بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیدِ الأنْبِیاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَینَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهیدان والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی عزیزان، برادران و خواهران ارجمند را به این مؤسسه که خانه خودشان است خوشآمد عرض میکنم و امیدوارم خداوند متعال توفیق دهد در این چند دقیقهای که مزاحم اوقاتشان هستم چیزی مورد گفتوگو قرار گیرد که موجب رضای او باشد.
چون اکثر حضار محترم، جوانانی هستند که در آغاز دوران زندگی و در مقام شکل دادن آینده و انتخاب راه خود قرار دارند، مناسب دیدم اندکی در این زمینه صحبت کنم؛ زیرا من هم روزی جوان و کمتر یا بیشتر در همین سن و سال بودهام و این دوران را گذراندهام. این است که کمیابیش میتوانم حدس بزنم که جوانها در این مقطع زمانی چه نگرانیها و چه پرسشهایی دارند.
بسیاری از این نگرانیها و سؤالها به جهات مادی زندگی برمیگردد؛ اینکه چه رشته درسی را انتخاب کنیم، چه شغل و حرفهای را برگزینیم، چه مسئولیت اجتماعیای را بپذیریم یا آنها که هنوز خانواده تشکیل ندادهاند، چه وقت اقدام کنند، با کدام خانواده و مسائلی از اين قبيل. اینها نیازهای طبیعی زندگی است و هیچ اشکالی هم ندارد؛ انسان باید هم به فکر آیندهاش باشد و برای آن، طرح و نقشهای داشته باشد تا انتخابی درست کند و بعدها پشیمان نشود؛ اما نکته مهمی که برای بسیاری از مردم دنیا - شاید در کشور و جامعه ما مخصوصاً بعد از پیروزی انقلاب بسیار کمتر باشد - این است که عمده توجهاتشان و برای بسیاری، تمام توجهاتشان به موفقیتهای مادی زندگی معطوف است و فراتر از این، کمتر به موضوعی میاندیشند. درواقع دایره انتخابشان محدود است؛ یعنی وقتی میخواهند بگویند چه رشتهای انتخاب کنیم، چه شغلی برگزینیم و سایر پرسشهایی ازایندست، همه را در یک چارچوب محدود میبینند؛ یعنی امر، داير است میان کاری که مثلاً ماهی ۵۰۰ هزار تومان درآمد دارد یا کاری که یک میلیون درآمد دارد یا شغل آزادی که درآمدش در نوسان است؛ بین اینها فکر میکنند که کدام را انتخاب کنند. یا در رشتههای علمی، این رشته این شرایط را دارد، آن رشته شرایط دیگر را؛ آینده این، چنین است؛ نیاز مردم به آن بیشتر یا کمتر است؛ بالاخره همه، دایره انتخابشان در چارچوب همین منافع و مصالح مادی و دنیوی قرار میگیرد. حتی در ازدواج نیز میپرسند با کدام خانواده ازدواج کنیم تا زندگی مرفهتر داشته باشیم، آسودهتر باشیم، مشکلات کمتری داشته باشیم و تنشی در خانواده ایجاد نشود؛ باز هم در همین چارچوب است و در کنار اینها گزینه دیگری برای آنها مطرح نیست که حالا گیرم که همه اینها به نحو احسن انجام شد؛ آیا چیزی برتر و فراتر از این وجود ندارد که باید دنبال آن باشیم و آن را نیز با این گزینهها مقایسه کنیم؟! کمتر به این فکر میافتند.
