بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
دو ریشه اصلی انحراف انسان
در جلسه قبل خدمت عزیزان عرض کردم که با یک بحث تحلیلی میتوانیم پی ببریم که دستکم دو دسته عوامل میتوانند در انحرافات انسانها در زندگی فردی و اجتماعیشان مؤثر باشند؛ یکی کمبود شناخت نسبت به بسیاری از مسائلی که انسان باید بداند تا انتخاب صحیحی داشته باشد و دیگری وجود گرایشهای زیانبار که در اثر عوامل مختلف طبیعی، ارثی، خانوادگی و محیطی برانگیخته میشود و مانع میشود از اینکه انسان آنچه را که باید انجام دهد و میداند که باید انجام دهد را انجام دهد یا آنچه را که میداند نباید انجام دهد را انجام ندهد. درنتیجه در مسائل فردی به بدبختی فردی مبتلا میشود و در زمینههای اجتماعی نیز وقتی گروههای اجتماعی به این سرنوشت مبتلا شدند بدبختی جامعهشان را به ارمغان میآورند.
جا دارد که ما در هر یک از این بخشها در ابعاد مختلفی صحبت کنیم؛ یکی اینکه چه چیزهایی را باید بدانیم، چگونه این شناختها را باید کسب کنیم و چه چیزهایی موجب میشود که در این زمینهها بدفهمی و کجفهمی پیدا شود؟! یکی هم اینکه در مقام عمل، چه انگیزههایی ممکن است موجب انحراف انسان شود تا برخلاف دانستهها و شناختههایش عمل کند؟! اینها سلسله بحثهای گستردهای را میطلبد که انشاءالله خود عزیزان دنبال خواهند کرد. وقتی سرخط به دست آمد، مسائل، آسانتر قابل بررسی خواهد بود.
لزوم اولویتبندی در کسب شناخت
اجمالاً در بخش اول عرض کردیم که نه ما میتوانیم همه دانستنیها و شناختنیها را کسب کنیم و نه هیچ انسانی، مگر اینکه کسی به منبع وحی متصل شود و از علوم بینهایت الهی استفاده کند. این است که ما ناچاریم در میان دانستنیها اولویتهایی قائل شویم و یکسری چیزها را در درجه اول قرار دهیم و وقت و نیرویی که داریم را در ابتدا صرف آنها کنیم و سپس به ترتیب، آنچه لازمتر است و به آنها نزدیکتر است و ضرورت بیشتری دارد را تحصیل کنیم.
ضروریات دین؛ معیار شناخت اسلام
بهعنوانمثال عرض کردم که ضروریترین مسائلی که باید بیاموزیم همان مسائل اصول دین است که حتی شک در مورد آنها هم موجب بدبختی ابدی میشود، چه برسد به انکار آن. مسائل دیگری نیز هست. در زمینه مسائل فرعی یعنی فروع دین نیز یکسری ضروریاتی داریم که باید بشناسیم و حتی احتیاج به تقلید هم ندارد و هر مسلمانی باید ضرورتاً به آنها معتقد باشد. اصلاً اسلام یعنی همینها؛ اسلام یعنی نماز، یعنی روزه، یعنی زکات، یعنی حج، یعنی جهاد. اینها تقلید دارد؛ و همینجا است که وقتی ما از اسلام صحبت میکنیم و میگوییم اسلام باید جهانگیر شود، باید دوام پیدا کند، حکومت اسلامی باید برقرار شود، انقلاب اسلامی باید باشد، قدر متیقنش این است که باید این باورها و ارزشها در آن حفظ شود؛ اما اگر کسی ادعا کرد که میخواهیم اسلام را گسترش دهیم اما این یکیاش را حذف میکنیم، فردا هم آن یکیاش را، پسفردا هم آن یکیاش را، خب باید از او سؤال کرد که پس برای اسلام چه میماند؟! آن اسلامی که شما میخواهید گسترش بدهید و همه دنیا هم قبول کنند، حتی مارکسیستها هم بگویند عجب اسلام خوبی است، آن چه اسلامی است؟! مسائل فردی آن را که در آن تشکیک میکنید و اهمیت نمیدهید و میگویید اینها مسائل فردی است. مسائل اجتماعی آن را هم که میگویید گرایش سکولاریسم، اینها را از دین جدا میکند و لزومی ندارد که ما اینها را در مسائل اجتماعی اسلام دخالت بدهیم بلکه اصلاً باید حذف کرد. خب این مسائل اجتماعی هم که از اسلام نیست. آنهایی هم که بوده، میگویید اینها تاریخمند است، تاریخمصرف داشته و تاریخمصرفش گذشته است. بعد هم مردم باید رأی بدهند و اصل، رأی مردم است؛ هرچه مردم بگویند، قانون میشود و عمل میشود ولو برخلاف قانون اسلام باشد.
اسلامِ ناقص؛ نتیجه حذف تدریجی احکام دین
خب آن اسلامی که مردم باید به آن رأی بدهند این چه اسلامی است؟! پس چه ضرورتی دارد که ما از اسلام حمایت کنیم؟! همیشه میگوییم هرچه مردم میخواهند. اگر بناست مردم احکام و قوانین را تغییر دهند، دیگر چرا ما از اول یک شعری بگوییم که در قافیهاش گیر کنیم؟! خب بگوییم اصلاً اسلام را نخواستیم! همانگونه که در کنفرانس برلین و در خیلی جاهای دیگر گفتند و احیاناً بعضی از شخصیتها در سخنرانیها و نوشتههایشان تصریحاً و تلویحاً گفتند: «هرچه مردم میگویند؛ اگر مردم خواستند دین نباشد، خب دین نباید باشد چون ملاک خواست مردم است!» خب اگر اینگونه باشد، پس ما چه داعی داریم که از اسلام دفاع کنیم؟! همان دموکراسی غربی بسیار هم خوب است و از سرمان هم زیاد است! اگر بناست مردم رأی بدهند و هر قانون و حلال و حرام آن را تعیین کنند خب دیگر اسلام چیست؟! چه اصراری داریم که بگوییم اسلام باید گسترش پیدا کند؟! پس اسلام یعنی چه؟! اسلامی که احکام جزایی آن اجرا نشود، احکام اقتصادی آن انجام نشود، ربای آن حلال شود، نهفقط حلال شود بلکه ترویج هم شود و هر روز هم در رسانهها از ربا ترویج کنند و بگویند هرکس هر جایی هرقدر میدهد، ما یک درصد بیشتر میدهیم یعنی به صورت رسمی ربا ترویج شود؛ اقتصادش که اینگونه؛ در مسائل سیاسی آن هم آنگونه؛ بعد هم که آرامآرام باید تسلط کفار و اجانب را بپذیریم، به کفار هم بد نگوییم، دیگر مرگ نگویید، همیشه از حیات صحبت کنید، با همه لبخند بزنید؛ پس برائت و أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ[1] و دشمنی با کفار و این حرفها جای آن کجاست؟! «هیچ! اینها مال زمان خشونت بود! زمان مدرنیته دیگر جای خشونت و این حرفها نیست! به همه لبخند بزنید!» پس این اسلام کجاست؟! این اسلام کدام است؟! اینکه شما میخواهید بگویید جامعه ما اسلامی است و میخواهیم اسلام را حفظ کنیم، یک چیزهای آن را حذف کنیم تا مردم و جهان، اسلام را بپذیرند، این اسلام چیست؟!
