بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
فرصت را غنیمت میشمارم و میلاد مسعود حضرت صدیقه کبریسلاماللهعليها که با تولد حضرت امامرضواناللهعلیه مقارن است را به پیشگاه مقدس حضرت ولیعصرارواحنافداه و همه دوستداران اهلبیت، مخصوصاً حضار محترم، تبریک و تهنیت عرض میکنم. از خداوند متعال درخواست میکنیم که به برکت این روز شریف، عنایات خاص خود و دعاهای زاکیه ولیعصرارواحنافداه را شامل ملت ما، بهویژه مقام معظم رهبری و همه خدمتگزاران اسلام و مسلمین بفرماید و بلاها و آفات را از جهان اسلام، خصوصاً کشور ما دور نماید.
عاقبت به شر شدن؛ چرایی و راههای پیشگیری
در این دو جلسه که در خدمت دوستان عزیز بودیم این سؤال که بارها از سوی برادران مطرح میشود را مطرح کردیم که سرّ این تحولات خسارتبار که گاهی در زندگی انسان پیدا میشود چیست؟! همان چیزی که در فرهنگ اسلامی به آن «عاقبت به شر شدن» میگوییم. به اندازهای که خدا توفیق داد و بضاعت ما اجازه میداد، توضیحاتی عرض کردم و وعده دادم که امروز درباره این صحبت کنیم که برای اینکه ما دچار این فرجام بد نشویم چه کار باید بکنیم.
طبیعی است که وقتی علت بیماری را شناختیم، پیشگیری از آن آسانتر میشود. اگر میکروب یک بیماری را بشناسیم، جلوگیری از آن سادهتر خواهد بود. دیروز درباره علت پیدایش این حالت صحبت کردم اما بحث، ناقص ماند. اجمالاً حاصل بحث این شد که گاهی انسان در درون خود به نوعی تضاد شخصیتی مبتلا است؛ یعنی عواملی که منش و شخصیت انسان را شکل میدهند، گاهی با هم سازگار نیستند. در روانشناسی یک بحث معروف هست به نام «ازدواج شخصیت»؛ یعنی شخصیتهایی که از چند عنصر ناسازگار تشکیل شدهاند اما فرد تلاش کرده اینها را کنار هم نگه دارد. کموبیش همه ما این را تجربه کردهایم.
تضاد درونی میان ایمان و عمل
قرآن هم اشاره دارد که مردم چند دسته هستند؛ مؤمنان خالص، کافران و گروهی که وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ؛[1] خَلَطُوا عَمَلًا صَالِحًا وَآخَرَ سَيِّئًا؛[2] یعنی گروهی که در وجودشان مؤلفههای خوبی هست، کارهای خوبی انجام میدهند اما در کنار آن، صفات بدی هم دارند. هر کسی برای خودش اینها را یکجور حل میکند و معمولاً درباره تضادش زیاد فکر نمیکند؛ مثلاً چطور میشود که من مؤمن هستم، اعتقاد دارم فلان کار، گناه کبیره است و عذاب دارد اما در عین حالی که نماز هم میخوانم، روزه هم میگیرم، روضه هم میروم، گریه هم میکنم اما همان گناه کبیره را هم انجام میدهم؟! نمونهاش غیبت؛ گناه بزرگی که بسیاری از افراد گرفتار آن هستند.
یا مثلاً بعضی بازاریها. حالا بازاری و غیر بازاری فرقی نمیکند، امروز همه کموبیش بازاری هستند، ظهر با ریش حنایی و تسبیح در دست، صف اول نماز جماعت هستند اما در اتاق تجارت که مینشینند صحبت سی درصد و سیوپنج درصد و کمتر و بیشتر است و وام میدهند و با یک قوطی کبریت یا یک سیر نبات، معامله را حل میکنند و ربا میخورند! هم نماز جماعتشان ترک نمیشود، هم مکه و کربلایشان را میروند و هم ربا میگیرند!
اینها غالباً تضادشان را یکجوری حل میکنند؛ ربا را با یک کلاه شرعی میپوشانند به اسم یک معامله. همانگونه که در روایات پیشبینی شده است که در آخرالزمان، ربا را به عنوان بیع و خرید و فروش انجام میدهند. کلاه شرعی سر آن میگذارند. یا همین چیزهایی که امروز در بسیاری از بانکها رایج شده است که به عنوان کارمزد میگیرند؛ سی درصد کارمزد وام! خود وام چقدر است؟! بنده خدا چقدر باید در طول زندگیاش عقب بماند؟! چند برابر وامی که میگیرد باید سود بدهد و اسمش را کارمزد یا عناوین دیگری ازجمله عقود شرعیه، مضاربه و ... میگذارند.
عقود شرعیه یعنی چه؟! چه کار میکنید؟! وام میگیرد، سودش را میدهد یا از او میگیرند. اگر دیرکرد داشته باشد جریمه هم میشود. اسم آن را هم میگذارند عقود شرعیه و مضاربه و ... در حالی که خودش نه میفهمد عقود شرعیه و مضاربه یعنی چه و نه احکامش را میداند. درواقع خودش را فریب داده است. این تنها راهحلی است که برای این تضاد پیدا کرده است که هم ربا بخورد و هم آدم خوبی باشد! پولش را هم برمیدارد میبرد مکه، میرود کربلا. این یک جور حل کردن این تضادها است؛ نه میتواند از این سود بگذرد و نه میتواند دین را کنار بگذارد و لذا نمازش را هم میخواند، قرائتش هم درست است، ظاهر را با یک کلک درست میکند.
گاهی هم وقتی میبیند این تضاد قابل حل نیست، چون هیچ کلکی نمیتواند حرام را حلال کند، این است که تغافل میکند؛ یعنی اصلاً فکرش را نمیکند. اگر کسی هم بیاید با او حرف بزند اصلاً گوش نمیدهد. موقع گناه، گناهش را میکند؛ موقع ثواب، ثوابش را. فکر نمیکند که آخر این دو تا چطور با هم جمع میشود؟! من اگر به عذاب معتقدم پس چرا گناه میکنم؟! اگر معتقد نیستم، پس چرا عبادت میکنم؟! فکرش را نمیکند؛ هم این، هم آن. در دلش یکجوری حل میکند. میگوید: «انشاءالله خدا میبخشد!»
