پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > مراتب اشتیاق به مرگ

مراتب اشتیاق به مرگ

در مراسم یادواره شهدای مؤسسه امام خمینی(ره)
سخنرانی
1392/11/20

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِی‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِینَ الْمُكَرَّمِينَ

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح پرفتوح امام راحل‌رضوان‌الله‌علیه و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

بنده هم به نوبه خودم سالروز وفات کریمه اهل‌بیت، حضرت معصومه‌سلام‌الله‌علیها را که ولی‌نعمت همه شیعیان و به‌خصوص ما که خدمتگزاران آستان مقدس‌شان هستیم هستند تسلیت عرض می‌کنم و امیدواریم که روزبه‌روز عالَم اسلام و تشیع و ازجمله عالَم روحانیت، بیشتر مشمول عنایات و الطاف این بزرگوار قرار بگیرد.

جا داشت فرصتی بود و درباره این موقعیت، به صورت مستقل صحبت می‌شد و هر کسی کالایی که داشت را در این بازار عرضه می‌کرد تا معرفت ما نسبت به خاندان پیغمبر و به‌خصوص این شخصیت عظیم‌الشأن بیشتر می‌شد. البته حالا هم هرچه داریم از پرتو عنایت این بزرگوار است؛ مجلس که برای گرامیداشت شهدا، به‌خصوص شهدایی که به این مؤسسه و این بنیاد انتسابی داشته‌اند برگزار شده است و الحمدلله عِطر شهادت و عِطر عشق به اهل‌بیت، فضا را معطر کرده و شامه ما را نوازش داده است.

محبت اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين؛ عطیه‌ای الهی و امید نجات

همین‌گونه که اشاره کردم، در این بازار هر کسی باید متاع خودش را عرضه کند. کسانی بیشتر مظهر عواطف الهی و انسانی هستند و عشق و محبت خودشان را در قالب اشعار و چِکامه‌ها بیان می‌کنند. خداوند متعال این فضیلت را به ما نداده است. ما در همین اندازه هستیم که شعرای اهل‌بیت، دوستداران اهل‌بیت، کسانی که به این خاندان و بالتبع به شهدا اظهار محبت و عشق می‌کنند را دوست داریم و به آن‌ها محبت می‌ورزیم و از عمق دلم عرض می‌کنم که تنها امید نجات ما هم به همین دوستی است که خدا عنایت فرموده است؛ به‌ خاطر اینکه این یک عملی نیست که ما کسب کرده باشیم تا بگوییم که آیا در آن، اخلاص بود یا نبود؛ چون کار را وقتی ما عرضه کنیم خب نقادی می‌کنند؛ إِنَّ النَّاقِدَ بَصِیرٌ بصیر؛ که آیا این کار تو برای خدا بود؟! آیا خالص بود یا شائبه‌ای داشت؟!

اما محبت اهل‌بیت چیزی نیست که ما برای به دست آوردن آن زحمتی کشیده باشیم بلکه هدیه‌ای الهی است که به ما محبت و عنایت فرموده است. حرف عامیانه بنده این است که خدایا! تو این محبت را که داده‌ای، یک سرّ و حکمتی دارد؛ این را داده‌ای تا یک روزی ما را به این بهانه نجات بدهی. امیدمان هم به همین عطیه الهی است؛ اما کارهای دیگر هزار حساب باید روی آن بشود و معلوم نیست چه کسی از حساب، درست دربیاید.

تعادل میان عاطفه و تعقل

اما خدا شخصیت انسان را این‌گونه قرار داده که آمیزه‌ای از احساسات و عواطف و فکر و تعقل است و این دو باید مکمل هم باشند؛ کمال هر یک به وسیله دیگری حاصل و بارور می‌شود. این است که ما همیشه باید در کنار برنامه‌هایی که عواطف ما را ارضا می‌کند، برنامه‌هایی هم برای رشد فکر و تعقل‌مان داشته باشیم. بنده در این زمینه، چیزهایی از بزرگان آموخته‌ام که عاریه‌ای در دست ماست و امشب در محضر شما عرض می‌کنیم و اگر ثوابی داشته باشد به روح شهدا هدیه می‌کنیم.

یک پرسش دیرینه درباره مرگ

بحثی به نظرم رسید که خودم از دوران کودکی زیاد شنیده‌ام؛ شاید در درجه اول از وعاظ و منبری‌ها و بعد هم از علما و بزرگان و گاهی هم در کتاب‌ها خوانده‌ام؛ مطلبی است که به نظرم شبیه یک معماست و آن اینکه از یک طرف شنیده‌ایم که اولیای خدا لقای الهی را دوست می‌داشتند و به مرگ، به خاطر اینکه پلی برای لقای الهی است علاقه داشته‌اند. در قرآن هم چنین مضمونی آمده است؛ در یک جا صریحاً و در یک جا با اشاره که کسی که عشق به خدا داشته باشد باید آرزوی مرگ داشته باشد؛ إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ.[1]