البته میتوان گفت که بعد از پیروزی انقلاب، آمار کسانی که از همان دوران جوانی به این مسائل نیز میاندیشند قطعاً بسیار بالا رفته است. انصافاً جوانهای ما در این عصر، ازنظر فهم، روشنبینی، آیندهنگری و عمق فکر، بسیار برتر از جوانهایی هستند که در زمان ما زندگی میکردند. این موضوع از پرسشها، برخوردها و رفتارهایشان کاملاً پیداست. بااینحال، این آفت کمیابیش وجود دارد که ما در محاسباتمان تنها موفقیتهای مادی را در نظر میگیریم و به جنبههای دیگر کمتر توجه میکنیم؛ یعنی اگر از همان دوران جوانی، برای انتخاب رشته تحصیلی یا شغل و درآمد، گزینهای پیش روی ما باشد که ما بتوانیم انتخاب کنیم اما چندان منافع مادیای نداشته باشد و حتی مشکلاتی هم به همراه داشته باشد، نهفقط مشکلات مالی، بلکه گاهی مشکلات سلامتی و حتی خطر برای حیات یعنی اگر ما آن راه را انتخاب کنيم ممکن باشد که سلامتیمان به خطر بيفتد يا حتی ممکن باشد حياتمان به خطر بيفتد، يک رشتهای است که اگر انتخاب کنيم احتمال اينکه زندگی مادیمان بهکلی به خطر بيفتد در آن هست، آیا هیچگاه این را با گزینههای دیگر مقایسه میکنیم؟! مثلاً با انتخابهایی چون مهندس شدن، پزشک شدن، افسر ارتش شدن یا مشاغل مشابه؟!
برخی مشاغل نهتنها درآمد مشخص و آینده معلومی ندارد بلکه در طول زندگی، خطرهای جدی متوجه آنهاست؛ مانند خلبانانی که در جبهه شرکت میکنند و احتمال خطر برای آنها بسیار زیاد است؛ یا مشاغل حساس و پرخطر دیگر مانند آتشنشانی یا چيزهای ديگری که پرخطر است؛ آیا به اینها هم فکر میکنیم یا نه؟! و بالاتر از همه، آیا از ابتدا به این میاندیشیم که تلاش کنیم هرچه بیشتر انسانهای عالم را با حقیقت آشنا کنیم، حتی اگر در این راه سختیهای فراوانی متحمل شویم، درآمد روشنی نداشته باشیم، معلوم نباشد که در این راه، همسر خوب و مناسب گيرمان بيايد که با تحمل اين سختیها موافق باشد، بعد هم معلوم نيست که چنان موقعيت اجتماعیای داشته باشيم، جامعه برای ما بهبه و چهچه بگويد، چون گاهی در اينجا مرده باد و مرگ بر فلان و اين حرفها هم هست، گاهی هم ترور هست؛ آیا این گزینهها را نیز در کنار دیگر انتخابها قرار میدهیم و با هم مقایسه میکنیم و احیاناً بعضیها اين را ترجيح میدهند يا نه، اينها در محاسبات نمیآيد، اگر يک وقت هم اينها باشد اتفاقی است، يک وقت در زندگی پيش آمد، چارهای نداشتيم، به اين راه کشيده شديم؟! پرسش اصلی این است که آیا از آغاز، آگاهانه تصمیم میگیریم که در این راه قدم بگذاریم و آگاهانه از منافع و امتیازات دیگر راهها صرفنظر کنیم، آیا اين کار را میکنيم يا نه؟!
شاید کسانی که در محاسبات اولیهشان این مسائل را هم در نظر بگیرند و آنها را جزو گزینهها حساب کنند زیاد نباشند. سرّش چیست که اینها اصلاً وارد محاسبات نمیشود؟! به خاطر این است که ما درواقع، خودمان را، ارزش وجودی خودمان را و سعادت حقیقی خودمان را درست نشناختهایم. از دوران طفولیت، انسان وقتی در خانواده بزرگ میشود، از پنج، شش سالگی تا هفت، هشت سالگی و آغاز نوجوانی، طبیعی است که عمده توجهات، به مسائل مادی باشد. دوران نوجوانی نیز بیشتر در خانمها و کمیابیش در آقایان غالباً به خودآرایی، ابراز شخصیت و اینگونه امور میگذرد و انسان، خوشی را در این میبیند که از اینگونه لذتها بیشتر بهرهمند شود. این امر، طبیعی است اما کمتر فرصت پیدا میکنیم که بیندیشیم که اصلاً ما چه هستیم؟! چه کارهایم؟! در این عالم خلقت در کجا قرار گرفتهایم؟! به کجا ممکن است برسیم؟! آن جایی که میتوانیم برسیم چه امتیازاتی دارد؟! و در مقابل تا چه اندازه ممکن است سقوط کنیم؟! کدام راه است که اگر انتخاب کنیم ما را به قلههای سعادت میرساند و اگر خلاف آن را برگزینیم ما را به حضیض حیوانیت و پستتر از همه حیوانات تنزل میدهد؟! کمتر فرصت اندیشیدن به اینها را داریم؛ یعنی شرایط جامعه، چنان ما را تحت تأثیر قرار میدهد که به این مسائل کمتر فکر میکنیم، مگر کسانی که در خانوادهها یا محیطهای خاصی تربیت شده باشند که شرایط اجتماعی و محیطی، اینگونه فکرها را ایجاب کند.
