بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
با عرض خوشآمد خدمت برادران و سروران ارجمند؛ در راستای اطاعت از فرمایشات مقام معظم رهبری مبنی بر تلاش در جهت رشد بصیرت و ارتقای فرهنگی خدمتگزاران نظام، امیدواریم ما هم به سهم ناچیز خود بتوانیم خدمتی در این مسیر ارائه دهیم و به این وسیله، مشمول توجهات حضرت ولی عصرارواحنافداه و دعاهای زاکیه ایشان قرار بگیریم.
اهمیت ابهامزدایی در ارزشها
یکی از راههای افزایش بصیرت، ابهامزدایی از ارزشهایی است که در جامعه اسلامی مطرح میشود و بر اساس آنها شعارهایی شکل میگیرد؛ شعارهایی که گاهی صبغه فرهنگی و دینی دارد و گاهی صبغه سیاسی و اجتماعی. بر اساس این ارزشها شعارهایی شکل میگیرد و اگر این ارزشها مبهم باشند ممکن است از همان شعارها هم سوءاستفاده شود.
سوءاستفاده از شعارها و ارزشهای مبهم
فرض بفرمایید یکی از مفاهیمی که از قدیمالأیام مورد سوءاستفاده قرار میگرفته مفهوم «اصلاح» است. اصلاح و اصلاحات، واژهای بسیار زیباست و هیچکس از اصلاح بدش نمیآید. هر جا کمبود، نقص یا فسادی باشد، همه دوست دارند برطرف و اصلاح شود. انبیا هم میفرمودند: إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ؛[1] ما قصدی جز اصلاح نداریم؛ اما این واژه گاهی از قبل از اسلام، در صدر اسلام و تا إلیٰ یومِنا هذا بهگونهای مطرح شده که گاه ۱۸۰ درجه با هدفی که انبیا داشتند و با معنایی که آنها اراده میکردند متفاوت است. حالا در این موضوع نمیخواهم بسط کلام بدهم. شما در اوایل سوره بقره میخوانید که وقتی به منافقین گفته میشود که فساد نکنید! میگویند ما اصلاحگر هستیم، ما طالب اصلاحات هستیم؛ وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ.[2] در ادامه میفرماید: أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَٰكِنْ لَا يَشْعُرُونَ؛[3] آگاه باشید اینها مفسد هستند اما خودشان نمیفهمند و خیال میکنند دارند اصلاح میکنند.
این مثالی بود برای اینکه واژهها گاهی دچار ابهام هستند و مصادیقشان روشن نیست و بهگونهای تعریف نشدهاند که بتوان مصادیق واقعی را از مصادیق عوضی تشخیص داد و به همین علت از آنها سوءاستفاده میشود.
مفهوم وحدت و ابهام در آن
بهعنوانمثال، موضوعی که امروز میخواهم عرض کنم و مقداری درباره آن توضیح بدهم، موضوع وحدت و اتحاد است. موضوع وحدت یک موضوعی است که همه مردم و همه عقلای عالم از هر دینی، از هر مذهبی، از هر قومیتی و از هر نژادی که باشند میدانند که وحدت و اتحاد برای جامعه بسیار مفید است و تفرقه و پراکندگی و اختلاف، موجب هدر رفتن نیروها و فَشَل شدن جامعه میشود؛ اما اینکه اتحاد چگونه حاصل میشود، وحدت با چه کسانی و حول چه محوری باید انجام بگیرد، از همان جاهایی است که ابهامهایی هست و کسانی از این ابهامها سوءاستفاده میکنند.
پنهانکاری پشت پرده شعار وحدت
معمولاً آن کسانی که دنبال اغراض شخصی و گروهی خودشان هستند ابتدا سعی میکنند در جامعه، قدرتی به دست بیاورند و در سایه آن قدرتشان به اغراضشان برسند. حالا قدرت، یک بخشش قدرت مادی است؛ سعی میکنند گلوگاههای ثروت را به دست بگیرند تا بتوانند از این راه به مقاصد خودشان برسند. قدرت گاهی قدرت سیاسی و اداری است؛ پستی را به دست بیاورند و در سایه آن پست بتوانند به اغراضشان برسند. حتی گاهی هم قدرت فیزیکی است؛ دار و دستهای بزنبهادر و چاقوکش درست میکنند و چوب و چماقی فراهم کنند که هر وقت لازم شد از اینها استفاده کنند. همه اینها در راه این است که با قدرت، افکار و آراء خودشان را بر دیگران تحمیل کنند و در سایه اعمال قدرت، منافع فردی، خانوادگی، گروهی، حزبی و جناحی خود را تأمین کنند.
خب اگر اتفاق افتاد و موفق نشدند، حالا به هر دلیلی؛ در هر جای عالم ممکن است گروههای متعارض بالاخره شکست بخورند. آنهایی که برای خودشان زمینههای قدرتی فراهم کرده بودند، پول و ثروتی به هم زده بودند، نیروهایی را در اطراف پراکنده کرده بودند، مهرهچینی کرده بودند، حتی قدرت فیزیکی فراهم کرده بودند و همه اینها اتفاقاً نگرفت؛ حالا فرض بفرمایید مسئله انتخاباتی پیش آمد و با همه این مقدمهچینیها و تمهیدات، موفق نشدند و شکست خوردند. یک وقت است که عاقلانه برخورد میکنند؛ مثل آنچه در اغلب کشورهای دنیا، بهویژه در کشورهای پیشرفته و کشورهایی که بهاصطلاح ازلحاظ مدنیت جلو هستند دیده میشود که شکست را میپذیرند و بعد سعی میکنند ببینند نقطهضعفهایشان چه بوده است، آنها را بهتدریج برطرف کنند تا در دوره بعد، موفقیتی به دست بیاورند. معمولاً احزابی که در کشورهای پیشرفته فعالیت میکنند همینگونه هستند. در آنجا معمولاً دو تا حزب، برجستهتر از سایر احزاب هستند که اینها رقیب هم میشوند، یکی پیروز میشود و دیگری شکست میخورد. گاهی هم چند تا حزب هستند؛ اما بالاخره آنهایی که شکست میخورند دست به سلاح نمیبرند و از قدرت فیزیکی استفاده نمیکنند؛ بلکه شکست را میپذیرند و در ظاهر به طرف هم تبریک میگویند و بعد هم سعی میکنند ببینند شکستشان از چه ناحیهای بود و اشتباهشان کجا بود؛ بهتدریج این را برطرف کنند بلکه در انتخابات بعدی پیروز شوند. در همه جای دنیا، کار عاقلانه همین است.
