بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین لَاسِيَّمَا الْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَهْدِيِّ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ العَسكَري عَجَّلَ الله تَعالَی فَرَجَه وَ اجْعَلْنا مِنْ اَعْوانِهِ وَ اَنْصارِهِ
قبل از هر چیز فرارسیدن هفته باشکوه بسیج را به حضور ملت شهیدپرور و بهخصوص بسیجیان عزیز و بالأخص بسیجیان دانشگاهی تبریک و تهنیت عرض میکنم. از خداوند متعال درخواست میکنیم که به حق پیوستگان بسیجی را با شهدای کربلا محشور فرماید، بر سلامت و عزت شاهدانشان بیفزاید، همه ما را قدردان نعمت وجود آنها قرار دهد و توفیق ادامه راه آنها را به همه ما مرحمت فرماید.
مفهوم بسیج و ویژگیهای تفکر بسیجی
خوشبختم که در این فرصت و در این روز بابرکت، موفق شدم خدمت شما برادران عزیز دانشگاهی عرض سلامی داشته باشم. پیشنهاد کرده بودند که درباره نقش تفکر بسیجی در تحولات حوزه و دانشگاه عرایضی تقدیم کنم. با اجازهتان ابتدا توضیحی درباره مفهوم بسیجی و ویژگیهای بسیجی عرض میکنم و بعد، تفکر و روحیه بسیجی را با توجه به این ویژگیها مشخص میکنیم تا ببینیم چه نقشی در تحولات فرهنگی- سیاسی ما داشته و در آینده چه وظیفهای را به دوش دارد و احیاناً چه آفاتی ممکن است متوجه این تفکر باشد.
بسیج عبارت است از یک حرکت فراگیر در جامعه که با مشخصاتی قابل تعریف است. به جای این که یک تعریف جامع و منطقی عرض کنیم، بهتر این است که عناصر این مفهوم را بازشناسی کنیم. طبیعی است که اولین عنصر این مفهوم، عنصر حرکت است؛ پس تفکر بسیجی و وجود بسیجی، با مردم ساکن و بیحرکت تناسبی ندارد.
دوم اینکه این حرکت، یک حرکت سریع و توفنده است. کسانی که مورچهوار در جامعه حرکت میکنند، گو اینکه مثل آدمهای ساکن نیستند اما بههرحال بسیجی هم نیستند.
سوم اینکه این حرکت، فراگیر است. اگر یک نفر یا یک گروه کوچک یک حرکت سریعی را انجام دهند، این بسیج نمیشود؛ بسیج یک حرکت سریع فراگیر در جامعه است.
عنصر چهارمی که در این مفهوم میتوانیم شناسایی کنیم عنصر هدفداری و انگیزهداری است. حرکت بسیجی یک حرکت کور به سوی هدف نامعین نیست بلکه دارای هدفی مشخص، شناختهشده و با انگیزه است.
عنصر نهایی هم عنصر فداکاری است؛ یعنی بسیجی با آن هدف بلندی که انتخاب کرده است، برای رسیدن به آن هدف همه چیز را کوچک میبیند. باید همه چیز فدا شود تا آن هدف تحقق پیدا کند؛ بنابراین از بذل مال و جان و همه متعلقات مضایقهای ندارد.
البته ویژگیهای فرعی دیگری را هم میشود شناسایی کرد که دیگر برای این که اطاله سخن نداده باشیم، به همین اندازه اکتفا میکنیم.
تفکر بسیجی؛ نیروی محرک و تحولآفرین جامعه
این یک واقعیتی است که در جامعه ما رخ داد و حالا داریم آن را بازشناسی میکنیم. چنین نبود که بیاییم بنشینیم بحث کنیم که چنین حرکتی میبایست به وجود بیاید و دارای چه ویژگیهایی باشد تا اینکه این حرکت را راه بیندازیم و رهبری کنیم؛ بلکه این حرکت، یک حرکت خودجوش از درون جامعه اسلامی ما بود.
البته هیچ معلولی بدون علت نیست و هیچ پدیدهای بدون عامل به وجود نمیآید. شناسایی عواملی که موجب این حرکت شد، درواقع شناسایی عوامل انقلاب است که خود همین، بحث مستقل و جداگانهای را میطلبد. با این ویژگیهایی که از بسیج و تفکر بسیجی میشناسیم، میتوانیم بررسی کنیم که این تفکر در جامعه ما چه اثری داشته، تا حالا چه نقشی را ایفا کرده و بعد از این چه وظیفهای را عهدهدار است.
ما اگر بخواهیم این حرکت اجتماعی را به یک حرکت طبیعی تشبیه کنیم برای این که ماهیتش را بهتر درک کنیم، باید بگوییم که حرکت بسیج یک انرژی پتانسیل در جامعه بود که با یک محرّک به انرژیِ سینِتیک سیّال و فعال تبدیل شد. اگر ما یک ظرف آب داشته باشیم و آن در یک مخزن قرار داده باشیم و مجرایی برای جریان نداشته باشد، انرژی را در خود ذخیره دارد ولی منشأ اثری نمیشود؛ اما اگر این انرژی که در این مخزن آب ذخیره شده است، در اثر عامل و نیرویی به حرکت دربیاید و به انرژی سینِتیک تبدیل شود فعالیتهای زیادی میتواند بکند. البته بستگی به ظرفیت آن و شرایط خاصی دارد که در تحریک آن مؤثر هستند. حتی گاهی ممکن است جریان یک آب، برق یک شهر را تأمین کند.
بنابراین ما میتوانیم انرژیهایی که در جامعه وجود دارد را به انرژیهایی که در آبهای طبیعی وجود دارد تشبیه کنیم. این آبها را وقتی شناسایی کنیم، گاهی یک آب راکد است. آب راکد دو تا عیب دارد؛ یکی این که در اثر تبخیر، بهتدریج از آن کاسته میشود و کمکم نابود میشود و دیگر چیزی جایگزینش نمیشود. دوم اینکه در اثر عوامل خارجی، زود منفعل میشود و بالأخره گندیده میشود، متعفن میشود، کرم در آن به وجود میآید، به لجن تبدیل میشود و ممکن است هزاران مفسده از آن به وجود بیاید.
آن کسانی که در جامعه حکمِ راکد را دارند یعنی هیچ تحرک، رشد و اثر وجودیای ندارند اینها هم تحت تأثیر عوامل خارجی زود تحلیل میروند و هم ممکن است که به یک عناصر مضر و زیانبار تبدیل شوند، یک مردابهای گندیدهای شوند که محل رشد میکروبها و موجب پیدایش امراض شود.
در مقابل اینها، ممکن است آبی باشد که منبع و سرچشمهای داشته باشد و اینگونه نباشد که همیشه به یک صورت، راکد بماند اما آنقدر نیرو نداشته باشد که جریان قابلتوجهی پیدا کند. شما شاید گاهی در کوهپایهها، چشمههای کوچکی دیده باشید که به اندازه یک سطل آب است. اگر آب از آن بردارید، کمکم دوباره آب میآید و جای آن را پر میکند اما آنقدر زور ندارد که جریان پیدا کند.
این عیب آن آب راکدی را ندارد که به هیچ مادهای اتصال ندارد. آن آب را وقتی برمیداشتند تبخیر میشد و دیگر تمام میشد ولی این تمام نمیشود، وقتی از آن برمیدارند باز دوباره جای آن، آب میآید و پر میشود اما آنقدر هم توان ندارد که جریان پیدا کند و بیاید زمینهای اطراف را سیراب کند، کشت و زرعی از آن پدید بیاید و درختی رشد کند. این همینجا ایستاده است. یک دسته مردم هم اینگونه هستند، آنقدر قدرت دارند که وجود خودشان را حفظ کنند و در اثر عوامل اجتماعی تحلیل نروند اما آنقدر برکتی هم ندارند که دیگران را به نوایی برسانند، سیراب کنند، بهرهشان به جایی برسد، باغی سرسبز شود، گیاهی بروید و حیوانی از عطش نجات پیدا کند.
قِسم دیگری هستند که جویبارهای کوچکی هستند که جریان پیدا میکنند اما مثل لوله آفتابه میماند. خیلی زود شکننده، اثرپذیر و آسیبپذیر است. اگر به زمین سستی برسد فرو میرود. البته اگر کسانی از همین آب باریک هم استفاده کنند و استخری ببندند و از آن بهرهبرداریهایی بکنند، ممکن است فوایدی ببرند اما بهطور طبیعی چندان امیدی به آن نمیشود داشت.
ولی گاهی چشمههای سرشاری هست که باقدرت میجوشد، نه تحلیل میرود، نه زود آلوده میشود، نه به لجن تبدیل میشود و نه کرم در آن به وجود میآید. بعد روی زمین جریان پیدا میکند، در کشتزارها آب جاری میکند، انسانها و حیوانات از آن استفاده میکنند و مایه حیات یک سرزمین میشود.
انرژیهای انسانی نیز عیناً همین حالات مختلف را دارد. انرژی بسیجی از قِسم اخیر است؛ یعنی یک ماده لایزالی دارد که پیوسته میجوشد و میخروشد. ایستا نیست تا اینکه تحلیل برود یا اینکه در اثر عوامل خارجی، گندیده شود. جریان پیدا میکند، هم به حیات خودش ادامه میدهد و هم دیگران را به حیات میرساند. در مقابل آلودگیها نهتنها خود منفعل نمیشود بلکه آنها را زایل میکند و از میان میبرد و اگر چیزهای آلودهای در آن بریزد آنها را مستهلک میکند؛ به جای این که خودش متأثر و گندیده شود، آن مادهای که در آن میریزد را مستهلک و نابود میکند.
بنابراین بهترین نیرویی که در جامعه انسانی میتواند وجود داشته باشد و برای پیشرفت جامعه، حفظ ارزشهای جامعه، ایجاد رشد و بالندگی در اجتماع و مبارزه با فسادها و آلودگیها نقش مؤثری را ایفا کند همان است که اسمش را نیروی بسیجی گذاشتهایم. این انرژی به صورت پتانسیل در جامعه وجود دارد. در جامعه ما هم وجود داشت و در اثر عوامل طولانی در طول قرنها به وجود آمده بود اما یک محرّک میخواست که این را تبدیل به انرژی سینِتیک کند و همه میشناسیم او چه کسی بود؛ او کسی بود که تاریخ معاصر را عوض کرد؛ او کسی بود که ابرقدرتهای جهان را خاضع کرد؛ او کسی بود که دلهای آرام زورمندان را لرزاند و او کسی بود که کاخهای استعمار را فروریخت یا به لرزه درآورد و هنوز زود است که آثار وجودیاش کاملاً شناخته شود. او آمد و این انرژی پتانسیل را به حرکت درآورد و در مدت کوتاهی ثمرات پرباری را تقدیم جامعه کرد. او ارزش بسیج را خوب میدانست. بسیج هم رهبر خودش را خوب میشناخت و این پیوند لایزال باقی خواهد ماند.
