بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِينَ أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ لَا سِيَّمَا الْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَهْدِيِّ، الْحُجَّةِ ابْنِ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَى فَرَجَهُ وَجَعَلَنَا مِنْ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ.
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيم ِ* هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا.[1]
ارزش و جایگاه معلم در اسلام
بسیار خوشبختم که در روز معلم، در آغاز هفته بزرگداشت مقام شریف معلم و در سالگرد شهادت معلم بزرگمان، علامه بزرگوار، آیتالله مطهریرضواناللهعلیه، در جمع شما عزیزان متعهد و کسانی که خود را برای شغل شریف معلمی آماده میکنید و این افتخار را برای خودتان میخرید حضور پیدا کردم و موفق شدم که لحظاتی را با شما عزیزان گفتوگویی داشته باشیم.
ابتدا این روز شریف را خدمت شما خواهران و برادران دانشجو تبریک عرض میکنم و امیدوارم خداوند متعال به همه شما توفیق بدهد که از برجستهترین و ارزشمندترین افراد این جامعه و سازندگان جامعه فردای ما باشید و چشم همه ما به وجود امثال شما روشن باشد.
برای معلم، از دیدگاه اسلام همین افتخار بس که اولاً خداوند متعال خودش را معلم نامیده است، در درجه دوم انبیا به عنوان معلم معرفی شدهاند و بعد اولیا و جانشینان آنها؛ اما در نظام اسلامی ما و بعد از انقلاب، افتخار دیگری نصیب معلمان شد و آن اینکه یک اسوه معلمی در راه اهداف بزرگ خودش به شهادت رسید و روز شهادت آن معلم بزرگ به نام روز معلم نامیده شد و بر افتخار معلمان در کشور ما افزود. ضمن اینکه این نامگذاری درس آموزندهای هم به مردم ما و بهخصوص به قشر متعهد، سختکوش و فداکار معلم داد.
آداب تحصیل علم در مکتب قرآن
در قرآن کریم داستانی نقل شده که نکتههای آموزنده زیادی دارد و البته ابهامهایی هم در بر دارد. من به آن جهتی که با بحث ما ارتباط پیدا میکند اشاره میکنم و بعد به نکتههایی که در آن زمینه فکر میکنم در این روز خوب باشد که خدمت شما عزیزان مطرح شود و ثوابش به روح معلم بزرگ، استاد مطهری اهدا شود خواهم پرداخت.
آن داستانی که در قرآن کریم ذکر شده این است که حضرت موسیعلی نبینا و آله و علیه السلام اطلاع پیدا کرد که خداوند متعال به یکی از بندگان شایسته و معاصر او علم خاصی عطا فرموده است. این بود که علاقهمند شد برای شاگردی به نزد او برود تا از علومی که خدا به او عطا فرموده استفاده کند.
خود همین نکته، بسیار آموزنده است که حتی کسی که به مقام نبوت رسیده، جای این دارد که اگر علمی در جایی سراغ دارد، برود و از او تعلّم کند و یاد بگیرد؛ یعنی هیچکس در هیچ پستی، در هیچ مقامی، در هیچ سنی و از هیچ جنسی نباید از اینکه بر دانش خودش بیفزاید ابا داشته باشد.
حتی خداوند متعال به پیغمبر اسلام یعنی کسی که برجستهترین، کاملترین، عالمترین انسانها و شریفترین مخلوقات خداست، خداوند به او میفرماید و دستور میدهد که از خدا بخواه که بر علم تو بیفزاید؛ وَقُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْمًا.[2] جایی که پیغمبران نباید ابا و امتناعی از تحصیل علم داشته باشند، تکلیف بنده و شما روشن است.
همینجا باید این نکته را استفاده کنیم که هیچگاه از فراگیری دانش دست برنداریم و فکر نکنیم که دیگر برای ما بس است. برای انسان از جهل و نادانی، همین بس که گمان کند پایه علمش برایش کافی است؛ این بزرگترین جهل است.
آنگونه که در روایات آمده گویا اسم آن شخص، حضرت خضر بوده است. البته اسم خضر در قرآن کریم نیست. حضرت موسی راه طولانی پیمود و با زحمت، خود را به آنجایی که این مرد شریف بود رساند و خواست از او تحصیل علم کند. اینجا باز به ما درس میدهد که شاگرد در مقابل معلم چگونه باید برخورد کند. وقتی حضرت موسی پیش خضر آمد، حالا پیغمبر خداست، به صورت سؤال و درخواست، اجازه میگیرند که آیا اجازه میدهید من به دنبال شما بیایم تا از آن علمی که خدا به شما داده است و در آن علم، رشد و هدایت و ترقی و تکامل انسان است، به من هم تعلیم بدهید؟! هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَىٰ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا؟!
