بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقديم به روح ملكوتى امام راحل و شهداى والامقام اسلام صلواتى اهدا بفرماييد.
فرارسیدن هفته ولايت و همچنين قرار گرفتن در آستانه عيد ولايت و عيد غدير را خدمت همه علاقهمندان به اهلبیت، مخصوصاً شما برادران و خواهران ارجمند تبريك و تهنيت عرض مىكنم. طبعاً در چنين ايامى، به مقتضاى زمان و نامگذارى اين سال مبارك به نام مولا اميرالمؤمنينسلاماللهعليه و نامگذارى اين هفته به نام هفته ولايت و همچنين كنگرهاى كه در اين رابطه تشكيل شده است مقتضى است كه در حد توان گوينده و ظرفيت مجلس درباره شخصيت اميرالمؤمنين و ولايت ايشان گفتگويى شود.
سه دسته از ابعاد شخصیتی اميرالمؤمنينسلاماللهعليه
شخصيت اميرالمؤمنينسلاماللهعليه ابعاد بسيار گسترده و متنوعى دارد كه مجموع آنها را از يك نظر مىشود به سه دسته تقسيم كرد؛
الف) صفات عمومی و جهانی
يك دسته، ويژگىهايى است كه همه مردم، از دوست و دشمن، از مؤمن و كافر، از شيعه و غیر شیعه، مىشناسند و هر كس غرض، عناد و دشمنیای نداشته باشد آن حضرت را با اين صفات مىستايد. شايد ما در عالم، شخصيتى مثل اميرالمؤمنينسلاماللهعليه نداشته باشيم كه از نژادهاى مختلف، از فرقههاى مختلف و از اديان و مذاهب مختلف، همه به ایشان اظهار ارادت كرده باشند آن هم ارادت عاشقانه.
مىدانيد که در همين دوران معاصر ما بعضى از نويسندگان بزرگ مسيحى درباره شخصيت اميرالمؤمنينسلاماللهعليه كتاب نوشتهاند، آن هم نه يك جلد، دو جلد، بلكه شش جلد كتاب درباره شخصيت علىعلیهالسلام نوشتهاند. ازجمله جورج جُرداق مسيحى که كتابى به نام الإِمَامُ عَلِيٌّ صَوْتُ العَدَالَةِ الإِنْسَانِيَّةِ نوشته است. اينگونه اشخاص عمدتاً درباره ويژگىهايى صحبت مىكنند كه مثل آفتاب براى همه روشن است و جاى شك و شبهه و بحث و گفتگو ندارد. در درجه اول عدالت اميرالمؤمنين، شجاعت اميرالمؤمنين و وارستگى و پارسايى اميرالمؤمنين. اینها چيزهايى است كه همه مىشناسند و درباره آن قلمفرسايىهايى كردهاند، اشعار گفتهاند و كتابها نوشتهاند و جا ندارد كه ما در اين فرصت كوتاه به اينگونه مسائلی بپردازيم كه همه در طول تاریخ به آن پرداختهاند و هر كسى سهمى از اين اقيانوس بیکران را به خودش اختصاص داده است.
ب) صفات ویژه و فراتر از فهم عموم
بخش ديگرى از اوصاف و ويژگىهاى اميرالمؤمنينسلاماللهعليه که در نقطه مقابل اين اوصاف است اوصافى است كه براى همه قابلفهم نيست. حتى در بين دوستان، شيعيان، علاقهمندان، عاشقان و مخلصان علىعلیهالسلام هم كسانى كه آن مراتب كمال على را درك كرده باشند بسیار نادر هستند. اين حديث را همه شنيدهايد كه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله با اشاره به اميرالمؤمنينسلاماللهعليه فرمودند: «اگر بيم آن نبود كه مردم درباره على آنچه را كه مسيحيان درباره عيسى گفتند بگويند، فضائل على را آنچنانکه هست براى مردم بيان مىكردم»؛ يعنى پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله فضائل كامل علىعلیهالسلام را بيان نفرمودند از ترس اينكه چون همه نمىتوانند حقيقتش را درك كنند تصور كنند كه اين اوصاف مخصوص خداست و كسى كه اين اوصاف را داشته باشد بشر و مخلوق نيست و مبتلا به كفر و شرك بشوند. ازاینرو آن اوصاف ويژه يا آن كمالات خاص را كه از حد شناخت انسانهاى عادى بالاتر است آنها را فقط براى بعضى از خصيصين، آن هم به طور اشاره بيان مىكردند. درعینحال، باز هم كسانى پيدا شدند كه قائل به الوهیت على شدند؛ هم در زمان خود اميرالمؤمنينسلاماللهعليه، هم در زمان ائمه اطهارسلاماللهعليهماجمعين و حتى در زمان امام صادقعلیهالسلام. هنوز هم در كشور ما، در تركيه، در سوريه و در لبنان كسانى هستند كه چنين اعتقادات غلوآمیزی را دارند که به «علىاللهى» معروف هستند.
درباره اين اوصاف و ویژگیهای حضرت هم بحث كردن جا ندارد، چون همانگونه كه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله نگران اين بودند كه بيان آن كمالات موجب اشتباه و انحراف فكرى و عقيدتى بشود، طبعاً ما هم لياقت اين را نداريم كه درباره آنها درست بينديشيم و اين نگرانى براى ديگران هم هست.
ج) صفات اختصاصی امیرالمؤمنین در نگاه شیعیان
بين آنچه همه انسانها از دوست و دشمن، از مؤمن و كافر، از شيعه و سنى مىدانند كه آن دسته اول بود كه اشاره كردم و اين دسته آخرى كه اوحدینی از انسانها مىتوانند تا حدودى آن را درك كنند يك بخش ميانى مىماند و آن، ويژگىهايى از اميرالمؤمنينسلاماللهعليه است كه شيعيان براى علىعلیهالسلام معتقدند. حتى اكثريت مسلمانان كه اهل تسنن را تشكيل مىدهند آنها به اين ويژگىها دستكم به اين حد قائل نيستند.
معرفت به اين اوصاف و ويژگىها ميراثى است كه در طول هزار و چهارصد سال تاريخ اسلام و تشيّع، از زمان خود پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله و در دوران ائمه اثنىعشرسلاماللهعليهماجمعين به صورت جدى مطرح بوده و در اطرافش بحث و گفتگو مىشده است. اين اوصاف و ويژگىها يك مسئله خصوصى و سرّى نبوده و از آن طرف هم يك مسئلهاى نبوده كه احتياج به بحث و تحقيق نداشته باشد و همه كس بدانند و مثل آفتاب روشن باشد؛ مثل عدالت، شجاعت، زهد و پارسايى آن حضرت. محور اين بخش همان است كه ما مىگوييم ولايت.