بههرحال این یک نوع تضاد است؛ تضادی بین عقاید ما و اعمالمان، یا بین بعضی اعمالمان با بعضی اعمال دیگرمان، یا حتی بین برخی عقاید با برخی عقاید دیگرمان. این تضاد در درون بسیاری از انسانها هست. گاهی به خیال خودشان به یک صورتی این تضاد را حل میکنند، یکی را ترجیح میدهند و برای دیگری بهانهای میتراشند. گاهی هم برای اینکه گرفتار رنج تضاد نشوند تغافل میکنند؛ فکرش را نمیکنند، میگویند: «حالا بگذرانیم، خدا میبخشد.»
بیماریهای پنهان و خطرناک
اما از این خطرناکتر آن است که انسان عیبهایی در درونش دارد و خودش توجه ندارد. تضادی که عرض کردم، معمولاً آگاهانه است و طرف میفهمد که این دو با هم نمیسازد؛ مثلاً رباخواری با نماز اول وقت و مقدسمآبی سازگار نیست، برای همین در صدد حل این تضاد برمیآید؛ اما گاهی اصلاً احساس تضاد نمیکند؛ توجه ندارد که اصلاً چه ایرادی در دلش هست. این همان چیزی است که در فرهنگ ما میگویند یک اخلاق رذیلهای در وجود انسان هست و خودش خبر ندارد.
کمتر کسی است که بهنوعی گرفتار حسد نباشد؛ اما ما اینها را ساده میگیریم. به بچهها میگوییم حسودی میکنند اما توجه نداریم که خود ما حسدمان کمتر از آنها نیست؛ گاهی بیشتر هم هست. فرض بفرمایید دو تا کارمند هستند؛ رئیس به یکی از آنها احترام کرده، آن یکی قلقلکش میشود. به یکی پاداش دادهاند، به دیگری ندادهاند. فوراً میگوید: «چطور به ما ندادند؟!» خب، آن یکی کار خوبی کرده، پاداش گرفته؛ تو هم انجام بده تا بگیری. میگوید: «به او دادند، به من هم باید بدهند؛ اگرنه باید از او هم بگیرند!» اینها را همه ما دیدهایم.
حسد؛ ریشه بزرگترین جنایات تاریخ بشر
شما توجه دارید که قرآن ریشه بزرگترین جنایات تاریخ بشر را حسد میداند. اولین گناه عظیمی که در میان انسانها رخ داد، از حسد بود. دو برادر، هابیل و قابیل، قربانی کردند؛ قربانی یکی قبول شد و از دیگری قبول نشد. قابیل گفت: لَأَقْتُلَنَّكَ![3] میکشمت! برادرش گفت: چرا؟! گفت: چون قربانی من قبول نشد! هابیل گفت: إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ؛[4] خدا از پرهیزکاران قبول میکند؛ تو هم متقی باش تا از تو هم قبول شود؛ اما قابیل گوش نداد و برادرش را کشت! دو پسر بلاواسطه حضرت آدم که پدرشان پیغمبر خدا بود و در بیت پیغمبری بزرگ شده بودند، یکی برادر خودش به خاطر حسد کشت! اولین قتل و جنایتی که در عالم انسانیت واقع شد ریشهاش حسد بود.
داستان حضرت یوسف را هم همه میدانید. دوازده پسر پیامبر؛ فرزندان حضرت یعقوب پسر حضرت اسحاق پسر حضرت ابراهیم؛ اینها هم نوههای حضرت ابراهیم هستند که در خانهای سرشار از معنویت و تقوا بزرگ شدند اما وقتی دیدند حضرت یعقوب، یوسف را بیشتر دوست دارد گفتند: «یک فکری باید بکنیم! إِنَّ أَبَانَا لَفِي ضَلَالٍ مُبِينٍ؛[5] پدر ما خیلی گمراه است! چرا یوسف را بیشتر دوست دارد؟! خب چه کنیم؟! اقْتُلُوا يُوسُفَ؛[6] یوسف را بکشید تا صورتمسئله پاک شود.»
نوههای حضرت ابراهیم، پسران پیامبر، از اینکه پدر به یکی از برادرها بیشتر محبت داشت تصمیم گرفتند برادرشان را بکشند فقط به خاطر حسد. بعد یکی از برادران وساطت کرد و گفت: «او را نکشید! او را در چاه بیندازید. بالاخره یک کسی میآید و او را به عنوان غلام یا برده میبرد و ما هم خیالمان راحت میشود.» دیگر بعد از تخفیف، از کشتنش صرفنظر کردند و او را در چاه انداختند؛ چرا؟! چون لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰ أَبِينَا مِنَّا؛[7] چون یوسف با برادرش پیش پدر محبوبتر هستند، پس باید او را کشت؛ چرا محبوبتر است؟!
اینها نمونههای بیّنی است اما در وجود همه ما کموبیش رگههایی از همین حسد وجود دارد. تا به عمل در نیامده و منشأ این نشده که نسبت به مورد حسد، جنایتی مرتکب شویم خدا هم مؤاخذه شدیدی نمیکند اما اگر این حسد منشأ این شد که حق او تضییع شود که خواهناخواه این خواهد شد؛ در خانوادهها دو تا عروس، دو تا خواهر، دو تا برادر از این چیزها فراوان است و غالباً خودشان هم توجه ندارند. فقط یک قلقلک در دلشان پیدا میشود و نمیدانند ریشهاش چیست. توجه ندارند که یک بیماری در قلبشان هست به نام حسد، این زجرشان میدهد؛ به جای اینکه بیماری را درمان کنند، میروند مورد حسد را میکشند، او را بیرون میکنند، بلایی به سر او میآورند تا دیگر صورتمسئله پاک شود. این از آن تضادهای قبل خطرناکتر است، چون انسان حتی نمیفهمد چه مرضی دارد. تضادی که قبلاً گفتم معمولاً آگاهانه است؛ طرف میداند رباخواری با نماز اول وقت نمیسازد؛ اما این یکی را اصلاً نمیفهمد.
این حسدها در سطح خانواده شاید خطرش زیاد نباشد اما وقتی همین حسدها به سطح مدیران جامعه برسد، آنوقت منشأ مفاسد بزرگ میشود؛ «چرا آن آقا در انتخابات برنده شود؟! پدرش را درمیآورم! کاری میکنم که در انتخابات بعدی نتواند نفس بکشد! چرا آن دوره برنده شد؟! آن دوره من چقدر پول در انتخابات خرج کرده بودم!»