نمیآید منت سرش بگذارد که من چه راه طولانی را پیمودهام تا پهلوی شما آمدهام و شما وظیفه دارید به من علم بیاموزید! بلکه اجازه میخواهد که دنبال ایشان راه بیفتد. نمیگوید شما بیا منزل ما و به من درس بگو! بلکه میگوید: اجازه میدهید من دنبال شما بیایم؟! باز هم نمیگوید اجازه بده! بلکه میگوید: آیا اجازه میدهید که من به دنبال شما بیایم تا از آن علمهایی که در آن رشد و هدایت هست و خدا آن علم را به شما داده، به من هم بیاموزید؟!
به نظرم میآید که این مطلب را اولین بار در حدود چهل و پنج، شش سال قبل در کتاب مُنْيَةُ الْمُرِيدِ فِي آدَابِ الْمُفِيدِ وَالْمُسْتَفِيدِ در رسالهای که مرحوم شهید ثانی در باب آداب تعلیم و تعلم مرقوم فرمودند دیدهام. این کتاب با همت یکی از اساتید محترم دانشگاه، ترجمه شده و در دسترس هست و همینجا خوب است به شما خواهران و برادران ارجمند توصیه کنم که این کتاب را مطالعه بفرمایید و از آن استفاده کنید. بعد در یک جلسهای که خدمت یکی از مراجع بزرگ گذشته -رضواناللهعلیه- در مشهد رسیدم، ایشان این مطلب را یادآوری فرمودند و گفتند از این آیه شریفه این نکتهها استفاده میشود. در تفسیر شریف المیزان هم اشارهای هست. بههرحال نکتههای آموزندهای است. من خواستم که امانت حفظ شود و ادعای این را نداشته باشم که من خودم این نکتهها را از آیه استفاده کردم؛ بلکه اینها را از دیگران آموختهام و امانتداری هستم که امروز این نکتهها را به شما برسانم.
اولاً اجازه خواستن؛ دوم اینکه شاگرد باید دنبال معلم راه بیفتد؛ «اجازه میدهی که من دنبال تو بیایم؟!» ادب شاگردی و تعلّم، این را اقتضا میکند که خودش را دنبالهرو بداند. بعد، در مقام درخواست علم، هر دانستنیای ارزش این را ندارد که آدم اینقدر برای آن مایه بگذارد. آن علمی را باید دنبالش رفت و زحمت کشید و آموخت که در آن، رشد و هدایت باشد. اگر علمی اسمش علم است اما در آن، رشد و هدایتی نیست و جز شبهات، وسوسهها و شکها چیزی یافت نمیشود، این علم، تحصیلکردنی نیست؛ اصلاً علم نیست بلکه جهلهایی است. مجموع شکوکی را با هم تنظیم کردن و اسم شبهاتی را علم گذاشتن که علم نمیشود؛ باید بگویند جهلهای سیستماتیک، شبهههایی که به هم تلفیق شده و یک شکل منظم پیدا کرده است. آنچه ارزش دارد که آدم راه دوری بپیماید و پیش استاد برود و از او چیزی یاد بگیرد، آن علمی است که در آن، رشد باشد. رشد در اصل به معنای هدایت است.
نکته دیگری که از این آیه شریفه استفاده میشود این است که توجه داشته باشد که این علم، تعلیم الهی است و موهبتی از خداست در دست انسانها. انسان فیحدنفسه دستش خالی است و هرچه دارد از خداست؛ اما در میان همه نعمتهای خدا، نعمت علم ارزش بسیار بیشتری دارد. باید توجه داشته باشیم که این، موهبت خداست در دست انسان و وقتی از این نعمت استفاده میکنیم، خدا را شکر کنیم که ما را از این موهبتش بهرهمند کرد.
اینکه این داستان به کجا رسید و دنبالهاش را کموبیش همه شنیدید. عرض بنده روی همین جملهاش بود و نکتههایی که در مقام برخورد شاگرد با معلم پیش میآید. معلم باید بداند که او یک امانتدار است که موهبت خدا را باید به بندگانش برساند؛ باید چیزی به مردم تعلیم کند که در آن، رشد و هدایت باشد. متعلّم هم باید بداند که دنبال چه علمی برود و بداند که نسبت به استاد چه احترامی باید بگذارد.
هدایت؛ هدف اصلی تعلیم
یکی از نکتههایی که از این آیههای شریفه و از این داستان استفاده میشود، ارزش معلم است که مثل پیامبری، مانند حضرت موسی، باید راه بپیماید و زحمت بکشد تا پیش معلم برود، آن هم عرض حاجت کند و با ادب از او اجازه بخواهد که ملازمت استاد داشته باشد تا از علمش بهرهمند شود.
برای اهمیت درک موقعیت معلم از دیدگاه اسلام و قرآن به همین اندازه اکتفا میکنم. البته در این زمینه آنقدر مطالب در روایات و کلمات پیامبر اکرم و ائمه اطهار وارد شده که ساعتها باید در اطرافش بحث و گفتوگو کرد. از فضیلت تحصیل علم و اینکه هر لحظهای که در راه تحصیل علم باشد چه ثوابهایی دارد، ثوابهایی که شمارش آنها و حساب کردنش واقعاً انسان را متحیر میکند، از اینها بگذرم.
