بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح پرفتوح امام راحل و شهدای والامقام اسلام، صلواتی اهدا میکنیم.
فرارسیدن این عید بزرگ، میلاد مسعود حضرت صدیقه کبری، فاطمه زهراسلاماللهعلیها را به پیشگاه مقدس ولیعصرارواحنافداه تبریک و تهنیت عرض میکنیم. همچنین میلاد فرزند برومند ایشان، امام راحلرضواناللهعلیه را به همه دوستداران اهلبیت و انقلاب، بهویژه امام زمانعجلاللهفرجهالشریف تبریک و تهنیت عرض میکنم.
خداوند متعال را شکر میکنم که در این ایام، توفیق عنایت فرمود تا در جمع نورانی شما شرکت کنم و از این مجلس پرفیض بهرهای ببرم. مناسبترین مطلبی که میتوان در چنین مجلسی و در چنین موقعیتی مطرح کرد، آن فراز برجسته از زندگی حضرت زهراسلاماللهعلیها است که با وجود روشنی و تابندگی آن در تاریخ، متأسفانه هنوز نقاط ابهامی درباره آن، حتی برای بسیاری از ما شیعیان وجود دارد. گاهی نیز تفسیرهای نادرستی از آن حرکت سرنوشتساز حضرت ارائه میشود که مایه تأسف است.
همه میدانید که بعد از رحلت پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله، این دختر جوان، تنها دختر آن حضرت، حدود سه ماه زندگی کرد؛ بنا بر روایتی ۷۵ روز و بنا بر روایتی ۹۵ روز. در همین فرصت کوتاه، حوادثی اتفاق افتاد که در نوع خودش بینظیر بود و هنوز اسرار این حرکت بسیار مهم اما کوتاه بهدرستی کشف نشده است.
اجمالاً میدانید که در این ایام، مردم جمع شدند و برای پیغمبر خلیفه تعیین کردند؛ درحالیکه حدود ۷۰ روز قبل از رحلت پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله، خود ایشان از طرف خداوند متعال، امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام را معرفی کرده بودند و مردم با آن حضرت بیعت کرده بودند اما گویا این مطلب فراموش شد! مهاجرین و انصار در محلی به نام سقیفه بنیساعده جمع شدند و در آنجا برای پیغمبر جانشین تعیین کردند. بعد هم اعلام کردند که هرکس از این اجتماع مسلمانان کنارهگیری کند و بیعت را نپذیرد، درواقع عامل اختلاف در جامعه اسلامی است و با او برخورد خواهد شد! به این بهانه، در خانه امیرالمؤمنین جمع شدند و ایشان را بهاجبار به مسجد کشاندند. بالاخره، خلافت پدرزن بزرگ پیغمبر در جامعه اسلامی جا افتاد. چند نفری مخالف بودند اما آنها هم برای اینکه در جامعه فتنهای اتفاق نیفتد و پس از رحلت پیغمبر، میان مسلمانان کشتوکشتار پیش نیاید، عملاً اقدام شدیدی انجام ندادند.
حضرت زهراسلاماللهعلیها با حادثهای مواجه شده بودند که از نظر ایشان، حادثهای بسیار خطرناک بود اما راه علاج این حادثه، چگونگی برخورد با آن و جلوگیری از خطرش روشن نبود. مسئله از این قرار بود که خداوند متعال، ولایت اهلبیت را کمال اسلام و تمام نعمت الهی معرفی فرموده بود. در روز غدیر، این آیه نازل شد: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ.[1]
دین اسلام، قبل از اینکه ولایت امیرالمؤمنین تعیین شود، کامل نبود و با ولایت امیرالمؤمنین کامل شد. این مسئله آنقدر مهم بود که با تشریفات خاصی اتفاق افتاد. داستانش را هم همه شنیدهاید و من دیگر تکرار نمیکنم. این یک تشریفات ظاهری نبود که بگویند ولایت علی، کمال اسلام است و دین بدون آن ناقص است. شاید بسیاری از ما خیال کنیم این هم یک تعبیر تشریفاتی و احترامآمیز است؛ یعنی خدا این مسئله را آنقدر دوست داشته و برای آن اهمیت قائل بوده که نامش را کمال اسلام گذاشته است؛ اما حقیقت غیر از این است. حقیقتاً اسلام بدون مسئله ولایت و امامت ناقص بود. چرا؟!
ما میدانیم که طبق روایت معروف، ۱۲۴ هزار پیغمبر، یکی پس از دیگری و گاهی چند پیغمبر در یک زمان، مبعوث شدند تا انسانها را هدایت کنند و آنچه را برای سعادت دنیا و آخرتشان لازم است، به آنها بیاموزند؛ اما تنها آیینی که قرار بود تا روز قیامت مورد عمل مردم قرار بگیرد و ضامن سعادت آنها باشد، آیین اسلام بود. ازاینرو، پیغمبر اسلام خاتمالنبیین شدند و ادیان با دین اسلام پایان یافتند. این دین قرار بود تا روز قیامت برای سعادت بشر حاکم باشد.
خداوند متعال میفرماید: هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ.[2] این دین چگونه میتوانست تا روز قیامت موجب سعادت همه انسانها شود، اگر کتاب آسمانی آن مانند کتاب آسمانی دین یهود و نصاری در معرض تحریف و تغییر قرار میگرفت؟! ما معتقدیم که کتابهای آسمانی ادیان گذشته، آنگونه که نازل شده بودند، در میان انسانها باقی نماندهاند و شواهد زیادی وجود دارد که این کتابها تحریف شدهاند و تغییراتی در آنها پدید آمده است. اگر قرار بود قرآن هم چنین سرنوشتی داشته باشد، طبیعتاً نمیتوانست تا روز قیامت ضامن سعادت بشر باشد. شرط اول اینکه این دین بتواند تا روز قیامت ضامن سعادت بشر باشد این است که کتابش دستنخورده باقی بماند. این کار را خدا ضمانت کرده است. در قرآن تصریح شده که ما این قرآن را سالم و دستنخورده حفظ خواهیم کرد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ.[3] این یک عامل برای باقیماندن دین اسلام بود تا بشر بتواند تا روز قیامت از آن استفاده کند.
اما آیا خود کتاب قرآن، با این وضعی که ما میخوانیم و از ترجمه و تفسیر آن استفاده میکنیم، تمام نیازهای دینی بشر را بیان میکند؟! همه میدانیم که اینگونه نیست. بهعنوانمثال واجبترین واجباتی که در اسلام داریم، نماز است؛ اما در قرآن نیامده است که نماز چند رکعت است، نماز صبح چند رکعت است، نماز ظهر چند رکعت است و چگونه باید آن را بخوانیم. قرآن میفرماید نماز بخوانید اما تعداد رکعات و کیفیت نماز در قرآن بیان نشده است. دومین واجب معروف که در کنار نماز در بسیاری از آیات ذکر میشود زکات است: أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَآتُوا الزَّكَاةَ؛[4] اما در هیچ جای قرآن نوشته نشده است که زکات به چه چیزهایی تعلق میگیرد و چه مقدار باید پرداخت کرد.
