الموقع الإعلامی لآثار سماحة آیة الله الشیخ محمدتقی مصباح یزدی
الموقع الإعلامی لآثار سماحة آیة الله الشیخ محمدتقی مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > مالکیت مطلق خداوند؛ منشأ مشروعیت حکومت

مالکیت مطلق خداوند؛ منشأ مشروعیت حکومت

در دوره تعالی فرماندهان نيروی دريايی سپاه؛ مشهد مقدس (جلسه دوم)
سخنرانی
1389/04/06

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقديم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنيم.

ولایت‌فقیه؛ هویت و ستون اصلی نظام اسلامی

همان‌گونه که مستحضر هستید اصلی‌ترین مسئله نظام ما مسئله حکومت اسلامی و ولایت‌فقیه است. اگر این مسئله را از نظام بردارند، هیچ مشخصه اساسی‌ای برای نظام ما باقی نمی‌ماند. تغییر رژیم از سلطنتی به جمهوریت در بسیاری از کشورهای سلطنتی واقع شده است و این چیزی نیست که اختصاص به کشور ما داشته باشد. تحولات دیگری در مسائل اقتصادی، کشاورزی، صنعتی، سیاسی، داخلی و خارجی، کم‌یابیش در کشورهای دیگر هم اتفاق می‌افتد و اتفاق افتاده است. مشخصه انقلاب ما اسلامی بودن آن است؛ آن هم نه اینکه یعنی مردمش مسلمان‌ هستند. زمان شاه هم مردم، مسلمان بودند. در قانون اساسی هم بود که مذهب رسمی کشور، مذهب جعفری است؛ یعنی علاوه بر اسلام، قید مذهب جعفری نیز در قانون ذکر شده بود. این چیزی نیست که بعد از انقلاب در قانون ذکر شده باشد. مراسم شعائر مذهبی و امثال این‌ها هم در رسانه‌های گروهی وجود داشت. نمی‌دانم هم‌سن‌های بنده یا کسانی که سنشان بیشتر است یادشان هست یا نه که ایام عاشورا مستقیماً از خود کاخ گلستان مراسم سخنرانی پخش می‌کردند و همان وقت چند تا از گویندگان مذهبی در محرم، صفر و ماه رمضان سخنرانی‌هایی داشتند. یکی‌ از آن‌ها مرحوم حجت‌الاسلام‌والمسلمین جناب آقای فلسفی‌رضوان‌الله‌علیه بودند. همان وقت ایشان سخنرانی‌هایی داشتند که هر روز ماه رمضان، بعد از نماز پخش می‌شد. این‌ها چیزی نیست که حالا تازه در جمهوری اسلامی برقرار شده باشد.

مشخصه این نظام این است که این نظام بر اساس اسلام و برای اجرای قوانین اسلام به وجود آمده است و قبل از همه، نظام حکومتی باید اسلامی باشد و لذا در عنوان آن هم قید اسلامی اخذ شد. غیر از اینکه نظام از سلطنتی تغییر می‌کند و جمهوری می‌شود، آن هم جمهوری مطلق نیست، باید جمهوری اسلامی باشد.

خب، اسلامی بودن آن به چیست؟! زمانی که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بودند ایشان همه چیز را بیان می‌فرمودند و هرچه هم که ابهام داشت فرمایش ایشان فصل‌الخطاب بود و کسی در مقابلش حرفی نداشت بزند. بعد هم قانون اساسی نوشته شد و در آن، اصولی برای تقویت همین مبانی فکری و اعتقادی ذکر شد ازجمله اصل ولایت‌فقیه. اصل ولایت‌فقیه در قانون اساسی قبلی نبود و این اصل، اصلی است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است.

ضرورت تبیین علمی ولایت‌فقیه

اما حالا این که اعتبار این اصل از کجاست، شرایط آن چیست، قلمروی آن تا کجاست، این‌ها آن‌چنان که بایدوشاید نه در خود قانون اساسی بیان شده و نه دیگران بعداً درست تبیین کردند. چیزی که در قانون اساسی آمده فقط یک سلسله اختیارات است که در قانون اساسی برای ولی‌فقیه ذکر شده که این امور در اختیارات خاص ولی‌فقیه است. بلاتشبیه، بلاتشبیه در قانون اساسی قبلی هم یک اختیاراتی برای شاه تعیین شده بود. شاه هم یک اختیاراتی داشت؛ مسئله عفو مجرمان و فرماندهی کل قوا و چیزهایی از این قبیل، چیزهایی بود که در قانون اساسی قبلی برای شاه تعیین شده بود و در این قانون اساسی، با تغییراتی برای ولی‌فقیه ذکر می‌شود.

چنین مسئله‌ای که اساس این نظام است جایگاه آن، مشروعیت آن، حدود اختیارات ولی‌فقیه و امثال این‌ها می‌بایست درست تبیین شود. این‌ها به عهده دیگران و ازجمله امثال بنده بود که می‌بایست این کارها را بکنیم. قوه مقننه باید لوایحی بیاورد و تصویب کند. یا دولت باید در این جهت لایحه تنظیم کند و مجلس تصویب کند و این‌ها دیگر رسمیت پیدا کند و همه بدانند و در اختیار همه باشد.

عذری که در این جهت بود و باعث شد که این کارها انجام نگیرد این بود که امام هست و کلام ایشان فصل‌الخطاب است. اگر ایشان بگویند این قانون معتبر است، معتبر می‌شود و اگر بگوید معتبر نیست از اعتبار می‌افتد. هر امری را که ایشان دستور بدهند اعتبار خواهد داشت. مردم در زمان امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه این‌چنین بودند. الآن هم هنوز گاهی برای اثبات بعضی از مطالب به فرمایشات امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه تمسک می‌شود و اینکه امام آن‌جا این‌گونه فرمودند، پس معلوم می‌شود که مطلب این‌گونه است.

این فی‌الجمله عذری بود که وقتی ما امام را داریم دیگر احتیاج نداریم که کسی برای ما شرح قانون و شرح ولایت‌فقیه را بگوید. ایشان قبل از پیروزی انقلاب نیز در درس‌هایشان این مسئله را فرموده بودند و خودشان هم تشریف داشتند و هر جایی هم که ابهامی داشت خود ایشان آن ابهام را رفع می‌کردند.

ولی خب، قابل پیش‌بینی بود که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه همیشه نمی‌مانند، نسل انقلابی هم همیشه باقی نخواهند بود، نسل جدیدی سر کار می‌آیند که سال‌ها پای منبر امام نبوده‌اند و آن فرهنگ برای آن‌ها جا نیفتاده است؛ آن‌ها جوان‌هایی هستند که تازه سر کار آمده‌اند و طبعاً سؤالات جدیدی برای آن‌ها مطرح است و باید جواب دندان‌شکنی وجود داشته باشد که هیچ ابهامی برای آن‌ها نماند.

غفلت از پاسخ‌گویی به شبهات پس از انقلاب

این کارها را دیگران می‌بایست بکنند اما یک مقداری غفلت شده است. خب طبیعی است؛ «الإنسانُ مَحَلُّ السَّهوِ وَالنِّسیان»؛ اما علل دیگری هم داشته که حالا من در مقام بیان آن نیستم. بعضی‌هایش هم مصلحت نیست که بگوییم. به‌هرحال این کار نشد.

درباره ولایت‌فقیه رساله‌ها و کتاب‌هایی نوشته شده است. شاید یکی از مهم‌ترین کتاب‌ها در ولایت‌فقیه، کتابی است که آقای منتظری در اوایل انقلاب درباره ولایت‌فقیه نوشتند که دو جلد کتاب قطور و سنگین با بحث‌های مفصل دارد. متأسفانه در همان کتاب، بعضی چیزها مطرح شده که زمینه را برای شبهه در نسل آینده باز می‌کند و برای کسانی که ریگی در کفش داشتند دستاویزی می‌شود. به‌هرحال این شده و الآن هم ما دچار یک مشکلاتی هستیم که از همان‌جا آب می‌خورد.

حالا یک مقدار می‌خواهم برای شما توضیح بدهم که مسئله چیست، چرا این ابهام‌ها وجود دارد و حل آن‌ها به چیست. حالا چون اسمی از این کتاب بردم، از آن بحثی که در آنجا مطرح شده اشاره می‌کنم و از همان‌جا به ابهامی که به وجود آمد و برای کسانی که اعتقادی به ولایت‌فقیه نداشتند و ندارند دستاویزی شد، کانال می‌زنم.

انتصابی یا انتخابی بودن ولایت‌فقیه؟!

آنجا یک بحثی را مطرح کردند که آیا این منصبی که فقیه دارد که در زمان غیبتِ کبری باید در رأس حکومت اسلامی باشد، آیا این منصب، انتصابی است یا انتخابی؟! سؤالی را مطرح کرده‌اند. خب، طرح یک سؤال، اشکالی ندارد. کتاب‌های فقهی استدلالی، کارشان همین است؛ سؤالی مطرح می‌کنند، بعد اگر جوابش منفی است جواب منفی می‌دهند و منفی بودنش را اثبات می‌کنند؛ اگر مثبت است، جواب مثبت می‌دهند؛ اما جوابی که ایشان دادند و کسانی، حالا یا بگویید این مطلب را به ایشان القا کردند یا کمک کردند، این بود که ایشان احتمال انتخابی بودن را تقویت کردند و پروبال دادند.