شما عزیزانی که این شغل شریف، ارزشمند و پرافتخار را آگاهانه و با آزادی و روشنبینی انتخاب کردهاید میدانید که یکی از بهترین عوامل تعلیم و تربیت، داشتن الگو است. اولاً آموزش بدون پرورش عملاً میسر نیست. آنچه میگویند باید روی پرورش تکیه کرد این است که پرورش را باید جهت صحیح داد؛ وگرنه، خواهناخواه وقتی معلم با شاگرد ارتباط دارد، شاگرد تحت تأثیر رفتار او، گفتار او و حرکات او واقع میشود. تأثیر معلم در ساختن روحیه شاگرد یک تأثیر کاملاً طبیعی است. نه لزومی دارد که خودش قصد این تأثیر را بکند و نه لزومی دارد که شاگرد قصد اثرپذیری داشته باشد. خواهناخواه، در اثر معاشرت، بسیاری از ویژگیهای معلم به شاگرد منتقل میشود.
آنچه مهم است این است که معلم بداند چه نقشی را دارد ایفا میکند و با حرکات و سکنات و رفتار و گفتارش، دارد چه تأثیری در جوانان متعلّم و آیندهسازان کشور میگذارد. سعی کند این نقش، نقش مثبت و این تأثیر، تأثیر مطلوبی باشد.
تمام اخلاق و ملکات روحی معلم در طول ارتباطش با دانشآموز و دانشجو، به نحوی به دانشجو منتقل میشود، بدون اینکه متوجه شود. سالیانی که میگذرد، اگر یک روانشناس دقیقاً رفتار آن شاگرد را تحت مراقبت قرار دهد، آثار خلقوخوی معلمش را در جایجای زندگیاش و در نحوه رفتار و گفتارش میتواند پیدا کند؛ بنابراین معلم باید بسیار به اهمیت وظیفه و نقش خودش آگاه باشد و بداند که چگونه دارد با روحیات و سرنوشت انسانها بازی میکند. اگر نقش خودش را درست درک کرد و رسالت خودش را به طور صحیح ایفا کرد، یک نسل پاک، یک نسل کارآمد، یک نسل متعهد، یک نسل سرافراز، یک نسل هدایتپیشه، یک نسل تلاشگر و یک نسل کوشا به دست او پرورده میشود؛ و اگر به اهمیت نقش خودش پی نبرد، یا در اثر نارساییهایی در اخلاقش و افکارش موجب این بشود که آثار سوءی در یک نسل باقی بگذارد، به همان نسبت به آن نسل خیانت کرده است.
پس معلم میتواند در یک جامعه، نسلی را ترقی بدهد؛ یعنی جامعه آینده را قرین رشد، تکامل و ترقی کند؛ و یا برعکس، نسلی را بد تربیت کند و آنها را دچار بدبختی و شقاوت کند. هر دو کار از معلم ساخته است و این اهمیت نقش معلم را میرساند.
بنابراین، ما باید به اهمیت وظیفه خودمان و نقشی که در جامعه داریم پی ببریم و سعی کنیم این نقش را درست ایفا کنیم تا لحظات عمر ما، بهخصوص لحظات تعلیم ما و حضور ما در کلاس و ارتباط ما با دانشجو و دانشآموز، برای ما عبادت باشد.
یادم آمد یک حدیث در اینجا بخوانم. حدیث بسیار ارزشمندی است و دریغم آمد نخوانم. یک وقت پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله، امیرالمؤمنینصلواتاللهعلیه را برای شرکت در یک نبرد به یمن اعزام میکردند. قبل از اینکه ایشان حرکت کنند، رهنمودهایی به ایشان فرمودند. در این سخنانی که پیغمبر اکرم به امیرالمؤمنین میفرمایند - گوینده و شنونده، هر دو را در نظر داشته باشید - حضرت میفرمایند: «یا علی! ابتدا سعی کن مردم را هدایت کنی. سعی نکن حمله کنی و پیروز بشوی. ابتدا سعی کن به مردم آگاهی بدهی، تعلیم بدهی و آنها را هدایت کنی. اگر نپذیرفتند و بنای سرکشی گذاشتند، آن مسئله دیگری است؛ اما تو در این راه کوتاهی نکن!» بعد این جمله را فرمودند که یا علی! لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا خَيْرٌ لَكَ مِنْ مِلْءِ الْأَرْضِ ذَهَبًا تُنْفِقُهُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ. در روایت دیگری هم هست که خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ.[3] همه شما معنای جمله را میدانید، با این حال توضیح میدهم؛ حضرت فرمودند: «اگر خدا به تو توفیق بدهد که به دست تو یک نفر هدایت بشود - یک نفر! – ارزش و ثواب این کار برای تو بیشتر از این است که تمام روی زمین پر از طلا باشد و تویی که علی هستی، همه آنها را در راه خدا انفاق کنی!»