اما حالا اگر یک جا به هر دلیلی اینگونه نشد که آن دلیل را هم باید گشت و پیدا کرد و من حالا درصدد آن نیستم؛ اگر به هر دلیلی اینگونه نشد و شکست خوردند و اینها برای شکستشان آمدند قائلهای راه انداختند، دست به اغتشاش زدند و بالاخره از این راه هم طرفی برنبستند و بیشتر موجب رسوایی و وازدگی اجتماعیشان شد، خب چیزی که فقط برای اینها باقی میماند چیست؟! برای این عده شکستخوردهای که رفتار عاقلانهای هم نکردند و بعد هم قوز بالا قوزی برای خودشان درست کردند، اغتشاشی راه انداختند و آبروی خودشان را هم در جامعه ریختند و از دست دادند؛ فرض کنید اگر جایی مثل پشت کوه قاف یک چنین چیزی اتفاق افتاد، اینها برای اینکه بتوانند به حیات خودشان ادامه دهند و احیاناً زمینهای فراهم کنند برای اینکه یک بار دیگر بتوانند یا نقشههای قبلیشان را تکرار کنند یا از یک راه عاقلانهتری پیش بیایند باید چارهای بیندیشند. تنها راهی که برای اینها باقی میماند تا موقعیت خودشان را تجدید کنند، تجدید حیاتی کنند و آبرویی به دست بیاورند فقط این است که بگویند «ما یک ملت هستیم، یک جامعه هستیم، بیایید با هم متحد باشیم و با هم کار کنیم»؛ یعنی مطرح کردن شعار وحدت.
تا حالا عملاً حاضر بودند برخورد فیزیکی کنند، تیراندازی کنند، افرادی را به کشتن برسانند، اموال عمومی را تخریب کنند، همه اینها را حاضر بودند. حالا که دیدند به هیچ جایی نرسیدند و دستشان از همه جا واماند و روزبهروز بر رسواییشان افزوده شد و نقشهها رو شد و همه فهمیدند که جریان چه بوده است، دیگر چه کار کنند؟! راهی که باقی میماند فقط این است که بگویند «بیاییم وحدت را حفظ کنیم، این اختلافات را برداریم و همه یکی بشویم؛ ما هم با شما یکی هستیم.»
خب، حالا مثلاً کسی از آنها سؤال کند که «چطور شما یک سال پیش، دو سال پیش، چهار سال پیش شعار وحدت یادتان رفته بود؟! این رفتارِ از سر شِقاق و براندازی و این نقشهها چه بود؟! اگر صحبت از وحدت بود، قبلاً هم فرصت خوبی بود و میتوانستید این شعار را مطرح کنید!»؛ اما پیداست که آن وقت دلشان میخواست با قدرت، رفتار خودشان را بر جامعه تحمیل کنند. حالا که شکست خوردهاند، میگویند «اقلاً ما را هم بپذیرید»؛ و آن وقت روی این جهت تکیه میکنند که اسلام و قرآن و حدیث و پیامبر و فرمایشات امام، همه صحبت از وحدت، اتحاد و رفع اختلاف است.
این همان سوءاستفاده از این مفاهیم و ارزشهایی است که دارای ابهام است. بله، قرآن هم میفرماید: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا.[4] همه عقلاء هم از وحدت و اتحاد دم میزنند؛ اما وحدت چه کسی با چه کسی؟! بر چه اساسی؟! آیا هرگونه وحدتی مطلوب است یا وحدتی که در راه یک هدف متعالی و ارزشمند باشد؟!
نمونههای تاریخی سوءاستفاده از وحدت
فرض بفرمایید زمانی که یک جامعه، مخصوصاً اکثریت جامعه، مشرک و بتپرست هستند و فقط چند نفر - ۱۰ تا ۱۲ نفر، مرد و زن، جوان و نوجوان- پیدا میشوند که دور هم جمع میشوند و میگویند باید خدای یگانه را پرستید و این بتها را دور ریخت زیرا اینها حماقت و ضلالت است. اکثریت یک شهر؛ حالا دنیا هیچی؛ در یک شهری، مثلاً در شهر مکه که اکثریت مردم بتپرست بودند، ۳۶۰ بت داشتند که دور خانه خدا در کعبه نصب شده بود و همینطور در جاهای مقدس مثل صفا و مروه و مردم میرفتند و آنها را میپرستیدند؛ حالا ۱۰ تا ۱۲ نفر پیدا شدهاند، اول یکی آمده و چند نفر هم دور او جمع شدهاند و میگویند باید خدای یگانه را پرستید و اینها بد است. خب یک کسی بیاید بگوید: «آقا! شما چرا آمدهاید ایجاد اختلاف میکنید؟! بیایید همه با هم متحد باشیم!» اتفاقاً همین را هم میگفتند؛ میگفتند: «این آمده ایجاد اختلاف کند!»