این همان حسد است که وقتی بالا میآید، انسان حاضر میشود به هفتاد میلیون نفر خیانت کند؛ به هفتاد میلیون مسلمان! به دینش خیانت کند، به امام زمان خیانت کند، به خون شهدا خیانت کند، فقط برای اینکه چرا آن یکی باید برنده شود و من شکست بخورم! ریشهاش چیست؟! ریشهاش همین حسد است.
توجیه اخلاقی حسد در دل انسان
اینجاست که قضیه بسیار خطرناک میشود. همین انسانی که اهل عبادت است، نماز شب میخواند و اهل جهاد و فداکاری بوده، وقتی با یک رقیب قَدَر روبهرو میشود و حسدش گل میکند - این حسدها خفته است و هنوز خیلی ظهوری پیدا نمیکند. وقتی به یک جایی رسید که الو میگیرد آن وقت خیلی چیزها یادش میرود- یادش میرود که اصلاً ما برای چه انقلاب کردیم؟! برای چه جبهه رفتیم؟! برای چه چند سال در جبهه زجر کشیدیم؟! اینها برای چه بود؟! میگوید: «فعلاً این رقیب را از میدان به در کنم، بعد به آنها میرسیم!» برادران یوسف هم وقتی با هم مشورت کردند که چه کنیم؟! گفتند: «این یوسف است که نمیگذارد ما آدمهای خوبی بشویم! فعلاً یوسف را میکشیم و این خار را از سر راه برمیداریم، بعد آدمهای خوبی میشویم و اهل عبادت و اطاعت میشویم؛ اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ!» این نصّ قرآن است. نمیدانم در فیلمها چقدر برجسته شده بود اما قرآن صریح میفرماید که گفتند: وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ؛ فعلاً یوسف را حذف کنیم، بعد آدمهای صالحی میشویم!
این همان حرفی است که همه کسانی که مبتلا به حسد میشوند در دلشان هست؛ «فعلاً این حسد دارد من را میسوزاند. این را حل کنم بعد کارهای دیگر را درست میکنم. اموالم را انفاق میکنم، به جامعه خدمت میکنم، اصلاحات میکنم، فعلاً این رقیب را خفه کنم! بعد انسان درستی میشویم!»
قرآن وقتی این داستانها را نقل میفرماید قصهگویی نمیکند؛ روی خطرناکترین بیماریهایی دست میگذارد که هم فرد را از بین میبرد و هم جامعه را از یک رهبر شایسته محروم میکند. اینها را بیان میفرماید تا من و شما عبرت بگیریم و به اندازه خودمان سعی کنیم با حسد مبارزه کنیم.
ریشههای کفر
در روایات چند صفت به عنوان پایههای کفر معرفی شده است. در اصول کافی، در باب ایمان و کفر، بابی هست به نام دعائم الکفر؛ ستونهای کفر. میفرماید: حسد، حرص و تکبّر، این سه، ستونهای کفر هستند و انسان را به کفر میکشانند. البته اینها کموبیش در همه ما هست و تا وقتی بروز نکرده و جنایتی به بار نیاورده خدا هم خیلی مؤاخذه نمیکند اما وقتی شکوفا شد و منشأ اثر شد و جنایتهایی در جامعه به بار آورد آنوقت خدا یکباره یقه انسان را میگیرد و وقتی که خدا انتقام بگیرد دیگر کسی از پس خدا برنمیآید؛ وَاللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقَامٍ![8]
خدا وقتی سخت بگیرد، حسابی سخت میگیرد؛ آبروی انسان را میبرد، دنیایش را خراب میکند، آخرتش را خراب میکند، از چشم مردم میافتد، از چشم خانوادهاش میافتد، خوار و ذلیل میشود. خودش هم نمیفهمد؛ خیال میکند تقصیر رقیب است. در حالی که ریشهاش در دل خودش هست. «عزیزم! حسدت را معالجه کن! آنوقت همه چیز درست میشود.» آن خیال میکرد تقصیر رقیب است. برادران یوسف هم خیال میکردند تقصیر یوسف است که آنها آدمهای خوبی نمیشوند! میگفتند بگذارید یوسف را بکشیم، بعد انسان خوبی میشویم! اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْمًا صَالِحِينَ؛ یا او را بکشید، یا در جایی بیندازید که دست پدر به او نرسد؛ بعد ما آدمهای خوبی میشویم، با پدر مهربانی میکنیم، اطاعت پدر میکنیم، به پدر خدمت میکنیم، انسان حسابی میشویم!
این همان چیزی است که در زندگی بسیاری از انسانها وجود دارد، منتها بعضیها توجه پیدا میکنند که این بیماری هست و درصدد علاج برمیآیند و سراغ داروخانه انبیا، قرآن، حدیث و عترت میروند و داروی آن را میگیرند، استفاده میکنند و درمان میشوند. بعضیها نه؛ اهمیت نمیدهند، میماند و العیاذ بالله آنها را تا مرز کفر میکشاند.
اگر بخواهیم به زبان روانشناسی بگوییم: مؤلفههای شخصیت افراد گاهی با هم تضاد دارند. ایمانش با حسد نمیسازد. در روایت هست که إِنَّ الْحَسَدَ لَيَأْكُلُ الْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ النَّارُ الْحَطَبَ؛[9] یعنی حسد ایمان را میخورد و آن را میسوزاند همانگونه که آتش، هیزم را میخورد.
آتش که افروخته باشد، هیزم را که در آن میاندازید چطور میشود؟! یک ساعت بعد میبینید نیست و آتش، آن را میخورد. حسد هم همین است. اگر در دلی حسد باشد ایمان که وارد آن دل میشود حسد، آن را میخورد. یک سال بعد نگاه میکند و میبیند اثری از ایمان وجود ندارد. حرص هم همینگونه است. تکبّر هم همینگونه است. این سه چیز ریشههای کفر هستند.
ریشه عاقبت به شر شدن
پس حاصل بحث اینکه چرا بعضیها بدفرجام میشوند این است که چون در عمق دلشان عواملی ضدّ ایمان وجود دارد که به آنها توجه ندارند یا تغافل میکنند. این میماند، یک وقتی شکوفا میشود و جوانه میزند؛ یک وقتی الو میگیرد؛ همیشه ظهور نمیکند. یک شرایطی میخواهد که انسان قلقلکش درست کامل شود. آن وقتی که این عوامل جوانه زد، شکفت یا بفرمایید این جرقه شعلهور شد، الو گرفت، آن وقت است که عناصر مخالفش را میسوزاند و له میکند و دیگر جایی برای ایمان باقی نمیماند. آن وقت انسان عاقبت به شر میشود.
