگو»؛ گفت: حاشا، علي چيز بدي ندارد كه من بگويم. شروع كرد به مدح علي(ع). زبان «سعيد»؛ را از پشت حلقش در آوردند؛ سرش را بريدند؛ ولي حاضر نشد يك كلمه بر عليه علي(ع) حرف بزند. «ميثم تمار»؛ بالاي چوبه دارش مدح علي(ع) مي‏گفت. علي چنين ياراني داشته است. اين قوت اراده را با چه نيرويي مي‏توانيد بسنجيد؟ اين همه بلايي كه بر سر پيغمبر اكرم(ص) آوردند كه فرمود: «ما اوذي نبي مثل ما اوذيت‏»4. فرمود: اگر خورشيد را در يك دستم قرار دهيد و ماه را در دست ديگرم، از سخنم دست بر نمي‏دارم.
«مَعَ قَنَاعَةٍ تَمْلَأُ الْقُلُوبَ وَ الْعُيُونَ غِنًي»؛ هر كس روح قناعت و عزت نفس آنان را مي‏ديد و مي‏شنيد، در مقابلشان خيره مي‏شد. اين چه روحي است؟ «وَ خَصَاصَةٍ تَمْلَأُ الْأَبْصَارَ وَ الْأَسْمَاعَ أَذًي»؛ گرفتاري‏ها و ناراحتي‏هايي بود كه چشم‏ها و گوش‏ها را مي‏آزارد، مردم از ديدنش ناراحت مي‏شدند. بعضي از انبيا مبتلا به امراض و گرفتاري‏هايي شدند كه مردم حتي از ديدنش ناراحت مي‏شدند. ولي انبيا لب به شكايت نگشودند و هم چنان خدا را شكر مي‏کردند. ضعف در امور مادي كه قابل اعتنا نيست؛ اما مردم خيال مي‏كنند هر كس از لحاظ مادي ضعف داشته باشد، پيش خدا ارج و مقامي ندارد. در حالي كه اين‏ها ملاك رضا و سخط الهي نيست. «وَ لَوْ كَانَتِ الْأَنْبِيَاءُ أَهْلَ قُوَّةٍ لَا تُرَامُ وَ...»؛ اگر انبيا از نيرويي دست نيافتني و عزتي شكست‏ناپذير بهرمند بودند و اگر سلطنتي چشم‌نواز داشتند، عالميان براي تماشاي اين عزت و شوکت گردن مي‏كشيدند. «لَكَانَ ذَلِكَ أَهْوَنَ عَلَي الْخَلْقِ فِي الِاعْتِبَار...». اگر اين گونه بود، مردم به راحتي حرف انبيا را گوش مي‏كردند، در اين صورت مردم هم مبتلا به استكبار نمي‏شدند. «وَ لآمَنُوا عَنْ رَهْبَةٍ قَاهِرَةٍ لَهُم...». آن وقت ايمانشان يا از سرترسِ قهر و غلبه آنان بود، يا از سر طمع در اموال ايشان. در اين حال ديگر معلوم نبود كه انگيزه افراد براي ايمان و كفر چيست. «وَ لَكِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ‏أَرَادَ»؛ اما اراده خدا بر اين تعلق گرفت كه «أَنْ يَكُونَ الِاتِّبَاعُ لِرُسُلِهِ وَ التَّصْدِيقُ بِكُتُبِهِ وَ الْخُشُوعُ لِوَجْهِهِ وَ... أُمُوراً لَهُ خَاصَّةً لَا تَشُوبُهَا مِنْ غَيْرِهَا شَائِبَةٌ»؛ اگر كسي ايمان مي‏آورد و تسليم حق مي‏شود، اگر در مقابل خدا خضوع مي‏كند، همه با نيت خالص براي خودش باشد. خدا را از آن جهت كه اطاعت خداست فرمان برد، نه چون همراهش چاشني ترس و طمع دارد. «وَ كُلَّمَا كَانَتِ الْبَلْوَي وَ الِاخْتِبَارُ أَعْظَمَ كَانَتِ الْمَثُوبَةُ وَ الْجَزَاءُ أَجْزَلَ»؛ و هر چه امتحان سخت‏تر باشد، پاداشش نيز بيش‏تر خواهد بود؛ پس اراده خدا بر اين است كه دايره امتحان چنان گسترش يابد كه تمام خلايق را در بر گيرد و هيچ كس از اين امتحان بيرون نماند.


1؛ مؤمنون: 55

2؛ نازعات: 24

3؛ زخرف: 51

4؛ بحار، ج‏74، ص‏204، روايت 41 
 


 

جلسه اول | جلسه دوم | جلسه سوم | جلسه چهارم | جلسه پنجم | جلسه ششم | جلسه هفتم | جلسه هشتم | جلسه نهم | جلسه دهم|جلسه يازدهم
 

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org