پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
Published on پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > کمال حقیقی؛ مقصدی فراتر از دنیا

کمال حقیقی؛ مقصدی فراتر از دنیا

در دیدار جمعی از دانش آموزان نخبه استان خوزستان
سخنرانی
1397/04/09

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیِبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح پرفتوح امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه، شهدای والامقام اسلام و همه حق‌داران‌مان صلواتی اهدا می‌کنیم.

نسل نویدبخش آینده؛ ثمره‌ای از ثمرات انقلاب اسلامی

خداوند متعال را شکر می‌کنم که حیات و عمری به من افاضه فرمود تا امروز چشمم به جمال شما عزیزان روشن شود، چهره‌های نورانی شما را از نزدیک ببینم، از نفس‌های گرم شما انرژی بگیرم و امیدم به آینده، آینده‌ای که خداوند متعال وعده داده، پیغمبر اکرم و ائمه اطهار‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين بر آن تأکید کرده‌اند و بالاخره مقام معظم رهبری با قاطعیت به نسل آینده ما وعده داده‌اند مطمئن‌تر شود و برای این که سهمی در تحقق این هدف بسیار عالی و ارزنده داشته باشم آماده‌تر شوم.

من صادقانه به شما عرض می‌کنم که اگر چهره‌های شما و نفس گرم شما را ندیده بودم باور نمی‌کردم که در کشور ما چنین نوجوانان و جوانانی وجود داشته باشد. البته این، یکی از میوه‌های شیرین آن درختی است که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بیش از پنجاه سال قبل غرس فرمودند. این، یکی از میوه‌های شیرین آن درخت است که امروز ما آن را می‌بینیم و از آن استفاده می‌کنیم. شاید صدها نمونه از این میوه‌ها در کشور خودمان و حتی در کشورهای دیگر به ثمر رسیده باشد که کسانی قدر آن را خوب می‌دانند و کسانی هم از روی شیطنت، بدبینی و خباثت، آن را انکار می‌کنند و یا با آن مخالفت می‌کنند.

الحمدلله خدا ذائقه‌ای به ما داده که این صحنه‌ها برای ما بسیار شیرین و گواراست. من در این سنم که دیگر به حسب عوامل ظاهری چندان امیدی به ادامه حیات نیست اما احساس می‌کنم با دیدن شما و شنیدن سخنان شما جوان شده‌ام و فکر می‌کنم من هم می‌توانم در کنار شما از این اشعار بخوانم، از این شعارها بدهم، از این همت‌ها داشته باشم و از این قدم‌های بلند بردارم.

حقیقتاً آن چه من بخواهم عرض کنم شما نتیجه عملی‌اش را اظهار کردید؛ یعنی ببینید که نه‌تنها ما دانستیم، بلکه در این راه قدم هم برداشتیم و ثمراتش در وجود ما ظاهر شده است. باز هم خدا را شکر می‌کنم و از خودش می‌خواهم که توفیق شکرگزاری همه نعمت‌هایش، ازجمله نعمت وجود امثال شما را به همه ما عنایت فرماید.

برای خالی نبودن عریضه چند جمله‌ای عرض می‌کنم وگرنه آن چه من بخواهم بگویم، شما روح آن را در درون خودتان لمس می‌کنید و در سخنان‌تان ابراز کردید.

انسان؛ موجودی کمال‌جو

ما از هنگامی که به صورت یک طفل شیرخواری در عالم متولد می‌شویم، آن‌گونه که تصور ما از دیدن نوزادان و شیرخواران است چندان درکی در آن‌ها مشاهده نمی‌شود. فقط در همین حد است که موقع گرسنگی گریه می‌کنند، به طرف مادر می‌روند، اگر اذیتی بشوند، دل‌شان درد بگیرد یا پایشان بسوزد صدایشان درمی‌آید. درک آن‌ها در همین اندازه‌هاست. اینکه چیز دیگری می‌فهمند یا نه را ما خبر نداریم. تصور ما این است که ظاهراً چیز دیگری درک نمی‌کنند.

پس از چندی، فرض کنید دوران شیرخوارگی دو ساله که گذشت، می‌فهمیم که این بچه‌ها یک چیزهای جدیدی می‌فهمند که سال قبل یا دو سال قبل نمی‌فهمیدند؛ از لبخندهایی که می‌زنند، از حرکاتی که نشان می‌دهند، از اظهار رضایتی که از محبت پدر و مادر می‌کنند و از عکس‌العملی که در مقابل نوازش نشان می‌دهند می‌فهمیم که فهم در این‌ها قوی‌تر شده است. تا یک کمی که به سن بالاتر می‌رسند علاقه به بازی کردن و این حرف‌ها در بچه‌ها پیدا می‌شود و باز نشانه این است که یک چیزهای دیگری دارند می‌فهمند.

در کنار این فهم‌ها آدم می‌بیند که در بچه‌ها از همان زمان، به‌خصوص از آن وقتی که به این حد از فهم رسیدند، یک عامل درونی دارد رشد می‌کند، یعنی احساس می‌کنند از آن که هستند می‌خواهند بالاتر بروند، بیشتر شوند و بر دیگران امتیاز پیدا کنند.

این بچه‌ها که در سن دو، سه سالگی نسبت به بچه‌های دیگر احساس رقابت می‌کنند این معنایش این است که می‌خواهند یک چیزشان بیشتر از آن‌ها باشد. اگر نوازش پدر و مادر برای آن‌ها لذت‌بخش است سعی می‌کنند یک کاری کنند که آن‌ها را بیشتر نوازش‌ کنند؛ یعنی غیر از این که اصل لذت نوازش را می‌فهمند اما به این حد قانع نیستند و پیداست که به دنبال این هستند که بالاتر بروند و به حد بالاتر آن که هنوز به آن نرسیده‌اند برسند.