از یک طرف هم می‌بینیم بزرگان، حتی پیغمبران، ائمه اطهار و اولیای خداسلام‌الله‌علیهم‌اجمعین در دعاهایشان گاهی دعا می‌کردند که خدایا! به ما طول عمر بده که صَرف عبادت و اطاعت تو کنیم! در مواردی هم نقل شده، هرچند من محقق تاریخ نیستم و نمی‌دانم که این نقل‌ها ازلحاظ سند و اعتبار چه اندازه قابل توجه است که مثلاً یکی از بزرگان، از اولیای خدا، از ائمه اطهار و معصومین‌سلام‌الله‌علیه درخواست مرگ کرده‌اند یا گفته‌اند: خدایا! مرگ من را نزدیک کن یا برسان!

این مسئله به‌صورت یک معما در ذهن کودکانه من، آن زمان که بچه بودم، شکل گرفته بود و همیشه این تضاد در ذهنم وجود داشت که بالاخره باید مرگ را دوست داشت یا باید از مرگ فرار کرد و از خدا طول عمر خواست؟! چگونه می‌شود این دو را با هم جمع کرد؟!

محبت و مراتب آن؛ از محبت عادی تا عشق الهی

آن‌چه به نظرم می‌رسد که خوب است درباره‌اش بیندیشیم، چند جمله‌ای است که با یک مقدمه‌ اشاره می‌کنم و آن اینکه کلمه «دوست داشتن» مفهوم بسیار وسیعی دارد و مصادیق بسیار بی‌شماری را که ازلحاظ درجه و مرتبه با یکدیگر متفاوت هستند در برمی‌گیرد؛ از دوست‌داشتن خود، دوست داشتن زندگی، دوست داشتن لذت و رفاه گرفته تا دوست داشتن پدر و مادر، زن و فرزند، استاد، دوستان، همکاران و همین‌طور تا دوست داشتن مربیان اخلاقی، حضرات معصومین‌صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین و در رأس همه انسان‌ها، دوست داشتن وجود مقدس پیغمبر اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ ترقی می‌کند. بعد هم ما یاد گرفته‌ایم که حضرات معصومین یک عشق بالاتری داشته‌اند که به آن «عشق به خدا» می‌گوییم اما عقل بنده درست به این نمی‌رسد که عشق به خدا چگونه است؟! و آدم چه‌جور می‌شود؟!

تصورش ازنظر ذهنی مشکل نیست اما یافتن حقیقتش، چون بنده محروم هستم، برایم دشوار است و حقیقتش را درست نمی‌یابم. ازنظر ذهنی می‌فهمم یعنی چه. استدلال هم می‌کنم که این لازم‌ترین، بهترین و والاترین محبت‌هاست. شواهد آن هم در آیات و روایات و مناجات‌ها فراوان است؛ اما خب، تا آدم خودش نچشد، حقیقتش را نمی‌یابد.

مراتب شدت و ارزش محبت

این محبت، طیف وسیعی از مراتب و مصادیق را در برمی‌گیرد؛ اما یک نکته‌ را می‌شود لحاظ کرد که گاهی محبت دو نفر نسبت به یک چیز، ازلحاظ ارزش، از زمین تا آسمان تفاوت دارد. یک تفاوت مراتب محبت ازلحاظ مرتبه شدت و ضعف است؛ یعنی کسی کمتر دوست دارد یا بیشتر، واله و شیدا و عاشق می‌شود و یک محبتی دلش را کاملاً پر کند. این ازلحاظ کیفیت محبت است که شدت و ضعف دارد.

اما از یک دیدگاه دیگر، محبت به یک چیز می‌تواند فاصله‌ای از زمین تا آسمان داشته باشد. حالا به ذهنم آمد این مثال را بزنم: محبت پیغمبر اکرم‌صلی‌الله‌علیه‌وآله به حضرت زهراسلام‌الله‌علیها را می‌دانیم که محبتی عجیب و فوق‌العاده بود. یک محبتی هم جناب فضه که خادمه حضرت زهراسلام‌الله‌علیها بودند و در خانه ایشان خدمت می‌کردند به حضرت زهراسلام‌الله‌علیها داشتند. ایشان نیز علاقه بسیاری به حضرت زهراسلام‌الله‌علیها داشتند. یک محبتی هم همسایه‌ها و دوستان و دیگرانی داشتند که همیشه از ایشان الطاف، کمک‌ها، محبت‌ها و دلسوزی‌هایی می‌دیدند. آن‌ها هم به خاطر خدمت‌ها و رسیدگی‌ها و اقلاً دلجویی‌های زبانی و همدردی‌هایی که گاهی حضرت زهراسلام‌الله‌علیها به آن‌ها می‌کردند حضرت زهرا را دوست می‌داشتند. آیا این محبت‌ها را می‌شود با هم مقایسه کرد که ازنظر ارزش چقدر تفاوت دارند؟! آن محبتی که چون همسایه حضرت زهرا بوده و فرض کنید حضرت گاهی غذایی برای آن‌ها می‌فرستادند و اگر به میوه‌ای دسترسی پیدا می‌شد، میوه‌ای برای آن‌ها می‌فرستادند، اقلاً یک دلجویی می‌کردند، اگر مریض بودند، مثلاً حضرت زهراسلام‌الله‌علیها برای عیادت بعضی مریض‌های همسایه تشریف می‌آوردند. همه ما می‌دانیم و زیاد هم شنیده‌ایم که حضرت زهراسلام‌الله‌علیها حتی در قنوت نماز وترشان برای همسایگان، دانه‌دانه و با ذکر نام، دعا می‌کردند. طبعاً کسانی که این محبت‌ها را می‌دیدند، آن‌ها هم حضرت زهرا را دوست می‌داشتند.