این امر اهمیت نقش مربیان و آموزشگران را نشان میدهد؛ نخست، پدر و مادر در خانواده نقشی دارند که با ظرافت میتوانند چنین علاقهها و گرایشهایی را در فرزندانشان پرورش دهند؛ سپس معلمان و مربیان هستند که میتوانند این گرایشها را تقویت کنند و جهت حرکت انسان را به سوی قلههای کمال معنوی تعیین نمایند.
من خدا را شکر میکنم که امروز شاهد هستم یکی از آرزوهای دیرینه دلسوزان کشور و انقلاب دارد جامه عمل میپوشد و آن اینکه معلمان و مربیان در این فکر هستند که حرکت نوجوانها را از آغاز دوران جوانی، به سوی حقیقت، کمالات عالی، رضای خدا و قرب الهی جهت دهند. این کاری بسیار بزرگ و مسئولیتی بسیار سنگین است و ارزش بسیار والایی دارد. امیدواریم خداوند بر توفیقات این عزیزان دلسوز و خدمتگزار جامعه بیفزاید.
در این فرصتی که هست، میخواهم خدمت جوانان عزیز بر این موضوع تأکید کنم که هم با دلايل عقلی و هم با آموزههای دينی و قرآنی، انسانیت، افزون بر این بُعد مادی، بدنی و جسمانیای که دارد و همه میشناسیم، دارای یک بُعد بسیار ارزشمندتر است؛ بُعدی که از یک طرف مستقیماً به خداوند منسوب است: وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي؛[1] از روحی که برای تشریف آن به خدا نسبت داده شده است در وجود انسان دمیده شده است. همه چیز مخلوق خداست اما خدا این روح را به خود نسبت داده تا شرافت آن آشکار شود؛ میفرماید: من از روح «خودم» در انسان دمیدم. روحی که مال «خودم» است. البته نه اینکه یعنی خدا جسم و روح داشته باشد؛ بلکه یکی از مخلوقات را به خود نسبت داد و فرمود این از آنِ من است و به من انتساب دارد و من آن را به عنوان بخش عظیم و بلکه بخش اصلی وجود انسان، در وجود انسان قرار دادم.
بُعد مادی در حقیقت خدمتگزار روح و ابزاری برای تکامل روح است و خود بهتنهایی اصالت ندارد. شخصیت انسان به روح اوست، به ارزشها و کمالات روحی اوست و درنهایت به سعادت و کمالی است که روح در سایه بهرهگیری از نعمتهای این جهان و بدن به دست میآورد. سپس در عالم قیامت، هنگامی که روح دوباره به بدن بازگردد، الیالابد، تا بینهايت از همان سعادتهایی که کسب کرده است متنعم خواهد بود؛ بنابراین بسیار طبیعی است که ما در کنار موفقیتهای مادی باید حسابی هم برای تکامل روح باز کنیم و ببینیم راهی که انتخاب میکنیم تا چه اندازه در تکامل روح و سعادت معنوی و ابدی ما اثر دارد.