با تعریفی که از تفکر بسیجی کردیم و با شناختی که از این نیروی لایزال الهی در ملت خودمان داریم و تجربهای که از فعالیت بسیج در دوران گذشته بعد از انقلاب داشتیم، احتیاجی به بررسی آثار وجودی بسیج در گذشته ما نیست. باید بگوییم انقلابی که داریم، این بهترین ثمره وجود بسیجی است. اگر بسیجیان نمیبودند ما امروز چیزی به نام انقلاب اسلامی نمیداشتیم. نهتنها انقلاب اسلامی نمیداشتیم، باید صراحتاً بگوییم چیزی به نام کشور ایران نمیداشتیم؛ و این حرف گزافی نیست.
شما عزیزانی که بحمدالله ذهنی روشن و فکری تابناک در پرتو همین انقلاب دارید میتوانید این نیرو را کاملاً ارزیابی کنید و فکر کنید که اگر این حرکت بسیجی نمیبود، به سر این انقلاب و این کشور چه آمده بود! بنابراین برای اهمیت بسیج و شناختن تأثیر این نیرو در گذشته ما، همین بس که ما هستیم؛ وجود ما از بسیج است.
رسالت بسیج در آینده و فراتر رفتن از عرصه نظامی
آنچه مهم است، شناسایی وظیفه بسیج نسبت به آینده است. گو اینکه بسیج در ابتدا به عنوان یک نیرو در مقابل قوای نظامی بیگانه و مهاجم به وجود آمد اما پیدایش این نیرو - اینکه میگویم این نیرو به مفهوم نظامیاش عرض میکنم - پیدایش این پدیده اجتماعی، معلول عوامل اجتماعی و فرهنگی خاصی بود. اگر آن فرهنگ در جامعه ما وجود نمیداشت، چنین پدیده عظیم و معجزهآسایی هرگز به وجود نمیآمد. پس وجود این پدیده عظیم اجتماعی، خود معلول عوامل فرهنگی پیشین است. اگر آن عوامل همچنان ادامه یابد، این جریان ادامه پیدا میکند و بهاصطلاح، علت محدِثه، مُبقِیه هم خواهد بود؛ اما اگر آن عوامل بهتدریج ضعیف شود، این حرکت از سرعتش کاسته میشود، شتاب مثبتش به شتاب منفی تبدیل میشود، کمکم به سکون میگراید و آنوقت است که برای جامعه، فاجعه خواهد بود.
همانگونه که ما ارزش نیروی بسیجی خودمان را میشناسیم، دشمنان ما هم این نیرو را خوب شناختهاند و اهمیتش را درک کردهاند و میدانند که بقای این انقلاب مرهون این نیرو است، رشد و گسترش انقلاب به رشد این نیرو بستگی دارد و اگر خداینکرده این انقلاب بخواهد ضعیف و زایل شود، باید این نیرو را تضعیف کرد. اینها حساب دو دوتا چهارتاست که همه بهسادگی میتوانند درک کنند و احتیاج به تحلیلهای پیچیده جامعهشناختی یا سیاسی ندارد.
آنچه مهم است این است که این نیرو چه نقشی در تحولات فرهنگی- سیاسی جامعه ما میتواند داشته باشد و باید داشته باشد. این نیرو در جامعه ما ابتدا به صورت یک نیروی نظامی ظهور کرد یعنی عوامل و فرهنگی که پدیدآورنده این نیرو بود، در شرایط خاصی مؤثر واقع شد که نیاز به یک حرکت نظامی بود؛ دشمن به ما حمله کرده بود، کشور ما در محاصره بود، آمادگی دفاع در نیروهای رسمی وجود نداشت و آشفتگی و پراکندگی، حاکم بود. در چنین شرایطی، فرهنگی که سازنده بسیج بود اقتضا میکرد که یک نیروی دفاعی پدید بیاید و خطرهای نظامی را دفع کند و چنین کرد؛ اما این معنایش این نیست که فرهنگ بسیجی، تنها مخصوص و محصور در دایره نظامی است. آن فرهنگ، فرهنگی بود که از اعتقاد به خدای جهانآفرین و نیروی بینهایت او سرچشمه میگرفت و هستی انسانی را کاروانی میدید که از طرف خدا سرچشمه گرفته و به سوی خدا بازمیگردد و این جهان، بستری است برای این حرکت لایزال که مبدأ و منتهای آن، خداست؛ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.[1]
تفکر بسیجی و ضرورت مقابله با تهاجم فرهنگی
کارمایه بسیجی همین جمله بود؛ آنچه به او نیرو میبخشید تا در میدان نظامی، در مقابل همه سلاحهای شیطانی و اهریمنی، با دست خالی ایستادگی کند همین اندیشه و همین ایمان بود؛ ایمان به اینکه این جهان با همه پهناوری و عظمت، با اراده الهی میچرخد و اداره میشود؛ انسان در این جهان، وانهاده نشده است؛ دست ربوبیت الهی بر سر جهان و انسان هست؛ هستی، بیهوده نیست و دارای حکمت و هدف و غایتی است؛ انسان، گزاف آفریده نشده، گزاف حرکت نمیکند و سرانجامِ بیهودهای نخواهد داشت؛ انسان گلِ سرسبد عالم آفرینش است؛ دستِ حکیمی او را پرورانده و برای بوستان ابدی، او را تربیت کرده است؛ باید مراحل تکامل را در این جهان بپیماید تا به آن جایگاه راستین فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ[2] راه یابد.
آنچه به بسیجی توان میبخشید، این اعتقاد و این ایمان بود. درست است که مظهر محسوس این اعتقاد، در میدان کارزار و میدان نبرد نظامی است اما در عرصههای دیگر هم بهخوبی میتواند ظهور پیدا کند؛ عرصههایی که تحولات اجتماعی و ابعاد زندگی اجتماعی، آنها را ترسیم میکند مثل ابعاد سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و چیزهایی مانند آنها.
این مایه فکری و اعتقادی و این ایمان قلبی که انسان را از حضیض پستی به اوج عزت و عظمت هدایت میکند، در میدان سیاست جلوه خاصی دارد؛ در میدان عمران و بازسازی جلوه خاصی دارد؛ در عرصههای فرهنگی هم تجلیات خاص خودش را خواهد داشت. دشمن ما روزگاری دل بسته بود که در عرصه نبرد نظامی، ما را از پا دربیاورد اما دیری نپایید که به اشتباه خودش پی برد و فهمید که این ملت با این توان و با این قدرت نامحدود، شکننده نیست و از پا در نخواهد آمد. گمان کرد که در عرصه اقتصادی میتواند این ملت را محصور کند و در تنگنای فقر، او را له کند اما مقاومت مردم و تلاش بسیجیان در عرصه اقتصادی ثابت کرد که این نقشه دشمن هم نقش بر آب است. پایداری و مقاومت مردم باایمان در مقابل مشکلات اقتصادی، آنچنان دشمن را خَجِل کرد که دیگر از فکر محاصره اقتصادی طرفی نبست.
هوشمندان دشمن دانستند که چاره آنها تنها در عرصه فرهنگی است؛ یعنی اگر بتوانند این ملت را نابود کنند، فقط از راه فرهنگ است. این بود که تمام تلاش خودشان را صرف این کردند که نیروهای فعال و کارآمد جامعه را ازلحاظ فرهنگی، ضعیف و سست کنند؛ و متأسفانه کموبیش موفقیتهایی هم به دست آوردند!
بسیجی هوشمند ما در امروز باید بیش از هر چیز به این مطلب بیندیشد که امروز صحنه نبرد، از میدان نبرد نظامی به عرصه فرهنگی انتقال یافته است. همانگونه که در عرصه صنعتی، کشاورزی و عمرانی تلاش خودش را انجام میدهد، امروز نوک پیکان دشمن متوجه عرصه فرهنگی است و در اینجاست که اگر موفقیتی هرچند کم به دست بیاورد، برای او بزرگترین پیروزی خواهد بود؛ پس اگر سؤال کنیم وظیفه بسیجی در این عصر چیست؟! اول آگاهی از اهمیت نبرد فرهنگی، درک موقعیت خطیر فرهنگ بسیج و اینکه دشمن تمام تلاشش را برای نابودی این فرهنگ به کار میبرد. اگر شما در فعالیتهایی که در داخل و خارج کشور انجام میشود و رهبری میشود و توجیه میگردد بیندیشید، نمونههای بارز این نقشه شوم را آشکارا خواهید دید.
بحمدالله مردم ما به حدی از رشد رسیدهاند که ارتباط پدیدههای اجتماعی را خوب درک میکنند. فهم عقبافتادهترین اقشار جامعه ما در زمینه مسائل سیاسی و اجتماعی از پیشرفتهترین قشرهای جامعه غرب بهتر و بیشتر است. شاید خودتان باور نکنید. یک نمونه کوچک را برای شما عرض کنم، شما از این مُجمَل حدیث مفصّل بخوانید؛ قریب یک ماه پیش، من مسافرتی به کانادا داشتم. حتماً در روزنامههای ایران و رسانهها خواندهاید که در کانادا، حزب محافظهکار در طول چند دوره حاکم بود و در انتخاباتی که تقریباً یک ماه یا چهل روز پیش در آنجا انجام گرفت، رقابت عجیبی بین این حزب و حزب لیبرال به وجود آمد و لیبرالها پیروز شدند و حکومتِ چند دورهای محافظهکاران را حذف کردند.
در آن جا یکی از شعارهایی که حزب لیبرال میداد و تبلیغاتی که علیه حزب محافظهکار میکرد مربوط به روابط اقتصادی و روابط فرهنگی کانادا و آمریکا بود. باز شاید شنیده باشید که دولت کانادا رسماً به آمریکا اعتراض کرد که ما حاضر نیستیم تحت تأثیر فرهنگ وارداتی شما باشیم. ما ورود فیلمهای ویدئویی و سینمایی را کنترل خواهیم کرد؛ و آمریکا هم در مقابل آنها صریحاً و بیشرمانه اعلام کرد که اگر شما در این زمینهها سانسور کنید ما شما را محاصره اقتصادی خواهیم کرد!
این جنگی است که بین کانادا و آمریکا وجود دارد؛ دو دولت هممرز. کانادا تقریباً مثل حیاطخلوت آمریکا حساب میشود. دولت کانادا دستنشانده دولت آمریکا بود. خود آن کشور، چیزی نیست؛ یک کشوری است که بیستوپنج میلیون نفری جمعیت دارد؛ نوپا و وابسته به صنایع آمریکاست. البته ازنظر وسعت، وسیعتر از آمریکاست اما عمده شمال کانادا، یخبندان است و جمعیت آن فقط در نوار جنوبی آن است که با آمریکا هممرز است.