این برای آن است که ما آن شناختی که نسبت به ضروریات اسلام باید داشته باشیم را نداریم که اصلاً اسلام یعنی همینها؛ اسلام یعنی دست دزد بریده شود، اسلام یعنی شاربالخمر تازیانه زده شود، اسلام یعنی رشوهخوار از کار برکنار شود، اسلام یعنی کسی که فاسق است را در مجلس نمایندگان راه ندهند؛ اسلام یعنی اینها. اگر همه اینها انجام بگیرد و باز هم بگوییم این اسلام است، این چه سدّ سکندری است که هرچه به آن بخورد باز هم سر جای خودش باقی است؟! پس این اسلام چیست؟! آیا فقط همین که دو کلمه شهادتین بگوییم، این اسلام شد؟!
نفوذ فرهنگ غربی و تضعیف باورهای دینی
بخشی از مشکلات ما مربوط به شناختهای ما از اسلام است؛ فرهنگ غربی آرامآرام حاکم شد و عقاید ما را سست کرد، باورها و ارزشهای ما را از ما دزدیدند و نتیجه این شد که در بسیاری از مسائل شک کردیم که آیا اصلاً اینها جزو اسلام هست یا نیست؟!
یکی از سؤالاتی که اینجا بهطور اجمال اشاره میکنم این است که چگونه میشود که پایه عقاید ضروری ما سست شود و کمکم به کفر بینجامد، بدون اینکه خودمان متوجه باشیم؟! انکار عقاید ضروری یعنی کفر؛ کفر که شاخ ندارد!
سازوکار تدریجی ایجاد شبهه و تزلزل ایمان
در پاسخ به این سؤال که چطور میشود که اینگونه میشود به یک راه کلی و به یک جواب کلی اشاره میکنم؛ چون عرض کردم که اگر بخواهیم تفاسیر اینها را بررسی کنیم، با یکی - دو جلسه که هیچ، با ده - بیست جلسه هم تمام نمیشود.
یک راه کلی برای اینکه عقاید یقینی مردم را تضعیف کنند و از بین ببرند و ایمانشان را بگیرند و به فرمایش مقام معظم رهبری، قلب جوانان ما را هدف قرار بدهند تا ایمانشان را بربایند راهش این است که میآیند راجع به یکسری مسائل که خیلی روشن نیست، بحثهایی را مطرح میکنند. فرض بفرمایید در خصوص دیه مرد و زن یا مثلاً دیه مسلمان و ذمّی، این بحث را مطرح میکنند که چگونه میشود که دیه فرق داشته باشد؟! چرا اگر مقتول، مرد باشد قاتل باید قصاص شود اما اگر مقتول، زن باشد قاتل نباید قصاص شود مگر اینکه نصف دیه را به او بپردازند؟! خب این چه تبعیضی است؟! اینگونه سؤالات را مطرح میکنند درحالیکه مردم اصلاً نمیدانند که مسئلهاش چیست؟! آیا اصلاً هست یا نیست؟! آیا اجماعی است یا اختلافی؟! دلیلش چیست؟! چرا باید اینگونه گفت؟!
اینها راهی که در پیش گرفتهاند این است که ابتدا از متشابهات شروع میکنند و کمکم به یقینیات نزدیک میشوند. وقتی از متشابهات شروع شد، میگویند خب این در قرآن آمده که لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ، آیا واقعاً این قابل قبول است؟! مثلاً اینکه در قرآن آمده ارث زن نصف ارث مرد است؛ خب این چه گناهی دارد؟! کمکم به این میرسند که حالا نسبت به این آیه چه بگوییم؟! آیا معنایش همین است یا معنای دیگری دارد؟! کمکم میگویند شاید معنای دیگری داشته باشد و قرائتهای مختلفی هست. آنچه 1400 سال است که علما گفتهاند، این یک قرائت ارتجاعی بوده است. یک قرائت نوین هم هست که اصلاً یک معنی دیگر میدهد. معنای آن چیست؟! خب هر کسی هر چه فهمید خودش بگوید.
اگر این روش نتیجه نداد تشکیک ایجاد میکنند که شاید این آیه مثلاً تحریف شده باشد! شاید پیامبر این را نگفته باشد! شاید جور دیگری بوده! بعد کمکم میگویند اصلاً از کجا معلوم که خود پیغمبر اشتباه نکرده است؟! شاید خود پیامبر اشتباه کرده است! میگوییم: «آقا! پیامبر معصوم است و خطا نمیکند.» میگویند: «چه کسی گفته که معصوم است؟! چه دلیلی دارید که پیغمبر حتماً معصوم است؟!» بعد هم شبهاتی را در این زمینه مطرح میکنند که مثلاً خود قرآن هم به پیامبر گفته که استغفار کن! به پیامبر گناه نسبت داده است. پس آنچنان هم معلوم نیست که معصوم بوده باشد!
آخرش این میشود که حالا فرض کنیم پیامبر هم اشتباه نکرده است، شاید خدا اشتباه گفته است! «مگر خدا هم اشتباه میکند؟!» «اشتباه که هیچ، عمداً هم ممکن است خلاف بگوید! اصلاً چه کسی گفته که خدا عمداً دروغ نمیگوید؟!»
اینهایی که من عرض میکنم اینها خیالات نیست؛ اینها را تئوریسین معروف روشنفکرها سر کلاس دانشکده الهیات تهران مطرح کرده است که اصلاً چه کسی گفته که خدا دروغ نمیگوید؟! چه اشکالی دارد که دروغ بگوید؟! مگر شما نمیگویید دروغ مصلحتی جایز است؟! خب خدا هم مصلحت دانسته که دروغ بگوید!
بهاینترتیب دیگر برای اسلام چه میماند؟! آن وقت تازه میگویند اسلام واقعی همین است و ما اینها را میگوییم تا مردم از دین خارج نشوند، تا دیگران هم رغبت پیدا کنند بیایند مسلمان شوند!
از تشکیک در متشابهات تا انکار محکمات
مسلمانی که خدایش دروغ میگوید، پیامبرش اشتباه میکند، قرآنش نیاز به نقد دارد، به اسم نقدپذیری قرآن کتاب مینویسد و بحث میکند که ما قرآن را باید نقد کنیم و ببینیم کدامش درست است و کدامش غلط است! دیگر چه اسلامی برای ما میماند؟! کار از متشابهات شروع میشود، کمکم پیش میرود و محکمات هم زیر سؤال میرود و حتی انکار میشود.
خود قرآن این مسئله را پیشبینی کرده است و فرموده است یک دسته از آیات قرآن، محکمات است و یک دسته، متشابهات. آنهایی که ریگی در کفش دارند، فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ،[2] آنهایی که دلشان بیمار است، کجفکر و کجاندیش هستند، اینها به دنبال متشابهات میروند؛ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ؛[3] اما مؤمنین، وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا؛[4] آنها اول سراغ محکمات میروند، میگویند اینها قطعی است، اینها خط قرمز است؛ وجود خدای واحد را نمیشود از اسلام حذف کرد. پیامبر معصومی که ۱۴۰۰ سال پیش در جزیرةالعرب آمده و این کتاب قرآن را آورده، نمیشود در آن شک کرد. این دیگر اسلام نیست.