نصب الهی پیامبر و امامان

اصل سؤال این است که ما وقتی می‌گوییم ولی‌فقیه در رأس حکومت اسلامی قرار می‌گیرد و همه باید از او اطاعت کنند، این یک مقام است. این مقام را یک کسی مستقیماً به ولی‌فقیه داده است؟! یعنی منسوب به خداست. خدا پیغمبر را برای حکومت اسلامی تعیین کرد و فرمود: النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[1] و سایر آیاتی که در این زمینه هست.

به عقیده ما شیعیان، پیغمبر هم دوازده نفر امام معصوم را، به شخص و با اسم خاص، نصب کردند؛ اول حضرت علی‌علیه‌السلام را و فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ». حاکمیت علی‌علیه‌السلام از طرف خدا بود، پیغمبر این رسالت الهی را ابلاغ کرد؛ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ![2] این آیه، آیه‌ای بسیار شدیداللحن و کوبنده است که به پیغمبر خطاب می‌کند: این پیامی که خدا به تو داده که به مردم برسانی را حتماً برسان! اگر نرسانی، رسالت خدا را به‌جا نیاورده‌ای! یعنی پیغمبری تو زیر سؤال می‌رود. اگر به تعبیر خودمانی بخواهیم بگوییم یعنی پس تو پیغمبر ما نیستی!

آن پیام چیست؟! همان چیزی که در غدیر خم، پیغمبر اکرم دستور دادند که همه حجاج، آن‌هایی که رفته بودند برگردند و آن‌هایی که هنوز نرسیده بودند، برسند. وسط روز، در گرما، همه را جمع کردند و ابلاغ رسالت کردند و فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ».

پس حکومت علی‌علیه‌‌السلام حکومت انتصابی است و منصوب از خداست. یازده فرزند علی‌علیه‌‌السلام هم یکی پس از دیگری تا به وجود مقدس ولی‌عصر‌ارواحنافداه می‌رسد همه از طرف خدا منصوب هستند یعنی خدا آن‌ها را تعیین کرده و مردم در مشروعیت حکومت آنها هیچ نقشی ندارند. اگر مردم حکومت آنها را پذیرفتند، آنها متصدی کار می‌شوند و وظیفه‌شان را انجام می‌دهند و اگر نه، حق مال آنهاست و اگر کسان دیگری متصدی حکومت شوند، به ناحق متصدی شده‌اند. حکومت آنها حقی است که خدا برای آنها قرار داده است. اعتقاد ما شیعه‌ها این است. خب می‌دانید که مسئله اصلی اختلاف شیعه و سنی هم همین است.

حکومت در عصر غیبت و نظریه نصب عام

تا اینجاها بین شیعه‌ها هیچ اختلافی نیست. کلام در این است که وقتی مردم به امام معصوم، امام دوازدهم‌عجل‌الله‌فرجه‌الشریف دسترسی ندارند، چه کار باید بکنند؟! در اینجا آیا اصلاً حکومتی نیست؟! آیا خداوند متعال حاکمی تعیین نفرموده است؟! آیا شخص خاصی را تعیین فرموده است؟! آیا به مردم واگذار فرموده تا هر چه دلشان خواست انجام بدهند؟! یا چیز دیگری است؟!

احتمال اینکه خدا این قضیه را به مردم واگذار کرده باشد و بگوید حالا که شما به امام معصوم دسترسی ندارید، خودتان بروید یک کسی را انتخاب کنید، یک احتمال است. این احتمال از زمان غیبت ولی‌عصرارواحنافداه تا به حال حتی از یک عالم شیعی هم صادر نشده است و هیچ کتاب فقهی حتی این را به عنوان یک سؤال یا یک احتمال نقل نکرده که در زمان غیبت، خدا امر حکومت را به خود مردم واگذار کرده که خودشان انتخاب کنند. حتی احتمال آن را هم یک عالم شیعه نداده است. این احتمال که مردود است.

احتمال اینکه خدا مردم را رها کرده باشد و بگوید من امام معصوم تعیین کردم، شما نخواستید و به آن‌ها ظلم کردید، من هم با شما قهر کردم! حالا که شما امام‌های معصوم من را قبول نکردید من هم با شما قهر می‌کنم! بروید هر کاری که خودتان می‌خواهید بکنید! این هم یک احتمال است. این احتمال هم علاوه بر اینکه خلاف اجماع است، کسی که با معارف اسلامی آشنایی داشته باشد، خدا را بشناسد، اوصاف خدا را بشناسد و رفتار خدا را با اقوام گذشته بداند نمی‌تواند این احتمال را بپذیرد. یک مَثَل کوچک عرض کنم، آن وقت ببینید که آیا می‌توانیم چنین احتمالی را درباره خدا بدهیم یا نه؟!

معروف است که ما ۱۲۴ هزار پیغمبر داشته‌ایم. حالا این یک عددی است که طبق نظر مشهور همین است. در این ۱۲۴ هزار پیغمبر، یک پیغمبر بوده که در شرایطی، بعد از اینکه سال‌ها زحمت کشید و مردم را دعوت کرد و مردم دعوت او را قبول نکردند، با مردم قهر کرد و با خشم از میانشان رفت. ایشان چه کسی است؟! ایشان حضرت یونس‌علی نبینا و آله و علیه السلام هستند، همان کسی که شب‌ها در نماز غفیله این آیه را می‌خوانید: وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا.[3] ذَا النُّونِ یا همان ذو النّون لقب حضرت یونس است؛ یعنی با خشم از میان مردم رفت.

فقط یک پیغمبر چنین رفتاری کرد. خدا هم بلافاصله پیغمبر عظیم‌الشأن خودش را به شکم ماهی مبتلا کرد. ایشان که کنار بندر آمدند و خواستند با کشتی مسافرت کنند، نهنگی جلوی کشتی آمد. کشتی‌های آن وقت که مثل کشتی‌های حالا نبود. کشتی‌های چوبی و قایق‌مانندی بود. بالاخره ناخدای کشتی گفت این نهنگ، کشتی را غرق می‌کند، ما یک نفر را باید در دهان این نهنگ بیندازیم، چه کنیم؟! رسمشان این بود که در چنین شرایطی قرعه می‌کشیدند. اسامی را نوشتند و سه بار که قرعه‌کشی کردند هر سه بار به نام حضرت یونس درآمد. دیدند که دیگر چاره‌ای نیست. این بود که ایشان را به دریا انداختند و نهنگ، ایشان را بلعید. چرا؟! برای اینکه چرا مردم را رها کردی؟! حالا آثار عذاب هم نازل شده بود.

خدا در همین قرآن ما خطاب به پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله می‌فرماید: تو خیلی باید صبور باشی، حواست جمع باشد، نکند رفتارت مثل رفتار یونس باشد! وَلَا تَكُنْ كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ![4] خدا از رفتار حضرت یونس گِله می‌کند. چنین خدایی که پیغمبرش را به خاطر ترک مردم توبیخ می‌کند آن هم بعد از اینکه سال‌ها مردم را دعوت کرد و مردم گوش ندادند، گفتند اگر راست می‌گویی عذاب بفرست! آثار عذاب هم نازل شده و دیگر یقین کرده که بناست عذاب نازل شود و مردم هلاک شوند، این بود که گذاشت رفت. خدا پیغمبرش را توبیخ می‌کند که چرا گذاشتی رفتی؟! باید تا لحظه آخر می‌ماندی، شاید یک نفر هدایت می‌شد! آیا ممکن است چنین خدایی برای هزاران سال با مردم قهر کند، دیگر حاکم و امام برای آن‌ها تعیین نکند و بگوید بروید گم شوید! هر بلایی که می‌خواهد سرتان بیاید! چنین چیزی می‌شود؟!

حضرت موسی چهل روز به دستور خدا به کوه طور رفت. اول صحبت یک ماه بود. برای همین مدت کوتاه، برای همین یک ماه، برادرش هارون را جانشین خود قرار داد و سفارش‌هایی به او کرد. آن وقت امام ما وقتی غایب می‌شوند، حالا هزار سال گذشته و نمی‌دانیم برای چند هزار سال، آیا هیچ فکری برای مردم نمی‌کنند؟! آیا چنین احتمالی ممکن است؟! چنین احتمالی، هم با عقل آدمیزاد جور درنمی‌آید و هم هیچ عالم شیعه‌ای چنین چیزی نگفته است؛ یعنی تصریح نکرده‌اند، هرچند شاید لازمه حرف بعضی‌ها باشد!