خب، این قرآن با اینکه این جزئیات را بیان نکرده است چگونه میتواند تا روز قیامت ضامن سعادت بشر باشد؟! حتی کیفیت نماز را هم به طور کامل بیان نکرده است! البته آیات متعددی وجود دارد که یکی از آنها صریحتر بیان میکند که پیغمبر باید تفصیلات این احکام را بیان کند. اگر قرآن میخواست همه این جزئیات را بگوید، باید مثلاً یک دایرةالمعارف صدجلدی میشد و دیگر مردم نمیتوانستند آن را حفظ کنند و بخوانند. ازاینرو قرآن غالباً کلیات احکام را بیان کرده و تفسیر و تفصیل آنها را بر عهده پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله گذاشته است؛ وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ؛[5] یعنی قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم آنچه را نازل شده و به بیان و توضیح نیاز دارد بیان کنی. در اینجا، عامل دومی بهعنوان منبع شناخت دین به دست میآید؛ یعنی غیر از متن قرآن، منبع دیگری هم برای شناخت دین داریم. آن چیست؟ بیان پیغمبر است.
اما آیا بیان پیغمبر مانند قرآن تا روز قیامت دستنخورده باقی خواهد ماند؟! آیا بیان پیغمبر برای همه نیازهای بشر و تفسیر تمام آیات، تا روز قیامت کافی است و هرچه بشر نیاز داشته باشد، در آن وجود دارد؟! هیچکدام از این سؤالها پاسخ مثبت ندارد. خداوند متعال ضمانت کرده است که قرآن محفوظ بماند و تغییری در آن پدید نیاید اما هیچجا ضمانت نکرده است که در احادیث پیغمبر هم هیچ تغییری پیدا نشود.
خود پیغمبر فرمودند: «سَتَكْثُرُ عَلَيَّ بَعْدِي الْقَالَةُ؛[6] بعد از من، کسان زیادی از من حدیث نقل خواهند کرد و بسیاری از آنها دروغ است. اگر میخواهید بدانید کدام حدیثها درست است آنها را بر قرآن عرضه کنید؛ اگر چیزی مخالف قرآن بود، دروغ است و من آن را نگفتهام.»
خب، وقتی بیان پیغمبر اولاً ضمانتی برای بقا ندارد و ثانیاً پیغمبر در طول عمرشان، در آن ده سالی که در مدینه بودند و احکام را برای مردم بیان میکردند، حدود ۶۰ جنگ و غزوه داشتند، چقدر فرصت میشد که حضرت همه معارف اسلامی را برای مردم بیان کنند؟! تقریباً میتوان گفت عمده عمر پیغمبر به جنگ با کفار گذشت؛ چه مشرکان مکه و چه یهودیان طوایف مختلف اطراف مدینه. در خیبر، بنیقریظه، بنیقینقاع و بنینضیر جنگهایی اتفاق افتاد.
تازه، آن مطالبی که بیان میشد، چقدر محفوظ میماند؟! مردم چقدر سواد داشتند که آنها را درست درک کنند؟! آن زمان که چاپ نبود و وسایل ضبط و ثبت هم وجود نداشت. طبیعتاً خیلیها اشتباه میکردند و مطالب را فراموش میکردند. ضمناً کسانی هم که غرضورزی داشتند میتوانستند حدیث جعل کنند و مطالبی را به پیغمبر نسبت بدهند. هر دو اتفاق هم افتاد؛ هم بسیاری از احادیث پیغمبر بهدرستی نقل نشد و هم احادیث مجعولی به پیغمبر نسبت دادند.
با این وضع، اسلام چگونه میتوانست برای همیشه در میان مردم باقی بماند درحالیکه حتی بسیاری از احکام اسلام را مسلمانان محدودی که آن زمان حضور داشتند بهدرستی نمیدانستند؟! نمونه کوچکش را ملاحظه بفرمایید: مردم در طول بیست سال دیده بودند که پیغمبر وضو میگیرد و نماز میخواند. پیغمبر که نمیرفت در جایی مخفی شود و وضو بگیرد! در جنگها، در سفرها و در مسجد وضو میگرفت و مردم میدیدند. بسیاری هم کیفیت وضوی پیغمبر را نقل کرده بودند؛ اما طولی نکشید که میان مسلمانان اختلاف افتاد که هنگام وضو آیا باید پاهایشان را بشویند یا مسح بکشند، دستهایشان را چگونه بشویند و چه کیفیتی را رعایت کنند!
چیزی که جلوی چشم مردم بود و سالها آن را دیده بودند، با این وضع محل اختلاف شد! اگر بنا بود به همین حدیثها اکتفا شود و این اختلافها باقی بماند و کسی نباشد که تصحیح کند و بگوید کدام درست و کدام غلط است، دین ناقص میماند و نمیتوانست تا ابد راه سعادت را به بشر یاد بدهد و تکالیف و حقوق او را مشخص کند؛ بنابراین باید منبع دیگری هم برای شناخت دین وجود میداشت تا آنچه را پیغمبر نفرموده یا به همه مردم نرسیده است بیان کند. کلام آن منبع نیز باید مانند کلام پیغمبر حجت باشد؛ یعنی همانگونه که پیغمبر دروغ نمیگوید و اشتباه نمیکند او هم باید معصوم باشد وگرنه اگر اشتباه میکرد یا مردم احتمال میدادند که دروغ بگوید، باز هم فایدهای نداشت و حجت بر مردم تمام نمیشد.
اما اینکه چند نفر باید باشند و تا چه زمانی حضور داشته باشند مسئلهای است که ما بهتنهایی نمیتوانیم تعیین کنیم. حتماً باید مدتی کسانی حضور داشته باشند که مسائل اصلی دین را یکی پس از دیگری برای مردم بیان کنند تا این مسائل در جامعه اسلامی جا بیفتد و دروغهایی که به دین نسبت داده شده است مشخص شود و آنها را از دین جدا کنند.
ما شیعیان معتقدیم که این کار بهوسیله امامان معصوم در طول دو قرن انجام گرفت و مسلمانان احکام اصلی اسلام و مسائل کلی مورد نیازشان را آموختند. کسانی حضور داشتند که بتوانند این مسائل را بیان کنند و حجت را بر مردم تمام کنند. البته اگر کسی نخواهد حقیقت را بپذیرد، همیشه راه انکار برای او باز است اما کسانی که طالب حقیقت باشند، باید راهی برای شناخت آن داشته باشند.
پیشبینی اصلی این بود که دوازده امام، پشت سر هم در میان مردم حضور داشته باشند تا اگر مردم بپذیرند و از آنها استفاده کنند، از هدایتشان بهرهمند شوند؛ اما متأسفانه مردم بیوفایی کردند! انشاءالله که ما بیوفا نباشیم!
این امامان، هرکدام بزرگترین نعمت خدا برای انسانها بودند. مقامشان غیر از مسئله نبوت، مانند مقام پیغمبر بود؛ معصوم بودند، علم الهی داشتند، خطا و گناه نمیکردند و کلامشان برای مردم حجت بود. آنها بهترین راهنما برای مردم بودند اما مردم قدر آنها را ندانستند و آنها را یکی پس از دیگری به شهادت رسیدند! به سبب این ناسپاسی مردم، خداوند متعال امام دوازدهم را از چشم مردم غایب کرد تا روزی که مردم آمادگی پذیرش امامت ایشان را پیدا کنند.
این داستان امامت است؛ اگر امامت نبود، دین اسلام ناقص میماند. پس اینکه قرآن میفرماید: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ، تعارف و شعار توخالی نیست. واقعاً اگر مسئله امامت اهلبیت نبود دین اسلام به ثمر نمیرسید، بهزودی در آن اختلاف پدید میآمد، میان مسلمانان خونریزی اتفاق میافتاد و فاتحه اسلام خوانده میشد.
حضرت زهراسلاماللهعلیها در خطبهشان بر همین مسئله تأکید میفرمایند؛ وَطَاعَتَنَا نِظَاماً لِلْمِلَّةِ وَإِمَامَتَنَا أَمَاناً مِنَ الْفُرْقَةِ؛ یعنی اطاعت از ما و امامت ما خانواده اهلبیت، باعث سامانیافتن دین و عامل جلوگیری از پراکندگی و اختلاف است.