اگر شما یک کیسه کوچک طلا داشته باشید، اولاً آیا انفاق میکنید یا نه؟! اگر انفاق کردید، آیا آن قصد خالص علیعلیهالسلام را هم در انفاقتان دارید؟! اگر داشته باشید، یک کیسه طلا با قصد خالصی مثل قصد امیرالمؤمنین در راه خدا به بندگان نیازمند انفاق کنید، چقدر دردهای جامعه با یک کیسه طلا دوا میشود؟! حالا اگر یک انبار طلا باشد، چنین محوطهای پر از طلا در اختیار شما باشد و در راه خدا انفاق کنید، چقدر مشکلات جامعه حل میشود؟! اگر روی زمین پر از طلا باشد و شما همه را در راه خدا انفاق کنید، چقدر ثواب خواهد داشت؟! ثواب همه اینها با ثواب اینکه یک نفر به دست شما هدایت شود برابری نمیکند؛ برای اینکه این طلاها نفع مادی به مردم میرساند، شکم پر میکند، خانه و کاشانه درست میکند، نیازهای اجتماعی را رفع میکند؛ همه اینها به امور محدود دنیوی و اینجهانی و محدود برمیگردد و همه اینها وقت مردن تمام میشود؛ اما اگر یک نفر هدایت شود، اثر این هدایت تا کی باقی میماند؟! تا بینهایت؛ برای اینکه انسان، حیاتش همین حیات مادی نیست، در آخرت زنده خواهد شد و تا بینهایت حیات خواهد داشت.
شما که با ریاضیات آشنا هستید یک معادله برقرار کنید و محاسبه کنید اینکه یک نفر بینهایت اثر معنوی داشته باشد و به سعادت برسد، این یک طرف، یک طرف هم شش میلیارد انسان که اگر هر کدام صد سال هم زندگی کنند و به همه اینها هم بهترین وسایل زندگی را بدهید، آیا آخرش مساوی با بینهایت خواهد شد؟! بالاخره هر چقدر هم که شما ضرب کنید و به توان برسانید، بینهایت نمیشود. شش میلیارد ضرب در صد سال، به هر کدام از آنها هم ده میلیارد تومان بدهید، بالاخره یک عدد محدودی میشود؛ اما آن یک نفری را که شما هدایت کردید، از اثر این هدایت شما تا بینهایت بهرهمند خواهد شد؛ یعنی وقتی که هدایت شد و در راه راست افتاد، به سعادت ابدی میرسد و تا خدا خداست از رحمتهای الهی بهرهمند خواهد شد. کدام بهتر است؟! ارزش کدام بیشتر است؟!
علم سودمند و پرهیز از دانش بیثمر
ما باید اهمیت تعلیم و اهمیت هدایت را بدانیم تا انسان در مسیر صحیح هدایت شود نه اینکه موجب اتلاف وقت او بشود. اینکه ما ساعتها، ماهها و سالها عمر جوانان را اشغال کنیم و چیزهایی برای آنها مطرح کنیم که نه به درد دنیایشان بخورد و نه به درد آخرتشان، این چندان ارزشی ندارد. این کار اگر به امید یک منافع و مصالحی که بر او مترتب میشود نباشد، هیچ ارزشی ندارد.
گاهی ممکن است یک سلسله معلومات در دروس و برنامهها گنجانده شود که استفادهای نشود. گاهی هم ممکن است استفادهای بشود ولو کم باشد، همه از آن استفاده نمیکنند، همه جا از آن استفاده نمیشود اما چنان هم نیست که بهکلی بیاستفاده باشد. بسیاری از فرمولهای ریاضی در فیزیک و در شیمی هست که من و شما در زندگیمان با آن مواجه نمیشویم اما این معنایش این نیست که هیچ فایدهای ندارد. دانشمندانی در سراسر جهان، در موقعیتهای مختلف، از اینها استفاده میکنند. حالا نقص برنامه است که برای همه رشتهها این چیزها را جزو برنامه میگذاریم؛ اما اگر واقعاً مطالبی بود که هیچ استفادهای نداشت و نهتنها استفاده نداشت بلکه ضرر هم داشت؛ مگر هر آموختنیای استفاده دارد؟! عرض کردم که آموختن شبهات و شکوک چه ارزشی دارد؟! آدم بیاید سر کلاس، برای دانشجو مطالبی بگوید که اینها را در عقیدهشان سست کند، برای آنها شک ایجاد کند، حالا اسمش را بگذار علم، خدمت، فلسفه، هرچه؛ اما نتیجه چه شد؟! دانشجو از سر این کلاس که بیرون رفت احساس میکند ایمانش یکخرده ضعیف شده، اعتقاداتش سست شده، در بعضی از مسائل شک پیدا کرده است؛ آیا این خدمت است؟! آیا این همان علمی است که پیغمبر اکرم فرمود؟! آیا این آن علمی است که موسی برای تحصیل آن زحمتهایی تحمل کرد؟!
