الموقع الإعلامی لآثار سماحة آیة الله الشیخ محمدتقی مصباح یزدی
الموقع الإعلامی لآثار سماحة آیة الله الشیخ محمدتقی مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > وظایف دولت اسلامی در حفظ ارزش‌های دینی و اجتماعی

وظایف دولت اسلامی در حفظ ارزش‌های دینی و اجتماعی

در جمع گروهی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛ (جلسه سوم) مشهد مقدس
سخنرانی
1389/04/07

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ

اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

ایام وفات حضرت زینب کبری‌سلام‌‌الله‌‌عليها را به پیشگاه مقدس ولی عصر‌ارواحنافداه تسلیت عرض می‌کنیم و امیدواریم خداوند متعال در دنیا و آخرت دست ما را از دامان اهل‌بیت کوتاه نفرماید.

تفاوت دولت اسلامی با سایر دولت‌ها

بعضی از مسائل هست که علیرغم وضوح آن برای عموم مردم، یک نقطه‌های ابهامی دارد که کسانی از همان نقطه‌های ابهام، سوءاستفاده می‌کنند و حتی کار به جایی می‌رسد که این ابهام‌ها منشأ فتنه می‌شود. یکی از این مسائل این است که وظیفه دولت اسلامی چه تفاوتی با وظایف سایر دولت‌ها دارد؟!

مفروض این سؤال این است که دولت‌ها صرف نظر از آن‌هایی که جنبه ایدئولوژیک و جنبه اعتقادی دارند یک وظایفی دارند که بین همه آن‌ها مشترک است؛ اما دولت‌هایی که دینی هستند، به‌خصوص حالا دولت اسلامی ایران، این ماهیتاً با سایر دولت‌ها یک تفاوت جوهری دارد. دیروز به این تفاوتی که در اصل حکومت اسلامی هست و با حکومت‌های دیگر تفاوت دارد اشاره کردیم؛ عمده‌اش این است که مشروعیت این حکومت از طرف خداست و اطاعت از این حکومت یک وظیفه عمومی است اما سایر حکومت‌ها چنین چیزی ندارند؛ اما این دولت غیر از وظایفی که سایر دولت‌ها و دولت‌های لائیک دارند، چه وظایفی در مقابل مردم دارد؟!

منشأ و خاستگاه وظایف دولت

برای این‌که جواب این سؤال روشن شود، خوب است که یک مقدمه‌ای را عرض کنیم و مورد توجه قرار دهیم که اصلاً وظایف دولت از کجا تعیین می‌شود؟! چه کسی باید بگوید که دولت چه وظایفی دارد؟! و چطور شده که تقریباً همه دولت‌های عالم، صرف نظر از بُعد ایدئولوژیک، وظایف مشترکی برای آن‌ها تعریف می‌شود و همه، این وظایف را قبول دارند؟! شما ترکیب کابینه‌ها را در همه کشورهای دنیا وقتی ملاحظه بفرمایید خیلی شبیه هم است. وزارتخانه‌ها شبیه هم است. حالا یکی، دو تا کمتر یا بیشتر؛ گاهی چند تا وزارتخانه‌ها در یک وزارتخانه ادغام می‌شود و گاهی هم تفکیک می‌شود؛ اما نوع وظایفی که برای دولت‌ها تعیین می‌شود مشابه هم است؛ وزارت اقتصاد هست، وزارت بازرگانی هست، وزارت بهداشت و درمان هست، آموزش و پرورش هست، آموزش عالی هست که حالا در بعضی از کشورها این دو در هم ادغام می‌شوند و در بعضی‌ها تفکیک می‌شود. این بین همه مشترک است. این چطور شده؟! این وظایف را چه کسی تعیین کرده است؟! و آیا می‌شود وظایف دیگری هم اضافه کرد؟! یا می‌شود این‌ها را کم کرد یا نه؟!

سیر پیدایش زندگی اجتماعی انسان

البته این بحث ساده‌ای نیست. بحث مربوط به فلسفه سیاست و جامعه‌شناسی سیاسی است و حالا تفصیلاً نمی‌خواهم به این بحث بپردازم. اجمالاً بحث‌مان را می‌توانیم از اینجا شروع کنیم که انسان‌ها در ابتدا تعدادشان بسیار محدود بود. مخصوصاً به اعتقاد ما و به اعتقاد ادیان ابراهیمی نسب همه انسان‌ها به حضرت آدم و حوا می‌رسد؛ یعنی همه انسان‌ها بچه‌های بی‌واسطه حضرت آدم بوده‌اند و بعد هم نوه‌ها و نتیجه‌ها و الی‌آخر. در ابتدا که انسان روی زمین خلق شد جمعیت میلیاردی که نداشت. این‌ها کم‌کم زیاد شده‌اند و حالا به هفت میلیارد جمعیت رسیده است.

اصلاً چطور شد که انسان‌ها به فکر این افتادند که زندگی اجتماعی تشکیل بدهند؟! خب معروف است که می‌گویند انسان‌ها مدنی‌بالطبع هستند. اصلاً انسان ذاتاً به‌گونه‌ای آفریده شده است که باید اجتماعی زندگی کند. حالا این یک بحث مفصل است که آیا این ویژگی واقعاً جزو ذات آدمیزاد است؟! بعضی از فیلسوفان علوم اجتماعی گفته‌اند که انسان اصلاً یک موجود اجتماعی است که اگر تنها باشد انسان نیست؛ یعنی اگر یک انسان به‌تنهایی در یک غار یا در یک جنگل زندگی کند این اصلاً انسان نیست و یک حیوان است. انسان وقتی انسان است که در جامعه زندگی کند و وجود افراد مثل سلول‌های یک پیکر می‌ماند. اصلاً سلول بدن انسان آن وقتی سلول انسانی است که جزو بدن انسان باشد وگرنه اگر آن را جدا کنند و کنار بگذارند، دیگر اصلاً یک چیز فاسدی می‌شود و باید آن را دور بیندازند. می‌گویند انسان هم اصلاً در اجتماع تحقق پیدا می‌کند. مارکسیست‌ها این حرف را می‌زدند. بعضی از جامعه‌شناسان دیگر نیز می‌گویند. حالا با این بحث کاری نداریم اما همه می‌دانیم که بالاخره انسان‌ها در ابتدا افراد معدودی بودند، کم‌کم به‌صورت زندگی اجتماعی درآمدند و بعد جوامعِ متعدد شد، هر جایی یک جامعه‌ای، یک ملتی، یک قومی. اصلاً چطور شد که افراد به فکر زندگی اجتماعی افتادند؟!

نیازهای مشترک و شکل‌گیری جامعه

می‌شود حدس زد، حدسی که خیلی قوی است و انسان وقتی آن را تصور کند تصدیق می‌کند که انسان‌ها اول می‌خواستند نیازهایشان را برطرف کنند. هر موجود زنده‌ای اول فکر تأمین نیازمندی‌هایش است. بعضی نیازمندی‌ها را خود فرد می‌تواند فراهم کند. فرض کنید انسان اگر در جنگل باشد، بالاخره از میوه‌های جنگل، از برگ درخت و از این چیزها می‌تواند ارتزاق کند تا زنده بماند. از آب رودخانه یا جویبار هم استفاده ‌کند و رفع تشنگی کند. یک خورده بیشتر، کم‌کم پوست حیوانات و امثال این‌ها را هم بِکَند و به تنش بچسباند برای این‌که از سرما و گرما محفوظ بماند. همین‌گونه هم می‌گویند؛ می‌گویند پیدایش زندگی اجتماعی به این صورت بوده که انسان‌ها در ابتدا جنگل‌نشین و غارنشین بودند و به این صورت‌ها زندگی می‌کردند.