در زیارت جامعه کبیره هم میخوانید: بِمُوَالَاتِكُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِينِنَا، وَأَصْلَحَ مَا كَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْيَانَا، وَبِمُوَالَاتِكُمْ تَمَّتِ الْكَلِمَةُ وَعَظُمَتِ النِّعْمَةُ...؛ به برکت امامت و موالات اهلبیت بود که مسلمانان دینشان را آموختند.
ممکن است شما بگویید ما شیعیان بهوسیله آنها دین را یاد گرفتیم؛ اما برادران اهلسنت چطور؟! عرض میکنم که اگر حضور اهلبیتعلیهمالسلام نبود، حتی اهلسنت هم از اسلام بهرهای نمیبردند! در زمان خود خلفا، در بسیاری از مسائل دست به دامن علیعلیهالسلام میشدند. نمیدانستند حکم مسئله چیست و میفرستادند علی بیاید و آن را بیان کند. معروف است که خلیفه دوم هفتاد بار گفت: «لَوْلَا عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ!» و گفت: «لَا أَبْقَانِيَ اللَّهُ لِمُعْضِلَةٍ لَيْسَ لَهَا أَبُوالْحَسَنِ!»؛ یعنی خدا مرا باقی نگذارد برای روزی که مشکلی پیش بیاید و ابوالحسن علیعلیهالسلام نباشد. همان زمان، خودشان احتیاج به حضور علیعلیهالسلام را درک کرده بودند. این امامان چهارگانه اهلسنت یعنی ابوحنیفه، مالک و شافعی و دیگران، یا شاگرد مستقیم امامان ما بودهاند یا باواسطه از آنها استفاده میکردند. ابوحنیفه گفت: «لَوْلَا السَّنَتَانِ لَهَلَكَ النُّعْمَانُ!»؛ یعنی اگر آن دو سالی که پیش امام صادقعلیهالسلام درس خواندم نبود، نعمان هلاک شده بود.
آنچه اهلسنت از این چهار امام خود درباره فقه اسلام دارند، به گفته خودشان، مرهون بهرهمندی از معارف اهلبیت است. آنها خودشان میگفتند که اگر ائمه اهلبیت نبودند ما اطلاع درستی از اسلام نداشتیم. بقای اسلام، حتی در میان کسانی که امامت اهلبیت را قبول ندارند، مرهون حضور ائمه اطهارعلیهمالسلام است.
شنیدهاید که امام صادقعلیهالسلام چهار هزار شاگرد تربیت کردند. همه شاگردان ایشان شیعه نبودند. بسیاری از کسانی که در درس امام صادقعلیهالسلام حاضر میشدند علمای اهلسنت بودند. سالها به درس ایشان میآمدند و از محضرشان علم میآموختند. امام صادق را بهعنوان عالمی بزرگ و استاد خود قبول داشتند و از ایشان درس میگرفتند اما به امامت و عصمت ایشان معتقد نبودند.
بههرحال امامت، کمال اسلام است و مانع ناقصماندن آن میشود. امامت باعث میشود اسلام این قابلیت را پیدا کند که تا روز قیامت انسانها را هدایت کند.
حضرت زهراسلاماللهعلیها چه احساس خطری میکردند، وقتی دیدند امامت از مسیر خودش منحرف شده و مردم بهجای امامی که خدا تعیین کرده بود سراغ فرد دیگری رفتهاند؟! طبیعتاً کسی که معارف دین را میدانست احساس خطر میکرد زیرا اگر قرار بود کمال اسلام به امامت باشد اما امامت، حاکم نشود و مردم امام را نشناسند و از او استفاده نکنند، همان مشکل ناقصبودن اسلام پیش میآمد و خطر تحریف اسلام به وجود میآمد.
اسلام زمانی میتواند نقش خودش را در سعادت انسانها ایفا کند که همانگونه که خدا نازل کرده است باقی بماند؛ اما اگر تحریف شود، زیرورو شود و احکامش جابهجا شود، طبیعتاً دیگر نمیتواند نقش خودش را ایفا کند. نسخه یک پزشک زمانی میتواند شفابخش باشد که عناصر دارو یا معجون، همانگونه که پزشک دستور داده است، با هم ترکیب شوند تا اثر خودشان را ببخشند. اگر مقدار آنها کموزیاد شود یا عناصرشان جابهجا شوند، دیگر نمیتوان انتظار داشت که آن دارو شفابخش باشد.
حضرت زهراسلاماللهعلیها این خطر را بسیار جدی احساس کردند که اسلام در معرض تحریف، تغییر، ناقصشدن و درنهایت نابودی قرار گرفته است. من و شما هم اگر چنین احساسی داشته باشیم ناراحت میشویم؛ اما آن کسی که پدرش اسلام را آورده و ضمانت کرده است که میلیاردها انسان تا روز قیامت از این اسلام استفاده کنند و از جهنم نجات پیدا کنند، وقتی میبیند نقش اسلام در حال از بین رفتن است و آن هدف تحقق پیدا نخواهد کرد، چقدر احساس خطر میکند؟! چقدر غصه میخورد؟!
ما نمیدانیم پیغمبر و امام چقدر ما انسانها را دوست دارند. خداوند متعال درباره پیغمبر میفرماید: حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ.[7] قرآن چند جا به پیغمبر دلداری میدهد که اینقدر غصه مردم را نخورند. ببینید پیغمبر چقدر مهربان بود که قرآن چند جا به ایشان سفارش میکند که اینقدر غصه مردم را نخور! مگر میخواهی خودت را از بین ببری؟!
خداوند متعال میفرماید: فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا؛[8] یعنی گویا میخواهی جان خودت را از شدت اندوه از دست بدهی، چون اینها به این سخن ایمان نمیآورند. وقتی نخواستند ایمان بیاورند، رهایشان کن! اما پیغمبر اکرم دعا میکردند، گریه میکردند و میگفتند: «خدایا! اینها را هدایت کن!»
فاطمهسلاماللهعلیها دختر همین پیغمبر است. دلش میسوزد که مردم گمراه شوند؛ آن هم نه گمراهی یک نفر، دو نفر یا ده نفر، بلکه گمراهی میلیاردها انسانی که قرار است تا روز قیامت از اسلام واقعی محروم شوند. ایشان بسیار غصه میخوردند؛ اما چه باید میکردند؟! اینها مسلمان بودند؛ همانهایی که سالها پای منبر پیغمبر بودند، در جنگها با پیغمبر شرکت کرده بودند و پولهایشان را در راه اسلام خرج کرده بودند. جنگهای بدر، حنین، احد و احزاب را چه کسانی اداره کردند؟! همین مهاجرین و انصار بودند. همینها بودند که آمدند و برای پیغمبر جانشین تعیین کردند. حضرت با چه کسی طرف بودند؟! با یک نفر، دو نفر یا ده نفر؟! اگر یک انسان منحرف، کجسلیقه یا شناختهشدهای بود که همه میدانستند منحرف است، مسئله فرق میکرد اما وقتی همه مردم در یک طرف بودند و فقط دو - سه نفر مانند سلمان و ابوذر و مقداد در طرف حضرت زهرا بودند، چه میتوانستند بکنند؟! همه یک طرف بودند؛ جانشین پیغمبر را تعیین کرده بودند و برای او سلام و صلوات میفرستادند و نماز و تکبیر میگفتند! حضرت چه کار میتوانستند بکنند؟!
