پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > نقش ولایت‌فقیه در تکمیل نظام امامت و رسالت با تأکید بر واقعهٔ غدیر

نقش ولایت‌فقیه در تکمیل نظام امامت و رسالت با تأکید بر واقعهٔ غدیر

سخنرانی به مناسبت عید غدیر در دفتر مقام معظم رهبری قم
سخنرانی
1382/11/21

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

فرارسیدن این عید بزرگ، عیدالله الأکبر را به پیشگاه مقدس ولی‌عصرارواحنافداه، مقام معظم رهبری، مراجع تقلید و همه دوستان اهل‌بیت تبریک و تهنیت عرض می‌کنیم و امیدواریم که خداوند متعال در دنیا و آخرت دست ما را از دامان اهل‌بیت کوتاه نفرماید و عیدی ما را در این روز شریف، تعجیل در ظهور ولی عصر‌عجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف قرار دهد.

جایگاه رفیع روز غدیر و ضرورت بهره‌گیری از فرصت‌های معنوی

درباره این روز، صاحب این روز، وقایعی که در این روز اتفاق افتاده و موقعیتی که این روز در فرهنگ اسلامی و به‌خصوص در فرهنگ تشیع دارد جای سخن بسیار است. حقیر هم در چند سال‌ گذشته، به مناسبت‌هایی در همین روز شریف و در همین مکان مقدس عرایضی خدمت شنوندگانی که حضور داشته‌اند تقدیم کرده‌ام. بنده سعی می‌کنم در این فرصت‌های طلایی‌ای که پیش می‌آید علاوه بر بهتر شناختن موقعیت‌ها، از این موقعیت‌ها برای مسائل روزمان هم استفاده کنیم. این است که در ابتدا اجمالاً به اهمیت مسئله امامت و ولایت، جایگاهی که در اسلام دارد و نعمتی که خداوند متعال به ما پیروان اهل‌بیت داده که این جایگاه را شناخته‌ایم و به آن تمسک کرده‌ایم و دیگرانی که محروم مانده‌اند چه ضرری کرده‌اند اشاره‌ای می‌کنم. بعد هم سعی می‌کنم که از همین مطالب، برای نیازهای زمان خودمان بهره‌ای بگیریم.

نیاز ذاتی بشر به شناخت‌های فراعقلی و رسالت انبیا برای جبران کمبودها

اصولاً انسان‌ها برای اینکه بتوانند با اختیار خودشان مسیر زندگی‌شان را به سوی هدف متعالی خلقت، آن مقامی که خداوند متعال برای انسان مقرر فرموده، بپیمایند نیاز به شناخت‌هایی دارند که عقل خود انسان برای تأمین آن‌ها کافی نیست. این بود که خدا انبیاء عظام‌سلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين را مبعوث فرمود تا کمبود شناخت‌های انسان را از راه وحی‌ای که به آن‌ها می‌شود جبران کند. با آمدن انبیا، بشر شناخت‌هایی را که برای رسیدن به مقام انسان کامل لازم داشت به دست آورد. کسانی از این شناخت‌ها درست استفاده کردند و به نتایج آن هم رسیدند. کسانی هم با اینکه شناختند، حتی اشخاص پیغمبر را هم با خصوصیت شخصی شناختند، باز هم از روی جهالت، از روی هوای نفس و به‌ خاطر اغراض مادی و دنیوی انکار کردند و به‌ جای اینکه به مقام عالی انسانی نائل شوند به درکات جهنم سقوط کردند و این سنت الهی است که در این عالم، انسان‌هایی که اراده خیر کنند و بخواهند بندگی خدا کنند و به مقام عالی برسند باید راه برای آن‌ها باز باشد؛ کسانی هم که سوءاستفاده می‌کنند، برعکس، به‌جای ترقی و تعالی سقوط کنند؛ بنابراین حرکت انسان یا به سوی بی‌نهایت کمال است که قرب الهی است، یا به سوی درجات پستیِ سقوط حیوانیت و شیطانیت است که اسفل‌السافلین است.

مشکل نخست؛ ابهام در متون وحیانی و نیاز همیشگی به مُبیّن

این هدف با ارسال انبیا و إنزال کتب آسمانی تأمین شد؛ اما دو تا مشکل وجود داشت: یکی اینکه متن وحی‌ای که در کتاب‌های آسمانی بود و به انبیا وحی می‌شد، برای همه کاملاً قابل استفاده نبود یعنی ابهام‌هایی در آن بود و احتیاج به تفسیر داشت. شما قرآن کریم را که تنها کتابی است که یقیناً از طرف خداست و سایر کتاب‌ها کم‌یابیش دستخوش تحریف شده‌اند را ملاحظه بفرمایید، الحمدلله همه شما اهل علم هستید اما درعین‌حال می‌بینید که با اینکه سال‌ها تحصیل علوم دینی کرده‌اید و ادبیات عربی و تفسیر قرآن را فراگرفته‌اید اما بعضی جاها، از آیات قرآن درست استفاده نمی‌کنید. آنی هم که استفاده می‌شود یک مطالب کلی است و تفاصیلش در خود قرآن نیامده است.

به‌عنوان‌مثال ما در قرآن ده‌ها آیه درباره نماز داریم اما حتی یک آیه هم نداریم که نماز را چگونه بخوانیم و چند رکعت بخوانیم. این‌ها یک وظیفه دیگری را تشکیل می‌دهد که باز به عهده پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله گذاشته شد و آن، وظیفه تفسیر و تبیین وحی است. یک وظیفه ایشان ابلاغ وحی و تلاوت کتاب و آیات الهی است: يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ.[1] وظیفه دوم ایشان تبیین وحی و تعلیم کتاب است؛ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ.[2]

مشکل دوم؛ آسیب‌پذیری سنت نبوی از جعل و تحریف پس از رحلت پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله

خب تا این مرحله هم مشکل بشریت به این وسیله حل شد که پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله علاوه بر اینکه آیات قرآن را برای مردم می‌خواندند، خودشان هم توضیح می‌دادند که قرآن وقتی می‌فرماید نماز بخوانید یعنی این‌گونه نماز بخوانید، یا وقتی می‌فرماید زکات بدهید، نصاب زکات این مقدار است، به چه چیزهایی تعلق می‌گیرد و چقدر باید بدهید. این مشکل هم به‌ وسیله بیانات پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله حل می‌شد.

اما دو تا مشکل دیگر باقی بود؛ یکی اینکه این تعالیم پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و بیاناتی که ایشان می‌فرمودند، تا خود ایشان بودند و به گوش مردم می‌رسید و مردم از زبان مبارک ایشان می‌شنیدند برای آن‌ها حجت بود اما بعد از رحلت پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله، مخصوصاً که سال‌ها و قرن‌ها می‌گذشت این مطالب، دست‌نخورده باقی نمی‌ماند. خود قرآن را خدا ضمانت کرده بود که تا قیام قیامت دست‌نخورده باقی بماند. این ویژگی‌ای بود که خداوند متعال در بین همه کتاب‌های آسمانی برای قرآن قائل شد اما هیچ ضمانتی نبود که بیانات پیغمبر هم دست‌نخورده باقی بماند؛ بلکه برعکس، خود پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله پیش‌بینی فرمودند که بعد از من کسانی که مطالبی را به‌دروغ به من نسبت بدهند زیاد خواهند شد: سَتُكثَرُ بَعدی القالَة عَلَیَّ![3] یعنی بعد از من کسان زیادی خواهند آمد که می‌گویند قالَ رَسولُ اللهِ، قالَ رَسولُ اللهِ و دروغ می‌گویند. خب، مردم چگونه بفهمند که کدام کلام، کلام پیغمبر است و کدام نیست؟!