کم‌کم، مخصوصاً وقتی تعدادشان هم زیاد شد، متوجه شدند که یک نفر نمی‌تواند همه کاری را خودش انجام دهد و باید با انسان‌های دیگر مشارکت داشته باشند و تقسیم کار کنند. یک کسی یک کاری را بیشتر انجام بدهد، هر چه نیاز دارد برای خودش بر‌دارد، بقیه‌اش را به دیگری بدهد و در مقابل آن از دستاوردهای دیگران استفاده کند تا به‌این‌ترتیب تولیدهای انسان‌ها مبادله شود و این باعث می‌شود افراد با هم ارتباط برقرار کنند، زندگی‌شان با هم اشتباک پیدا کند و به همدیگر گره بخورد.

خب وقتی قرار گذاشتند این‌گونه شود، کم‌کم دیدند وقتی بخواهند مبادله کنند، با هم زندگی کنند، با هم همکاری داشته باشند، یک مقرراتی می‌خواهد. طبعاً ابتدا آن‌هایی که ریش‌سفیدتر بودند و تجربه بیشتری داشتند یک مقررات ساده‌ای پیشنهاد کردند و قبول شد و به‌صورت سنت‌های قبیله‌ای و قومی درآمد و این‌ها قانونشان شد که این‌ها را باید عمل کرد.

پیدایش حکومت برای رفع اختلافات

کم‌کم در هر اجتماعی، حالا کوچک یا بزرگ، در یک قبیله، در یک روستا، یا حتی در جنگل، این‌هایی که با هم زندگی می‌کردند، دیدند این مقرراتی که مورد قبول واقع می‌شود درست اجرا نمی‌شود و بعضی‌ها تخلف می‌کنند. گاهی هم اختلاف می‌شود که حالا بر اساس این مقررات، حق با من است یا با تو؟! همه کسانی که اختلاف پیدا می‌کنند معنایش این نیست که مقررات را قبول ندارند؛ بلکه قانون و مقررات را قبول دارند اما سر این‌که بر اساس این قانون حالا حق من کدام است و حق تو کدام است اختلاف پیدا می‌کنند.

کم‌کم این‌ها آمدند برای هر کاری یک پست و یک منصبی تعیین کردند، یک کسی که متصدی این کارها شود. همه این‌ها در ابتدا به‌صورت یک نهادهای به‌اصطلاح مدنی و مردمی اداره می‌شد. بعدها که خط و این چیزها پیدا شد یک نفر که سواد بیشتری داشت مکتب‌خانه درست می‌کرد و بچه‌ها می‌آمدند پیش او درس بخوانند. دیگر وزارت و این حرف‌ها در کار نبود؛ کارهای ملی بود. در بازرگانی، در تجارت و در سایر کارها هم همین‌گونه بود.

بعد یک نیازهایی پیدا شد که دیدند این‌گونه افراد با این نهادهای مدنی از پس آن‌ها برنمی‌آیند. مثلاً اگر بنا باشد که سیلی بیاید، خب زیاد هم اتفاق می‌افتد، حالا چه در صحرا زندگی کنند و چه در غار و چه در جنگل، یک‌دفعه که سیل بیاید هر کسی که نمی‌تواند خانه یا سرپناه خودش را حفظ کند. سیل که آمد همه را از بین می‌برد؛ یا بلاهای دیگر. یا بعد که این‌ها قبایل مختلف شدند، یک قبایلی به قبیله‌ دیگری حمله می‌کردند و با آن‌ها می‌جنگیدند. خب اگر بنا بود که هر کسی از خودش دفاع کند، از پس آن برنمی‌آمد. این بود که آمدند گفتند که ما یک نیازهایی داریم که مورد حاجت همه است. اینجا دیگر صحبت احتیاج من نیست؛ مثلاً صحبت احتیاج من خیاط نیست که به نانوا و قصاب احتیاج داشته باشم، نانوا هم احتیاج به لباسی داشته باشد که من بدوزم و به این صورت تبادل داشته باشیم. دیدند یک نیازهای همگانی هست که افراد و گروه‌ها از عهده آن برنمی‌آیند. این بود که گفتند باید یک چیزی درست کنیم، یک منصبی که به نیازهای عمومی رسیدگی کند.

فلسفه وجودی دولت

پیدایش دولت از اینجا شروع شد که همه مردم کارهای خودشان را داشته باشند و مشغول زندگی‌شان باشند، نانوا و قصاب و عطار و بقال کار خودشان را بکنند، یک نهادی هم باشد که به این نیازهای عمومی مردم رسیدگی کند. اجمالاً آن چیزی که منشأ پیدایش دولت یا به قول ما طلبه‌ها، منشأ اعتبار کردن پدیده‌ دولت شد این بود که دیدند یک نیازهایی هست که مال همه است و همه به آن احتیاج دارند اما هیچ کس به‌تنهایی یا حتی یک نهاد خاصی از عهده آن برنمی‌آید. این بود که گفتند باید یک نهاد مقتدری باشد که این نیازهای عمومی را برطرف کند.

خب وقتی جامعه گسترش پیدا کرد یکی از نیازهای عمومی رفع اختلافات بود؛ باید یک نهادی باشد با یک قدرتی که اختلافات را حل کند و حق هر کسی را به او بدهد و اگر قبول نکرد و زیر بار نرفت، به زور متوسل شود. این زور شرط برای وجود دولت می‌شود. دولت اگر زور نداشته باشد و تصمیمات آن مثل قواعد اخلاقی و قراردادهای چندنفری و گروهی و امثال این‌ها باشد، این مشکل جامعه حل نمی‌شود. قانون وضع شده، قرارداد هم کرده‌اند، همه هم قبول کرده‌اند - حالا یا با امضای پای آن قبول کرده‌اند یا نه، قرارداد نانوشته - اما این‌ کمبودها یک مسائلی است که با این‌ها حل نمی‌شود. یک قدرتی باید باشد که اگر دولت خارجی حمله کرد بتواند دفاع کند؛ اگر یک ناامنی داخلی یا یک شورشی در داخل پیدا شد بتواند آرام کند؛ اگر کسانی می‌خواهند به حقوق دیگران و به مال و ناموسشان تجاوز کنند مانع شود؛ سعی کند آن مقرراتی که همه قبول کرده‌اند را اجرا کنند؛ اولاً پیشگیری کنند که تخلف نشود و بعد هم اگر تخلف شد طرف را مجازات کنند.

کم‌کم قوانین قضایی، جزایی، حقوقی و کیفری پیدا شد و یک نهادی به نام دستگاه قضایی که حالا اسم‌های مختلفی هم ممکن است داشته باشد، با یک مسئولی که آن کسی که مدافع حقوق مدنی است، دادستان عمومی، مدعی‌العموم، او باید برای همه کار کند، مدعی عموم است، حتی اگر کسی دعوای شخصی هم ندارد و شخصاً نرفته است شکایت کند، او می‌بیند دارد به دیگران ضرر می‌زند، او باید خودش اقدام کند. کار دادستان عمومی منحصر به رسیدگی به دعواهای شخصی که به دادگاه شکایت کنند نیست. اگر کسی شکایتی هم نکرده و او می‌بیند که یک خطری متوجه جامعه است، باید دستور بدهد که این خطر را رفع کنند و جلوی آن را بگیرند و اگر کسی تجاوز کرده، باید کیفرش بدهند. قوانین کیفری این‌گونه پیدا می‌شود. در خصوص قوانین کیفری لزومی ندارد که حتماً شاکی خصوصی داشته باشد.

به‌این‌ترتیب با گسترش ارتباطات اجتماعی، به‌تدریج دامنه‌ وظایف دولت هم گسترش پیدا می‌کند. وقتی روابط اجتماعی پیچیده‌تر می‌شود، مقررات جدید می‌خواهد. مقررات باید ضامن اجرا داشته باشد وگرنه اگر همین‌طور روی کاغذ نوشته شود این، نتیجه نمی‌دهد. فرض کنید پنجاه درصد یا شصت درصد مردم به آن عمل می‌کنند. بالاخره سی، چهل درصدی هم هستند که تخلف می‌کنند. چه کار باید کرد که این قانون‌ها عملی شود؟! یک قدرتی باید پشت آن باشد که آن‌هایی که تخلف می‌کنند را سر جایشان بنشانند.