پس این احتمال دوم را هم نمی‌شود داد. شخص خاصی را هم که تعیین نکرده‌اند، چون اگر تعیین شده بود معلوم می‌شد. اقلاً یک کسی طرفدار می‌شد. پس چیست؟! اجماع فقهای شیعه این است که به نصب عام تعیین شده است. شخص خاصی را تعیین نکرده‌اند چون نمی‌شد. برای یک روز و دو روز نبود که شخص خاصی را تعیین کنند. شاید هزاران سال طول بکشد. دست‌کم صدها سال طول کشیده است. هر روز یکی می‌رود و دیگری باید جای او بیاید. یکی که از دنیا می‌رود یکی دیگر باید به جای او بیاید. آیا همه این‌ها را باید یکی‌یکی تعیین کنند؟! به چه وسیله‌ای تعیین کنند؟! بعد از غیبت چگونه به مردم بشناسانند؟! یک لیست بدهند که اول کی، دوم کی، صدم کی و دویستم کی؟! این هم که نامعقول است. اجماع فقهای شیعه این است که گفته‌اند کسی که این شرایط را داشته باشد، جانشین ماست. این را به اصطلاح فقهی، نصب عام می‌گویند.

حاکم شرع و تجربه تاریخی انقلاب اسلامی

بنابراین خدا جانشین امام معصوم را به وسیله امام معصوم نصب می‌کند اما نه شخص خاصی را که بگوید در فلان زمان، مثلاً امام خمینی، او جانشین امام خواهد بود؛ بلکه اوصافی را تعیین کرده‌اند. فرمول این اوصاف و رمز آن در ارتکاز شیعه و در اصطلاح همه مردم شیعه این است که حاکم شرع باید فقیه باشد، عادل باشد، مصالح مردم را درک کند، کَیِّس باشد و کلاه سر او نرود؛ کسی که واجد این شرایط باشد به او حاکم شرع می‌گویند. مجهول‌المالکی هست، اختیار آن با حاکم شرع است؛ سهم امام هست، آن را باید به حاکم شرع داد؛ قیّم باید تعیین کنند، حاکم شرع باید تعیین کند. این اصطلاح از بس شایع است احتیاج به کتاب و بیان و این حرف‌ها ندارد و همه مردم این را به‌صورت ارتکازی می‌دانند. روستایی‌ها هم می‌دانند و یک چیز مجهولی نیست. حتی پیرزن‌های بی‌سواد در پشت کوه‌ها هم این را می‌دانند.

حاکم شرع یعنی کسی که واجد یک شرایطی باشد، شرایطی که در کتاب‌های فقهی بیان کرده‌اند. کسی که واجد این شرایط باشد، از طرف امام معصوم «منصوب» است؛ یعنی نصب شده؛ یعنی او به این اجازه داده و او این را به این مقام رسانده است. در زمان ما مردم رفتند کسی را پیدا کردند که واجد این شرایط است؛ همان بزرگواری بود که برای ایشان سه تا صلوات فرستادید. یک صلوات دیگر هم بفرستید! این از موارد نادری است که تقریباً همه یک ملت، یک نفر را بشناسند و معرفی کنند. یک حادثه‌ای بود که اتفاق افتاد و ما هم بودیم و با آن زندگی کردیم اما درست فکر نکردیم که چه حادثه عظیمی بود و یک نفر چگونه این‌گونه محبوب همه مردم شد که مردم سر و جانشان را فدای او کردند!

به‌هرحال اراده خدا بود که چنین چیزی شد. حالا یا کسانی مثل امثال بنده بگویند که خدا این محبت را در دل مردم انداخت. یک کسان دیگری هم بگویند اتفاقی بود، بالاخره شد دیگر. مردم که اطاعت امام را بر خودشان واجب دانستند، حاضر شدند در مقابل سرنیزه‌های شاه سینه‌شان را باز کنند و بگویند بزن! آیا یادتان هست؟! چرا این کار را کردند؟! آیا از جانشان سیر شده بودند؟! آیا نمی‌دانستند اِضرار به نفس حرام است؟! آدم اگر یک روز روزه برای او ضرر داشته باشد، حرام است روزه بگیرد؛ آن وقت برود جلوی تانک و جلوی سرنیزه! چرا؟! آیا این‌ها نمی‌دانستند؟! مردم این کار را انجام دادند چون امام فرموده بود که در این شرایط، تقیه حرام است وَلَوْ بَلَغَ مَا بَلَغَ؛ کار به هر جا که برسد نباید تقیه کنید و باید مبارزه کنید. این حکم را چه کسی صادر کرده بود و مردم چرا اطاعت کردند؟! آیا رفتند در رساله عملیه خواندند؟! آن‌ها ارتکازشان بود؛ می‌دانستند کسی که این شرایط را دارد، حاکم شرع است و وقتی که دستور می‌دهد، همه باید عمل کنند.

از هر کس که می‌پرسیدی چرا این کار را می‌کنی؟! آیا احتمال نمی‌دهی کشته بشوی، زندان بروی، شکنجه بشوی؟! می‌گفت: «چرا، من حاضرم، امام دستور داده است.» آیا اینجا مردم رفراندوم کردند که امام را تعیین کنند؟! آیا انتخاباتی انجام گرفت که امام را برای این کار تعیین کنند؟! مردم دیدند آن شرایطی که برای حاکم شرع هست که امام معصوم آن را تعیین کرده است در ایشان جمع است، ایشان بازی‌شان نمی‌آید، ایشان برای دین دارد کار می‌کند، فقاهتش حرف ندارد، بزرگان علما افتخار شاگردی ایشان را دارند؛ در خصوص تقوای ایشان، ایشان بیش از شصت سال در میان مردم با بالاترین شرایط تقوا زندگی کرده‌اند و کسی یک نقطه سیاهی در زندگی ایشان سراغ ندارد؛ تدبیر ایشان هم برای این کارها ثابت شده است؛ بنابراین ایشان واجد این شرایط است و باید از ایشان اطاعت کرد؛ چون ایشان «ولی‌فقیه» است.

نقش فرهنگ شیعی در پذیرش رهبری امام خمینی

البته ولی‌فقیه یک اصطلاحی است که بیشتر بعدها در بحث‌ها مطرح شد و به اصطلاح یک عنوان آخوندی است وگرنه اول می‌گفتند حاکم شرع، نایب امام زمان. مردم ارتکازشان این بود و بر همین اساس انقلاب کردند. بعد هم اطاعت امام را بر خودشان واجب دانستند. وقتی امام در چنین موقعیتی قرار گرفتند حتی علما و مراجع، دیگران را به ایشان حواله می‌دادند، خودشان اعلامیه می‌دادند و عملاً حمایت می‌کردند. البته در نوع سلیقه‌ها و کیفیت برخورد اختلاف وجود داشت اما این یک امر عمومی بود. بعضی‌ها خیلی به طور کامل و با صراحت تأیید می‌کردند، بعضی‌ها هم با عبارات دیگری، ضعیف‌تر.

به‌هرحال این یک تاریخچه‌ای بود که نشان می‌داد مردم ما یک ارتکازی دارند که در اثر بیانات علما، در طول بیش از هزار سال، این نهادینه شده و این جزو وجودشان شده است. می‌دانند که اگر چنین کسی حکمی داد اطاعتش واجب است. چرا؟! چون امام معصوم فرموده‌اند که «فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا»؛ یعنی وقتی چنین کسی بر اساس مطالب و قواعد ما حکم کرد، باید از او اطاعت کنید و اگر کسی حکم او را رد کند و با او مخالفت کند، با ما مخالفت کرده است و مخالفت ما در حد شرک به خداست!

این‌ها ارتکاز ما شیعه‌هاست. بر این اساس، دیگر عموم مردمی که با این فرهنگ بار آمده بودند و این‌ها در ذهنشان ارتکاز داشت احتیاج نمی‌دیدند که این مطالب بحث شود، در کتاب‌ها نوشته شود و استدلال شود؛ «مگر کسی مخالف هم دارد؟! مگر کسی در مقابل امام جرئت می‌کند حرف بزند؟!» این بود که احساس احتیاج نمی‌کردند.

این عذر مقبولی است که می‌شود اینجا آورد اما جا داشت کسانی که دوراندیش‌تر هستند روزی را پیش‌بینی کنند که دشمنان درصدد تشکیک در این اصل اساسی بربیایند و برای تضعیف این نظام و بر هم زدن این انقلاب و بازگرداندن آن به نظام‌های غربی، شروع به سست کردن این پایه‌ها کنند و هر روز یک حرفی درباره‌اش بزنند. قاعده‌اش این بود که چنین روزی را پیش‌بینی می‌کردند.

همین‌جا یک اشاره‌ای بکنم. خدا ان‌شاءالله درجات مرحوم دکتر بهشتی را روزبه‌روز عالی‌تر کند. ایشان بیش از ده سال قبل از پیروزی انقلاب به این فکر بودند. ده سال قبل از پیروزی انقلاب! ایشان عده‌ای از فضلا و دوستان را جمع کردند و گفتند بیایید یک بحث پژوهشی و تحقیقی را شروع کنیم و با هم کار کنیم. اسم آن را هم «بحث ولایت» گذاشتند. البته آن روز که ایشان اسم بحث را ولایت گذاشتند، برای این بود که یک پوششی باشد تا اگر ساواکی‌ها فهمیدند، سر درنیاورند که یک بحث سیاسی است؛ چون آن موقع وقتی ولایت می‌گفتند، می‌گفتند یعنی ولایت اهل‌بیت، یعنی دوستی اهل‌بیت. مردم این‌گونه فکر می‌کردند. ایشان اسم آن بحث را «بحث ولایت» گذاشتند. کسانی که الآن بعضی‌هایشان امام‌جمعه شهرهای خیلی بزرگ هستند، بعضی‌هایشان به شهادت رسیده‌اند و بعضی‌هایشان پست‌های بسیار مهمی دارند، این‌ها عضو آن جلسه‌ای بودند که این پروژه تحقیقی را دنبال می‌کردند. شاید من هنوز دستخط خود مرحوم بهشتی را داشته باشم. ایشان این فکر را داشتند؛ اما همه مثل ایشان نبودند. آن دوراندیشی‌ای که ایشان داشتند را همه نداشتند. ایشان تحفه‌ای بودند که از دست ما رفتند.