راه حل الهی؛ جانشینان معصوم برای حفظ و تبیین دین

خداوند متعال از باب کمال لطف و تفضلی که به مردم فرمود این بود که کسان دیگری که کلامشان مثل کلام پیغمبر اعتبار داشته باشد، علمشان علم خدایی باشد، خطا و اشتباه در آن راه نداشته باشد، انگیزه‌ای هم برای خطا گفتن نداشته باشند، معصوم باشند، چنین کسانی را قرار داد که بعد از پیغمبر، مردم به آن‌ها مراجعه کنند. اگر این کار نشده بود دین درواقع ناقص بود یعنی فقط مخصوص کسانی بود که خود پیغمبر را می‌دیدند و از ایشان می‌شنیدند. بعد از رحلت پیغمبر که مردم دستشان از پیغمبر کوتاه می‌شد دین نمی‌توانست تکلیف مردم را روشن کند. خب احتیاج به یک مُبیّن دیگری بود. این مُبیّن را ائمه اثنی عشرصلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين تشکیل می‌دهند. یکی بعد از دیگری آنچه برای بشر لازم بود را بیان فرمودند و آن‌قدر شاگردانی تربیت کردند، مطالب را تکرار کردند و عالمان و مبلّغینی را به قسمت‌های مختلف کشورهای اسلامی فرستادند که این مسائل مورد نیاز بشر به‌ وسیله آن‌ها در میان مردم منتشر شود.

نیاز اجتماعی به حاکم و قاضی و نقش پیامبر در مدیریت جامعه

مسئله دیگری که باقی می‌ماند این بود که بعد از اینکه کسانی به پیغمبر اسلام ایمان آوردند و کم‌کم جامعه‌ای از مسلمان‌ها تشکیل شد، در زمینه مسائل اجتماعی یک نیازهای خاصی پیدا می‌شود که تنها با قانون‌های کلی حل نمی‌شود. نمونه‌اش اموری است که در اختلافات و نزاع‌ها بین مردم پیدا می‌شود؛ احکامش ثابت است و در کتاب‌ها، در کتاب قانون، در کتاب فقه نوشته شده اما تطبیق این احکام بر موارد، این خودبه‌خود روشن نمی‌شود و لذا یک کسی باید این کار را عهده‌دار شود و نظرش اعتبار داشته باشد.

در همه جوامع بشری از قدیم‌ترین ایامی که تاریخ تمدن بشر تدوین شده، چیزی که بوده این بوده که در میان مردم، حتی اگر یک جمعیت کوچک در یک ده و روستای کوچکی هم بودند، یک کسی بود، یک ریش‌سفیدی، یک کدخدایی، یک شخصی که حرف او حرف آخر بود. اگر اختلافی بین مردم پیدا می‌شد و دعوایی بود او می‌آمد دعوا را حل می‌کرد و همه نسبت به او احترام می‌گذاشتند و حرف او را می‌پذیرفتند. این معنایش این است که زندگی وقتی اجتماعی شد به یک مدیریت احتیاج دارد. صرف اینکه یک سلسله ارزش‌های ثابت و پذیرفته‌شده‌ای هست این خودبه‌خود مشکل را حل نمی‌کند، بلکه به قاضی و حاکم احتیاج است.

تعیین همه مناصب کلیدی از سوی خدا، نه انتخاب مردم

خب بعد از اینکه جامعه اسلامی تشکیل شد، در زمان خود پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله این کار هم باز به عهده خود پیغمبر گذاشته شد؛ یعنی علاوه بر اینکه احکامش در کتاب نازل شده بود، در قرآن نازل شده بود، مسئولیت تطبیق این احکام بر مورد، یعنی آنچه امروز به آن قوه قضائیه می‌گوییم، مسئولیت قوه قضائیه هم به عهده خود پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله گذاشته شد.

در همه این مواردی که گفته شد یعنی انتخاب شخص پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله به‌عنوان رسول و پیام‌آور خدا، انتخاب پیغمبر به‌عنوان مفسّر وحی، انتخاب پیغمبر به‌عنوان مدیر جامعه، رهبر، قاضی و حاکم، همه این‌ها صرفاً از طرف خدا بود و مردم هیچ نقشی نداشتند. وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ.[4] شما انسان‌ها به یک مطالبی احتیاج دارید که خودتان نمی‌دانید و باید از غیب به شما برسد اما خودتان نمی‌توانید اطلاع بر غیب پیدا کنید چون صلاحیت و لیاقتش را ندارید؛ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ. خدا همه شما را بر غیب آگاه نمی‌کرد. این سنت الهی نیست. البته نقص از طرف خدا نیست و او بخلی ندارد. مشکل اینجاست که مردم لیاقت این را ندارند.

تمثیل گیرندگی وحی و تأکید بر گزینش الهی

برای مثال فرض بفرمایید اگر فرستنده‌ای یک مطالبی را پخش می‌کند و یک گیرنده خاصی باید باشد که روی فرکانس خاصی تنظیم شود و آن موج را بگیرد، اگر کسی گیرنده‌اش را روی آن فرکانس تنظیم نکرده باشد یا آن دستگاه را نداشته باشد، خب طبعاً آن را دریافت نخواهد کرد. خدا وحی می‌فرستد اما چه کسی است که بتواند آن وحی را درست دریافت کند؟! گیرنده‌اش باید گیرنده لایقی باشد. چه کسی است که آن گیرنده را دارد و آن صلاحیت را داشته که خدا این گیرنده را به او بدهد و بتواند این ارتباط وحی با او برقرار شود؟! وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ؛[5] شما نمی‌توانید اطلاع بر غیب پیدا کنید. خداست که از میان مردم، آن کسانی را که صلاح بداند برای این کار انتخاب می‌کند.

آیه دیگری که به این مطلب اشاره می‌فرماید این آیه است: اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ؛[6] خدا بهتر می‌داند که رسالت خودش را در کجا قرار دهد و چه کسی را برای پیام‌آوری انتخاب کند. او می‌داند چه کسی صلاحیت دارد؛ یعنی مردم نمی‌توانند پیشنهاد کنند که «خدایا! خواهش می‌کنیم فلان کس را پیغمبر کن!» در هیچ زمانی چنین چیزی سابقه نداشته است. اگر درخواست هم بکنند خدا هرگز گوش نخواهد داد چون مردم نمی‌دانند چه کسی لیاقت پیغمبری دارد. خدایی که آفریده، او می‌داند که در بین انسان‌ها چه کسی لایق این است که به او وحی شود؛ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشَاءُ؛ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ. خب در اینکه چه کسی پیغمبر باشد خدا تعیین می‌فرماید.

قانون، قاضی و اطاعت؛ همه از آنِ خداست.

درباره اینکه قانون چه باشد، آیا مردم باید پیشنهاد کنند که «خدایا! این قانون را این‌گونه قرار بده!» یا خدا هر قانونی که صلاح بداند وضع می‌کند؟! آیا مردم آمدند پیشنهاد کردند که نماز صبح دو رکعت باشد، روزه، در ماه رمضان باشد، یا سایر احکامی که در شریعت هست و یا احکام اجتماعی، یا خدا تعیین می‌فرماید؟! هر کسی که اندک آشنایی‌ای با دینی از ادیان الهی داشته باشد، حالا نمی‌گویم دین اسلام، می‌داند که دین یعنی اینکه قوانینش را خدا وضع می‌کند، هرچه خدا صلاح بداند را برای بشر تعیین می‌کند، آن را هم به‌وسیله آن کسی که خودش انتخاب می‌کند به مردم ابلاغ می‌کند. قانون به اراده خداست، آورنده قانون و ابلاغ‌کننده‌ آن را هم خود خدا تعیین می‌کند.