عمده‌ کار دولت رفع نیازمندی‌های عمومی و اجرای قوانینی است که مورد نیاز همه‌ مردم است. دولت ضامن اجرای این قوانین است. قدرت دولت باید ضامن اجرای قوانین و برطرف کردن نیازمندی‌هایی باشد که مردم از پس آن برنمی‌آیند و افراد و گروه‌های خاص نمی‌توانند برطرف کنند.

فرض کنید اگر یک بیماری مسری پیدا شد، باید مردم را واکسینه کنند، باید سرم بزنند، باید داروهایی تهیه کنند که حالا پیدا نمی‌شود. یک نهادی باید باشد که این کارها را عهده‌دار شود وگرنه تلفات مردم زیاد می‌شود. این‌ها به عهده‌ دولت گذاشته می‌شود. دولت هم از آسمان در جامعه نمی‌آید. دولت هم یک بخشی از همین مردم هستند که متصدی و عهد دار اجرای مسائلی می‌شوند که به همه مردم مربوط می‌شود و مورد حاجت مردم است. اصلاً فلسفه وجودی دولت این است.

گسترش وظایف دولت در تأمین رفاه عمومی

تا اینجا فقط صحبت از نیازهای مادی بود. از جمله نیازهای مادی مردم که به عهده دولت گذاشته می‌شود این است که آن کسانی که خودشان به واسطه کمی سن یا فرض کنیم ضعف خاصی یا معلولیت یا بیماری ارثی یا فلج هستند این‌ها خودشان اصلاً نمی‌توانند نیازهای اولیه خودشان را تأمین کنند. مردم هم این‌گونه نیستند که حتماً چنین انگیزه‌ای داشته باشند که خودشان بیایند این نیازها را برطرف کنند؛ آن‌ها هم زندگی دارند، کار دارند. حتی گاهی در میان افراد خانواده، کسانی پیدا می‌شوند که از عهده پذیرایی خواهر یا برادر خودشان برنمی‌آیند. خانه‌های سالمندان که پیدا می‌شود برای چیست؟! چون فرزندان کار و زندگی دارند و هر کدام نمی‌توانند به پدر و مادر پیر یا معلول برسند. آن کسانی که خودشان نمی‌توانند زندگی‌شان را اداره کنند، باز این‌ها به عهده دولت گذاشته می‌شود.

 کسانی که به دلایلی، فرض کنید کسی اموالش را سیل برده یا مال‌التجاره‌اش غرق شده یا چنین و چنان شده یا بلای آسمانی خورده و حالا بیچاره شده، چه کسی باید زندگی‌شان را تأمین کند؟! دولت باید تأمین کند. نیازهایی که افراد جامعه دارند و متصدی خاص ندارند و هیچ کس ملزم نیست که آن کار را انجام دهد، این‌ها به عهده دولت می‌افتد.

این‌ها می‌شود فلسفه وجود دولت؛ چون جامعه چنین نیازهایی را دارد و عموم مردم، خودشان را ملزم نمی‌دانند، اگر هم بخواهند از آن‌ها برنمی‌آید، باید یک نهاد مقتدری باشد که بتواند این کارها را انجام دهد؛ هم بودجه‌اش را داشته باشد، هم قدرت بدنی داشته باشد، هم ابزار در اختیارش باشد، هم ابزار جنگی برای دفاع، تا بتواند این کارها را انجام دهد. این می‌شود دولت. آن وقت باید بحث‌هایی شود که این دولت چه جور تعیین می‌شود؟! این‌ها انواع مکاتبی هست که درباره پیدایش دولت مطرح است.

پیدایش نیازهای معنوی در جامعه

تا اینجایی که عرض کردم همه نیازمندی‌های مادی بود؛ صحبت غذا بود، لباس بود، مسکن بود، دارو بود و اینکه در مقابل دشمن دفاع کند و جان و مال مردم را حفظ کند. وقتی جوامع بشری رشد کردند و به یک مسائل فوق مادی متوجه شدند و دل بستند که مهم‌تر از همه که البته سابقه‌اش هم از همه بیشتر است، دین است؛ ما معتقدیم که اولین انسانی که منشأ پیدایش انسان روی زمین شد، خودش پیغمبر بود. همراه با وجود انسان، دین نیز به وجود آمده است؛ اما دیگران این‌ها را معتقد نیستند و می‌گویند دین یک پدیده اجتماعی است که بعد از گذشتن قرن‌ها، کم‌کم مردم درست کردند. حالا درست شده است دیگر؛ حالا یا پیغمبر آورده یا مردم خودشان احساس نیاز کردند و درست کردند. بالاخره حالا این یک چیزی است و مردمی هستند که به ارزش‌های دینی دل می‌بندند و برای آن احترام قائل هستند.

گاهی این احترام آن‌قدر شدید می‌شود که از نیازهای مادی هم بالاتر می‌رود. در طول تاریخ کم نیست حوادثی که به واسطه اینکه مردمی به دینشان بی‌احترامی شده بوده جانشان را به خطر انداختند. به‌خصوص در ادیان آسمانی که ما زیاد سراغ داریم. در دین و مذهب خودمان که حادثه‌ای داریم که در عالم کم‌نظیر است؛ داستان کربلا؛ کسانی که جان خودشان را فدا کردند، برای پول و زندگی مادی نبود، بلکه برای ارزش‌های معنوی ارزشی قائل بودند که حتی ارزش‌های مادی‌شان را هم فدا می‌کردند.

ضرورت دفاع از دین

این را چه کسی باید حفظ کند؟! اگر این یک مسئله فردی بود، خب هر کسی از آبروی خودش حمایت می‌کرد؛ اما اگر یک حمله و هجوم عمومی به ارزش‌های یک جامعه، مخصوصاً ارزش‌های دینی صورت بپذیرد – به‌عنوان‌مثال کسانی به هر دلیلی که حالا دلایل متعددی دارد و با انواع آن آشنا هستید، به دین مردم حمله می‌کنند، یا به خاطر اینکه این مقدمه باشد برای مسائل اقتصادی، یا نه اصالتاً برای خود این‌ها اهمیت دارد؛ وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ؛[1] قرآن می‌فرماید یهود و نصاری از تو خشنود نمی‌شوند مگر اینکه تابع دینشان باشی! آن‌ها اصلاً می‌گویند چرا این‌ها باید مسلمان باشند؟! چرا نباید تابع دین ما باشند؟! چرا باید برای خودشان استقلال داشته باشند؟! معبد دیگری، خدای دیگری، مناسک دیگری؛ چرا باید این‌گونه باشد؟! با شما می‌جنگند تا شما هم تابع آن‌ها بشوید- خب این یک مسئله شخصی نیست. یک قومی توطئه‌ها می‌کنند، پول‌ها خرج می‌کنند، نقشه‌ها می‌کشند تا دین مردم را عوض کنند و از بین ببرند. این کار یک نفر نیست که بتواند مبارزه کند. یا فرض بفرمایید یک گروهی از پس این کار برنمی‌آیند. این، نقشه‌های مختلف دارد؛ هم بودجه می‌خواهد، هم نیروی انسانی آموزش‌دیده می‌خواهد، فنون مختلفی دست به دست هم می‌دهند تا بتواند از دینشان دفاع کنند. این به عهده کیست؟!

در کشورهای لائیک چنین مسئله‌ای اصلاً مطرح نیست. در آنجا دین یک امر شخصی است؛ می‌گویند دین در دل من است و کسی نمی‌تواند با آن کاری کند. اگر کسی هم به دین من بی‌احترامی یا تجاوز می‌کند یک امر شخصی است. اگر به اهانت و این‌ها رسید، خب به دادگاه شکایت می‌کنم که این اهانت کرده، به همین اندازه؛ اما اینکه برای دین یک اصالتی قائل شوند و باید این دین، حافظی داشته باشد، بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ،[2] حفاظت آن به عهده کسانی گذاشته شود که باید دین را حفظ کنند، چه کسی باید حفظ کند؟!