شبیه همین محبت آن‌ها، محبتی است که بنده دارم؛ یک وقت احتیاجی دارم، حاجتی دارم، بیماری‌ای دارم، گرفتاری‌ای دارم، از همه جا که وامی‌مانم، می‌روم و به ذیل عنایت حضرت زهراسلام‌الله‌علیها متوسل می‌شوم و چون دیده‌ام که این بزرگوار چقدر عنایت دارند، دوست‌شان می‌دارم. من چرا ایشان را دوست می‌دارم؟! چون حاجت من را روا می‌کنند، چون از ناحیه آن‌ها خیری به من رسیده است و چون مشکل من را حل می‌کنند.

اما آیا خدا که حضرت زهراسلام‌الله‌علیها را دوست می‌داشت، برای همین بود؟! آیا حضرت زهراسلام‌الله‌علیها برای خدا کاری انجام می‌دادند و به خدا کمکی می‌کردند؟! حتی درباره رسول خداصلی‌الله‌علیه‌وآله نیز همین سؤال مطرح است. درست است که حضرت زهراسلام‌الله‌علیها دختر بسیار مهربانی بودند و عاشقانه برای پدرشان کار می‌کردند اما آیا واقعاً رسول خدا فقط به عنوان یک پدر، حضرت زهرا را دوست می‌داشتند؟! و بالاخره امیرالمؤمنین‌سلام‌الله‌علیه و فرزندان‌شان تا برسد به دیگران. تصور ما این است که این محبت‌ها با هم بسیار فرق دارد. همه می‌گوییم: «دوست داریم»، راست هم می‌گوییم اما ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

محبت اصیل و محبت ابزاری

سرّ مطلب این است که از اول باید بدانیم گاهی ما چیزی را به خاطر خودش دوست ‌داریم و گاهی به خاطر نفعی که برای ما دارد. این دو تا خیلی با هم فرق می‌کنند. آن را می‌گوییم «محبت اصیل» و این را می‌گوییم «محبت ابزاری و وسیله‌ای». درواقع من لذت و خوشی خودم را دوست دارم و چون او برای رسیدن من به این خواسته واسطه شده است او را هم دوست دارم.

اما یک وقت نه؛ یک کسی - فرض می‌کنیم، حالا اینکه مصداقش کجاست، بگردید و پرتقال‌فروش را پیدا کنید! - یک وقت آدم کسی را دوست دارد، هیچ چشم‌داشتی هم ندارد، چیزی هم از او نمی‌خواهد؛ برعکس، هرچه دارد، می‌خواهد در پای او نثار کند؛ راحتی‌اش را، آسایشش را، پولش را، بستگانش را، دوستانش را، فرزندانش را؛ همه را یک‌جا. هیچ توقعی هم ندارد. اگر توقعی هم داشته باشد این است که «یک گوشه چشمی به من بکن!» شاید یک حالاتی هم پیدا بشود که حتی این هم مطرح نباشد. این محبتِ اصیل است؛ یعنی اصلاً خود این محبوب را به خاطر خودش دوست دارد. نمی‌گویم این‌گونه محبتی جود ندارد اما بسیار نادر است.

خدا؛ محبوب یا وسیله؟!

حالا وقتی آدم کسی را به خاطر دیگری دوست می‌دارد آن دیگر چیست؟! آن که اصالتاً آن را دوست می‌دارد و دیگران را به خاطر او دوست می‌دارد، آن دیگر چیست؟! فرض بفرمایید ما توفیقی داشته باشیم و خداوند متعال توفیق عنایت کند که شب‌های دراز زمستان، یک ربع‌ساعتی از خواب بلند شویم و نافله‌ای بخوانیم. ما نافله را دوست داریم، نیمه‌شب را دوست داریم، مناجات را هم دوست داریم اما برای این‌که در نمازمان دعا کنیم و خدا دعایمان را مستجاب کند. اگر استجابت دعا و این‌ چیزها نبود چندان اهمیتی به سحرخیزی نمی‌دادیم. حالا اینکه این دعا چه باشد مثلاً مشکلی داریم؛ یکی دعا می‌کند: خدایا! زیارت کربلا را نصیبم کن! یکی دعا می‌کند: خدایا! شهادت را نصیبم کن! یکی دعا می‌کند: خدایا! مرضم را شفا بده! یکی دعا می‌کند: خدایا! همسر خوبی نصیبم کن، فرزند خوبی نصیبم کن؛ و انواع و اقسام خواسته‌ها.