خب این درباره قوانین کلی بود. در مقام قضاوت چطور؟! آیا مردم حق دارند که در اختلافاتشان به هر قاضی‌ای که می‌خواهند مراجعه کنند؟! آیا قاضی حق دارد هر طوری که دلش بخواهد قضاوت کند؟! هیچ‌کدام از این‌ها هم نیست. قرآن می‌فرماید که وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ؛[7] وقتی خدا و پیغمبر برای یک مطلبی تصمیم گرفتند و مطلبی را مُنجَّز و قطعی کردند، هیچ‌کس حق مخالفت ندارد و نه‌تنها حق مخالفت ندارد بلکه حق اظهارنظر هم ندارد؛ وَمَا كَانَ... لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ.

بعد از اینکه پیغمبر تصمیم گرفت که چنین کاری باید بشود، چنین دستوری داد، چنین حکمی داد و قضاوتی کرد، هیچ مؤمن و مؤمنه‌ای حق اظهارنظر ندارند. بله، قبل از اینکه پیغمبر حکم بکند ممکن است در مسائل اجتماعی مشورت کند. قرآن هم می‌فرماید: وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْر؛[8] اما بعد از مشورت و وقتی تصمیم گرفت؛ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ؛ حکم که کرد، دیگر همان است؛ دیگر هیچ‌کسی حق مخالفت ندارد، چه نظرش موافق باشد و چه مخالف؛ چه آن‌هایی که قبلاً با آن‌ها مشورت شده نظر موافق داده باشند و چه مخالفت کرده باشند. بعد از اینکه حکم قطعی از طرف پیغمبر داده شد، دیگر کسی حق مخالفت ندارد.

نشانه ایمان، تسلیم مطلق در برابر حکم پیامبر

در مسائل قضایی هم قرآن می‌فرماید که فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.[9] تعبیر فَلَا وَرَبِّكَ یک تعبیری است که ما عینش را در فارسی نداریم. یک تأکید خاصی در قسم است؛ به خدا قسم، مطلب همین است و غیر از این نیست؛ که این افراد لَا يُؤْمِنُونَ؛ این‌ها ایمان نمی‌آورند مگر اینکه این‌گونه باشند؛ یعنی یکی از علامت‌های مؤمن واقعی این است که در موارد اختلافشان تو را حَکَم قرار دهند و سراغ دیگری نروند؛ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ؛ یعنی حُکم تو معتبر است، نه حُکم دیگران. بعد هم که نزد تو آمدند و تو قضاوت کردی، نه‌تنها عملاً قضاوت تو را بپذیرند، بلکه در دلشان هم هیچ احساس ناراحتی نکنند؛ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ.

در قضاوت حتماً حکم به نفع یکی و به ضرر دیگری تمام می‌شود. طبعاً آن کسی که حکم به نفعش است هیچ‌وقت احساس ناراحتی نمی‌کند. آن کسی ممکن است احساس ناراحتی کند که به ضررش حکم داده شده است. می‌فرماید: «کسانی که وقتی تو قضاوت می‌کنی، در دلشان احساس ناراحتی کنند ایمان به خدا ندارند!»؛ یعنی علاوه بر اینکه عملاً حکم تو و قانون خدا را می‌پذیرند، علاوه بر این، در دلشان هم کمال رضایت را دارند؛ می‌گویند: «حکم خدا این است، ما تسلیم هستیم»؛ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا؛ کاملاً تسلیم حکم خدا باشد. این ایمان است؛ اما اگر در ظاهر پذیرفتند و گفتند خب چاره‌ای نیست؛ حکومت، حکومت اسلامی است، زور است؛ مثلاً مالی است که مورد اختلاف واقع شده، خب قضاوت می‌کنند و آن را می‌گیرند به صاحب مال و به آن کسی که به نفع او قضاوت شده می‌دهند؛ اما این‌ها ممکن است منافق باشند؛ یعنی در دلشان به این حکم راضی نباشند. می‌گویند: «خدا چرا این‌گونه قرار داده است؟! یا پیغمبر چرا این‌گونه قضاوت کرد؟!»

کسانی ایمان واقعی دارند که حتی آن‌وقتی که به ضررشان حکمی داده می‌شود از ته دل راضی باشند و هیچ احساس نگرانی، سختی، تنگی و ناراحتی نکنند که «چرا این‌گونه شد؟!»؛ چرا ندارد! حق همین است و باید همین‌گونه باشد. می‌فرماید کسانی ایمان نمی‌آورند تا این‌گونه بشوند که لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ.

پس انتخاب پیام‌آور به اراده خداست نه اراده مردم؛ قانون، قانون خداست نه قانون مردم؛ قاضی، آن کسی است که خدا تعیین می‌کند نه مردم؛ بعد از این هم که قاضی الهی قضاوت کرد، مؤمن کسی است که از ته دل راضی باشد و هیچ احساس ناراحتی نکند.

گسترش جامعه اسلامی و ضرورت استمرار رهبری واحد پس از پیامبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله

خب این در زمان پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله بود که خود ایشان، هم حاکم بودند، هم قاضی، هم پیام‌آور و هم قانونگذار. بعد از ایشان چه؟! آیا بعد از پیغمبر، دیگر مردم به قاضی، به حاکم، به مدیر جامعه و به رهبر احتیاج ندارند؟! با اینکه بعد از وفات پیغمبر، کشورهای اسلامی بیشتر گسترش پیدا کرد و طبعاً اختلافات و مشاجرات، بیشتر می‌شود و احتیاج به وحدت رهبری و تمرکز قدرت، بیشتر پیدا می‌شود.

حالا یک نکته‌ای را بین پرانتز عرض کنم. البته این‌ها را من به عنوان مسائل قطعی نمی‌گویم و به عنوان یک شاهد مؤید عرض می‌کنم. متخصصان امور جامعه‌شناسی سیاسی می‌گویند که هر چه کشور گسترده‌تر باشد، احتیاج به تمرکز قدرت، بیشتر است. این نسبت، نسبت معکوس است. هر چه کشور گسترده‌تر باشد قدرت باید متمرکزتر باشد؛ یعنی حتماً باید یک نفر باشد که قدرت نهایی را داشته باشد و بتواند اختلافات را جمع کند. اگر کشور کوچکی باشد، یک شهر کوچکی باشد، یک روستایی باشد، این حتماً احتیاج ندارد که یک قدرت متمرکز داشته باشد و خود مردم می‌توانند مشکلاتشان را حل کنند؛ در یک امری به یکی مراجعه می‌کنند، کار دیگرشان را به یکی دیگر مراجعه می‌کنند، با هم توافق می‌کنند، مشکلاتشان را به یک صورتی حل می‌کنند. جامعه هر چه گسترده‌تر می‌شود، احتیاج به تمرکز قدرت، بیشتر است. حالا بنده نمی‌خواهم این را به عنوان یک قانون کلی بپذیرم، این را به عنوان مؤید عرض کردم که چنین چیزی هم هست و گفته شده است. آن‌هایی که خیلی هم، یعنی اصلاً هیچ وقت به عنوان دین و مسائل اسلام این حرف‌ها را نزده‌اند، این‌ها این مطلب را به عنوان یک قاعده جامعه‌شناسی مطرح کرده‌اند.

خب وقتی جامعه گسترش پیدا می‌کند و کشورهای اسلامی دائماً اضافه می‌شود، آیا دیگر احتیاج به رهبری واحد وجود ندارد؟! قطعاً این نیاز گسترده‌تر می‌شود. خب باید چه کار کنند؟! پیغمبر که از دنیا رفت. اگر دین برای این مسائل فکری نکرده باشد؛ یکی اینکه بعد از وفات پیغمبر چه کسی باید قانون را تفسیر کند؟! چه کسی باید تفاصیل احکام را بیان کند؟! کلام چه کسی درباره دین، حجت است؟! اگر دین این را نگوید، نقص دارد. اگر بعد از پیغمبر، خدا کسی را به ‌جای پیغمبر به عنوان مدیر و رهبر جامعه تعیین نکند این دین هم ناقص است.