خب بحث‌هایی که مربوط به دین می‌شود یک مقدار بحث‌های فکری و نظری و این حرف‌هاست، کسانی شبهاتی ایجاد می‌کنند باید جواب داد؛ خب دانشمندان باید جواب بدهند، جواب شبهه فکری را با فکر باید جواب داد؛ اما آنجایی که عناد بر دین باشد و توطئه شود که بخواهند دین را از بین ببرند، اینجا چه باید کرد؟!

تهاجم فرهنگی و مسئولیت حکومت

این مربوط می‌شود به یک نوع دفاع خارجی؛ یعنی کسانی که خارج از یک کشور اسلامی هستند و دشمن مسلمین هستند، اگر به دین مردم حمله کردند یک مدافع می‌خواهد. مشابه آن در داخل هم ممکن است. در داخل یک کشور، مخصوصاً یک کشور پهناور، ممکن است یک گروه‌هایی پیدا شوند که عقاید خاصی داشته باشند و بخواهند دین انسان را خراب کنند. فرقه ضاله‌ای که در اینجا پیدا می‌شود و امثال آن در کشورهای دیگر فراوان است؛ این‌ها با حیله‌هایی آرام‌آرام در دل مردم نفوذ می‌کنند؛ و بالاخره یکی از راه‌ها هم این است که به مقدسات دین مردم بی‌احترامی‌ کنند. این خودش یکی از ابزارهاست. اینکه شما می‌بینید کاریکاتوری برای شخصیت‌های مقدس اسلام می‌کشند این بی‌خودی نیست، این یک کار بازی نیست، هوس نیست، نقاشی نیست؛ این یک کار حساب‌شده سیاسی است؛ یعنی همین کشیدن کاریکاتور و پخش کردن آن در رسانه‌ها و روزنامه‌ها باعث می‌شود کم‌کم اهمیت آن شخص در نظر مردم کم شود.

حفظ ارزش‌های دینی؛ وظیفه دولت اسلامی

اول اگر به پیغمبر جسارت کنند، مردم خونشان به جوش می‌آید و حاضر هستند که جان خودشان را هم فدا کنند؛ اما چند مرتبه که تکرار شد، گوش‌ها کم‌کم سنگین می‌شود؛ مردم می‌بینند و عادت می‌کنند. این یکی از روش‌های روانشناختی برای مبارزه با افکار و عقاید است. از دیرباز هم مردم این‌ها را بلد بودند، شیطان این روش را به آن‌ها یاد داده بود و با همه انبیا از همین راه وارد می‌شدند.

قرآن می‌فرماید ما هیچ پیغمبری نفرستادیم مگر اینکه مورد استهزاء قرار گرفت. پیغمبران را مسخره می‌کردند؛ یعنی ترور شخصیت. اگر یک کسی را در جامعه‌ هُو و مسخره کنند، ارزشش پایین می‌آید و به طور طبیعی مردم دیگر به او اهمیتی نمی‌دهند.

اگر دین ما و ارزش‌های دینی ما این‌گونه شد که مورد بی‌احترامی واقع شد، باید اجرا شود اما کسی به آن اهمیت نداد، مناسک دینی اجرا نشد، کسانی در ظاهر مخالفت کردند، بی‌احترامی کردند، چه کسی باید در مقابل این‌ها دفاع کند؟! کشورهای لائیک و لیبرال می‌گویند: «هیچ کس، دفاع لازم نیست، این یک مسئله شخصی است، شما هم عکس آن‌ها را بکشید؛ آن‌ها برای شما کاریکاتور کشیدند، شما هم برای آن‌ها کاریکاتور بکشید. این یک مسئله دولتی نیست بلکه یک مسئله شخصی است»؛ اما برای جوامعی که برای دینشان بیشتر از جانشان ارزش قائل هستند و معتقدند که «اِجْعَلْ نَفْسَک دُونَ دِینِک»؛ جانت را فدای دینت کن. «اِجْعَلْ مَالَک دُونَ نَفْسِک»؛ اگر جانت به خطر افتاد، مالت را بده تا جانت محفوظ باشد اما اگر دینت به خطر افتاد، جان بده و دین نده! مردمی که این‌قدر برای دین و ارزش‌های دینی و احکام دینی ارزش قائل هستند، اگر دیدند این‌ها مورد هجوم قرار گرفت، چه کسی باید دفاع کند؟!

فرهنگ الحادی غربی، یعنی همین فرهنگ لائیک، همین فرهنگ لیبرال، می‌گوید این، دفاع نمی‌خواهد، این یک مسئله شخصی است؛ اما فرهنگ دینی ما چه می‌گوید؟! فرهنگ دینی ما می‌گوید همان کسی که نیازهای مادی جامعه را برطرف می‌کند، به‌طریق‌اولی باید نیازهای معنوی جامعه را هم برطرف کند. اولین وظیفه دولت اسلامی حفظ دین است، بعد حفظ مال و جان؛ چون اصلاً هدف از زندگی ما در این دنیا، ماندنمان، زندگی کردنمان، برای دین‌داری و تقرب به خداست وگرنه بقیه این زندگی، پوچ است. أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ،[3] وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَعِبٌ وَلَهْوٌ.[4] ما اصلاً زندگی می‌کنیم برای ارزش‌های دینی، اگر ارزش‌های دینی نباشد اصلاً زندگی برای ما ارزشی ندارد. اگر یک مسئله شخصی بود که هر کسی خودش از جیب خودش حمایت کند یا از قیافه خودش، از لباس خودش، خب یک چیزی؛ اما وقتی مسئله اجتماعی است، نیاز جامعه اسلامی، بقاء دینشان، رواج دینشان، رونق مناسک دینی‌شان است، به طور طبیعی باید یک قدرتی باشد که این‌ها را حفظ کند و نگذارد به این‌ها جسارت شود.

نمونه‌ای از دفاع دولت‌های غربی از ارزش‌های اجتماعی

البته یک ارزش‌های اخلاقی هست که با همان واژه معنویت از آن‌ها یاد می‌کنند. این حتی در کشورهای لائیک هم هست. کشورهای لائیک هم یک ارزش‌های معنوی دارند که به آن‌ها معتقدند و باز حفظ آن‌ها را وظیفه دولت می‌دانند. این داستان را من چند مرتبه نقل کرده‌ام، چون مستند است نقل می‌کنم وگرنه مشابه آن خیلی زیاد است. ما دوستانی داشتیم که چندی در کانادا تحصیل می‌کردند. یکی از استادانشان آنجا این داستان را برای آن‌ها نقل کرده بود. این داستان تقریباً مال چهل‌وچند سال پیش است.

یک پروفسور لهستانی، به کانادا آمده بود تا بیاید در دانشگاه درس بدهد و کارهای علمی و فرهنگی داشته باشد. روزهای اول که آمده بود در شهر و پارک‌ها بگردد، چون تابستان بود و گرمش شده بود، کتش را درآورده بود و به دستش گرفته بود. در هوای گرم این کار، طبیعی است. این را خودش نقل کرده بود که چند قدم که رفته بود یک پلیس، با اسب می‌آید جلویش می‌ایستد. هنوز هم در خیلی از کشورهای اروپایی پلیس اسب‌سوار هست. گفته بود که «آقا! کتت را بپوش!» ایشان گفته بود: «چه شده؟! گرمم است، کتم را درآورده‌ام.» گفته بود: «این خلاف عفت عمومی است. در جامعه ما بدون کت راه رفتن زشت است، این بی‌احترامی به مردم است، باید منظم باشید.»