سن بچه‌ها که کم‌کم بالاتر می‌رود وقتی به سن پنج، شش سالگی می‌رسند خوب پیداست که در انواع بازی‌ها، در انواع هدایایی که برای آن‌ها می‌برند، خوراکی‌ها، لباس‌ها، این‌ها همیشه فکر این هستند که لباس برتر، خوراک بهتر، نوازش بیشتر، این‌ها را داشته باشند. این احساس در سال‌های بعد تا زمانی که به سن پیری برسند، به صورت‌های مختلف ادامه دارد؛ یعنی اینکه آدم بخواهد هر روز یک کمی بهتر شود و بیشتر بربیاید. تعبیر علمی‌ای که در این زمینه می‌شود این است که انسان، کمال‌جو است و می‌خواهد کامل‌تر شود. تعبیری که در همه این‌ها مصداق دارد این است که آدم یک عطشی دارد که از این که هست کامل‌تر باشد و وقتی کمالش با دیگران سنجیده می‌شود باز از همه بهتر باشد؛ مثلاً بچه‌های کلاس اولی خیلی دوست دارند که شاگرداول باشند. مخصوصاً وقتی تشویق‌شان می‌کنند و برای آن‌ها کف می‌زنند، این که تشویق می‌شود آن یکی می‌گوید کاش من فردا جای او باشم! این یک لطف خدایی در وجود انسان است. خدا این احساس را آفریده که ما به آن حدی که هستیم قانع نشویم و همیشه بالاتر و بهترش را بخواهیم.

کمال‌طلبی انسان در مراحل مختلف زندگی

اگر مصادیق این را دنبال کنیم که مردم به دنبال این که بهتر‌ها نصیب‌شان شود دنبال چه چیزهایی می‌روند مشاهده می‌کنیم که تا بچه هستند و در خانه هستند همین خوراکی، لباس، نوازش پدر و مادر، احترام بستگان و امثال این‌ها، در همین حدهاست. کمی که بزرگ‌تر می‌شوند و وارد اجتماع می‌شوند و مسائل زندگی اجتماعی را درک می‌کنند این فکر در آن‌ها پیدا می‌شود که ما هر چه بخواهیم باید به وسیله پول به دست بیاوریم؛ لباس خوب می‌خواهیم باید پول بدهیم، غذای خوب بخواهیم باید پول بدهیم، هر چیز بهتر بخواهیم باید بیشتر پول بدهیم، خانه خوب‌تر بخواهیم پول بیشتر باید بدهیم. حالا این که این پول چیست و چه طور پیدا می‌شود یک تجربه‌ای دارند که این پولی که آدم بیشتر دارد بیشتر می‌تواند خواسته‌هایش را برآورده کند و بالاخره سعی می‌کنند وسیله‌ای پیدا کنند که پول بیشتری نصیبشان شود. این است که می‌گردند ببینند کدام کاری درآمدش بیشتر است، کدام پُستی بیشتر پول‌ساز است، دنبالش می‌گردند تا پول بیشتری به دست بیاورند و زندگی بهتری برایشان میسر شود؛ زندگی بهتر هم یعنی خوراک بهتر، پوشاک بهتر، مسکن بهتر.

پرسش اساسی: کمال نهایی انسان چیست؟

به این حد که می‌رسند، حدی است که تعبیر عرفی ما این است که عقل‌شان بیشتر شده است. تا قبل از این به سر و کله هم می‌زدند، دعوا می‌کردند، یک چیزهایی را می‌خواستند که بی‌خودی بود و به دردی نمی‌خورد، کاغذی پاره کنند، نمی‌دانم چه کار کنند؛ اما حالا نه، فکر می‌کنند که دنبال چه برویم؟! این را می‌گوییم که عقل بچه رشد کرده است. اگر این را پذیرفتیم که یک نیروی درونی، ما را همیشه وادار می‌کند که بر کمالات‌مان بیفزاییم ولو ندانیم این کمالات چیست؛ مثلاً بچه‌ها می‌بینند بعضی از آدم‌ها هستند که احترام‌شان می‌کنند ولی نمی‌دانند چرا؟! وقتی می‌آیند برای آن‌ها بلند می‌شوند و دست‌شان را می‌بوسند. در دلشان می‌گویند: «کاش ما هم این‌طوری بودیم! چه کنیم که این‌طوری بشویم؟!» برای بچه‌هایی که عقل‌شان رشد می‌کند این سؤال در ذهن‌شان شکل می‌گیرد که بالاخره آخرین و بالاترین کمال چیست؟! ما هر روز دائماً می‌خواهیم بهتر شویم، کامل‌تر شویم، ارزش‌مان بیشتر شود، احترام‌مان بیشتر شود؛ اما آخرش چه؟!

آن‌هایی که هوش‌شان بیشتر است، نخبه‌تر هستند و یا به تعبیری عقل‌شان بیشتر شده، این سؤال گاهی به صورت جدی برای آن‌ها مطرح می‌شود و سر کلاس، با استاد، با معلم و در خانه با پدر و مادر مطرح می‌کنند. آن‌ها هم به اندازه فهم خودشان و معلومات‌شان پاسخ می‌دهند که آدم، دانشمند شود، بوعلی سینا شود یا فلان سردار شجاع شود، مثلاً رستم شود و از این چیزها. هر کسی طبق معلومات خودش یک الگویی را نشان می‌دهد و بچه را تشویق می‌کند که به آن طرف برود.

