پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
Published on پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > راز و رمز ماندگاری امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه!

راز و رمز ماندگاری امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه!

در ديدار با طلاب مدرسه علميه نورالاصفيای تهران
سخنرانی
1398/05/03

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ وآلِهِ الطَّاهِرِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تشریف‌فرمایی عزیزان را به مؤسسه‌ای که به خودشان تعلق دارد و به نام مبارک امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه مزیّن است و ما توفیق خدمتگزاری در آن را داریم خوشامد عرض می‌کنم.

ثمره تلاش برای تربیت انسان‌ها

شاید برای شما تصور این که وقتی یک آخوند پیر در شهری جمعی از جوانان را می‌بیند چه احساسی پیدا می‌کند دشوار باشد چون شما نه هنوز پیر شده‌اید و نه تجربه پنجاه، شصت سال خدمتگزاری در این مسیر را داشته‌اید. برای اینکه تا اندازه‌ای متوجه شوید که بنده اکنون در خدمت شما چه احساسی دارم، فکر می‌کنم اگر یک کشاورز یا باغبان را تصور کنید که در روستایی مشغول کشاورزی بوده، شاید بهتر بتوانید این احساس را درک کنید؛ فرض کنید کسی سی یا چهل سال در این راه زحمت کشیده، بعد پیر شده و از توان افتاده است. زمینی را شخم زده، در آن کشت کرده و باغچه‌ای را آباد کرده و درخت‌هایی را به ثمر رسانده است. حالا که دیگر پیر شده و توان کار کردن ندارد، بسیار امیدوار است که این درخت‌ها رشد کنند، میوه بدهند و مردم از آن‌ها استفاده کنند. وقتی این درخت‌ها را تماشا می‌کند، لذت می‌برد و با خود می‌گوید: «اگر من پیر شده‌ام و دارم می‌روم اما این درخت‌ها هستند و مردم از آن‌ها استفاده می‌کنند و لذت می‌برند.» تصور چنین احساسی شاید آسان‌تر باشد از اینکه انسان بخواهد تصور کند یک پیرمرد، مثلاً یک آخوند که بخش پایانی عمرش را می‌گذراند - حالا خدا می‌داند این مدت چقدر باشد - وقتی جوان‌های متدین و مؤمن را می‌بیند که آستین بالا زده‌اند، می‌خواهند معارف دین را یاد بگیرند، خودشان رشد کنند و به دیگران خدمت کنند و اسباب سعادت هزاران و بلکه میلیون‌ها انسان را فراهم کنند چه احساسی پیدا می‌کند؛ یک شادی غیرقابل وصفی برای آدم پیدا می‌شود.

البته اگر انسان نقشی در پیدایش آن‌ها داشته باشد خودِ دیدنشان غنیمت است اما اگر آدم خودش نقشی در تربیت و رشد آن‌ها هم داشته باشد خدا را شکر می‌کند که زحمتی کشیدیم و حالا ثمره آن را می‌بینیم. درست است که ما در ایجاد این حوزه و پیشرفت آن نقش مستقیمی نداشته‌ایم اما همین که می‌بینیم دوستانمان در آنجا مشغول کار و فعالیت هستند، این باغستان را رشد می‌دهند و این درخت‌ها دارند به ثمر می‌نشینند، همین برای ما بسیار لذت‌بخش است. کمترین واکنش این احساس این است که از خدا می‌خواهیم این عزیزان را به ثمر برساند؛ موفق شوند، هم خودشان رشد کنند، دینشان محفوظ بماند و به اهدافی که اسلام دارد نائل شوند و هم در آینده، هرکدام از این‌ها منشأ خیر و برکت در منطقه‌ای باشند و هزاران و میلیون‌ها انسان را هدایت کنند.