اگر یک مقدار قبلتر هم بروید، قبل از اسلام، قرآن نقل میفرماید، ما به خیلی از تاریخهای قبلی درست یقین نداریم و به هرچه در قرآن آمده، بیشتر مطمئن هستیم؛ میفرماید وقتی حضرت موسی و هارون، دو برادر چوپان با پشمینهپوش، جلوی دربار فرعون آمدند، فرعونی که ادعای خدایی داشت و با آن تشکیلات و اینها، فقط یک چوبدستی در دستشان بود و گفتند که ما پیامبر هستیم و از طرف خدا آمدهایم که تو را دعوت کنیم که بیا خدای یگانه را بپرست. بعد از گفتگوهایی که بین فرعون و حضرت موسیعلی نبینا و آله و علیه السلام شد، بالاخره فرعون به مردم گفت که این دو نفر آمدهاند تا ایجاد اختلاف کنند و شما را از راه ایدهآلتان باز بدارند؛ وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلَىٰ؛[5] یعنی شما یک فرهنگ پیشرفته، ایدهآل و بهترین روش زندگی را دارید؛ «الْمُثْلَىٰ» یعنی ایدهآلترین؛ فرهنگی در جامعه شما حاکم است که پیشرفتهترین فرهنگ عالم انسانیت است و این قدرت نظام، کشور منظم و سرپا، نهرهای آب جاری، نعمتهای فراوان و همه چیز دیگر که سر جای خودش است این دو نفر آمدهاند تا شما را از این راه باز بدارند! وَيَذْهَبَا بِطَرِيقَتِكُمُ الْمُثْلَىٰ؛ اینها آمدهاند ایجاد اختلاف کنند و میخواهند یک چیز جدیدی مطرح کنند که همه شما با آن مخالف هستید.
خب اینجا اگر بخواهند وحدت و اتحاد حفظ شود، چه کار باید بکنند؟! این دو نفر باید دست بردارند و در مقابل فرعون تسلیم شوند. خب اینها دارند حرف جدید میزنند؛ اکثریت قاطع مردم، بتپرست و فرعون پرست هستند؛ این دو نفر آمدهاند دارند ایجاد اختلاف میکنند. اگر بخواهد وحدت و اتحاد حفظ شود باید چه کار کنند؟! اینها باید دست بردارند و در مقابل فرعون به سجده بیفتند تا وحدت حفظ شود. آیا همینطور باید بشود؟!
وقتی پیغمبر اسلام برای دعوت مردم مبعوث شدند ایشان حرف نویی آورده بودند. مردم دائماً میگفتند: «این حرفهای تازه چیست که میزنی؟! مَا سَمِعْنَا بِهَٰذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ؛[6] پدران ما این حرفها را نمیزدند؛ چنین چیزهایی از نیاکان ما نیز نقل نشده است! این حرفهایی که میزنی چیست؟! از این حرفها دست بردار!»
پیشنهادهای خیلی جالبی هم کردند؛ گفتند: «اگر ریاست میخواهی، به تو میدهیم؛ اگر پول میخواهی، به تو میدهیم؛ اگر زن میخواهی، بهترین زنها و دخترانمان را به تو میدهیم. این حرفهایی که میزنی چیست؟! دست بردار!» آنجا اگر میخواستند وحدت و اتحاد در جامعه عرب حفظ شود، چه کار میبایست بکنند؟! راه عادی آن این بود که پیغمبر، تابع آنها بشود؛ چون ایشان یک نفر بودند در مقابل یک ملت؛ اگر این وحدت میشد آیا خیلی خوب بود که پیغمبر برای حفظ وحدت، دست از رسالتشان برمیداشتند؟!
بعد از اینکه مردم با امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام بیعت کردند، چند نفر از اصحابی که خود پیشتاز بودند و از فامیلها و یاران علی هم بودند اینها آمدند پیشنهادی کردند و علی پیشنهادشان را قبول نکرد و بنا گذاشتند مخالفت کنند و از علی جدا شوند. این بود که یک گروه تشکیل دادند. اول یک گروه سه نفری از سران تشکیل شد؛ طلحه، زبیر و جناب عایشه. سپس از حجاز به عراق رفتند و در بصره ساکن شدند، مردم را جمع کردند و جنگ جمل را راه انداختند. بعد هم چند جنگ دیگر پیش آمد. حالا علیعلیهالسلام بعد از 25 سال، تازه به حکومت رسیده بود، سه جنگ رخ داد که در یکی از آنها در مقابل علی، سه نفر از سران اسلام بودند؛ همسر پیغمبر؛ زبیر که پسرعمه پیغمبر بود؛ و طلحه که از اصحاب بزرگ بود و خودش از گروه شش نفری بود که عمر برای مشخص کردن خلیفه، تعیین کرده بود. این سه نفر یک طرف بودند و علیعلیهالسلام هم یک طرف بود. اگر میخواستند اتحاد و وحدت کنند، چه کار میبایست بکنند؟!
در همان جنگ جمل یک نفر از بصره خدمت امیرالمؤمنینعلیهالسلام آمد و عرض کرد: «آقا! یک معما برای من پیدا شده است. من میدانم که شما پسرعموی پیغمبر هستید و پیغمبر هم خیلی شما را دوست میداشت و سفارش هم کرده بود. در این شکی ندارم؛ اما طرف دیگر که مخالف شما هستند یکی از آنها همسر پیغمبر است که أم المؤمنین است و قرآن میفرماید وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ؛[7] همسران پیغمبر مادران شما هستند؛ یکی مادر ماست؛ دو نفر هم از اصحاب بزرگ پیغمبر هستند که یکیشان هم زبیر است که پیغمبر برای شمشیرش دعا کرد. بالاخره آنها سه نفر هستند و شما یک نفر هستید. چه دلیلی دارد که من حرف شما را قبول کنم و حرف آنها را قبول نکنم؟!»