روز غدیر؛ اعلام کمال دین با نصب جانشین از سوی خدا

ما شیعه‌ها معتقد هستیم که این دو نقص در امروز یعنی روز عید غدیر رفع شد. خود خدا هم آیه نازل فرمود که الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ؛ دین شما تا امروز ناقص بود یعنی فکری برای بعد از پیغمبر نشده بود. حالا اینکه تعبیر می‌کنم فکری نشده بود، به زبان عادی صحبت می‌کنم؛ یعنی خدا تا حالا تشریعی برای این نفرموده بود که بعد از رحلت پیغمبر، کلام چه کسی حجت است و چه کسی باید مدیر جامعه باشد. امروز فرمود که يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ؛[10] دیگر تأخیر در ابلاغ این حکم به هیچ وجه جایز نیست!

جبرئیل آمد مهار شتر پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله را گرفت و گفت: «همین‌جا باید کار را تمام کنی! وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛ نگران نباش که مردم می‌گویند «این کارها را به خاطر دوستی علی کردی و چون علی خویش و قومت بود، پسرعمویت بود، دامادت بود، او را جانشین خودت کردی!» نترس! خدا این مشکل را حل می‌کند؛ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» و وقتی که حضرت این حکم را بیان فرمودند، دیگر دین از این جهت کامل شد؛ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ.[11] یکی از اعمالی هم که امروز مستحب است، صد مرتبه خواندن این حمد است که الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَ كَمَالَ دِينِهِ وَ تَمَامَ نِعْمَتِهِ بِوِلاَيَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ‌‌.

جریان سقیفه و فراموشی غدیر

حالا شما خودتان را در زمان امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه فرض کنید که پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله رحلت فرموده‌اند، قرآن هم آمده و علی را به عنوان جانشین پیغمبر تعیین فرموده است. خب چه شد؟! همه می‌دانیم که چه شد! مسلمان‌هایی که هفتاد روز پیش در چنین روزی، علی را سر دست پیغمبر دیده بودند که حضرت درباره ایشان فرمودند که مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ یا طبق یک روایت: فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ؛ بعد از هفتاد روز، گویی فراموش کردند! هنوز جنازه پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله روی زمین بود که نشستند و گفتند: «بعد از پیغمبر چه کسی باید رهبر جامعه باشد؟! بیایید رهبر تعیین کنیم، رأی بدهیم، دموکراسی است، می‌خواهیم برای پیغمبر جانشین تعیین کنیم!»

خب جانشین هم تعیین کردند. کسی هم جرأت مخالفت نکرد. در آنجا در اینکه چه کسی باید تعیین شود، زدوخورد و کتک‌کاری هم شد اما به‌هرحال دیگر کار را تمام کردند. آن‌ها عده زیادی هم نبودند اما به‌هرحال با شرایطی که فراهم کردند و تمهیداتی که شده بود مسئله ماسید و خلیفه پیغمبر تعیین شد.

واکنش حضرت علی‌علیه‌‌السلام به خبر تعیین جانشین پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و اتمام‌حجت با یادآوری غدیر

امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه مشغول تجهیز پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله بودند، بدن مبارک پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله را غسل داده بودند و داشتند دفن می‌کردند. در همان وقتی که بیل در دست علی‌علیه‌‌السلام بود و حضرت داشتند روی قبر پیغمبر خاک می‌ریختند به ایشان خبر دادند که برای پیغمبر جانشین تعیین شد و کار تمام شد! حضرت بیل را روی خاک‌ها زدند، دستشان را به کمر گرفتند و این آیه را خواندند که الم * أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ؛[12] فتنه و امتحانی است و مردم باید امتحان خودشان را بدهند.

امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه برای اتمام‌حجت، چند روزی، گویا دوازده روز یا بیشتر یا کمتر، به اصحاب، به مهاجرین و انصار مراجعه می‌کردند و می‌گفتند که «مگر شما یادتان نیست که هفتاد روز پیش، پیغمبر در غدیر چه فرمود؟! در طول بیست سال، چه کسی را برای جانشینی خودش نامزد کرده بود؟! بعد هم آیه نازل شد و پیغمبر در غدیر ابلاغ رسالت الهی کرد؛ چه شد؟!»

مردم جواب‌های مختلفی دادند. آخر آخرش گفتند: «دیر آمدی! ما دیگر قول دادیم و بیعت کردیم و نمی‌توانیم بیعتمان را بشکنیم!» این دیگر بهترین جوابی بود که دادند. بعضی‌ها هم گفتند: «نه، یادمان نیست!» به‌هرحال مسئله تمام شد.

اختلاف شیعه و سنی در منشأ مشروعیت حکومت؛ الهی یا عرفی؟!

حالا بحث ما در این نیست که ازنظر تاریخی چه شد؛ بحث ما این است که ازنظر کلامی و الهی، خدا چه کرد و اسلام چه هست؟! بسیاری از اکثریت مسلمان‌ها معتقد هستند که کار درست همان بود که مردم جمع شدند و رأی دادند و یک نفر را جانشین پیغمبر کردند؛ اما ما که یک اقلیتی هستیم، حالا اینکه چند درصد هستیم فرض کنید مثلاً بیست درصد کل مسلمان‌ها، ما می‌گوییم که نه، خدا علی‌علیه‌‌السلام را تعیین کرده بود و ایشان باید جانشین پیغمبر باشند. جانشینی پیغمبر، حق ایشان بود. حکومت ایشان مشروع بود؛ اما مردم قبول نکردند و چاره‌ای نبود جز اینکه حضرت تسلیم فشار شوند برای اینکه مصلحت أقوایی در کار بود و آن اینکه اگر حضرت قبول نمی‌کردند بین مسلمان‌ها اختلاف داخلی و برادرکشی واقع می‌شد و به جان هم می‌افتادند و این آن را بکش، آن این را بکش و اصل اسلام به خطر می‌افتاد و دیگر از اسلام چیزی باقی نمی‌ماند. علی‌علیه‌‌السلام چون این را می‌دانستند لذا از آن مسئله صرف‌نظر کردند و با مردم مماشات کردند تا روزی که فرمودند: «امروز دیگر حجت بر من تمام است؛ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ...؛[13] امروز که همه مردم جمع شدند و فشار آوردند که تو باید حکومت را قبول کنی، دیگر من پیش خدا حجتی ندارم و ناچار قبول کردم.» به‌هرحال این نظر ماست. همه ما هم می‌دانیم. این‌ها چیز تازه و مطلب جدیدی نیست که بنده بخواهم خدمت شما عرض کنم. این مقدمه است برای مسئله بعدی.

ولایت‌فقیه در زمان غیبت؛ نصب فقیه از سوی امام معصوم

خب امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه حدود چهار سال و نه ماه حکومت کردند و عمده این چند سال هم به سه تا جنگ گذشت. آن وقتی که امیرالمؤمنین‌‌سلام‌‌الله‌‌عليه حکومت می‌کردند در کشورهای دیگر، عاملانی را تعیین فرمودند. به‌عنوان‌مثال، مالک اشتر را به عنوان عامل خودشان در مصر تعیین کردند. برای جاهای دیگر نیز عمّالی را تعیین کردند. حالا فرض کنید مثلاً برای قم مالک اشتر می‌آمد؛ فرض کنید مردم مسلمانی در اینجا بودند و امیرالمؤمنین‌‌سلام‌‌الله‌‌عليه در کوفه بودند و مالک اشتر را به قم می‌فرستادند و می‌فرمودند: «مردم قم! مالک اشتر نماینده من است، از او اطاعت کنید!» آن وقت وظیفه‌ ما چه بود؟! آیا اگر مالک اشتر دستوری می‌داد آیا ما حق داشتیم اطاعت نکنیم؟! آنچه حکم خدا بود را او که نمی‌توانست تغییر بدهد و اگر هم که می‌خواست تغییر بدهد، مرتد می‌شد و اطاعتش اصلاً واجب نبود. اگر می‌خواست حکمی برخلاف قانون بگذارد، بدعت‌گذار می‌شد و نوع دیگری از انحراف بود. فرض ما این است که علی‌علیه‌‌السلام کسی را انتخاب می‌کنند که مطمئن هستند که این‌گونه انحرافات را ندارد؛ اما بالاخره معصوم که نیست. مالک اشتر هم با وجود اینکه در اوج کمال و علم و تقوا و فضیلت بودند اما بالاخره معصوم که نبودند.