اگر عمر حضرت زهراسلاماللهعلیها کوتاه بود بیجهت نبود. اگر کسی بگوید حضرت زهرا از شدت اندوه دق کردند، خیلی گزاف نگفته است؛ البته مسئله فقط دقکردن و غصهخوردن نبود و مسائل دیگری هم وجود داشت. امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام هم همین غصهها را داشتند و غصه ایشان حتی بیشتر بود. چرا بیشتر بود؟! برای اینکه خود علیعلیهالسلام مدعی بود. وقتی به ایشان میگفتند دستگاهی که شما میگویید درست نیست، اگر میفرمودند پیغمبر مرا تعیین کرده است، میگفتند این دنبال ریاست است! حرف ایشان را قبول نمیکردند؛ همانگونه که عملاً هم قبول نکردند؛ اما حضرت زهرا دختر پیغمبر بودند و مردم احترام خاصی برای ایشان قائل بودند. بارها پیغمبر فرموده بودند که اگر کسی ایشان را اذیت کند، مرا اذیت کرده است. بههرحال، در جامعه اسلامی آن روز، دختر پیغمبر و آن هم تنها دختر پیغمبر، دختری جوان با موقعیتی خاص بود. به همین دلیل، ایشان بعضی از حرفها را میتوانستند بزنند که علیعلیهالسلام نمیتوانست بزند. مردم حرف ایشان را بیشتر میپذیرفتند؛ البته درباره ایشان هم میگفتند که میخواهد از شوهرش طرفداری کند! اما بههرحال آمادگی شنیدن حرف ایشان بیشتر از حرف علیعلیهالسلام بود.
علیعلیهالسلام را بهزور به مسجد کشانده بودند. در چنین شرایطی، حضرت زهراسلاماللهعلیها چه باید میکردند؟! اینجاست که عرض میکنم، متأسفانه تاریخ و اسرار آن بهدرستی تبیین نشده است و بسیاری در این زمینه اشتباه میکنند. گاهی دوستان ناآگاه هم تفسیرهای نادرستی ارائه میدهند.
حضرت زهراسلاماللهعلیها تنها راهی که برای نجات مردم از گمراهی میدیدند این بود که به مردم ثابت کنند این افراد صلاحیت جانشینی پیغمبر را ندارند. اولین شرط کسی که میخواهد جانشین پیغمبر باشد این است که خودش اسلام را بداند. مردم میخواهند از او اطاعت کنند؛ اما از کسی که دین را نمیداند، چگونه باید اطاعت کنند؟!
حضرت تدبیری اندیشیدند تا به مردم نشان دهند کسی که شما او را خلیفه پیغمبر میدانید، حتی احکام ساده اسلام را بلد نیست و نمیتواند یک مسئله ساده حقوقی را درست قضاوت کند. آنوقت چگونه سراغ چنین کسی رفتید و علی را، با آن دریای علم و با آن توصیفاتی که پیغمبر دربارهاش فرموده بود، رها کردید؟! این تنها راهی بود که حضرت زهرا میتوانستند برای ارشاد مردم از آن استفاده کنند؛ اما چگونه؟!
حادثهای در همان چند روز پس از رحلت پیغمبرصلیاللهعلیهوآله اتفاق افتاد. داستان از این قرار بود که در زمان حیات پیغمبر، آیهای نازل شده بود که بخشی از فیء باید به ذَا الْقُرْبَىٰ داده شود.[9] پیغمبر اکرم، بخشی از فیئی را که از اموال بهدستآمده از یهود بود در اختیار داشتند. مزرعهای به نام فدک نیز در میان آن اموال بود. پیغمبر به دستور خدا این مزرعه را به حضرت زهرا بخشیدند. این دستور خدا بود و در زمان حیات رسولاللهصلیاللهعلیهوآله اجرا شد. در زمان خود پیغمبر اکرم، اختیار این مزرعه در دست حضرت زهرا بود. ایشان مباشری در آنجا داشتند؛ کسی مسئول رسیدگی به مزرعه بود و درآمدهای آن را خدمت ایشان میآورد. حضرت اندکی از آن را برای زندگی روزمره خود برمیداشتند و بقیه را میان فقرا تقسیم میکردند. گفتهاند درآمد سالیانه آن، دستکم ۷۰ هزار دینار طلا بود. مزرعه حاصلخیزی بود و میگفتند گندم تمام مدینه را تأمین میکرد.
بههرحال پس از به خلافت رسیدن ابوبکر، عامل حضرت زهرا را از فدک بیرون کردند و حکومت، فدک را گرفت. حضرت زهرا این فرصت را غنیمت شمردند تا نقشه خود را اجرا کنند. به بهانه اینکه حق مرا گرفتهاید و عامل مرا از ملکم بیرون کردهاید، آمدند و ادعای شکایت کردند. فرمودند که «من شاکی هستم و میخواهم شکایت کنم. بالاخره، خلیفه پیغمبر باید به شکایتهای مردم رسیدگی کند. من از خود خلیفه شکایت دارم. به چه دلیل مباشر مرا از ملکم بیرون کردهاید؟! این ملکی بود که پدرم به من بخشیده بود!» گفتند: «نه، ما قبول نداریم که آن را بخشیده باشد.» حضرت فرمودند: «خب اگر نبخشیده بود، در هر صورت ملک پدرم بود و به من ارث رسیده است.» گفتند: «نه، پیغمبران ارث باقی نمیگذارند!» حضرت فرمودند: «تو بهتر میدانی یا قرآن؟! قرآن میگوید سلیمان از داود ارث برد؛ وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ.[10] همچنین زکریا از خدا خواست که فرزندی به او بدهد تا وارثش باشد؛ يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ.[11] پس تو چگونه میگویی پیغمبر فرموده است که پیغمبران برای کسی ارث باقی نمیگذارند؟!» حضرت میخواستند نشان بدهند این افرادی که قرآن را بلد نیستند اینها چگونه میخواهند خلافت کنند؟! این جریانی بود که حضرت به راه انداختند تا به مردم نشان دهند این افراد صلاحیت جانشینی پیغمبر را ندارند.
در خلال این گفتوگوها، به مردم هشدارهایی هم دادند؛ اینکه نفهمیدید چه کردید و چه بلایی بر سر خودتان آوردید! خودتان را از حقیقت اسلام، از راهنماییهای علی و از امامت ما محروم کردید و آتشی افروختید که تا روز قیامت دودش به چشم شما خواهد رفت!
تعبیراتی که حضرت در این گفتوگوها به کار بردند، بسیار عجیب و تکاندهنده است. حضرت آیاتی را در برابر خلیفه میخوانند که گویا با یک کافر بحث میکنند. میفرمایند: «أَلَا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ؛[12] یعنی شما میگویید میخواهیم جلوی فتنه را بگیریم اما خودتان در فتنه افتادهاید و جهنم کافران را احاطه کرده است.» لحن کلام این است که شما چه میگویید که میخواهیم جلوی فتنه را بگیریم؟! شما فتنهانگیز هستید و فتنه را خودتان به وجود آوردهاید؛ آنوقت میگویید میخواهیم جلوی فتنه را بگیریم!