خیانت به ولایت؛ بالاترین مرتبه خیانت!
شيعيان براى اميرالمؤمنينسلاماللهعليه و البته براى ساير ائمه اثنىعشر نيز مقامى قائل هستند كه ساير برادران اهل تسنن قائل نيستند و اين فصل مميّز بين اين دو گروه از مسلمانهاست. جا دارد كه ما به عنوان ميراثى كه خونها پاى آن ريخته شده، زحمتها كشيده شده، در طول چندين قرن، بزرگانى از علما به واسطه تلاش در اثبات اين مطلب، جانهاى خودشان را نثار كردند، كسان ديگرى زحمتها كشيدند، شكنجهها ديدند، به قتل رسيدند تا بالاخره اين عقايد شيعه براى ما باقى مانده است، حالا بحث تاريخى درباره اينكه اين عقايد چگونه رشد كرده و چگونه كشور ما تقريباً تنها كشور شيعى جهان شده، چه دستهايى در كار بوده، چه زحمتهايى كشيده شده، مورد بحث من نيست؛ اين يك بحث تاريخى مىطلبد؛ اما بههرحال اين ثمرهاى است كه بهراحتی به دست نيامده، به قيمت گرانى حاصل شده است و ما اگر از اين دستاوردِ چندين قرن علما و شيعيان پاكباز و عاشقان على بن ابىطالب پاسدارى نكنيم، درواقع اول به تاريخ خيانت كردهايم، دوم به حقيقت خيانت كردهايم، سوم به خونهاى پاكى كه در اين راه ريخته شده خيانت كردهايم و بالاخره به انسانيت خيانت كردهايم كه آن را از چنين معارفى محروم كردهايم. این است که ما وظيفه خودمان مىدانيم كه در فرصتهاى مختلفى كه پيش مىآيد، با گرفتن جشنها و مراسم بزرگداشتها، با طرح بحثها، سخنرانىها، نوشتن كتابها و همينگونه كه در اسم اين كنگره هم نام غدير گنجانيده شده و همين روزها به مناسبت صدمين سال تولد صاحب الغدير، مرحوم علامه امينىرضواناللهعلیه كنگرهاى در تبريز برگزار بود، اين حقيقت را بيان و اظهار كنيم.
الغدير؛ نمونهای از تلاش علمای شیعه برای پاسداری از حریم ولایت
يكى از اين تلاشها نوشتن یک كتابى است كه يازده جلدش چاپ شد، هفت، هشت جلد ديگر آن هم تهيه شده بود كه ديگر اجل به آن علامه بزرگوار مهلت نداد كه آنها را هم به چاپ برساند. اين مرد بزرگ، عمرى را صرف كرد تا اين كتاب را فراهم كرد. اين يك نمونه از تلاشهايى است كه شيعيان در طول تاريخ كردهاند براى اينكه اين حقيقت را آشكار كنند و نگذارند كه گرد و خاك زمانه، اين حقيقت را زير خودش مكتوم و پنهان كند.
داستان غدیر و ابلاغ جانشینی پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله
مسئله چيست؟! اصل داستان را كه اجمالش را همه مىدانيد و احتياجى به گفتن نيست. آخرين سالى كه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله در اين عالم زندگى مىكردند از طرف خداوند متعال دستور داده شده که به حج بروند و مناسك حج را به همه مردم تعليم بدهند. به همه مناطق كشورهاى اسلامى اعلام شد كه اين آخرين حجى است كه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله مىروند، مردم جمع شوند و مناسك حج را ياد بگيرند. اين پرجمعيتترين حجى بود كه در تاريخ صدر اسلام اتفاق افتاد و به نام حجةالوداع ناميده شد.
در بازگشت از اين حج، در سر يك چهارراهى كه حجاج وقتی برمىگشتند همه تا آنجا مىآمدند و آنجا راهها از هم جدا مىشد و از آنجا متفرق مىشدند، يمنىها به راه جنوب مىرفتند، عراقىها و شامىها هم راههای ديگرى را مىپيمودند، در آنجا آبگيرى بود به نام غدير خم. اسم آنجا، آبگير خم بود. در آنجا جبرييل نازل شد، جلوى مهار شتر پيامبرصلیاللهعلیهوآله را گرفت و گفت: «بايد همينجا توقف كنى و آن پيامى را كه خداوند متعال درباره جانشينى خودت به مردم داده بايد ابلاغ كنى و اگر اين كار را نكنى گويا اصل رسالت را انجام ندادهای! يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ؛[1] اگر اين كار را نكنى، رسالت خدا را تبليغ نكردهاى! وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛ خدا شما را از آفات و شروری كه از ناحيه مردم متوجه شما بشود حفظ خواهد كرد»؛ اشاره به اينكه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله نگران بودند كه اگر اين مطلب را صريحاً اعلام كنند، مردم تفسیرهای نادرستى بكنند و بگويند: «اين رابطه خويش و قومى بود! پيغمبر چون به على علاقه داشت و علی دستپرورده خودش بود، داماد خودش بود، پسرعمويش بود اين مقام را به او واگذار كرد»؛ در صورتى كه این یک دستور الهى بود و چون على شايستهترين فرد براى اين مقام بود خدا او را تعيين كرد.
پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله از ترس اينكه مبادا مردم نتوانند تحمل كنند، مخصوصاً با توجه به دشمنىهايى كه نسبت به شخص علىعلیهالسلام داشتند به خاطر فداكاریهايى كه ایشان در جنگها كرده بودند و پدرانشان كه كافر و مشرك بودند در جنگها كشته شده بودند؛ بههرحال شرايط سختى بود؛ اما دستور اكيد به پيغمبرصلیاللهعلیهوآله بود كه حتماً بايد اين كار را بكنى!
حضرت دستور دادند که كاروانهايى كه جلو رفته بودند برگردند و بقيه هم صبر كنند تا آنهایی هم كه عقب هستند برسند. جمعيت انبوهى از حجاج در آنجا جمع شدند. جهازهاى شتر را روى هم گذاشتند و يك منبر درست كردند. حضرت بالاى جهازهاى شتر رفتند و على را هم گرفتند و جلوى مردم بلند كردند و فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ.» البته خطبه مفصلى ايراد فرمودند اما محور كلام همين بود. داستان چیست؟!
فراموش کردن غدیر به بهانه حفظ وحدت اسلامی!