ممکن است کسی بگوید من اسلام را نخواستم؛ خب این دلخواه خودش است، هر چه دلش خواست؛ اما اگر میگویید اسلام، اسلام یعنی این. دیگر نمیشود شک کرد که آیا اسلام توحید دارد یا ندارد؟! آیا نبوت دارد یا ندارد؟! آیا قرآن مال اسلام است یا نیست؟! شک در اینها یعنی شک در اصل اسلام. انکار اینها یعنی انکار اسلام. اینکه کسی بگوید من، هم مسلمان هستم، هم در اینها شک دارم یا اینها را انکار میکنم، مثل این است که بگوید هم روز است و هم یقین دارم که شب است! کوسه و ریشپهن است! یا بگو مسلمان نیستم، یا اگر مسلمان هستی اسلام یعنی همینها. اگر اینها نباشد پس اسلام چیست؟!
محکمات؛ خط قرمزهای اعتقادی اسلام
برای جلوگیری از وقوع در این ورطه هولناک باید یاد بگیریم که در همه مباحث، اول محکمات را بشناسیم، از قطعیتها شروع کنیم و بگوییم اینها که بحثی ندارد. اگر کسی در اصل خدا شک دارد، خب برویم در اصل خدا بحث کنیم؛ اما وقتی که داریم در دایره دین صحبت میکنیم، وقتی با نظر دروندینی میگوییم اسلام چیست، نمیشود بگوییم که آیا در اسلام، خدا وجود دارد یا ندارد؟!
باید محکمات را بگیریم و از محکمات سراغ متشابهات بیاییم. باید با محکمات، متشابهات را حل کنیم، نه اینکه اول سراغ متشابهات برویم، بعد یواشیواش زیرآب محکمات را هم بزنیم.
راه کلی منحرف کردن افکار برای انکار یا تشکیک در ضروریات این است که اول از متشابهات شروع میکنند؛ چیزهایی که خیلی روشن نیست، جای ابهام دارد، جای سؤال دارد، از اینجا شروع میکنند. وقتی ذهن، مشوب و مضطرب شد که آیا اینجور است یا اینجور، بعد یک قدم جلوتر میروند تا به اصلها برسند و میگویند اصلاً وجود خدا هم معلوم نیست! همین شخص، صریحاً گفته که ما هیچ دلیل عقلی بر وجود خدا نداریم! همین اسلامشناسی که خودش را طلبکار اسلام میداند و میگوید من اسلام را بهگونهای میخواهم تعریف کنم که مردم بیدین نشوند؛ میگوید برای اصل وجود خدا هم دلیل نداریم!
بههرحال در زمینه شناختها ما باید محکمات، اصول اولیه و خطوط قرمزی را برای خودمان تعیین کنیم. اگر در آنها هم شک داریم، اول برویم آنها را بحث کنیم و اثبات کنیم. اگر شک داریم که آیا احکام اسلام تاریخ دارد یا ندارد، این را دیگر به خدا سرایت ندهیم که آیا خدایی هم هست یا نه؟! اگر شک داریم، اول برویم آن را اثبات کنیم. اثبات کنیم خدا هست، پیامبر هم حق است و هرچه پیامبر گفته درست است. تا اینجا را برسانیم، بعد ببینیم پیامبر چه گفته است.
اما اگر کسی گفت «من میخواهم در دایره اسلام بحث کنم که آیا خدایی هست یا نه؟!» این خارج از دایره اسلام است. اشکالی ندارد، بحث کند اما نه بهعنوان اسلام، بلکه بهعنوان مبادی اسلام؛ برای اینکه اینها را بشناسد تا بتواند به اسلام معتقد شود. اگر کسی بخواهد شک کند یا مفروضش این است که در خدا هم شک دارد، خب اول بیا بحث خدا را بکن! اگر در پیامبری پیغمبر شک دارد، اول بیا در آن بحث کن! نه اینکه اول از یک حکم بگوید، بعد بگوید شاید پیامبر اشتباه کرده است! اول ببین پیامبر اشتباه میکند یا نه؟! محکمات را درست کن، بعد سراغ متشابهات بیا!
راه مقابله با انحراف فکری
راه کلی منحرف کردن، ایجاد متشابهات و مسائل مشتبه و شبههناک است تا کمکم محکمات هم زیر سؤال برود. راه خلاص شدن از آن هم این است که اول از محکمات شروع کنیم، مبادی را اثبات کنیم و بعد از آنها بگیریم و جلو بیاییم. یک جایی رسید که من دلیلش را نمیدانم اما خب میدانم که پیغمبر گفته است، خدا گفته است؛ خدا یعنی آن کسی که هرچه میگوید ما باید اطاعت کنیم وگرنه خدا نیست. بههرحال این درباره شناختها بود.
چرا انسان برخلاف دانستههایش عمل میکند؟!
بحث خیلی زیاد است. من فقط خواستم دو کلمه راجع به این موضوع اشاره کنم. یکی هم مسئله دوم که باز هم اشارهای کردم: اینکه تازه آدم بعضی چیزهایی را که میداند و یقین هم دارد، در مقام عمل کوتاهی میکند! خب این چیست؟! انواع و اقسام گناهانی که مرتکب میشویم، چه فردی و چه اجتماعی، همه اینها هست. اگر بخواهیم بحث استقرایی کنیم، باید اینها را دانهدانه بررسی کنیم که چگونه است که آدم به این گناه مبتلا میشود؟! مقدماتش چیست؟! راه علاجش چیست؟! اما بهطورکلی چند چیز کلیدی در گناه وجود دارد. اگر آدم بتواند از جلو پیشگیری کند و از ابتدا به آنها مبتلا نشود، لااقل از نود درصد گناهان در امان میماند. چند مسئله است. خوب است که آدم این چند راه را بداند که اگر آنها را سد کند دیگر به آن همه چالهها مبتلا نمیشود.
حب دنیا؛ ریشه اصلی انحرافات عملی
شما فکر کنید همه کسانی که مبتلا به انحراف شدهاند، از ابوسفیان زمان پیغمبر بگیرید تا دیگرانی که بعد از اسلام با پیغمبر درافتادند و کسانی که بعد از رحلت پیغمبر، در دین ایجاد فتنه کردند، مسیر خلافت را منحرف کردند، آنهایی که با امامان یکییکی جنگیدند، آنها را کشتند و مسموم کردند اینها به دنبال چه بودند؟! اینها چند چیز کلی را دنبال میکردند که همهشان یک اسم کلیتر هم دارد اما آن خیلی کلی است و در عمل چندان کارایی ندارد. اصل همه اینها حبّ دنیا است؛ حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ.[5]
چرا دنبال اینها رفتند؟! چون میخواستند در دنیا خوش باشند. علاقه به دنیا باعث شد همه حقایق را زیر پا بگذارند، با همه ارزشها مخالفت کنند و همه جنایتها را مرتکب شوند. فجیعترین جنایت روز عاشورا، گلوی طفل ششماهه را چرا با تیر سهشعبه زهرآلود هدف قرار دادند؟! مگر چقدر به چنین سلاحی احتیاج داشت؟! برای اینکه فردا بگوید: «یا امیر! من بودم که چنین جنایتی را مرتکب شدم! جایزه من را بیشتر بده!» آیا چیز دیگری هم بود؟! کلی آن، حبّ دنیا است اما چند شاخه نیمهکلی دارد؛ یکی پول.