این تعبیرات، تعبیرات یک شاکی نیست که به دادگاه برود و نزد قاضی شکایت کند. کجای دنیا چنین رسم است که یک نفر نزد قاضی برود و اینگونه با او صحبت کند؛ بهگونهای که گویا او کافر شده و از دین خارج شده است و میخواهد دین پیغمبر را از بین ببرد؟! در دادگاه، به قاضی محترمانه میگویند: «جناب قاضی! استدعا داریم به این جریان رسیدگی کنید. ادعای من این است...» همه جای دنیا، رسم دادگاه و شکایت همین است. کسی نزد قاضی نمیرود که بگوید: «مگر کافر شدهای؟! میخواهی دین خدا را تغییر بدهی؟!» این لحن گفتوگوی یک شاکی با قاضی نیست. اینها نشانه آن است که حضرت فرصت را غنیمت شمردند. داستان فدک بهانه بود وگرنه زمانی که ملک در اختیار ایشان بود و درآمدهایش را برایشان میآوردند، عمده آن اموال را میان فقرا تقسیم میکردند و چیزی برای خودشان برنمیداشتند.
گویا یکبار از مجموع درآمدها یک دستبند و گردنبند نقره تهیه کرده بودند. پیغمبر اکرم در سفر بودند و وقتی از سفر برگشتند طبق رسمشان ابتدا به دیدن حضرت زهرا رفتند. دیدند پردهای در اتاق آویخته شده و دستبند نقرهای هم در دست دخترشان است. حضرت گرفته شدند و زود برخاستند و رفتند. حضرت زهرا هم متوجه شدند که گرفتگی پیغمبر برای چیست. بلافاصله پرده را باز کردند و دستبند و گردنبند را داخل پرده گذاشتند و به امام حسن دادند و فرمودند: «ببر اینها را به جدت بده و بگو در راه خدا انفاق کند.» وقتی این وسایل را به دست پیغمبر دادند، پیغمبر اکرم سه مرتبه فرمودند: «فَدَاهَا أَبُوهَا! جانم فدای دخترم! پدرش به فدای او باد! همان کاری را کرد که من دلم میخواست.»
این تنها یکبار بود که حضرت زهرا در عمر خودش دستبند نقرهای خرید. زندگی ایشان با نان جو میگذشت و خودشان نان را در تنور میپختند. ایشان همه اموال فدک را میان فقرا تقسیم میکردند. ایشان چیزی برای خودشان نمیخواستند.
مسئله این بود که خلع ید حضرت از فدک، اسراری داشت. پیغمبر اکرم که این مزرعه را به حضرت زهرا بخشیده بودند، درواقع پشتوانهای برای امامت این خانواده قرار داده بودند. این بخشش نشانه آن بود که خداوند متعال برای این خانواده حق خاصی قائل است و دستور داده بود بخشی از فیء به اهلبیت داده شود. آنها میخواستند این امتیاز را از اهلبیت بگیرند و پولی در دست آنها نباشد تا کسانی به طمع پولشان در کنارشان قرار بگیرند و از آنها حمایت کنند.
بههرحال بعضی از دوستان ناآگاه، این داستان را بهگونهای بیان میکنند که گویا حضرت زهرا از اینکه نان بچههایش از دستشان رفته بود، غصه خوردند و مریض شدند! کسی که با بچههایش سه روز روزه گرفت و نان جو افطاری خود را به فقیر و یتیم و اسیر داد و خودش با آب افطار کرد؛ کسی که سه روز پشت سر هم، بدون سحری روزه گرفت، آیا آنوقت به خاطر اینکه درآمد فدک از دستش رفته بود، چنین غصهای میخورد؟!
حضرت میخواستند اثبات کنند که شما اشتباه میکنید و منطق دین را نمیدانید. به همین دلیل، گاهی میفرمودند این ملک، بخشش پدرم است؛ اما حرف ایشان را قبول نمیکردند. میفرمودند پس ارث پدرم است و باز آنها میگفتند که پیامبران ارث باقی نمیگذارند. حضرت احتجاج میکردند که شما دروغ میگویید؛ پیغمبر نفرموده است که ارث باقی نمیگذاریم. پیغمبر برخلاف قرآن حرف نمیزند.
این احتجاجها برای آن بود که به مردم نشان دهند این افراد صلاحیت این جایگاه را ندارند. خدا که ۷۰ روز پیش در غدیر خم، علی را تعیین کرده بود بیجهت نبود. بیجهت نفرمود: الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ؛ کسی باید جانشین پیغمبر باشد که علمش مانند علم پیغمبر باشد، کلامش کلام معصوم باشد و بر مردم حجت باشد؛ نه کسی که جاهل است و اشتباه میکند. چنین کسی نمیتواند دین را کامل کند. کمال دین به کسی است که شخصیتی مانند خود پیغمبر داشته باشد، منهای نبوت؛ زیرا پیغمبر آخرین پیغمبر بود و پس از او دیگر پیامبری نخواهد آمد.
پیغمبر اکرم به علیعلیهالسلام فرمودند: «أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَىٰ إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي»؛[13] موقعیت تو نسبت به من، مانند موقعیت هارون نسبت به موسی است. هارون و موسی هر دو پیغمبر بودند. پیغمبر فرمودند تو مانند او هستی، با این تفاوت که تو پیغمبر نیستی.
چنین کسی باید باشد تا دین بهوسیله او کامل شود، نه کسی که حتی آیات قرآن را هم بلد نیست و نمیتواند در یک مسئله حقوقی ساده درست قضاوت کند. این بزرگترین خدمتی بود که حضرت زهراسلاماللهعلیها در ظرف همین چند روز به عالم اسلام، بلکه به عالم انسانیت کردند؛ زیرا از همانجا کسانی متوجه شدند که این افراد اشتباه کردهاند و مرجع دینی مردم نیستند.
بالاخره خود آنها هم بارها اعتراف کردند که معلوماتشان ناقص است و باید از علیعلیهالسلام استفاده کنند. از همانجا، مردم دستکم پذیرفتند که کلام اهلبیت برای آنها حجت است و باید دینشان را از اهلبیت یاد بگیرند. اگر آن افراد موقعیتی داشتند، موقعیتی سیاسی بود؛ اما موقعیت دینی و علمی و حجیت برای مردم نداشتند.
امروز هم در کشور خودمان، در همسایگی شما، در استان کردستان، کسانی هستند که با اینکه اهلسنت هستند معتقدند کلمات اهلبیت مانند کلام پیغمبر حجت است. ائمه دوازدهگانه را به اسم قبول دارند، منتها آنها را امام در علوم میدانند و برای آنها مقام سیاسی قائل نیستند. این به برکت اقدامات حضرت زهرا بود که من و شما امروز اسلام واقعی را از طریق اهلبیت میشناسیم. اگر این جریان نبود، من و شما از کجا میدانستیم؟! تاریخ میگفت حضرت زهرا دعوایی داشتند و تمام شد و رفت؛ ملکی بود که آن را گرفتند و حق با یکی از دو طرف بود؛ اما مسئله، دعوای ملک نبود. مسئله این بود که مردم باید دینشان را از چه کسانی یاد بگیرند و این افراد صلاحیت آن جایگاه را ندارند.
کمال دین به امامت است؛ وَجَعَلَ طَاعَتَنَا نِظَامًا لِلْمِلَّةِ؛ آیین اسلام جز با اطاعت از ما سامان نمییابد و جامعه اسلامی بدون امامت ما از پراکندگی نجات پیدا نمیکند؛ بنابراین، بعد از نعمت رسالت، بزرگترین نعمتی که خداوند متعال به انسان عطا فرموده، نعمتی است که ما از آن برخورداریم؛ یعنی نعمت ولایت و امامت اهلبیتصلواتاللهعلیهماجمعین.