منظورم از ذکر این مقدمه این بود که بحث داغ سیاسی در همین یک ماه قبل در کانادا همین مسائل روابط اقتصادی و فرهنگی کانادا و آمریکا بود. یکی از برادران دانشجوی ایرانی در دانشگاه مکگیل، از یک دانشجوی کانادایی سؤال کرده بود که نظر شما راجع به این روابط اقتصادی کانادا و آمریکا چیست؟! دو تا همکلاسی با هم صحبت میکردند که نظر شما درباره این قراردادی که بناست بین آمریکا و کانادا و مکزیک بسته شود چیست؟! گفته بود چی؟! گفته بود نظر شما درباره این قرارداد اقتصادی که بناست بین آمریکا و کانادا بسته شود و این دو حزب روی آن مانور میدهند، نظر شما چیست؟! شما طرفدار کدام نظریه هستید؟! گفته بود من نشنیدهام، این چیه؟! گفته بود بابا! این مسئلهای که این احزاب سر آن دعوا میکنند، هر کدام شعار میدهند، همدیگر را محکوم میکنند، همین را میگویم. گفته بود: من اصلاً نشنیدهام و خبر ندارم!
دانشجویی که باید مظهر فرهنگ و آگاهی یک کشور باشد، از سادهترین مسائل سیاسی روز کشور خودش که فردا باید بر این اساس رأی بدهد اطلاع ندارد و دانشجوی ایرانی که به آنجا رفته و تمام تمرکز او بر درس خودش است، از آن دانشجوهای آمریکایی یا کانادایی در مسئله مربوط به آنها آگاهیاش بیشتر است! این دانشجوی دوره انقلاب است. آن دانشجوی شکم است؛ در کشور و در سرزمینی زندگی میکند که جز شکم و پول نمیشناسند. او کاری به ایدئولوژی و سیاست ندارد. از یک جایی پول به جیبش برسد و هزینه دانشگاهش تأمین شود، هرجور که میخواهد باشد؛ اما در همین هم که از کدام راه باید بهتر تأمین شود اینقدر هم قدرت فکر ندارد!
نمیدانید که امامرضواناللهعلیه چه خدمتی به این ملت کرد! فهم سیاسی بچههای دبستانی ما از دانشجویان دانشگاههای غربی بیشتر است و این هدیهای بود که امامرضواناللهعلیه به ما داد و امروز رهبر معظم انقلاب، آن راه را دنبال میکنند و بر آگاهی سیاسی دانشگاهیان تأکید میکنند. نمیدانید که این روشنی و این آگاهی چقدر ارزش دارد.
نشانههای زوال و فروپاشی غرب
آنها مردمی هستند که سرشان در لاک خودشان است. همسایه از همسایه خبر ندارد. همکلاسیای که پهلوی هم مینشینند از زندگی و از فکر هم خبر ندارند. در لذات و حیوانیت خودشان غرق هستند. برادر و برادر، همدیگر را نمیبینند. پدر و فرزند با همدیگر ارتباطی ندارند. یک فردیت کشندهای در غرب حاکم است که ما اصلاً نمیتوانیم تصوری از آن داشته باشیم و این خودبهخود به وجود نیامده است؛ این معلول سیاست آن اقلیت شیطان زورمندی است که بر ملت خودشان هم رحم نمیکنند؛ یک اقلیت معدودی که دنیا را بلعیدهاند و باز هم سیر نمیشوند؛ ملت خودشان را به یک چیزهایی سرگرم کردهاند که فکر سیاست به مغزشان نیاید؛ جوانانشان چیزی که میفهمند سکس است و سالمندانشان پول؛ والسلام! مسائل اجتماعی، انسانی، ارزشها، سیاست و این حرفها برای آنها کشک است.
البته اقلیت معدودی هم هستند که اینگونه نیستند. آنها هم در دانشگاهها میگردند افراد تیزهوش و بااستعدادی را پیدا میکنند و برای باندهای خودشان روی آنها کار میکنند. من با یک دانشجوی ایرانی در یکی از بزرگترین دانشگاههای آمریکا که شاید اسم آن دانشگاه را هم شنیده باشید، دانشگاه ییل، برای گردش و بازدید رفته بودیم. یک ساختمان را به من نشان داد. این ساختمان را که آدم نگاه میکرد جایی از آن، پنجرهای چیزی پیدا نبود؛ عمده این ساختمان دیوارهای سنگی بود. گفت ما در این دانشگاه هیچوقت ندیدهایم که در این ساختمان باز شود اما دوستان ما میگویند اواخر شب، یک عده یهودی هستند که در اینجا جمع میشوند و یک حزب مخفی دارند که افرادی را شناسایی میکنند و با رفتارهای فراماسونری افرادی را دعوت میکنند، دعوتی که یا بپذیر یا رد کن، یا تسلیمِ مطلق و یا ردِ مطلق. اگر تسلیم شدی، هرچه گفتیم را باید چشمبسته بپذیری و اگر رد کردی که هیچی.
گفت ما این را میشنویم که چنین چیزی اینجا هست. البته دعوتشان علنی است اما اینکه چه میکنند و چه میگویند و کارشان چیست کسی خبر ندارد. او میگفت که غالب رؤسای جمهور آمریکا و همسرانشان از فارغالتحصیلان این دانشگاه هستند؛ و اسم میبرد. حالا من نقل قول میکنم؛ گفت بوش، فارغالتحصیل همین دانشگاه است، کلینتون هم فارغالتحصیل همین دانشگاه است، خانم کلینتون هم فارغالتحصیل همین دانشگاه است. یکی از حزب جمهوریخواه، یکی از حزب دموکرات؛ رقیب هم هستند اما هر دو فارغالتحصیل همین دانشگاه هستند.
چنین جریاناتی وجود دارد. با یک دستگاه زیرزمینی بسیار پیچیدهای، افرادی را شناسایی میکنند و برای کارهایی هم تربیت میکنند؛ اما عموم مردمشان، چه دانشجو، چه کاسب و چه اداری از این مسائل سر درنمیآورند. فکرشان فقط این است که زندگی خودشان را تأمین کنند.
باور نمیکنید که مردم غرب، با بهاصطلاح آن وسعت و نعمت فراوانی که وجود دارد، چقدر باید تلاش کنند تا هزینه زندگیشان را تأمین کنند! بله، پولهای کلانی میگیرند اما خرجهای کلانی هم باید بکنند. حالا بگذرم و وارد این مقوله نشوم.
این هوشمندی و آگاهی از مسائل سیاسی و اجتماعی، از برکاتی است که ما به آن رسیدهایم و قدر آن را نمیدانیم. آن اقلیت شیطان، حتی مردم خودشان را هم نمیگذارند آگاه شوند تا بتوانند خر خودشان را برانند. آنها میدانند که اگر جوانانشان از مواد مخدر، از مشروبات الکلی و از سکس رهایی پیدا کنند موی دماغشان میشوند. این است که اینها را به همین چیزها سرگرم میکنند تا فقط آن نخبههایی که خودشان انتخاب میکنند و میتوانند تربیت کنند، همانها را داشته باشند و بقیه مردم سرگرم همین مسائل باشند.
یکی از فجایعی هم که الآن در جهان غرب وجود دارد و همین سردمداران شیطان پولپرست را نگران کرده این است که نسل جدید غربی، دیگر انیشتنپرور نیست. متخصصانی که الآن در غرب هستند غالباً از مهاجران کشورهای شرقی هستند. الآن بزرگترین متخصصان تکنولوژیهای پیشرفته غرب، ایرانی، هندی و چینی هستند. تعداد اساتید ایرانی که فقط در آمریکا تدریس میکنند، سایر کشورهای غربی و اروپا هیچ، اساتید دانشگاه ایرانی که فقط در دانشگاههای آمریکا تدریس میکنند از کل اساتیدی که در ایران تدریس میکنند بیشتر است! بسیاری از مخترعان بزرگ و کسانی که شغلهای حساس را در مسائل نظامی سرّی عهدهدار هستند ایرانی هستند. این وضعی است که الآن در غرب هست و آینده غرب را دچار وحشت کرده که این به کجا خواهد انجامید.
از طرف دیگر رشد سیاهان در آمریکاست که خود آن یک مسئله عظیمی است. سفیدها رشد منفی دارند و سیاهان رشد مثبت زیاد و عنقریب است که با یک محاسبه خیلی روشن، تعداد سیاهان بر سفیدهای آمریکا بچربد. اینها هم غالباً گرایش ضدصهیونیستی دارند. اگر مسلمان هم نیستند اما ضدنژادپرست هستند و این باز خطر بزرگی برای آینده آمریکا است؛ و مسائل دیگری که حالا وقت شما عزیزان را نگیرم.
اجمالاً غرب ازنظر اخلاقی و فرهنگی در آستانه سقوط است؛ ازنظر اقتصادی هم در حال رکود و بحران است و میبینید که هر روز کمپانیهای غربی اعلام ورشکستگی میکنند. این کاروانِ تمدن غربی است که به سوی نیستی روان است؛ و از این طرف رشد اسلامگرایی و معنویت. در همین روزهای اخیری که من در کانادا بودم یکی از برادرها از واشنگتن، شماره اخیر روزنامه واشنگتنپست را برای من فکس کرد و من در کانادا دیدم. صفحه اول آن، مقالهای درباره رشد اسلام در آمریکا نوشته بود. عکس یکی از مساجد جدیدالتأسیس اسلامی در آمریکا را هم در صفحه اول روزنامه واشنگتنپست انداخته بود. در آن مقاله نوشته بود: علیرغم اینکه مسلمانها از بد معرفی کردن اسلام در غرب ناراضی هستند - نمیدانید غربیها چقدر پول خرج میکنند که اسلام را مساوی با خشونت و تروریسم معرفی کنند. میلیاردها دلار خرج میکنند تا در رسانههای گروهیشان، در فیلمهای سینماییشان، در اخبارشان و در تلویزیونهایشان بهگونهای وانمود کنند که اسلام، بهخصوص بنیادگرایی، اصولگرایی اسلامی که میگویند، این با خشونت و ترور مساوی است - نوشته بود: علیرغم اینکه مسلمانها از اینکه اسلام در غرب، بد معرفی میشود ناراضی هستند اما با وجود این نارضایتی، اسلام در غرب در حال توسعه است. این همه تلاش میکنند که اسلام را بد معرفی کنند اما روزبهروز بر وسعت اسلام افزوده میشود، بهخصوص در قشر دانشجو و دانشگاهی.