به‌هرحال جا داشت که ما از اوایل انقلاب به این فکر باشیم که این مسئله را ازنظر علمی و تحقیقی در سطوح مختلف تبیین کنیم، آن را وارد کتاب‌های درسی بچه‌ها کنیم و آن‌قدر عمومیت پیدا کند و همه یاد بگیرند که دیگر کسی جرئت نکند در آن تشکیک کند یا حرفی بزند. متأسفانه از این کارها هیچ انجام نگرفت. کسانی هم اگر اقداماتی کردند، به خاطر ضعف‌هایی که بود و دلایل دیگری که حالا نمی‌خواهم به آن‌ها بپردازم، این‌ها ابتر ماند و این کار نشد.

نفوذ اندیشه دموکراسی غربی

در کنار این مسئله، یکی از عواملی که کمک کرد این کارها انجام نگیرد و زمینه برای تشکیکات بعدی فراهم شود - من به عنوان عوامل کمکی و کاتالیزور عرض می‌کنم - بعضی از روشنفکران غرب‌زده بودند که آن‌چنان مفاهیم غربی را باور کرده بودند و جزو ذات و وجودشان شده بود که با این فکر جور درنمی‌آمد.

می‌دانید که امروز در فلسفه سیاسی غرب، تقریباً در همه کشورهای دنیا، مسئله دموکراسی پذیرفته شده است یعنی مردم بر سرنوشت خودشان حاکم هستند و هیچ‌کس حق ندارد برای کسی تکلیفی تعیین کند. فقط این مردم هستند که خودشان رئیس و مرئوس، سلطان یا رئیس‌جمهور یا هر کس دیگری را تعیین می‌کنند و حتی اعتبار هر قانونی به رأی مردم است. رأی مردم یعنی چه؟ یعنی پنجاه درصد به علاوه یک. وقتی نصف مردم به اضافه یک نفر، رأی دادند، این می‌شود قانون. اگر شخصی را تعیین کردند، این می‌شود رئیس. در بعضی موارد برای اینکه خیلی محکم باشد می‌گویند دوسوم باید رأی بدهند. این مسئله، به قول فرنگی‌ها، انجیل مردم غرب است. ما اگر به زبان خودمان بخواهیم بگوییم، باید بگوییم این برای آن‌ها از قرآن هم مهم‌تر است، چون این دیگر جای حرف ندارد.

آن‌ها که این حرف را می‌زدند منظورشان این بود که انسانی برای انسان دیگری نمی‌تواند تکلیف تعیین کند. اینکه می‌گفتند خود مردم باید تعیین کنند یعنی خارج از این جامعه، کس دیگری نمی‌تواند تعیین کند؛ یعنی یک سلطان مستبد نمی‌تواند برای مردم قانون وضع کند و خود مردم باید رأی بدهند؛ اما اینکه خدا هم می‌تواند یا نمی‌تواند؟ این برای آن‌ها مطرح نبود، چون محل بحث نبود که خدا تعیین کند. البته در بین آن‌ها کسانی بودند که اصلاً خدا را قبول نداشتند و الآن هم هستند. به‌هرحال این مسئله، یکی از بدیهیات حقوق و سیاست در عالم شد که قانونی معتبر است که مردم بپذیرند و حکومت کسی مشروعیت دارد که مردم به او رأی بدهند؛ یعنی امروز در دنیا حکومت انتصابی قابل‌قبول نیست. این مسئله آن‌قدر در همه کشورها ازجمله در کشور ما نفوذ داشت.

تعارض دموکراسی غربی و ولایت‌فقیه

یادم است که پیش از انقلاب، یکی از اساتید دانشگاه که خودش را به عنوان اسلام‌شناس معرفی می‌کرد، می‌گفت: «اصلاً اسلام آمده برای اینکه دموکراسی را رواج بدهد! آن چند سالی هم که خود پیغمبر حکومت می‌کرد، می‌خواست مردم را برای دموکراسی تربیت کند! اصلاً تز اصلی اسلام هم دموکراسی بود و لذا وقتی پیغمبر از دنیا رفت مردم جمع شدند خلیفه تعیین کنند چون پیغمبر به آن‌ها یاد داده بود. اصلاً پیغمبر آن چند وقتی هم که حکومتی داشت، یک چیز جزئی در مدینه بود؛ کار او این بود که مردم را برای دموکراسی آماده کند وگرنه اصل تز اسلام هم دموکراسی است!»

آن وقت به او اشکال کرده بودند که آخر ما شیعه‌ها که معتقد هستیم که پیغمبر وصیت کرد و علی را تعیین کرد؛ پس این چه می‌شود؟! گفت: «بله، آن، وصایت بود، نه ولایت. او وصیت کرد؛ وصیت یعنی چه؟ یعنی من نظرم این است؛ اما اختیار با خودتان است. مردم هم گفتند ما نظر شما را قبول نداریم، خودمان می‌رویم خلیفه تعیین می‌کنیم؛ و کردند.»

این را شاهد می‌گرفت بر اینکه اصلاً تز اسلام، دموکراسی است. چرا؟! چون او تحصیل‌کرده اروپا و فرانسه بود و غیر از این چیزی نمی‌دانست و چیز دیگری را باور نمی‌کرد. آن محیط و آن فضا آن‌چنان فشار فکری دارد که اگر کسی غیر از این بگوید یعنی او مثل دیوانه است! مگر چیز دیگری می‌شود؟! امروز فکر بشر به جایی رسیده است که این حقیقت را باور کرده و هیچ راه دیگری ندارد.

در بین سیاستمداران ما بعد از انقلاب، چنین کسانی بودند؛ نبودند؟! پس چه کسی در زمان خود امام رئیس‌جمهور شد؟! آن‌ها چگونه فکر می‌کردند؟! این‌ها باعث این شد که برای مسئله ولایت‌فقیه یک جنبه تشریفاتی قائل شوند. می‌گفتند ولایت‌فقیه اما ته دلشان خیلی باور نداشتند. این را یک احترامی برای امام می‌دانستند. آن‌هایی که خالص‌تر بودند می‌گفتند: «امام برای ما زحمت کشیده، تبعید شده، سال‌ها سختی‌ها را تحمل کرده، فرزندش را در این راه از دست داده و الی‌آخر؛ خب، حالا ما هم احترامی برای او قائل شویم و پاداشی به او بدهیم که شما حکومت را اداره کنید.» این را به عنوان یک احترام برای امام قائل بودند وگرنه اینکه اصلاً یک تزی باشد که یک کسی درنهایت از طرف خدا باید تعیین شود، می‌گفتند: «این حرف‌ها چیست؟! این روزها مگر کسی از این حرف‌ها باور می‌کند؟! این مال دوران قبل از مدرنیته است، این حرف‌ها مال قرون وسطاست، امروز کسی از این حرف‌ها نمی‌زند!» این بود که بسیاری از روشنفکران متدین و انقلابی ما هم، ته دل، ولایت‌فقیه را قبول نداشتند و همین‌ها بودند که با آقای منتظری ارتباط داشتند و این فکر انتخابی بودن را به ایشان القا کردند. ایشان هم در آن کتاب ولایت‌فقیه‌شان این نظر را تقویت کردند و پروراندند و بالاخره زمینه‌ای شد که بعدها یک کسانی بگویند اختلاف هست؛ بعضی می‌گویند انتصابی، بعضی می‌گویند انتخابی. در صورتی که در طول تاریخ تشیع، غیر از آقای منتظری احدی چنین حرفی نزده بود. این حرف اولین بار از یک عالم شیعه، از آقای منتظری، صادر شد. بعد هم زمینه فرهنگی‌اش وجود داشت. تحصیل‌کرده‌های اروپا و آمریکا این را می‌پذیرفتند چون این با مذاقشان بیشتر جور درمی‌آمد تا اینکه بگویند یک آخوندی از طرف امام زمان تعیین شده است. خب فکر جدید و فرهنگ جدید این را نمی‌پذیرد؛ یعنی چه آخوند بیاید حکومت کند؟! اصلاً مگر آخوند بلد است که حکومت کند؟!