جنون پولپرستی؛ از نیاز به ثروت تا اسارت در ثروت
ماهیت پول ازنظر اقتصادی، ابزاری است برای مبادله کالا و تأمین لوازم زندگی؛ اما پول همیشه ابزار نیست و برای عدهای، خودِ پول، هدف میشود. اشخاصی هستند که خودشان و هفت پشتشان با سرمایهای که دارند میتوانند زندگی کنند، بدون اینکه به چیزی احتیاج داشته باشند اما شب از اینکه فلان معامله را انجام دهند که سودش بیشتر باشد و مبادا در فلان معامله ضرر کنند خوابشان نمیبرد! البته آن ضررها و نفعهایشان در حد ضرر و نفعهایی که ما در معامله میکنیم نیست؛ در یک معامله ده میلیارد دلار سود کنند یا ضرر کنند! فلان شرکت، معامله نفتی را با فلان جا انجام بدهد یا ندهد! خودش و هفت پشتش با همان سرمایه که دارد میتوانند زندگی کنند اما این خوابش نمیبرد که نکند فلان شرکت رقیب ما در مزایده برنده شود و سود از دستمان برود! این جنون است! حالا وقتی برنده شدی چه میشود؟! غیر از اینکه در دفترچه حسابت چند تا صفر اضافه میشود؟! حالا چه شد؟! چه بود؟! چه کارش میخواهی بکنی؟! هرچه بخواهی بخوری، بیش از این که میخوری که نمیخوری! هرچه بخواهی بپوشی، بیش از این که میپوشی که نمیپوشی! کاخ صد طبقه هم که بسازی، دو اتاق که بیشتر احتیاج نداری! آیا در هر صدتایش میخوابی؟! یک شب در هر صد اتاق میخوابی؟! میخواهی چه کار کنی؟! اینها سرش نمیشود؛ عشق به پول است! جنون ثروت است!
شهوت و جاهطلبی؛ دامهای دیگر حب دنیا
دوم؛ شهوت. سوم که از همه اینها مهمتر است مقام است. ثروتمند هم هست، ثروتهای کلان هم دارد اما ثروتش را صرف میکند تا پستی گیرش بیاید. امروز گفتند برای انتخابات آینده ریاستجمهوری آمریکا یکی از کاندیداها ۳۰۰ میلیون دلار سرمایهگذاری کرده است! خب مگر ریاستجمهوری آمریکا چقدر درآمد دارد که برای انتخاباتش، برای دو سال، ۳۰۰ میلیون دلار باید خرج کنند؟! حالا ممکن است وقتی رئیسجمهور شد، راحت خیلی دزدیها بکند و جای اینها را پر کند؛ اما خب آخرش چه شد؟! خودِ عنوان ریاست، مطلوب است؛ ولو آدم پول هم داشته باشد و پولهایش را خرج کند.
در تاریخ، حتی در تاریخ اسلام کسانی بودهاند که زاهدانه زندگی میکردند تا مردم به آنها رأی بدهند و رئیس شوند! گفت او را دیدم که در پستوی اتاقش نان جو با سرکه میخورد. گفتم جناب فلانی! ما که با شما دوست هستیم، آشنا هستیم، خب نان و سرکه خوردن، چرا در پستوی اتاق؟! گفت اینجا که میخورم تو میبینی و میروی میگویی که فلانی برای اینکه ریا نشود در پستوی اتاقش خورد! اگر جلوی مردم بخورم، میگویند این دارد ریاکاری میکند؛ اما اینجا در، بسته است، تو از دوستان هستی، این طرف و آن طرف نقل میکنی، فردا میگویند این خالصانه این کار را انجام میدهد و مرد زاهدی است. این کارها را میکرد برای اینکه خلیفه شود. این چند چیز که مهمترینشان ثروت و مقام است.
حب مال و مقام؛ دو گرگ درّنده دین
ما روایاتی داریم که ازنظر سند بسیار خوب هستند، مضمون همهشان هم یکی است، الفاظ آنها اندکی با هم فرق دارد. در اصول کافی چند روایت با این مضمون هست، در کتابهای دیگر هم با این مضمون زیاد آمده است. مضمونش این است: مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ قَدْ غَابَ عَنْهَا رُعَاؤُهَا، أَحَدُهُمَا فِي أَوَّلِهَا، وَالْآخَرُ فِي آخِرِهَا، بِأَضَرَّ فِيهَا مِنْ حُبِّ الْمَالِ وَالشَّرَفِ فِي دِينِ الْمُسْلِمِ؛[6] یعنی یک گله گوسفند را در نظر بگیرید که چوپان آن نیست؛ گله بی چوپان. دو گرگ گرسنه را هم در نظر بگیرید که از دو طرف به این گله حمله کنند. اگر از يك طرف بیایند ممكن است گوسفندان از طرف ديگر فرار كنند. اگر دو گرگ از دو طرف به یک گله بی چوپان حمله کنند - خاصیت گرگ هم این است که نمیآید یک گوسفند را بدرد و بخورد و بعد اگر گرسنه باشد یکی دیگر را بدرد. اول هرچه بتواند میدرد، بعد مینشیند و میخورد- اگر دو گرگ گرسنه از دو طرف به گلهای بی چوپان حمله کنند، چند گوسفند میماند؟! ضررش برای این گله چقدر است؟! میفرماید: ضرر وجود این دو گرگ برای این گله بی چوپان، بیشتر از ضرر حبّ مال و مقام برای دین مسلمان نیست! دین مسلمان مانند یک گله بی چوپان، اگر از یک طرف حب مال و از یک طرف هم حب مقام به آن حمله کنند ضررش بیشتر از ضرر به آن گلهای است که دو تا گرگ از دو طرف به آن حمله کند و تمام گوسفندان آن را بدرد.
تفاوت مالداری و مقامداری با دنیاپرستی
اگر ما از اول سعی کنیم، حالا اول که میگوییم نه بنده اول تکلیفم هست و نه شما اما از وقتی که شروع کردیم، از وقتی که دلمان میخواهد اصلاح کنیم، سعی کنیم این دو چیز را، عشق به مال و مقام را تضعیف کنیم؛ پولپرست نباشیم؛ مقامپرست هم نباشیم. معنایش این نیست که کسب نکنیم، کار نکنیم، پول درنیاوریم. امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه با آن زهدشان کار میکردند، پول درمیآوردند، قنات جاری میکردند، نخلستان دایر میکردند اما محصولش که به عمل میآمد، فقرا را جمع میکردند و بین آنها تقسیم میکردند. مقداری از آن را هم شبها به دوش میکشیدند و به در خانه فقرا میبردند.