شما حساب کنید در مثل کشور فرانسهای که مهد آزادی است - انقلاب کبیر فرانسه علیه فاشیسم، در فرانسه پدید آمد. آن مبدأ همه انقلابهای فکری و آزادی و دموکراسی دنیا شد. افتخار فرانسه در عالم به همین است که آنجا مهد پیدایش دموکراسی است - امروز در فرانسه، چهار دختر مسلمانی که باحجاب در مدرسه میروند را از مدرسه بیرون میکنند! این یعنی چه؟! آنوقت در همین فرانسه، فرانسوی اصیل بومی، مسلمان میشود و چادر میپوشد و حجابش از حجاب مسلمانهای ایرانی هم غلیظتر میشود! با این پدیده چهکار کنند؟!
همین چند روز پیش از کانادا زنگ زده بودند که یک دختر کانادایی مسلمان شده است، یک چادر برای ایشان بدوزید و به ایشان هدیه کنید. این خانم کانادایی که تازه مسلمان شده، به مانتو و روسری اکتفا نمیکند. این مسلمان جدی است. این، اسلام را باور کرده و مسلمان شده است. این، اسلام پدر و مادری نیست. حزب و جمعیتی از خانمهای اروپایی و آمریکایی به وجود آمده - حتی از مذاهب دیگر- که طرفدار حجاب هستند. غرب با این پدیده مواجه است؛ چهکار کند؟!
آنها تنها چارهای که دارند این است که مبدأ و زادگاه این تفکر را بخشکانند. تمام دنیا، دوست و دشمن میدانند که مبدأ این طرز تفکر و این گرایشها، ایران اسلامی است. عربستان چنین چیزی به وجود نمیآورد. مصر هم خودش در این مفاسد غربی غوطهور است. سایر کشورهای اسلامی هم همینطور. اگر الآن یک حرکت اسلامی در مصر و بعضی از کشورهای اسلامی پیدا شده، آن هم به تبعیت از انقلاب اسلامی ایران است. میدانند ریشه، اینجاست و این ریشه را باید خشکاند و تلاش میکنند که اگر بشود کاری کنند که ارزشهای انقلابی ایران ضعیف شود، کمرنگ شود، بهگونهای شود که این وصله را به آن بچسبانند که ایرانیان دست از ارزشهایشان برداشتهاند. همین اندازه که بتوانند این دروغ را به آن بچسبانند. آخر دروغ گفتن هم باید مناسبتی داشته باشد؛ هر چیزی که به هر چیزی نمیچسبد. وقتی بخواهند این تهمت را بزنند و در رسانههای دنیا بزرگ کنند، یک جایی باید یک نمونه کوچکی درست کنند و توی بوق کنند و آن را زیر ذرهبین بگذارند و بزرگ کنند که بله، ایرانیها ارزشهای انقلابیشان را فراموش کردهاند! یک جایی باید این ظهور پیدا کند. دنبال این هستند که یک روزنهای در مطبوعات و در جاهای دیگر، در کسانی که چهره ضدانقلابی نداشته باشند پدید بیاید. خب طبعاً اگر ضدانقلاب این حرفها را بزند چیز تازهای نیست و کسی از او نمیخرد. ازاینرو دنبال این هستند که در یک کسی که چهره ضدانقلابی نداشته باشد، یک تمایلاتی به ارتباط با آمریکا، به تعریف از غرب، به تبرئه کردن غرب از انحرافات فکری، یک چیزکی پیدا شود و بگویند: «بابا! این هم مسلمانهای ایران! دیدید؟!»
آینده بشر نگران جنگ اتمی نیست. جنگی که در آینده هست جنگ فرهنگها و تمدنهاست و برای این، صوَری ترسیم کردهاند. کسانی که با نشریات غربی و امثال اینها آشنایی دارند میدانند که الآن اینها مباحث روز است. بیش از همه، از تمدن اسلامی و از فکر اسلامی میترسند و این را پنهان هم نمیکنند و صریحاً هم میگویند.
حالا ما هستیم و این عالمِ بلبشو، با این فکر، با این دشمنی و با این هدفگیری. اگر یک روزی کسانی میگفتند مواظب جنگ فرهنگی باشید و نقشههای زیرزیرکی در کار است، شاید همه باور نمیکردند؛ اما امروز دیگر پردهها بالا رفته و چیز مخفیای نمانده است و خودشان علناً میگویند. خودشان جریانات ایران را تحلیل میکنند و معرفی میکنند که فلان جریانی که فلان شخص یا فلان کسانی آن را رهبری و حمایت میکنند، این طرفدار غرب است و باید تأیید شود. با شخص در کتابهایشان اسم میبرند. دیگر چیزی زیر پرده نمانده است.
تهدید استحاله فکری و فرسایش مبانی اعتقادی
حالا تفکر بسیجی در آینده این انقلاب چه نقشی را باید ایفا کند؟! بعد از اینکه این خطر فرهنگی را درست درک کرد و دشمنان خودش را درست شناخت و به نقشههای آنها درست پی برد که بر چه محوری دور میزند، تشخیص وظیفه کار مشکلی نیست. ما باید در عرصه فرهنگی، خودمان را تقویت کنیم. متأسفانه این غربزدهها کاری کردهاند که مفهوم فرهنگ هم دارای معانی متضاد شده است. آنچنان آب را گلآلود کردهاند تا اینکه بتوانند ماهی خودشان را بگیرند. ما که میگوییم فعالیت فرهنگی باید کرد، در زمینه فرهنگی باید رشد کرد، میفهمیم چه میگوییم؛ میگوییم یعنی دینمان را باید بهتر بشناسیم، بهتر حفظ کنیم، ارزشهای دینیمان را باید حفاظت کنیم و از آنها پاسداری کنیم؛ همان دینی که برای آن جان دادیم، عزیزانمان برای آن کشته شدند، این انقلاب برای آن واقع شد، رهبر ما امام بود، حالا هم جانشین ایشان است. حرفهای ما برای خودمان روشن است؛ اما آنها آب را آنچنان گلآلود میکنند که فرهنگ چیز دیگری از آن درمیآید! حتی گاهی امر بر دولتمردان خودمان هم مشتبه میشود! کار فرهنگی فقط کار ورزشی و موسیقی میشود! بودجهای که در پنج ساله دوم در دولت برای فعالیت فرهنگی پیشبینی میشود، مصرفش فقط ورزش است و موسیقی!
ما خطر را کجا احساس میکنیم؟! بودجه کشور ما، تازه آنچه به نام فرهنگی پیشبینی میشود، تابهحال که اسمی از فرهنگی هم نبود، حالا که یک فرهنگی هم به آن یدک کشیدهاند، تازه مصداق فعالیت فرهنگی و بودجهای که باید صرف فرهنگ شود مظهرش همین است. البته ما با ورزش و هنر مخالف نیستیم اما اولویتها را باید رعایت کرد.
وقتی ما شاهد این هستیم که جوانان عزیز ما از مایههای اصلی فرهنگ انقلاب، دارند تهی میشوند، معنویات دارد به فراموشی سپرده میشود، روحیه بسیجی دارد از بین میرود، چه جای اینکه برویم صحبت از نقش دیوان و ایوان کنیم؟! خانه از پایبست دارد میشود ویران، خواجه در فکر نقش ایوان است!
این حرکتی که به وجود آوردند و دارند رهبری میکنند، دیگر بنیادی برای دین، برای انقلاب و برای بسیج باقی نمیگذارد و باید فکری برای این اساس کرد. بسیج آن وقتی مفهوم پیدا میکند که کسانی معتقد باشند دینی وجود دارد که دارای حقایق و ارزشهای اصیل، ثابت و معتبری است؛ پایهها و مبانی این دین قابل شناخت است، میتوان آن را فهمید و از آن دفاع کرد.
اما اگر روزگاری سر برآوریم و ببینیم در محیطی زندگی میکنیم که ابرهایی تیره و تار را از فضای غرب وام گرفتهاند و آمدهاند در محیط نورانی ما منتشر کردهاند تا جلوی خورشید دین را بگیرد؛ در چنین فضایی مُد کردهاند که اصلاً دین، قابل شناختن واقعی نیست و اصلاً دین، واقعیت ثابتی ندارد؛ دین از صفر تا بینهایت قابل انعطاف است، صد و هشتاد درجه قابل تغییر است و هیچ محور ثابتی ندارد؛ بر اساس این دیدگاه هرکس هرچه فهمید و هرچه خواست، همان معتبر است و مبنای ثابتی که ما شناخت دینی را محک بزنیم و بگوییم این شناخت، درست است و آن نادرست، وجود ندارد.
بسیجی ما دلخوش بود که امام او دین را میشناسد و معرفی میکند. حالا به او میگویند: «امام که هیچ، اگر همه فقهای شما هم جمع شوند نمیتوانند دین را بشناسند زیرا دین آن وقتی شناخته میشود که تمام علوم شناخته شود، چون اینها به هم مربوط است. کسی که فیزیک بلد نیست، شیمی بلد نیست، ریاضیات بلد نیست، سایر علوم را بلد نیست، اصلاً حق ندارد بگوید من دین میشناسم! پس امام هم بیخود میگفت که من دین را میشناسم! سایر اسلامشناسان و دینشناسان هم بیخود میگویند! مجموعه معرفت بشری یک شکل هندسی دارد. اگر یک ضلعش را برداشتند، دیگر آن شکل نمیشود. کسی حق دارد بگوید من دین را میشناسم که همه علوم را بشناسد. چنین شخصی هم که در عالم وجود ندارد و نخواهد هم داشت. چه کسی میتواند بگوید من همه علوم عالم را بلد هستم؟! پس معرفت دینی نسبی است؛ برای هر کسی هرچه خودش میفهمد. اگر کسی گفت خدا یکی است، دین برای او همان است. اگر گفت دوتاست، برای او همان است؛ چون معیاری ندارد. آخر با چه چیز بسنجیم که اسلام میگوید خدا یکی است یا دوتا؟! درنهایت با یک شناختی باید بگوییم. آن شناخت، شناخت بشری است و شناخت بشری قابل خطاست. پس اسلام میگوید خدا یکی است یا دوتا؟! چه عرض کنم! آنهایی که میگویند خدا یکی است، اسلامشان همان است. آنهایی هم که میگویند خدا دوتاست، اسلامشان همان است. اسلام بین صفر تا بینهایت در نوسان است. امروز این است، فردا چیز دیگری است. امروز سفید است، فردا سیاه است. امروز زغال است، فردا الماس است. امروز آب است، فردا آتش است. هرچه بگویید. هیچ معیاری ندارد.
بالاتر از همه اینها، به هیچ چیز هم نمیشود یقین پیدا کرد. هر کس ادعای یقین کند، از جهلش است وگرنه روشنفکر امروزی، بالاتر از این است که ادعای یقین کند. ادعای یقین کردن برای این دُگماتیستهاست! برای این آخوندهای دهاتی است! اینها ادعای یقین میکنند وگرنه کسی که تحصیلکرده دانشگاه است که ادعای یقین نمیکند!»