الگوهای ناقص برای کمال انسان

در زمان ما غالباً به بچه‌ها این‌گونه معرفی شده که بهترین شغل‌هایی که هم احترام دارد و هم پول بیشتر در آن درمی‌آید شغل پزشکی و مهندسی است. غالباً اگر از بچه‌ها بپرسید که «چه کاره می‌خواهید بشوید؟!» می‌گویند می‌خواهم دکتر بشوم یا می‌خواهم مهندس بشوم. حالا بستگی دارد به این که بیشتر چه تعریف کرده باشند. غالباً همین چیزهاست. بعضی‌هایشان هم می‌گویند که می‌خواهم معلم بشوم یا فلان پُستی در کشور پیدا کنم.

آیا ثروت و مقام، نهایت کمال است؟!

آیا ما برای خودمان جواب کاملی برای این سؤال داریم؟! آیا ما این‌قدر فکر کرده‌ایم که حالا ما این درآمد را پیدا کردیم، این پُست را اشغال کردیم، یک قصری هم ساختیم، اتومبیل آخرین سیستم بسیار گران‌قیمت هم تهیه کردیم، حتی بالاتر، هواپیمای شخصی خریدیم، بالاخره آخرش همین است یا چیز دیگری هم هست؟!

دو نگرش متضاد درباره کمال نهایی انسان

اگر تاریخ را از این دیدگاه مطالعه کنیم و برویم مردم را در میدان، تجربه کنیم که چه فکرهایی دارند، چه می‌گویند و چه جواب می‌دهند، دست‌کم به دو جور جواب مختلف می‌رسیم؛ اکثریت همین‌ها را می‌گویند؛ می‌گویند باز هم سعی کن مثلاً اندوخته‌ات در بانک لوکزامبورگ بیشتر شود، مثلاً در بانک‌های خارجی حساب داشته باشی. این بهتر است یا نیست؟! ساختمانی هست که مثلاً در شهر، نمونه است، سعی کنید یک چنین ساختمانی داشته باشید یا بهتر از آن را بسازید؛ اما از همین قبیل مسائل است. دیگر از همین امور مادی تجاوز نمی‌کند؛ خوراک است و پوشاک و مسکن و احترام اجتماعی و چیزهایی که موجب این‌ها بشود از قبیل پول و ثروت و امثال این‌ها.

فدا کردن دنیا در راه یک کمال برتر

اما گاهی می‌بینیم که در زمان خودمان کسانی بوده‌اند، در تاریخ هم می‌خوانیم که در زمان‌های قدیم هم چنین کسانی کم‌یابیش بوده‌اند که نه‌تنها به این‌ها قناعت نمی‌کردند بلکه حاضر بودند همه این‌ها را در راه یک چیز دیگری فدا کنند و حتی حاضر بودند جان خودشان را بدهند! افتخار می‌کردند که عنوان شهید داشته باشند! این‌ها را که آدم می‌بیند باز ته دلش یک سؤال عجیبی به نظرش می‌رسد که ما همه این کارها را می‌کنیم برای این که حیات طولانی‌تر و پرلذت‌تری داشته باشیم. آن‌ها که این‌ها را داشتند، چرا کاری کردند که همه این‌ها از دست‌شان رفت؟! شهید هم که شدند، تکه‌تکه شدند، گاهی بدن‌شان هم گم شد و پیدا نشد!

بنده خودم یک جوان شانزده، هفده ساله را سراغ داشتم که وقتی با او صحبت می‌کردیم می‌گفت «من آرزو دارم به شهادت برسم، بدنم ریزریز شود و دیگر پیدا نشود»؛ و اتفاقاً همین‌گونه هم شد. این چه طور فکری است؟! ثروتی دارند سعی می‌کنند این ثروت‌شان را بین فقرا تقسیم کنند. اگر چیزی ماند بقیه‌اش را وقف می‌کنند که بعد از مرگ‌مان هم به دیگران بدهید. آیا این‌ها نمی‌دانند که این چیز خوبی است و آدم اگر داشته باشد بیشتر لذت می‌برد؟! این‌ها دنبال چه چیزی می‌گردند؟! بگوییم این‌ها عقل‌شان را از دست داده‌اند؟! آدم می‌بیند عقل‌شان در جاهای دیگر بسیار بهتر از ما کار می‌کند؛ قدرت فکری‌شان، فعالیت‌شان، تحلیل‌های سیاسی‌شان، تحلیل‌های علمی‌شان، نوآوری‌هایشان، ابتکارات و حتی اختراعات‌شان بسیار بهتر از ما کار می‌کند. چه طور به این جا که می‌رسند همه چیز را می‌دهند؟! این چه سرّی دارد؟!

تحلیل روانشناسانه این کار این است که این‌ها درک کرده‌اند که یک چیزی بالاتر از این‌ها هست. این‌گونه باور کرده‌اند؛ چیزی است که با فدا کردن این‌ها به آن چیز بالاتر و ارزشمندتر می‌رسند و لذا حاضرند با این که چندین سال زحمت کشیده‌اند و ثروتی به دست آورده‌اند همه این‌ها را فدا کنند برای آن چیزی که فکر می‌کنند بسیار مهم‌تر است.