خب اگر علیعلیهالسلام میخواست حفظ وحدت شود، چه باید میکرد؟! باید تابع آنها میشد، چون آنها سه شخصیت شناختهشده و مورد احترام همه مردم مسلمان بودند و علی یک نفر بود. چگونه باید حفظ وحدت میشد؟!
همه عقلا میفهمند که هرگونه وحدتی با هر کسی مطلوب نیست؛ وحدت آن وقتی مطلوب است که برای پیشرفت یک هدف مقدس باشد، همکاری شود تا یک هدف مقدس پیش برود؛ یعنی حق پیش برود. وحدت در راه باطل، نتیجهای جز باطل نخواهد داشت. باطل هر چه بینشان اختلاف باشد بهتر است؛ وقتی زورشان کمتر شود، ضررشان هم کمتر میشود. وحدت آن وقتی مطلوب است که در مسیر حق باشد، نیروها متمرکز شود و حق پیروز شود؛ اما اگر وحدت در جهت خلاف حق بود و گفته شد «بیایید بر سر باطل وحدت کنید!» این کار چه مطلوبیتی دارد؟! جز ضرر به حق و ضرر به هدف عالی و ایدهآل، چه فایدهای میتواند داشته باشد؟! آیا این هم مطلوب است؟!
سؤال اول این است که وقتی در همه دنیا میگویند وحدت خوب است، اتحاد خوب است، کشورها اگر بتوانند با هم یک کشور واحد تشکیل میدهند، اگر نشد فدراسیون تشکیل میدهند، اگر نشد کنفدراسیون تشکیل میدهند، اگر نشد حداقل یک پیمان مشترک میبندند و مشترکالمنافع میشوند؛ همه اینها دلیل است که انسانها هر چه به هم نزدیکتر باشند بهتر است. خب حالا اگر بر سر هر چیزی گفتند «ما با هم اتحاد پیدا میکنیم به شرط اینکه شما دست از اسلامتان بردارید»، آیا این خوب است؟! این وحدت خیلی خوب است؟! یا در میان مذاهب اسلامی، یک مذهب باطل هست که قطعاً میدانیم باطل است؛ اگر گفتند «شما بیایید تابع ما شوید تا وحدت اسلامی حفظ شود»؛ وحدت اسلامی کدام است؟! شما از اسلام بویی نبردهاید!
اگر وحدتی بر سر حق باشد، این مطلوب است؛ اما اگر وحدت، لازمهاش این بود که انسان از حق دست بردارد، این چه مطلوبیتی دارد؟! پس ما باید ببینیم ارزش وحدت به چیست و با چه کسانی وحدت مطلوب است و در چه شرایطی؟!
قرآن میفرماید: وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا؛ حبلُ الله را بگیرید و همه، دور حبل الله، وحدت پیدا کنید. یا در آیه دیگری میفرماید: أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ؛[8] دین را اقامه کنید، در دین اختلاف نکنید و از دین حق جدا نشوید.
بهطورکلی این اتحاد و هماهنگی و با هم یکی شدن و ائتلاف کردن تا به وحدت برسد، از ائتلاف تا وحدت، یک وقت در مقام فکر و نظر و عقیده است و یک وقت در مقام عمل خارجی و کارهای فیزیکی است. ما اگر بخواهیم در مقام فکر و نظر و عقیده، وحدت داشته باشیم، آن وحدت بر سر چه محوری باید حاصل شود؟! وقتی وحدت میکنند، میگویند: «همه این را بپذیرید تا وحدت بشود». چه چیزی را؟! خب طبعاً ما میگوییم حق، آنها هم میگویند حق؛ ما میگوییم حق آن است که ما میگویم، آنها هم میگویند حق آن است که ما میگوییم؛ آنها میگویند برای حفظ وحدت، شما بیایید تابع ما شوید؛ ما هم میگوییم برعکس، برای حفظ وحدت، شما باید تابع ما شوید.
وحدت در فکر و عقیده
حالا به عنوان تمثیل عرض میکنم، همه جهتش با آنچه قبلاً عرض شد یکی نیست. مثالی است، از یک جهتش است؛ بهعنوانمثال، امروز وحدت شیعه و سنی برای ما خیلی مطلوب است؛ اما اگر وحدت شیعه و سنی، سر فکر و عقیده باشد، سنیها میگویند: «عقیده ما درست است، شما شیعهها بیایید سنی شوید تا وحدت داشته باشیم»؛ ما شیعهها هم میگوییم: «نه عقیده ما درست است، شما بیایید مثل ما بشوید تا وحدت داشته باشیم». عملاً هم اکثریت با آنهاست. اگر بخواهیم در عقیده و فکر یکی شویم و هیچ راه دیگری هم نباشد، آنها میگویند حداقل، اقلیت تابع اکثریت شود؛ یعنی شیعهها بیایند سنی شوند تا وحدت بشود؛ اما آیا ملاک وحدت در فکر و عقیده، اقلیت و اکثریت است؟! -فقط فکر و عقیده را عرض میکنم، صرفنظر از عمل خارجی- آیا برای اینکه همه مسلمانها وحدت داشته باشند ما باید دست از عقیده امامت امیرالمؤمنین و ائمه اثنی عشر برداریم تا همه یک جور فکر کنیم؟! این جور درست است؟! یا نه، حداقل بخشی از مسلمانها عقیده درست داشته باشند. حالا اگر آنها اشتباه کردند یا نفهمیدند ما دیگر خودمان را تابع آنها نکنیم؛ در عقیده و فکر عرض میکنم.