قرآن میفرماید: «وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ».[3] این میگوید: «اصلاً یقین، خیال است! چه کسی یقین پیدا میکند؟!» میفرماید: «وَفِي الْأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ»؛[4] این میگوید: «موقن اصلاً تخمش ورافتاده است! موقن کجا پیدا میشود؟! اصلاً یقینی پیدا نمیشود! این حرفها برای عصر دُگماتیسم بود! امروز عصر شک است؛ به شکاک بودن باید افتخار کرد. مُد امروز این است که شکاک باشی وگرنه روشنفکر نیستی! حتماً باید شکاک بود. هیچ چیز یقینی در عالم وجود ندارد.»
وقتی انسان اینگونه شکی داشت، دیگر بسیجی سیزده سالهای پیدا میشود که نارنجک به کمرش ببندد و زیر تانک برود؟! با شک؟! با شک؟! دیگر صنعتگر و کشاورز میآید کارش را رها کند و برود در بسیج، ماهی پنجاه تومان، صد تومانی هم که به او میدادند، این را هم در صندوق بسیج بیندازد؟! با شک؟! کسی که نمیداند خدایی هست یا نه، اسلام چیست، کدام واقعیت دارد، آخرتی هست یا نیست، روحی وجود دارد یا ندارد، اصلاً پیغمبری یعنی چه؟! به او القا میکنند که اصلاً پیغمبری یک امر ثابتی است؛ حالا هم هست، مردم دیگر هم حالا پیغمبر هستند. اینها در افکار و نوشتهها و سخنرانیها هست؛ اینها را من از خودم در نیاوردهام. میگوید: «نبوت یک جریان ثابتی است؛ اینجوری نیست که یک وقتی تمام شده باشد. حالا هم هست.» دو روز دیگر هم میگویند: «آن چیزی که دنبالش میگردید اینجاست.» همان که سلف ناصالح آنها گفت که جبرئیل پارچه حریر سفید را بر من نازل کرد! امروز هم خلف ناصالحش همین را خواهد گفت. دو روز دیگر میگوید؛ اگر امروز نگفت، فردا میگوید.
آیا دیگر برای من و شما اسلامی میماند؟! چه اسلامی؟! اسلامی که معلوم نیست خدایی هست یا نیست؛ هیچ چیزی را نمیشود اثبات کنند؛ یقین نمیشود پیدا کرد؛ پیغمبر یعنی چه؟! «پیغمبر یعنی همین که من هم گاهی چیزی به ذهنم میرسد و به من الهام میشود. یک عربی بود ۱۴۰۰ سال پیشتر، یک چیزهایی به ذهنش رسید، آمد گفت من پیغمبر هستم. حالا هم یک عصر دیگری است و باید یک پیغمبر دیگری بیاید.»
قیامت چی؟! «چه عرض کنم؟! حالا چند جور میشود تأویل کنند. یکی هم این که اصلاً آخرت همینجاست؛ سود، دنیاست، ارزش، آخرت است. اصلاً آخرت دیگر چیست؟! سودطلبی عبارت است از دنیا، ارزشطلبی عبارت است از آخرت، والسلام.»
عجب! این پیغمبرانی را که این همه تهدید به مرگ کردند، اینها را به جنون متهم کردند به خاطر اینکه میگفتند آدم بعد از مرگ زنده میشود. این آیه قرآن است: «أَفْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ».[5] اینکه آمده میگوید آدم دوباره زنده میشود، این، دیوانه شده که این حرفها را میزند؟! آخر چرا به پیغمبر میگفتند مجنون؟! علت اتهام به پیغمبر به اینکه میگفتند مجنون، عمدهاش این بود که میگفت آدم بعد از مردن، دوباره زنده میشود.
خب آقا! اگر آخرت یعنی ارزش، خب پیغمبر میگفت: «بابا! بیخود مرا متهم به جنون نکنید! آخرت همین ارزش است! ما حرفمان را پس گرفتیم؛ چه زنده شدنی؟!» اگر آخرت یعنی ارزش، این که اتهام جنون نمیخواست!
و اینها سوغاتها و ارمغانهای از جانب غرب است که از دو قرن پیش، تازه حالا برای ما زنده شده است. حرفهایی است که بعد از رنسانس در اروپا مطرح شد و کسانی گفتند و شنیدند و جر و بحث کردند، تازه این حرفها از زیر خاک در آمده است و روشنفکران جدید ما ارمغانی برای نسل روشنفکر ایران آوردهاند! تأویل متون دینی، نسبی بودن معرفت، سمبلیک بودن مفاهیم دینی، اسطوره بودن مفاهیم دینی، اساطیری بودن زبان دین؛ اینها چیزهایی است که سیصد، چهارصد سال است در اروپا مطرح است، در آنجا دفن شده و استخوانش خاک شده است، آن وقت تازه روشنفکران برای ما از نو سوغات آوردهاند و چیز جدیدی مطرح کردهاند! اینکه زبان دین زبان سمبلیک است، زبان اساطیری است، اینها تأویلاتی دارد، هر کسی هرچه فهمید برای او همان هست. شناخت دین معیار ثابتی ندارد؛ و چیزهایی از این قبیل. حالا اینها چه هستند؟! آیا درست است یا نادرست؟! که البته نادرست است، سر جای خودش. برای بسیجی لازم است که بفهمد با چه کسی روبهرو است و چه نقشهای برای او کشیدهاند.
لزوم پاسداری از مبانی انقلاب و آینده تفکر بسیجی
ولایتفقیه ما میشود حکومت فاشیسم؛ برای اینکه میگویند حکومت دو قسمت است: لیبرالیسم و فاشیسم. لیبرالیسم را که خود شما رد میکنید؛ آخوندها میگویند ما مخالف لیبرالها هستیم؛ پس حکومتشان فاشیستی است. ولایتفقیه میشود حکومتی ضد دموکراسی؛ یک حکومتی است در جهت تأمین منافع یک گروه اقلیت! دکانی است برای آخوندها! آخوندها یک دکانی درست کردهاند برای اینکه بر مردم سوار شوند! این میشود ولایتفقیه؟! حکومت اسلامی؟! و چیزهایی از این قبیل.
همانگونه که رهبر معظم انقلاب اشاره فرمودند، تمام مقدسات ما را دارند زیر سؤال میبرند. اینکه از کجا معلوم که امام درست گفت؟! از کجا معلوم که این شکل حکومت صحیح باشد؟! از کجا معلوم که آنهایی که انقلاب کردند درست فهمیدند؟! از کجا معلوم که ما که جنگ کردیم درست بود؟! از کجا معلوم که اصلاً درست بود ما رژیم پهلوی را ساقط کردیم؟! باور کنید که میگویند! همین پریروز در یکی از دانشکدهها - اسم نبرم - استاد دانشگاهی به من میگفت؛ تازه استاد متدین ریشداری بود که سابقه طلبگی هم داشت! وضع ما دارد اینجور کشیده میشود! کجا داریم میرویم؟!
همان کسانی که نهضت اسلامی مشروطیت را به یک حرکت سیاسی غربطلبانه تبدیل کردند، همانها، اَخلافشان، نوچههایشان میخواهند از راه نفوذ دادن فرهنگ غربی در دانشگاه ما این انقلاب را سرنگون کنند؛ حالا ببینید وظیفه بسیجی چیست؟!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
امکان فلسفه اسلامی و نسبت آن با فلسفه یونانی
یکی از حضار: آیا فلسفه اسلامی ممکن است؟ آیا فلسفه اسلامی همان خلط فلسفه یونانی با آراء اسلامی نیست؟
آیتالله مصباح: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ؛ در دنیا و در فرهنگهای مختلف، مرسوم است که گاهی علوم یا فلسفههایی را با اوصاف و پسوندهایی معرفی میکنند. ازجمله، کسانی که کمابیش با تاریخ و فلسفه آشنا هستند، میدانند که در اروپا فلسفه مسیحی معروف است؛ همچنین فلسفه هندی، فلسفه چینی و امثال اینها.
گاهی علوم را نیز با چنین پسوندها و اوصافی معرفی میکنند. معنای این اوصاف و پسوندها این است که مرحلهای از فلسفه یا علمی را، به مناسبت اینکه دانشمندانی از منطقهای خاص در آن ظهور کردهاند، به نام آن منطقه یا ملت معرفی میکنند؛ چنانکه فلسفه یونانی میگویند، فلسفه رومی میگویند، فلسفه مسیحی میگویند و در مقابل آن، فلسفه اسلامی هم میگویند.
اگر منظور از این نسبت آن باشد که دانشمندان اسلامی، بر اساس الهاماتی که از مبانی اسلامی گرفته بودند، آراء خاصی را در فلسفه اظهار کردهآند که متناسب با حقایق اسلامی است، اگر نام چنین آراء فلسفی را به اعتبار اینکه از مبانی اسلامی الهام گرفتهاند فلسفه اسلامی بگذاریم، یک امر عرفی را به کار بردهایم و هیچ اشکالی ندارد؛ اما اینکه آیا این فلسفه اختصاصاً افکار و آرایی است که برخاسته از اسلام است، یا آمیزههایی از افکار دیگران نیز در آن وجود دارد، باید گفت بدون شک هیچ علم و هیچ فلسفهای در عالم نیست که مجموع آراء و نظریات آن برخاسته از یک فکر یا یک گروه باشد.
در فلسفه، آراء مشترکی بین همه مکاتب فلسفی دنیا وجود دارد. نمیشود آنها را به این نسبت داد که فلان فیلسوف گفته یا فلان فیلسوف دیگر. گاهی هیچکدام از دیگری اخذ نکردهاند؛ یک دانشمند در این سوی دنیا فکری را عرضه کرده و مشابه آن را دانشمندی در آن سوی دنیا، بدون اینکه از وجود او اطلاع داشته باشد، مطرح کرده است.
در علوم نیز گاهی چنین چیزهایی وجود دارد؛ حتی در اختراعات. شنیدهاید که اختراع تلفن را، به نظرم، در یک زمان دو نفر انجام دادند. یا محاسباتی که نیوتن در انگلیس و همزمان با او، یکی از ریاضیدانان آلمانی در آلمان کشف کردند؛ یک نوع محاسبهای بود درباره بینهایت کوچکها که نیوتن کشف کرد و مقارن با او، یک ریاضیدان آلمانی نیز در آلمان کشف کرد. دو فکر، از دو دانشمند در دو گوشه دنیا، بدون ارتباط با یکدیگر، به یک نتیجه رسیدند. در فلسفه نیز چنین چیزهایی وجود دارد؛ یکی در شرق و دیگری در غرب فکر میکنند و به یک نتیجه میرسند.