حالا یک شاخه از نیازهای مادی را در نظر بگیرید. این دغدغه تقریباً به طور طبیعی در همه جوانها وجود دارد. جوانی که در سن هجده، نوزده یا بیست سالگی است، معمولاً به آینده فکر میکند: اینکه فردا با چه کسی میخواهد زندگی کند؟! همسرش چه کسی خواهد بود؟! این فکر به طور طبيعی در وجود همه هست و باید هم باشد. انسان باید هم فکر کند و انتخاب درست داشته باشد. حال اگر کسی فرضاً تشخیص دهد که بهترین گزینه برای او، حالا به فرض عرض میکنم، ازدواج با خانوادهای است که وضع مالی خوبی دارند، زندگی مرفهی میگذرانند، مثلاً ویلایی در شمال دارند، چند خودرو گرانقیمت خارجی، تجارت یا کشاورزی گسترده، یا حتی کارخانهای بزرگ دارند و تصمیم بگیرد با چنین خانوادهای وصلت کند، تشخيص داد که بهترين مورد برای او اين است که از اين خانواده، همسر اختيار کند و چنین تصميمی گرفت، برای رسیدن به این هدف چه مقدار نیرو صرف خواهد کرد؟! اولاً سعی میکند رشته تحصیلیاش را در جهتی انتخاب کند که آنها میپسندند؛ مثلاً پزشک یا مهندس شود. اگر همسر آیندهاش علاقهمند باشد که او خلبان شود، از همان ابتدا به دنبال آن رشته میرود. درواقع تعیینکننده مسیر تحصیلیاش، ازدواج آیندهاش میشود. پس از گرفتن مدرک، نوبت به انتخاب شغل میرسد؛ حالا چه کاری انتخاب کند؟! چه شغلی؟! کجا مشغول به کار شود؟! کاری را انتخاب میکند که درآمد کافی داشته باشد تا بتواند پاسخگوی خواستههای آن خانواده باشد. میخواهد با آن خانمی ازدواج کند که اين خواستهها را دارد. حتی در لباس پوشيدن و اصلاح سر و صورتش هم دائماً فکر میکند بهگونهای باشم که آنها بپسندند. آیا اینگونه نیست؟! یعنی عامل تعیینکننده در طول زندگی شاید بیست سال از بهترین ایام عمرش، مسئله همسر میشود.
خب، حالا همسر را انتخاب کرد؛ فرض کنیم موفق شد و همان کسی که دلخواهش بود را انتخاب کرد و با او زندگی کرد و زندگی آرام و خوبی هم داشتند، موفق هم بودند و هیچ مشکلی هم پیش نیامد. البته همه اینها در حد فرض است. حالا سؤال این است که این زندگی مطلوب که همراه با همه خوشیها و آرزوهای دیرینهاش باشد، آرزوهایی که بیست سال برای آنها زحمت کشیده، چه مدت ادامه پیدا میکند؟! فرض کنیم همه چیز فراهم باشد و این زندگی بیست سال، سی سال، چهل سال ادامه پیدا کند. بعد از ازدواج، معمولاً کمتر پیش میآید که زن و شوهر، پنجاه سال با هم زندگی کنند. درنهایت تا همین حدود است و به صد سال نمیرسد. پس اگر حساب کنیم، تمام حرکات دوران جوانی که دوران شکوفایی، رشد و بالندگی بوده، صرف شده برای اینکه چنین خانوادهای تشکیل دهد و با چنین همسری زندگی کند.
حالا گیرم این زندگی مشترک، پنجاه سال، شصت سال یا حتی صد سال ادامه پیدا کند؛ اما اگر روزی چشم باز کند و ببیند در کنار نیاز به همسر، صدها نیاز مهمتر هم وجود داشته که از آنها غفلت کرده است چه؟! او برای یک نیاز، تمام عمرش را صرف کرده و برنامهریزی کرده تا همسر خوبی داشته باشد؛ اما ناگهان متوجه میشود که در کنار این نیاز که یک نیاز طبیعی و خدادادی و معقول هم هست، صدها نياز مهمتر از اين هم داشته و او غفلت داشته است! اين يکی از نيازهايش بوده، توجه بیشازحد به یک نیاز باعث شده از دیگر نیازها غافل شود و آنها را فراموش کند و حالا که پیر شده و وقت رفتن است، فرصتی برای جبران آنها باقی نمانده است! اگر میخواست، باید از همان دوران نوجوانی و جوانی – دوران پانزده، شانزده یا بیست سالگی- خطی هم برای آن نیازهای دیگر باز میکرد و در آن جهت فکری میکرد؛ اما غافل بود و همه توجهش را صرف همین یک نیاز کرد!