گفتم «هزاران و میلیون‌ها»؛ شاید بعضی بگویند این مبالغه است. مثلاً چطور ممکن است ما یک نفر باشیم و میلیون‌ها نفر از ما استفاده کنند؟! تعجب نکنید! اولاً الطاف الهی آن‌قدر گسترده است که ما هر حد و اندازه‌ای برای آن در نظر بگیریم کار بیجایی است. رحمت خدا بی‌نهایت است. اگر جایی زمینه و شرایط فراهم باشد، خداوند آن‌قدر به آن برکت می‌دهد که قابل محاسبه نیست و آثارش چندین برابر می‌شود.

امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه؛ از طلبگی تا تأثیرگذاری جهانی

یک نمونه‌ای که همه ما کم‌یابیش تجربه کرده‌ایم حضرت امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه است؛ البته این نمونه را دیده‌ایم. شاید بعضی از عزیزان موفق نشده باشند که ببینند اما خبر آن را حتماً دیده یا شنیده‌اند. حضرت امام یک طلبه‌ای در خمین بودند، در یک شهر کوچک. ایشان به اراک رفتند. آن زمان در خمین، بیشتر کسانی که می‌خواستند تحصیل کنند به اراک می‌رفتند چون اراک به خمین نزدیک بود. ایشان در آنجا وارد مدرسه شدند و مشغول تحصیل گردیدند. بعد از مدتی، مرحوم شیخ عبدالکریم حائری از عراق به ایران مهاجرت کردند و به اراک آمدند و مدتی در اراک بودند. حاج‌آقا محسن اراکی و کسانی که شاید اسمشان را شنیده باشید که از بزرگان علما بودند، ایشان را مدتی در اراک نگه داشتند. آن وقت‌ها امام هم یک طلبه بود، شاید مثل یکی از شما.

بعد، علمای قم و ازجمله حضرت امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه وقتی به رشد بیشتری رسیدند، خیلی علاقه‌مند بودند که قم مرکزیت علمی پیدا کند. علمای قم از مرحوم شیخ عبدالکریم دعوت کردند و ایشان به قم آمدند. عده‌ای از فضلای اراک هم از اراک به قم مهاجرت کردند. یکی از آن‌ها هم امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بودند. یک طلبه جوان همراه استادش به قم آمد.

کسی که نگاه می‌کرد، می‌دید یک طلبه در کنار صد طلبه دیگر نشسته است. البته ایشان فوق‌العادگی‌هایی داشتند؛ هم بااستعداد بودند و هم باتقوا اما در ظاهر امتیاز آن‌چنانی نداشتند. ایشان در قم ماندند و سال‌ها در درس‌های مختلف شرکت کردند و در رشته‌های گوناگون علمی، از فقه و اصول گرفته تا فلسفه و عرفان، به تحصیل پرداختند.

در سه‌راه موزه، مسجد کوچکی در کنار حرم هست که بنده که سال 13۳۲ به قم آمدم ایشان عصرها در آنجا درس اصول می‌گفتند. مقرّر درس ایشان هم آیت‌الله سبحانی بودند که درس‌های اصول ایشان را می‌نوشتند و چاپ می‌کردند و بعدها به نام «تهذیب الاصول» منتشر شد. کم‌کم طلبه‌ها زیاد شدند و دیگر مسجد جا نداشت. عده‌ای حتی در خیابان می‌ایستادند. سرِ سه‌راه موزه، مرکز شهر، عصرها شلوغ می‌شد و رفت‌وآمد مشکل پیدا می‌کرد. بالاخره ایشان محل درس را تغییر دادند و به مسجد سلماسی رفتند. منظورم این است که یک درس با چند نفر در یک مسجد شروع شد، کم‌کم رشد کرد، بعد دیگر آنجا جا نبود و به محل دیگری منتقل شد و درنهایت، ایشان یکی از مدرسان در کنار مدرسان دیگر شدند.

امروز چند نفر از مراجع تقلیدی که در قید حیات هستند، شاگرد مرحوم آیت‌الله سید محمد محقق داماد بوده‌اند؛ ازجمله آقای شبیری، آقای مکارم و چند نفر دیگر از مراجع. آقای سبحانی هم شاگرد امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه بودند. منظورم این است که امام، آقای داماد و بعضی دیگر از اساتید، این‌ها در عرض یکدیگر بودند. البته امام ویژگی‌های شخصیتی خاصی داشتند که نزدیکانشان بهتر می‌فهمیدند اما در ظاهر، ایشان یک استاد بودند و آن‌ها هم یک استاد. یکی در اینجا درس می‌گفت و آقای داماد هم در مسجد امام درس می‌گفتند.