همین فکر، باز به ضمیمه سلسلهای از افکار دیگر، فلسفه اسلامی را تشکیل میدهد. همین فکر، به ضمیمه سلسلهای از افکار دیگر، فلسفه مسیحی را تشکیل میدهد. معنای اینکه یک فلسفه اسلامی باشد یا مسیحی یا یونانی، این نیست که مجموعه افکار آن فقط از یک منبع سرچشمه گرفته باشد؛ معنایش این است که عناصری از آن منبع در آن مجموعه مؤثر است.
بهعبارتدیگر، اگر مجموعههایی داشته باشیم که چند عضو مشترک و چند عضو مختص داشته باشند، میتوانیم هر مجموعهای را به نام عضو مختص آن بنامیم. اعضای مشترک، مشترکاند؛ اما مجموعهای که این عضو اختصاصی را دارد، به همین نام نامیده میشود. مجموعه دیگری را که عضو اختصاصی دیگری دارد، به نام همان عضو مینامیم. این را مجموعه الف، آن را مجموعه ب و دیگری را مجموعه ج میگوییم؛ به اعتبار همان عضو الف و ب و ج که در این مجموعهها وجود دارد.
فلسفه اسلامی نیز همینگونه است. به اعتبار عناصری از افکار اسلامی که در آراء این فیلسوفان مسلمان وجود دارد و در فلسفههای دیگر نیست و برخاسته از تفکر اسلامی است، میتوان آن را فلسفه اسلامی نامید.
شیوه مواجهه با دیدگاههای مخالف و وحدت حوزه و دانشگاه
یکی از حضار: با تشکر. چند سؤال وجود دارد که همه آنها درباره یک موضوع هستند. من فعلاً دو سؤال را مطرح میکنم ولی حاجآقا هرطور که صلاح میدانند، پاسخ بدهند.
سؤال اول: به نام خدا. آیا نباید نظرات مخالفان وحدت حوزه و دانشگاه را با پاسخ عقلی و منطقی و مستدل جواب داد تا نسل جوان دانشجو بتواند آگاهی سیاسی و دینی بیشتری کسب کند؟ یا اینکه برخورد یکطرفه و صرفاً ترور شخصیت متفکران، اعم از مخالف و موافق را چه کسانی تشویق میکنند؟ آیا این برخورد به ضرر وحدت حوزه و دانشگاه نیست؟
سؤال دوم: گفته میشود حوزویان به دلیل تعصبات صنفی، سخنی را از افراد غیرصنفی خود نمیپذیرند، هرچند حق باشد؛ و دلیل برخوردهایی که با مسائلی مثل نظریه قبض و بسط انجام میشود همین تعصب صنفی است. لطفاً توضیح بفرمایید! آیا مسئله همینطور است؟ چند سؤال دیگر هم وجود دارد که بهطورکلی بر همین منوال است.
آیتالله مصباح: عرض کنم، زمینه سخن گفتن درباره دیگران و انگ چسباندن به اینوآن، باز است. شما میتوانید به من انگ بچسبانید، من هم میتوانم به شما انگ بچسبانم. اینگونه انگ چسباندنها راهی به جایی نمیبرد و نتیجهای عاید جامعه نمیکند.
اما اینکه چگونه باید با افکار دیگران برخورد کرد و آیا در حوزه و دانشگاه چنین زمینهای وجود دارد یا نه، به نظر من مسئله روشنی است. ما در بینشهای خودمان سلسلهای از مسائل ضروری داریم که بنیان دین و فکر ما را تشکیل میدهد؛ مثل اصل اعتقاد به خدا، اصل اعتقاد به قیامت و اصل اعتقاد به پیامبری. وقتی با مسلمانی صحبت میکنیم، مفروض ما این است که او هم این چیزها را قبول دارد. ازاینرو، بحث را بعد از این سه چیز شروع میکنیم. مفروض این است که طرفی که با او بحث میکنیم، مسلمان است و به این مسائل اعتقاد دارد.
در چنین فضایی، بحث کردن درباره اینکه خدا هست یا خدا نیست، خروج از بحث است. شما میدانید که در علوم، بهخصوص در هندسه، وقتی میخواهیم قضیهای را اثبات کنیم، ابتدا یک سلسله اصول موضوعه داریم. فرض بر این است که طرفین، این اصول موضوعه را قبول دارند. بر اساس این اصول موضوعه، برهانی اقامه میکنند تا قضیهای را اثبات کنند. اگر در وسط استدلال، یکی برگردد و بگوید: «از کجا معلوم این اصل موضوع درست است؟» دیگر از این بحث خارج شده است؛ بحث را باید به ماورای این بحث هندسی برد.
ما یک وقت در فضای اسلامی صحبت میکنیم و با یک دانشمند مسلمان مواجه هستیم. مفروض ما این است که اصل اسلام را قبول دارد؛ آنوقت درباره فروع اسلام و نظریات، یعنی مسائلی که جنبه نظری دارند، بحث میکنیم. یک وقت با کسی صحبت میکنیم که در اصل اسلام هم شک دارد. آنوقت باید بحث را از خیلی قبلتر شروع کنیم. یک وقت با کسی بحث میکنیم که میگوید اصلاً جای بحث کردن در عالم وجود دارد یا نه. این هم یک نوع بحث است.
گاهی با کسی بحث میکنیم که خدا و پیغمبر را قبول دارد؛ مثلاً درباره یک حکم فقهی یا اجتماعی یا حتی یک حکم اعتقادی با یک سنی بحث میکنیم و میخواهیم امامت را برای او اثبات کنیم. این سنی دیگر برنمیگردد به ما بگوید اصلاً از کجا معلوم خدایی وجود دارد که این حرفها را زده باشد؟ فرض این است که سنی است؛ اما اگر با کسی بهعنوان یک ملحد یا ماتریالیست بحث میکنیم، او حق دارد بگوید: «اصلاً از کجا میگویید خدا وجود دارد؟» ما باید خدا را برای او اثبات کنیم.
بنابراین، بستگی دارد طرف بحث ما چه کسی باشد. اگر کسی بهعنوان مسلمان با ما بحث کند، مفروض او این است که ضروریات اسلام را قبول دارد و درباره مشکوکات آن بحث میکند. اگر بهعنوان مسلمان نبود، باید با چهره دیگری با او مواجه شویم.
همه شما میدانید که ما بحث فلسفه داریم، بحث کلام داریم، بحث فقه داریم، اصول فقه داریم، منطق داریم و چیزهایی از این قبیل. وقتی کتاب فلسفی ما را که در همین کتابهای الهیات تدریس میشود ملاحظه میفرمایید، میبینید بعد از بحثهای فراوانی که بهعنوان امور عامه مطرح میشود، تازه به اثبات وجود خدا میرسد؛ یعنی طرف بحث ما کسی است که وجود خدا را قبول ندارد. ما بحثهای زیادی کردهایم و مقدمهچینی کردهایم تا به مسئله خداشناسی برسیم و برای او خدا را اثبات کنیم. آیا ما انعطاف نداریم و نمیتوانیم با طرف بحثمان کنار بیاییم؟! آیا ما قائل هستیم که خط قرمز کشیده شده و دیگر همین است و بس؟! ما داریم درباره اصل خدا بحث میکنیم. در علم کلام، درباره نبوت بحث میکنیم؛ درباره اصل اثبات نبوت و پیغمبری پیغمبر اسلام؛ یعنی با کسی بحث میکنیم که پیغمبری اسلام را قبول ندارد. برای او استدلال میکنیم و اثبات میکنیم که پیغمبر اسلام، پیغمبر بوده است. قبلاً هم اثبات میکردیم که اصلاً نبوتی وجود دارد. آیا معنای این کار این است که بگوییم: «قال رسولالله» و دیگر مطلب تمام است؟! آیا حوزه اینگونه است؟!
اگر کسی چنین حرفهایی را مطرح کند و خودش هم به بحث رویارو حاضر نشود آیا این بحث منصفانهای است؟! بنده در حدود شش سال قبل، در مدرسه فیضیه، در یک اجتماع عمومی اعلام کردم که همانگونه که با طبری بحث کردم، با گوینده این حرف هم حاضرم در تلویزیون بحث کنم. کسی جواب نداد.
دو سال قبل، جلسه حزبالله از چند استاد دانشگاه دعوت کردند که بیایید در قم و با هم درباره همین مسائل بحث کنیم. حاضر نشدند؛ یعنی اینطرف حاضر شد و آنطرف حاضر نمیشود. قول دادند، دعوت کردند، اعلام کردند، نوشتند و به در و دیوار زدند که فلان روز، فلان کس و فلان کس در میزگرد شرکت میکنند؛ اما روز موعود نیامد. گفت: «من خودم تنها میآیم و بحثم را مطرح میکنم؛ او هم تنها بیاید و خودش بحث کند.»
سال گذشته، یکی از استادان حوزه در همین دانشگاه، آنگونه که برای من نقل کردند، صریحاً دعوت کرده است که بیایید بحث رویارویی بکنیم. کسی جواب نداد. نهتنها جواب ندادند، بلکه دوستانش رفتند و به او اصرار کردند: «آقا! بیایید بحث بکنید تا ما تکلیف خود را بفهمیم.» میگوید: «نه، من حاضر نیستم بحث کنم. من مینویسم، آنها هم بنویسند.» خب، ما مخالف بحث هستیم یا آنها؟! ما جلوی بحث انتقادی را میگیریم یا دیگران؟! ما میگوییم اگر غرض و مرضی در کار نیست، بیایید منصفانه بنشینید و بحث کنید.
من فقط یک سؤال از شما میکنم و دیگر این بحث را خاتمه میدهم؛ چیزی که همه میتوانند به آن جواب بدهند. یکی از اتهاماتی که در همین دانشگاه به حوزه زدند و گفتند این مسئله مانع وحدت حوزه و دانشگاه میشود، این است که حوزویان سروکارشان با مثالها، تمثیلات، شعر و خطابه است اما دانشگاهیان سروکارشان با استدلال و برهان است. بنده شما را به هرکه میپرستید قسم میدهم نوشتههای بنده را از اول تا آخر جمع کنید و نگاه کنید. نوشتههای آن آقا را هم ببینید. بررسی کنید در سراسر نوشتههای بنده چند شعر، چند مَثَل و بحث خطابی وجود دارد و در نوشتههای آن آقا چقدر از این موارد هست. ببینید ما اهل خطابه و شعر و مَثَل هستیم یا آنها! آخر این چه اتهامی است که آدم عیب خودش را به دیگران نسبت بدهد؟! این دیگر خیلی پررویی میخواهد!