بههرحال اگر بخواهد وحدتی در عقیده و فکر باشد یک محور میخواهد. عقلاییاش این است که ببینیم حق کدام است و بر اساس حق، همه متحد شوند. حالا اگر حق شناخته نشد و فقط در مقام فکر و عقیده است و اینکه هر کسی در دلش به چه معتقد باشد، بهتر است هر کسی عقیده خودش را داشته باشد؛ شما در دلتان قائل به امامت علیعلیهالسلام باشید، آنها هم در دلشان قائل به خلفا باشند. باز تأکید میکنم که فقط وحدت در فکر را عرض میکنم. این معقول نیست که انسان از عقیده حقش دست بردارد به خاطر اینکه عقیدهاش با دیگران یکی شود. مثل این است که پیغمبر دست از توحیدش بردارد و با مشرکین یکی شود. البته این مثال فقط در یک جهتش است. حالا ما نمیگوییم آنها مشرک هستند. بعضیهای از آنها میگویند «شیعهها مشرک هستند»؛ اما ما نمیگوییم. ما میگوییم آنها مسلمان و موحّد هستند، خون و جانشان محترم است. بعضی از آنها افکارشان کج است.
پس در مقام فکر و عقیده، وحدت و اتحاد آن وقتی صحیح است که حق، محور باشد وگرنه وحدت بر باطل، حُسنی ندارد. اگر یک مجموعهای پیدا شود که همه باطل باشند یا یک مجموعهای که حداقل قسمتی از آن حق باشد، کدام بهتر است؟! اگر ملاک، حق بودن است، هر اندازه حق وجود داشته باشد و بیشتر شود آن بهتر است. اینکه حق، تابع باطل شود برای اینکه وحدت حفظ شود این صحیح نیست؛ بهعبارتدیگر -یک مقدار به زبان ریاضی صحبت کنم- بهعبارتدیگر ما دو ارزش داریم؛ یک ارزش داریم به نام ارزش حق. حق، ارزش دارد و کسی که تابع حق است، یک ارزشی دارد. یک ارزش هم داریم به نام اتحاد. آیا صحیح است که ما به خاطر حفظ ارزش اتحاد، از حق دست برداریم و ارزش حق را پایمال کنیم؟! یا نه، ارزش حق بیش از ارزش اتحاد است و نباید گذاشت حق بهکلی از بین برود؟! وقتی همه اهل باطل شدند، دیگر حقی وجود ندارد. پس اگر امر بین ارزش حق و ارزش اتحاد دایر شود، ارزش حق، مقدّم است. اگر بشود جمع کنند که نعم المطلوب؛ اگر همه بر حق باشند که بسیار عالی است؛ اما اگر نشد، بناست در یک جامعه شش میلیاردی، پنج میلیارد یک طرف باشند و یک میلیارد یک طرف؛ ما جزو کدام بشویم؟! در اینجا کثرت و قلّت ملاک نیست؛ ببین حق کدام است. به جای یک میلیارد، اگر اهل حق یک میلیون هم بودند، حتی بالاتر، اگر هزار نفر اهل حق بودند، شما طرف حق برو؛ ارزش حق از هر ارزشی بالاتر است. به خاطر اینکه وحدت حفظ شود حق نباید فدای باطل شود. وحدت، خادم حق است؛ وحدت باید باشد تا حق پیروز شود، نه اینکه حق، خادم وحدت باشد.
وحدت در عمل و رفتار
این در مقام فکر و اعتقاد است؛ اما در مقام عمل؛ وقتی ما نتوانستیم برای طرف اثبات کنیم که حق است یا باطل، ما معتقدیم مذهب ما حق است، طرف هم معتقد است مذهب او حق است و بالاخره نتوانستیم به توافق برسیم؛ او سر حرف خودش ایستاده، ما هم سر حرف خودمان ایستادهایم. ما که باید بایستیم؛ آن هم حالا یا از سر لج و یا اینکه برای او اشتباه شده و نمیتواند تشخیص دهد؛ حالا اینجا چه کار کنیم؟! اینجا باید از وحدت در اعتقاد دست برداریم؛ بگوییم تو عقیده خودت را داشته باش، ما هم عقیده خودمان را؛ اما معنایش این نیست که به روی هم شمشیر بکشیم. باید وحدت در عمل پیش بیاید؛ بگوییم ما یک مشترکاتی داریم؛ آن مشترکات ما لوازمی دارد؛ در مقابل آن مشترکات هم، دشمنانی داریم؛ ما هر دو به طرف یک قبله نماز میخوانیم، یک ماه رمضان روزه میگیریم، به یک خدا و به یک پیغمبر معتقدیم، احکام ضروری اسلام را هر دو طرف قبول داریم. دشمنان میخواهند نه کعبهای باشد، نه اسم پیغمبری باشد و نه دین و احکام اسلامی؛ ما بیاییم در عمل با هم یکدست بشویم تا دشمنان بر ما غالب نشوند. تو در دل خودت هر اعتقادی که داری داشته باش، من هم اعتقاد خودم را داشته باشم. اعتقاد به خدای یگانه که هر دو داریم؛ اعتقاد به رسالت پیغمبر که هر دو داریم؛ اعتقاد به نماز و روزه و احکام اسلام که هر دو داریم؛ بیاییم همینها را ملاک وحدت قرار دهیم، در اینها با هم اختلاف نکنیم و بر علیه دشمن اتحاد کنیم. ملاک وحدت ما چه میشود؟! ملاک وحدت ما همین مشترکات است که حق هستند؛ همین مشترکاتی که هم شما حق میدانید، هم ما حق میدانیم. بر اساس همین مشترکات حق، با هم متحد باشیم. آن جایی که اختلاف داریم، تو راه خودت را برو، من هم راه خودم را میروم. تو دستبسته نماز میخوانی، من دستباز نماز میخوانم؛ مسئلهای ندارد؛ اما هم من به تو احترام میگذارم، هم تو به من احترام بگذار. ما همدیگر را داشته باشیم تا بتوانیم بر دشمن مشترکمان پیروز شویم. اینجا وحدت در عمل و رفتار و جبهه واحد داشتن، مطلوب است. منافاتی هم ندارد با اینکه هر کسی اعتقاد ذهنی و قلبی خودش را داشته باشد.