زندگی جاودانه؛ حقیقتی فراتر از لذت‌های دنیا

البته بعضی جاها این سؤال هست که آیا درست فکر می‌کنند یا نه؟! ممکن است آدم یک فکری بکند و اشتباه کند ولی بالاخره این را آدم به دست می‌آورد که بعضی از آدمیزادها هستند که فکر می‌کنند غیر از این لذائذ دنیوی مادی یک چیزهای بسیار بالاتری هم هست که همه این‌ها در مقابل آن‌ها شبیه صفر است. وقتی آدم پیگیری می‌کند می‌بیند یک آدم‌های خیلی عاقل، خیلی فرزانه، فیلسوفان بزرگی مثل ابن‌سینا، ملاصدرا، کسانی که در دنیا مایه افتخار یک کشوری هستند، اتفاقاً این‌ها هم همین چیزها را می‌گویند؛ می‌گویند: «آدم غیر از این زندگی هفتاد، هشتاد، صدساله‌ای که می‌خورد و می‌خوابد و این لذت‌ها را می‌برد، در باطن این یک زندگی دیگری هم دارد که آن ادامه پیدا می‌کند و تمام‌شدنی نیست.» چنین آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند؛ حالا کمتر، بیشتر، چند درصد و این حرف‌ها، آن محل بحث ما نیست؛ این‌ها هم گاهی پیدا می‌شوند. در سابق هم پیدا می‌شده‌اند که قدر متیقنش انبیا بودند. شاگردهای خاص‌شان هم که تربیت‌شده آن‌ها بودند این‌گونه فکر می‌کردند. در زمان ما هم دیده‌ایم، در دوران دفاع مقدس، کسانی بودند که این‌گونه بودند؛ به پدر و مادرشان التماس می‌کردند که شناسنامه ما را دو سال اضافه کنید تا ما را در جبهه بپذیرند! پدر و مادرها می‌آمدند به دفتر اسناد مراجعه می‌کردند و استشهاد می‌کردند که این بچه ما سنش بیشتر بوده و شناسنامه‌اش را کمتر گرفته‌ایم.

آرزوی شهادت؛ نشانه‌ای از طلب کمال برتر

بنده در دامغان برای سخنرانی دعوت داشتم. رئیس قرارگاه آن جا که مربوط به سپاه پاسداران بود، حالا یادم نیست که عنوان رسمی ایشان چه بود، بالاترین شخصیت سپاهی آن جا، ما را به منزل‌شان دعوت کرده بود. من وارد که شدم یک پسربچه ده، دوازده ساله‌ای پیش من آمد و گفت که آقا! شما تا این جا هستید من می‌خواهم شما را تنها ببینم و یک چیزی به شما بگویم. گفتم حالا بگو! گفت حالا نمی‌شود؛ پدر و مادرش آن جا بودند، نمی‌خواست جلوی آن‌ها بگوید. گفتم باشد، من که دارم می‌روم لااقل شما این جا باش، بیا حرفت را بزن، ببینم چه می‌گویی.

ما رفتیم و برنامه‌مان را اجرا کردیم. وقتی می‌آمدیم دیدم دم در ایستاده و گفت اجازه می‌دهید من حرفم را بزنم؟ گفتم بفرمایید! گفت می‌خواستم از شما خواهش کنم که دعا کنید من شهید بشوم! پسربچه ده، دوازده ساله! و می‌ترسید که اگر این را در حضور پدر و مادرش و دیگران بگوید آن‌ها نگذارند که این حرفش را درست به من برساند. می‌خواست این را خیلی جدی مطرح کند و ملتمسانه و با قسم و آیه و این‌ها از من قول بگیرد که دعا کنم به شهادت برسد. این یعنی چه؟! آیا واقعاً یک چنین حقیقتی هست؟! یعنی چیزی بهتر از این لذت‌هایی که ما می‌شناسیم، از خوردنی‌ها و پوشیدنی‌ها و احترام در بین مردم و کاخ و ساختمان‌های کذایی و اندوخته‌های مالی و جواهرات و ... آیا چیزی بهتر از این‌ها هم پیدا می‌شود؟! این‌ بچه دوازده ساله چه فهمیده که من هشتاد و چندساله نمی‌فهمم؟!

رسالت انبیا؛ فراتر بردن انسان از زندگی مادی

این نشانه این است که چنین مسئله‌ای هم جای تحقیق دارد و اتفاقاً 124هزار پیغمبر آمدند که این مسئله را در ذهن مردم زنده کنند که آقا! خوشی‌ها و کمال‌ها فقط این چیزهایی نیست که دم دست شماست و هر بچه‌ای بلکه هر حیوانی هم از این‌ها بهره می‌برد. حالا در حیوان خوراک‌ها فرق می‌کند. البته بعضی پرنده‌ها هم هستند که خوراک‌شان کمتر از ما نیست. بعضی از پرندگان هستند که برای خوراکشان باید مغز پسته و شیرینی خاصی به آن‌ها بدهند. طوطی شکر خوار را که دیگر در ادبیات شنیده‌اید. واقعاً طوطی‌هایی هستند که خوراک‌شان شکر، شیرینی و چیزهای لذیذ است و چیزهای عادی از قبیل نان و امثال این‌ها را نمی‌خورند. خب حالا برای ما همه‌جوره‌اش هست، برای آن هم هست. آیا واقعاً همین است؟! ما هم مثل آن حیوان، خیلی هنر کنیم مثل یک پرنده‌ای بشویم، طوطی شکرخوار بشویم، همین؟! این همه تلاش کنیم و این‌ها آخرش.... یا سایر لذت‌هایی که دیگر اسم بردنش شاید خیلی خوشایند نباشد. آیا فقط همین‌هاست؟!