بعد، جریانات روزگار و تحولات به جایی رسید که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه یکی از کسانی بودند که در آمدن آقای بروجردی به قم مؤثر بودند. مرحوم آقای بروجردی آن زمان در بروجرد بودند. داستان مفصلی دارد. می‌خواهم عرض کنم که یک جریان طبیعی را ببینید: یک طلبه ساده، مثل یکی از همین آقایان، به جایی رسید که برای آمدن آقای بروجردی به قم منشأ اثر شد. بعد، پس از وفات آقای بروجردی، فضلا و دیگران به میدان آمدند. شرایط سیاسی پیش آمد و ایشان وارد فعالیت‌های سیاسی و مبارزه با دستگاه پهلوی شدند و کار به جایی رسید که، بدون مبالغه، باید گفت ایشان به یکی از معروف‌ترین شخصیت‌های انسانی در جهان تبدیل شدند؛ یک طلبه!

تأثیری که ایشان در عالم اسلام گذاشتند، ابتدا در عالم تشیع، بعد در جهان اسلام و سپس فراتر از جهان اسلام، حتی در کشورهای غیرمسلمان، این تأثیر قابل‌محاسبه نیست. اینکه یک نفر چقدر می‌تواند در دنیا و در عالم انسانی، میلیون‌ها نفر را تحت تأثیر قرار دهد، واقعاً قابل‌اندازه‌گیری نیست.

روایتی از تأثیر جهانی سخنان امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه

حالا یک نمونه کوچک یادم آمد که خودم با آن ارتباط داشتم و برای شما عرض می‌کنم. ما در اوایل انقلاب به دلایلی سفرهایی به کشورهای خارجی داشتیم. چون انقلاب اسلامی تازه اتفاق افتاده بود و می‌خواستیم به‌نوعی این مطلب را جا بیندازیم که انقلاب اسلامی صرفاً یک انقلاب سیاسی نیست. این بود که من به همراه بعضی از دوستان به حدود چهل کشور دنیا سفر کرده‌ام. بخشی از این سفرها، سفری بود به چین، مالزی و سنگاپور.

وقتی در سنگاپور بودیم، شخصی ما را برای صرف صبحانه به منزلش دعوت کرد. گفتیم این شخص کیست؟ گفتند تاجر و بازرگان است و درخواست کرده شما به منزل ایشان بروید. دوستان ما در سفارت هم موافق بودند که این کار انجام شود. ما یک جمع چندنفره بودیم و به منزل این آقا که در سنگاپور زندگی می‌کرد رفتیم. بعدها فهمیدیم که ایشان تاجر کامپیوتر است. آن زمان هنوز کامپیوتر در ایران چندان شناخته‌شده نبود و افراد معدودی در اوایل انقلاب با این حوزه سروکار داشتند.

وقتی صبحانه خوردیم، من به صاحبخانه گفتم: «می‌شود به ما بگویید به چه مناسبتی ما را در این کشور دعوت کردید که بیاییم اینجا صبحانه بخوریم؟! چه شد که ما را دعوت کردید؟! این همه آدم در اینجا هستند.» خندید و گفت: «داستانی دارد.» گفتم: «اگر می‌شود برای ما تعریف کنید؛ ما هم تحفه‌ای داشته باشیم و وقتی به ایران برمی‌گردیم، برای دیگران نقل کنیم.»

گفت: «حقیقت این است که من وهابی بودم و خیلی با شیعه، بد بودم. می‌گفتم این‌ها در عالم اسلام ایجاد اختلاف کرده‌اند، اگر این‌ها نبودند، همه مسلمان‌ها سنی بودند و متحد بودند. این‌ها آمدند و از همان اوایل بین مسلمان‌ها ایجاد اختلاف انداختند و این اختلافات همین‌طور ادامه دارد. ازاین‌جهت، من با شیعه‌ها بد بودم. هر کاری هم که از دستم برمی‌آمد علیه آن‌ها انجام می‌دادم. برعکس، برای وهابیت تبلیغ و ترویج می‌کردم؛ همین مذهبی که سعودی‌ها دارند.