جمع کردن و پیدا کردن پول بد نیست؛ پولپرستی بد است؛ حبّ المال. یکی هم حبّ مقام؛ مقامپرستی. داشتن مقام، بد نیست. خودِ پیغمبرصلیاللهعلیهوآله مقام نبوت داشتند، مقام رسالت داشتند، مقام امامت داشتند. امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه خلیفه مسلمین بودند. سایرین هم همینطور. آنهایی که خلیفه نبودند، میخواستند این مقام را داشته باشند ولی شرایط برای آنها فراهم نشد؛ ابایی نداشتند که از مقام خلافت و امامت استفاده کنند اما آنها عاشق مقام نبودند و میخواستند از مقام خلافت و امامت برای خدمت به دین خدا و بندگان خدا استفاده کنند. آن جمله معروف شهید بهشتی را که یادتان هست؟! ایشان نمیفرمودند مقام نداشته باشید؛ میفرمودند: «عاشق مقام نباشید! مقام را برای خدمت بخواهید! عاشق خدمت باشید!»
اگر انسان سعی کند، آنهایی که جوانتر هستند و هنوز امید بیشتری به آنها هست، شما هم با کسانی که تحت تربیتتان واقع میشوند، از اول سعی کنید ضرر دنیاپرستی و ضرر مقامپرستی را دائماً به آنها تلقین کنید. هر کس به هر دَرَکی از درکات جهنم مبتلا شد برای این است. این همه خیانتهایی که از طرف امثال فرعونها و نمرودها به انبیا و اولیا شد برای چه بود؟! یا از مقامشان میترسیدند که از دستشان برود و یا از پولهایشان.
انفاق؛ درمان دلبستگی به مال
اسلام برای اینکه ما به این دو سمّ مهلک و کُشنده مبتلا نشویم به ما یاد داده است که وقتی پول پیدا میکنید، اول که یک مقداری از آن که واجب است را بدهید؛ خمس، زکات و حقوق واجب دیگر. بعد هم سعی کنید از آن چیزهایی که دوست دارید برای خدا انفاق کنید: لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ؛[7] هرگز به بِرّ، به نیکی و به خوبیها نخواهید رسید مگر اینکه از آن چیزهایی که دوست دارید برای خدا بدهید، نه از وازدههایی که هیچوقت از آن استفاده نمیکنید و باید کنار کوچه بگذارید و حالا روغن ریخته را نذر امام رضا کنید. این فایدهای ندارد، مشکل آدمیزاد را حل نمیکند، عشق به مال دنیا را از دل بیرون نمیبرد. باید از چیزهای خیلی قشنگ و دوستداشتنی، از اسکناسهای نو بدهید. اگر میخواهید انفاق کنید، اسکناسهای نو را بدهید. اگر میخواهید لباسی به کسی بدهید، لباس نو بدهید، لباس تمیز بدهید، نه لباس کهنهای که چند تا وصله خورده و دیگر هیچکس نمیپوشد، آن وقت آن را در راه خدا انفاق کنید! لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ؛ از آن چیزهایی که دوست دارید، در راه خدا انفاق کنید.
اگر اینگونه شد، انسان دیگر مالپرست نمیشود. زحمت کشیده، پول پیدا کرده، خیلی چیزهای دوستداشتنی تهیه کرده، همینطوری مفت در راه خدا بدهد، این دیگر عشق ایجاد نمیکند، این دلبستگی نمیآورد. اگر انسان عادت کند به اینکه در حد خودش، هر اندازهای که دارد، از سهم امامی که واجب است، از خمسی که واجب است، اندکی بیشتر، آن هم از آن خوبهایش، در راه خدا بدهد، این وقتی هم ثروتمند شد، ثروت کلانی هم پیدا کرد، دنیاپرست نمیشود؛ چون به انفاق و به گذشت عادت کرده و دلبستگی ندارد.
تواضع؛ درمان جاهطلبی و مقامپرستی
برای اینکه انسان به مقامپرستی مبتلا نشود، هر کسی در هر جایی که هست، با همکارش و با زیردستش تواضع نشان بدهد. آنهایی که مقام میخواهند، برای چه میخواهند؟! برای اینکه بنشینند دستور بدهند، دیگران هم بگویند: «بله قربان!» اگر انسان عادت کند که در هر پست و مقامی که هست به زیردستهایش احترام بگذارد، انگار آنها رئیس هستند و او مرئوس است به مقامپرستی مبتلا نمیشود.
در اصول کافی یک روایت معتبر هست که در آن آمده یک روز عیسی بن مریمسلاماللهعليه به همراه شاگردانشان نشسته بودند. فرض کنید مثلاً ناهار خورده بودند یا برای رفع خستگیشان بود، دور هم نشسته بودند. ایشان چند تا شاگرد خصوصی داشتند به نام حواریون. ایشان که همیشه دربهدر بودند و جایی اقامت نداشتند. یهودیهای کافر یا کفار و بتپرستها دائماً در مقام اذیتشان بودند. ایشان چند نفر طرفدار داشت که همان حواریون ایشان بودند؛ ده دوازده نفر. اینها مریدهای ایشان بودند و غالباً مسافرت هم که میرفتند به همراه ایشان میرفتند و با هم بودند.
یک روز حضرت عیسی به اینها فرمودند: «من یک حاجتی به شما دارم، آیا حاضر هستید این حاجت من را روا کنید؟!» حواریون گفتند: «یا روحالله! این چه فرمایشی است که شما میفرمایید؟! شما پیغمبر خدا، بزرگ ما، معلم ما هستید. شما هر چه امر بفرمایید، ما اطاعت میکنیم.» حضرت یک ظرف آب آوردند و فرمودند: «پاهایتان را دراز کنید!» گفتند: «چرا؟!» فرمودند: «میخواهم پاهایتان را بشویم.» آن وقتها نه این جادههای آسفالت بوده و نه این کفشهای تیتیش مامانی. از این نعلهایی بوده که یک انگشت پا از آنها بیرون میآید. نعلهای عربی را که دیدهاید. کفشها اینها بوده؛ پر از خاک و عرق و بدبو. معمولاً اینگونه بوده. حضرت ظرف آب آوردند و فرمودند: «حاجت من این است که شما پاهایتان را دراز کنید، من پاهایتان را بشویم.» گفتند: «استغفرالله! این چه فرمایشی است که شما میفرمایید؟! شما پیغمبر خدا هستید؛ ما باید این کار را انجام بدهیم!» فرمودند: «نه، من میخواهم این کار را انجام بدهم تا این سنت شود که بزرگترها نسبت به کوچکترها تواضع داشته باشند»؛ فرمانده نسبت به زیردستش؛ استاد نسبت به شاگردش؛ دستش را بشویَد، پایش را بشویَد، لباسش را بشوید، کفشش را واکس بزند؛ مگر چطور میشود؟! اگر این روحیه در انسان تقویت شود انسان هیچوقت مقامپرست نمیشود. به هر جا که برسد، باز مقام را برای آقایی کردن و بزرگی فروختن نمیخواهد. اگر میخواهد مقامی به دست بیاورد، میخواهد خدمت کند.
دو راه نجات از حب مال و مقام
بزرگترین آفتی که انسان را به انحراف مبتلا میکند حبّ دنیا است که در میان شاخههای حبّ دنیا از همه مهمتر عشق به پول و عشق به مقام است. راه نجاتش هم انفاق است برای اینکه انسان به پولپرستی مبتلا نشود و تواضع برای اینکه گرفتار جاهطلبی نشود. اینها کارهای کلیدی هستند. انسان اگر اینها را یاد بگیرد و عمل کند دیگر به هزاران گناه و انحراف مبتلا نمیشود.