بسيارى تلاش كردند كه اين داستان را كمكم به دست فراموشى بسپارند اما همینگونه كه عرض كردم، علماى شيعه نيز وظيفه خودشان مىدانستند كه به عنوان يك امانت، اين را به نسلهاى آينده برسانند. تلاشهاى بسیار زيادى در اينجا انجام شده كه فرصت اشاره به آن هم نيست. البته همه شما شيعهزاده هستيد و کموبیش اطلاع داريد اما جا دارد كه آدم واقعاً بيشتر بررسى كند كه علما چه خوندلهایی خوردهاند تا اينكه اين مطالب را به دست من و شما رساندهاند.
امروز كسانى به بهانه اينكه «ما مسلمانها بايد با هم متحد باشيم و مسائل اختلافى را مطرح نكنيم؛ این يك قضيه تاريخى بوده است؛ حالا اين داستان درست بوده يا نبوده، على جانشين پيغمبر بوده يا نبوده، اینها را كنار بگذاريد! بياييد مسائل روزمان را مطرح كنيم؛ با اسرائيل بجنگيم، وحدت را حفظ كنيم؛ ديگر اين حرفهاى اختلافى را كنار بگذاريم!»
اهمیت غدیر
اين يكى از مطالبى است كه مطرح مىشود براى اينكه درباره اينگونه مسائل بحث و گفتگو نشود، غافل از اينكه مسئله اتحاد داشتن در مقام عمل، حفظ محبت و وِداد كردن، جلوگيرى از به هم ريختن احساسات منفى، يك مسئله است؛ تلاش براى كشف حقيقت و آشنا كردن مردم به حقايقى كه خدا آنقدر به آن اهميت داده است که فرموده «اگر اين را نگويى، مساوى با ترك كل رسالت است!» اين مسئله سادهاى نيست كه ما آن را ناديده بگيريم و به بهانه اينكه با برادران اهل تسننمان اختلافى نداشته باشیم اين را به دست فراموشى بسپاريم و بگوييم یک قضيه تاريخى بود و ديگر گذشت و به ما ربطى ندارد. مسئله بسیار جدىتر از اينهاست و حل اين مسئله به نحوى به حل بسيارى از مشكلات فكرى و اجتماعى زمان ما هم مىتواند كمك كند.
سه مقام پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله؛ رسالت، قضاوت و حکومت
اصل قضيه اين است كه پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله علاوه بر اينكه پيامهاى الهى را دريافت مىكردند و مستقيماً به مردم مىرساندند و معنى پيامبر هم اصلاً همين است دیگر؛ عربى آن هم كه «رسول» است آن هم همين معنا را دارد كه پيامهاى الهى را دريافت مىكند و به مردم مىرساند؛ غير از اين مقام كه مقام اصلى پيغمبر است و مقدّم بر همه چيز بايد اين را اجرا كنند، مقامات و مسئوليتهاى دیگری غير از اين نیز داشتند.
يك مسئوليت، مسئوليت قضاوت و داورى بين مردم بود. من خيلى سعى مىكنم که مطالب را فشرده عرض كنم. اگر درباره هر يك بخواهم توضيح بدهم وقت شما عزيزان گرفته مىشود و دلم نمىخواهد شما عزيزان را خسته كنم. يك آيهاى در قرآن داريم که همه شما کموبیش آشنا هستيد؛ مىفرمايد: فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.[2] كسانى كه با ادبيات عربی آشنا هستند میدانند که اين تعبير فَلَا وَرَبِّكَ كه ما نظيرش را در ادبيات فارسى نداريم، يك شكل تركيب خاصى است که نهايت تأكيد بر يك مطلب را مىرساند؛ یعنی به پروردگارت قسم که نه چنان است! لَا يُؤْمِنُونَ...؛ این مردم ايمان واقعى نخواهند داشت مگر اينكه در اختلافاتشان تو را حَكَم قرار دهند و به داورى تو تن در دهند و حتى در دلشان احساس نگرانى از قضاوت تو نداشته باشند، هرچند بر خلاف منافعشان باشد.
آیه، آيه عجيبی است؛ خدا به پروردگار پيغمبر قسم مىخورد كه ايمان واقعى وقتى پيدا مىشود كه مردم قاضى بودن تو را بپذيرند و حُكم تو را قبول كنند حتى اگر به ضررشان باشد، نه اینکه عملاً قبول كنند، بلكه در دل هم نگران نباشند؛ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ؛ در دلشان هم از قضاوتی که تو کردی هيچ نگران نباشند. اگر اينگونه شدند اين نشانه اين است كه ايمان دارند اما اگر قضاوتشان را پيش ديگران بردند و يا اينكه وقتی تو قضاوت كردى، آنها نپذيرفتند، يا اگر پذيرفتند در دلشان معتقد بودند كه مثلاً حقشان ضايع شد، اگر هر يك از اینها بود اینها ايمان واقعى ندارند.
حالا تفسير آيه و مقدمات و مؤخرات و شأن نزولش بماند. خواستم عرض كنم كه قرآن براى پيغمبرصلیاللهعلیهوآله يك مقام قضاوتى قائل است كه ضرورت دارد هر مؤمنى آن را بپذيرد؛ یعنی همانگونه كه رسالت او را به عنوان كسى كه پيامى از خدا آورده و بايد پيامش را پذيرفت مىپذيرد، در مقام قضاوت نیز بايد قضاوتش را بپذیرد وگرنه ايمان ندارد؛ فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ...؛ به خدا قسم اینها ايمان ندارند اگر قضاوت تو را نپذيرند!
غير از اين دو مقام، يك مقام كلى هست كه حتی قضاوت را هم پوشش مىدهد و آن همان است كه مىگوييم «حكومت». النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛[3] پيامبر يك مقامى در اجتماع دارد كه حق دارد در امور مردم تصرف انجام دهد حتى بيش از خودشان.
هر كسى در حيطه مالكيت و شئون متعلق به خودش، خب آزادانه تصرف مىكند، مالكش است، هر جور كه مىخواهد دخالت مىكند. مىفرمايد: در آنجايى كه مردم حق دارند در متعلقات خودشان و در اموالشان تصرف كنند حق تو از آنها بالاتر است؛ النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ. اين همان است كه ما آن را به مقام حكومت تعبير مىكنيم.
اين سه مقام، حالا چيزهاى ديگر هم ممكن است گفته شود اما نص قرآن است كه اين سه مقام مقامهایی است كه براى پيغمبر ثابت است. علاوه بر آیه أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ[4] و دهها آيه دیگر که در اين زمينه داريم كه اطاعت پيغمبر بر همه مردم واجب است، اين آيه با يك تعبير بسيار عجيبى ولايت پيغمبر را بر اموال و نفوس مردم اثبات مىكند.