این کتابهای بنده هست و همه دیدهاید: «آموزش فلسفه»، «آموزش عقاید»، «معارف قرآن» و هفت، هشت، ده کتاب دیگر. شما مجموع اینها را ببینید که چند شعر در آن وجود دارد، چند مَثَل وجود دارد و چند بیان خطابی وجود دارد. نوشتههای دیگران را هم ببینید. آنوقت آیا منصفانه است که بگوییم حوزویان کارشان شعر و خطابه است اما ما کارمان برهان و استدلال است؟! و اصلاً این مسئله مانع وحدت حوزه و دانشگاه میشود؟! حالا گیرم چنین باشد؛ آخر این چه مانعیتی برای وحدت حوزه و دانشگاه دارد؟! وحدت حوزه و دانشگاه یعنی اینکه بنشینیم و با هم اهداف مشترکمان را دنبال کنیم. ما همه طرفدار انقلاب هستیم، طرفدار اسلام هستیم، طرفدار امام هستیم، مخالف اجانب هستیم و مخالف دخالت آمریکا در ایران هستیم. اینها جهات مشترک ماست. بیایید با هم کار کنیم. وحدت حوزه و دانشگاه یعنی این. حالا من شعر میگویم و شما استدلال میکنید؛ آیا این مانع میشود که با هم همکاری کنیم؟! یا اینکه هر آخوندی وقتی درس میخواند ولیفقیه میشود اما بیچاره تحصیلکردههای دانشگاه، دکترا هم میگیرند و شغل گیرشان نمیآید؟! آخر این انصاف است؟! چند طلبه در شهر خودتان میشناسید که دستش به دهانش برسد؟!
بنده ۴۵ سال است روحانی هستم. شهریه من در حوزه، ماهی سیزده هزار تومان است؛ با زن و بچه و زندگی. شما کدام کارمند را امروز استخدام میکنید که با این حقوق زندگی کند؟! کمترین حقوق یک استاد دانشگاه را ببینید چقدر است. من شبانهروز دارم جان میکنم. آن استاد دانشگاه، غیر از حقوق دانشگاهیاش که میگیرد، هفتهای ۲۰ ساعت درس اضافه میگیرد. من استاد دانشگاهی سراغ دارم که هفتهای چهل ساعت تدریس میکند، با ساعتی ۱۵۰۰ تومان. آنوقت معنایش این است که تحصیلکرده دانشگاه بیچاره بیکار میماند و هیچ کاری گیرش نمیآید اما آخوند که درس خواند، ولیفقیه میشود؟! و این مانع وحدت حوزه و دانشگاه است؟! شما را به خدا، چنین چیزی در عالم وجود دارد؟! این انصاف است؟! این حرف منطقی است؟!
این حرفی است که یک آدم، چه عرض کنم، چقدر باید بیانصافی داشته باشد که چنین حرفهایی بزند! آن هم در روز وحدت حوزه و دانشگاه؛ آن هم بهعنوان نشان دادن موانع وحدت حوزه و دانشگاه. اگر من میگفتم: آقا! بیچاره طلبهها نان شب ندارند. بعد از سی، چهل سال درآمد چه کسی را شما در این مملکت سراغ دارید؟! کدام حمالی است که بعد از ۴۵ سال زحمت کشیدن، درآمدش ماهی ۱۳ هزار تومان باشد؟! بعد از ۴۵ سال، آقا از در درآمده و هنوز هیچ چیز نشده، شده عضو شورای انقلاب فرهنگی و عضو ستاد انقلاب فرهنگی! هنوز دکترایش را نگرفته و تازه از دانشگاه خارج آمده است. این بها ندادن به اوست؟! این بیاحترامی به او شده است؟! روحانیت او را تحقیر کرده است؟!
آخر اینها حرفی است که کسی بزند؟! به چه دلیل؟! به چه منطقی؟! آنوقت آقایان میفرمایند که شما وصله میچسبانید. آقای عزیز من! چه کسی وصله چسبانده است؟! ما چندین سال است داریم میگوییم بیایید بحث تلویزیونی بکنیم تا همه مردم ببینند. الآن هم اینجا، در حضور شما، اعلام میکنم: بگویید فردا؛ اگر آقا حاضر بشود، من حاضر هستم؛ اما نه بحث پشت پرده که بعد بیایند بگویند فلانی بحث کرد و در بحث سکته کرد! بیایید در تلویزیون بحث کنید تا ببینیم؛ «تا سیهروی شود هرکه در او غش باشد!» بگذریم.
وجود خط قرمز در مباحث علمی و حوزوی
یکی از حضار: حاجآقا اصل مطلب را گفتند. فکر میکنم بسیاری از سؤالهایی که قرار بود من بپرسم، پاسخ داده شد و همان مناظره تلویزیونی که مطرح کردند، گویاترین مطلب است؛ اما یک سؤال از شبهاتی که در سطح دانشگاه وجود دارد و از گذشته باقی مانده است، مطرح میکنم. اصرار داشتیم که انشاءالله این شبهات برطرف شود. یکی از این شبهات این است که آیا به اعتقاد شما، در نظام درسی حوزه چیزی به نام خط قرمز وجود دارد که درباره آن نتوان سخنی گفت؟!
آیتالله مصباح: جواب این هم داده شد. عرض کردم که ما دیگر بالاتر از وجود خدا که نداریم! کتابهای فلسفه و کلام ما پر است از شبهات و پاسخ این شبهات درباره اصل وجود خدا. کجا خط قرمز است؟! اگر بناست خط قرمزی باشد، باید درباره خدا بگوییم که دیگر نمیشود بحث کرد؛ آنگونه که مسیحیان میگویند. مسیحیت میگوید درباره خدا نمیشود استدلال کرد و خدا را باید با ایمان قبول کرد. ما میگوییم خدا را باید با دلیل عقل اثبات کرد. حتی فقهای ما فتوا دادهاند که اگر کسی خدا را فقط از روی تقلید قبول کند، از او پذیرفته نیست. آیا ما خط قرمز قائل هستیم؟!
بله، آنجایی که بحث اسلامی است و ما با مسلمانی صحبت میکنیم، مفروض این است که او به خدا و پیغمبری پیغمبر اعتقاد دارد. اگر در چنین بحثی دوباره درباره خدا بحث کنیم، این خروج از بحث، و رعایت نکردن اصول مناظره است. از اصول مناظره این است که طرفین روشن کنند مطالب مورد وفاقشان چیست؛ یعنی چه چیزهایی را قبول دارند تا بر اساس آنچه طرفین قبول دارند، بحث شود.
اگر دو نفر بخواهند بحث کنند و هرچه این یکی معتقد است، آن دیگری همه را انکار کند، آیا هیچوقت بحثی انجام میگیرد؟! من میگویم ماست سفید است، او میگوید سیاه است. میگویم حالا روز است، میگوید شب است. میگویم تو مردی، میگوید نه، نامردم! اگر بنا شد هرچه بگویی، ضد آن را بگوید، آخر این بحث به جایی نمیرسد. هر بحثی مبتنی بر یک سلسله اصول مسلّم بین طرفین است.
اولین بحثی که در مناظره معروف است و طرفین باید آن را قبول داشته باشند، این است که تناقض محال است. نمیشود چیزی هم باشد و هم نباشد؛ وگرنه یکی میگوید: «من درست میگویم.» میگوییم: «خیلی خب، تو درست میگویی و درعینحال درست نمیگویی!» خب، این بحث دیگر چه معنایی دارد؟! اگر تناقض را جایز بداند، معنایش این است که حرف تو در عین اینکه درست است، غلط است و در عین اینکه غلط است، درست است. اگر کسی چنین حرفی بزند، میشود با او بحث کرد؟!
لااقل باید این را قبول کند که حرف یا درست است یا غلط؛ نمیشود هم درست باشد و هم غلط. این اولین اصل مشترک در مناظره است. بعد باید ببینند چند اصل دیگر بین آنها مشترک است که دیگر درباره آنها بحث نکنند. بگویند تا اینجا را هر دو طرف قبول داریم و از این به بعد بحث میکنیم.
مفروض در علم فقه این است که علم فقه برای استنباط احکام خداست. دیگر در فقه جایی ندارد که بحث کنیم آیا خدا هست یا نیست. علم فقه برای این است که احکام خدا را کشف کنیم؛ احکامی را که پیامبر و امام گفتهاند، میخواهیم ببینیم چیست. تعریف علم فقه چیست؟ اِسْتِنْبَاطُ الْأَحْكَامِ الشَّرْعِيَّةِ وَأَدِلَّتِهَا التَّفْصِيلِيَّةِ. اصلاً فقه این است که ببینیم احکام شرعی چیست؛ یعنی ببینیم خدا چه گفته، پیغمبر چه گفته و امام چه گفته است. خب، طبیعی است وقتی گفتیم خدا چنین گفته، دیگر مطلب تمام است؛ چون اصلاً فقه برای همین است. این معنایش این نیست که خط قرمز کشیدهایم. آن بحث دیگر به فقه مربوط نمیشود بلکه مربوط به کلام و فلسفه است. خب، در جای خودش بحث میکنیم.
در کتاب فقهی، وقتی بحث به اینجا رسید که خدا چنین گفته و پیغمبر چنین گفته است، این بحث تمام میشود؛ چون هدف از فقه همین بود که ببینیم خدا و پیغمبر چه گفتهاند. اینجا بله، خط قرمز وجود دارد اما به معنای اصول موضوعه؛ یعنی اینها چیزهایی است که فرض کردهایم پذیرفتهایم و بعد وارد فقه شدهایم. اگر کسی گفت: «نپذیرفتم»، خب باید به علم کلام برگردد. آن دیگر مربوط به فقه نیست. اینکه خدا هست یا نیست، پیغمبر هست یا نیست، امام هست یا نیست، درست است یا دروغ است، این دیگر مربوط به فقه نیست؛ باید به آنجا بروند. آنجا هیچ خط قرمزی وجود ندارد. هرچه میخواهی اثبات کن و هرچه میخواهی نفی کن؛ فقط اجتماع نقیضین را بپذیر و تناقض نگو. دیگر هرچه میخواهی شک کنی، مطرح کن تا جوابت را بدهم. این چه مغالطهای است که آخوندها خط قرمز کشیدهاند؟! بگذریم.
آزادی طرح شبهات و رعایت شرایط بحث علمی
یکی از حضار: با تشکر از بیانات استاد. چون فکر نمیکنم دیگر وقتی باشد، من چند سؤال را مطرح میکنم و انشاءالله در پایان حاجآقا دعایمان کنند.