البته همه اینها فرض بود. حالا ببینید در میان جوانها چند نفر هستند که به همه آرزوهایشان درباره همسر میرسند؟! چه تعداد ازدواجهاست که بعدها با اختلاف، مشکل، درگیری و تنش روبهرو نمیشود؟! ما فرض کردیم چنین ازدواجی باشد و همه خواستههایشان هم تحقق پیدا کند و هیچ مشکلی هم نباشد؛ تازه این یکی از نیازهای ما میشود. اگر روزی چشم باز کنیم و ببینیم صدها نیاز مهمتر داشتهایم و از آنها غافل بودهایم چه؟!
قرآن میفرماید چنین چیزی هست؛ میفرماید نیاز انسان فقط نیاز جنسی نیست. این یکی از نیازهایی است که خدا قرار داده تا نسل بشر در دنیا باقی بماند. خدا این احساس و غریزه را در وجود انسان قرار داده تا با رفتن او از دنیا، نسلش منقرض نشود. هدف اصلی همین بوده است یعنی یک هدف ابزاری برای ادامه نسل و پیدایش انسانهای دیگر. شما یک نیازهای اصیل داشتهاید که از روزی که خودتان را شناختهاید همراهتان بوده و تا ابد، تا بینهایت، باقی خواهد ماند، منتها گاهی تخدیر میشویم و نمیفهمیم و احساس نیاز نمیکنیم؛ اما آن نیازها هم وجود دارد.
عمده هدف انبیا این بوده که به بشر بفهمانند غیر از نیازهای طبیعی که میان انسانها و حیوانات مشترک است، نیازهای دیگری هم در وجود شما هست. همانگونه که بدن شما به غذا نیاز دارد، روح شما نیز به چیزی شبیه غذا برای خودش محتاج است. همانگونه که اگر غذا به بدن نرسد، انسان بیمار میشود و میمیرد، اگر غذای روح هم به او نرسد، روح در مقام خودش به بيماری و بعد هم به مرگ مبتلا میشود! أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ؛[2] یعنی ممکن است انسانهایی باشند که زنده هستند اما در حقیقت، مرده هستند مگر آنکه خدا به آنها حیاتی ببخشد. اگر خدا آن حیات روح را عطا کند، وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ؛[3] آن وقت نورانیتی پیدا میکند که راه زندگیاش را به سوی سعادت ابدی تشخیص میدهد و میفهمد چه باید بکند تا به آن سعادت ابدی برسد؛ اما تا زمانی که نیازش را فقط در خوردن، پوشیدن، نیاز جنسی، خانه و مسائل عادی زندگی بداند، در حد نیازهای حیوانی باقی مانده است. شکلش فرق میکند اما جنسش همان است. حیوانات هم نیاز جنسی دارند و حتی گاهی شدیدتر از انسانها. چهبسا گاهی لذتشان بیشتر از لذت انسانها هم باشد. ما چه خبر داريم؟! حیوانات هم مثل ما نیاز به غذا دارند، نیاز به مسکن و آشیانه دارند، فقط شکل آن متفاوت است.
حتی برخی حیوانات هم ظریفتر هستند. پرندههایی هستند که باید با شکر و مغز پسته یا حتی مغز استخوان تغذیه شوند. بعضی طوطیها هستند که برای اینکه درست تعلیم بگیرند یا بعضی پرندگان آوازهخوانی هستند که اگر بخواهند از آنها درست استفاده شود باید غذاهای بسیار لذیذ به آنها داد. در ادبیات ما «طوطی شکرشکن» زیاد آمده است؛ اصلاً غذای آنها شیرینی بوده است؛ باید نقل و نبات به آنها داد! چهبسا حیواناتی باشند که غذای آنها از غذای ما بسیار لطیفتر و لذیذتر باشد و یا نیازهای جنسی و لذتهایشان بسیار بیشتر از انسان باشد. بالاخره اینها چیزهایی است که در اصل جنس، مشترک هستند فقط شکل و شدتشان فرق میکند.