دو منشأ انحراف؛ جهل و خواهش نفس
بنابراین نتیجهای که از این بحثها گرفتیم این است که منشأ انحرافات یا مربوط به شناخت است یعنی جهل، ناآگاهی، ندانستن. برای این باید سعی کنیم معلوماتمان را زیاد کنیم. هیچوقت به آنچه میدانیم قانع نشویم. آنچه میدانیم نسبت به آنچه باید بدانیم، حتی اگر صد برابر هم بیاموزیم باز هم بسیار کم است؛ وَمَا أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا.[8] همیشه باید درصدد افزایش معلوماتمان باشیم تا گرفتار جهل نشویم و از راه جهل، در چاله نیفتیم.
لزوم شناخت عالمان شایسته و راهنمایان مطمئن
اما جهل نسبت به چه؟! البته شاخههای گوناگونی دارد. باید اولویتها را رعایت کرد. برای شناختن اولویتها و کسب معلومات، باید عالمان شایسته مورد اعتمادی را شناسایی کنیم. به ظواهر اکتفا نکنیم. دنبال کسانی بگردیم که هم علمشان علم واقعی باشد و از مجرای صحیح کسب شده باشد و هم تقوا داشته باشند. فریب تیترها، عنوانها و قیافهها را نخوریم. عالمِ عاملِ کارآمدِ موقعشناس، او میتواند خیلی به ما کمک کند برای اینکه چیزهایی را که خودمان نمیتوانیم مستقیماً کسب کنیم بهوسیله او کسب کنیم یا راهش را به ما نشان دهد؛ برای ما پلی باشد، مجرایی باشد و ما را به دریا وصل کند.
راهکار عملی مبارزه با دنیاپرستی و جاهطلبی
برای مبارزه با انحرافات رفتاری، ریشه این انحرافات به حبّ دنیا برمیگردد. بزرگترین شاخههایش هم عشق به مال و عشق به مقام است. راه مبارزهاش هم همان است که عرض کردم؛ انسان هنوز که خیلی پولدار نشده است سعی کند خودش را به انفاق عادت بدهد؛ و در مقام، همیشه سعی کند نسبت به زیردستهایش احترام بگذارد، آنها را با القاب خوب صدا بزند، احترام کند، دستشان را ببوسد، پایشان را بشوید، کفششان را واکس بزند، هر خدمتی که از دستش برمیآید انجام دهد تا به غرور و کبر مبتلا نشود.
کسانی که در عالم اسلام خیانتها مرتکب شدند و این مشکلات را برای انسانیت به وجود آوردند اینها را رعایت نکردند. ما سعی کنیم در حد خودمان رعایت کنیم. البته حالا اگر ما رعایت کنیم همه مشکلات حل نمیشود اما هر کسی لااقل برای خودش بتواند جوابی تهیه کند.
من چند دقیقهای که وقت مانده را به بعضی از این سؤالاتی که آقایان کردند اختصاص میدهم. البته نمیدانم روی آنها ترتیبی در نظر بگیریم یا همینطوری دربیاوریم، چندتا را جواب بدهیم. صلواتی ختم بفرمایید.
ملاک تشخیص افراد؛ همسویی با خط امام و رهبری
از مصداقِ اینکه گفتم گول تیترها و امثال اینها را نخورید، سؤال کردهاند که ارتباط بعضی اشخاص با مقام معظم رهبری چگونه است؟!
این کسانی که اسمشان را میبرید بعضیهایشان از کسانی هستند که گول تیترهایشان را نباید خورد. شما راه مقام معظم رهبری که همان راه امامرضواناللهعلیه است آن را اصل قرار دهید. اگر دیدید کسانی با این راه، همسو هستند، این را نشانهای ببینید که آنها هم راهشان درست است. اگر دیدید چپ میزنند، بدانید که ریگی در کفش بعضیهایشان هست. به عنوانها، قیافهها، تیترها و این حرفها خیلی بها ندهید.
روش ارشاد؛ نرمی یا صراحت؟
سؤال کردهاند که آیا روش شما در بحثهای اجتماعی بهگونهای است که در جامعه تنش ایجاد میکند؟!
بهطورکلی عرض میکنم کسانی که بهاصطلاح در موقعیت بیان مطالب یا رفع شبهات برمیآیند موقعیتهایشان فرق میکند و مخاطبانشان هم فرق میکند. یک وقت انسان در یک محیط و جمعی است که طالب حقیقت هستند و اشتباهاتی دارند. معمولاً در کلاسهایی که در دانشگاهها یا جاهای دیگر برگزار میشود یا جلسات دیگر، کسانی هستند که غرض و مرضی ندارند. اگر اشتباهی هم میکنند از روی ندانستن است. در آنجا انسان باید با کمال نرمی، با کمال مهربانی و با کمال سعهصدر بنشیند حرفشان را درست گوش کند، بعد جواب مناسب هم به آنها بدهد. هیچ تنشی هم ایجاد نمیشود؛ اما یک وقت است که انسان در موقعیتی است - حالا مثال که میزنم شما در مثال مواخذه نکنید، مثال برای برجستهسازی مطلب است تا بزنگاه مطلب معلوم شود - بلاتشبیه، بلاتشبیه، با هزار بلاتشبیه، پیغمبری در جامعهای آمده که اینها به انحرافات فکری مبتلا هستند. مثلاً پیغمبر اسلام آمده میخواهد با بتپرستی مبارزه کند، حضرت ابراهیم آمده میخواهد با بتپرستی مبارزه کند. اگر بیاید آنجا، برود در دربار نمرود، بگوید: «آقا! اجازه میفرمایید؟! من یک عرض کوچکی داشتم خدمت مقام معظم سرکار عالیه نمیدانم چنین و چنان، یک عرض مختصری داشتم. میخواستم عرض کنم که آقا! من فکر نمیکنم پرستیدن این بتها برای شما فایدهای داشته باشد. اگر دلیلی دارد برای من هم بفرمایید تا من هم استفاده کنم.» فکر میکنید کار ابراهیم به جایی میرسید؟! کِی او را راه میدادند که برود با نمرود حرف بزند؟! و کِی فرصت این حرفها پیش میآمد؟!
با آزر همینگونه صحبت کرد. گفت: «آخر اینهایی که تو درست میکنی و میپرستی، اینها هیچ دردی از تو را دوا میکنند؟! وقتی صدایشان میزنی، آیا میشنوند؟! آیا به تو جوابی میدهند؟!» آن هم جواب نداشت بدهد و ساکت شد. گفت: «هیچی نگو وگرنه تو را بیرون میکنم!»
منظورم این است که موقعیتهای اشخاصی که میخواهند ارشاد کنند و مخاطبانشان بسیار متفاوت هستند. حالا یک مثال ساده میزنم که مربوط به پیغمبر و امام نیست و مربوط به خود ماست. شما فرض کنید در یک خوابگاه دانشجویی، نصفشب بیدار شدهاید و دیدید سیم برق، جایی اتصالی پیدا کرده و ممکن است آتش بگیرد؛ یا اصلاً آتش گرفته و دارد میسوزد. خوابگاهی با بیست، سی، صد نفر دانشجو خوابیدهاند. اگر بخواهید یکییکی بروید بالای سرشان، بیدارشان کنید و بگویید: «عزیزم! بیدار شو! فلانجا آتش گرفته!» اگر ده مرتبه هم که صدایش بزنی خواب است؛ هزاری نازش کنی و التماس کنی که «بابا! اینجا الآن آتش میگیرد و میسوزد! پدرمان درمیآید!» خُر و پُف، خسته و خواب است. فکر میکنی اینگونه به جایی میرسد؟!