اگر مردم بهدرستی از ائمه اطهار استفاده کرده بودند، سرنوشت عالم اسلام به گونه دیگری بود. خود حضرت زهرا فرمودند که اگر اجازه داده بودید برنامهای که پیغمبر از طرف خدا تعیین کرده بود و بر اساس آن، علی جانشین ایشان بود اجرا شود، اختلافی میان مردم پدید نمیآمد، حق کسی ضایع نمیشد و همه مردم به حقوق خودشان میرسیدند. این مطالب در خطبههای حضرت زهرا آمده است.
اما مردم چنین نکردند. حالا که چنین کردند، چه باید کرد؟! شاید اگر من و شما جای خدا بودیم، با مردم قهر میکردیم و میگفتیم: «حالا که این آقایی را که ما معرفی کردیم قبول نکردید، بروید و هر کاری میخواهید بکنید!» اما خدا ارحمالراحمین است. با اینکه مردم چنین نعمتی را انکار کردند و از آن استفاده نکردند، باز هم راهی برای کسانی که طالب حقیقت باشند، باز گذاشت. اولاً خود ائمه اطهارسلاماللهعلیهماجمعین موظف بودند در بسیاری از اوقات، بلکه در بیشتر اوقات، تقیه را رعایت کنند تا بتوانند در میان مردم بمانند و احکام دین را برایشان بیان کنند. گاهی تماسگرفتن با ائمه آنقدر سخت میشد که مردم برای پرسیدن مسئله، بهعنوان تخممرغفروش یا خیارفروش در کوچه راه میافتادند و داد میزدند که «تخممرغ داریم!» تا مثلاً به خانهای میرسیدند و کنیزی بیرون میآمد و میگفت: «بیا اینجا! ما میخواهیم تخممرغ بخریم.» داخل میرفتند و امام تشریف میآوردند و مسئلهشان را میپرسیدند.
این تکلیفی بود که خدا برای هدایت مردم قرار داده بود؛ با اینکه مردم ائمه را نپذیرفته بودند و اکثریت آنها را رها کرده بودند، باز هم برای کسانی که گوشهوکنار طالب شناخت حقیقت اسلام بودند راهی باقی مانده بود. ائمه اطهارسلاماللهعلیهماجمعین در طول دو قرن، به صورتهای مختلف به مردم خدمت کردند، علومشان را نشر دادند و شاگرد تربیت کردند. در بعضی زمانها آزادی بیشتری داشتند و کلاس درس رسمی برگزار میکردند و در زمانهای دیگر، مخفیانه و بهصورت زیرزمینی فعالیت میکردند.
این روند ادامه داشت تا اینکه امام دوازدهم از چشم مردم غایب شد. حالا مردم چه کار کنند؟! حتی زمانی که امامان در میان مردم حضور داشتند، گاهی مردم به آنها دسترسی نداشتند؛ یا امام در تقیه بود یا در گوشهای حضور داشت و مردم نمیتوانستند به ایشان مراجعه کنند. ممالک اسلامی وسیع بود. مثلاً کسی در خراسان میخواست مسئلهای بپرسد اما امام در مدینه بود. چگونه میتوانست برای پرسیدن مسئله به مدینه برود؟! آن زمان، تلگراف و تلفن نبود. ممکن بود یک سال طول بکشد تا کسی از اینجا حرکت کند و به مدینه برود. مردم در ایام حج فرصت را غنیمت میشمردند، مسائلشان را جمع میکردند و میرفتند و میپرسیدند؛ اما همیشه چنین فرصتی فراهم نبود.
علاوه بر این، مسائل و احکام حکومتی هم وجود داشت که مردم به آنها احتیاج داشتند. اختلافاتی پیش میآمد که باید کسی درباره آنها قضاوت میکرد. یا مردم باید نزد قاضی نااهل و قاضی جور میرفتند؛ قاضیای که هارونالرشید تعیین کرده بود و یا از حق خودشان محروم میشدند. چه باید میکردند؟!
همین مسئله را از امام پرسیدند. گفتند: گاهی میان ما شیعیان اختلافی پیش میآید، بدون اینکه سوءنیتی در کار باشد. مسئله برایمان مبهم است و نمیدانیم حق با چه کسی است. مثلاً اختلافی درباره ملکی پیش میآید؛ معلوم نیست ملک برای من است یا برای رفیقم. ارثی به ما رسیده و درست نمیدانیم چگونه باید آن را تقسیم کنیم. من میگویم این قسمت باید به من داده شود و دیگری میگوید آن قسمت برای من است. در چنین مواردی، معمولاً باید به قاضی مراجعه کرد تا دادگاه حکم کند که ملک برای چه کسی است یا ازدواج درست است یا نه؛ اما ما به قاضی شیعه دسترسی نداریم و قاضی شیعهای وجود ندارد که بتوانیم به او مراجعه کنیم؛ چه کنیم؟!
امام چه پاسخی دادند؟! فرمودند: اُنْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ عَرَفَ أَحْكَامَنَا یا در نقل دیگر فرمودند: نَقَل أَحْكَامَنَا. حاصل سخن بهصراحت این است که «به فقها مراجعه کنید. حکم فقیه، حکم ماست و هرکس با حکم فقیه مخالفت کند، با ما مخالفت کرده است.» هنوز امام خودشان حضور داشتند، منتها یا در تقیه بودند یا مردم به ایشان دسترسی نداشتند. فرمودند به جای مراجعه به ما، به فقیه مراجعه کنید؛ حکم او حکم ماست.
خب، وقتی مردم اصلاً به امام دسترسی نداشتند و امام غایب بود، چه باید میکردند؟! به طریق اولی باید به فقیه مراجعه میکردند. وقتی امام حضور داشت و خودش فرمود به فقیه مراجعه کنید، وقتی امام حضور نداشته باشد، این اولویت بیشتر میشود. از اینجا مسئله ولایت فقیه شکل گرفت.
اگر مردم از ابتدا مسیر این نهر کوثر را تغییر نداده بودند، این مشکلات پیش نمیآمد، اسلام جهانگیر میشد و این همه کفر، جنگ و جنایت اتفاق نمیافتاد. حالا که چنین نشد، ائمه در زمان حیات خودشان با تقیه زندگی کردند تا شیعیان بتوانند احکامشان را یاد بگیرند. وقتی امام غایب شد، چه باید کرد؟! فرمودند نیازهایتان را بهوسیله فقیه برطرف کنید. نیازهای حکومتی، آنجا که حاکمی باید حکم کند و شما به امام دسترسی ندارید، باید از طریق فقیه برطرف شود. فقیه در این جایگاه، جانشین امام است. به همین دلیل، تمام فقهای شیعه از صدر اول تاکنون، از زمان غیبت تا امروز، هرکس که به این مسئله پرداخته، فقیه را بهعنوان جانشین امام و کسی که از طرف امام تعیین شده است معرفی کرده است.
در طول ۱۲۰۰ سال پس از غیبت، کسی احتمال نداده بود که مردم فقیه را انتخاب کنند؛ غیر از دوره اخیر که فردی چنین احتمالی را مطرح کرده و بعضی از شاگردانش هم آن را دنبال کردهاند. امروز مطرح میکنند که آیا ولایت فقیه با نصب الهی است یا با نصب و انتخاب مردم؟! اصلاً چنین چیزی در گذشته مطرح نبود. در زمان حضور امام هم خود ایشان فرموده بودند: «فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً؛ یعنی من فقیه را حاکم قرار دادم.»
امام راحل عظیمالشأنرضواناللهعلیه فرمودند حتی اگر رئیسجمهور را همه مردم انتخاب کنند اما ولی فقیه او را نصب نکند، طاغوت است و اطاعتش حرام است. ایشان فرمودند که من با آن ولایت الهی که دارم، نخستوزیر تعیین میکنم.