بعد از اینکه یک سلسله مشترکات اعتقادی داشتیم، یک حقهای مشترکی بین ما و آنها بود، بر اساس حق مشترک، وحدت میکنیم. باز ملاک وحدت چه شد؟! حق شد. درست است که بعضی از ما که حالا به عقیده ما، آنها هستند، یک باطلهایی دارند اما یک حقهایی هم دارند؛ باطلهایشان را بگوییم برای خودتان و شما آزاد هستید هر کاری که بخواهید بکنید؛ اما هر دو به آن چیزهایی که حق مشترک است احترام بگذاریم، یک جبهه واحد تشکیل بدهیم و نگذاریم دشمن در ما رسوخ کند و بین ما ایجاد دشمنی کند. ما با هم دوست باشیم، برادر باشیم، برادروار رفتار کنیم، به همدیگر احترام بگذاریم، جان و مال و خون و عِرض همدیگر را محترم بشماریم؛ به خاطر چه؟! به خاطر اینکه حقهای مشترکی داریم. پس باز ملاک وحدت، حق است، نه اینکه هر وحدتی هر جور شد مطلوب باشد.
اگر وحدت به طور مطلق، مطلوب بود حقش این بود که همه شیعهها سنی میشدند تا وحدت بشود؛ همه مسلمانها هم کافر میشدند چون اکثریت با کفار است؛ آیا این عاقلانه است که یک میلیارد مسلمان، کمتر یا بیشتر، دست از اسلام بردارند برای اینکه با همه مردم دنیا وحدت پیدا کنند؟! این که کار عاقلانهای نیست؛ پس وحدت وقتی ارزشمند است که معیار آن، حق باشد. اگر وحدت در اعتقاد باشد، هر دو طرف به حق برسند.
یک نکته دیگر این است که با وجود اختلاف عقیده، باید سعی کنیم آن جهات مشترک عقیدتی را تقویت کنیم و سعی کنیم روزبهروز بر اختلافات عقیدتیمان افزوده نشود و سعی کنیم آن اختلافات عقیدتیای که هست را به هم نزدیکتر کنیم. این همان کاری است که به نام تقریب بینالمذاهب از زمان مرحوم آیتاللهالعظمی بروجردی بین شیعه و سنی آغاز شد؛ یعنی سعی کنیم مذهب شیعه و سنی به هم نزدیک شوند. حالا اگر یکی نمیشود و همه اختلافات برطرف نمیشود اما بخشی از آنها برداشته شود.
اگر به یاد داشته باشید، در آن زمان در کشور مصر قانون طلاق شیعه را رسمیت دادند. اهل تسنن معتقدند که در یک مجلس، سه طلاق را میشود داد؛ فقه آنها اینگونه است اما فقه شیعه این است که سه طلاق باید در سه بار انجام بگیرد. باید بین آن رجوع باشد و دوباره طلاق انجام بگیرد. در زمان عبدالناصر این مسئله مطرح شد و مجلس آن جا تصویب کرد که در مصر، قانون طلاق شیعه رسمیت پیدا کند. یک کاری شد که به هم نزدیک شدند. در همان زمان بین علمای شیعه و سنی به تصویب رسید که مذهب شیعه در کنار چهار مذهب اهل تسنن رسمیت داشته باشد و گفته شد اسلام پنج مذهب دارد، چهار مذهب اهل تسنن است و یکی هم فقه شیعه است. این را هم رسمیت دادند. رسمیت یافتن فقه شیعه در کنار مذاهب اهل تسنن قدم بزرگی بود که برداشته شد. این یعنی وقتی نتوانیم در افکار و عقاید، صددرصد با هم توافق کنیم، تلاش کنیم به هم نزدیک شویم. امروز هم در دوره جمهوری اسلامی، مجمعُ التَّقریبِ بینَ المذاهبِ الإسلامیّةِ مجمع رسمی و فعالی است و مقام معظم رهبری به آن عنایت دارند و کارهای بسیار مثبتی هم انجام داده است.
ولایتفقیه؛ محور وحدت
البته این در مذاهب بود. آنچه بیشتر مورد نیاز ماست موضوع دیگری است. ما هر دو مسلمان و شیعه هستیم و حتی مقلِّد یک مرجع هستیم اما در مشی سیاسی اختلاف داریم. البته اینکه که گفتم هر دو مسلمان و شیعه هستیم، به حسب ادعایی است که داریم. حقیقت دل ما را خدا میداند اما به زبان میگوییم مسلمان هستیم، شیعه هستیم، مقلِّد امام هستیم. شما هم همین را میگویید؛ هر دو قبول است. وقتی در مشی سیاسی، اختلاف پیش میآید، قاعدهاش چیست؟! اگر بخواهیم اختلاف، ریشهدار نشود، ما در رویاروی هم واقع نشویم، به سوی هم شمشیر نکشیم و دشمن را شاد نکنیم چه باید بکنیم؟!