اگر همین‌هاست پس چه طور این همه کسانی مثل پیغمبران با این اصرار حاضر شدند در راه حرف‌هایشان جان‌شان را بدهند، کتک بخورند، زندان بروند، شکنجه شوند، از شهر بیرون‌شان کنند، گاهی در چاه حبس‌شان کنند و حتی بعضی‌هایشان را در دیگ آب جوش بجوشانند تا بمیرند! برای چه این کارها را کردند؟! آیا نمی‌دانستند غذای خوب چه قدر خوشمزه است؟! آیا دیوانه بودند؟! خیلی‌ها به این‌ها می‌گفتند این‌ها دیوانه هستند؛ سَاحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ![1] آدم عاقل که نمی‌آید این‌طوری بکند!

حالا فرض کنید که ما هنوز تصدیق جدی نکرده‌ایم اما آیا این سؤال ارزش مطالعه و تحقیق ندارد که آیا واقعاً یک چیزی بالاتر از آن‌هایی که همه ما از لذت‌های مادی، بدنی و این‌ها درک می‌کنیم هست یا نه، این‌ها خیال بوده و آن‌هایی که این حرف‌ها را زدند - العیاذبالله - دیوانه بودند؟! عقل‌شان نمی‌رسید؟!

قرآن در این مقام با بیانات صریح به این مطلب تصریح می‌فرماید که «آهای مردم! بدانید ما هر چه پیغمبر فرستادیم با چنین تهمتی مواجه شدند که به آن‌ها می‌گفتند: شَاعِرٍ مَّجْنُونٍ![2] شما بروید تحقیق کنید! مواظب باشید که بی‌خودی تکذیب نکنید!»

یکی از چیزهایی که در این زمان واقعاً از نعمت‌های بزرگ برای ما و برای جامعه‌مان هست این است که در طول تقریباً هشت سال، جوان‌هایی مثل دسته‌گل، برومند، زیبا، رشد یافته، با یک بدن قوی، فکر عالی، مبتکر، این‌ها عاشقانه به میدان جنگ رفتند و به شهادت رسیدند، به‌گونه‌ای که نمی‌شود بگوییم این‌ها دیوانه بودند؛ این‌ها از بهترین‌های جامعه بودند. از آن طرف این آیات قرآن که این همه تأکید می‌کند که تمام پیغمبران آمدند و حرف‌شان این بود که آقا! به این دنیا دل نبندید! زندگی فقط ‌همین نیست، زندگی اصلی شما بعد از این است. انبیا این‌گونه رفتار کردند. اولیا و ائمه اطهار و سیدالشهدا چه طور به شهادت رسیدند؟! از این‌ها استقبال کردند. در این زمان هم جوان‌های مؤمن این‌گونه شدند. جوان‌های عادی هم، بسیاری از کسانی که تا چندی پیش در کوچه بازی می‌کردند و به سر و کله هم می‌زدند، وقتی امام آمد و چند تا سخنرانی کرد دل‌هایشان پرواز کرد.

البته اینکه من عرض می‌کنم این معنایش این نیست که آدم حتماً باید برود شهید بشود؛ منظورم این است که آیا چیزی بالاتر از مادیات هست یا نه؟! گاهی ممکن است لازم باشد آدم شهید بشود. همیشه لازم نیست که آدم شهید بشود تا به آن‌ها برسد. منظورم توجه به این است که غیر از این لذت‌های مادی، چیز دیگری هم هست که آدم باید به آن برسد و اگر رسید آن‌های دیگر اصلاً برای او جلوه‌ای ندارد، مثل یک پر کاه است، بود و نبودش خیلی فرق نمی‌کند؟! اگر چنین چیزی باشد و ما نشناخته باشیم و باور نکرده باشیم چه کسی ضرر کرده است؟! ما به دست خودمان، خودمان را در ردیف گاو و گوسفند و ... برده‌ایم! آن‌ها هم دنبال همین چیزها هستند دیگر؛ شکم‌شان که گرسنه می‌شود سیر بشوند؛ در یک فصلی جفت‌گیری کنند؛ از سرما و گرما محفوظ باشند. خب ما هم همین‌ها هستیم، شکلش فرق می‌کند. اگر یک چیزهایی بالاتر از این باشد و ما نشناسیم و دنبالش نرویم خیلی ضرر کرده‌ایم!

غایت تربیت دینی؛ عبور از مرتبه حیوانی

اصل هنر دین برای این است که به ما بشناساند که ای انسان! تو فقط این بدن حیوانی نیستی. این یک ابزاری است که در دست تو داده‌اند تا از این ابزار استفاده کنی، تا از ملائکه بالاتر بروی، تا به جایی برسی که تمام قوای طبیعت در اختیار تو قرار بگیرد.