تا اینکه یک روز، رادیویی که آنجا می‌گرفتیم، در اخبار رادیوی سنگاپور اعلام کرد که در ایران یک تحول و انقلابی اتفاق افتاده و یک روحانی در ایران انقلاب کرده است. این هم جزو اخباری بود که آنجا نقل می‌کردند. یکی - دو روز که گذشت، تکه‌هایی از صحبت‌های امام را هم به‌عنوان خبر نقل کردند؛ مثلاً می‌گفتند امام در فلان جلسه چنین گفته است. ما هم که اخبار را گوش می‌کردیم، این حرف امام را شنیدیم. وقتی این حرف را شنیدیم، به دلمان نشست. گفتیم اگرچه اینکه ایشان شیعه است و ما با او مخالفیم، اما این حرف خیلی خوبی است!

همین باعث شد پیگیری کنیم و ببینیم حرف‌های دیگر امام چیست. بالاخره پیگیری کردیم تا سخنرانی‌های امام را به انگلیسی یا زبان‌های دیگر ترجمه کنند و ببینیم امام چه می‌گوید. چند سخنرانی امام را که گوش کردیم، دلباخته امام شدیم. گفتیم اگر اسلام واقعی وجود داشته باشد، این است؛ حالا اسمش هرچه می‌خواهد باشد؛ شیعه باشد، سنی باشد، وهابی باشد یا ضد وهابی. اسلام واقعی همین است. از آنجا بود که به این جریان علاقه‌مند شدیم و کارمان به جایی رسید که شیعه شدیم و به یکی از مروّجان تشیع در آن کشور و از مخالفان وهابیت تبدیل شده‌ایم.»

حالا شما حساب کنید که امام در قم یک سخنرانی کرده و موج این سخنرانی تا سنگاپور رفته است؛ جایی در نزدیکی چین، در یک شبه‌جزیره که انگلیسی‌ها آن را جدا کردند و در آنجا پایگاهی ایجاد کردند و تا آنجا که بنده به یاد دارم امروز جزو مالزی است. حرف امام به گوش یک نفر می‌رسد؛ آن هم در ابتدا کاملاً اتفاقی. اگر می‌دانست این سخنرانی مربوط به چه کسی است شاید اصلاً گوش نمی‌کرد اما کم‌کم کار به جایی می‌رسد که عاشق امام می‌شود، مروّج مذهب امام می‌شود و خودش شیعه می‌شود بدون اینکه در آنجا مبلّغی حضور داشته باشد یا کسی مستقیماً تشیع را برای او تبلیغ کرده باشد؛ فقط حرف امام را شنیده است.

راز اثرگذاری سخنان امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه

چه رازی در حرف امام بود که این‌گونه در دل او اثر کرد؟! ما درباره اسلام و تشیع خیلی صحبت می‌کنیم. سخنرانی‌های مفصل داریم، کتاب‌ها نوشته شده، بحث‌های فراوان مطرح شده است. چه چیزی در حرف امام بود که در دل یک انسان وهابی و ضد شیعه، این‌چنین اثر گذاشت؟! بعد هم وقتی فهمید ما ایرانی هستیم و هم‌لباس امام هستیم، با اصرار دعوت کرد که به منزلش برویم و صبحانه بخوریم.