آدم خدا را دوست دارد برای این‌که دعایش را مستجاب کند. آن دعایی که او می‌کند برای این است که فقرش برطرف شود، بیماری‌اش برطرف شود، در میان مردم احترام پیدا کند، پست و مقامی گیرش بیاید و هکذا، فَعلَلَ و تَفَعْلَلَ.

وقتی این را تحلیل کنیم می‌بینیم که این نوع محبت چقدر کم‌ارزش می‌شود. می‌گوییم خدا را دوست داریم اما درواقع خدا را وسیله قرار داده‌ایم برای شکم! الله‌اکبر! خدا را دوست داریم و عبادتش می‌کنیم، سجده می‌کنیم و این‌ کارها را انجام می‌دهیم تا روزی‌مان را زیاد کند، شکم‌مان را از عزا دربیاورد، بیماری‌مان برطرف شود، سالم شویم تا راحت شویم و از زندگی لذت ببریم.

آنچه واقعاً دوست داریم لذت زندگی است؛ خدا را می‌خواهیم و او را استخدام کنیم تا این لذت را برای ما ایجاد کند و چه‌بسا وقتی حاجت‌مان برطرف شد و این خواسته‌ها فراهم شد، بعد فراموشش کنیم! فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ.[2]

مطلوب نهایی انسان

آن چیزی که برای خود ما اصالت نسبی دارد چیست؟! این بستگی دارد به این‌که فهم و معرفت‌ ما نسبت به مطلوب‌ها چقدر کش داشته باشد و تا کجا قد بدهد. آیا بالاتر از لذت شکم و دامن، لذت دیگری هم سراغ داریم؟! اگر مشکلی داریم، داریم، چیست و در چه پایه‌ای است؟! دیگر حالا بحث را بیشتر توسعه ندهم.

اجمالاً به همین مقدار اکتفا می‌کنم و این مطلب را توضیح می‌دهم که گاهی ما چیزی را برای خودش دوست داریم و گاهی برای غیر خودش؛ یعنی اول یک چیز دیگر را دوست داریم و چون این، وسیله‌ و راهی برای رسیدن به آن چیزی که دوست داریم است، این را هم دوست داریم. در اینجا نیز بستگی دارد به این‌که آن مطلوب اصلی ما چقدر ارزش دارد؛ آیا در حد همین شکم و لذت‌های مادون شکم و مافوق شکم است یا فراتر از این‌ها هم لذت یا انسی سراغ داریم؟! أَنِّي حَبِيبُ مَنْ أَحَبَّنِي، وَجَلِيسُ مَنْ جَالَسَنِي، وَمُؤْنِسٌ لِمَنْ أَنِسَ بِذِكْرِي، وَصَاحِبٌ لِمَنْ صَاحَبَنِي.

مراتب اشتیاق به مرگ؛ از گریز از رنج تا وصال محبوب

با توجه به این مقدمه که مراتب محبت ازلحاظ ارزش بسیار با یکدیگر تفاوت دارد می‌گوییم آن‌هایی که مرگ را دوست می‌دارند چگونه‌اند؟! کسانی که خودکشی می‌کنند، این‌ها هم مرگ را دوست دارند چون اگر دوست نداشتند که خودکشی نمی‌کردند؛ اما چرا مرگ را دوست دارند؟! برای این‌که خیال می‌کنند اگر بمیرند، از این درد و رنج‌ها راحت می‌شوند. این یک تصور است که فرد خیال می‌کند بعد از این‌که خودش را کشت، با این‌که شاید اصلاً قائل به روح و این‌گونه مسائل هم نباشد، خیال می‌کند که وقتی می‌میرد باز هم وجود دارد و دیگر رنجی خواهد داشت. این است که می‌گوید پس خودم را می‌کشم تا وقتی که کشته شدم دیگر رنج نداشته باشم. در اینجا عامل خودکشی همین خلاصی از درد و رنج‌ها و گرفتاری‌هاست. این یک نوع دوست داشتن مرگ است؛ اما این چه اندازه ارزش دارد؟!

حالا در کنارش، البته این هم نکته‌ای است که محبت‌ها همیشه یک عامل ندارند. بسیاری از اوقات، چند تا عامل به همدیگر کمک می‌کنند تا محبتی شکل بگیرد. فرض کنید آدم یک استادی را دوست ‌دارد که درس را خوب می‌گوید اما گاهی به او کمک مالی هم می‌کند، در جمع هم به او احترام می‌گذارد و اگر سؤالی هم داشته باشد با دقت گوش می‌دهد و جواب می‌دهد. مجموع این‌ها باعث می‌شود که این استاد را خیلی دوست بدارد؛ اما اگر یکی از این عوامل نباشد محبت هم کم می‌شود.