مثلاً شبیه اینکه آقایان که به اینجا تشریف می‌آوردند با پیژامه باشند. کار حرامی نیست، بدنشان پوشیده است اما این خلاف ادب است. مردم این را بی‌احترامی تلقی می‌کنند. آن وقت، کت درآوردن در آن جامعه چهل‌وچند سال پیش، در کانادا، این بی‌احترامی به ارزش‌های مردم بود. پلیس آمده بود و گفته بود که «آقا! کتت را بپوش! تو حق نداری این‌گونه راه بروی!»

آیا این مربوط به امنیت مردم بود که پلیس آمد؟! این مربوط به امنیت جانی و بدنی نبود. این ناامنی متوجه ارزش‌های جامعه بود. البته این ارزش‌ها چیزی دوام نیاورده است. حالا نه‌تنها کت درآوردن اشکال ندارد بلکه شلوار درآوردن هم اشکال ندارد! با شورت! و نه‌تنها مردها، خانم‌هایش هم اشکال ندارد؛ با سینه‌بند و شورت در خیابان! دیگر عفت عمومی و این‌ها عوض شد؛ اما به‌هرحال منظور این است که حتی در آن شرایط، دولتی که دینی نیست و قولی نداده که ارزش‌های دینی را رعایت کند اما برای خودشان یک ارزش‌های اجتماعی قائل هستند و دفاع از آن ارزش‌ها به عهده دولت است. چه کسی مباشر آن است؟ نیروی انتظامی. پلیس باید بیاید ارزش‌های جامعه را حفظ کند.

نقش دولت در حفظ شعائر دینی

در جامعه اسلامی چطور؟! اگر یادتان باشد در دوران شاه که هنوز هیچ صحبتی از انقلاب اسلامی و این حرف‌ها نبود، ماه رمضان که می‌شد، چند روز به ماه رمضان مانده، شهربانی اعلامیه می‌داد که در طول ماه رمضان، روزها رستوران‌ها نباید باز باشند و نباید سرویس بدهند. مغازه‌های غذافروشی و نمی‌دانم چه، این‌ها ممنوع است، مگر نانوایی و قصابی و این‌ها. زمان شاه این اعلامیه‌ها را می‌دادند. شهربانی اعلامیه می‌داد. برای چه می‌داد؟! آیا می‌ترسید که اگر رستوران‌ها باز باشد ناامنی شود و کشت و کشتار شود؟! نه آقا! ماه رمضان است، احترام ماه رمضان واجب است. مردم، مسلمان هستند. حتی آن کسانی که روزه نمی‌گیرند اما احترام به ماه رمضان را برای خودشان لازم می‌دانند. کسی که در این شهر وارد می‌شود باید بفهمد ماه رمضان است. کسی نباید در جامعه غذا بخورد. اگر مسافری هم هست و عذری دارد، اگر مواد غذایی لازم دارد باید از مغازه بخرد و به منزل ببرد و در جای پوشیده‌ای، در مسافرخانه، آنجا سرو کند. اینکه در بازار جلوی مردم بنشیند و غذا بخورد ممنوع است. چرا؟! چون امنیت به خطر می‌افتد؟! چون ارزش‌های جامعه به خطر می‌افتد.

بنابراین یکی از وظایف دولت اسلامی، زائد بر دولت‌های دیگر، گفتیم این چیزها در همه دولت‌ها مشترک است، چون همه آن‌ها به قریحه عقلایی‌شان آمدند دولت ایجاد کردند و این‌ها را به عهده دولت گذاشتند. این قریحه عقلایی بین همه عقلا مشترک است. همه به امنیت احتیاج دارند، به دفاع در مقابل دشمن احتیاج دارند، نیاز به دارو و درمان دارند و سایر نیازمندی‌ها؛ اما وقتی دولت، اسلامی شد، در کنار اخلاق عمومی و عفت عمومی و ارزش‌های اجتماعی، مهم‌تر از همه، ارزش دینی مطرح می‌شود. این هم یکی از ارزش‌های مردم است. حفظ قداست دین، حفظ شعارهای دینی، به عهده دولت اسلامی است. عامل آن کیست؟! هر کس سایر چیزها را حفظ می‌کند؛ یعنی ابزار آن، نیروی انتظامی است.

حجاب به عنوان نماد هویت دینی

البته هر جایی مقرراتی دارد، نیروی انتظامی تابع مقرراتی است و باید طبق آن عمل کند. به‌هرحال اجرای آن به دست نیروی قهری است، کسی که قدرت داشته باشد، سلاح داشته باشد، بتواند تحمیل کند وگرنه با تعارف و احترام، خب همه می‌توانند این‌طوری صحبت کنند. علما هم موعظه می‌کنند اما این نیاز را تأمین نمی‌کند. آن کسی که می‌خواهد تخلف کند، عناد دارد، می‌خواهد به ارزش‌های جامعه بی‌احترامی کند، با زور باید جلوی او را بگیرند. زور هم تنها زور بازو و مشت نیست، سلاح لازم دارد. این همان کار نیروی انتظامی است.

شما در هر کشور اسلامی بروید، آنجایی که پای ارزش‌های اسلامیِ معتبر آن جامعه بیاید، پلیس دخالت می‌کند. در کشورهای دیگر هم هر ارزشی را که خودشان معتبر می‌دانند. حالا ممکن است یک روزی همجنس‌بازی ارزش باشد. الآن مراکزی در کشورهای اروپایی هست، مراکز رسمی، ساختمان‌های مجلل، شیک، کتابخانه، سینما، مخصوص همجنس‌بازان. پرچم دارد. در پایتخت اتریش یکی از زیباترین ساختمان‌ها مال همجنس‌بازهاست و شخصیت‌های دولتی رسمی‌شان آنجا عضو هستند، پرچم هم دارد، رنگ دیوارهایشان هم صورتی است. اگر کسانی اتریش رفتند خبر دارند. وسط شهر یک ساختمان بسیار زیبایی است. یک وقت ممکن است این هم ارزش شود و اگر کسی به این‌ها جسارت کند او را تعقیب ‌کنند اما به‌هرحال برای هر چه ارزش قائل هستند، دولت باید حمایت کند و کسی نباید متعرض آن‌ها شود.

مسئله حجاب برای کشور ما یکی از ارزش‌های اسلامی است که تأثیر آن در فرهنگ جامعه ما و نمادین بودن آن برای وجود اسلام در یک کشور، آن قدر مهم است که در یک کشور هفتاد میلیونی اروپایی، اگر یک خانم، روسری سرش کند اجازه نمی‌دهند به مدرسه برود! مگر این روسری برای شما چه کار می‌کند؟! این، نماد دین است، کشور ما لائیک است و نماد دینی را نباید اجازه بدهیم.

آن‌ها شاید به هیچ چیز به اندازه همین روسری خانم‌ها اهمیت نمی‌دهند. هر روز اخبارش را در روزنامه‌ها می‌خوانید دیگر. در کشوری که مهد آزادی است، همه نوع آزادی فراهم است اما اگر یک خانم یک روسری سرش بکند او را از مدرسه بیرون می‌کنند! چرا؟! چون می‌دانند این اهمیت دارد و این یک شعاری است که کار می‌کند. البته همه شعارهای دینی ما محترم است و باید آن‌ها را حفظ کرد. مهم‌ترین شعارهای ما شعارهای مذهبی شیعی است، شعار سیدالشهداست، این‌ها سر جای خود؛ اما به‌هرحال این هم یک شعار محترمی است که چون جلوی چشم است، همه می‌بینند و با دیدن این متوجه می‌شوند که این پایبند به دین است. آن‌ها که اصلاً این را علامت دین‌داری تلقی می‌کنند. وظیفه دولت اسلامی است که این‌ها را حفظ کند. تعرض به این، مثل تعرض به ناموس مردم است، مثل بالا رفتن از دیوار مردم است.