اما اگر انسان بفهمد نیازهایی دارد بسیار فراتر از اینها، نیازهایی که اگر آنها را بشناسد و درست درک کند و آن نیازهایش اشباع شود، دیگر به این امور میخندد. مثل یک شخص عاقل؛ استاد دانشگاهی را فرض کنید که بچه یا نوهاش با اسباببازی سرگرم است. او شاید چند دقیقهای برای سرگرمی کودک با او همراهی کند اما هیچگاه خودش را نیازمند اسباببازی نمیداند و حاضر نیست وقتش را صرف بازی با اسباببازیها کند؛ چه اسباببازی عینی باشد، چه مجازی و اینترنتی. دانشمندان بزرگی هستند – چه دانشمندان اسلامی و چه غیر اسلامی- که برای ملاقات بزرگترین شخصیتهای دنیا با آنها باید از ماهها قبل وقت گرفت. آنقدر برای وقتشان ارزش قائل هستند که حتی رؤسای جمهور برای یک دیدار کوتاه با آنها باید از قبل نوبت بگیرند. این افراد اجازه نمیدهند وقتشان صرف چنین اسباببازیهایی بشود.
آدمیزادهایی هستند که نیازهای بسیار عالی و متعالی را درک کردهاند و وقتی آنها را شناختهاند و از آنها لذت بردهاند، به چیزهایی که ما به آن دل خوش کردهایم میخندند. میگویند آیا اینها دیوانه هستند که به چنین امور موهوم و بیارزشی مشغول هستند؟! اینکه جلوتر بنشینند یا عقبتر! اسمشان اول برده شود یا آخر! عکسشان کوچک باشد یا بزرگ! به چه دل خوش کردهاند؟! آنها به ما میخندند و تأسف میخورند که این بیچارهها عمرشان را در بیهودگی و بطالت گذراندهاند.
در خانوادهها گاهی اختلافات و کشمکشهایی پیش میآید که به دعواهای جدی میکشد. مثلاً در یک مجلس، کسی خیال میکند دیگری به او بیاعتنایی کرده یا جواب سلامش را درست نداده است. همین سوءتفاهم منشأ کدورتی میشود که رشد میکند و به اختلاف خانوادگی میانجامد؛ این به آن بد میگوید، آن به این بد میگوید و گاهی کار تا جنگ و کشتار پیش میرود؛ سر هیچ! چهبسا از ابتدا اشتباه بوده و فقط یک غفلت ساده بوده و نه قصدی در کار بوده و نه بیاحترامیای. کارهای دنیای ما اینگونه است.
اما کسانی هستند که در افقی بالاتر قرار میگیرند؛ چیزهایی را میبینند و لذتهایی را درک میکنند که دیگر به این مسائل میخندند و تأسف میخورند که چرا انسانها باید وقتشان را صرف چنین امور بیارزشی کنند؟! انسانهایی هستند که باهوش، باتجربه و زحمتکشیده هستند اما در پایان عمر، در شصت یا هفتاد سالگی، دغدغهشان این است که حساب بانکیشان یک صفر بیشتر داشته باشد! درحالیکه این صفرها هیچ اثری در زندگی واقعی ندارند؛ خانهشان همان خانه است، غذایشان همان غذاست، لباسشان همان لباس است. حتی تا هفت نسل بعد هم میتوانند از همین داراییهایش استفاده کنند اما باز هم شب خوابش نمیبرد که مبادا در معامله، فلان ضرر را بکنم، يا چه کار کنم که بر درآمدهای من افزوده شود، يک صفر ديگر بيايد و ده برابر شود!
خب که چه شود؟! با اين پول چه کار میخواهی بکنی؟! همين که بگويد من ميليارد شدم، آیا غذاي تو بهتر میشود؟! مگر بهتر از اين چه میخوری؟! چند بار میخواهی بخوری؟! مگر شکمت چه قدر جا دارد؟! چند تا همسر میخواهی انتخاب کنی؟! آیا صد تا هم میشود؟! هر چه توان داری که آن در اختيارت هست و با همين ثروتی که داری میتوانی استفاده کنی. اگر بچههای تو هم بخورند تا هفت پشت، بسشان است اما مثل ديوانهای، شب خوابش نمیبرد که چه کنم اين درآمدم بيشتر بشود!
آن کسی که در افقی بالاتر است تأسف میخورد و میگوید این آدم با این هوش و فراست و تجربه، چقدر میتوانست به جامعه خدمت کند، چقدر میتوانست پیش خدا عزیز شود، چقدر میتوانست برای نظام مؤثر باشد؛ اما علاقه به مال و ثروت و بچهها و فامیل، او را از همه چیز باز داشته است.