این یکی از عللی بود که اصلاً مسئله ولایت‌فقیه آن‌گونه که بایدوشاید دنبال نشد. اسم آن در قانون اساسی آمد اما از همان وقت‌ها کسانی ته دلشان این بود که روزی این را از قانون اساسی حذف کنند! سی سال طول کشید تا کم‌کم زمینه این فکر فراهم شد که یک کسی را سر کار بیاورند که شاگرد همان اسلام‌شناس باشد، اصالت را برای دموکراسی قائل باشد و نصب آخوندی برای حکومت و این حرف‌ها را یک حرف‌های ارتجاعی عقب‌افتاده تلقی کند. خب این یک فکر نوی زنده جهانی است. این باید بشود؛ تا این فتنه برپا شد. همه این حرف‌ها و نوک تمام این پیکان‌ها متوجه این نقطه بود. از گروه‌های مختلف، کاندیداهای مختلف، تبلیغاتی که از خارج می‌شد، از کشورهای غربی، از این همه کانال‌های تلویزیونی، این همه روزنامه‌ها و سایت‌ها، اصل همه آن‌ها این بود که همه تیرها به ولی‌فقیه بخورد و این اصل حذف شود.

فتنه‌ها و آزمون‌های پیش روی جامعه اسلامی

اما خدا نخواست؛ همان کسی که ولی‌فقیه را نصب کرده بود، دستش را روی سرش گذاشت و نگذاشت بیفتد. ما بالاخره طبق عقیده خودمان این را می‌گوییم؛ اما به‌هرحال دنیا آبستن فتنه‌هاست. فتنه یک امتحان برای جامعه است؛ مثل امتحان کلاس‌های مدرسه می‌ماند. برای کلاس سوم یک امتحان می‌گذارند. وقتی شاگرد یک سال دیگر درس خواند یک امتحان سخت‌تر می‌گذارند. امتحان کلاس چهارم با سوم فرق می‌کند. امتحان دبیرستان با دوره ابتدایی فرق می‌کند. کنکور دانشگاه با امتحان پنجم ابتدایی فرق می‌کند. فرق نمی‌کند؟! اگر آن امتحان را برای یک دیپلمه بگذارند، اصلاً امتحان نیست و مسخره است. هر روز که انسان یک کلاس بالاتر می‌رود، امتحان باید سخت‌تر شود.

قرآن می‌فرماید: أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ * وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ؛[5] یعنی ما همه را امتحان کردیم، شما را امتحان نمی‌کنیم؟! أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ؛[6] آیا خیال کرده‌اید همین که می‌گویید مسلمان هستیم و دو رکعت نماز بخوانید، دیگر به بهشت می‌روید؟! این‌گونه نیست؛ همان داستان‌هایی که برای امت‌های گذشته پیش آمده است برای شما نیز پیش خواهد آمد.

بنی‌اسرائیل هنوز از مصر چندان دور نشده بودند و هنوز به شهر سابق خودشان نرسیده بودند که در بین راه دیدند عده‌ای بت‌پرستی می‌کنند آن هم در بتخانه‌ای بسیارقشنگ، روی تپه‌ای سبز و خرم و باصفا و گل‌کاری شده، بت‌های طلایی هست که مردم به آنجا می‌روند و به خاک می‌افتند و دعا می‌کنند. این بود که پیش موسی آمدند –بنی اسرائیلی که خدا تازه آن‌ها را از دست فرعون نجات داده بود- پیش موسی آمدند و گفتند: «يَا مُوسَى اجْعَلْ لَنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ؛[7] یک چنین خداهایی برای ما درست کن! این خدایی که تو می‌گویی را که نه می‌شود دید و نه می‌شود به او دست کشید، این خدا چه فایده‌ای دارد؟! یک خدای طلایی و قشنگ برای ما درست کن! اجْعَلْ لَنَا إِلَٰهًا كَمَا لَهُمْ آلِهَةٌ» بعد هم داستان سامری پیش آمد که گوساله‌ای طلایی ساخت و گفت: «هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى»؛[8] وقتی گوساله را درست کرد به بنی‌اسرائیل گفت خدای موسی هم همین است! اصلاً خدای موسی همین است که من درست کردم! هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَى؛ یعنی این هم خدای شماست و هم خدای موسی. حالا حضرت موسی چهل روز برای مناجات به کوه طور رفته است و نیست. این آمده می‌گوید خدای موسی همین است و بیخود به کوه طور رفته است. مردم هم در برابر گوساله به خاک افتادند.

پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله فرمودند: آنچه بر بنی‌اسرائیل گذشته، بر شما نیز خواهد گذشت. حتی اگر بنی‌اسرائیل وارد سوراخ سوسماری شده باشند، شما نیز وارد خواهید شد؛ حَتَّىٰ لَوْ دَخَلُوا جُحْرَ ضَبٍّ لَدَخَلْتُمُوهُ. آن فتنه‌ها برای شما نیز هست؛ یکی پس از دیگری؛ و هر فتنه‌ای از فتنه قبلی سخت‌تر، گمراه‌کننده‌تر و با ابهام بیشتر. سؤال‌های سخت‌تر یعنی چه؟ یعنی ابهامش بیشتر است و شاگرد زود جوابش را پیدا نمی‌کند.

این فتنه گذشت اما دنیا تمام نشده است؛ «وَإِن كُنَّا لَمُبْتَلِينَ»؛[9] ما امتحان‌کننده‌ایم. کار ما امتحان است؛ «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنكُمْ وَالصَّابِرِينَ»؛[10] ما دائماً شما را امتحان خواهیم کرد. امروز هم سؤال این مطرح است که مسئله ولایت‌فقیه چیست؟! از کجا آمده است؟! اینکه آخوند حکومت کند یعنی چه؟! چه کسی گفته است؟! خب مردم رأی می‌دهند و رئیس‌جمهور تعیین می‌کنند؛ دیگر ولی‌فقیه یعنی چه؟! این چه صیغه‌ای است؟! حالا مردم برای امام احترامی قائل شدند و مقامی به او دادند، آن را هم مردم به او دادند، دیگر تمام شد، مزد امام را هم دادند، سی سال هم احترام امام را نگه داشتند، دیگر تمام شد، برگردیم به آنچه همه عقلای عالم دارند. کجای عالم غیر از رئیس‌جمهور، یک چیز دیگر به نام رهبر دارند؟! آن هم یک آخوند! این یعنی چه؟! این را باید حذف کرد.

ضرورت پاسخ به شبهات نسل جدید

من و شما باید برای چنین چیزی آماده باشیم. آیا اجازه می‌فرمایید؟! جوان‌هایی که امروز در این مدرسه‌ها پیش این استادها درس می‌خوانند، فردا این حرف‌ها را خواهند گفت. ما سی سال برای دانشگاه فکری نکردیم. اگر فردا این را گفتند، اگر من و شما باشیم چه جوابی خواهیم داد؟! آیا خود ما الآن جوابش را بلد هستیم؟! امروز هم بسیاری از سیاستمداران ما می‌گویند: «ما ولایت‌فقیه را که قبول داریم چون در قانون اساسی ما آمده است و اگر در قانون اساسی نبود، ما نمی‌پذیرفتیم.» این یعنی چه؟! یعنی ولایت‌فقیه مقامی است که مردم اگر خواستند به فقیه می‌دهند و اگر نخواستند نمی‌دهند. فردا هم اگر نخواستند، قانون اساسی را تغییر می‌دهند. همان کسانی که قانون اساسی شاه را تغییر دادند، یک بار دیگر هم این قانون اساسی را تغییر می‌دهند. همین‌ها را هم می‌گویند! نشنیده‌اید که می‌گویند: «امام وقتی روز اول وارد بهشت زهرا شد، در سخنرانی‌اش گفت: پدران ما به این قانون رأی دادند، ما که رأی ندادیم، پس برای ما اعتبار ندارد»؟! فردا نسل آینده که سر کار می‌آید هم همین حرف را درباره این قانون اساسی خواهد زد. الآن هم دارند این حرف‌ها را می‌زنند؛ می‌گویند که برای این قانون اساسی رفراندوم کنیم! آن نسلی که به این قانون رأی دادند گذشت؛ ما نسل دیگری هستیم، ما رأی نداده‌ایم، رفراندوم کنیم تا اثبات کنیم که ما قبول نداریم و نمی‌خواهیم!

بعضی‌هایشان صریح به خود من گفته‌اند و در سایت‌ها و در روزنامه‌ها نوشته‌اند که «اگر ما اسلام را نخواسته باشیم، چه کسی را باید ببینیم؟! ما اسلام را نمی‌خواهیم!» آقا جان! این‌هایی که من عرض می‌کنم شوخی نیست. تا کی چشم روی هم بگذاریم و سرمان را زیر برف کنیم؟! سی سال که سر زیر برف کردیم آیا بس نبود؟!

این اصلی‌ترین مسئله نظام ماست و باید محکم‌ترین جواب را به آن داد. آن‌قدر باید جواب روشنی داشته باشد که هر عاقلِ منصفی وقتی می‌خواند، آن را بپذیرد. آن‌قدر باید کار تبلیغاتی روی آن انجام شود که هر بچه‌ای در مدرسه، این مسئله برای او مثل روز، روشن باشد؛ همان‌گونه که خورشید را در آسمان می‌بیند و نمی‌تواند انکار کند، مسئله ولایت‌فقیه هم برای او قابل انکار نباشد.