مؤمنانی هستند که از درد و رنج در عذاب هستند و دوست دارند راحت شوند، دوست دارند روزی‌شان وسیع شود. مؤمن هم هستند، خدا را هم قبول دارند، قیامت را هم قبول دارند. در کنارش هم دوست دارند که بعد از مرگ، از عذاب جهنم نجات پیدا کنند؛ وَقِنَا عَذَابَ النَّار؛[3] و بالاتر از آن، دوست دارند که از نعمت‌های بهشتی هم استفاده کنند. خود همه این‌ها هم مراتب دارد. این مجموعه عواملی که باعث می‌شود این محبت‌ها شکل بگیرد، هر کدام چه اندازه تأثیر دارند و چند درصد در شکل‌گیری این محبت مؤثر هستند؟!

مرگ؛ پلی به سوی محبوب

حالا با توجه به این مقدمات، اگر فرض کنیم کسی مرگ را دوست دارد برای این‌که مرگ پلی است برای اولیای خدا که به تجلیات بیشتر الهی نائل شوند، به شهود ذات برسند، به خدا برسند، واصل شوند و معشوق‌شان را در آغوش بگیرند و هیچ چیز دیگری هم در نظرشان نباشد؛ اگر بگویید بهشت، می‌گویند همه نعمت‌های بهشت برای شما؛ دوست، ما را و همه نعمت فردوس، شما را! ما هیچ چیز نمی‌خواهیم. شاید کسانی باشند؛ حالا فرض است دیگر، فرضش اشکالی ندارد، یک فرض عقلی است. یک کسی دوست دارد که در عالم بهشت هم تا ابد سر به سجده بگذارد و سر از سجده بلند نکند؛ نه چشم به یک گل بهشتی بدوزد، نه از یک میوه بهشتی استفاده کند و نه از یک همسر بهشتی. شاید کسی هم پیدا شود که این‌گونه باشد؛ و شاید کسی پیدا شود که آرزویش این باشد که در بهشت هم خاک پای حضرت معصومه‌سلام‌‌الله‌‌عليها باشد. می‌گوید من شأنیت و لیاقت آن‌ها را ندارم اما دوست دارم خاک پای حضرت رسول باشم، گردی باشم که به دنبال او می‌رود. هیچ چیز دیگر هم نمی‌خواهم. این یک نوع محبت به خدا و امثال این‌هاست.

مرگ برای رسیدن به بهشت

یک نوع محبت دیگر هم هست که نه، شخص بهشت را می‌خواهد برای این‌که زودتر از این گرفتاری‌های دنیا و غم و غصه و این‌ها نجات پیدا کند. حالا اگر بهشت قیامت هنوز نرسیده، لااقل دیگر در برزخ این غم و غصه‌های دنیا نباشد. مرگ را برای همین دوست دارد. البته می‌گوید برزخی هست، قیامت هم هست، حساب و کتاب آخرت هم هست، این‌ها را هم انکار نمی‌کند اما در نفسش این‌ها زنده نیست. آن‌چه الآن منشأ اثر است، غم و غصه دنیاست و آرزویش هم این است که از این‌ها نجات پیدا کند؛ می‌گوید: بمیرم تا راحت بشوم!

اولیای خدا و طلب مرگ

بعضی‌ها خیال می‌کنند اگر امام معصومی یا شخصیت معصومی از خدا طلب مرگ می‌کند، چنین چیزی است؛ اما زهی کوتاه‌فکری! شأن‌ آن‌ها بسیار بالاتر از این حرف‌هاست که به این لذت‌ها یا رنج‌های دنیا اعتنایی این‌چنینی داشته باشند. آن‌ها از لذت دنیا استقبال می‌کنند چون اثر لطف خداست؛ و از عذاب‌ها و سختی‌های دنیا به خدا پناه می‌برند به این دلیل که شاید نشانه‌ای از غضب خدا باشد.

ما نباید این توهم را داشته باشم که اگر یک وقت یک معصومی از خدا مرگ خواسته برای این بوده که از سختی‌های زندگی دنیا خلاص شود. این بسیار کوتاه‌فکری است. اگر کسی دوست خدا شد یعنی کسی که خدا بگوید ولیّ من است - البته من و شما باید بگوییم ان‌شاءالله همه دوست خدا هستند و حسن ظن داشته باشیم، آن حسابش جداست - اما اگر خدا گفت این شخص ولیّ من است: يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ؛[4] یعنی یک عشق طرفینی میان خدا و یک انسان برقرار شده است، در این صورت تنها آرزوی او وصال محبوبش است و آرزوی دیگری ندارد؛ إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ. اثر طبیعی‌ چنین محبتی همین است. شما آرزویتان باید این باشد که به محبوب‌تان برسید، چون بالاخره می‌بینند زندگی این دنیا خواه‌ناخواه اشتغالاتی برای انسان ایجاد می‌کند، یک مقداری ذهن آدم را به چیزهای دیگر مشغول می‌کند، توجهش را به چیزهای دیگر معطوف می‌کند و مانع می‌شود از این‌که در مشاهده محبوب تمرکز پیدا کند لذا این محبت موت، محبت بسیار ارزشمندی است.