حتماً این عبارت را شنیده‌اید، در حدیث قدسی هست؛ عَبْدِي أَطِعْنِي حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي أَوْ مَثَلِي؛ أَنَا أَقُولُ لِلشَّيْ‌ءِ كُنْ فَيَكُونُ، أَطِعْنِي فِيمَا أَمَرْتُكَ أَجْعَلْكَ تَقُولُ لِشَيْ‌ءٍ كُنْ فَيَكُونُ. حدیث قدسی یعنی کلامی که خداوند متعال مستقیماً به پیغمبرانش فرموده است. حدیثی نیست که فقط به پیغمبر و امام می‌رسد. گوینده اصلی آن خداست. خدا در شب معراج به پیغمبرش این را فرمود که به مردم بگو: «ای بنده من! اطاعت من را بکن تا من تو را نمونه خودم قرار بدهم؛ من چنانم که به هر چه بخواهم می‌گویم کُن! باش! به وجود می‌آید. تو هم اطاعت من را بکن تا تو را این‌گونه کنم، این قدرت را به تو بدهم که بگویی کُن! هر چه می‌خواهی اراده کنی تحقق پیدا ‌کند.» نمونه‌هایش این کراماتی است که گاهی از اولیای خدا در گوشه و کنار ظهور می‌کند و ما می‌فهمیم. باطنش بسیار بیشتر از این‌هاست. آن‌ها اسرارشان را نمی‌گویند. «آن را که خبر شد خبری باز نیامد.» گاهی گوشه و کنار درز می‌کند و ما می‌فهمیم.

کرامت اولیای خدا؛ نشانه‌ای از کمال انسانی

نمی‌دانم اگر می‌توانستیم آماری به دست بیاوریم که هر روز چند کرامت از قبر مطهر حضرت معصومه‌سلام‌‌الله‌‌عليها ظاهر می‌شود، چه آماری به دست می‌آمد! کسی که خبر ندارد؛ مریضی هست، می‌رود و شفا می‌گیرد؛ فقیری می‌رود و حاجتش برآورده می‌شود؛ دشمنی دارد مغلوب می‌شود؛ جاهلی هست و خداوند توفیق علم به او می‌دهد؛ نگرانی دارد و نگرانی‌اش برطرف می‌شود؛ غم‌دیده‌ای هست و شاد می‌شود؛ و چیزهای عجیب‌وغریب دیگری که هر روز در این حرم مطهر اتفاق می‌افتد و ما از بسیاری از آن‌ها بی‌خبریم!

دیروز همین وقت‌ها بود که یکی از دوستان از مشهد زنگ ‌زد. ایشان یکی از علما و از دوستان سابق ما هستند. در حدود بیست دقیقه پشت تلفن چند تا از کرامت‌های حضرت رضاعلیه‌‌السلام را که برای خودش اتفاق افتاده بود نقل می‌کرد و گریه می‌کرد که من این چند روز چه قدر از کرامت‌های امام رضاعلیه‌‌السلام دیدم و این‌ها و این‌ها بوده. شاید بیش از بیست دقیقه پشت تلفن از مشهد با من صحبت می‌کرد و اشک می‌ریخت.

آن‌ها بنده‌ای هستند که حَتَّى أَجْعَلَكَ مِثْلِي ... اطاعت خدا کردند و خدا چنین مقامی به آن‌ها داده و از صدقه‌سر آن‌ها به یک امتی برکات نازل می‌شود. این‌ها کمک‌هایی است که آدم می‌فهمد که نه، این‌ها خیلی شوخی نیست، این‌ها مسائل جدی است؛ و آن وقت کراماتی که از شهدا و قبور شهدا، در خواب، در بیداری، پیش از شهادت‌شان، بعد از شهادت‌شان دیده شده است.

شهدا؛ نمونه‌های عینی کمال‌طلبی

چند وقت پیش در ماه رمضان، در تلویزیون قم برنامه‌ای پخش شد - من این داستان را دو بار از تلویزیون قم دیده‌ام، دو تا ماه رمضان- از یک خانمی که در خواب، پسر شهیدش چیزی به او داده بود و وقتی بیدار شده بود دیده بود در دستش هست و آن را در شیشه‌ای گذاشته بودند و کسانی که مریض بودند کمی از آن آب را می‌خوردند و شفا پیدا می‌کردند. این را دو سال در تلویزیون نشان داد. اگر چنین چیزهایی راست باشد و ما قناعت کنیم به این که ناهار چی بخوریم، شب چی بخوریم، خانه اجاره‌ای‌مان خانه ملکی بشود، این جا باشد یا آنجا، یک حیوانی شده‌ایم که آخورش را آباد کرده است! شکلش فرق می‌کند. آیا می‌ارزد؟! آیا جا دارد؟!

اگر هدف انسان فقط دنیا باشد...

آن که در آدمیزاد بود که هر روز می‌خواست یک کمی کامل‌تر شود، بعد در حد یک گاو و گوسفندی تنزل پیدا کند که چه بخوریم؟! چه بپوشیم؟! چه لذت جنسی‌ای ببریم؟! لذت‌های جنسی بعضی از حیوانات قطعاً خیلی بیشتر از ماست. حالا تجربه‌های علمی نشان می‌دهد. خوراک‌شان خیلی بیشتر از ماست؛ یعنی از این‌ها پست‌تر بشویم؟! آن وقت اشرف موجودات می‌شویم؟! آن وقت صاحب مقام خلافت خدا می‌شویم؟! یا برعکس، خودمان را پست و ذلیل می‌کنیم و مستوجب عقوبت الهی خواهیم شد که برای همیشه در جهنم بسوزیم؟!

این مطالب را همه شما می‌دانید. حالا من آن‌ها را به این شکل بیان کردم، شاید این‌گونه در ذهنتان نبود اما همه ما این‌ها را معتقدیم. حاصل عرایضم اینکه کمی این‌ها را جدی بگیریم، دنبال این باشیم که چه کنیم از حد حیوانی بالاتر برویم؛ دیگر به ذخایر مادی و به اینکه در خانه‌مان چه چیزی داشته باشیم یا خوراک سفره‌مان چند رقم باشد به این‌ها دل خوش نکنیم؛ رفتار انبیا و ائمه معصومین‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين را ببینیم. آن‌ها کارهایشان بی‌حکمت نبود.