اگر یک روز کسی بی‌حجاب یا بدحجاب در خیابان بیاید مثل این است که یک روزی اجازه بدهند کسی از دیوار مردم بالا برود و اموالشان را بردارد. آن، تعرض به مال است؛ این، تعرض به دینشان است. برای ما حفظ این ارزش از حفظ مالمان بسیار مهم‌تر است.

نقد نگاه فردی به مسئله حجاب

متأسفانه در اثر غلبه فرهنگ غربی که از میراث رژیم گذشته برای ما باقی مانده است، به‌خصوص طبقات روشنفکر ما زیر بار این‌ها نمی‌روند، باور نمی‌کنند، می‌گویند این‌ها یک مسائل شخصی است. حالا به قول آن آقا چهار تا لاخ موی یک کسی پیدا باشد به کجا ضرر می‌زند؟! این همه خطا و گناه در کشور واقع می‌شود شما حساسیت ندارید، چقدر اموال مردم اختلاس می‌شود، به بیت‌المال تعرض می‌شود، اهمیت نمی‌دهید، حالا چهارتا لاخ موی یک خانم پیدا شده این‌قدر حساسیت پیدا کرده‌اید؟!

او نمی‌تواند بفهمد که آن یک کار پنهانی است، یک کار اختلاس است، در ظاهر به شکل قانونی عمل می‌کند اما این پرچم جنگ را بلند کرده است و با این کار می‌گوید من ضد ارزش‌های دینی هستم. با همین کار می‌خواهد قداست احکام اسلامی را پایین بیاورد. این را نمی‌شود شوخی گرفت. قطعاً دولت اسلامی باید برای این کار فکری کند.

متأسفانه به دلایل زیادی ازجمله کارهای مهم ویرانی‌های بعد از جنگ و مسائل دیگر و دخالت‌های خارجی‌ها در برخی امور کشور و...و ... و... این‌ها روی‌هم‌رفته نگذاشت که این مسئله جای خودش را باز کند و دولت اسلامی به این مسئله بپردازد.

تجربه موفق شهید رجایی در اجرای احکام اسلامی

اوایل انقلاب، در زمان حیات حضرت امام، یک حرکتی شروع شد. این داستان با این روزها هم بی‌مناسبت نیست. اگر یادتان باشد، آن وقتی که رئیس‌جمهور ما آن آقای لیبرال بود، نخست‌وزیر ما چندی آقای رجایی بود. آقای رجایی کسی بود که صادقانه می‌خواست واقعاً دستورات دینی را عمل کند. خودش می‌گفت من مقلد امام هستم و هر چه فتوای امام است را من عمل می‌کنم.

ایشان به تمام استانداری‌ها بخشنامه کرده بود و استانداری‌ها هم به فرمانداری‌ها و ادارات متبوعه که به کارمندان بی‌حجاب اجازه رفتن سر کار را ندهند. استاندار فارس - چون شخص آن را من می‌شناسم و داستان مربوط به ایشان است عرض می‌کنم - ایشان هم جلوی در استانداری اعلام کرده بود که خانم‌هایی که کارمند هستند باید با حجاب باشند وگرنه از ورودشان جلوگیری می‌شود. اول یکی، دو تا خانم آمدند که بدحجاب بودند و به آن‌ها توصیه کرده بودند که چادر سرتان کنید و تشریف بیاورید و بالاخره رفته بودند و تمام شده بود.

یک خانمی خیلی سرسخت و گستاخ، آمده بود گفته بود که «رئیس‌جمهور ما به ما آزادی داده است! شما چه می‌گویید؟! حالا که این طور است من نه‌تنها چادر سرم نمی‌کنم، روسری‌ام را هم برمی‌دارم! ببینم چه کار می‌خواهید بکنید؟!» روسری‌اش را هم برمی‌دارد و در دفتر کارش بی‌حجاب می‌رود. این آقای استاندار - آقای حبیبی که یک وقتی شهردار تهران بودند- ایشان آن وقت استاندار فارس بودند. ایشان متحیر می‌ماند که حالا چه کار کند؟! بالاخره از آن طرف اعلام کرده‌اند که ما کارمند بی‌حجاب را راه نمی‌دهیم، از یک طرف این آمده چنین رفتاری کرده، چه کنیم؟! شلوغ می‌شود! مصلحت چیست؟!

بالاخره هر چه فکر می‌کند فکر خودش به جایی نمی‌رسد. این است که با نخست‌وزیر تماس می‌گیرد و به آقای رجایی می‌گوید که «آقا! یک چنین جریانی واقع شده، چه کار کنیم؟!» آقای رجایی در پاسخ می‌گوید: «می‌گویی چه کار کنم؟! حکم اخراجش را بنویس و به دستش بده!» ایشان می‌گوید: «آخر به همین سادگی؟! من به چه جرمی بنویسم؟! بگویم من دستور می‌دهم؟! خب این شکل قانونی ندارد.» آقای رجایی گفتند: «بنویس به دستور نخست‌وزیر!»

ایشان هم حکمش را می‌نویسد که شما به خاطر مخالفت، طبق دستور آقای نخست‌وزیر اخراج هستید! این را به دست او می‌دهند و می‌گویند: «بفرمایید!» این خانم هم می‌بیند که مسئله جدی شد و لذا شروع می‌کند به التماس کردن و گریه و زاری. می‌گویند: «فایده ندارد، باید بروی چادر بپوشی بیایی.» از آن روز به بعد نه‌تنها در استانداری، بلکه در تمام ادارات فارس، خانم‌ها همه با حجاب شدند.

تفاوت گناه شخصی و هنجارشکنی اجتماعی

اما این نخست‌وزیر را نگذاشتند که بماند. بعد هم که ایشان رئیس‌جمهور شدند و آن جریانات و این حرف‌ها پیش آمد و بعد هم ایشان را به شهادت رساندند. خب شاید آن‌هایی که بعد دنبال نکردند آن‌ها ترسیدند که سرنوشتشان سرنوشت رجایی بشود. لابد این‌گونه بوده است؛ اما دیگر این مسئله دنبال نشد و جدی گرفته نشد.

منطقشان این است که «آقا! این یک کاری است که شرعاً حرام است، ما هم قبول داریم، باید هم با حجاب باشند اما هر کسی را که با هر معصیتی نمی‌شود از کارش بیرون کرد یا زندانش کرد یا به او توهین کرد. خب مردم گناه زیاد دارند، این هم یکی.»

آیا شما این فکر و این منطق را می‌پسندید؟! ما گناه داریم تا گناه. یک کسی در خانه خودش گناهان خیلی شدیدی هم مرتکب شود، گناه کبیره موبقه هم انجام دهد کسی حق تعرض به او را ندارد. در چهاردیواری خانه‌اش هیچ کس حق ندارد وارد شود، تجسس کند و ببیند چه گناهی انجام می‌دهد. آن یک مسئله شخصی است. گناه در پنهانی، یک مسئله شخصی است، کسی هم حق ندارد دخالت کند. حتی اگر شما دیدید و می‌دانید که او نمی‌خواهد دیگران بفهمند، حق ندارید از او غیبت کنید و بگویید او فلان گناهی را مرتکب می‌شود. نباید بگویید؛ اما تجاهر به گناه، شکستن حریم، مخالفت با شعارهای دینی، این یک مسئله دیگر است. این‌جا کار دولت است و باید جلوگیری کرد. این دیگر تجسس نیست؛ این علنی دارد با دین مبارزه می‌کند. اگر یک کسی حرف گناهی زد، غیبتی کرد، دروغی گفت، این یک مسئله شخصی است. این نیامد داد بزند که من دارم با دین مخالفت می‌کنم؛ اما این با همین چهار تا مو دارد می‌گوید من با دین مخالفم!