تداوم مقام حکومت و قضاوت پس از رحلت پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله
كلام در اين است كه بعد از رحلت پيامبر اكرمصلیاللهعلیهوآله آیا هر سه مقام برداشته شد و ديگر كسى نه پيامى از طرف خدا مىآورد، نه حق قضاوت بر مردم دارد و نه حق حكومت بر مردم، مگر خود مردم بخواهند؛ آيا اينگونه است؟! یا نه، تنها چيزى كه با رحلت پيغمبر برداشته مىشود مقام رسالت است؛ یعنی بعد از پيغمبر، رسول و پيامبرى نخواهد آمد اما از طرف خدا كسانى تعيين مىشوند كه آن دو مقام پيغمبر كه حكومت و قضاوت باشد را عهدهدار باشند؟! آيا چنين چيزى هست يا نيست؟!
اگر ما بخواهيم اين سؤال را به زبان ادبيات روز مطرح كنيم تعبيرش اين مىشود كه آيا دين از سياست جدا است يا جدا نيست؟! اگر دين با رفتن پيامبرش، همه امور سياسى و اجتماعیاش هم از ناحيه خدا برداشته مىشود بنابراين دیگر آنچه باقى مىماند احكام دين است اما مسئله سياست و حكومت، اینها ديگر ربطى به دين ندارد و مىشود تفكيك دين از سياست؛ همان كه امروز مىگوييم سكولاريسم.
اما اگر معتقد شديم كه نه، بعد از پيغمبر، به جاى رسالت، تفسير رسالت است يعنى همانگونه كه خود پيغمبر اكرم حق تفسير وحى را داشتند اين حق به ائمه معصومين منتقل مىشود و امام معصوم حق دارد مثل اينكه خود پيامبر، قرآن را تفسير مىكردند، آنها نیز قرآن را تفسير كنند و تفسيرشان بر مردم حجت است. در مورد قضاوت، عيناً اين حق قضاوت به امام معصوم منتقل مىشود؛ یعنی همانگونه كه مردم وظيفهشان بود که در زمان پيغمبر اختلافات و دعاویشان را پيش پيغمبر ببرند، بعد از پيغمبر هم وظيفهشان اين است كه به جانشين پيغمبر مراجعه كنند و اين يك منصب الهى است که خدا اين منصب را به امام مىدهد؛ و همينطور مسئله ولايت و حكومت؛ آيا بعد از پيغمبر كس دیگری از طرف خدا حق حكومت بر مردم را دارد يا نه، اين حق ديگر برداشته شد و مردم خودشان هستند كه هر جور كه دلشان خواست جامعهشان را اداره مىكنند؟!
سقیفه؛ آغاز شوم جدایی دین از سیاست
این مسئلهای بود که بعد از رحلت پیغمبرصلیاللهعلیهوآله بین مسلمانها مطرح شد. با اینکه از روز غدیر تا وفات پیغمبر یعنی از روزی که پیغمبر، علی را در روز غدیر به جانشینی خود معین کردند تا آن وقتی که از دنیا رفتند تقریباً هفتاد روز فاصله شد؛ اما وقتی ایشان از دنیا رفتند، هنوز جنازه ایشان را برنداشته بودند، غسل نداده بودند، دفن نکرده بودند، بین مسلمانها اختلاف شد که وظیفه ما بعد از وفات پیغمبر چیست و چه کاری باید بکنیم؟!
یک جایگاه نسبتاً وسیعی بود که معمولاً اجتماعات و امثال اینها در آنجا تشکیل میشد؛ فرض کنید سالن اجتماعات؛ که اسم آن «سقیفه بنیساعده» بود. چند نفر پیشقدم شدند و به آنجا رفتند و دیگران را هم دعوت کردند که آنجا بیایید، مسئله اجتماعی مهمی مطرح است، باید آن را حل کنیم؛ و آن اینکه بعد از پیغمبر چه کسی جانشین پیغمبر است؟!
امیرالمؤمنینسلاماللهعليه در خانه مشغول غسل دادن پیغمبر بودند. مسلمانها ازجمله دو تا پدرزنهای پیغمبر یعنی جناب ابوبکر و جناب عمر و دیگران جمع شدند تا برای پیغمبر جانشین تعیین کنند. از یک طرف هم انصار یا همان مسلمانهای مدینه، اینها هم جمع شده بودند که «نه، ما خودمان باید امیر تعیین کنیم، ما از شما مهاجرین و اهل مکه قبول نداریم، باید کسی از میان اهل مدینه جانشین پیغمبر بشود.» بحثها درگرفت و به تندیهای لفظی هم کشید و بههرحال درنهایت با ابتکاری که عمر بن خطاب انجام داد که دستش را دراز کرد و با ابوبکر بیعت کرد و بعضی از دوستان دیگر هم که قبلاً با هم توافق کرده بودند آنها هم بیعت کردند دیگر این قضیه واقع شد.
منشأ اختلاف بین شیعه و اهل تسنن
باز اگر به زبان ادبیات روز بخواهیم صحبت کنیم این معنایش این بود که دین از سیاست جدا شد؛ یعنی کسی که باید بر مردم حکومت کند دیگر از طرف خدا تعیین نمیشد و مردم بودند که خودشان تعیین میکردند. چند نفری مثل سلمان، ابوذر، مقداد که مقامهای بسیار عالی در ایمان داشتند اینها قبول نکردند و گفتند: «نه، پیغمبر هفتاد روز پیش، از طرف خدا علی را تعیین کرده است. ما چه حقی داریم که از پیش خودمان بگوییم که جانشین ایشان کس دیگری است؟!» این منشأ اختلاف شد و تا امروز، اختلافی که بین شیعه و اهل تسنن وجود دارد سر همین مسئله است؛ یعنی اینکه آیا حکومت باید از طرف خدا تعیین شود یا از طرف مردم؟!
اصل ولایت؛ مسئله سرنوشتساز جامعه اسلامی
این مسئله، مسئله سادهای نیست. این یک چیزی نیست که بگوییم یک قضیه تاریخی بود، زمان وفات پیغمبر انجام گرفت و دیگر تمام شد؛ حالا هرچه بود شد دیگر، به ما ربطی ندارد؛ نه! به امروز ما هم مربوط است که آیا ما باید برای مسائل سیاسیمان بر اساس آنچه خداوند متعال تعیین فرموده عمل کنیم یا نه، دلخواه خودمان است و هرچه اکثریت مردم گفتند، همان معتبر میشود؟! پس برای جامعه اسلامی اصل قضیه ولایت یک مسئله سرنوشتساز است که اختصاص به آن زمان نداشت و اختصاص به این زمان هم ندارد. تا این روزگار هست و انسان هست و جامعه هست و اسمی از اسلام هست این مسئله وجود دارد.