این اعتقاد مردم بود که باعث پیروزی انقلاب شد؛ اعتقاد به اینکه امام راحلرضواناللهعلیه در جایگاه امام معصوم قرار گرفتهاند و حکم ایشان حکم اوست. وقتی میگویند به جبهه بروید، گویا امام معصوم فرموده است. کسی که برای خدا و با اخلاص به جبهه میرود، اگر کشته شود، به بهشت میرود. این دستور مرجع تقلید، حاکم شرع و ولی فقیه است و نگرانی ندارد.
اما اگر رئیسجمهور چنین دستوری میداد، آیا مردم به آن اطمینان داشتند؟! میدانید رئیسجمهور با این انتخابات چگونه انتخاب میشود. اخیراً هم مد شده است که انواع تبلیغات، حضور زن و مرد، رقص و موسیقی و تقلبات انجام میشود؛ حالا از اینها بگذریم. چنین رئیسجمهوری وقتی به مردم بگوید به جبهه بروید و کشته شوید، آیا مردم میگویند سَمْعًا وَطَاعَةً؟! میگویند: تو از کجا رئیسجمهور شدهای؟! با این انتخابات رأی آوردهای؛ چه ارزش و قداستی داری که به ما دستور بدهی؟!
اما وقتی امام صادقعلیهالسلام فرمودند: فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يُقْبَلْ مِنْهُ فَإِنَّمَا بِحُكْمِ اَللَّهِ اُسْتُخِفَّ وَ عَلَيْنَا رُدَّ وَ اَلرَّادُّ عَلَيْنَا رَادٌّ عَلَى اَللَّهِ؛[14] مخالفت با ولی فقیه، مانند مخالفت با منِ امام معصوم است؛ وَهُوَ عَلَىٰ حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ! وقتی چنین اعتقادی وجود داشته باشد، با اشاره ولی فقیه، جبههها پر میشود. وقتی امر میفرماید صلح و آتشبس، خودش هم میگوید من این جام زهر را به مصلحت اسلام نوشیدم، مردم هم میگویند: «با اینکه برای ما هم مانند زهر است، اطاعت میکنیم؛ چشم! هرچه شما میگویید.» چرا؟! چون او جانشین امام معصوم است.
اگر رئیسجمهور دیگری انتخاب شده بود و ۵۱ درصد یا ۵۰ درصد بهعلاوه یک نفر رأی آورده بود چه کسانی از او اطاعت میکردند؟ حداکثر، کسانی که به او رأی داده بودند. آن ۵۰ درصد دیگر چه؟ چه الزامی داشتند که جان خودشان را به خطر بیندازند؟
امام میفرمایند حکم قانون دولت اسلامی، در صورتی که امضای ولی فقیه را داشته باشد، مانند حکم شرعی واجبالاطاعة است. وگرنه، قانونی که هر روز تغییر میکند و با اکثریتی تصویب میشود و فردا دوباره تغییرش میدهند، خودبهخود حکم شرع و حکم خدا پیدا نمیکند. وقتی گفته میشود اطاعت از احکام دولت اسلامی شرعاً واجب است، مقصود آن است که شخصی در رأس حکومت اسلامی باشد که از طرف امام معصوم تعیین شده باشد.
پس بنا شد ولی فقیه منصوب از طرف امام باشد. این نصب چگونه است؟ آیا امام میفرماید من شخص فلان آقا، حضرت آیتالله فلان را نصب کردم؟ ما میدانیم که چنین نیست و کسی هم اینگونه معتقد نیست. همان چیزی که امام در زمان حضورش فرمود، این بود که در موارد اختلافی و هنگامی که به حکومت نیاز دارید، به کسی مراجعه کنید که آگاه به احکام ماست. امام شخص معینی را معرفی نکردند؛ این همان چیزی است که در فرهنگ ما به آن «نیابت عامه فقیه» میگوییم.
امام زمانعجلاللهفرجهالشریف چهار نایب خاص داشتند که در زمان غیبت ایشان، یکی پس از دیگری، شخص معینی نایب بود. بعد از پایان نیابت آن چهار نفر، باب نیابت خاصه بسته شد. پس از آن چه شد؟ فقها نایب شدند. اگر اختلافی باشد، آن کسی که علم، تقوا و تدبیرش از دیگران بیشتر است، باید این مسئولیت را بر عهده بگیرد.
همانگونه که در مرجعیت تقلید، وقتی رسالهها مختلف است، از چه کسی تقلید میکنید؟ از کسی که اعلم است. برای مسائل حکومت نیز اگر میان چند نفر که کاندیدای حکومت هستند اختلاف باشد، باید کسی انتخاب شود که علم، تقوا و مدیریت بهتری داشته باشد؛ زیرا مسئله فقط فتوا دادن نیست. او باید جامعه را مدیریت کند و مصلحت کشور را درک کند. باید کسی باشد که این مسائل را بهتر بفهمد.
اما چه کسی میتواند تشخیص دهد که چه کسی برای مدیریت جامعه اسلامی اصلح است؟ چه کسی باید ولی فقیه باشد؟ اگر ده نفر فقیه داشته باشیم که همگی عالم و آشنا به مسائل اجتماعی باشند، کدامیک بهتر میتواند جامعه اسلامی را اداره کند؟ چه کسی میتواند تشخیص بدهد؟ اگر در شهری بگویند حاذقترین پزشک باید رئیس بیمارستان شود، یا در دانشگاهی بگویند عالمترین استاد باید رئیس دانشگاه شود، چه کسی تعیین میکند که عالمترین استاد دانشگاه چه کسی است؟ بقالهای محل؟! رفتگرها؟! کارگرها؟! آنها چه میدانند کدام استاد عالمتر است؟! اگر بخواهید در میان پزشکان بفهمید کدام پزشک حاذقتر است، باید از خود پزشکان بپرسید. دیگران چه میدانند کدامیک علم بیشتری دارد؟!
در هر صنف دیگری هم همینطور است. اگر بخواهید بدانید کدام معمار در شهر از همه فهیمتر و خبرهتر است باید از معمارها و بناها بپرسید. وقتی میخواهیم ببینیم در میان فقها چه کسی برای مدیریت جامعه اسلامی اصلح است، باید از فقها بپرسیم؛ از کسانی که خودشان با این مسائل آشنا هستند. به همین دلیل، در قانون اساسی ما رسماً آمده است که خبرگان جامعه باید تعیین کنند چه کسی ولی فقیه باشد.
خبرگان یعنی همین افراد متخصص؛ همانگونه که برای شناخت بزرگترین پزشکان، باید پزشکان صالح و بیغرض و مرض را شناخت. آنها انسانهای مورد اعتمادی هستند که میتوانند در این زمینه اظهارنظر کنند؛ اما چه کسی باید آنها را انتخاب کند؟ در اینجا خود مردم میتوانند تشخیص بدهند که کدام عالم در شهرشان مطمئنتر و بیشتر مورد اعتماد است. مگر مردم شهری که یک عمر با چند عالم زندگی کردهاند، نمیتوانند تشخیص دهند که کدامیک بیشتر مورد اعتماد است، اهل غرض و مرض نیست و واقعاً میخواهد فرد اصلح را به مردم معرفی کند؟! به همین دلیل، ابتدا باید انتخابات خبرگان انجام شود. خود مردم بگویند که در شهر و استانشان چه کسی را بیشتر قبول دارند و به او اعتماد میکنند؛ از میان کسانی که از فقاهت بهرهای دارند، چه کسانی را میشناسند که شهادتشان اطمینانبخش باشد. در اینجا انتخابات خبرگان مطرح است. مردم باید رأی بدهند و مشخص کنند در استانشان چه کسانی مورد اعتمادند و کدام فقیه را میشناسند که اگر شهادت بدهد، شهادتش برای آنها اطمینانبخش باشد. از سراسر کشور، ۸۵ نفر یا کمتر یا بیشتر از این فقیهان که خود مردم انتخاب کردهاند، مجلسی تشکیل میدهند و آنها در میان خودشان فرد اصلح را انتخاب میکنند.