آنی که منشأ این شد، در ته دل و گوشه دلش بود و کسی خبر نداشت. گاهی خودش هم خبر نداشت. این کمکم مایه گرفت، رشد کرد، آرامآرام آتش زیر خاکستر یک وقتی با باروت مواجه شد و الو گرفت. آن وقت میگوییم چطور شد این جوری شد؟! این بذرش در دل وجود داشت، موقعی رسید که این آثارش ظاهر شد، شرایط مساعد شد، الو گرفت و همه چیز را سوزاند. این تحلیلی بود برای اینکه چطور میشود که انسان، عاقبت به شر شود.
ریشه همه آن سه عاملی که ستونهای کفر هستند به حبّ دنیا برمیگردد. دیگر وارد بحث تفصیلی نمیشوم. دیروز اشاره کردم که حبّ دنیا چه مشکلی ایجاد میکند و چرا امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه در برابر دنیا اینقدر حساس بودند؛ چون همین حبّ دنیا منشأ حسد، کبر و حرص میشود.
راهِ نجات از سوء عاقبت
حالا نتیجهای که میخواهیم بگیریم این است که ما برای اینکه مبتلا نشویم چه باید بکنیم؟! اول باید سعی کنیم درون خودمان را درست بشناسیم. ببینیم در باطنمان چه چیزهایی هست. چون گاهی چیزهایی در دل انسان هست و خودش هم نمیداند و توجه ندارد که در دلش چه چیزهایی وجود دارد. مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ؛ اینکه تأکید فراوان شده که خودتان را بشناسید علل و برکات زیادی دارد. یکی از شاخههای معرفت نفس همین است که انسان عیبهایش را خوب بشناسد و بفهمد که در درون خودش چه هست.
در روانشناسی میگویند ما همه خوددوست هستیم. این خوددوستی برای بقای ما لازم است. اصلاً رمز حیات این است که یک موجود زنده باید خودش را دوست بدارد وگرنه خودش را حفظ نمیکند. خدا این را قرار داده اما گاهی این خوددوستی، افراطی میشود؛ انسان چون خودش را دوست دارد عیبهای خودش را نمیبیند، چون اگر ببیند که چه عیبهایی دارد نسبت به خودش هم متنفر میشود که چرا من این جور هستم؟! چه انسان پلیدی هستم! و لذا اصلاً نمیگذارد این عیبهای خودش برای خودش ظهور کند.
اگر یک وقت کسی هم به او بگوید که این رفتار تو رفتار حسودانه است، این کار درستی نیست که این جور میکنی، اوقاتش تلخ میشود و میگوید: «شما من را متهم میکنید! شما دارید تهمت میزنید! شما بدبین هستید! نه، من خیلی هم انسان خوبی هستم.» انسان حاضر نیست عیبهای خودش را بپذیرد. برای همین در روایات، بسیار سفارش شده است که سعی کنید عیبهای خود را بشناسید؛ مَن أبصَرَ عَيبَ نَفسِهِ شُغِلَ عَن عَيبِ غَيرِه؛[10] اگر کسی عیب خودش را بشناسد فکر عیبهای مردم نمیافتد. میفهمد که خودش همین عیبها را دارد. خیلی سفارش شده که سعی کنید عیبهای خودتان را بشناسید یا اینکه به دوستانتان سفارش کنید که عیبهای شما را به شما بگویند؛ رَحِمَ اللَّهُ مَنْ أَهْدَى إِلَيَّ عُيُوبِي.[11]
امام صادقعلیهالسلام فرمودند: أحَبُّ إخواني إلَيَّ مَن أهدى إلَيَّ عُيوبي؛[12] بهترین هدیه برای من این است که کسی عیب مرا به من بگوید. چون خودم توجه ندارم، نمیخواهم قبول کنم که این عیبها را دارم. اگر کسی به من یادآوری کند که تو این عیب را داری، حواست جمع باشد، فکر علاجش باش، خدمت بزرگی به من کرده است. امام صادقعلیهالسلام میفرمایند: این بهترین هدیه برای من است که یک کسی عیبهای من را به من بگوید؛ اما به شرط اینکه انسان انتقادپذیر باشد و حاضر باشد عیبش را بشنود.
اولین مرحله برای اینکه ما به بدفرجامی و به سوء عاقبت مبتلا نشویم این است که سعی کنیم عیبهای خودمان را بشناسیم. مخصوصاً آن عیبهایی که زیر پرده است، گوشه و کنار دل مخفی شده است و باید خیلی بگردند تا آنها را پیدا کنند. انسان به این زودیها نمیخواهد باور کند که این عیب را دارد. سعی کنیم این عیبها را بشناسیم.
بعد سعی کنیم که هر کدام از این عیبها را به روشی که مناسب خودش است، به روشهایی که علمای اخلاق گفتهاند، در روایات هست، در آیات قرآن هست اینها را معالجه کنیم. اگر یک کسی به یک بیماری مبتلا شده باشد و اصلاً توجه نداشته باشد که بیمار است، مخصوصاً اگر بیماریهای سختی باشد، فرض کنید سرطان باشد یا بعضی بیماریهای صعبالعلاج دیگر باشد، طرف هم خبر ندارد. اگر یک کسی به او تذکر بدهد که این بیماری خطرناکی است، زودتر فکر علاجش باش! چقدر به او خدمت کرده است؟! گاهی باعث این میشود که جانش را بخرد؛ یعنی اگر به او توجه ندهد میمیرد؛ بیماری، او را میکشد؛ وقتی توجه بدهد؛ او را دکتر میبرد؛ معالجهاش میکند و کمکم خوب میشود.
این بیماریهای اخلاقی که در درون ما هست حکم سرطان را دارد. تا ما نمیشناسیم درصدد علاج آنها برنمیآییم. اگر فهمیدیم که چه مرض خطرناکی هست، به طور فطری درصدد برمیآییم که مرض خطرناک را معالجه کنیم.