بههرحال بعد از امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین و بالاخره تا امام زمانصلواتاللهعليه محور این است که اینها مدعی هستند که از طرف خدا برای حکومت کردن تعیین شدهاند. دیگران هم میگویند: «نه، شما آدمهای خوبی هستید، علم دارید، تقوا دارید، خیلی هم محترم هستید، ما هم احترامتان میگذاریم، محبت شما هم لازم است اما حکومت مال مردم است. مردم هر کسی را که میخواهند تعیین میکنند. زمانی ابوبکر را تعیین کردند، بعد عمر را، بعد عثمان را، بعد هم علی را. چند سالی هم مردم علی را پذیرفتند. بعد از علی هم باز بنیامیه آمدند، بنیعباس آمدند، سلاطین دیگری آمدند. هر جور مردم خواستند.»
این یک مسئله اساسی است و همه تلاشهایی که علمای شیعه و بهخصوص مرحوم علامه امینیرضواناللهعلیه در این عصر انجام دادند که تقریباً عمر خودشان را وقف این کار کردند، برای اثبات این مسئله از راه منابع تاریخی و با متدولوژی علوم نقلی و تاریخی بود که ثابت کنند که این قضیه، قطعی است و جای هیچ شک و شبههای ندارد؛ معنای کلام پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله هم چیزی جز همین مسئله امامت علی بن ابیطالبعلیهالسلام و خلافت بلافصل آن حضرت چیز دیگری نیست. همه این کتابهایی که نوشته شده و تحقیقات و این حرفها به خاطر همین مطلب است. البته قبل از ایشان هم دیگران خیلی از این کارها کردهاند، منتها هر کدام متناسب با زمان، زبان و شبهاتی که آن روز مطرح بود بررسی میکردند. در این زمان هم متناسب با شبهاتی که بعضی از نویسندگان مصری انجام داده بودند، مرحوم علامه امینیرضواناللهعلیه وظیفه خودشان دانستند که این کار را انجام دهند.
بنابراین امروز برای من و شما این مسئله به صورت جدی مطرح است که آیا واقعاً بعد از پیغمبر کسی از طرف خدا تعیین شده، یا کسانی به صورت خاص یا عام تعیین شدهاند که اینها باید حکومت کنند، یا نه اختیارش به دست مردم سپرده شده که هر کارى مىخواهند بكنند؟!
معاویه؛ آغازگر سکولاریسم در جهان اسلام
بعضی اصولاً معتقد شدند که خود پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله هم مقام امامت و مقام حکومت نداشتند! اولین کسی که این سخن را گفت معاویه بود. تا زمان امیرالمؤمنینسلاماللهعليه و کسانی که با آن حضرت بیعت کردند که بیعت عجیب و بیسابقهای بود که خود حضرت تعریف میکنند که آنقدر مردم هجوم آوردند که نزدیک بود بچهها زیر دست و پا له بشوند! درعینحال، معاویه قبول نکرد و گفت: «نه، من بیعت نمیکنم!»
امیرالمؤمنینسلاماللهعليه ابتدا از راه بحث و مذاکره خواستند مسئله را حل کنند. این بود که شروع کردند به نامه نوشتن برای معاویه و دعوت او به اینکه بین مسلمانها اختلاف ایجاد نکن! تو هم بیا بیعت کن و مصلحت جامعه اسلامی را رعایت کن!
استدلال حضرت علیعلیهالسلام به معاویه و پاسخ او
حضرت در نامهشان به دو مطلب اشاره کردند؛ یکی اینکه تو میدانی که پیامبر اکرم از طرف خدا من را به جانشینی خودش تعیین کرده است؛ و دوم اینکه به همان دلیلی که تو حکومت ابوبکر و عمر را پذیرفتی و از طرف آنها به حکومت شام نصب شدی، مشروعیت حکومت تو به این است که از طرف عمر به تو واگذار شد؛ تو چرا حکومت عمر را پذیرفتی؟! چون مردم مدینه با عمر بیعت کردند. همان کسانی که با ابوبکر و عمر بیعت کردند، به صورت بیشتر و جدیتری با من بیعت کردند؛ پس همان چیزی که برای تو دلیل مشروعیت آنها میشود، باید دلیل مشروعیت حکومت من بر تو هم باشد.
حضرت از دو راه استدلال کردند بر اینکه تو هیچ راهی نداری، هیچ دلیلی نداری، هیچ وجهی نداری که بین مسلمانها ایجاد اختلاف کنی. معاویه جواب نوشت؛ نوشت که شما گفتهاید که از طرف پیغمبر برای وصیت و جانشینی او تعیین شدهاید؛ من هم قبول دارم؛ من هم میدانم که پیغمبر، شما را جانشین خودش کرد؛ اما جانشین او در آنچه او داشت! آنچه پیامبر داشت بیان رسالتهای الهی بود. او رسول بود، از طرف خدا پیام آورده بود، کار او هم همین بود؛ وحی که به پیغمبر میرسید، میآمد این وحی را برای مردم بیان کند و پیام خدا را به مردم برساند. حالا تو جانشین او هستی، خب تو هم این کار را بکن! بیا پیامهایی که خدا به پیغمبر داده بود را برای مردم بیان کن! یعنی به اصطلاح روزمان، فقط کار دینی و فرهنگی انجام بده و به کار سیاسی کاری نداشته باش! نهتنها تو نباید انجام بدهی، خود پیغمبر هم حق نداشت که در امور سیاسی دخالت کند! آن چیزی که خدا به او داده بود رسالت بود؛ رسالت هم یعنی پیام خدا را به مردم برساند. او حق دیگری نداشت تا به تو بدهد!
و اما ابوبکر و عمر؛ مردم دلشان خواست با آنها بیعت کردند؛ بسیار خب، من هم دلم خواست با آنها بیعت کردم؛ حالا دلم نمیخواهد! این جواب معاویه بود. باز هم نامههایی رد و بدل شد تا اینکه در آخر، کار به جنگ کشید. حالا بیان تاریخیاش بماند.
نخستین تشکیک در حاکمیت سیاسی رسول خدا
منظورم ذکر این نکتهاش است که اولین کسی که در مقام امامت برای پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله تشکیک کرد معاویه بود که گفت: «پیغمبر هم مقام حکومت نداشت!» تا آن روز احدى در این جهت ابراز شک هم نکرده بود. تمام مسلمانها معتقد بودند که پیغمبر از طرف خدا حق حاکمیت داشته است. کلام در این بود که آیا بعد از پیغمبر، علیعلیهالسلام یا یک کسی از طرف خدا چنین حقی دارد یا نه بعد از این، خود مردم باید حکومت تعیین کنند و دیگر ربطی به خدا ندارد؛ اما معاویه از اصل انکار کرد؛ گفت: «خود پیغمبر هم از طرف خدا تعیین نشده بود!»