به قول آن خانم، «من روسری‌ام را هم برمی‌دارم ببینم شما چه غلطی می‌کنید؟!» این دارد اعلام جنگ می‌دهد. مسئله ناامنیِ کُشت و کُشتار نیست؛ ناامنی مذهبی است، جنگ با ارزش‌هاست، جنگ با ناموس خداست، تعرض به نوامیس الهی است. نوامیس الهی زن و بچه نیستند؛ نوامیس خدا احکام خداست. به‌طورقطع باید دولت اسلامی اقدام کند.

حالا کیفیت کار و اینکه کار از کجا شروع شود، با وجود این فرهنگ غربی و با وجود شیوع این گناه، از چه راهی شروع شود و از کجا، خب آن‌ها مسائلی دارد. مرحوم رجایی هم از اول نگفت که همه کشور باید چادر سیاه سرشان کنند و کسی حق ندارد مثلاً با روسری به خیابان بیاید. نه، اول گفت کارمندان وزارتخانه نیایند. از این‌جا شروع کرد. منطقی‌اش هم همین است. اگر شما واقعاً مدافع هستید، در خانه خودتان نگذارید. به کارمند خودتان بگویید چادر سرش کند بیاید. چه اشکالی دارد؟! می‌گویند «نه آقا! این مخالف آزادی‌اش است!» آزادی چه فرهنگی است؟! در فرهنگ اسلامی اسم این آزادی، فجور است، دریدگی است، بی‌بندوباری است، بی‌اعتنایی به ارزش‌های الهی است! آیا این ارزش دارد؟!

آزادی یا التزام به ارزش‌های دینی؟!

یک وقتی به یک وزیر ارشادی که حالا حزبی در انگلستان درست کرده است - البته یک گروه است، حزب که چه عرض کنم! - گفتند: «تو وزیر ارشاد اسلامی هستی؛ برای اسلام چه کار کردی؟!» حالا این‌ها را که گفتم، این جمله را هم اضافه کنم. در یک جلسه‌ای که بعضی از اعضای دولت، رئیس‌جمهور وقت با چند تا از وزرا بودند بنده هم حضور داشتم. در آن جلسه مقام معظم رهبری فرمودند: «آقای مهاجرانی کجاست؟!» نیامده بود. ایشان فرمودند: «خب نیاید! او یک کار برای اسلام نکرده و بعضی از کارهایش صددرصد ضد اسلام است!»

به او گفته بودند: «آخر تو وزیر ارشاد اسلامی هستی، برای اسلام چه کار کردی؟!» گفته بود: «چه خدمتی بالاتر از آزادی؟! من بالاترین خدمتی که به کشور جمهوری اسلامی کردم این بود که به مردم آزادی دادم و هر کسی هر کاری می‌خواهد بکند. این خدمت است. چه ارزشی بالاتر از آزادی؟!»

مغز او مثل مغز یک فرانسوی یا انگلیسی کار می‌کند. او آزادی را این‌گونه می‌بیند و ارزش را این می‌بیند؛ و لذا می‌خواهد این نظام به‌اصطلاح فناتیک را براندازی کند. می‌گوید: «ارزش این است که انسان آزاد باشد و هرگونه دلش می‌خواهد رفتار کند. من سعی کردم این ارزش در کشور زنده شود؛ چه خدمتی بالاتر از این؟!» به او گفتند: «پس این قید اسلامی چیست؟!» گفت: «یک قید تشریفاتی است؛ مثل انجمن اسلامی. انجمن‌هایی در دانشگاه‌ها هستند که صددرصد ضد اسلام کار می‌کنند، اسمشان هم انجمن اسلامی است! یک اسم تشریفاتی است. وزیر ارشاد اسلامی هم یعنی همین.» صاف گفت: «کار من، کار وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه است. کار وزارتخانه ما همین است. دین می‌خواهید، کار آخوندهاست و به ما ربطی ندارد.»

او این را گفت اما کسان دیگری هم هستند که در دلشان همین است ولی نمی‌گویند اما همان کار را می‌کنند. ما باید به کسانی که این طرز فکر را دارند بفهمانیم که آقا! حفظ ارزش‌های اسلامی، وظیفه اصلی و قطعی دولت اسلامی است. تعارف نیست. منتی بر سر مردم نیست که ارزش‌های اسلامی‌تان را حفظ کردیم. این اولین وظیفه دولت اسلامی است؛ البته اگر اسلامی است. اگر اسلامی نیست که خب دیگر این پسوندش را هم بردارید!

وظیفه نیروی انتظامی در حفظ ارزش‌ها

این مسئله برای نخبگان هم درست روشن نیست که واقعاً دولت اسلامی باید از حجاب دفاع کند یا نه؟! حالا حضرت عباسی، همه کلاهتان را قاضی کنید؛ قبل از این جلسه، آیا شما می‌توانستید اثبات کنید که وظیفه دولت اسلامی حفظ ارزش‌های اسلامی است؟! یا مثل آن‌ها می‌گفتید: «این کار فرهنگی است و ربطی به نیروی انتظامی ندارد؟!»

ما در عالم دو جور کار ضد هم نداریم که مانعةالجمع باشند؛ یا امنیتی باشد یا فرهنگی. اگر کار دولت فقط کار امنیتی است، پس خدمات، آموزش و پرورش، بهداشت و درمان و این‌ها را هم باید جمع کنید؛ چون این‌ها امنیتی نیستند. مسلماً این را که نمی‌گویید. می‌گویید غیر از خدمات عمومی، ما کاری که برای عموم مردم باید بکنیم یکی حفظ امنیت است و یکی هم ترویج فرهنگ. ترویج فرهنگ راهکار خودش را دارد؛ موسیقی هست و رقص و تئاتر و سینما و.... این کارها را باید بکنیم؛ کار فرهنگی می‌شود. خب، آن، کار فرهنگی؛ اما کاری که مربوط به نیروی انتظامی است، وقتی است که امنیت به خطر بیفتد؛ بنابراین، ماه رمضان نباید انتظار داشته باشید نیروی انتظامی جمهوری اسلامی بگوید رستوران‌ها باید تعطیل باشند؛ برای اینکه امنیتی به خطر نمی‌افتد؛ یعنی کار نیروی انتظامی جمهوری اسلامی از شهربانی شاه هم ضعیف‌تر است! شاه لااقل اعلامیه می‌داد که در ماه رمضان نباید رستوران‌ها باز باشند.

خب آن‌ها هم می‌توانستند بگویند: «این که مسئله امنیتی نیست؛ این چه ربطی به شهربانی دارد؟!» کار شهربانی فقط این نیست که جان و مال مردم را حفظ کند؛ ارزش‌های مردم را هم باید حفظ کند. این‌ها بی‌احترامی به جامعه اسلامی است. حفظ احترام جامعه اسلامی، کرامت مردم مسلمان، حفظ دین خدا و ارزش‌های الهی، وظیفه دولت اسلامی است که مشروعیت آن از طرف خداست. چطور ما می‌توانیم نسبت به این‌ها بی‌اعتنا باشیم و بگوییم: «کار فرهنگی است و کار فرهنگی هم باید با کمال احترام باشد و به کسی توهین نشود و طبعاً اسلحه هم نباید به کسی نشان بدهند. بنابراین لباس نیروی انتظامی هم اصلاً خلاف کار فرهنگی است!»