حد نصاب محبت به خدا و جلوه‌های والای آن

مرتبه بعد این است که آدم چون می‌داند بهشت مظهر لطف الهی است و نشانه این است که خدا به کسی عنایت دارد و او را دوست می‌دارد، مرگ را بخواهد تا به آن عالَمی که مظهر لطف خداست و به آن سرایی که جلوه‌گاه لطف الهی است نائل شود. این در مرتبه بعدی قرار می‌گیرد و این هم بسیار عالی است.

تا برسد به آن‌جایی که برای نجات از رنج‌های دنیا و رسیدن به لذات آخرت، مجموع این عوامل باعث آن محبت شود. باز هم خیلی خوب است؛ اهلاً و سهلاً؛ اما محبت به خدا حد نصابی دارد؛ یعنی آدم باید آن‌قدر خدا را دوست بدارد که دوستی‌های دنیایی مانع انجام وظایف الهی‌اش نشود. این، کف کار است: قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّىٰ يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ.[5] این مرتبه حداقل محبت به خداست. انسان اگر مؤمن است باید به اندازه‌ای خدا را دوست داشته باشد که محبت خدا بر محبت دنیا بچربد و محکوم محبت دنیا و محکوم عوامل شرک نشود وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَهُمْ مُشْرِكُونَ.[6] این اقل مراتب محبت است.

محبت خدا در میدان عمل

حالا اگر مسئله جهاد مُتعیّنی پیدا شد؛ یک وقت جهاد، واجب کفایی است و انسان می‌داند به قدر کفایت نیرو وجود دارند. خب در این صورت از او نخواسته‌اند؛ اما اگر جهاد، تعیّن داشته باشد، در جبهه نیرو به قدر کافی نباشد و امام بفرمایند: «جبهه‌ها را پر کنید!» اگر کسی در اینجا تعلل و بهانه‌جویی کند، این نشان می‌دهد که محبتش از حد نصاب پایین‌تر است.

اوج محبت؛ لذت تنها در یاد خدا

اما کسانی هستند که محبت‌شان از این‌جا شروع به رشد کردن می‌کند تا به جایی می‌رسند که می‌گویند: وَأَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَيرِ ذِكْرِكَ؛[7] یعنی از هر لذتی که از غیر تو ببرم، از آن استغفار می‌کنم! من عقلم نمی‌رسد که این‌ها چیست اما معتقدیم که بزرگان ما چنین مراتبی را داشته‌اند، مخصوصاً حضرات معصومین‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين.

عشق به شهادت؛ شکوفایی یک نور الهی

این توفیقی که در طول هشت سال دفاع مقدس نصیب ملت ما شد، یک نسیم بهشتی‌ بود که وزیدن گرفت و هشت سال ادامه داشت. کسانی بودند که از این مفاهیم و مقولات به دور بودند. ذکر و فکرشان، لباس و غذا و مسکن و همسر و پست و مقام و درآمد و چیزهایی از این قبیل بود. بعضی‌هایشان همت‌شان از کار کردن به این‌ها هم پایین‌تر بود.

یک نسیم الهی و بهشتی وزید. آن کسانی که استعدادی داشتند و مایه‌هایی پاکی در فطرت‌شان وجود داشت، این‌ها شکفتند. از همان دوران نوجوانی، از ده، دوازده یا سیزده سالگی، عاشق شهادت شدند. بسیاری از این‌ها که حالا اگر بیوگرافی‌شان هم در دسترس باشد، دل‌شان در دسترس ما نیست، از کلمات‌شان چیزهایی می‌شنویم اما کسانی از همین نوجوان‌ها بوده‌اند که دلیل عشق‌شان به جبهه رفتن این بود که هنگام جان دادن، سرشان در دامان سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه باشد. همین! دیگر به بعدش هیچ فکر نمی‌کردند. نه چیزی را مانع این کار می‌دیدند؛ هیچ‌چیز به این مقام نمی‌رسید. عشق است دیگر، عشق این چیزها و این حرف‌ها را برنمی‌دارد. باورشان این بود که کسی که در جبهه شهید شود، سرش در دامان سیدالشهداصلوات‌‌الله‌‌عليه خواهد بود. آن سیدالشهدایی که سر غلام سیاهش را در روز عاشورا در بغل گرفت و او را نوازش کرد، او کریم‌تر از این است که نوجوان پاک و معصومی که هنوز دامنش به گناه آلوده نشده، به عشق او جان بدهد و او سراغش نیاید.