وقتی آدم بتواند از لحظهلحظههای عمرش این استفاده را بکند که در یک انسانی اثر مطلوب بگذارد، سرنوشتش را عوض کند، از راه کج به راه راست هدایتش کند، شک و شبههای را از دلش بزداید، انحرافی را از رفتارش دور کند، وقتی چنین هنری از معلم ساخته است، چرا وقتش را صرف یک چیزهایی بکند که هیچ نتیجهای ندارد و نتیجه منفی دارد؟! چرا به دانشجو سفارش کند چیزی را مطالعه کند که نه بر علمش میافزاید، نه بر ایمانش، نه کاراییاش را در دنیا زیاد میکند و نه سعادت آخرت برای او میآورد؟! چه فایدهای دارد؟! صرفاً سرگرمی. بگوید یک رمان بخوان؛ برای چه؟! برای اینکه وقت بگذرد و انسان نفهمد که عمرش چگونه گذشت! عمر عزیزی که هر لحظهاش میلیونها و میلیاردها قیمت دارد، معلم به دانشجویش سفارش میکند «شب که میروی، کارهایت را که کردی، بنشین رمان مطالعه کن!» دانشجو هم میرود آن را مطالعه میکند، سحر چشم از کتاب که برمیدارد میبیند نزدیک صبح است و از سر شب تا صبح یک رمان سرگرمکننده خوانده است! آیا بر علمت افزوده شد؟! آیا کاراییات بیشتر شد؟! آیا تخصصت بیشتر شد؟! آیا معنویتت بیشتر شد؟! آیا با خدا آشنا شدی؟! آیا سعادتی برای آخرت آفریدی؟! آیا خدمتی به خلق خدا کردی؟! آیا دست مستمندی گرفتی؟! آیا کمکی به یک بیچاره و بینوا کردی؟! نه، هیچکدام! عمر عزیز و انرژی جوانی بیهوده صرف شد. صبح، خسته، کسل و خوابآلود سر کلاس میآید و درسش را هم نمیفهمد! این اثر منفی یک معلم است؛ آن هم اثر مثبتش. ببینید کفه تأثیر او چگونه میتواند به سوی دو طرف نوسان پیدا کند؛ بین مثبت بینهایت و منفی بینهایت.
معلم؛ الگوی تربیت
از یک طرف انسان را به سوی عالمی که کرانهاش ناپیداست و به یک فضای وسیع ملکوتی که وسعتش قابل درک نیست رشد میدهد و از آن طرف هم آنچنان او را در تنگنا و در منگنه میگذارد که احساس فشار، ناراحتی و سختی میکند.
نویسندههای این رمانها را غالباً میشناسید که چه کسانی بودهاند و عاقبت کارشان هم به کجا کشیده است. نویسنده بوف کور به کجا رسید؟! غالباً اینها زندگی ننگآور، پلید و پلشتی داشتهاند. آخر هم یا خودکشی کردهاند یا یک زندگی بدتر از مرگ را تا مردن ادامه دادهاند. آن وقت ما این ارمغان را برای دیگران هم هدیه ببریم؟! این جوانان عزیز و پاک که عمرشان را میتوانند برای انقلاب و اهداف انقلاب صرف کنند، بروند وقتشان را صرف یک چیزهایی بکنند که نتیجهای جز حیرت، بدبینی و سرگردانی، برای زندگی خودشان و برای دیگران ندارد؟! حالا خواندن آنها چه فایدهای دارد؟! فقط همین که عباراتش قشنگ است، انشای خوبی است و قلم زیبایی است؛ همین!
وقتی این کتابها را خواندی و تمام شد، چه چیزی گیر تو آمد؟! غیر از حیرت، بدبینی و سرگردانی در زندگی و اینکه آدم نسبت به کائنات بدبین شود و نه دوستی، نه رفیقی، نه زنی، نه فرزندی، نه پدری، نه مادری، به هیچکس اعتماد نداشته باشد؟! اینها نتیجه داستان است دیگر؛ و بسیاری از فیلمها و امثال اینها که خود شما بهتر میدانید که چه آثار سوءی دارد.
بنابراین اگر ما بفهمیم که میتوانیم چه نقشی در ساختن انسانها داشته باشیم، چه آثار مثبت و چه آثار منفیای، آن وقت ارزش عمرمان را بهتر درک میکنیم و راه زندگیمان را بهتر میشناسیم. اول میفهمیم خودمان را چگونه بسازیم، چه چیزی مطالعه کنیم و چه رفتاری داشته باشیم تا هم گفتار ما موجب خیر و برکت برای دانشآموزان و دانشجویان شود و هم رفتار ما اثر تربیتی نورانی و رشدآوری داشته باشد.
ما اول باید خودمان را بسازیم و بعد دیگران را؛ فَلْیَبْدَأْ بِتَعْلِیمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِیمِ غَیْرِهِ.[4] اگر خودتان را ساختید دیگران را هم میتوانید بسازید. اگر به خودمان نپرداختیم، دیگران را هم نمیتوانیم بسازیم. اگر هم بخواهیم به آنها خدمت کنیم، ناخودآگاه و بدون قصد، به جای خدمت، به آنها خیانت میکنیم چون نمیدانیم خدمت کدام است و خیانت کدام. چهبسا معلمانی که خیال میکنند به دانشآموزانشان خدمت میکنند که این توصیهها را به آنها میکنند اما درواقع زندگی آنها را تباه میکنند؛ پس اول خودمان بفهمیم چه باید کرد. بعد آن را در زندگی خودمان پیاده کنیم و خودمان را بسازیم. آن وقت در مقام تعلیم و تربیت دیگران برآییم.