چه کار میکنید؟! وقتی وارد خوابگاهی شدید که یک جایی آتش گرفته و دارد میسوزد، هیچ چارهای ندارید جز اینکه داد بزنید: «آهای آتش!» وگرنه بیدار نمیشوند. اگر بگویند: «آقا! چرا داد میزنی؟! اعصاب بچهها ناراحت میشود، اینها خستهاند، چرا بیدارشان میکنید؟! بیدار کردن مؤمن حرام است!» آیا مشکل شما حل میشود؟! بیدارش نمیکنید اما بهسلامتی در آتش میسوزد و فردا باید جنازهاش را ببرند!
اگر میخواهید از آتش نجات پیدا کند، باید داد بزنید تا از خواب بیدار شود. آنجا جای نرمش نیست. تنش میشود؟! تنش چیست؟! صحبت تنش نیست؛ صحبت مرگ و حیات است؛ صحبت اسلام و کفر است. مردمی هستند که خواب هستند، خر و پف، هرچه بگویی گوشها بدهکار نیست. تا یک موجی ایجاد نکنید، نتیجهای ندارد. کسی گوش نمیدهد. دهها نفر گوشه و کنار حرف میزنند، انگارنهانگار. تا موجی در جامعه ایجاد نشود، اثر اجتماعی نخواهد بخشید؛ و شما تجربه کردهاید؛ حالا اقلاً این هفت، هشت، ده سال اخیر را هم ملاحظه فرمودید. خب کم نبودند کسانی که در گوشه و کنار مملکت حرفهای حسابی زدند، اما آیا کسی به حرفشان گوش داد؟! یک دیوانهای پیدا شد، داد زد، صدایش را منعکس کردند؛ کمی فحشش دادند، کمی حرفهایش را نقد کردند. بههرحال به هر عنوانی که بود، حرفش به گوش مردم رسید؛ اما اگر آرام و بیسروصدا بگویید: «قربانت بروم! خواهش میکنم ببین چه میگویم! این حرف را گوش کن!» چه کسی گوش میدهد؟! چه کسی حوصله دارد؟! موقعیتها فرق میکند، ابزارها در زمینههای مختلف، تفاوت دارد.
اخلاق؛ حاصل شناخت و انگیزه
در پاسخ به این سؤال که مسائل اخلاقی جزو کدام دسته از دانستنیها و خواستنیها قرار میگیرند باید گفت: برآیند هر دو است. همه حرفها سر همین رفتارهای اخلاقی است که چگونه میشود آدم رفتار اخلاقی غلط دارد؟! منشأ اینکه رفتار اخلاقی نادرستی را یا همان کار بد را انجام میدهد یا این است که بدی آن را درست نمیداند، یا انگیزهای برای انجام عمل مخالف آن ندارد. پس هم به دانستن مربوط است، هم به خواستن. برآیند هر دو عامل است. این تحلیلی از عواملی است که موجب رفتارهای اخلاقی درست یا نادرست میشود.
شناخت جایگاه و مسئولیت عالمان
اسمی از یکی از مراجع بزرگ بردهاند که چرا در خصوص مسائل اخلاقی و عرفانی کمتر صحبت میکنند؟! باید گفت: اگر ایشان استاد اخلاق باشند، وظیفه خودشان را بهتر از من و شما میدانند و در جایی که باید بگویند، یا در حدی که باید بگویند، میگویند. اگر ایشان را استاد نمیدانید، لزومی هم ندارد که از ایشان تبعیت کنید اما اگر استاد میدانید، استاد بهتر میداند چه کار باید بکند.
باید یک مقدار فکر کرد که از هر کسی هر چیزی برنمیآید. هر کسی در جای خودش گرفتاریهای خاص خودش را دارد. مثل استاد دانشگاه که باید به چند تا از دانشجوهایش بگوید تا آنها در جاهای دیگر بگویند. اگر خودش بخواهد با همه مستقیماً کار کند، کارش به جایی نمیرسد. یا مثل چند اَنتِرن که دارند کار میکنند، یک استاد سرپرستی میکند. اگر بخواهد همه جراحیها را خودش انجام دهد که نمیرسد. این توقع بهجایی نیست.
ادب در نقد و ضرورت صراحت در برخی موارد
سؤال کردهاند که بهتر نیست در نقد افراد از الفاظ مناسب استفاده شود؟!
مناسب چرا؛ اما مصداق مناسب را باید تشخیص داد. اگر قرآن نمیفرمود که فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ[9] بهتر نبود؟! شاید بهتر بود بهجای «مَثل سگ» مثل دیگری میزد، محترمانهتر. یا آنجا که میفرماید مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا.[10] خب این آیه نازل شد که برای همین اهل کتاب بخواند. این آیه خوانده میشد. وقتی میفهمیدند که پیغمبر دارد میگوید: «شما مثل خر میمانید!» آیا خیلی خوششان میآمد؟! اما یک جا هم باید گفت مثل خر میمانید تا معلوم شود که کارشان چقدر پست است.
گاهی زشتی کارها را فقط با الفاظ مناسب خودش میتوان نشان داد؛ اما مناسب مقام آن. باید تشخیص داد که هر مقامی چه مناسب آن هست. بله، اصل بر این است که انسان رعایت ادب و نزاکت کند و به هیچ کس بیاحترامی نکند اما استثنا هم دارد. گاهی یک مواردی هست که اگر از الفاظ زشت استفاده نشود به آن گناه خیانت شده است؛ یعنی حق زشتی آن ادا نشده است. نمیشود حق زشتی آن گناه را ادا کرد و درست روشن کرد که این گناه چقدر بد است جز اینکه با این الفاظ گفته شود.
ما اگر بناست یاد بگیریم، باید از پیغمبر و امام و قرآن یاد بگیریم. اگر قرآن میخواست بگوید همه با هم دوستی کنید، به همه لبخند بزنید، پس چرا اول میفرماید: «أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ»؟![11] خب اول بگوید: «رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ»، بعد هم بگوید با دیگران هم سرِ خوشی ندارند؛ اما اول میگوید: أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ! میگوید: «فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ»،[12] «وَاقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»؛[13] هر جا اینها را پیدا میکنید اینها را بکشید! این کتاب میخواهد تا روز قیامت روی زمین حکومت کند. این فقط برای عصر خشونت نازل نشده است. اگر راه دیگری بود، قرآن بهتر بلد بود. بهجای خودش باید اعمال خشونت کرد، باید تندی کرد وگرنه حق مطلب ادا نمیشود.