فرض کنید همان‌گونه که امیرالمؤمنین‌‌سلام‌‌الله‌‌عليه برای اهل مصر نامه نوشتند، برای ما هم یک نامه‌ای می‌نوشتند که «من مالک اشتر را به عنوان حاکم برای شما قرار دادم، از او اطاعت کنید، اطاعت او اطاعت من است»؛ آیا ما حق داشتیم بگوییم «مالک اشتر که معصوم نیست، حالا ما علی را به‌زور پذیرفتیم - العیاذ بالله- دیگر اطاعت مالک اشتر به ما؟! ما خودمان باید رأی بدهیم!» آیا حق داشتیم این کار را بکنیم یا نه؟! حتماً آنچه مرتکز در اذهان شماست، صرف‌نظر از شبهاتی که امروز مطرح می‌شود، این است که «خب وقتی علی می‌فرماید اطاعت از او اطاعت از من است، ما باید اطاعت کنیم دیگر.»

چالش دسترسی به امام معصوم در دوران تقیه و ضرورت نصب فقیه

خب این آن وقتی است که علی‌علیه‌‌السلام حکومت داشتند و صریحاً مالک را تعیین می‌کردند. آن زمانی که سایر ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين این‌گونه حکومت‌ها را نداشتند، مثلاً اگر زمان امام صادق یا امام باقر بود که در تقیه زندگی می‌کردند - حالا تازه زمان امام باقر و صادق تقیه کمتر بود اما به‌هرحال آن‌ها هم مدتی در فشار تقیه بودند. در یک برهه‌ای از زمان، نسبتاً یک فرجی برای شیعه رسید و آن‌ها توانستند معارف اسلام را تبیین کنند- خب حضرت صادق یا حضرت باقرسلام‌الله‌علیهما در مدینه تشریف داشتند. فرض کنید ما آن زمان بودیم؛ زمانی که رادیو نبود، تلویزیون نبود، چاپ نبود، روزنامه نبود، مجله نبود، دوربین عکاسی نبود چه رسد به دوربین فیلمبرداری. امام صادق‌علیه‌‌السلام در مدینه نشسته‌اند، حاکم اسلامی هستند، اطاعت ایشان واجب است، من و شما هم در قم زندگی می‌کنیم.

اگر امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه صاف می‌توانستند مالک اشتر را بفرستند و بگویند: «اهل مصر! من مالک اشتر را بر شما حاکم قرار دادم» امام صادق‌‌علیه‌‌السلام این را هم نمی‌توانستند برای اینکه در تقیه زندگی می‌کردند. چند بار منصور، حضرت را احضار کرد که «شنیده‌ام شما دارید برای حکومت فعالیت می‌کنید!» حضرت فرمودند: «خلاف به گوش شما رسانده‌اند، این‌گونه نیست، من فعالیتی برای حکومت نمی‌کنم.»

در چنین شرایطی حضرت صادق‌علیه‌‌السلام که نمی‌توانستند حاکم تعیین کنند و بفرستند. شیعه‌ها هم معتقد بودند که حاکمی که منصور تعیین کند اطاعتش واجب نیست چون حکومت جور است و غاصب است. حاکم و قاضی‌ای هم که او تعیین کند حکمش معتبر نیست.

خب من و شما که در قم زندگی می‌کردیم، حاکم مشروعی نداشتیم، قاضی‌ای هم که حکمش مُتَّبَع باشد نداشتیم اما مسائل زندگی اختلاف دارد و احتیاج به قضاوت دارد، در این باره چه کار می‌کردیم؟! چه باید بکنیم؟! آیا پیش حکام جور برویم؟! قرآن می‌فرماید که نباید پیش آن‌ها بروید! خود پیغمبر هم فرمودند، دیگران هم فرمودند که «اگر حاکم جوری به حق هم حکم کند و حتی بگوید مال شماست اما چون او حکم کرده نباید عمل کنید!» خب مردم چه کار کنند؟! مسائل اجتماعی‌شان را چگونه حل کنند؟!

روایات مقبوله و مرفوعه؛ نصب فقیه به عنوان حاکم از سوی امام

این مسئله‌ و نیاز که پیدا شد مردم با هزار زحمت به خود ائمه مراجعه کردند؛ باید حضرت را یک گوشه‌ای پیدا می‌کردند و مسئله را به صورت خصوصی مطرح کنند که «آقا! پس ما باید چه کنیم؟! وظیفه‌مان چیست؟! آیا باید پیش این حکام جور برویم و هر چه آن‌ها می‌گویند را عمل کنیم یا راه دیگری داریم؟!» اینجاست که امثال مقبوله عمر بن حنظله و مرفوعه ابی‌خدیجه و امثال این‌ها از طرف آن‌ها صادر شد که فقیه، جانشین ماست؛ انْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ، نَظَرَ فِي حَلالِنَا وَحَرامِنَا، وَعَرَفَ أَحْكامَنَا الی‌آخر. مسئله ولایت‌فقیه از زمان ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين حتی برای زمان خودشان تشریع شد. فرمودند: «آن فقیهی که عارف به احکام ماست، در خط ماست و بر اساس معارف و فقه ما قضاوت می‌کند من او را بر شما حاکم قرار دادم.» دقت داشته باشید که حضرت فرمودند که «من» حاکم قرار دادم؛ نفرمودند خودتان بروید بنشینید و یک کسی را انتخاب کنید.

آن زمانی که اصلاً نمی‌شد صحبتی از حکومت کرد فرمودند: «بگردید یک کسی را پیدا کنید! انْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْكُمْ؛ دیگر پیدا کردنش با شماست، خودتان باید بگردید پیدا کنید.» حضرت که نمی‌توانستند لیست بدهند که ما در هر شهری چند تا فقیه داریم. خب هر زمانی یک فقیهی پیدا می‌شد، یکی از دنیا می‌رفت و یکی دیگر به فقاهت می‌رسید. این امکان نبود که یک لیستی بدهند که تا آخرالزمان، این‌ها حاکم ما هستند؛ یعنی تعیین شخص، امکان نداشت اما تعیین نوع امکان داشت؛ فقهای واجدالشرایط؛

فرمودند: «این‌ها از طرف من حاکم هستند؛ جَعَلْتُهُ حاكِماً؛ الرَّادُّ عَلَيْهِ كَالرَّادِّ عَلَيْنا، وَهُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللهِ! هر کس با این‌ها مخالفت کند با ما مخالفت کرده و کار او در حد شرک به خداست!»

من این را در بحث‌های دیگر توضیح داده‌ام که در اینجا منظور از شرک، شرک در خالقیت و الوهیت نیست بلکه شرک در ربوبیت تشریعی است. از مراتب توحیدی که همه ما باید داشته باشیم این است که رب تکوینی عالم خداست، رب تشریعی هم اوست؛ یعنی کسی که حق امر و نهی دارد به‌ طور مطلق خداست. این ربوبیت تشریعی است. اگر کسی حکم خدا و حکم حاکم خدا را قبول نکرد این، ربوبیت تشریعی خدا را انکار کرده و در ربوبیت تشریعی مشرک شده است.