آن وقت مرحله دوم این است که طبیبش را پیدا کنیم، نسخهاش را پیدا کنیم و ببینیم چه دارویی را باید به کار ببریم تا این معالجه شود. تفصیل اینها در همین کتابهای اخلاق هست؛ ذکر عیوب مختلف، شناسایی آنها و راه علاجشان یک علم است و عمده مباحث اخلاقی همینهاست. اینکه امام این همه به مسائل اخلاقی سفارش میکند و پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله فرمودند: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَكَارِمَ الْأَخْلَاقِ[13]» و نیز چیزهای دیگری از روایات و کلمات بزرگان، اهمیتش برای همینهاست.
دنیادوستی؛ منشأ بدفرجامی
طبعاً در یک جلسه نمیشود همه اینها را گفت اما یک چیز هست که ریشه همه این مفاسد اخلاقی است و ریشه همه اینها به یک چیز برمیگردد. اگر بخواهیم همه را در یک کلمه خلاصه کنیم میشود «حُبُّ الدُّنيا»؛ چون انسانی که به فکر اطاعت خدا و به فکر آخرتش است، اصلاً نمیرسد ببیند دیگران چه دارند تا حسودی کند؛ او فکر این است که چه گناهی کرده توبه کند، برای اینکه عباداتش قبول شود چه راهی را انتخاب کند و اینکه خدا از چه چیزی خوشش میآید همان را انجام دهد و از چیزی که خدا بدش میآید آن را ترک کند؛ اما وقتی انسان علاقه به دنیا دارد، آن وقت انواع و اقسام اخلاق رذیله در او جوانه میزند. مهمترین ریشههایش همان سه تاست که عرض کردم؛ حرص، حسد و تکبر.
اگر بخواهیم در یک جمله بگوییم که راه درمان چیست، راه درمان این است که باید مراقب باشیم این تمایل فطری به لذتهای حیوانی طغیان نکند، افراطی نشود، مرزش را بشناسیم، در حدّ خودش استفاده کنیم و هر وقت دیدیم دارد از حد میگذرد و طغیان میکند جلوی آن را بگیریم. این یک راه کلی است. حالا چند مثال بزنم تا روشن شود چگونه از این مفاسد و بدعاقبتیها جلوگیری میکند.
سقوط عمر سعد در دام حب ریاست
شما بهتر از من میدانید که چه چیزهایی انسان را به سقوط میکشاند. آنچه عمرسعد را عمرسعد کرد چه بود؟! آیا جز علاقه به حکومت ری بود؟! حکومت ری یعنی چه؟! اگر بخواهیم به زبان امروزی بگوییم یعنی میخواست «رئیس یک منطقه بزرگ» شود. ری فقط تهران و شهرری نبود، بلکه منطقهای وسیع بود تا مازندران و قم و جاهای دیگر. همه اینها جزو مناطق ری بود. یک استان معروفی بود که بسیار جای مطلوبی بود و خیلیها دلشان میخواست که بر آن حکومت کنند. عمرسعد عاشق حکومت ری بود و خواب حکومت ری را میدید. وقتی ابنزیاد به او پیشنهاد کرد که فرمان حکومت ری را برای او نوشته اما یک شرط دارد، همانجا در درون او تضاد پیدا شد. حکومت ری عشق او بود. تا آن روز کسی چنین پیشنهادی به او نداده بود. حالا فرصت طلایی رسیده بود؛ اما شرطش چه بود؟! جنگ با امام حسینعلیهالسلام! این شوخی نبود.
او مدتها در فکر بود و شب آخر، تا صبح قدم زد و فکر کرد. مورخان نوشتهاند پسرش هم او را تشویق کرد. درباره زبیر هم همین را گفتهاند؛ گفتهاند تا عبدالله بن زبیر سر کار نیامده بود زبیر انسان روبهراهی بود اما وقتی پسرش مشاورش شد کار زبیر به خطر افتاد و حاضر شد با علیعلیهالسلام بجنگد. گاهی پسرها پدرها را جهنمی میکنند!
حکومت ری یعنی چه؟! یعنی یک شاخه از دنیادوستی. او حکومت ری را برای تقویت و ترویج اسلام نمیخواست. مردم آنجا که مسلمان بودند. او میخواست برود و بچاپد؛ اما سلیمان بن داود حکومت سبا را برای هدایت مردم از بتپرستی میخواست و لذا وقتی بلقیس آمد و گفت: وَأَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمَانَ؛[14] تسلیم سلیمان شدم، کسی با او نجنگید؛ اما عمرسعد حکومت را برای دنیا میخواست؛ یعنی حب دنیا منشأ این شد که عمرسعد، عمرسعد شود وگرنه عمرسعد آدم بینمازی نبود. شاید اگر ما او را و ظاهر زندگیاش را میدیدیم انسان باشخصیتی به نظر میرسید. بسیاری از کسانی که امروز لعنشان میکنیم اگر در زمان خودشان بودیم، شاید احترامشان هم میکردیم. پدرزن پیامبر، داماد پیامبر و ...؛ اینها شوخی نبود.
عمرسعد هم پسر سعد بن ابیوقاص بود؛ از سرداران بزرگ اسلام، فاتح ایران. یک آقازاده محترم بود. اهل نماز هم بود. صبح عاشورا، قبل از حمله به سپاه سیدالشهداصلواتاللهعليه، گفت: «يَا خَيْلَ اللَّهِ ارْكَبِي وَبِالْجَنَّةِ أَبْشِرِي!» و خودش ایستاد نماز جماعت خواند. لشکریانش هم به او اقتدا کردند. سپاه سیهزار نفری، نماز جماعت مفصّل، چهبسا چند مکبّر هم داشتند! آن وقتها که بلندگو نبود. سپاه سیهزار نفری وقتی میخواستند نماز جماعت بخوانند داد و فریاد «اللهاکبر» و تکبیر در بیابان میپیچید. آنها نماز خواندند، بعد هم رفتند امام حسینعلیهالسلام را بکشند و خیال کردند به بهشت میروند! خیلیها مثل من و شما اگر آنجا بودند، همین هیبت نماز جماعت سیهزار نفری آنها را میگرفت. شوخی نبود. ریشهاش چه بود؟! حبّ دنیا، حبّ ریاست.