زهد و خدمت؛ جلوه‌های کمال علوی

همه شما میدانید که امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه آن وقتی که در مدینه بودند، در زمان خلافت خلفای دیگر که به‌هرحال آن‌ها در خلافت پیروز شده بودند، می‌رفتند با کلنگ، چاه می‌کندند. علی ها! چاه‌هایی را می‌کَندند، این‌ها را به هم ربط می‌دادند و قنات می‌شد. الآن بعد از 1400سال آبار علی در مدینه معروف است. آبار جمع بئر است؛ چاه‌هایی که علی‌علیه‌‌السلام 1400سال پیش کنده بود؛ اما خود ایشان چه قدر استفاده می‌کردند؟! همین که به آب می‌رسید، هنوز از خستگی چاه کندن فارغ نشده بودند می‌فرمودند قلم و کاغذ بیاورید، این صدقه جاریه‌ای است برای فقرای مدینه.

نمی‌فرمودند که حالا این قنات است، این چه قدر می‌ارزد و حسابش چه قدر می‌شود؛ هنوز دست ایشان پر از گِل بود می‌نوشتند این را بر فقرا وقف کردم؛ یعنی یک قنات که اگر در یک روستا باشد چه قدر ارزش دارد و سهم کوچکی از آن یک خانواده‌ای را ثروتمند می‌کند و اگر کسی یک سهمی از یک قنات داشته باشد، فرض کنید یک دانگ از یک قنات داشته باشد، برای هفت پشت زندگی‌اش بس است، حالا علی قنات در آورده است، هنوز دست ایشان پر از گِل است، برمی‌داشتند می‌نوشتند که این وقفی است برای فقرای مدینه.

نان جویی که می‌خورد؛ آن وقتی که تازه خلیفه شده بود یعنی سلطان چند کشور بود، ایران، عراق، لبنان، سوریه، مصر و کشورهایی که در این منطقه بود غیر از خود سوریه که تحت حکومت بنی‌امیه بود، رئیس همه این‌ها علی‌علیه‌‌السلام بود. شام علی چه بود؟! غالب روزها که روزه بودند. وقتی افطار می‌کردند یک نان جویی بود که با دست، ساده نمی‌شد بشکنند. آن را روی زانویشان می‌گذاشتند و به زانویشان فشار می‌آوردند تا این نان می‌شکست. یک تکه کوچکی را در دهان می‌گذاشتند، مدتی می‌مکیدند تا بتوانند ببلعند! سلطان چند کشور!

خود ایشان فرمودند، در نهج‌البلاغه هست که اگر دلم می‌خواست بلد بودم که بهترین غذاها را استفاده کنم، از بهترین عسل‌های تصفیه‌شده استفاده کنم و از این مغز گندم‌ها غذای خوب تهیه کنم؛ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّرِیقَ؛ وَلکِنْ هَیهَاتَ أَنْ یغْلِبَنِی هَوَای؛ او یک چیزی را می‌داند و دنبالش هست که همه این‌ها در مقابلش رنگ می‌بازد.

فاصله ما با الگوی علوی

ما که کسانی هستیم که زیر این آسمان و روی این کره زمین، به پیروان علی‌علیه‌‌السلام شناخته می‌شویم، زندگی ما چه قدر به زندگی علی‌علیه‌‌السلام شباهت دارد؟! رفتارمان، شجاعت‌مان، مهربانی‌مان، سرزدن به فقرا و ایتام، زهدمان، بی‌اعتنایی‌مان به دنیا، فداکاری‌مان، گذشت‌مان، حفظ مصالح اسلام در مقابل کسانی که حق‌مان را بگیرند. حضرت سال‌ها، 25سال، با آن‌ها مبارزه نکردند چون دیدند مصالح اسلام از بین می‌رود؛ آیا شده که ما هم این‌گونه گذشتی داشته باشیم؟! تا در نماز جماعت‌شان شرکت کند و حضور داشته باشد، با جمعیتشان بسازد برای اینکه مسائل اسلام حفظ شود؛ آن گذشتش، آن شجاعتش، این زهدش، آن مهربانی‌اش که برود در خانه زنی که شوهرش در جبهه شهید شده و با بچه‌اش چهار دست و پا بازی کند تا بچه‌اش شاد بشود و بخندد؛ چه کسی؟! سلطان چند کشور! برود با بچه، بازی کند، چهار دست پا بدود و آن بچه را بخنداند. آیا ما پیرو همین علی هستیم؟!

انقلاب اسلامی؛ احیای نگاه الهی به انسان

روزگاری که هیچ کدام از شما متولد نشده بودید، چون من هشتاد و چند سالم است، من بچه بودم، در یک دورانی زندگی می‌کردم که حکومت ایران، حکومت به‌اصطلاح شاهنشاهی بود. حالا می‌گوییم ستمشاهی. در آن زمان آن چه تبلیغ می‌شد، تعریف می‌شد، در مدارس، در جاهای دیگر، در رادیو تلویزیون، البته آن وقت‌ها که من بچه بودم هنوز تلویزیون اختراع هم نشده بود، لااقل در ایران نبود، رادیو بود، بعدها در نزدیکی پیروزی انقلاب بود که تلویزیون در ایران شایع شد، دائماً همین چیزهای مظاهر مادی را تبلیغ می‌کردند، فیلم‌های مستهجن پخش می‌کردند، کتاب‌ها، روزنامه‌ها، مجلات، فرهنگ حیوانی، چیزی که الآن در بسیاری از کشورهای اروپا وجود دارد. خودشان هم اعمال‌شان این‌گونه بود دیگر. خود ملکه و خواهرهای شاه و زندگی‌هایشان و این‌ها الگو بودند دیگر. مردم هوس می‌کردند که مثل آن‌ها بشوند.