اما چنین چیزی وجود ندارد؛ نه‌تنها در سطح مدارس ابتدایی بلکه در دانشگاه‌ها هم چنین چیزی فراهم نیست. کسانی ده‌ها سال است داد می‌زنند که این کار باید انجام شود اما کسی گوش نمی‌دهد! قانون آن را هم می‌گذرانند اما عمل نمی‌کنند! چون ته دلشان باور ندارند. ته دلشان این است که «یعنی چه که در این عصر، یک نفر بیاید بگوید یک آخوند از طرف خدا تعیین شده که بر شما حکومت کند؟! مگر می‌شود؟!»

منتظر هستند یک روزی فرصتی پیش بیاید تا همان چیزی را که در دل دارند عملی کنند. خیال می‌کردند حالا فرصت خوبی است. یک کسی با آن سوابق دولت زمان امام، بیست سال سکوت کرده بود. گفتند حالا وقت خوبی است. خوب نقشه کشیده بودند، چیزی هم کم نگذاشته بودند و لذا خاطرجمع بودند که پیروز خواهند شد؛ اما خدا به برکت صدق و صفای این مردم مخلص و به برکت خون‌های شهدا نخواست. خدا کار بی‌حکمت نمی‌کند اما بالاخره اراده او بود که آن‌ها رسوا شوند و نه‌تنها فتنه‌شان به جایی نرسید بلکه از همیشه رسواتر شدند و دیگر کسی به حرفشان اعتنا نکند.

اما به‌هرحال همان خدا دست از امتحان برنمی‌دارد. حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: خدا به کسی ظلم نمی‌کند اما نگفته امتحان هم نمی‌کنم. ظلم نمی‌کند اما امتحان می‌کند. امتحان سخت هم می‌کند؛ برای اینکه می‌خواهد نخبه‌ها و شاگرداول‌های نمونه‌ای را معرفی کند. امتحان هرچه سخت‌تر باشد شاگرداول‌ها بیشتر شناخته می‌شوند و استعدادهای درخشان بیشتر شکوفا می‌شوند. این امتحان‌ها باید ادامه پیدا کند تا زمینه برای ظهور آن منجی اصلی فراهم شود.

ما باید به وظیفه خودمان عمل کنیم. دست ما نیست که چه وقت اراده خدا به چیزی تعلق بگیرد. ما هر روز باید ببینیم وظیفه‌مان چیست و همان را انجام دهیم؛ همان چیزی که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه به ما یاد داد. امروز یک وظیفه عمومی برای همه ما هست، مخصوصاً نخبگان و مخصوصاً آن‌هایی که سرشان برای این کارها درد می‌کند و فکرشان برای این مسائل رسایی دارد. عموم مردم اگر بدانند دل امام چه می‌خواسته، بیچاره‌ها هنوز هم با جان و دل انجام خواهند داد اما امثال من و شما هستیم که وظیفه‌های سنگین‌تری داریم. هم اول خودمان باید خوب بفهمیم، بعد هم به دیگران خوب بفهمانیم و نگذاریم زمینه برای فتنه‌های سخت‌تر و گمراه‌کننده‌تر فراهم شود.

مبنای فلسفی مشروعیت حکومت

اصل مسئله همین است که حکومت کردن بر مردم یعنی تصرف در بندگان خدا. اصلاً حکومت یعنی چه؟! یک وقت یک سلسله دستورات اخلاقی که عقل مردم هم می‌فهمد بیان می‌شود، در کتاب‌ها نوشته می‌شود، پند و اندرز، گاهی هم به صورت موادی اما به صورت یک کتاب اخلاقی؛ دروغ نگویید، خیانت نکنید، به مال مردم تجاوز نکنید، به ناموس مردم تجاوز نکنید. این‌ها دستورات اخلاقی است. آیا این حکومت است؟! حکومت را برای همین می‌خواهیم که موعظه کند و کتاب اخلاق بنویسد؟! همه می‌دانیم که این، حکومت نیست.

احتیاج به حکومت کجاست؟! فرض این است که قانونی نوشته شده است اما می‌دانیم که متخلفینی هم خواهد داشت و کسانی درصدد برمی‌آیند که این قانون را عمل نکنند. یک قوه قاهره‌ای می‌خواهیم که نگذارد آن‌ها به قانون تجاوز کنند. اینجا جای حکومت است وگرنه دستورات اخلاقی و نصیحت کردن و ارشاد و کار فرهنگی، کار همه است و ربطی به حکومت ندارد. وقتی ما یک قانونی داشتیم، تجربه نشان داده که کسانی نسبت به این قانون تخلف خواهند کرد. کدام جامعه را شما سراغ دارید که در یک برهه از زمان، به همه قانون‌هایی که خودشان قبول دارند عمل کرده باشند؟! چنین جامعه‌ای را کجا سراغ دارید؟! بهترین جوامعی که در طول تاریخ پیدا شده است آن جامعه‌ای بوده که اگر کسی تخلف می‌کرده مجازاتش می‌کردند و ظلم نمی‌شده است. آنچه هم که ما انتظار داریم که با ظهور ولی‌عصرعجل‌الله‌فرجه‌الشریف انجام بگیرد همین است. این‌گونه نیست که وقتی حضرت تشریف آوردند هیچ‌کس گناه نکند. آیا همه معصوم می‌شوند؟! با آمدن آن حضرت عدل گسترش پیدا می‌کند؛ یعنی اگر کسی ظلم کرد، مجازات می‌شود؛ از اینکه ظلم انجام بگیرد پیشگیری می‌شود و شرایطی فراهم می‌شود که زمینه ظلم فراهم نشود. اگر کسی هم ظلم کرد، مجازات و کیفر آن را ببیند. بله، خوب‌ها بسیار زیاد خواهند شد، برکات بسیار زیاد نازل می‌شود اما چنین نیست که قدرت گناه از اشخاص سلب شود و هیچ‌کس هیچ گناهی نکند. مگر چنین چیزی می‌شود؟! آدمیزادها مَلَک که نمی‌شوند! حالا آن زمان بیاید، ان‌شاءالله ما هم باشیم و ببینیم که چه‌جور می‌شود؛ اما در طول تاریخ چنین چیزی نبوده که یک جامعه‌ای حتی به قانونی که خودش نوشته عمل کند. همیشه کسانی پیدا می‌شده‌اند که تخلف می‌کرده‌اند.

این کسانی که در قوه مقننه، قانون می‌نویسند و رأی می‌دهند و تصویب می‌کنند، آیا همه آن‌ها به قانون‌های خودشان عمل می‌کنند؟! شما تحقیق کنید و جوابش را خودتان به خودتان بدهید. آدمیزاد این‌گونه نیست. حکومت برای این است که از وقوع جرم پیشگیری کند و اگر جرمی واقع شد مجرم را مجازات کند. این کار حکومت است. البته کارها و وظایف دیگری هم دارد. یکی‌ از وظایف حکومت این است. آنچه مربوط به قانون و دستورات عملی می‌شود همین است.

خب حالا وقتی می‌خواهد به قانون عمل کند، اگر قانون اسلام باشد و اجرا شود، البته الآن می‌گویند این قوانینی که در قرآن هست این‌ها تاریخ‌مصرفش گذشته است؛ می‌گویند بریدن دست دزد و تازیانه زدن و امثال این‌ها تاریخ‌مصرفش گذشته است! از همین روشنفکران این حرف‌ها را می‌زنند! اگر بنا باشد این قانون‌ها عمل شود، حالا مجازات‌های اسلامی نه، همان که خودشان می‌گویند، می‌گویند چه کار کنیم؟! می‌گویند زندان کنیم، جریمه مالی کنیم. یا می‌خواهند این را هم نکنند؟! می‌گویند دست دزد را نبرید، دزد را به زندان ببرید تا چند سال چلوکباب بخورد و چاق‌وچله شود و بیاید و بهتر بتواند کار کند!

خب بالاخره همین که می‌خواهند دزد را بگیرند و چند سال او را حبس کنند این یعنی برخلاف اراده او کار کنند. هیچ‌کس خودش که مایل نیست به زندان برود. این تصرفی در یک انسان دیگر است و جلوی آزادی او را می‌گیرد. به چه حقی این کار را می‌کنند؟!

اصل مسئله این است که مشروعیت حکومت به چیست و اختیارات حکومت از کجا ناشی می‌شود؟! آخرین جوابی که می‌دهند این است که اکثریت مردم هر چه گفتند، آن می‌شود حجت. خب آن اقلیتی که رأی ندادند چه؟! فرض کنید پنجاه درصد مردم به علاوه یک نفر، گفتند دزد را باید سه سال حبس کنند. پنجاه درصد منهای یک نفر هم گفتند سه سال نه، سه ماه زندان. خب حق این‌ها چه می‌شود؟! چه‌بسا دو روز بعد یک بچه دیگری به بلوغ می‌رسید و رأی می‌داد و این‌ها اکثریت داشتند؛ و این تازه چه حقی می‌دهد برای کسی که دیگری را بگیرد، به زور سرنیزه ببرد در زندان حبسش کند؟! خب بگویند خودتان مواظب باشید و مالتان را حفظ کنید که کسی نبرد.