باز در حدیث آمده، این مضمون هم از امام صادقصلواتاللهعلیه نقل شده و هم در یک روایت از عیسی بن مریمعلی نبینا و آله و علیهالسلام که حواریون ایشان از ایشان پرسیدند: «یَا رُوحَ اللَّهِ! فَمَنْ نُجَالِسُ؟![5] ما با چه کسی معاشرت کنیم؟! با چه کسی همنشین باشیم؟!»
حضرت فرمودند: «مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ وَ يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ یعنی با کسی معاشرت کنید که این سه صفت را داشته باشد؛ اولاً وقتی او را میبینید به یاد خدا بیفتید.» معلم میتواند این نقش را داشته باشد. میتواند آنچنان خودش را ساخته باشد و سوابقی در ذهن شاگردانش ایجاد کرده باشد که همین که دانشآموزان نگاهشان به صورت او میافتد به یاد خدا بیفتند. احتیاج ندارد لب به سخن باز کند؛ همین که او را میبینند، میبینند این یک بنده شایسته خداست و آثار تعهد و ایمان در سیمای او پیداست. چه مرد باشد، چه زن. خواهران معلم هم میتوانند این نقش را برای دانشآموزان خودشان، دخترانی که در اختیار آنها قرار میگیرند، ایفا کنند. قیافهشان، رفتارشان، وجههشان و سیمایشان بهگونهای باشد که دانشآموزان سر کلاس همین که نگاهشان به صورت معلم میافتد به یاد خدا بیفتند. با این کار خود حضور شما در کلاس، عبادت میشود؛ یعنی دیگران را به یاد خدا انداختهاید؛ و میدانید که سرچشمه همه سعادتها و بزرگترین وسیله برای نجات از هرگونه بدبختی، ناآرامی، دلهره و اضطراب، یاد خداست؛ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ.[6] چه خدمتی بالاتر از این که شما بتوانید با دیدن خودتان و با ارائه قیافهتان به دیگران، آنها را به یاد خدا بیندازید؟! این شرط اول است: مَنْ يُذَكِّرُكُمُ اللَّهَ رُؤْيَتُهُ. هنوز سخن نگفته، دیدن شما او را به یاد خدا بیندازد.
همین که سخن میگوید، يَزِيدُ فِي عِلْمِكُمْ مَنْطِقُهُ؛ وقتی سخن گفت، نطقی کرد، بیانی کرد، بر علم شما افزوده شود نه بر جهلتان، نه بر شکتان، نه بر وسوسههای ذهنیتان و نه بر اوهام و خیالاتتان؛ بر علمتان افزوده شود.
وَ يُرَغِّبُكُمْ فِي الْآخِرَةِ عَمَلُهُ؛ اگر رفتاری از او سر میزند، آن رفتار بهگونهای باشد که شما را به آخرت ترغیب کند. رفتار او بهگونهای باشد که شما درک کنید که این رفتار به سوی یک هدف بسیار ارزشمند و متعالی جهتدار است تا دیگران هم ترغیب شوند که کارهایشان را جهت معنوی و اخروی ببخشند؛ هدفشان را والاتر از این زندگی زودگذر، فانی و آلوده به رنجها و زحمتها قرار دهند؛ افقی بازتر، وسیعتر و ارزشمندتر را ببینند و متوجه آنجا باشند و برای آخرت کار کنند.
جهت الهی در آموزش
البته معنای برای آخرت کار کردن این نیست که در یک گوشه، در معبدی، در کوهی یا غاری بروند و یک سنخ کارهای دیگری انجام بدهند؛ عمل به همین کارهای دنیاست، منتها جهتگیریاش به سوی آخرت است؛ درس که میدهد برای خدا و برای رشد جامعه است. این میشود برای آخرت. درس که میخواند همینطور؛ در مزرعه که کار میکند همینطور؛ در کارخانه همینطور. وقتی انگیزه، انگیزه الهی شد، همه اینها عبادت میشود و همه برای آخرت میشود.
معلم میتواند در هر سه جهت بهترین اسوه و الگو برای دانشآموز باشد؛ اول اینکه قیافه و سیمایش یک قیافه معنوی، الهی، خدایی و دوستداشتنی باشد که همین که مردم او را ببینند به یاد خدا بیفتند. شما هیچ نشده یک کسی را که میبینید دلتان ناخودآگاه و بیاختیار به یاد خدا بیفتد؟! هزارها شده، توجه نداشتهاید. علمای عاملی که در شهر شما هستند و دستورات اسلام را دقیقاً رعایت میکنند و روز و شب برای خلق خدا تلاش میکنند، شما وقتی چشمتان به آنها میافتد به یاد چه کسی میافتید؟! عمامهاش را که میبینید، به یاد چه کسی میافتید؟! به یاد این میافتید که یک بنده خداست، برای خدا کار میکند، دین خدا را تعلیم میدهد؛ پس به یاد خدا میافتید.