جنون مال دوستی
اگر بخواهم مثال بزنم، مثال فراوان است. شما خوب میدانید. بعضیها حبّ اسکناس دارند. قدیمها میگفتند حبّ طلا؛ سکههای طلا را دوست داشتند. امروز ما اسکناسهای نو را که برق میزند دوست داریم. میگویند شخصی بود که خیلی پولدوست بود. از بس فقر کشیده بود، وقتی کمی پول گیرش آمد، اسکناسهای نو را جمع میکرد. شبها که تنها بود، آنها را پهن میکرد و تماشا میکرد. بعد با آنها حرف میزد و به آنها میگفت: «بعضیها شما را برای خرید لباس میخواهند، بعضیها برای غذا و بعضیها برای خانه؛ اما من شما را به خاطر خودتان دوست دارم، شما را لِنَفْسِ ذَاتِكُمْ دوست دارم؛ هیچ چیز هم نمیخواهم بخرم!»
بعضیها واقعاً همینگونه هستند؛ پول را برای خودش میخواهند. میپرسی: «چه کارش میخواهی بکنی؟» میگوید: «هیچی، دوست دارم پول داشته باشم.» دوست دارد موجودی حسابش زیاد شود، حتی اگر خودش در فقر و سختی باشد. من چنین آدمهایی را دیدهام. در همین قم خودمان، مردی بود که در کوچه پوست هندوانه و خربزه و کاغذپاره جمع میکرد و میبرد میفروخت. خودش خانه شیک داشت، بچههایش تاجر و پولدار بودند، املاک هم مال خودش بود اما از بس این کارها را میکرد، بچههایش خجالت میکشیدند که بگویند این پدر ماست! زندگی ساده و نحسی داشت. غذای مانده میخورد و پول جمع میکرد؛ کاغذ پاره میفروخت تا پول جمع کند. این، جنون است.
خب بابا! پول وسیلهای است که تو از زندگیات لذت ببری؛ تو همه لذتها را بر خودت حرام کردهای که پول جمع کنی؟! بعضیها اینگونه هستند که پول را لِنَفْسِ ذَاتِه دوست دارند، نه به عنوان وسیله.
حبّ شهوات؛ دامِ سقوط انسان
قرآن میفرماید: زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ؛[15] بعضی انسانها هستند که خود شمش طلا را دوست دارند. حالا به چه درد میخورد، کاری ندارند! بعضیها هم جنون جنسی دارند. پول جمع میکنند که به اروپا بروند و خوشگذرانی کنند. اینها چیزهایی است که انسان را به دام میاندازد و او را تا حد حیوان پایین میآورد و گاهی هم تا حد پستترین حیوانات.
خود اینکه انسان علاقه به غذا داشته باشد این نعمت خداست. اگر ما غذا را دوست نمیداشتیم غذا نمیخوردیم و میمردیم یا مریض میشدیم. نیاز به غذا و لذت بردن از غذای خوب، خودش یک نعمت الهی است. اینکه انسان سرما و گرما را احساس کند، سرپناهی داشته باشد، خودش را از خطرها حفظ کند و وسیلهای داشته باشد که بتواند به مقصد برسد، همه اینها نعمت خداست؛ اما طغیان اینها مهم است؛ اینکه اینها را از چه راهی به دست بیاورد و چگونه مصرف کند.
زنگ خطر حبّ دنیا
آنچه به درد من و شما میخورد این است که اگر دیدم زندگیام دارد میگذرد و کمبودی ندارم، نان و پنیری هست، سرپناهی هست، حالا یا اجارهای یا ملکی، ماشینی هست که مرا میبرد و میآورد و بعد احساس کردم که دلم میخواهد در حساب پساندازم یکی، دو رقم اضافه شود، باید از خودم بپرسم: «برای چه میخواهم؟!» اگر بگویم: «پسرم وقت دامادیاش است، دخترم وقت عروسیاش هست و باید برای او جهیزیه تهیه کنم» باز یک توجیهی دارد. خب یک ذخیرهای کنم، بالاخره بچهها را به سر و سامانی برسانم. یک وقت هم نه، احتیاج به اینها هم نیست، یا بچه ندارم یا بچهها به سامان رسیدهاند، دیگر برای چه میخواهم؟! اگر دیدم فقط به خاطر این میخواهم که چون «دوست دارم»، باید بفهمم این زنگ خطر است.
باید از خودم بپرسم: «برای چه میخواهی؟! آیا نیاز داری؟! چه نیازی؟! شهریهای میگیری یا کاری داری و حقوقت را میگیری و زندگیات هم میگذرد.» وقتی احساس میکنم میخواهم زیادهطلبی کنم و چیزی جمع کنم، باید بنشینم و دلم را واکاوی کنم و از خودم سؤال کنم که «برای چه میخواهم؟!» وقتی درست حساب میکنم، میبینم نه، اصلاً «لِنَفْسِ ذَاتِه» دوست دارم؛ خودِ پول را دوست دارم. این میشود حبّ دنیا.
دنیاطلبی به بهانه خدمت به اسلام!
یک وقت انسان میگوید: «میخواهم فلانجا رئیس شوم، نماینده مجلس شوم، رئیسجمهور شوم تا خدمت کنم.» خب آن خدمتی که میخواهی بکنی چیست؟! میگوید: «میخواهم اسلام را ترویج کنم.» شما الآن که آن پست را ندارید، آیا نمیتوانید اسلام را ترویج کنید؟! آیا نمیتوانید با کسی که نماینده است رفیق شوید و کار را شما انجام بدهید و به اسم او تمام شود؟! یا فلانی مرجع تقلید است و دارد به اسلام خدمت میکند؛ شما هم بروید منشی او شوید! میگوید: «نه، من ملاتر از او هستم.» خب باش! تو مگر نمیخواهی به اسلام خدمت کنی؟!
مرحوم آیتالله اراکیرضواناللهعلیه پدرزن مرحوم آیتالله سیدمحمدتقی خوانساریرضواناللهعلیه بودند. ایشان چهبسا خودشان را از آقای خوانساری اعلم میدانستند اما تا وقتی آقای خوانساری زنده بودند ایشان منشی ایشان بودند و حقوق میگرفتند. همین آقای اراکی که بعد از امامرضواناللهعلیه مرجع تقلید شدند و اسطوره زهد و تقوا و پارسایی بودند، ادعای مرجعیت نکردند و رساله ننوشتند، بلکه منشی مرحوم آقای خوانساری شد و عاشقانه برای آقای خوانساری کار میکردند. آقای خوانساری برای فتوا با ایشان مشورت میکردند. ایشان میگفتند: «من میخواهم به اسلام خدمت کنم، خب دارم میکنم. دیگر برای چه یک دکان دیگر باز کنم؟!»