پیامدهای انکار ولایت و خطر پلورالیسم دینی
امروز گاهی زمزمههایی به گوش میرسد که همین حرف معاویه تکرار میشود که حکومت پیغمبر هم به واسطه این بود که مردم رأی داده بودند و اگر مردم، خودشان نمیخواستند او حق نداشت حکومت کند! خب میگوییم آخر قرآن میفرماید که أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ؛ قرآن میفرماید که النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ.
وقتی خیلی به آنها فشار میآید که میبینند در مقابل آیات نمیتوانند جوابی بدهند میگویند: «اصلاً این قرائت شما از قرآن است! شاید معنی این آیه چیز دیگری باشد! چه کسی گفته که این معنی این آیه است؟!» بالاخره این لفظ عربی است؛ این لغت و ادبیات عرب و قرائن محاورات کلامی، معنای کلام را معین میکند؛ این یک چیزی نیست که هر کسی بگوید معنی این لفظ چیز دیگری است. این همه کتابی که مثلاً از صدها سال پیش به فارسی نوشته شده، آیا میشود کسی بگوید منظور مولوی از کتاب مثنوی چیز دیگری بوده است؟! یا سعدی که گلستان را نوشته، چیز دیگری میخواسته بگوید و ما اصلاً نمیفهمیم چه میگوید؟! بالاخره الفاظی است، لغت دارد، ادبیات دارد، با مراجعه به اینها معنایش روشن میشود. کار به اینجا که میرسد میگویند: «اصلاً چه کسی گفته قرآن کلام خداست؟!»
بحث سر این بود که آیا دین از سیاست جداست یا سیاست هم جزو دین است. کار به اینجا میرسد که میگویند: «اصل اسلام هم دروغ است!»؛ یعنی انکار اتحاد دین و سیاست و اینکه مسائل سیاسی، جزوی از دین است، کار آن به جایی میرسد که اصل دین انکار میشود و اصلاً صورتمسئله پاک میشود؛ میگویند: «اصلاً چه کسی گفته قرآن کلام خداست؟!» یک خورده که شما جدیتر بحث کنید، میگویند: «اصلاً از کجا معلوم که خدایی باشد؟!» در دانشگاه، در دانشکده الهیات، بحثهایی کردهاند درباره اینکه اصلاً هیچ دلیلی بر وجود خدا نداریم!
پس میبینید که مسئله، خیلی ساده نیست. درست است که ابتدا به نظر میرسد که یک قضیه تاریخی بوده است، هزار و چهارصد سال پیشتر آیا مردم کار خوبی کردهاند که با ابوبکر بیعت کردهاند یا نه؟ آیا حق داشتهاند یا نداشتهاند؟ به ما چه! کمکم پیگیریاش به آنجایی میرسد که اصلاً آیا پیغمبر، پیغمبر بود؟! مگر قرآن کلام خداست؟! مگر اصلاً خدایی در کار است؟!
آیا میشود ما این مسئله را ساده از کنارش بگذریم و بگوییم: «آقا! کشکت را بساب! ما چه کار داریم به این کارها؟! میخواهد خدا باشد، میخواهد نباشد؛ میخواهد قرآن کلام خدا باشد، میخواهد نباشد.» یک پسوند اسلامی هم به اسممان ضمیمه کنند و بگوییم: «یک گروه اسلامی هستیم اما میگوییم خدایی هم در کار نیست یا لااقل شک داریم، اسلامی هستیم اما نمیدانیم خدایی هست یا نیست! اسلامی واقعیت دارد یا ندارد! قرآن کلام خدا است یا نیست!» حالا این اسلام دیگر چه معنایی دارد من نمیدانم!
بنابراین مسئله برای ما جدی است. مسئله ولایت ریشهاش میشود به این برسد که آیا اصل اسلام درست است یا نه؟! البته نمیگویم هر کس منکِر ولایت باشد، منکِر اصل اسلام است؛ نه، همه توجه به لوازم حرف ندارند. وقتی یک حرف باطلی میزنند متوجه نیستند که چه لوازمى دارد. اگر توجه داشته باشند خب کار مشکل میشود. ریشه بسیاری از اختلافات همینهاست. یک کسی یک اشتباهی میکند، یک حرفی میزند، توجه ندارد که لازمه این حرفش چیست اما بههرحال وقتی پیگیری میکنیم، نهتنها لازمه ذهنی این مطلب این است که عملاً اینگونه شده است. کسانی به نام اسلامشناس، به نام نواندیشان اسلامی، به نام گروههای ملی-مذهبی و چیزهایی از این قبیل، صریحاً میگویند قرآن قابل نقد است؛ یعنی همه آن درست نیست.
خب، اگر درست نبود، پس اسلام چیست؟! این اسلامی که شما قبول دارید و میگویید ما اسلام را قبول داریم اما همه قرآن درست نیست، خب، آن اسلامی که شما میگویید از کجاست؟! محتوای آن چیست؟! آن اسلامی که ما میشناسیم، اصلیترین منبعش قرآن است. اگر ما گفتیم بخشی از قرآن درست نیست، خب یعنی بخشی از اسلام درست نیست. خب، کدام بخشش درست است؟! کدام بخشش درست نیست؟! آنجایی که درست است، به چه دلیل درست است؟! شما که میگویید اصل خدایش هم دلیلش درست نیست! آنوقت چه دینی؟! چه اسلامی؟! شما حمایت از چه اسلامی میکنید؟!
ما امرمان دایر است بین اینکه یا مسائل را سرسری بگیریم و بود و نبودش را مساوی بگیریم، کما اینکه عملاً همینگونه میکنند و به آن دعوت میکنند. پلورالیسم دینی به شکل حاد، معنیاش همین است؛ صراطهای مستقیم؛ یهودیت یک صراط مستقیم است، مسیحیت یک صراط مستقیم است، اسلام هم یک صراط مستقیم است، بتپرستی هم یک صراط مستقیم است. فرقی نمیکند. اگر فرقی نمیکند، آخر چطور میشود بودایی که اصلاً وجود خدا را قبول ندارند، اسلامی که خدای واحد را قبول دارد، مسیحیتی که سه دفعه خدا قائل است، همهاش درست میشود؟! چه جور میشود درست میشود؟! هم یک خدایی درست است، هم سه خدایی، هم بیخدایی؟! معنیاش این است که هیچ کدامش درست نیست. حالا که همهاش باطل است، هر کدامش را که میخواهی.