امام خمینی؛ نمونه قیام برای خدا

خداوند متعال از بزرگ‌ترین نعمت‌هایی که به ما داد این بود که در چنین زمان سیاهی، یکی از بهترین بندگان نورانی‌اش را که از صلب علی‌علیه‌‌السلام بود بلند کرد و به همه دنیا نشان داد. خدا ساعت‌به‌ساعت بر علو درجاتش بیفزاید! در حالی که هیچ وسیله ظاهری برای پیروزی او در کار نبود؛ نه پولی داشت، نه ثروتی داشت، نه حزب و دار و دسته‌ای داشت، نه قبیله و عشیره‌ای داشت که از او حمایت کنند، یک آخوندی بود که می‌آمد درس می‌گفت. برای خدا قیام کرد، خدا چنین عزتی به او داد که حکومت سلطنتی چند هزار ساله را از بین برد و از شعاعش به چندین کشور اسلامی دیگر تابید. الآن این حرکت‌هایی که شما در لبنان، در سوریه، در عراق و، در جاهای دیگر می‌بینید همه این‌ها از برکات حضرت امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه است. ما درست نمی‌دانیم. آقای سید حسن نصرالله که امروز از معروف‌ترین شخصیت‌های عالَم اسلام هستند ایشان یک طلبه‌ای بودند که در قم درس می‌خواندند و در دوران هفت، هشت ساله دفاع مقدس ما به جبهه رفتند. امام به ایشان فرمودند شما بروید این کارها را در لبنان انجام بدهید! ایشان با سَلَف قبلی‌شان یعنی مرحوم آقای موسوی به لبنان رفتند و حزب‌الله را در لبنان درست کردند. ببینید که یک‌مشت شیعه به قول امام، پابرهنه، امروز چه نقشی در سیاست کل این منطقه ایفا می‌کنند. همه این‌ها باز به برکت امام است و درسی که از امام گرفتند که اگر کسی برای خدا قیام کند و فقط رضای خدا منظورش باشد خدا این‌گونه کمکش می‌کند و این‌گونه به او عزت می‌دهد.

ثمرات قیام برای خدا

خدا می‌داند که اسرائیل برای ترور سید حسن نصرالله چه قدر پول خرج می‌کند و موفق نمی‌شود. برای آن‌ها ترور کردن یک آخوند در یک شهر نباید کاری داشته باشد. البته اطرافیان و دوستان ایشان هم نهایت همت را دارند وگرنه کار ساده نیست. کمتر کسی اصلاً موفق می‌شود که ایشان را ببیند. این سخنرانی‌هایی که گاهی می‌کنند و در تلویزیون و رادیو پخش می‌شود، آن وقتی که ایشان سخنرانی می‌کنند آن جایی که ایشان هستند را مردم نمی‌بینند و فقط در تلویزیون تماشا می‌کنند. مردم در یک میدان بزرگ جمع می‌شوند و تلویزیون نشان می‌دهد که ایشان دارند صحبت می‌کند. معلوم نیست کجا هستند. یک چنین شخصیتی، با چنین تأثیری، با این قدرت، با این متانت، با این محبوبیت، وقتی دارد حرف می‌زند آدم از آن متانت و خودباروی که دارد لذت می‌برد، انگار چیز ساده‌ و پیش‌پاافتاده‌ای است که ما داریم انجام می‌دهیم. یک چنین عزتی.

آباد کردن حیات حقیقی انسان

حاصل عرایضم این است که درباره حیات اصلی انسانی که بعد درنهایت به حیات ابدی منجر می‌شود بیشتر درباره آن فکر کنیم. سعی کنیم کاری کنیم که آن حیات‌مان آباد باشد. گاهی می‌شود که هر دو حاصل شود، این جایش هم آباد شود؛ گاهی می‌شود هر وقت خدا صلاح بداند. حضرت سلیمان در این جا هم سلطنت داشت و به جایی برنخورد؛ اما خود ایشان با این که سلطانی بودند که جن و انس و وحوش و طیور در اختیار ایشان بودند حصیربافی می‌کردند و از پول حصیربافی آن نان می‌خوردند. ما یاد بگیریم که راه صحیح، راهی است که رهروان رفتند. اگر ما دنبال شیعه علی‌علیه‌‌السلام هستیم سعی کنیم زندگی‌مان یک شباهتی به علی‌علیه‌‌السلام پیدا کند. در زمان ما الگوی ما امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و امروز خلف صالح ایشان، حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای حفظه‌الله تعالی است. صلواتی اهدا بفرمایید.

همه را به خدا می‌سپاریم. ان‌شاءالله موفق باشید. بار دیگر از این که به ما اجازه دادید شما را زیارت کنیم و از انفاس قدسیه‌تان استفاده کنیم تشکر می‌کنم.

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ


[1]. ذاریات، 52.

[2]. صافات، 36.

برای خواندن گزارش خبری این جلسه اینجا را کلیک کنید! [1]

 


Source URL: https://mesbahyazdi.ir/node/9113

Links
[1] https://mesbahyazdi.ir/node/6863