البته کسی که این الفاظ را استعمال کند، مردم خوششان نمیآید، حتی دوستان هم از او گلهمند میشوند اما بعضی جاها هست که آدم باید دوستان را هم از خودش ناراحت کند! قرآن میفرماید: «وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ».[14] لائم، دشمنان نیستند. دشمنان که ملامت نمیکنند. دشمنان با تیر و شمشیر با انسان مواجه میشوند. دوستان هستند که ملامت میکنند؛ اما قرآن میفرماید: وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ؛ از هیچ ملامتگری باک ندارند. ملامتها را تحمل میکنند تا وظیفهشان را درست انجام دهند. بله، گاهی اقتضا میکند که آدم با تندی صحبت کند و الفاظ زشت استفاده کند. خود قرآن هم این را به ما یاد داده است.
انفاق؛ نسخه عملی مبارزه با دنیاپرستی
در پاسخ به اینکه برای مبارزه با حبّ دنیا چه باید کرد، نسخهای که ما از قرآن بلد هستیم و در این فرصت کوتاه میشد بیان کرد همین است که عرض کردم؛ سعی کنیم انفاق را برنامه خودمان قرار دهیم. البته معنایش این نیست که مثل بزرگان، مثل پیغمبر اکرم و ائمه اطهار، بیاییم همه اموالمان را انفاق کنیم یا نصفش را به فقرا بدهیم. نه، حالا شما از یک درصد مالتان، هر کسی متناسب با خودش، اول شروع کند. بعد اندکی بیشتر. تا یک وقتی مورد حاجت شد، یک وقت آدم همه اموالش را هم باید بدهد؛ ولی بههرحال، برنامه، انفاق است. برای مبارزه با دنیاپرستی و پولپرستی بهترین راه، کمک به دیگران است؛ اما کمکی که کسی نفهمد، منتی هم سر طرف نگذارد.
ساختار جوامع؛ اقلیت حق، اقلیت باطل و اکثریت تابع
در مورد جوامع سؤال کردهاند و یک تقسیمبندی کردهاند و گفتهاند که معمولاً جوامع یک اقلیت حق، یک اقلیت باطل و یک اکثریت تابع دارند.
معمولاً جوامع اینگونه هستند و این کمیابیش حقیقت دارد؛ یعنی جوامع انسانی معمولاً دو قطب مثبت و منفی دارند که این قطبها اقلیت جامعه را تشکیل میدهند: یک قطب خوبان، یک قطب معاندین. اکثریت مردم در این بین، گاهی به این قطب نزدیک میشوند و گاهی به آن قطب. در حال نوسان هم هستند و همیشه هم در آن حال باقی نمیمانند و همه فعالیتها باید متمرکز شود تا این اکثریت را به قطب حق، متمایل و نزدیک کرد. فعالیت همه انبیا و اولیا هم همین بوده وگرنه انتظار اینکه همه سلمان بشوند انتظار بهجایی نیست. هیچوقت نشده، نخواهد هم شد. تصور اینکه همه شمر و یزید باشند این هم دروغ است. چنین چیزی هم هیچ وقت در عالم نبوده و نخواهد بود. شمر و یزید همیشه یک اقلیتی بودند. امام حسین و ائمه اطهار و خوبان هم همیشه یک اقلیتی بودهاند.
امید به اصلاح جامعه و نقش اکثریت
این تقسیم کمیابیش صحیح است. حالا چه نتیجهای میخواهیم از این بگیریم؟! نتیجه عملیاش این است که از وجود افراد فاسد نباید ناامید شد و نباید گفت اینها همهجا را گرفتهاند و دیگر همه چیز تمام شد. دو سال پیشتر، در همین جامعه و کشور خودمان خیلیها میگفتند دیگر همه چیز تمام شد و یک انقلاب دیگر باید کرد؛ اما دیدید که الحمدلله اینگونه هم نشد. با همان راه دموکراسی و همان چیزهایی که آنها میگفتند، با همان راهها، دیدید که توانستند خیلی چیزها را عوض کنند. اگر همت کنیم و راههایش را یاد بگیریم، بعد از این هم میشود؛ بهترش هم میشود.
این درس را باید بگیریم و فکر نکنیم حالا یک اقلیت معاندی که هستند دیگر همهچیز را قبضه میکنند و کار تمام میشود. نه، همیشه این شیاطین چندتایی بیشتر نیستند. در ۲۸۰ نفر، چهار تا، پنج تا شیطان بوده است. بقیهشان از همینهایی بودند که آنها را با پول، با اسکناس، با سکه و با وعده به آن طرف میکشاندند وگرنه شیاطینشان چهار، پنج تا بیشتر نبودند. این باعث میشود که آدم به کار خودش امیدوارتر باشد و سعی کند که بهتر به نتیجه برسد. این فایده را دارد.
اختیار؛ اساس مسئولیت و ارزش اخلاقی
گفتهاند غیر از این دو عامل دانستن و خواستن، یک عواملی هم هست که جبر میآورد و آدم نمیتواند تاب بیاورد.
عرض کردم در بین عوامل اختیاری. آنجایی که زمینه کار اختیاری هست این دو عامل هست. آنجایی که جبر باشد که ما اصلاً تکلیفی نداریم. این را در بحث، اشاره هم کردم. آنجایی که آدم بیاختیار کاری از او سر میزند، هیچوقت انسان را به خاطر کار جبری به جهنم نمیبرند. همانگونه که به خاطر یک کار جبریِ خوب که انجام داده هم حلوا حلوایش نمیکنند. همه ارزشها مربوط به کار اختیاری است. در زمینه کار اختیاری، اینکه چگونه میشود یک انسان راه بدی را انتخاب میکند، عاملش یکی از این دو است: یا جهل است، یا خواهشهای نفسانی.
اجازه بفرمایید که دیگر بنده اکتفا کنم و دردسر را کم کنم و از حضور شما مرخص شوم. همه را به خدا میسپارم. امیدواریم قدر نعمتهایی را که خدا به ما عطا فرموده، از نعمتهای مادی و معنوی، قدرشان را بهتر بدانیم، شکرشان را بهتر بهجا بیاوریم و به آیندهمان امیدوارتر باشیم. نعمت مقام رهبری را که بزرگترین نعمت اجتماعی است که خدا در این قرون به مسلمانها عطا کرده دستکم نگیریم. در برخی کشورهای اسلامی با وجود اینکه مردمشان بیش از ما مبارزه کردند، بیش از ما سختی کشیدند و بیش از ما هم بدبختی کشیدند و میکشند، مشکلاتشان فقط به این دلیل است که رهبر خوب نداشتند. قدر رهبر را بدانیم، سعی کنیم از مسیری که ایشان اشاره میکنند منحرف نشویم چراکه این از نعمتهای بزرگ خداست که در طول تاریخ، نمونههای محدودی از آن پیدا میشود؛ نعمتی بسیار عظیم است.
پروردگارا! تو را به عزت و جلالت قسم میدهیم که عزت اسلام و مسلمین را روزافزون بفرما!
شر کفار و معاندین را به خودشان بازگردان!
نعمت اسلام، تشیع، انقلاب، مودت اهلبیت و ولایت را از ما نگیر!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ
[1]. فتح، 29.
[2]. آلعمران، 7.
[3]. همان.
[4]. همان.
[5]. الكافي، ج2، ص 317.
[6]. تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشّريعة ، ج16، ص 21.
[7]. آلعمران، 92.
[8]. اسراء، 85.
[9]. اعراف، 176.
[10]. جمعه، 5.
[11]. فتح، 29.
[12]. توبه، 12.
[13]. بقره، 191.
[14]. مائده، 54.