بنده به عقل ناقص خودم فکر می‌کنم در این کلام امام، یک رمز ظاهری وجود داشت و یک رمز باطنی. رمز ظاهری این بود که حرف امام، صحیح، رسا و بی‌پیرایه بود. اگر سخنان امام را گوش کرده باشید و آن‌ها را با سخنان دیگران مقایسه کنید، می‌بینید که خیلی ساده صحبت می‌کردند به‌گونه‌ای که همه می‌فهمیدند. حرفی که شبهه‌ناک باشد و احتیاج به تفسیر و تبیین داشته باشد ممکن است برای بسیاری قابل‌فهم نباشد اما حرف‌های امام آن‌قدر ساده و روشن بود که حتی ساده‌ترین و کم‌سوادترین مردم هم آن را می‌فهمیدند. این خودش اثر می‌گذارد. وقتی انسان مطلبی را بفهمد و محتوای آن هم صحیح باشد، طبیعی است که در او اثر بگذارد.

اخلاص؛ راز معنوی موفقیت امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه

ولی این به‌تنهایی آن‌قدر اثر نمی‌کند که انسان را از وهابیت، آن هم در چنین دنیایی و در چنین کشوری، به اینجا برساند که کاملاً تحت تأثیر قرار بگیرد. به عقیده بنده، راز معنوی این کار، اخلاص امام بود. البته شما فکر کنید و اگر چیز بهتری به نظرتان رسید به ما هم یاد بدهید. راز معنوی این کار، اخلاص امام بود. ایشان هیچ انگیزه‌ای برای کارهایشان جز اطاعت خدا نداشتند. صبح که از خواب بیدار می‌شدند اولین فکرشان این بود که خدا از من چه می‌خواهد. تا شب که می‌خوابیدند، فکرشان همین بود که چه کنم آن چیزی را که خدا از من می‌خواهد، انجام بدهم؟! من بنده‌ام و باید بندگی کنم. اینکه دوستانم چه می‌گویند، پدر و مادرم چه می‌خواهند، بچه‌هایم، خواهرم و دیگران چه می‌خواهند، همه این‌ها در مرتبه دوم و تحت‌الشعاع این مسئله بود؛ اول باید ببینم خدا از من چه می‌خواهد. اگر خواسته‌های آن‌ها هم با خواست خدا هماهنگ بود، نعم‌الوفاق؛ چه خوب! اما اگر نبود، فقط باید ببینم خدا چه می‌خواهد.

این کاری که دارم انجام می‌دهم، مردم چه می‌گویند؟! هرچه می‌خواهند بگویند. احسنت و آفرین می‌گویند یا به‌گونه دیگری تعبیر می‌کنند؛ برای او هیچ تفاوتی نداشت. خدا راضی باشد؛ هرکس هرچه می‌خواهد بگوید و هرگونه می‌خواهد تفسیر کند. خالص برای خدا.

دو شرط موفقیت؛ شناخت حق و بندگی خدا

به نظر شما اگر هرکدام از شما چنین تصمیمی بگیرید، آیا ترقّی نمی‌کنید و خدا به شما برکت نمی‌دهد؟! اگر این دو شرط را رعایت کنید خدا به کارتان، به علمتان، به رفتارتان و به خدماتتان برکت می‌دهد. اول اینکه حرف صحیح بزنید. امور مشکوک و مشتبه و پیچیده و مغلق و قابل تفسیر، چندان اثر ندارد. حرف باید صحیح، قطعی و صاف باشد. دوم اینکه باید بندگی خدا کرد.

اگر درست یادم باشد، فرمایشات امام را واژه‌شماری کرده بودند که هر کلمه را امام چند بار در سخنرانی‌های خود به کار برده‌اند. بیشترین واژه‌ای که امام به کار برده بودند کلمه «اسلام» بود. ایشان به اندازه‌ای که کلمه اسلام را به زبان آورده بودند هیچ لفظ دیگری را به کار نبرده بودند. بعد از آن هم اسم خداوند تبارک و تعالی. اسم خداوند را که می‌آوردند این‌گونه می‌گفتند: «خداوند تبارک و تعالی». در سخنان امام که واژه‌شماری کرده بودند کلمات «اسلام» و «خداوند تبارک و تعالی» بیش از هر واژه دیگری تکرار شده بود.