معنای پلورالیسم دینی به همینجا برمیگردد وگرنه چطور میشود که آدم بگوید هم یک خدایی درست است و هم سه خدایی؛ هم این صراط مستقیم است و هم آن صراط مستقیم است؟! ریشهاش برمیگردد به اینکه هیچکدام از اینها دلیلی ندارد. حالا دلتان میخواهد بگویید اینجور، دلت میخواهد بگویید آنجور، چه فرقی میکند؟!
ما یکبار باید یک جواب جدی برای این مسئله داشته باشیم؛ یا واقعاً معتقد به خدا هستیم یا نیستیم. اگر دلیلی ندارد و اینها، چه لزومی دارد که آدم این همه زحمت بکشد و بههرحال از اسلام دفاع کند و بعد شهادت و نه یکی، نه دو تا، صدها هزار شهید، در طول تاریخ این همه انبیا شهید شوند، زندان بروند، شکنجه ببینند، امام حسینعلیهالسلام کشته شود و الیآخر. خب، اگر نیست، خیالمان را راحت کنیم، ما هم دنبال کار و کاسبیمان برویم. اگر هست آنوقت نمیشود یک دستی گرفت و بگوییم «فرقی نمیکند، چه این و چه آن.»
وَمَا يَسْتَوِي الْأَعْمَىٰ وَالْبَصِيرُ * وَلَا الظُّلُمَاتُ وَلَا النُّورُ * وَلَا الظِّلُّ وَلَا الْحَرُورُ.[5] نمیشود بگوییم همه اینها یکی است و فرقی نمیکند چه این و چه آن. یکی حق است و بعد از حق جز گمراهی نیست؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ.[6] نمیشود حق چند جور باشد و با هم متناقض. کدام عقل انسانی قبول میکند که دو کلام متناقض، هر دوی آنها درست باشد؟! این چراغ هم روشن است و هم تاریک است. خب این دو تا قرائت است؛ شما میخواهی این را بگو، نمیخواهی آن را بگو!
در کدام حوزههای معرفتی چنین پیشنهاد و چنین نظریهای قابل قبول است؟! زاویههای مثلث در سطح مستوی هم ۱۸۰ درجه است، هم ۷۹۰ درجه و نیم؛ هم این درست است، هم آن درست است! آخر یک صورتمسئله مشخص، یک جواب مشخص دارد. دو تا، سه تا جواب متناقض که هیچ با هم قابل جمع نیست، همین درست است، فرقی نمیکند چه این را بگویی، چه آن را بگویی؛ چه بگوییم علیعلیهالسلام بر حق بود، همانگونه که پیامبرصلیاللهعلیهوآله فرمودند: «علیٌّ مع الحقِّ و الحقُّ مع علیٍّ؛ علی از حق جداشدنی نیست.» چه بگوییم نه، حق با دشمنان علی بود، حق با معاویه بود؛ فرقی نمیکند؛ حالا قضیه گذشته، به ما چه؟! مسئله، اینگونه نیست.
ما باید نسبت به مسائل دینی، مخصوصاً مسائل پایهای و ریشهای حساس باشیم. اول بنشینیم با منطق برای خودمان حل کنیم. یک طرفش را بگیریم بهگونهای که بتوانیم دفاع کنیم. بعد هم لوازم آن را بگیریم. دوباره وقتی نوبت به لازمه مطلبی رسید برنگردیم اصل اولیهاش را دوباره انکار کنیم. قبول کردیم که فرض کنید کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خط مستقیم است. این را به عنوان اصل موضوع در هندسه پذیرفتیم. بعد یک جای دیگری که بناست به این اصل استناد کنیم، بگوییم از اول از کجا آن درست بود؟! خب بابا! یکبار نشستید اثبات کردید! قضایایی که شما در هندسه اثبات میکنید و بر اساسش مسائل دیگر را حل میکنید، وقتی به مسئله دوم و سوم رسیدید، دوباره برمیگردید که شاید مسئله اول غلط بود؟! آیا سلسله معارف بشری به این صورت پیش میرود؟! باید از اولین مسئله، خدا شروع کنیم، پیغمبر شروع کنیم، قرآن شروع کنیم؛ یا باطل یا حق. اگر حق است به لوازم آن ملتزم باشیم.
وقت، گذشته است، عرایضم را خلاصه کنم؛ مسئله ولایت یک قضیه تاریخی نیست بلکه یک قضیهای است که تا انسان، انسان است و جامعه انسانی وجود دارد، صورتمسئلهاش همواره موجود است و جواب میطلبد. آیا خدایی که ما را آفریده، او حق دارد برای ما قانون وضع کند یا نه، حق قانونگذاری مال خود ماست؟! بعد از اینکه قانون وضع کرد، آیا او باید مجری قانون را تعیین کند؟! آیا حق دارد این کار را بکند یا نه، به او مربوط نیست و بعد دیگر مربوط به خودمان است؟!
امتداد ولایت تا عصر غیبت و ولایتفقیه
البته بحث به اینجا میرسد که بعد از امام معصوم، وقتی به امام معصوم دسترسی نداریم، آنوقت چطور؟! مسئول حکومت اسلامی چگونه باید تعیین شود؟! شیعه معتقد است به اینکه آن زمان هم که امام معصوم وجود دارد اما مردم نمیتوانند از حکومت او استفاده کنند باید حکومت در حکومت تشکیل داد. همان زمان هم مردم باید در آن حد که میتوانستند به فقهایی که از طرف امام، منصوب هستند رجوع کنند.
هنوز زمان امام صادقعلیهالسلام بود، منتها مردمی در گوشه و کنار کشورهای اسلامی دسترسی به امام نداشتند. نوشتند که «آقا! ما وقتی مسائل اجتماعیمان پیش میآید، مسائل قضاوت پیش میآید، باید به حکومت رسمی مراجعه کنیم، چه کار کنیم؟! به شما هم دسترسی نداریم.» فرمودند: «فقهایی که احکام ما را بدانند و مورد اعتماد شما باشند حکم آنها حکم ماست. هر چه آنها حکم کردند را باید بپذیرید. رد کردن حکم آنها هم مثل رد کردن ماست و رد کردن ما مثل شرک به خداست؛ والرَّدُّ عليهم كالرَّدِّ علينا، وهو على حَدِّ الشركِ بالله.» چون اگر گفتیم که خدا حق ندارد که برای ما حاکم تعیین کند، این یعنی کسی دیگر حق دارد؛ پس میشود شرک. اینکه خدا حق دارد قانونش را وضع کند، کسی دیگر هم حق دارد مجریاش را تعیین کند؛ یا کس دیگری حق دارد بر خلاف قانون خدا قانون وضع کند پس دو تا منبع میشود؛ پس میشود شرک. شرک یعنی چه؟!