در اسلام راههایی مشخص شده است، راههای عقلایی هم وجود دارد که آنها هم مورد قبول و امضای اسلام است. آنچه در خود اسلام تعیین شده - بنا هم هست که ملاک وحدت حق باشد، ببینیم حقیقت چیست و آن را بپذیریم- سفارش اسلام این است که فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ؛[9] و اگر در مقام فهم آیه باز هم اختلاف داشتید که فهم شما از این آیه درست است یا فهم دیگری: وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِنْ شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ.[10] اگر نفهمیدید که حکم خدا چیست و بنا شد که در عمل، یک راه را انتخاب کنید، ببینید اولوالأمر شما چه میگوید؛ زیرا در مقام عمل، اطاعت اولوالأمر واجب است. این همان راهی است که خدا تعیین فرموده است.
ما به متن قرآن دسترسی داریم اما خود قرآن نمیتواند اختلاف ما را حل کند چون در فهم قرآن با هم اختلاف داریم. پیامبر هم که حضور ندارد؛ امام معصوم هم که حضور ندارد؛ در اینجا چه کسی میتواند اختلاف ما را رفع کند؟! آن راهی که اسلام تعیین کرده است دنباله اولوالأمر است. البته منظور از اولوالأمر در آیه، ائمه اثنیعشر هستند. اگر یادتان باشد، در زمان حضرت امامرضواناللهعلیه در مجلس شورای اسلامی درباره ولایتفقیه صحبت شد. یکی از آقایان برای اثبات این مسئله به این آیه شریفه استناد کرد که أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ[11] و گفت: «ولیفقیه جزو اولوالأمر است.» امامرضواناللهعلیه گوشی تلفن را برداشتند و به رئیس مجلس تماس گرفتند و گفتند: «این اولوالأمر در آیه، ائمه اثنیعشر هستند، قاطی نکنید!»
اولوالأمر، ائمه اثنیعشر هستند؛ اما اطاعت ائمه اثنیعشر واجب است یا نه؟! خود ائمه اثنیعشر فرمودند: «إِنِّي جَعَلْتُهُ حَاكِمًا»؛ فرمودند وقتی به ما دسترسی ندارید به فقیه جامعالشرایط مراجعه کنید، ما او را حاکم قرار دادهایم. مثل اینکه امیرالمؤمنینعلیهالسلام در زمان خودشان مالک اشتر را تعیین میکردند؛ آیا اطاعت مالک اشتر واجب بود یا نبود؟! او جزو چه کسانی بود؟! آیا خدا بود یا پیغمبر؟! هیچکدام؛ اما چون اولوالأمر دستور داده بود و او را تعیین کرده بود، اطاعتش واجب میشد.
درست است که ما به پیغمبر و خدا دسترسی نداریم، به ما وحی نمیشود، به پیغمبر هم دسترسی نداریم، ائمه اثنیعشر هم حضور ندارند، امام زمان هم حضور ندارند که از ایشان استفاده کنیم اما خودشان فرمودند: «وقتی به ما دسترسی ندارید، به فقیه جامعالشرایط مراجعه کنید. ما او را حاکم قرار دادیم؛ کسی که با او مخالفت کند با ما مخالفت کرده است و کسی که با ما مخالفت کند در حد مشرک است؛ فَهُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ!» این معنای ولایتفقیه است.
بنابراین اگر بخواهیم وحدت کنیم، بر اساس آنچه اسلام میگوید و بر اساس آنچه مبانی شیعه میگوید، باید محور ما ولیفقیه باشد؛ چرا؟! نه چون در قانون اساسی آمده است؛ چون خدا فرموده است، چون پیغمبر فرموده است، چون امام معصوم فرموده است. قانون اساسی هم اعتبارش به این است که ولیفقیه آن را امضا کند وگرنه کنار قرآن چه چیزی میتواند معتبر باشد؟! اگر قانون اساسیمان را امامرضواناللهعلیه امضا نکرده بودند، برای ما هیچ ارزشی نداشت. نه اینکه اعتبار ولیفقیه به خاطر این است که در قانون اساسی آمده است؛ اعتبار قانون اساسی به خاطر این است که ولیفقیه آن را امضا کرده است.
بههرحال بر اساس ولایتفقیه که محور نظام ما و اساس انقلاب ماست، محور وحدت ولیفقیه است. هر کس میخواهد اتحاد کند، محور اینجاست؛ باید حول این محور جمع شوند. اگر کسی در برابر ولیفقیه شمشیر کشید، میشود با او اتحاد داشت؟! او قیام کرده تا ولیفقیه را از بین ببرد، ولایتفقیه را از قانون اساسی حذف کند؛ با او وحدت کنیم؟! وحدت بر سر چه؟! بر سر براندازی نظام؟! اینها از همان جاهایی است که مغالطه میکنند؛ شیطان دامی برای اهل حق میگذارد تا فریبشان دهد و از حق خود دست بردارند.
اشتباه نکنید! وحدت، زمانی مطلوب است که در مسیر حق و برای کمک به پیروزی حق باشد. اگر در شناخت حق اختلاف شد، اول قرآن باید حل کند، بعد سنت پیامبر. اگر از راه آنها نتوانستیم حل کنیم، هر چه ولیفقیه بفرماید؛ اطاعت او مثل اطاعت امام معصوم واجب است. خودشان فرمودهاند؛ بنابراین اگر کسی علیه نظام ولایتفقیه قیام کرد و درصدد براندازی این نظام بود معنا ندارد که با او وحدت کنیم؛ مگر اینکه توبه کند و از حرفش برگردد وگرنه مادامی که در آن خط است، این دو با هم جمع نمیشوند؛ حق و باطل نمیتوانند وحدت کنند. حتی آنجا که عناصری از باطل در برخی افراد وجود دارد، گفتیم باید بر اساس عناصر حق وحدت کرد. ما شیعه و سنی باید وحدت داشته باشیم، نه بر مبنای چیزی که آنها قبول دارند و ما قبول نداریم؛ بلکه بر اساس عنصر مشترکی که حق است.