منطق دین این است که تصرف در یک انسان دیگر باید به اذن خالقش باشد. او این را آفریده و اختیارش هم با اوست. اختیار او به دست من و شما و اکثریت و اقلیت نیست. من حق ندارم در این تصرف کنم و کاری انجام بدهم مگر اینکه مالک او اجازه بدهد. مالک او اگر گفت که او را مجازات کنید؛ چشم؛ اگر گفت او را بخشیدم؛ چشم. به ما چه ربطی دارد؟!

فلسفه حکومت اسلامی این است که چون حکومت مستلزم تصرف در انسان‌های دیگر و در اراده آن‌هاست و قهراً کاری باید بر آن‌ها تحمیل شود، بر آن‌هایی که مرتکب جرم می‌شوند، بعضی‌ها را باید دستشان را گرفت و نگذارند مرتکب جرم شوند و باید پیشگیری کرد، این تصرفات را کسی باید اجازه بدهد که مالک این شخص است و بی‌اذن او نمی‌شود.

دلیل عقلی و شرعی ولایت‌فقیه

پس حکومت باید مأذون از طرف خدا باشد. خدا به پیغمبر اجازه داد؛ النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛ اختیار پیغمبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله نسبت به مردم از اختیار خودشان بیشتر است. من حق دارم در خودم یک تصرفاتی بکنم اما اختیار پیغمبر بیشتر است. حالا یک مثال ساده بزنم؛ آیا هیچ‌کس حق دارد انگشت خودش را ببرد، دست خودش را ببرد یا چشم خودش را کور کند؟! در دین، هیچ‌کس حق ندارد چنین کاری بکند اما پیغمبر حق دارد؛ آن وقتی که مجازات است و می‌خواهد قصاص را اجرا کند او حق دارد. پس او اُولی است و خدا این حق را به او داده است. کسی دیگر نمی‌تواند این کار را بکند.

بعد از پیغمبر، امام معصوم و بعد از امام معصوم، هر کس را که امام معصوم تعیین کند. امام معصوم هم به شخص تعیین نکرده است و به نوع تعیین کرده است؛ او فقیه جامع‌الشرایط است. دلیل ولایت‌فقیه به همین سادگی است. یک فرض اولی، یک پیش‌فرض دارد و آن این که هیچ‌کس اختیار انسان دیگری را ندارد. آن‌ها هم چنین چیزی را می‌گویند اما عملاً مخالفت می‌کنند. می‌گویند هیچ‌کس بر دیگری حق حاکمیت ندارد؛ پس شما چطور می‌گویید اکثریت، پنجاه درصد به اضافه یک نفر، حق دارند؟! این حق را از کجا آورده‌اند؟! این پنجاه درصد به علاوه یک نفر، بر پنجاه درصد منهای یک نفر، حکومت دارند تنها با تفاوت یک نفر؛ این حق را از کجا آورده‌اند؟!

می‌گویند چاره‌ای نداریم! اگر نکنیم چه کنیم؟! چاره‌اش این است که ببینید خدا چه گفته است و مالک انسان‌ها به چه کسی اجازه داده است. این روح مسئله ولایت‌فقیه است بر اساس یک بینش الهی و یک پیش‌فرضی که همه عقلا قبول دارند اما در عمل، افراد بسیار کمی به آن ملتزم هستند. می‌گویند هیچ‌کس حق حکومت بر دیگری را ندارد اما می‌گویند پنجاه درصد به علاوه یک نفر، حق حاکمیت بر پنجاه درصد منهای یک نفر را دارند، با تفاوت یک نفر. اصلاً این حق را از کجا آورده‌اند؟!

پس اگر اجازه مالک لازم است، او به هر کس اجازه داد ولو یک نفر باشد. خدا به یک نفر اجازه داد و فرمود: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»؛ نفرمود اکثریت. یک نفر را اجازه داد. صحبت اقلیت و اکثریت نیست؛ صحبت این است که چه کسی صلاحیت این کار را دارد. این است که اینجا رأی‌گیری دخالتی ندارد.

شما داستان رأی‌گیری را هم که می‌دانید چیست. در همه دنیا، اخیراً هم در کشور ما دیده‌اید که در این انتخابات، کار رأی‌گیری به کجا رسید! گاهی رأی‌گیری در یک مجامع مقدس هم تحت تأثیر عوامل دیگری قرار می‌گیرد و یک چیزهای دیگری رأی را عوض می‌کند. شاید شما نمونه‌هایش را هم در همین نزدیکی‌ها سراغ داشته باشید. یک عامل مخفی و مرموز هست، یک دست غیبی هست که رأی‌ها را عوض می‌کند! امروز آدم یک‌جور رأی می‌دهد، آن عامل که به کار آمد، رأی عوض می‌شود. ما آدمیزادها این‌گونه هستیم. آن وقت با این رأی‌ها می‌خواهیم بر جان و مال مردم تسلط پیدا کنیم؟!

خدا می‌فرماید کسی باید باشد که نظیر معصوم باشد تا من به او اجازه بدهم؛ یک لکه سیاه در زندگی‌اش نباشد، یک گناه مرتکب نشود. حالا امام که فرمود ولی‌فقیه اگر یک گناه صغیره مرتکب شود از ولایت می‌افتد، شاید منظورشان این بود که چون وقتی بر گناه صغیره اصرار یا تجاهر شود حکم گناه کبیره را دارد. چون به فتوای فقها آنچه عدالت را ساقط می‌کند گناه کبیره است. به‌هرحال امام فرمود ولی‌فقیه اگر یک گناه صغیره مرتکب شود از ولایت می‌افتد. حالا شما به جای صغیره، حداکثر احتیاط کنید و بگویید کبیره؛ اگر یک گناه کبیره هم بکند، خودبه‌خود از این مقام می‌افتد. یک چنین کسی صلاحیت دارد که بر جان و مال و ناموس مردم حکومت کند نه اینکه پنجاه درصد به علاوه یک نفر رأی داده باشند، در حالی که در بینشان اقلیت‌های مذهبی هستند، کسانی هستند که به خدا و به دین اعتقادی نداند. این‌ها می‌خواهند قانون اسلام را وضع کنند؟!

وظیفه فرهنگی نخبگان و مردم

اما این مسئله، با این سادگی، برای بسیاری از دولتمردان ما، سیاستمداران ما و اساتید دانشگاه ما قابل قبول نیست!

ما باید یک فکری کنیم! چیزی که هیچ عذری درباره آن نداریم و نخواهیم داشت و هرگز در هیچ محکمه‌ای از ما پذیرفته نمی‌شود این است که در حدی که می‌توانیم این مطالب را برای رفقایمان و برای بچه‌هایمان تبیین کنیم. جلساتی تشکیل بدهیم و بحث کنیم. ممکن است یک کتابچه کوچک را موضوع قرار دهید و با دوستانتان، با جوان‌هایتان، با تحصیل‌کرده‌ها جلسات هفتگی داشته باشید. مستقیم یا غیرمستقیم، با تشویق، وادارشان کنید جلسات مذهبی داشته باشند و درباره این مسائل بحث کنند. خودشان حل کنند. این مسئله حل‌شده است منتها عوامل سیاسی و اجتماعی اجازه نداده که همگانی شود. بخواهید، جوینده یابنده است، پیدا می‌شود.

این کاری است که هیچ‌کدام از ما از آن معذور نیستیم. همه شما می‌توانید چند نفر از دوستانتان را دعوت کنید، جلسه‌ای داشته باشید و درباره حکومت اسلامی بحث کنید. چند کتاب هم پیدا کنید و تقسیم کنید؛ شما این را مطالعه کن، او هم آن را مطالعه کند، بعد بنشینیم با هم بحث کنیم. اگر جایی اشکال پیدا شد، می‌گردیم کسی را پیدا می‌کنیم که رفع شبهه کند.

جوان‌هایمان را تشویق کنیم، برای آن‌ها جایزه تعیین کنیم تا این کتاب‌ها را مطالعه کنند، بحث کنند، اگر اشکالی دارند بیایند بپرسند. مهم این است که این فکر، درونی و نهادینه شود. این کار از من و شما برمی‌آید و احتیاج به کار دولتی ندارد. البته ما معتقدیم وظیفه دولت هم هست و از بزرگ‌ترین وظایف دولت هم هست اما حالا اگر به هر دلیلی انجام نداد از من و شما ساقط نمی‌شود.

اینکه کسانی از بیست سال پیش گفتند بیایید این سنت را در جامعه رواج بدهیم، ختم وصیت‌نامه امام بگذاریم، این وصیت‌نامه را در جیبمان بگذاریم و روزی یک صفحه‌اش را بخوانیم، امسال هم مقام معظم رهبری روی آن تأکید فرمودند، البته نه به این تفصیل، که این کتاب دم‌دستی باشد و با آن انس داشته باشید، به خدا قسم اگر ما با مطالب وصیت‌نامه امام مأنوس باشیم، از نود درصد اشتباهات سیاسی و دینی‌مان مصون می‌ماند. این مطالب این‌قدر گویاست؛ اما حالا خود شما جواب بدهید؛ چند درصدِ شما می‌دانید که اصلاً چند مطلب در این وصیت‌نامه هست؟! این، عصاره عمر امام است، عصاره علوم و معارفش است، عصاره تحقیقاتش است، عصاره تجربه‌های زندگی‌اش است. این را به ما هدیه داده تا ما با خواندن همین سطرها مشکلاتمان را حل کنیم.