معلم میتواند این نقش را داشته باشد. البته خود لباس روحانیت هم میتواند این نقش را برای دیگران ایفا کند اما تنها به لباس نیست. سیمای سالم، با محبت، صمیمی و دلسوزِ معلم میتواند برای شاگرد همین نقش را داشته باشد.
بعد، سخنش موجب ازدیاد علم و دانش شود و رفتارش جهت اخروی داشته باشد. اگر شما با این ویژگیها سر هر کلاسی، هر درسی تدریس کنید، ضمناً یک خدمتی هم به رشد جامعه کردهاید. ممکن است شما زبان بیاموزید اما شما کسی باشید که دانشآموزان، شما را به شایستگی شناختهاند، به اینکه میخواهید به جامعه خدمت کنید، فردی انقلابی، متعهد و دلسوز مردم هستید. در چنین شرایطی حضورتان در آن کلاس، حالا چه زبان تدریس کنید، فیزیک تدریس کنید، ریاضیات تدریس کنید اما همین دیدن شما و سخن گفتن با شما، در هر مقولهای که باشد آن دانشآموز را به فکر خدا و به فکر ارزشهای والای اسلامی و انقلابی انداخته است.
اگر محتوای درستان هم محتوای دینی باشد که چهبهتر. اگر نباشد هم، شما میتوانید با گفتار و رفتار خودتان، با چاشنیهای ارزشی که به درستان ضمیمه میکنید این نقش را ایفا کنید؛ معلم خیلی چیزها میتواند بگوید.
افتخار شهر شما آن معلم شهید، رجایی بود که سر کلاس که حاضر میشد و درسی که میگفت، خودش تبلیغ اسلام و انقلاب بود. او بود که شاگردانی برای انقلاب تربیت کرد. معلمی بود که درس خودش را سر کلاس میداد اما چاشنی درس، آنقدر مطالب به شاگردها میآموخت که خیلی بیش از محتوای درسش بود. وقتش را هم تلف نمیکرد؛ مَثل میزد اما روی ارزشهای اسلامی؛ از انبیا و اولیای خدا داستان میگفت.
معلم خیلی هنرها میتواند داشته باشد، به شرطی که قدر خودش را بداند، ارزش کار خودش را بداند، به شغل خودش ایمان داشته باشد و بداند که چگونه باید تعلیم بدهد و تربیت کند. امیدوارم که در این دوره، شما عزیزان روش تعلیم و تربیت و محتوای صحیح معارف اسلامی را بیاموزید تا بتوانید در این پست حساس، شریف و ارزنده، بهترین خدمتها را به جامعهتان بکنید و نسل آینده را نسلی خداپسند، خدمتگزار، با آرامش روح و با بلندی همت تربیت کنید.
شهید مطهری؛ الگوی معلم اسلامی
اسوه شما به وسیله امامرضواناللهعلیه معرفی شد. ما هم احتیاج به اسوه داریم. معلم هم به نوبه خودش دارد تربیت میشود، منتها سلسلهمراتب دارد. معلمان هم باید در مقام خودسازی باشند. اسوه و الگویشان در مقام خودسازی باید شخصیتهای ممتازی باشند که از هر جهت برجستگی داشته باشند، البته در جهات مثبت و سازنده.
بهترین معلمی که ما در دورانمان دیدهایم و شنیدهایم و با سخنان و نوشتههای ایشان آشنا هستیم، استاد شهید آیتالله مطهریرضواناللهعلیه هستند. ایشان در مقام دانشآموختن آنقدر کوشا بودند که لحظهای را به بطالت و بیهودگی نمیگذراندند. در مقام عبادت و خودسازی آنقدر ساعی بودند که برنامههای عبادی، نماز شب و تهجد ایشان در سفر و حضر ترک نمیشد. قرائت قرآن شبانه ایشان، دعاها و مناجات سحرشان و نالههای نیمهشبشان در سفرها هم ترک نمیشد.
ایشان در مقام خدمت به جامعهشان، از آن روزی که نهضت روحانیت در سال ۴۱ و ۴۲ شروع شد، تا آخرین لحظات حیاتشان که جان شریفشان را در این راه فدا کردند کمر همت بستند. بارها به زندان افتادند، تحت تعقیب قرار گرفتند، ممنوعالمنبر شدند، اواخر که دیگر ایشان را از سخن گفتن بهکلی منع کردند. ایشان دائماً تحت نظر بودند اما از هدف خودشان دست برنداشتند و حاضر نشد که در مقابل رژیم نرمش به خرج بدهند. همه محرومیتها، شکنجهها و زندانها را تحمل کردند اما سرِ زبونی در مقابل دستگاه طاغوتی فرود نیاوردند و گفتند: هَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ!
چه اسوهای بهتر از این که افکار ایشان مهر تأیید امامرضواناللهعلیه را دارد؟! امامرضواناللهعلیه فرمودند: «تمام آثار ایشان، بدون استثنا، قابل استفاده است.» در خصوص اسلامشناسی ایشان هم فرمودند: «ایشان اسلامشناس راستین است.» این خلقوخوی ایشان، آن رفتار اجتماعی ایشان، آن زندگی فردی ایشان، آن مقام معلمی ایشان؛ ایشان تا در حوزه بودند برای طلاب حوزه، بعد به دانشگاه منتقل شدند، به تهران آمدند، برای دانشجویان که دانشگاه به وجود او مفتخر شد؛ و باز در اواخر عمرش مجدداً حوزه را فراموش نکردند.