حتی در زمان امام معصوم، وقتی مردم به خود امام دسترسی نداشتند میبایست به فقیه مراجعه کنند. ولایتفقیه حتی در زمان حضور امام هم بود. در زمان غیبت هم به طریق اُولی هست. این همان امتداد ولایت علیعلیهالسلام است؛ این همان امتداد این است که دین از سیاست جدا نیست. اگر ریشهاش را زدیم، اصل ولایت علیعلیهالسلام هم انکار میشود، ائمه اثنی عشر هم انکار میشود، فقهای زمان آن حضرت هم انکار میشود، بعد از غیبتش هم انکار میشود؛ اما اگر قبول کردیم که خدا بعد از پیغمبر، علی را تعیین کرد، میگوییم خب، علی در کوفه بود؛ مردم مصر چه کار کنند؟! اگر ولایتفقیه را قبول داریم، معنایش این است که وقتی علی، مالک اشتر را میفرستاد، مردم موظف بودند از او اطاعت کنند. اطاعت او مثل اطاعت علی بود. چون علی او را فرستاده بود.
آن وقتی که اصلاً خود امام هم حکومت نداشت، مثل زمان امام صادق، امام باقر و سایر ائمه، آنجا مردم در مسائل حکومتیشان چه کار کنند؟! وقتی نزاعی در بینشان پیدا میشود، اختلافی، دعوایی، مشاجرهای میشود و میخواهند ببینند حکم قاضی چیست، حکومت رسمی میخواهد، حکم رسمی میخواهد. به چه کسی مراجعه کنند؟! اگر خود امام را قبول کردیم، او میگوید به فقیه مراجعه کنید، حکم او حکم ماست، باید بپذیرید، انکارش هم انکار ماست؛ اما اگر خود علیاش را قبول نکردیم، امام صادقش را هم قبول نکردیم، طبعاً حکم فقهایش را هم قبول نمیکنیم! دیگر نوبت هم نمیرسد که زمان غیبت چه باید کار کرد!
زمان حضورشان هم خودش را العیاذبالله قبول نمیکردیم؛ حالا که غیبت دارد که دیگر هیچ! اما اگر پذیرفتیم که پیغمبرصلیاللهعلیهوآله وقتی در غدیر خم فرمودند: «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِىٌّ مَوْلَاهُ» یعنی علی بعد از من منصب حکومتی دارد.
پس کسانی که حکومت را به دیگران سپردند کار بهجایی نکردند و برخلاف دستور پیغمبر عمل کردند. بعد از علی، آنها که سراغ معاویه رفتند، باز دستور پیغمبر را عمل نکردند. حقش این بود که اطاعت از امام حسن میکردند. بعد از امام حسن، آنهایی که سراغ یزید رفتند، بیجا رفتند، میبایست از امام حسین اطاعت میکردند؛ اما اگر قائل به سکولاریسم شدیم، نه! خب دلشان میخواست از یزید اطاعت کنند! امام حسین چه حقی داشت نظرش را بر دیگران تحمیل کند؟! خب نخواستند؛ و همینطور تا آخر. طبعاً دیگر جایی هم برای ولایتفقیه نمیمانَد.
اما اگر از آنها پرسیدیم و از شروط قبول کردیم که علی حق داشت بعد از پیغمبر حکومت کند نه غیر او و حکومت علی مشروعیت داشت چون خدا گفته بود، بعد آنوقت سؤال میشود که آنجایی که مردم دسترسی به علی نداشتند چه باید بکنند؟! میگفتیم: باید به نظر گماشتگان علی عمل کنند. وقتی به امام معصوم دسترسی نداشتند چه کنند؟! به فقهایی که در زمان حضور هم گاهی میبایست به آنها رجوع کنند، در زمان غیبت هم باید به طریق اُولی مراجعت کند. این میشود مسئله ولایتفقیه. پس، از ولایتالله شروع میشود؛ ولایت پیغمبر، ولایت ائمه اثنی عشر و ولایتفقیه. این یک خط است.
اگر از آنجا شروع کردیم، به اینجا منتهی میشود. نمیگویم هر کس آن را گفت، این را حتماً خواهد گفت؛ به لوازمش توجه ندارد. هر کسی که به لوازمش درست توجه پیدا کند این خط تا امروز امتداد خواهد داشت. پاسخ صحیح آن هم همین است که امامرضواناللهعلیه فرمود که «مسئله ولایتفقیه از احکام مسلّم اسلام و مترقیترین شکل حکومت است.» حالا بحث ما در این باره نیست که توضیح بدهم.
وظیفه ما در پاسداشت از امانت ولايت
بنابراین ما باید به پدر و مادرهایمان دعا کنیم و برای آنها مغفرت بخواهیم که ما را با علیعلیهالسلام آشنا کردند. از علما و بزرگانمان سپاس بگذاریم که در طول هزار و چهارصد سال شهید دادند، مثل شهید اول، شهید ثانی و دیگران. میدانید از کتابهای درسی ما طلبهها یک کتابی است که متن و شرح است. متنش مال یک شهید است، شرحش مال یک شهید دیگر است. متن کتاب «شرح لمعه» را شهید اول نوشته است. عالم دیگری آمده و آن کتاب را شرح کرده که کتاب درسی طلبهها شده است. کتاب «شرح لمعه» معروف است، شاید شما هم اسمش را شنیدهاید. ایشان هم شهید شدند. شاید این یک حُسن تدبیری از طرف خداوند متعال باشد که اصلاً ما کتاب درسیمان باید کتاب شهیدها باشد.
علامه امینی اولین کتابی را که نوشت «شهداء الفضيلة» بود. گفت: «تا قرن سوم هجری، احوالات شهدای شیعه را نوشتهاند و بعد ننوشتهاند.» این بود که ایشان زحمت کشیدند و صد و سی تا شهید را از علمای شیعه شناسایی کردند و احوالاتشان را در کتابی به نام «شهداء الفضيلة» جمع کردند. این مذهب آسان به دست ما نرسیده است. همین زمان خودمان ما چقدر شهید دادهایم؟! این را آسان از دست ندهیم؛ خیانت است به شهدایمان، خیانت است به حقیقت، خیانت است به انسانیت که آن راهی که خدا برای سعادت انسان فرا روی انسانها گشود آن را پنهان کنیم و به صورت امانت، دستنخورده به نسل آینده نرسانیم. این وظیفه خودمان است که هم خودمان بهتر مسائل ولایت را بشناسیم و هم سالم برای نسل آینده حفظ کنیم. انشاءالله خدا، هم به ما و هم به شما توفیق انجام این وظیفه را مرحمت کند.
وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