این عشق، یک عشق آسمانی و الهی است. این با آن چیزهایی که من و شما - بنده خودم را عرض می‌کنم- در کتاب بخوانیم و بنویسیم و این حرف‌ها، خیلی فرق دارد. این یک نور است، یک شعله است که خدا در درون آدم روشن می‌کند.

احیای فرهنگ شهادت و نقش تربیتی شهدا

خب، حالا ما محروم هستیم ولی این اندازه عقل‌مان می‌رسد که چنین چیزهایی وجود دارد؛ نمونه‌هایش را هم دیده‌ایم؛ بنابراین هرقدر در این زمینه کار شود که این صفا، این نورانیت و این عشق به شهادت، نوشته شود، بازگو شود، داستان شود، فیلم شود و اشعاری سروده شود که این حقیقت را تبیین کند، این مثل این است که هر روز یک شهید در صحنه ظاهر می‌شود و اثر خود را به جامعه می‌بخشد.

آن‌چه مقام معظم رهبری فرمودند که احیای آثار شهدا کمتر از شهادت نیست، ناظر به همین حقیقت است. آن اثری که وجود شهید در تربیت جامعه دارد، همین نورانیت‌هایی است که در جامعه پخش می‌کند و آلودگی‌ها را از بین می‌برد. دلبستگی‌های به دنیا که گاهی با هیچ عاملی قابل زدودن نیست، وقتی این عشق جلوه می‌کند، همه این‌ها نابود می‌شود؛ بنابراین احیای این آثار و زنده کردن این فرهنگ، بالاترین خدمت است.

ایمان به آخرت؛ معیار ایستادگی در برابر دنیا

از یک طرف این کار شکر نعمتی است که خدا به ما داده است یعنی معرفت به شهدا و وجود این شهدای گرانبها. از یک طرف هم شکر خود این شهدا و اظهار قدردانی از آنان است که ما قدر شما را می‌دانیم و هر سال هم به اندازه معرفت و وسع خودمان مراسمی برای احیای نام، مقام و منزلت شما برگزار می‌کنیم.

اما اثر مهم‌ترش آن نورانیتی است که به وسیله توجهات این شهدای عزیز در جامعه پخش می‌شود: يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ.[8] آن‌ها به بازماندگان بشارت می‌دهند که خاطرتان جمع باشد، هیچ سختی‌ای به ما نرسیده است: وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.[9]

تلاش برای این‌که این نورانیت در جامعه زنده بماند، آثارش در ارواح و نفوس باقی بماند و انسان‌هایی در سایه این نورانیت‌ها تربیت شوند، رشد کنند و از آلودگی‌ها نجات پیدا کنند بسیار ارزشمند است. اگر ملتی این‌گونه شد، دیگر فقط از گرانی و تورم نمی‌نالد؛ اگر هم می‌نالد، از کم‌ارزش شدن ارزش‌های اسلامی و فرهنگی می‌نالد.

چنین ملتی دیگر از تحریم‌های دشمنان نمی‌هراسد. سال‌ها مسلمان‌ها در شعب ابی‌طالب سخت‌ترین شرایط تحریم را تحمل کردند ولی آیا این تحریم‌ها باعث شد دست از دین‌شان بردارند یا در مقابل کفار و مشرکین دست‌هایشان را بالا ببرند و بگویند تسلیم شدیم؟! این مسائل، ریشه در یک حقیقت دارد؛ اینکه شهادت را باور نکرده‌ایم و ایمان و معرفت ما نسبت به عالم آخرت و نعمت‌های الهی ضعیف است. اینجا دیگر تعارف ندارد.

 آزمون ایمان در برابر دنیا

اگر امر دایر شود به این‌که، فرض کنید، بنده حالا خودم کلاه خودم را قاضی می‌کنم؛ اگر فردا صبح یک نامه‌ای آوردند این‌جا و گفتند: «آقا! یک امضای کوچکی این پایین بکن، یک میلیارد تومان هم بگیر! هیچ‌جا هم نمی‌گوییم. برای این‌که پرونده درست شود، شما این‌جا را امضا کن! یک میلیارد تومان هم تقدیم، خدمت شما، هدیه است». آیا من فوراً رد می‌کنم و می‌گویم نه؟! خیلی که هنر کنم می‌گویم: «باشد، حالا یک تأملی بکنم»؛ دقیقاً مشابه داستان عمرسعد و شب تصمیم‌گیری.

اگر ایمان داشته باشم به این‌که این جهنم است، اگر خودداری کنم نعمت خداست، بهشت ابدی است، رضای خداست، لقای الهی است، محشور شدن با اولیای خداست، اگر این‌ها را باور داشته باشم، بلافاصله می‌گویم: «برو گم شو! این حرف‌ها چیست؟!»