ایشان در همه این مدتها هم در درسهای خصوصی، چه در خانهشان، چه در مدرسه و جاهای دیگر، بزرگترین لذتشان این بود که با دانشجوها بنشینند و بحث علمی داشته باشند و بهترین بحثها و پختهترین مطالب را ارائه میکردند. ایشان برای درسشان ارزش قائل بودند. در طول حیات شصتسالهشان یکبار درس سرهمبندی نگفتند. برای هر درس، ساعتها مطالعه میکردند تا وقت دانشجو را بیهوده تلف نکنند. اینها برای ما الگو است.
مسئولیت معلم در هدایت نسل آینده
فکر نکنید معلمی فقط این است که آدم سر کلاس برود، یک امضایی بکند و سر دانشجو را یک جوری گرم کند و وقت بگذراند. شما برای هر ساعت درسی که میگویید، باید مطالعه داشته باشید، بررسی کنید، کارتان را ارزیابی کنید و نقطههای ضعفتان را تشخیص دهید.
آنچه مهمتر است، تأثیر روحیای است که بر دانشآموزان و دانشجویان میگذارید. به این مسئله بسیار توجه داشته باشید، چه در گفتارتان و چه در رفتارتان. بهگونهای باشید که دانشجو را به زندگی و به خدا امیدوار کنید. مطالب منفی، دلسردکننده، تولیدکننده شک و وسوسه در اعتقادات و ارزشها مطرح نکنید. اگر شبههای دارید، اول بروید شبهه را در خارج حل کنید، بعد سر کلاس بیایید. اگر مطلبی شبههناک در ذهنتان است آن را مطرح نکنید. اگر خود شما به یک مرضی مبتلا هستید، چرا این مرض را مسری میکنید؟! اگر خداینکرده شما شکی در دل دارید، چرا شکتان را به دیگران منتقل میکنید؟! کاری کنید که علم و یقین برای دیگران بیافرینید، نه شک و وسوسه. این که هنر نیست. اگر کسی دارد در راه صاف میرود و شما او را هول بدهید و بیندازید، این که هنر نشد. هنر این است که دست افتادهای را بگیرید و او را بلند کنید. ایجاد شک و وسوسه، هول دادن افراد در سرازیری است. این کار چه نتیجهای دارد جز این که به زمین بخورد و مغزش متلاشی بشود؟! اگر مرد هستی، دست افتادهای را بگیر و او را بلند کن! شکی را از دل کسی برطرف کن!
بیشتر مزاحمتان نشوم. در آخرین لحظات، ضمن تشکر از برگزارکنندگان این مجلس و اظهار خوشبختی و سروری که از حضور در میان شما عزیزان دارم و این را از صدق دل و عمق دلم عرض میکنم، از دیدن شما که مایه امید آینده کشور هستید واقعاً لذت میبرم و مسرور میشوم و آرزو میکردم ایکاش فرصت بیشتری داشتم که با تکتک شماها تماس میگرفتم و گپ میزدیم و گفتوگوهایی میداشتیم. متأسفانه فرصت اجازه نمیدهد. ناچار هستم با شما خداحافظی کنم؛ شما را به خدا میسپارم و از خداوند متعال درخواست میکنم که به همه شما از مددهای غیبی، از عنایتهای معنوی و از مواهب روحانی نصیبتان بفرماید؛ دلهای همه ما را به نور ایمان و معرفت روشن و تابناک بفرماید؛ بر اخلاص در نیت و در رفتارمان بیفزاید؛ به همه ما توفیق خدمت بیشتر به این کشور و این ملت شهیدپرور و فداکار را مرحمت بفرماید؛ توفیق بدهد که از لحظات عمرمان بهترین ثمرات را بگیریم و بهترین خدمتها را برای دیگران انجام دهیم.
پروردگارا! روح پرفتوح امام بزرگوار را با انبیا و اولیا محشور فرما!
شهید بزرگوارمان، آیتالله مطهری را با انبیا محشور فرما!
همه شهدای اسلام را با شهدای کربلا قرین فرما!
عمر ما را در راه خدمت به خودت، دین خودت و خلق خودت قرار ده!
عاقبت عمر ما را با شهادت در راه خودت ختم فرما!
قلب مقدس ولی عصرارواحنافداه را از همه ما خوشنود فرما!
سایه رهبر معظم انقلاب را بر سر ما مستدام بدار!
همه خدمتگزاران به اسلام و مسلمین را در راه خدمت موفق بدار!
عاقبت امر ما را ختم به خیر فرما!
وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. کهف، 66.
[2]. طه، 114.
[3]. مستدرك الوسائل، ج 11، ص 30.
[4]. نهجالبلاغه، حکمت 73.
[5]. الكافي- ط الاسلامية، ج 1، ص 39.
[6]. رعد، 28.