فرض کنید در شهر یا استان شما ۲۰۰ پزشک وجود دارد و ۱۶۰ نفر از آنها شهادت بدهند که فلان پزشک از همه ما حاذقتر است. آیا دیگر تردید میکنید؟! یک وقت دو یا سه نفر شهادت میدهند؛ اما اگر اکثریت قریببهاتفاق بگویند که همه شهادت میدهیم این پزشک از همه ما بهتر است انسان اطمینان پیدا میکند. چه کسی شک میکند؟! مگر کسی که اهل وسواس باشد. اگر پنجاه پزشک شهادت بدهند که فلان پزشک از ما حاذقتر است آیا دیگر شک میکنید؟!
وقتی هفتاد فقیه از اطراف کشور جمع شوند و شهادت بدهند که این شخص بزرگوار برای این کار از همه ما اصلح است، انسانی که اهل انصاف باشد و شبههای در ذهنش نباشد و ریگی به کفش نداشته باشد، دیگر چه تردیدی میتواند داشته باشد؟!
اگر یک یا دو نفر شهادت میدادند، ممکن بود انسان شک کند؛ اما وقتی اکثریت خبرگان یک فن، یعنی خبرگان فقاهت، چنین شهادتی بدهند و اقلیت در برابر اکثریت قابلتوجه نباشد، مثلاً سه یا چهار نفر در مقابل هفتاد یا هشتاد نفر باشند، دیگر راهی بهتر از این برای شناخت رهبر اصلح در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم وجود ندارد.
حالا ببینید انتخابات در کشورهای مختلف چگونه برگزار میشود. چندی پیش در آمریکا انتخابات برگزار شد و رئیسجمهورشان را تعیین کردند. آخرش چه شد؟ یکدیگر را متهم کردند که تقلب کردهاید و بالاخره دادگاهی تشکیل شد و از میان هفت نفر عادی، چهار نفر که از یک حزب بودند، درباره این مسئله تصمیم گرفتند و رئیسجمهور آمریکا به این وسیله تعیین شد. تازه، آن چهار نفری که در میان هفت نفر شهادت دادند، از حزب جمهوریخواه بودند. اینگونه تعیین میشوند؛ علاوه بر پولهایی که خرج میکنند و تبلیغات کذایی، در نهایت ریاستشان باید به این شکل تعیین شود.
اما در نظام اسلامی، مسئله این است که مردم با دل و جانشان از رهبر حمایت میکنند و حاضرند از جان خود برای او مایه بگذارند. مردم عاشق او هستند و ممکن است در عمرشان آرزو داشته باشند یکبار او را از نزدیک زیارت کنند.
آیا این دو یکسان است؟! چه راهی بهتر از این میتواند وجود داشته باشد که رهبری با قداست انتخاب شود و مردم او را بهعنوان جانشین امام بپذیرند؟! راهی بهتر از اینکه خبرگان شهادت بدهند؛ آن هم خبرگانی که مورد اعتماد مردماند و خود مردم آنها را انتخاب کردهاند؟! بنابراین وظیفه ما مردم این است که سعی کنیم خبرگان مورد اعتماد را انتخاب کنیم. خداینکرده، کسی خودش را در این جایگاه جا نزده باشد؛ بلکه واقعاً کسی باشد که به این مسئولیت ایمان دارد، خیر اسلام را میخواهد و غرض و مرضی ندارد. این وظیفه ما در انتخاب خبره است. پسازآن، وظیفه خبرگان است که بَيْنَنَا وَبَيْنَ اللَّهِ بررسی کنند چه کسی اصلح است، او را انتخاب کنند و به مردم معرفی کنند.
آیا به این وسیله، رهبر از طرف خبرگان نصب میشود یا مسئله چیز دیگری است؟! همه حرفها سر همین است. ما گفتیم کسی میتواند بر مردم حکومت کند که خدا او را نصب کرده باشد؛ همانگونه که علیعلیهالسلام را خدا نصب کرد. مردمی که در سقیفه جمع شدند، اکثریت قریببهاتفاق رأیدهندگان بودند اما از نظر ما تصمیم آنها پذیرفته نیست؛ چون خدا شخص دیگری را تعیین کرده بود. خدا باید تعیین کند نه مردم.
وقتی امام کسی را تعیین کرد و فرمود: «انْظُرُوا إِلَىٰ رَجُلٍ مِنْكُمْ...»؛ یعنی به کسی مراجعه کنید که این شرایط را داشته باشد، او از طرف من حاکم است. ما هم چون امام چنین فرموده است، از او اطاعت میکنیم. اگر امام نفرموده بود، چه اعتباری برای ما داشت؟! ممکن بود مردم کسی را دوست داشته باشند و به او رأی بدهند اما این کار بهخودیخود اعتبار شرعی پیدا نمیکند و حکم او حکم خدا نمیشود. در نهایت، حکم او مانند حکم رئیسجمهور آمریکا یا رئیسجمهور اسرائیل خواهد بود. چه زمانی حکم یک نفر، حکم خدا میشود؟! زمانی که در زنجیره ارتباط با خدا قرار بگیرد؛ خدا پیغمبر را تعیین میکند، پیغمبر امام را تعیین میکند و امام، نایب خود را تعیین میکند؛ یا نایب خاص، همانگونه که در مورد چهار نایب خاص امام زمانعجلاللهفرجهالشریف اتفاق افتاد، یا نایب عام، همانگونه که درباره فقها مطرح است.
بنابراین خبرگان در میان کسانی که بالقوه صلاحیت نیابت دارند فرد اصلح را شناسایی میکنند و به مردم معرفی میکنند؛ نه اینکه او را نصب کنند. عزل و نصب ولی فقیه به دست خبرگان نیست. اگر خداینکرده ولی فقیه شرایط لازم را از دست بدهد، از طرف خدا عزل میشود. امام فرمودند اگر ولی فقیه مرتکب گناهی شود، خودبهخود معزول است و احتیاجی به عزل ندارد.
بنابراین ما باید مراقب باشیم که این مطالب که از مسلمات مذهب ما و از ارتکازات کسانی است که حتی سواد ندارند و به مدرسه هم نرفتهاند از ما گرفته نشود. مردم میدانند که حاکم شرع، نایب امام است و فتوای مجتهد و حکم حاکم عادل جایگاه خاصی دارد. اینها جزئی از فرهنگ ماست. مواظب باشید این مسلمات را از ما نگیرند و به جای آن، دستاوردهای فرهنگ غربی را به ما تحویل ندهند!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
[1]. مائده، 3.
[2]. توبه، 33.
[3]. حجر، 9.
[4]. بقره، 43.
[5]. نحل، 44.
[6]. فرائد الأصول، ج 4، ص 190.
[7]. توبه، 128.
[8]. کهف، 6.
[9]. وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ؛ اسراء، 26.
[10]. نمل، 16.
[11]. مریم، 6.
[12]. توبه، 49.
[13]. بحار الأنوار - ط دارالاحیاء التراث، ج37، ص276.
[14]. عوالي اللئالي، ج3، ص192.