حکایت نان و دوغ؛ انتخاب آخرت به‌جای دنیا

مرحوم آقای بهجت‌رضوان‌الله‌علیه این داستان را نقل می‌کردند. اجازه بدهید برای مِسک ختام، آن را نقل کنم. ایشان داستان‌هایی را که نقل می‌کردند یا قصه‌های تاریخی و مانند این‌ها، همه حساب‌شده بود و بعدها ما می‌فهمیدیم. یک روز ایشان گفتند که مرحوم آقا شیخ ابوالقاسم کبیر قمی که از زهاد زمان بودند - شاید اسم ایشان را شنیده باشید، ایشان مرد بسیار بزرگواری بوده‌اند- در آن زمان، حالا چون اسم ایشان در این داستان آمده بود، من نقل می‌کنم، تولیت آستانه حضرت معصومه‌سلام‌‌الله‌‌عليها با یک متولی بزرگ بود. قبل از متولی‌ای که معاصر ما بود، مصباح‌التولیه، قبل از ایشان، یک تولیت بزرگ دیگری بوده است. آن متولی قبلی، در زمان مرحوم آقا شیخ ابوالقاسم، خدمت ایشان رفته بود. بعدازظهر بود و ایشان مشغول ناهار خوردن بود. اجازه می‌گیرند که «آقا! آقای تولیت دم در تشریف آورده‌اند.» ایشان می‌آید و می‌بیند یک سفره کوچک پهن است؛ یک ظرف دوغ و ماست است و یک نان خشکی هم هست و ایشان آماده‌اند که این نان خشک را با دوغ میل کنند.

ایشان وارد می‌شود و مثل تعارف مهمانی‌ها سلام و علیک و احوالپرسی انجام می‌شود. بعد می‌گوید که «آقا! شما سن‌تان بالا رفته، این غذاها برای شما مناسب نیست. اجازه بفرمایید دستور بدهم مثلاً غذای مناسبی برای شما تهیه کنند. آخر این‌ها چیست؟! شما با این سن‌تان و با این... نان و دوغ؟!» ایشان می‌فرماید که «ما نان و دوغ را انتخاب کردیم تا بعضی قباله‌ها را امضا نکنیم!» ایشان هم جوابش را می‌گیرد و زود خداحافظی می‌کند و بلند می‌شود می‌رود. ایشان باورش است؛ اما بنده آن‌گونه باورم نیست. خیلی که هنر کنم، کمی تردید می‌کنم و می‌گویم: «حالا باشد، فکرش را بکنم، ببینم می‌توانم یا نه؟!» بعد هم معلوم نیست که تصمیم نهایی‌ام چه شود.

آخرت؛ خیر و ماندگار

ما باید باور کنیم که: وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ.[10] اما اکثر انسان‌ها تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا.[11] چه کسی است که این‌گونه نباشد؟! بگردید و پیدا کنید. اگر هم کسی باشد، چند نفر می‌توانید پیدا ‌کنید؟! قرآن هم می‌فرماید: بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا * وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ. اولین مرتبه ایمانی که ما داریم این است که لااقل برای آخرتمان کار کنیم. حالا عشق به خدا پیشکش! همین اندازه آخرت را دوست بداریم که از بعضی نعمت‌های دنیا، آنجا که حق ما نیست، صرف‌نظر کنیم.

انس با مرگ؛ اوج اشتیاق به مرگ

بعد هرقدر معرفت ما بیشتر شود، علاقه‌مان به موت نیز بیشتر می‌شود. امیرالمؤمنین علی‌علیه‌‌السلام می‌فرمایند: وَاللّهِ لاَبْنُ اَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ.[12] آیا احتمال می‌دهید که العیاذبالله، علی اغراق بگوید، مبالغه کند و قسم هم بخورد که وَاللّهِ لاَبْنُ اَبى طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ؟! این یعنی اصلاً من با مرگ انس دارم و همیشه با مرگ همراه هستم؛ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ اُمِّهِ.

پروردگارا! تو را به حق امیرالمؤمنین، به حق همه دوستانت و به حق همه شهدا قسم می‌دهیم که بر معرفت، ایمان، محبت و ولایت ما بیفزا!

همه شهدای ما را با شهدای کربلا محشور فرما!

روح امام و شهدا را با امیرالمؤمنین محشور فرما!

سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!

عاقبت امر همه ما را ختم به خیر فرما!

وَعَجِّلْ فِي فَرَجِ مَوْلَانَا صَاحِب الزَّمَانِ

 


[1]. جمعه، 6.

[2]. عنکبوت، 65.

[3]. بقره، 201.

[4]. مائده، 54.

[5]. توبه، 24.

[6]. یوسف، 106.

[7]. مناجات خمس عشر، مناجات الذاکرین.

[8]. آل‌عمران، 171.

[9]. آل‌عمران، 170.

[10]. اعلی، 17.

[11]. اعلی، 16.

[12]. نهج‌البلاغه، خطبه 5.

برای خواندن گزارش خبری این جلسه این‌جا را کلیک کنید! [1]


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/7684

پیوندها
[1] http://mesbahyazdi.ir/node/5024