بیایید این سنت را رواج بدهید. برای بچه‌هایتان جایزه تعیین کنید، ده بخشش کنید، بگویید هر بخشی را که حفظ کردی، فلان مبلغ به تو می‌دهم، یا فلان مسافرت می‌برم، هر چیزی که دوست دارد. این کار ارزش دارد.

امروز وقتی می‌بینیم که یک کسانی، بالاخره پانزده میلیون رأی هم رأی کمی نیست، درست است که در مقابل، بیست‌وپنج میلیون رأی است اما یک زنگ خطر است! اگر این افکار رواج پیدا کرده بود و اگر جوان‌های ما درست ساخته شده بودند این همه رأی هم جمع نمی‌شد!

ولایت‌فقیه؛ منشأ مشروعیت همه نهادهای حکومت

حاصل عرض بنده در این جلسه، تأکید بر اهمیت فکر کردن، شناختن، شناساندن و ترویج مطالبی است که مربوط به ولایت‌فقیه است. باور کنید برای بسیاری از دولتمردان خوب ما، تأکید می‌کنم خوبِ خوب، این مسئله برای آن‌ها درست روشن نیست. خیال می‌کنند کار ولی‌فقیه همین است که مثلاً فرمان عفو برای چند زندانی بدهد یا مثلاً اگر یک وقتی جنگی شد، اختیارات جنگ را به یک نفر واگذار کند و فرمانده تعیین کند، یا کارهایی از این قبیل که جنبه تشریفاتی دارد. خیال می‌کنند کارهای اصلی مربوط به همان کسانی است که مردم مستقیماً انتخابشان می‌کنند. باورشان این است؛ و خیال می‌کنند که وقتی مردم به آن‌ها رأی دادند مثل این است که خدا این قدرت را به آن‌ها داده است و اموال در اختیارشان است و هر کاری بخواهند می‌توانند انجام دهند؛ بیست‌وپنج میلیون رأی داریم! اما در یک ریال آن هم شما حق ندارید بدون اذن خدا تصرف کنید. مگر مردم شما را مالک این اموال کرده‌اند؟! مالیاتی که گرفته می‌شود یا اموال عمومی که در اختیار دولت قرار می‌گیرد، دولت، امین آن‌هاست که با آن‌ها طبق دستور خدا عمل کند، آن‌ها را به بندگان محروم خدا برساند آن هم طبق دستورات شرع.

اما فرهنگ غربی این است که وقتی رئیس‌جمهور، اکثریت آرا را به دست آورد، دیگر مالک همه چیز است و هر کاری بخواهد انجام می‌دهد؛ مال اوست دیگر، مردم به او داده‌اند. دیگر ولی‌فقیه چه کاره است؟! او هم می‌شود یک نان‌خور دولت! در صورتی که نظریه ولایت‌فقیه این است که هیچ تصرفی از سوی مسئولان کشور بدون اذن ولی‌فقیه، شرعاً جایز و مشروع نیست. مشروعیت دولت به امضای ولی‌فقیه است.

امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه فرمودند: رئیس‌جمهور منتخب مردم اگر از طرف ولی‌فقیه نصب نشود طاغوت است. مردم رأی داده‌اند و با رأی بالایی کسی را به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب کردند؛ اما تا ولی‌فقیه نگوید «من تو را نصب کردم» مشروعیت ندارد. امام در تمام حکم‌هایشان برای رؤسای جمهور فرمودند: «من رأی مردم را تنفیذ و شما را منصوب می‌کنم.» همچنین فرمودند: «رئیس‌جمهور منتخب مردم تا از طرف ولی‌فقیه نصب نشود، طاغوت است و اطاعتش حرام است.» نظریه ولایت‌فقیه این است.

شما چند نفر را سراغ دارید که واقعاً این مطلب را از ته دل باور داشته باشند؟! این باور از کجا آمده است؟! چقدر روی آن کر شده، درباره آن درس داده شده، کتاب نوشته شده و بحث صورت گرفته است؟! به‌سادگی می‌گویند مردم رئیس‌جمهور انتخاب می‌کنند، دیگر ولی‌فقیه را برای چه می‌خواهیم؟! یک خرجی بر دولت تحمیل می‌کند که مجلس خبرگان رهبری تشکیل شود و انتخابات برگزار شود! این‌ها را می‌خواهیم چه کار؟! خب مردم هر چند سال رئیس‌جمهور تعیین می‌کنند و هر کسی را که بخواهند سر کار می‌آورند. ولی‌فقیه هم اگر باشد نان‌خور دولت است و باید برای او حقوقی تعیین کنند. اصلاً برای چه باشد؟! خب یک نان‌خور از دولت کم شود!

عزیز من! ته دل خیلی‌ها این است. این غیر از آن چیزی است که با شیر اندرون شده، ارتکاز همه شیعیان است، اعتقادی است که از ائمه معصومین‌سلام‌الله‌علیهم‌اجمعین به ما رسیده است.

ولایت‌فقیه؛ استمرار ولایت معصومان

باید کسی در رأس قدرت حکومت باشد که شبیه‌ترین مردم به امام معصوم باشد؛ او را باید پیدا کرد. حالا که دسترسی به خود امام معصوم نداریم، باید به کسی مراجعه کنیم که از همه به او شبیه‌تر است. در همه جای دنیا همین‌گونه است. این چیز تازه‌ای است؟! اگر در یک نهاد یا سازمان یا بنگاه، رئیس آن از دنیا رفت، یک سفر یا مشکلی برای او پیش آمد، بیماری‌ای برای او پیش آمد، سکته کرد و نتوانست مسئولیتش را انجام دهد مردم چه کار می‌کنند؟! اگر نایب یا قائم‌مقام داشته باشد، او جانشینش می‌شود و از او اطاعت می‌کنند. اگر هم بخواهند فرد دیگری را انتخاب کنند، کسی را برمی‌گزینند که بیش از دیگران شبیه او باشد و بیشتر بتواند کار او را انجام دهد.

شما اگر به یک پزشک درجه‌اول، دسترسی نداشتید چه کار می‌کنید؟! به پزشکی مراجعه می‌کنید که از همه به او شبیه‌تر است. بعد از آن پزشک، این پزشک در درجه دوم است. این‌گونه نیست؟! کدام کاری هست که در جامعه‌ای از جوامع انسانی یک مسئول متخصص بخواهد و اگر نبود به کسی که مابعد اوست مراجعه نکنند؟! در رده‌های نظامی هم همین‌گونه است؛ اگر سپهبد نباشد، سرلشکر جای او را می‌گیرد و اگر سرلشکر نباشد، سرتیپ. این یک امر طبیعی و عقلایی است.

وقتی ما به امام معصوم دسترسی نداریم باید به کسی مراجعه کنیم که از هر جهت به او شبیه‌تر باشد؛ ازنظر علم، تقوا، خداترسی، آگاهی به مصالح جامعه، مدیریت، شجاعت و توکل بر خدا. این مطلبی عقلایی و قابل فهم برای همه است.

البته کسانی که اساساً خدا، پیامبر و امام معصوم را قبول ندارند، می‌گویند معنا ندارد یک کشیش بیاید رئیس حکومت شود! اما صحبت کشیش و آخوند نیست؛ صحبت سر این است که خدا اختیار دارد و بعد هر کس که او تعیین کند. خدا پیامبر را تعیین کرد و بعد از پیامبر، کسی که از همه شبیه‌تر به ایشان است؛ «أَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ»؛[11] جان پیغمبر است؛ «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی»؛[12] هیچ‌کس مانند تو به من شباهت ندارد؛ پس بعد از پیامبر، او باید جانشین پیامبر باشد. کدام عاقلی غیر از این می‌گوید؟!

حالا که دسترسی به امام معصوم نیست باید به کسی مراجعه کرد که شبیه‌ترین فرد به امام معصوم باشد؛ اما اگر خدا و پیامبر در کار نباشند می‌گویند ملاک رأی مردم است و اگر اختلاف شد، می‌گویند پنجاه درصد به علاوه یک و قضیه تمام می‌شود!

پروردگارا! تو را به حقیقت امیرالمؤمنین و به حقیقت ولایت قسم می‌دهیم سایه ولایت اهل‌بیت را بر سر کشور ما مستدام بدار!

جانشین برحق امام، رهبر معظم انقلاب را تا ظهور ولی‌عصر، پایدار و محفوظ بدار!

به ما توفیق حمایت، اطاعت و فرمانبری از آن بزرگوار را مرحمت فرما!

عاقبت امر همه ما را ختم به خیر فرما!

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ


[1]. احزاب، 6.

[2]. مائده، 67.

[3]. انبیاء، 87.

[4]. قلم، 48.

[5]. عنکبوت، 2 و 3.

[6]. بقره، 214.

[7]. اعراف، 138.

[8]. طه، 88.

[9]. مؤمنون، 30.

[10]. محمد، 31.

[11]. آل‌عمران، 61.

[12]. مناقب الإمام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب للكوفي، ج 1، ص 224.

 


Source URL: https://mesbahyazdi.ir/node/9112