اما بعضیها میگویند: «نه، من دلم میخواهد مستقل باشم.» آها! این چیز دیگری است! صحبت فقط خدمت به اسلام نیست؛ یک ضمیمهای هم دارد؛ میخواهم اسم من هم باشد. این میشود حبّ دنیا.
در هر صنفی همین است. شما فرماندههای جنگ را حساب کنید؛ تو که داشتی به اسلام خدمت میکردی، میخواهی پست خودت را تغییر بدهی برای چه؟! مگر تابهحال در آن کاری که میکردی و در آن پستی که بودی به اسلام خدمت نمیشد؟! حالا در پست بعدی، خدمتت به اسلام خیلی بیشتر شده است؟! هر کسی خودش حساب کند.
تاجر هم همینطور. تاجر اگر علاقه به جمع مال نداشته باشد، تاجر و ثروتمند نمیشود. او باید علاقه داشته باشد پسانداز کند تا سرمایه شود، آن وقت سرمایه را به کار بگیرد تا رشد اقتصادی پیدا شود. این عیب نیست که تاجر بازار فکر این باشد که سرمایهاش را افزایش بدهد؛ اما وقتی پیش آقا میرود که خمس بدهد، میگوید: «آقا! یک مقدارش را ببخشید! فعلاً دستمان تنگ است!» بعد میرود یک آقایی را پیدا میکند که راحت، نصف یا ثلثش را به خودش ببخشد. خب آقای تاجر! شما مگر زندگیات کمبودی دارد؟! «نه، فقط میخواهم بیشتر داشته باشم!» مگر نمیدانی این وجوهات باید صرف خدمت به اسلام شود؟! وقتی به تو ببخشند، چه خدمتی به اسلام میشود؟! میگوید: «خدا مرحوم فلان آقا را رحمت کند! من وقتی پیش ایشان میبردم یک مبلغی را اجازه میداد و میگفت خودت هر جور صلاح میدانی مصرف کن! چهبسا میگفت اگر اشخاص نیازمندی را میشناسی برو مصرف کن! میگفت هر جور صلاح میدانی!» او هم صلاح میداند که خودش با آن کاسبی کند! کمکم کارخانهاش دو تا میشود، سه تا میشود و وجوهات فراموش میشود. سهم فقرا، همسایهها، خویشاوندان و ... همه فراموش میشود. اول میگفت: «میخواهم ثروتمند شوم تا به فقرا خدمت کنم»؛ چطور تو الآن به فقیرِ خویش و قوم خودت رسیدگی نمیکنی؟! به ارحام خودت نمیرسی؟! عمهات، خالهات مریض است، سر نمیزنی! میگویی کارم آنقدر شلوغ است که نمیرسم؛ پس چطور میخواستی به فقرا خدمت کنی؟!
جوانههای حبّ دنیا
وقتی انسان دید انگیزههایی در درونش پیدا میشود که توجیه عقلانی ندارد و فقط برای این است که «دوست دارم» یا «خوشم میآید»، این همان حبّ دنیاست. این منطق «دوست دارم» و «دوست ندارم» که امروز سوغات غرب است، در خانوادههای ما نیز رواج پیدا کرده است. بچهها یک کاری میکنند؛ میگویی: «چرا این کار را کردی؟!» میگوید: «دوست داشتم!» «چرا آن کار را نکردی؟!» «دوست نداشتم!»
این میشود حبّ دنیا. «تکلیف چیست؟!» میگوید: «حال نداشتم.» «وظیفهات بود فلانجا بروی!» «خسته بودم، سفر بودم باید چند روز استراحت کنم، گرفتار بودم»؛ و از این بهانهها. اینها همان جوانههای حبّ دنیاست که رشد میکند و انسان را تا ته جهنم میکشاند بدون اینکه خودش بفهمد. نمازش سر جایش است، روزهاش را میگیرد، گاهی روزه مستحبی هم میگیرد، زیارت امام حسین هم میرود، آنها سر جای خودش هست؛ اما آن چیزی که با اینها تضاد دارد، اصلاً فکرش را نمیکند که اینها با هم نمیسازد.
تو که اینقدر امام حسین را دوست داری و اینقدر خرج میکنی کربلا بروی، پس چرا بچه امام حسین که کنار توست و مریض است و نیاز به کمک تو دارد، چرا به آن رسیدگی نمیکنی؟! میگوید: «خب، بالاخره سفر هم یک گردش است. بعد هم میگویند آقای کربلایی چند تا سفر کربلا رفته است»؛ اما فقیرِ بیچاره و همسایه؟! نه کسی میفهمد؛ اگر هم کسی بفهمد چیزی نمیشود. این است که دوست ندارد!
راهِ مهارِ حبّ دنیا
ریشه همه این مفاسد، آخرش به حبّ دنیا برمیگردد. ما اگر بخواهیم بدعاقبت نشویم باید از حب دنیا جلوگیری کنیم. چگونه؟! قرآن میفرماید: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ؛[16] - «لَن» یعنی نفی ابد - یعنی هرگز به نیکی نخواهید رسید مگر اینکه از آن چیزهایی که دوست دارید در راه خدا انفاق کنید، نه از چیزهایی که در خانهتان خراب شده، جا گرفته و میخواهید دور بریزید؛ اینها ارزش ندارد. اگر میخواهید به «نیکی» برسید، از آنچه دوست دارید بدهید؛ اگر پول در جیبت هست، همان اسکناس نو را بده! اگر میخواهی لباس بدهی، همان لباسی که تازه دوختهای را بده! از آن چیزهایی که دوست داری بده! چرا؟! برای اینکه عشق دنیا در دل ریشه ندواند.
مشکل چه بود؟! مشکل این بود که حبّ دنیا آرامآرام ریشه میدواند، دل انسان را احاطه میکند و دیگر جایی برای انجام وظیفه و بندگی خدا نمیگذارد و چیزهای دیگر کمکم فراموش میشود؛ پس باید همان ابتدای کار که میخواهد ریشه بزند همان جا ریشهاش را بخشکانید.