نه عزیز من! مراحلی دارد. در یک مرحله، کار عموم مردم است. همه مراجع و مقام معظم رهبری فرمودند که تذکر لفظی کار همه است؛ اما آنجایی که کسانی به حرف گوش نمی‌کنند، عناد دارند و می‌خواهند ارزش‌های اسلامی را پایمال کنند، می‌خواهند فضای کشور اسلامی یک فضای لائیک شود و با کشورهای غیر اسلامی فرق نکند و به‌تدریج باعث این بشود که دین مردم و اعتقادات مردم ضعیف شود باید با آن‌ها قاطعانه برخورد کرد و وظیفه این برخورد هم با نیروی انتظامی است. ما وظیفه دیگری نداریم. هر جایی خلاف قانون باشد نیروی انتظامی باید وارد ‌شود. البته راهکار خودش را دارد اما کار، کار اوست. ضابط قضایی است. آن کسی که اول حکمش را صادر می‌کند دادستان است. دادستان، حافظ ارزش‌های کشور است. همان‌گونه که اگر ناامنی در کشور ایجاد شود او دستور می‌دهد و ضابط آن، یعنی نیروی امنیتی، وارد عمل می‌شود. وقتی ارزش‌های دینی هم به خطر می‌افتد، دادستان باید دستور بدهد و نیروی انتظامی هم وارد عمل شود. نه‌تنها آنجایی که امنیت کشور به خطر بیافتد بلکه آنجایی هم که امنیت اجرای ارزش‌های دینی به خطر بیفتد.

ضرورت بازگشت به فلسفه سیاسی اسلام

ما این مسائل را بحث نکرده‌ایم و می‌نشینیم درباره اخلاق پیغمبر‌صلی‌الله‌علیه‌وآله صحبت ‌می‌کنیم، چیزی که همه کفار هم بلد هستند. این مسائل باید بیان شود. ما در این خصوص سی سال عقب‌ماندگی داریم؛ سی سال عقب‌ماندگی! کی می‌خواهیم به این‌ها بپردازیم؟! آن‌قدر به این مسائل نپرداخته‌ایم که باعث شده حتی دولتمردان ما هم نفهمند که چه می‌گویند. متأسفانه مناظره هم در تلویزیون می‌شود، گفت‌وگوی تلفنی هم می‌شود اما باز هم این حرف مطرح نمی‌شود. آخرش می‌گویند: «چرا مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی را اجرا نمی‌کنید؟!»

خب، آن هم صحیح؛ چرا اجرا نمی‌کنید؟! اما مسئله، بالاتر از این است؛ گیرم این مصوبه شورای عالی انقلاب فرهنگی نبود؛ آن وقت نباید با روزه‌خواری مقابله کنند؟! اگر باید بکنند، پس چرا با بی‌حجابی نباید مقابله کنند؟! چرا با شراب‌خواری نباید مقابله کنند؟! اگر فردا یک‌مشت خانم و یک‌مشت آقا شورت پوشیدند و آمدند در خیابان و با هم رقصیدند، چه کسی باید جلوی آن‌ها را بگیرد؟! طبق کدام قانون؟! اصلاً امنیت را هم به هم نزنند، آرام، چهار تا جوانِ تر و تمیز می‌آیند در پارک، با هم می‌گویند، می‌خندند، یک دستی هم تکان می‌دهند، به کجا برمی‌خورد؟! آیا امنیت کشور به خطر می‌افتد؟! خیلی هم مؤدب! آیا در کشور اسلامی این کار جایز است و باید بشود یا نه؟! اگرنه، چه کسی باید جلوی آن را بگیرد؟! اگر کار نیروی انتظامی فقط تأمین امنیت مالی و جانی است، جلوی این کارها را چه کسی باید بگیرد؟! همه عالم می‌دانند که این کارها وظیفه نیروی انتظامی است. شاه می‌دانست؛ مسئولان جمهوری اسلامی نباید بدانند؟!

به‌هرحال ما باید مسائلی را که مورد نیازمان است، مخصوصاً آن‌هایی را که دشمن روی آن‌ها حساسیت دارد، بررسی کنیم. امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه چه محک خوبی به دست مردم داد. حیف که قدر آن را ندانستیم! ایشان فرمودند: «وقتی می‌بینید دشمن از چیزی خوشش می‌آید، بدانید که آن برای شما ضرر دارد. اگر یک کاری کردید و صدای دشمن درآمد، بدانید کار درستی کرده‌اید.»

ما کاری کنیم که همه کشورها، همه رادیو و تلویزیون‌های خارجی به‌به و چه‌چه بگویند که بله، نظام جمهوری اسلامی هم دارد از هم می‌پاشد! آن وقت ما خیلی خوشحال باشیم که به مردم آزادی داده‌ایم؟! این‌ها را باید برای خودمان حل کنیم.

حالا یواش‌یواش می‌خواهم گریز اصلی را بزنم. آقاجان! اینکه ما می‌گوییم مسائل بنیادی کشور باید حل شود و متخصصان باید بنشینند این مسائل را حل کنند، برای همین است. اگر من این مقدمه را نگفته بودم که اصلاً وظیفه دولت چیست و چه کسی وظیفه دولت را تعیین می‌کند، اینجا روشن نمی‌شد که این کار وظیفه دولت است و باید دولت دخالت کند. ما باید برگردیم و فلسفه سیاسی اسلام بخوانیم. باید این مباحث را مطرح کنیم. دولت از نظر اسلام یعنی چه؟ مشروعیت آن از کجاست؟ وظیفه‌اش چیست؟ مرز کار دولتی و کار ملی کجاست؟ این‌ها را فلسفه سیاسی اسلام باید تعیین کند.

نقد دموکراسی و آزادیِ جدا از دین

نگویید این‌ها مسائل انتزاعی است و باید کاربردی بحث کنید، یک چیزی بگویید که فردا نتیجه‌اش مشخص شود؛ تا مسائل بنیادی حل نشود، مسائل کاربردی روشن نمی‌شود و پا در هواست. وقتی می‌گویند آزادی، شما جواب ندارید بدهید. وقتی می‌گویند حقوق بشر و دموکراسی، شما جواب ندارید بدهید. گویی این‌ها وحی منزل است و جبرئیل نازل شده و گفته!

نه خیر آقا! آزادی و دموکراسی اگر با دین مخالفت داشت، مطرود است و هیچ ارزشی ندارد. هر کس می‌خواهد از آن حمایت کند، بکند. اگر همه عالم هم حمایت کنند برای ما هیچ ارزشی ندارد. برای ما کلام خدا ارزش دارد. هر چه با دین خدا مخالف باشد، به هیچ چیز نمی‌خریم و هیچ بهایی به آن نمی‌دهیم. اگر همه دنیا هم قبول داشته باشند ارزانی‌شان. پیش ما و در بازار ما ارزشی ندارد.

دعوت به شجاعت در دفاع از ارزش‌ها

اولین ارزش در بازار اسلام، دین خدا و ارزش‌های الهی است. این‌ها را باید یاد بگیریم و بگوییم. جسور باشید! جرئت داشته باشید! چطور آن‌ها جرئت دارند که به همه مقدسات شما جسارت کنند؟! آیا شما نباید جرئت داشته باشید که از فکر خودتان دفاع کنید؟! پس مردانگی کو؟! شجاعت کو؟! شهامت کو؟! پس چرا انقلاب کردیم؟!

خدا رجایی را رحمت کند. به آقای حبیبی گفته بود: «اگر ما این کار را نکنیم، پس ما چرا انقلاب کردیم؟!» اگر ما نمی‌خواستیم احکام اسلام را اجرا کنیم، پس چرا انقلاب کردیم؟! آیا انقلاب کردیم که ارزش‌های اروپایی را اجرا کنیم؟!

پروردگارا! تو را به حقیقت اهل‌بیت قسم می‌دهیم دل‌های ما را با نور معرفت و ایمان روشن بگردان!

به مسئولان ما وظیفه‌شناسی و توفیق عمل به وظیفه را مرحمت فرما!

به ما توفیق قدردانی و شکرگزاری از نعمت‌های خودت و در رأس همه، توفیق قدردانی و شکرگزاری از نعمت برقراری نظام اسلامی را مرحمت فرما!

سایه مقام معظم رهبری را تا ظهور حضرت ولی‌عصرارواحنافداه بر سر ما مستدام بدار!

عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ


[1]. بقره، 120.

[2]. مائده، 44.

[3]. حدید، 20.

[4]. انعام، 32.

 


Source URL: https://mesbahyazdi.ir/node/3176