این چیزها به صورت ساختگی و با قرارداد به وجود نمی‌آید. وقتی دل انسان همیشه با خداست و همیشه یاد خدا در دل اوست، زبانش هم از اسلام سخن می‌گوید. امام احساس خطر برای اسلام می‌کرد. نمی‌گفت برای من، برای شما، برای ملت ایران یا برای آسیا احساس خطر می‌کنم؛ می‌گفت: «من احساس خطر برای اسلام می‌کنم.» توجه او به غیر از خدا و اسلام و دین و آخرت و این مسائل، به چیز دیگری نبود.

اگر ما این را یاد بگیریم، الآن یاد گرفتن و تمرین کردنش برای شما بسیار راحت است. وقتی می‌خواهید صحبت کنید، از خودتان بپرسید: «این حرف ما با کجای اسلام تناسب دارد؟! این مطلبی که می‌خواهم بگویم، آیا آیه‌ای دارد؟! آیا در اسلام مطلبی برای آن هست؟!» اگر هست، بگوییم: «اسلام این‌گونه فرموده است.» اگر این روحیه را در خودمان تقویت کنیم که همیشه به این فکر باشیم که خدا از من چه خواسته است، آنچه خدا خواسته، اسمش اسلام است، آن را بشناسیم و هرچه می‌توانیم به آن عمل کنیم. خدا تکلیف شاقّی از کسی نخواسته است؛ هرکس در حد توان خودش. خدا بخیل نیست که آنچه را به امام داد، به یکایک شما بدهد؛ به شرطی که این را رعایت کنید.

اگر ما در رفتارمان، در پیشرفت علمی‌مان، در پیشرفت عملی‌مان، در موفقیتمان و در کارهای اجتماعی و سیاسی‌مان کمبود داریم برای این است که یکی از این دو عنصر در ما ضعف دارد: یا حق را درست نشناخته‌ایم و آن را درست بیان نمی‌کنیم؛ یا نیتمان برای خدا خالص نیست.

درس زندگی امام خمینی‌رضوان‌‌الله‌‌علیه؛ حق‌شناسی، حق‌گویی و اخلاص

اگر این دو کار را انجام بدهیم که اول حق را بشناسیم، باطل را با حق اشتباه نکنیم، آن‌ها را با هم قاطی نکنیم و التقاطی نباشیم آن‌وقت اثرش را خواهیم دید. اینکه یک مقدار از این بگیریم و یک مقدار از آن، یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ؛[1] اگر این‌ها با هم قاطی شود اثرش از بین می‌رود. دنبال این باشیم که حق صریح را بشناسیم، هم خودمان به آن عمل کنیم و هم به دیگران توصیه کنیم. چرا این کار را انجام بدهیم؟! چون خدا دوست دارد. ما بنده هستیم و همه چیز ما برای خداست. خدا دوست دارد، می‌گوییم: «چشم»

پس ذکر این خاطره و داستان باید منشأ این شود که ما یک درس برای سرنوشت زندگی‌مان بگیریم و آن اینکه سعی کنیم همیشه دنبال این باشیم که حق را بشناسیم، حق را بگوییم و به حق عمل کنیم و نیتمان هم فقط بندگی خدا باشد؛ إِلَّا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلَىٰ.[2] حتی انتظار اینکه دیگران از ما تقدیر و تشکر کنند را هم نداشته باشیم.

قرآن می‌فرماید: لَا نُرِيدُ مِنْكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا؛[3] ما از کسی انتظار تشکر هم نداریم. من بنده هستم، خدا من را آفریده و این‌گونه دوست دارد؛ «چشم.»

اگر این نیت را در خودمان ایجاد کردیم و دنبال این رفتیم که حق را بشناسیم، حق را بگوییم و به حق عمل کنیم، خدا بخیل نیست که آن چیزی را که به انبیا و اولیا و کسانی مثل امام داده است، در حد ظرفیت ما به ما هم بدهد. کار خدا بخشش است: الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ؛ پس اگر نقصی وجود دارد از خود ماست؛ یا راه را عوضی رفته‌ایم و حق و باطل را درست نشناخته‌ایم و یا نیتمان خالص نبوده است.