همه ما، هر کس به اندازه وسعش، باید بنا بگذارد که بخشی از درآمدش را متناسب با درآمدش در راه خدا بدهد. یکی شهریه میگیرد متناسب با شهریهاش؛ یکی کارمند است، یکی درآمد میلیونی دارد، هر کسی متناسب با خودش بنا بگذارد از آن درآمدهایش در راه خدا انفاق کند تا عشق به دنیا در دلش ریشه ندواند. حتی فقیر هم میتواند روزی یک تومان کنار بگذارد و بگوید این را در راه خدا بدهم در حالی که خودش هم احتیاج دارد. قرآن میفرماید: وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ.[17] حتی آنهایی که خودشان احتیاج هم دارند میتوانند بخشی را برای انفاق در راه خدا کنار بگذارند. این یک دستورالعمل است برای اینکه حب دنیا دل ما را احاطه نکند.
گفتیم که حبّ دنیا چند شاخه اساسی دارد؛ یکی هم مقام است. همانگونه که عمرسعد میخواست رئیس شود و حتی پول هم خرج میکرد. خیلیها هستند که از مال خودشان خرج میکنند، حتی قرضهای میلیاردی میگیرند تا در انتخابات پیروز شوند. بعد هم چند سال آن قرض به گردنشان میماند. مخصوصاً آنهایی که برنده هم نمیشوند، بیچارهها گرفتار میشوند؛ اما آن وقتی که اقدام میکنند، امید دارند که برنده شوند؛ میلیاردی قرض میکنند و خرج میکنند، از همان خرجهایی که میدانید. برای چه؟! برای اینکه فردا رئیس شود. چهبسا از آن راه چیزی هم نیندوزد اما خوشش میآید که رئیس باشد.
ما برای اینکه به این آفت مبتلا نشویم باید سعی کنیم در هر جایگاهی که هستیم، نسبت به آنهایی که فوق ما هستند و برتر هستند متواضع باشیم. منِ آخوند اگر در برابر عالمی قرار گرفتم، حتی اگر فکر کنم از او عالمتر هستم، سعی کنم تواضع کنم و به او احترام کنم. چه اشکالی دارد؟! اینکه سرباز در برابر فرمانده تواضع میکند این طبیعی است اما اگر فرمانده در برابر سرباز تواضع کند، چقدر بهتر است؟! آن، مانع میشود از اینکه حب ریاست پیدا کند.
اوایل انقلاب را یادتان هست. در آن زمان این چیزها خیلی راحت بود. خیلیها عارشان میآمد سردوشی بگیرند. میگفتند: «ما برای اسلام خدمت میکنیم و دنبال عنوان نیستیم»؛ اما امروز بعضیها شب خوابشان نمیبرد که چرا به فلانی درجه دادند و به من ندادند!
و بالاخره یک بُعد دیگر، بُعد نیازهای جنسی است. انسان سعی کند چشم و گوشش را کنترل کند و در زمینههایی که زمینه تحریکات جنسی هست پرهیز کند، به حلال خودش قناعت کند و فکر زیادهخواهی نباشد. گفتیم حبّ دنیا دو، سه ریشه اساسی دارد: پول، زن، مقام؛ البته زن در مقابلش مرد است و مسائل جنسی فرقی نمیکند.
اصل اینها خدادادی است و هیچکس نگفته بد است؛ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ؛[18] اما یک حدّی دارد؛ از راه حلال و در مصرف حلال، بدون اینکه انسان دلبستگی و زیادهخواهی پیدا کند. اگر دید دارد دلبسته میشود، راحت جلویش را بگیرد و یک مقدار محدودش کند. این باعث میشود در دام شیطان نیفتد و در دلش تضاد بین خدا و شیطان و تضاد بین دنیا و آخرت به وجود نیاید. این تضاد با این حل میشود که دنیا فدای آخرت باشد؛ دنیا ابزاری است برای اینکه آخرت را کسب کنیم. آن وقت از انفاق هم لذت میبرد. نهتنها دلش نمیخواهد مرتب مالش بیشتر شود، بلکه وقتی میبیند از همان زحمتی که کشیده و از عرق پیشانیای که ریخته به یک نیازمند خدمت میکند، لذت میبرد. شما این لذت را احساس نکردهاید؟! وقتی اینطور شد، دیگر تضادی نمیماند.
پس برای جلوگیری از سوء عاقبت باید جلوی حب دنیا و طغیان غرایز حیوانی را بگیریم، غرایزمان را تعدیل کنیم، خواستههایمان را در راه خواستههای خدا قرار دهیم و از همان وقتی که احساس میکنیم این غرایز دارد طغیان میکند جلویش را بگیریم و مهارش را بکشیم. آیا اسبسواری کردهاید؟! اسب وقتی میخواهد پایش را بردارد آن وقت انسان باید مهارش را به دست بگیرد. تا وقتی که دارد آرام دارد قدم برمیدارد کاری ندارد. اگر اسب تربیتشدهای باشد خیلی هم راحت است و مشکلی هم ندارد؛ اما وقتی که تاخت برداشت باید مواظب باشید بتوانید آن را کنترل کنید. مخصوصاً اگر تازهکار هستید.
دنیا هم همینگونه است؛ مَرکبی است در زیر پای انسان. آن وقتی که میخواهد طغیان کند باید مهارش را کشید. تا مَرکب زیر پای انسان، تسلیم انسان است و انسان دارد از آن استفاده میکند هیچ اشکالی هم ندارد، خیلی هم خوب است، نعمت خداست، وسیلهای برای رسیدن به کمالات و قرب خدا است، هیچ عیبی هم ندارد؛ اما آنجایی که میخواهد طغیان کند و میخواهد پرش کند آنجا باید مهارش را کشید. این راز این است که انسان بتواند سالم زندگی کند و بدعاقبت نشود. خدا انشاءالله همه ما را از سوء عاقبت حفظ کند و عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرماید.
[1]. توبه، 106.
[2]. توبه، 102.
[3]. مائده، 27.
[4]. همان.
[5]. یوسف، 8.
[6]. یوسف، 9.
[7]. یوسف، 8.
[8]. آلعمران، 4.
[9]. کافی، ج 2، ص 306.
[10]. بحاار الأنوار، ج 75، ص 47.
[11]. مجموعه ورّام، ج 1، ص 95.
[12]. کافی، ج 2، ص 639.
[13]. كنز العمال، ج 3، ص 16.
[14]. نمل، 44.
[15]. آلعمران، 14.
[16]. آلعمران، 92.
[17]. حشر، 9.
[18]. اعراف، 32.