اگر ما از همان جوانی فکر کنیم که آدمیزاد به کجاها میتواند برسد و در میان همه اين چيزهايی که میتواند برسد کدام ارزشمندتر است، آن وقت در محاسباتمان هر چیز را در جای خودش نمره میدهیم؛ این کار چقدر ارزش دارد؟! آن چقدر؟! آن وقت آخرين سؤال اين است همه چیزهایی که نمرههای بسیار عالی داشتند، وقتی با بینهایت مقایسه شوند چه نسبتی دارند؟! هیچ!
فرض کنید همه خواستههای یک فرد تأمین شود - که هرگز هم نخواهد شد، چون دنیا چنین ظرفیتی ندارد- اما حالا فرض کنيد، آخرش یک عدد متناهی خواهد بود. نسبت این عدد به نامتناهی چیست؟! هیچ! حتی کمتر از نسبت یک قطره به یک دریا! آنهایی که با ریاضیات آشنا هستند میدانند که هر عدد متناهی، هر قدر هم بزرگ باشد، در برابر نامتناهی هیچ نسبتی ندارد؛ نه یک هزارم، نه یک میلیونیوم و نه یک میلیاردم آن است؛ اصلاً هیچ نسبتی ندارد.
ما اگر بتوانیم یک گزینهای را انتخاب کنیم که سعادت بینهایت داشته باشد، آن کجا و یک زندگی ایدهآلی که برای خودمان تراشیدهایم کجا؟! اینکه همسر خوبی داشته باشیم، درآمد مناسبی داشته باشیم و باغچه و ویلایی، همه اینها در برابر سعادت بینهایت هیچ است؛ آن کجا و این کجا؟!
رَحِمَ اللَّهُ امْرَأً عَرَفَ قَدْرَهُ؛[4] رحمت خدا بر انسانی باد که ارزش خودش را بشناسد، بداند این موجود تا کجا میتواند برسد و خود را ارزان نفروشد. ما دائماً داریم خودمان را میفروشیم، آن هم به قیمتهای بسیار ارزان! خودمان را بسیار ارزان میفروشيم! شمّ اقتصادیمان در این جهت ضعیف است. درحالیکه ما مشتریای داریم که آن مشتری، خودش و همه داراییهایش اصلاً حد و مرزی ندارد؛ خدا مشتری است: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ؛[5] و کالاهای محدود ما که هر چه هم باشد درنهایت صد سال است و بيشتر از اين که نيست، اين کالای محدود ما را با قیمت بینهایت میخرد؛ یعنی عددی در برابرش قابل حساب نیست. ما چنین مشتریای داریم که همین کالای محدود و بیارزش که تازه آن را هم خودش مفت و رایگان به ما بخشیده و ما از خود چیزی نداشتهایم را از ما به قیمت بینهایت میخرد؛ اما ما میگوییم نه، نمیخواهیم! میرويم خودمان را ذلیلانه میفروشیم و در برابر کسی سر خم میکنیم فقط به امید اینکه چند روزی لذت حیوانی داشته باشیم؛ زَهی نادانی!
سفارش ما اول به خودمان - هرچند از ما که دیگر گذشته و هر بلایی که بوده به سرمان آوردهایم، مگر اینکه لطف خدا شامل حالمان شود و ما را ببخشد- و سپس به شما عزیزانی که در عنفوان جوانی و آغاز راه زندگی هستید این است که خوب فکر کنید که به کجاها میتوانید برسید؛ خودتان را ارزان نفروشید!
پروردگارا! تو را به عزت، جلال و عظمتت قسم میدهیم که بر معرفت، ایمان و محبت ما نسبت به خودت و اولیایت بیفزا!
ما را قدردان همه نعمتهایت، بهویژه نعمت این نظام مقدس اسلامی قرار ده!
روح امام راحل و شهیدان ما را با انبیا و اولیا محشور بفرما!
سایه مقام معظم رهبری را تا ظهور ولیعصرارواحنافداه بر سر ما مستدام بدار!
ما را در انجام وظایف خدمتگزاری به اسلام، مسلمین و نظام اسلامی موفق بدار!
عاقبت امر ما را ختم به خیر بفرما!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