ضرورت عقلی و نقلی ولایت‌فقیه به عنوان متمم نظام امامت

حاصل عرایضم این که اگر داستان نبوت و رسالت، دنباله‌ای به نام امامت و ولایت نداشت دین ناقص بود. دین که فقط برای زمان پیغمبر نازل نشده بود. اسلام نازل شده بود تا احکام مردم را تا روز قیامت تعیین کند. اگر حکمی نداشت که بعد از وفات پیغمبر، مردم دینشان را از چه کسی یاد بگیرند، کلام چه کسی برای آن‌ها حجت است، جامعه اسلامی را چه کسی باید اداره کند، اگر چنین حکمی در اسلام نبود، این دین ناقص بود. پس حقیقتاً کمال دین به مسئله امامت و ولایت است. این تعارف نیست که الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ. واقعاً دین اگر حکم امامت را نداشت ناقص بود.

بعد از اینکه حکم امامت معصوم پیدا شد، اگر ائمه، تکلیف مردم را در زمان قبض ید یعنی در زمانی که امام عملاً نمی‌تواند متصدی امور حکومت شود مشخص نکرده نبودند مردم در امور زندگی‌شان چه باید بکنند؟! اگر در اسلام چنین پتانسیل و چنین امکانی نبود و چنین حقی برای امام قرار داده نشده بود که او کسانی را تعیین کند که از طرف او در خفاء بر مردم حکومت کنند، آن وقتی که نمی‌شد اظهار علنی کنند، باز دین ناقص بود. همه مردم که در مدینه نبودند تا هر وقت مشکلی برای آن‌ها پیش می‌آمد بروند به امام مراجعه کنند. تازه بسیاری از وقت‌هایی که مردم در همان شهری زندگی می‌کردند که امام معصوم هم در آن شهر حضور داشتند، نمی‌توانستند بروند احکامشان را بپرسند. گاهی شخص باید به بهانه خیار فروشی یا تخم‌مرغ فروشی می‌رفت در کوچه‌ها داد می‌زد که «آهای! تخم‌مرغ می‌فروشم! آهای! خیار می‌فروشم!» تا به این بهانه که آمده‌ام تخم‌مرغ یا خیار بفروشم درِ خانه امام صادق‌علیه‌‌السلام برود، اجازه بگیرد، یواشکی داخل خانه برود و آن وقت مسئله‌اش را بپرسد.

اگر یک راهی نبود، مردمی که در شهرهای دور هستند و دسترسی به امام ندارند، دینشان را از چه کسی یاد بگیرند؟! اختلافاتشان را به ‌وسیله چه کسی حل کنند؟! مدیریت جامعه به چه وسیله‌ای تأمین شود؟! یعنی اگر ما ولایت‌فقیه نداشتیم دستگاه ولایت ناقص بود؛ همان‌گونه که اگر امامت نداشتیم دستگاه رسالت ناقص بود. امامت متمم دستگاه نبوت و رسالت است. ولایت‌فقیه هم متمم دستگاه امامت و ولایت است. اگر ما چنین چیزی در اسلام نداشتیم مردم نمی‌توانستند به دینشان عمل کنند؛ مسائل اجتماعی‌شان را چگونه حل کنند؟! احکام دینشان را از چه کسی یاد بگیرند؟!

حالا به فرض که بگویید احکام دین را طبق طریقه عقلا به خبره مراجعه کنند و نمی‌خواهیم کلامشان حجیت الهی و معصوم داشته باشد اما بالاخره مسائل اجتماعی‌شان را چگونه حل کنند؟! در زمان غیبت امام معصوم یا حتی در زمان حضور ایشان اگر مردم دسترسی به امام حاضر ندارند و نمی‌توانند به ایشان مراجعه کنند، باید یک راه‌حلی وجود داشته باشد. پس تشریع ولایت‌فقیه متمم قانون امامت است و اگر این نباشد، ولایت ناقص است.

مسئله مقبوله عمر بن حنظله و مرفوعه ابی‌خدیجه، این‌ها مؤیدات و شواهدی است وگرنه عقل انسان مثل آفتاب می‌گوید: اگر دین اسلام و تشیع با این شرایطی که قابل پیش‌بینی بود، آن وقتی که خود امام صادق‌علیه‌‌السلام با چهار هزار شاگرد نمی‌توانستند احکام دین و مسائل اجتماعی مردم را حل کنند، آن وقت آیا بعد از زمان غیبت می‌شد حل شود؟! خب دین باید یک چاره‌ای برای این بیندیشد. خب چه چاره‌ای اندیشید؟! آیا فرمود خودتان بروید انتخاب کنید؟! کجا گفت؟! کجا گفت؟! آنچه فرمود این است که فرمود: جَعَلْتُهُ حاكِماً؛ منی که از طرف خدا حاکم هستم، فقیه را حاکم قرار دادم؛ وَ هُوَ حُجَّتی عَلَیْکُمْ؛ فقیه، حجت من بر شماست. نفرمود: خودتان بروید انتخاب کنید.

این‌ها از مسلّمات و قطعیات مکتب تشیع است. این‌ها را پیرزن‌ها و بیسوادهای پشت کوه هم می‌دانند. فرق تشیع با تسنن هم همین است؛ فرق اصلی‌ای که ما امروز با برادران اهل تسنن داریم این است که آیا رهبری سیاسی جامعه یک حکم الهی است یا حکم عرفی؟! یعنی آیا مردم باید برای خودشان حاکم انتخاب کنند، آن‌گونه که در سقیفه کردند، یا خدا برای آن‌ها تعیین کرده است، آن‌گونه که ما می‌گوییم؟!

امام معصوم از طرف خدا می‌فرماید: «جَعَلْتُهُ حاكِماً؛ من او را بر شما حاکم قرار دادم؛ وَ أَنَا حُجَّةُ اللهِ عَلَیْکُمْ؛ من حجت خدا بر شما هستم، فقیه هم حجت من بر شماست و مخالفت با او در حد شرک به خداست.» این‌ها هم از معتقدات ما و از مرتکزات اذهان همه شیعه است.

پاسخ به شبهه دموکراسی؛ نسبت رأی مردم با حاکمیت الهی

ما امروز با یک سؤال مواجه هستیم و آن اینکه «آقا! این حرف‌هایی که شما می‌زنید، این‌ها بوی دیکتاتوری می‌دهد! اینکه یک نفر بیاید و هر چه او می‌گوید را همه باید قبول کنند، این که نشد زندگی! امروز دورانی نیست که مردم حرف یک نفر را قبول کنند. مردم باید خودشان برای خودشان حاکم تعیین کنند، برای خودشان قانون تعیین کنند، باید رأی بدهند.»

یک سؤال هم این است که «آیا در حکومت اسلامی، نظر و رأی مردم جایی دارد یا ندارد؟! و آیا همه چیز به رأی مردم است یا نه، بعضی چیزها به رأی مردم است و بعضی چیزها نیست؟! و اگر بعضی چیزها به رأی مردم نیست، پس آزادی چه می‌شود؟! حقوق بشر چه می‌شود؟! دموکراسی چه می‌شود؟!»

این احتیاج به بحث بسیار مفصّل دارد. من می‌خواستم آن مقدمه را بگویم تا به اینجا برسیم و این بحث را بپرورانم که متأسفانه وقت گذشت. معمولاً هم همین‌گونه می‌شود که مقدمه ما طولانی می‌شود و به نتیجه که می‌رسیم فرصت نیست.