حاصل عرایضم چند جمله است؛ وحدت، ارزشی است در مرتبهای نازلتر از ارزش حق. اگر بین ارزش حق و ارزش وحدت، تعارضی پیش آمد و با هم سازگار نبودند، باید ارزش وحدت فدای حق شود. وحدت کجا و چگونه باید حاصل شود؟! با چه کسانی؟! با کسانی که یک عنصر حق مشترک میانشان باشد. اگر کاملاً از هم منفک باشند و هیچ حقی بین آنها مشترک نباشد یعنی یک طرف، تمام حق باشد و طرف دیگر تمام باطل، چنین چیزی هرگز نمیتواند وحدت پیدا کند.
اگر با کسی بر سر امری، در جهتی، حتی در شرایط یک معاهده خاص، با یک اهل باطل یا با یک کافر، ائتلاف یا معاهدهای بسته شد، ملاک آن، حفظ حقی است؛ مثلاً مسلمانها گاهی لازم است با یک کشور کافر قرارداد عدم تعرض داشته باشند. ملاکش عدم تعرض به مسلمین است که این حق است. با او وحدت میکنند تا این حق محفوظ بماند؛ اما اگر هیچ حقی وجود ندارد، بیاییم وحدت کنیم که همه یکطور باشیم؛ چطور باشیم؟! آیا همه بتپرست شویم؟! آیا چنین وحدتی مطلوب است؟! آیا العیاذ بالله همه دشمن علی بشویم؟! آیا چنین چیزی مطلوب است؟!
حَجّاج زبان سعید بن جبیر را از پشت سرش درآورد اما ایشان تا آخرین لحظه دست از محبت علیعلیهالسلام برنداشت. حَجّاج هرچه گفت او دائماً در مدح علیعلیهالسلام آیه خواند. حَجّاج آنقدر عصبانی شد که به جلادش گفت: «زبانش را از پشت گردنش دربیاور!» داشتند زبان ایشان را از پشت گردن ایشان بیرون میآوردند و ایشان مدح علیعلیهالسلام میگفت! ایشان نیامد با حجاج بن یوسف وحدت پیدا کند. بله، تقیه ممکن است گاهی واجب باشد اما در جایی که برای حفظ حقی باشد؛ برای اساس توحید؛ برای حفظ جان مسلمانی که باید در برابر باطل حفظ شود. اینجا اصلاً کشته شدن در راه ولایت علی، ترویج ولایت علی بود. من و شما با همینها شیعه شدیم. اگر اینها فداکاری نکرده بودند ما حقانیت شیعه را نمیفهمیدیم. اگر سیدالشهداصلواتاللهعليه در کربلا کشته نشده بود، من و شما امروز از اسلام چه میدانستیم؟! آیا صحیح بود بگویند خوب است سیدالشهدا با یزید بیعت کند تا همه مسلمانان وحدت داشته باشند؟! این احیای باطل و محو حق میشد!
جایی وحدت مطلوب است که در راه حفظ یا احیای حقی باشد. در مقام فکر و عقیده نمیشود چیزی را بر کسی تحمیل کرد. راه حفظ وحدت آن است که تلاش شود افکار به هم نزدیک شوند، با استدلال منطقی و معقول، با حفظ ادب و احترام طرفین. این راهی است که میتواند افکار را به هم نزدیک کند. در عمل باید سعی کرد با طرف مقابل جهات مشابه حقی داشته باشیم و بر اساس آن وحدت کنیم. اگر وحدت با حفظ عنصری باشد که اساس حرکت طرف مقابل را تشکیل داده است، آن چیزی که او را در برابر ما قرار داده یعنی انکار ولایتفقیه، ما که خودمان جان دادیم و صدها هزار شهید دادیم تا ولایتفقیه سر کار بیاید، یعنی حکومت حق اسلامی تشکیل شود، حالا دست برداریم تا با عدهای اغتشاشگر وحدت پیدا کنیم؟! که چه بشود؟! اگر این وحدت خوب بود، با خود شاه وحدت میکردیم!
پس مادامی که وحدت به حقی لطمه نزند و در راه کمک به احیای حقی باشد مطلوب است؛ اما وحدت با اهل باطلی که نتیجهاش احیای باطل و تضعیف حق باشد، نه عقلاً و نه شرعاً مطلوب نیست. باید هوشیار باشیم که در دام شیاطینی نیفتیم که شعار وحدت میدهند؛ یعنی شما بیایید تابع ما شوید! به ما اجازه بدهید باطل را ترویج کنیم! به ما اجازه بدهید نظامتان را براندازیم! امروز نشد فردا. آیا این میشود حفظ وحدت؟! چنین وحدتی نه ازنظر عقل مطلوب است و نه ازنظر شرع. اینهاست که زمینه بصیرت را فراهم میکند. اینکه مقام معظم رهبری بر بصیرت تأکید میکنند یکی از مصادیقش همین است؛ بینش داشته باش! بفهم چه میکنی! با مفاهیم مبهم، گولت نزنند!
وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. هود، 88.
[2]. بقره، 11.
[3]. بقره، 12.
[4]. آلعمران، 103.
[5]. طه، 63.
[6]. مؤمنون، 24.
[7]. احزاب، 6.
[8] شوری، 13.
[9]. نساء، 59.
[10]. شوری، 10.
[11]. نساء، 59.