با عرض سلام. آزاد گذاشتن مباحثی مانند نسبی بودن معارف دینی، از یک طرف باعث باز شدن افکار میشود، آنچنانکه گفتهاند؛ و از طرف دیگر میدانیم که پارهای از مباحث آن، همراه با سحر بیان گمراهکننده و سادهاندیشانه است. تا چه اندازه میتوان از آزادی طرح این مطالب دفاع کرد؟
آیتالله مصباح: ما در بحثهای حوزویمان هیچ مرزی قائل نیستیم و از هرگونه بحثی هم استقبال میکنیم؛ منتها عقیده ما این است که بحث را باید با شرایط معقول انجام داد. یک وقت درباره مسئلهای بحث میکنیم که تخصصی است. فرض کنید درباره طب بحث میکنیم. دو طبیب باید با هم بحث کنند. اگر یک طبیب با یک مهندس درباره مسائل طبی بحث کند، این بحث عاقلانهای نیست. شما اگر بحثی در مورد طب دارید، بیا با یک طبیب بحث کن. اگر کسی میخواهد در فقه بحث کند، میگوییم با یک فقیه بیا بحث کن. اگر در فلسفه میخواهد بحث کند، میگوییم با یک فیلسوف بحث کن.
بحث کردن درباره مسائل نظری با کسانی که زمینه بحث را در اختیار ندارند، خلاف مسئولیت اسلامی است. اسلام نمیگوید بحث مطرح نکنید؛ میگوید بحث کنید اما با شرایط خاص خودش. مثل این است که یک مربی بدنی نمیگوید تو وزنه صدکیلویی بلند نکن؛ میگوید تو اول برو وزنه بیستکیلویی بلند کن و تمرین کن. وقتی کمرت سفت شد، آنوقت وزنه صدکیلویی بلند کن.
اگر یک پهلوانی بیاید و بگوید: «آقا! میخواهم بچههای مدرسهای و دبستانی را تربیت کنم و ورزشکارشان کنم»، میگویم: «بسمالله!» میگوید: «آقا! چند وزنه صدکیلویی بیاورید؛ میخواهم بچهها را تربیت کنم.» این خدمت میکند یا خیانت؟! آقا! اگر بچه وزنه صدکیلویی بلند کند، کمرش خرد میشود! اول او را تمرین بده تا توان این کار را پیدا کند، بعد بیاید. اگر تو مردی، برو با کسی که وزنهبردار است مسابقه بده! چرا به مدرسه و دبستان میآیی و میخواهی با بچهها مسابقه بدهی و هنرنمایی کنی؟!
هر بحثی را با متخصص خودش مطرح کن! شما شبههای در مسائل فلسفی داری؟! بسیار خب، برو با فیلسوف بحث کن! چرا با دانشجویی میآیی بحث میکنی که نمیداند فلسفه با سین است یا با صاد؟! چرا میروی آنجا مطرح میکنی؟! اگر مردی، بیا در حوزه علمیه، در مدرسه فیضیه بنشین و بحث کن! چرا مقاله مینویسی و در روزنامه میدهی دست کسی که اصلاً عبارت آن را نمیتواند بخواند؟! اصطلاحاتش را نمیداند و نمیداند تو چه نوشتهای؟! این به چه دردی میخورد؟! این راه عاقلانه است؟! این راه نشر فرهنگ است؟! میگویند: جلوی سؤال و شبهه را میگیرید، چه کسی جلوی سؤال را گرفته است؟ ما قبل از اینکه دیگران شبهه مطرح کنند، خودمان میآییم شبهه میسازیم و جواب میدهیم. مرتب میگوییم: «إِنْ قُلْتَ، قُلْتُ». کتابهای طلبهها را دیدهاید؟! کتابهای طلبهها پر از «إِنْ قُلْتَ، قُلْتُ» و «لَا يُقَالُ فَإِنَّهُ يُقَالُ» است؛ یعنی خود نویسنده کتاب میآید اشکال مطرح میکند؛ حتی اشکالی را که ممکن است به ذهن دانشجو نرسد، خودش میآورد و جواب آن را میدهد. ما چه زمانی گفتیم اشکال نکنید و شبهه نکنید؟! گفتیم شبهه را در جایی مطرح کنید که بدآموزی نداشته باشد.
وقتی شما بهعنوان یک استاد مسلمان در دانشگاه صحبت میکنید و دانشجویی که از آنجا بیرون میآید، گریه میکند و میگوید: «من دیگر نماز نمیخوانم!»، این چه فایدهای دارد؟! این پیشرفت علم است یا خدمت به اسلام؟! آیا این راه خدمت به پیشرفت فرهنگ است؟! اگر مردی، بیا در مدرسه فیضیه بنشین و بحث کن!
اگر کسی در مسئلهای نظری دارد، مثلاً درباره فیزیک، آن را مطرح میکند؛ به دین کسی لطمهای نمیخورد. شما نسبیت انیشتین را قبول کنید یا جاذبه عمومی نیوتن را؛ نه زمین به آسمان میرود و نه آسمان به زمین میآید؛ اما آنجایی که پای دین مردم در میان است، وقتی شک به وجود میآید، ممکن است انسان دینش را ببازد. چرا احساس مسئولیت نمیکنی؟! اگر با علمای دین اشکال داری، بیا با علما بنشین و بحث کن! چرا با دانشجو یا با کسی که اصلاً وارد مسئله نیست، بحث میکنی؟! و آنوقت میخواهی با مَثَل و شعر و مثنویخواندن مسئله را حل کنی و بعد آخوندها را متهم کنی که اهل شعر و مثنوی هستند! آیا این راهش است؟!
کسی نگفت بحث نکنید. میگوییم هرکسی با همتای خودش بحث کند. در فضایی بحث کنید که یا به دین مردم ضرر نزند یا زمینه روشنفکری باشد و طرف مقابل هم حضور داشته باشد تا جواب شما را بدهد. ما هم میگوییم یکطرفه سخن نگویید! میخواهید بحث کنید؟! بیایید یک بحث و مناظره عمومی بگذارید تا دیگران بیایند و بشنوند و ببینند حق با کیست.
کسی مخالف طرح مسائل نیست؛ اما شبهه را در جایی مطرح کردن که کسی که آن را میشنود، جوابش را نمیفهمد، خیانت است. این مثل مربیای است که بچه دبستانی را وادار میکند وزنه صدکیلویی را بلند کند. این خدمت نیست. اول او را رشد بده و تمرینش بده تا توانایی پیدا کند؛ حالا بیاید و بتواند بلند کند و بعد وزنه صدکیلویی هم بردارد. ما با وزنهبرداری مخالف نیستیم؛ با این روش شما مخالف هستیم وگرنه خود ما همیشه سروکارمان با «إِنْ قُلْتَ، قُلْتُ» است. این معروف است و به آن میگویند بحث طلبگی. بحث طلبگی یعنی طرح کردن اشکالات. کار ما همین است.
ما چه زمانی گفتیم نباید سؤال کرد و شبهه مطرح کرد؟! میگوییم این روش طرح شبهه برای کسانی که وارد مسائل نیستند، بدآموزی دارد. با متخصصان آن بحث بنشینید و گفتوگو کنید و نتیجه آن را هم جایی مطرح کنید که کسانی از آن استفاده کنند، نه اینکه از آن سوءاستفاده شود.
نقش بسیج دانشجویی در ایجاد ارتباط میان حوزه و دانشگاه
یکی از حضار: با تقدیر و تشکر، این تذکر را به من دادند که دانشجوی همین دانشگاه، از حضرت استاد این اجازه را گرفته بودند و با طرف مقابل هم برای مناظره صحبت کرده بودند؛ اما طرف مقابل مخالفت کرده بود. با توجه به اینکه خود استاد صریحاً در همین جلسه اعلام کردند و جلسه هم بسته نبود فکر نمیکنم دیگر بهانهای باقی بماند. نوار جلسه موجود است و بعداً انشاءالله در روزنامهها منتشر خواهد شد که حاجآقا مناظره را پذیرفتند.
آیتالله مصباح: معذرت میخواهم؛ نهتنها ما قبول کردیم، بلکه من چند سال پیش پیشنهاد کردم. نه اینکه بگویید قبول کرد؛ بنده خودم پیشنهاددهنده هستم.
یکی از حضار: دیگر صریحتر از این، فکر نمیکنم بشود صحبتی کرد و بهانهای باقی بماند. اگر صحبتی دارند، این میدان برای پاسخگویی فراهم است و اگر صحبتی هم نیست، صحبتهای بعدی هم خودشان پاسخ داده شدهاند؛ اما حضرت استاد! سؤالهای زیادی درباره این موضوع وجود دارد. ما واژهای تحت عنوان بسیج داریم که امام به آن تقدس بخشیدند و به حمد خداوند تابهحال این واژه شکسته نشده است. امام اصرار داشتند که بسیج دانشجو و حوزه تشکیل شود؛ جمعی که میان دو نهاد مقدس که نظام اسلامی ما به آنها تکیه دارد، مشترک است. حالا میخواهیم ببینیم نقش بسیج در این میان چه میتواند باشد؟! آیا بسیج میتواند آن وحدت خاص حوزه و دانشگاه را ایجاد کند؟! تفکر بسیج، نقش بسیج و روحیهای که بسیجیان داشتهاند، در این زمینه چه جایگاهی دارد؟!
آیتالله مصباح: پاسخی که من میتوانم به این سؤال بدهم این است که بسیجیان دانشگاه، «مُلْتَقَى الْبَحْرَيْنِ» هستند؛ یعنی برادرانی هستند که از یک طرف از فرهنگ اسلامی بهره وافری بردهاند، بهخصوص از تعلیمات حضرت امامرضواناللهعلیه و از طرف دیگر در دانشگاه حضور دارند و از دروس دانشگاهی بهرهمند میشوند و با اقشار مختلف دانشگاه سروکار دارند؛ بنابراین، اینها پل ارتباطی خوبی بین حوزه و دانشگاه هستند و میتوانند بهرههای مختلفی را، البته نه همه در یک سطح، بلکه در سطوح مختلف، از هر دو مجموعه حوزوی و دانشگاهی در خود جمع کنند و نقش وساطت را در این زمینه بهخوبی ایفا کنند.
میشود بر این مسئله تأکید کرد که طرحهایی برای همکاری نزدیکتر و بیشتر این دو قشر، با وساطت و کارگردانی برادران بسیجی دانشگاه که خوشبختانه بسیاری از آنها هم طلبه هستند و هم دانشجو، طراحی شود تا نقش فعالتری در این زمینه داشته باشند. این حرکت که امام برای وحدت حوزه و دانشگاه شروع کردند، باید به معنای صحیح کلمه ادامه پیدا کند؛ نه به معنای حذف حوزه و نه به معنای حذف دانشگاه، بلکه به معنای همکاری در جهت هدف مشترک. این حرکت باید بهصورت فعالتری ادامه پیدا کند و همانگونه که بسیجیها در صحنه نبرد نظامی سهم خودشان را ادا کردند، در زمینه نبرد فرهنگی هم بتوانند سهم وافری داشته باشند.
وَفَّقَنَا اللهُ وَإِيَّاكُمْ إِنْشَاءَاللهُ