اجمالاً امروز در بین کسانی که این گرایش را ندارند و گاهی در بین مسلمان‌ها، مخصوصاً در فِرق دیگری غیر از فرقه شیعه، این‌گونه حرف‌ها بیشتر پیدا می‌شود که می‌گویند: «نخیر، این حرف‌ها مال آن زمان‌ها بود. امروز زمانی نیست که بشود برای مردم از طرف خدا حاکم تعیین کرد. مگر قانون باید از طرف خدا تعیین شود؟! مردم باید خودشان حل کنند!» حالا جالب است که به آیات قرآن هم استدلال می‌کنند که قرآن گفته فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ،[14] قرآن فرموده لَا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ.[15]

در اینجا شبهات زیادی مطرح است که زیاد هم سؤال شده، ما هم جواب داده‌ایم؛ حالا بنده هم به عنوان یک طلبه‌ جواب داده‌ام وگرنه بزرگان علما جواب این‌ها را داده‌اند؛ اما این جواب‌ها به همه نمی‌رسد. گاهی این‌جور روزها آدم باید بیشتر تذکر بدهد برای اینکه آقایان احساس وظیفه کنند و این مطالب را برای مردم بیشتر تبیین کنند تا جا بیفتد و این شبهه‌ها در اذهان باقی نماند و شیاطین نتوانند دین مردم را از آن‌ها بگیرند. اگر این حرف‌ها بماسد یعنی دین بی‌دین! اسلام بی‌اسلام! همان‌گونه که می‌گویند: «این مشکل اسلام است که با دموکراسی نمی‌سازد!»؛ یعنی اسلام را باید یک کاری کنید که با دموکراسی بسازد! یعنی اسلام را باید تغییر داد! آیا اسلامی که ما بتوانیم تغییر بدهیم، آن اسلام است؟! این یعنی اسلام، بی‌اسلام! ولی خب، حالا جواب این چیست؟! واقعاً مردم ازنظر اسلامی هیچ نقشی در زندگی اجتماعی‌شان ندارند؟! یا دارند؟!

فشارهای تاریخی بر رهبران الهی و تنزل از حکم اولی به بدل اضطراری

یک مسئله این است که در طول تاریخ، عملاً مردم یک دخالت‌هایی در امور دینی کرده‌اند آن هم دخالت‌های بی‌جا و باعث این شده است که هم پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله و هم ائمه اطهارسلام‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين از احکام اولیه صرف‌نظر کنند و سراغ بدل‌های اضطراری بروند. مسئله نصب امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه که برای ما یکی از واضحات است و از ضروریات مذهب ماست. حالا بگذریم از برخی کسانی که خودشان را شیعه می‌دانند و می‌گویند پیغمبر، علی را فقط کاندیدا کرد وگرنه نصب نکرد.

از ضروریات مذهب ماست که پیغمبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله علی‌علیه‌‌السلام را تعیین فرمودند؛ غدیر یعنی همین؛ غدیر یعنی همین؛ یعنی روزی که علی‌علیه‌‌السلام به رهبری سیاسی جامعه نصب شد؛ اما می‌دانیم که مسلمان‌ها در بسیاری از موارد زیر بار همه احکام خدا نرفتند و باعث این شد که مسئولان جامعه، چه شخص پیغمبر اکرم، چه امیرالمؤمنین، چه سایر ائمه و چه فقهایی که جانشین آن‌ها بودند، وقتی دیدند زمینه اجرای آن نیست و اگر بخواهند یک حکمی را طبق همان حکم اولیه عمل کنند مفاسد بی‌شماری بر آن مترتب می‌شود که اصل دین به خطر می‌افتد، این بود که از حکم اولیه تنزّل کردند و سراغ بدل اضطراری رفتند؛ مثل وقتی که آب نیست و سراغ تیمم می‌روند. در بعضی جاها این کار شد.

اولین فشار علنی‌ای که گروه فشار بر پیغمبر اسلام‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله وارد کردند، در حال احتضار پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله بود. حضرت فرمودند: «بروید یک تکه کاغذ یا یک پوست گوسفند بیاورید تا برایتان چیزی بنویسم که دیگر گمراه نشوید!» آن کسانی که بعداً ادعای جانشینی پیغمبر را کردند و گفتند ما جانشین پیغمبر هستیم یعنی مردم به‌اصطلاح به آن‌ها رأی دادند، آن‌ها گفتند: «إِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ! إِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ!» حتی نگفت: «إِنَّ النَّبِيَّ» یا «إنَّ رَسولَ اللهِ»؛ گفت: «إِنَّ الرَّجُلَ!». اگر بخواهم ترجمه فارسی کنم، خیلی زشت می‌شود؛ یعنی این مرد هذیان می‌گوید!

پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله سخت ناراحت شدند و دیگر صرف‌نظر کردند. ایشان وظیفه‌شان بود که این کار را بکنند برای اینکه مردم گمراه نشوند؛ اما آن‌ها کار را خراب کردند! بعد، یکی از نزدیکان ایشان عرض کرد که «آقا! اجازه می‌دهید بروم بیاورم؟!» حضرت فرمودند: «بعد از حرفی که این‌ها زدند، آیا دیگر فایده‌ای دارد؟! حالا به فرض اینکه من هم نوشتم، خب فردا خواهند گفت که این همین‌طور که هذیان می‌گفت، هذیان هم نوشت!» این فشاری بود از طرف یک گروه اندکی که چند نفر هم بیشتر نبودند اما همین‌ها مسائل سیاسی جامعه اسلامی را سامان می‌دادند؛ گروه ایکس.

زمان امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه شد. هنوز جنازه پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله دفن نشده بود که این گروه فشار شروع کردند به فعالیت کردن و تبلیغات کردن و با صورت‌های مختلفی که حالا جای توضیح تفصیلی‌اش نیست، بالاخره مسیر را تغییر دادند. گفتند: هیچی، مردم رأی دادند و بیعت کردند و تمام شد!

از مصادیق روشنی که فشار باعث این شد که مسئول جامعه اسلامی از حکم اولیه تنزل کند در جنگ صفین بود. مالک اشتر داشت جنگ را می‌برد و نزدیک بود به خیمه معاویه برسد و کلک او را بکند و جنگ به نفع امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه تمام شود. آن داستانی که شما شنیده‌اید که قرآن‌ها را سر نیزه کردند و خوارج دور علی جمع شدند که «ما با قرآن نمی‌جنگیم! بفرست مالک برگردد وگرنه خودت را می‌کشیم!» علی سراغ مالک فرستاد که برگرد! مالک اشتر به پیام‌آور گفت: «اگر چند لحظه به من مهلت بدهید کار جنگ را تمام می‌کنم!» حضرت فرمودند: «اگر می‌خواهی علی را زنده ببینی برگرد!» فشار جامعه است دیگر، مردم این‌گونه خواستند. علی‌علیه‌‌السلام مجبور بود از آن حکم اولیه و از آن وظیفه اصلی خودش تنزل کند و تسلیم شود. چرا؟! برای اینکه اصل اسلام بماند وگرنه اگر همان‌جور در خود لشکر علی به جان هم می‌افتادند و همدیگر را می‌کشتند، چه می‌شد دیگر؟! معاویه جشن عروسی می‌گرفت و می‌گفت وقتی خود لشکریان علی به جان هم افتادند، دیگر کار برای معاویه تمام است!

برای اینکه این‌گونه اختلاف نیفتد، علی‌علیه‌‌السلام تنزل کرد، خون دل خورد، به مالک هم گفت که برگرد، بعد هم به حَکَمیت تن داد. حکمیت را که دیگر همه داستانش را شنیده‌اید. این یک‌جور تأثیر مردم است؛ این تأثیر نابجا، ناحق و ظالمانه‌ای است که مردم در حکومت‌های حق انجام دادند اما آن را پیش بردند.

نقش مثبت و مشورتی مردم در چارچوب حاکمیت الهی

یک‌جور نقش هم هست که مردم در جامعه اسلامی دارند و تأثیر حقی است، حقشان است و می‌بایست داشته باشند. حتی آن‌وقتی که خود پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله حیات داشتند، مدیریت جامعه مال ایشان بود و وحی بر ایشان نازل می‌شود اما خدا به خاطر مصالحی فرموده: وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ؛ در مسائل اجتماعی با مردم مشورت کن! البته معنای مشورتِ آنجا، غیر از این معنای تبعیت ازنظر اکثریتی است که امروز در دنیا مرسوم است اما به‌هرحال مردم حق دارند که اظهارنظر کنند و آن‌وقتی که از آن‌ها مشورت بخواهد حتی نظر مخالف بدهند. این حق مردم است؛ حقی است که خدا برای آن‌ها قرار داده است. حتی اگر به‌عنوان نظر مشورتی خلاف نظر پیغمبر‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله هم اظهارنظر کنند هیچ اشکالی ندارد.