بنابراین اگر بنده توصیه‌ای داشته باشم، با اینکه یک درس کوچک از زندگی امام گرفته‌ام که آن را عرض می‌کنم، توصیه بنده این است که سعی کنید همیشه دنبال این باشید که حق را بشناسید و در عمل، فقط اخلاص داشته باشید یعنی کارتان خالص برای خدا باشد؛ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ.[4] دیگران هرچه می‌خواهند بگویند. مگر آن‌ها خدای ما هستند؟! تقدیرات ما و دنیا و آخرت ما به دست خداست. دیگران بگویند: «به‌به» یا «اَه‌اَه»؛ هرچه دلشان می‌خواهد بگویند! من باید ببینم خدا به من چه می‌فرماید. آیا می‌فرماید: «آفرین!» یا می‌فرماید: «برو گم شو!»؟! ما باید به دنبال رضایت خدا باشیم. در این صورت پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله هم همان را می‌فرمایند. اینجا هم که سراغ حضرت معصومه‌سلام‌‌الله‌‌عليها یا هر جای دیگری سراغ هر امام و هر یک از اهل‌بیت‌عليهم‌‌السلام می‌رویم اگر این دو اصل را رعایت کرده باشیم می‌گویند: «خوش آمدی!»؛ دستی هم بر سر و گوشمان می‌کشند و حاجاتمان هم زود برآورده می‌شود؛ اما اگر اهل بازی باشیم، یک چیزی بگوییم و در دل چیز دیگری بخواهیم، آن وقت نباید انتظار داشته باشیم همان لطف‌هایی را که آن‌ها درباره اصحاب خاصشان داشتند درباره ما هم داشته باشند.

در پایان عرایضم بار دیگر از اینکه لطف فرمودید و مدرسه ما را مزیّن فرمودید تشکر می‌کنم. برای همه شما آرزوی موفقیت در دنیا و آخرت را دارم. امیدوارم همه شما مورد لطف خاص آقا امام زمان‌عجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف قرار بگیرید، دعاهای ایشان درباره همه شما مستجاب شود و خدا بهترین زندگی را در دنیا و آخرت نصیب شما کند.

یک درخواست هم از شما داریم. یک وقتی که به حرم مشرف شدید و حال دعا داشتید، اگر به یادتان بود برای این پیرمردهای گنهکار امثال بنده هم دعا کنید که «خدایا! این‌ها را بیامرز و از لطف و کَرم خودت ببخش!» این، هم برای خودتان خوب است و ثواب می‌برید و هم اثرش عاید ما می‌شود. چه‌بهتر که آدم یک کار کوچکی که در ظاهر کوچک است و یک جمله بیشتر نیست را انجام بدهد که هم برای خودش نفع داشته باشد و هم نفع آن به دیگران برسد.

دوم اینکه سعی کنید درباره این درسی که من از زندگی امام برای شما عرض کردم بیشتر تأمل کنید، اطراف آن را بسنجید و آثار و نمونه‌های آن را در زندگی ایشان به یاد بیاورید؛ و سوم اینکه برای شادی روح امام، یک سوره فاتحه اهدا کنید.

خدایا! به حق محمد و آل محمد، روح امام را با انبیا محشور فرما!

شهدای انقلاب، شهدای بعد از انقلاب و شهدای دفاع از حرم‌ها را با شهدای کربلا محشور فرما!

سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!

توفیق شکرگزاری از این نعمت بسیار عظیم را به همه ما مرحمت فرما!

گذشتگان را مشمول رحمت خودت قرار ده!

در ظهور ولی‌عصرارواحنافداه تعجیل فرما!

ما را مشمول عنایت‌های خاص آن بزرگوار قرار ده!

ما را از یاران و خدمتگزاران دستگاه ولایت قرار ده!

عاقبت امر ما را ختم به خیر فرما!

وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ


[1]. نهج‌البلاغه، خطبه 50.

[2]. لیل، 20.

[3]. انسان، 9.

[4]. غافر، 14.

برای خواندن گزارش خبری این جلسه اینجا را کلیک کنید! [1]

 


Source URL: https://mesbahyazdi.ir/node/9110

Links
[1] http://www.mesbahyazdi.ir/node/7340