خب معنایی که می‌خواهد از آن‌ها مشورت بگیرد این است که نظر خودتان را بگویید؛ نمی‌گوید چون موافق من باشید یا نباشید. از آن‌ها نظر مشورتی می‌خواهد. این حق مردم است. این یکی از موارد نقش مردم در جامعه اسلامی است. قبل از اینکه حاکمی تعیین بشود، رئیس حکومت، شخص اول، اگر با مردم مشورت کند که شما چه کسی را می‌خواهید؟! چون بالاخره حاکم که یک جایی می‌رود، مردم باید او را همراهی کنند. یک شخص حاکم به‌تنهایی که نمی‌تواند یک یا یک کشور را اداره کند. اگر مردم کمک و همکاری نکنند که مصالح مسلمین تعیین نمی‌شود. اینکه حاکم، حاکم اصلی، رئیس حکومت، رهبر جامعه، قبل از تعیین با مردم مشورت کند که شما چه کسی را می‌خواهید؟! حرف چه کسی را می‌پذیرید؟! و وقتی به دست آورد که تمایل مردم به یک کسی هست، از او اطاعت می‌کنند و مصلحت جامعه این را ایجاب کند آن‌وقت او را تعیین کند، اینجا هم مردم حق دارند چنین نظری بدهند و پیشنهاد کنند که آقا! شما فلان کس را برای ما تعیین کنید! این هم هیچ اشکالی ندارد.

در دورانی که همه مسائل سیستماتیک می‌شود، هر دوی این مطلب به صورت همین انتخابات و رأی درمی‌آید. معنای اسلامی آن این می‌شود که مردم نظر مشورتی می‌دهند، منتها به‌صورت منظم، طبق یک دستگاهی، آراء شمرده می‌شود، معلوم می‌شود، برای اینکه خلط نشود، نگویند کم شد، زیاد شد؛ با اینکه این همه می‌گویند، آخرش هم کم‌وزیاد می‌شود اما راهی هست برای اینکه اگر بخواهند کم‌وزیاد و تقلب نشود راه معقولی وجود داشته باشد.

این‌ها جاهایی است که کار مردم است و مردم باید جلو بیایند. آنجایی که رهبر جامعه تشخیص بدهد که اگر این کار را به خود مردم تفویض کند، آن کار بهتر انجام می‌گیرد؛ چه نظر مشورتی از آن‌ها بخواهد، یا تفویض کند، بگوید هر کس را شما تعیین کردید من قبول دارم.

تنفیذ ولی‌فقیه و وظیفه شرعی مردم در انتخاب اصلح

نقش دولت در حکومت ولایت‌فقیه، تعبیر فقهی‌اش این است که ولی‌فقیه انتخاب مجری قوانین را به مردم تفویض می‌کند و می‌گوید هر کسی را که شما انتخاب کردید من تنفیذ می‌کنم. این که در قانون اساسی ما آمده که بعد از اینکه مردم رئیس‌جمهور را انتخاب کردند ولی‌فقیه تنفیذ می‌کند یعنی اینکه ولی‌فقیه به شما اجازه داده که رأی بدهید و گفته وقتی شما رأی دادید من رأی شما را قبول می‌کنم؛ اما اگر اتفاقاً قبول نکرد و صلاح ندانست قبول نکند این حق برای او محفوظ است و لذا امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه فرمودند: «رئیس‌جمهوری که مردم به او رأی بدهند، اگر ولی‌فقیه او را تنفیذ و نصب نکند طاغوت است.»

 اگر همه مردم هم به یک نفر رأی بدهند درواقع نظر مشورتی داده‌اند؛ شَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ. آن‌ها رئیس‌جمهور را نصب نمی‌کنند و حق ندارند نصب کنند. کار خداست که بنده‌ای را بر دیگران حاکم کند. مگر مردم خودشان حق دارند بر دیگری حکومت کنند تا این حق را به دیگری بدهند؟! امام معصوم است که می‌فرماید: جَعَلْتُهُ حاكِماً.

حکم‌هایی که امام راحل‌رضوان‌‌الله‌‌علیه درباره رؤسای جمهور دادند، همه‌اش این بود که «من شما را نصب می‌کنم». حتی نفرمودند که تنفیذ می‌کنم. با اینکه در قانون اساسی این بود که ولی‌فقیه تنفیذ می‌کند اما امام مسئله فقهی‌اش را رعایت می‌کرد و می‌فرمود: «من شما را نصب می‌کنم.»

پس مردم چه کاره بودند؟! مردم نظر مشورتی دادند. مصلحت این بود که مردم بگویند ما چه کسی را می‌خواهیم تا وقتی او تعیین می‌کند، دیگر مخالفتی نشود و مردم با طوع و رغبت بپذیرند.

اگر کار به جایی رسید که با اینکه رهبر جامعه طبق حکم اولی مصلحت مُلزِمه‌ای را می‌داند اما گروه‌های فشار، زمینه‌ای فراهم می‌کنند که نشود آن حکم اجرا شود - پشت کوه قاف چنین چیزهایی یکی، دو بار اتفاق افتاده که کسانی به‌عنوان مسئول کشور به رهبر فشار آورده‌اند که باید چنین کنی! - اینجا مثل همان مواردی است که امیرالمؤمنین‌سلام‌‌الله‌‌عليه به مالک اشتر می‌فرمایند: «برگرد!» این تنزل از حکم اولی به یک بدل اضطراری است برای حفظ مصالح جامعه اسلامی. بعد از اینکه او امر کرد، هر چه او امر کرد، اطاعتش واجب است.

وقت گذشت. یک جمله آخر به شما عرض کنم که این را به دیگران هم بگویید؛ معنای اینکه کسانی صلاحیتشان تأیید شد، معنایش این نیست که مردم واقعاً باید به این‌ها رأی بدهند. مردم بعد از این موظف هستند که بروند اصلح آن‌ها را انتخاب کنند و به او رأی بدهند. به‌طور متوسط در هر حوزه، در بین بیست نفر، یک نفر باید انتخاب شود. یک وقت تبلیغ نکنند که همه این‌ها صلاحیتشان تأیید شده و به هر کدام که می‌خواهید رأی بدهید. تأیید صلاحیت آن‌ها معنایش این است که رأی دادن به این‌ها فعلاً منع قانونی ندارد اما شما شرعاً موظف هستید بروید تحقیق کنید که چه کسی اصلح است. حتی اگر دو نفر، صالح باشند و یکی اصلح، شما حق ندارید به غیر اصلح رأی بدهید. آن وظیفه شرعی است. همه مردم باید بروند تحقیق کنند، ببینند چه کسی دینشان را بیشتر حفظ و مصالح جامعه‌شان را بیشتر تأمین می‌کند. مردم موظف‌اند و وظیفه شرعی دارند که تحقیق کنند و وظیفه شرعی دارند که به اصلح رأی بدهند.

وَفَّقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ


[1]. جمعه، 2.

[2]. نحل، 44.

[3]. فرائد الأصول، ج 4، ص 190.

[4]. آل‌عمران،179.

[5]. همان.

[6]. انعام، 124.

[7]. احزاب، 36.

[8]. آل‌عمران، 159.

[9]. نساء، 65.

[10]. مائده، 67.

[11]. مائده، 3.

[12]. عنکبوت، 1 و 2.

[13]. نهج‌البلاغه، خطبه 3.

[14]. کهف، 29.

[15]. بقره، 256.

 


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/9044