پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > ارزشمندتر از بهشت!

ارزشمندتر از بهشت!

در دوره تربیت و تعالی عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی
سخنرانی
1398/05/21

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ

اللهمَّ ادْخِلْنَا فِی کُلِّ خَیْرٍ أَدْخَلْتَ فِیهِ مُحَمَّدًا وَآلَ مُحَمَّدٍ، وَأَخْرِجْنَا مِنْ کُلِّ سُوءٍ أَخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّدًا وَآلَ مُحَمَّدٍ‌

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

پیش از هر چیز فرارسیدن این عید عظیم که از بزرگترین اعیاد اسلامی است را به پیشگاه مقدس ولی عصرارواحنافداه، مقام معظم رهبری و همه شیفتگان اهل‌بیت، مخصوصاً حضار محترم، تبریک و تهنیت عرض می‌کنم. امیدواریم که خداوند متعال در این عید بزرگ، عیدی ما را اول رضایت خاطر وجود مقدس صاحب الزمان‌عجل‌‌الله‌‌فرجه‌‌الشریف، دوم توفیق شناختن نعمت‌های عظیمش و در رأس آن‌ها نعمت وجود مبارک مقام رهبری که متأسفانه هنوز قدر ایشان درست شناخته نشده و سوم توفیق انجام وظایف در برابر این نعمت‌ها، به‌خصوص نعمت برقراری نظام اسلامی به رهبری این شخصیت عظیم‌القدر عنایت فرماید.

مجلس، مجلس علما و محفل علم است. اگر ما بخواهیم در این دقایقی که از عمرمان باقی مانده اولویت‌ها را رعایت کنیم باید سعی کنیم چیزهایی را مطرح کنیم که درعین‌حال که اهمیت آن کم نیست اما کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد.

ارزش‌ها؛ وجه تمایز انسان از حیوان

عرایض خودم را از این مقدمه کوتاه شروع می‌کنم که یکی از ویژگی‌های وجود انسان که او را از سایر موجودات زنده، مشخص و ممتاز می‌کند این است که مقوله‌ای به نام «ارزش‌ها» در زندگی او نقش بسیار مهمی دارد. تا آنجا که ما اطلاع داریم، در حیوانات – شاید همه یا قریب به اتفاق آن‌ها که ما با آن‌ها آشنا هستیم – در انگیزه‌هایشان چیزی به نام ارزش، شناخته‌شده نیست. آنچه برای آن‌ها مطرح است غرایزی است که آن‌ها را وادار به حرکاتی می‌کند که به یک معنا حرکات اختیاری است یعنی ناشی از نوعی درک و نوعی گرایش و میل است.

نیازهایی از قبیل خوردن و آشامیدن تا سایر نیازهای بدنی ازجمله مسکن و مأوا و پوشاک و بعد هم غریزه جنسی و بقای نسل و چیزهایی از این قبیل، این موارد در دایره‌ای می‌گنجد که کم‌یابیش نمونه‌های آن در حیوانات نیز دیده می‌شود. در انسان‌ها هم بعضی از این غرایز قوی‌تر از حیوانات است و بعضی هم ضعیف‌تر، اما وجود دارد. این‌ها امور مشترک هستند و نمی‌توان گفت که فصل ممیز انسان است. صرف اینکه انسان شعور داشته باشد یا حرکتی را از روی میل انجام دهد، ولو میل غریزی، این ویژگی انسان نیست.

رفتارهای انسان با حیوانات از آنجایی تفاوت پیدا می‌کند که مفهومی به نام «ارزش» در رفتارها مطرح می‌شود. انسان‌ها غیر از تأمین غرایز مادی‌شان که بیشتر برای رفع نیازهای بدن و درنهایت بقای نسل است، از این‌ها که بگذرند، چیزهای دیگری هم به نام خوب و بد، ارزشمند و بی‌ارزش و ضد ارزش هم برایشان مطرح است. از همان طفولیت به صورت تقلیدی از پدر و مادر یاد می‌گیرند، بعد خودشان تصرفاتی در آن‌ها می‌کنند و به حد آگاهی می‌رسانند و گاهی هم خودشان یکی از دو راه را انتخاب می‌کنند.

به‌هرحال خداوند متعال انسان را به‌گونه‌ای آفریده که بعد از تأمین آنچه مربوط به زندگی خودش و نسلش هست، به اصطلاح خودمانی می‌گوییم عقلش می‌گوید چه چیزی خوب است انجام بده و چه چیزی بد است انجام نده. این همان ارزش است و درک‌کننده آن قوه‌ای به نام عقل است. در کتاب‌های علمی می‌گویند این عقل عملی است. حالا من سر اصطلاحاتش بحث نمی‌کنم. بالاخره چیزی است که بیش از رفع نیازهای غریزی اقتضاء می‌کند.

پرسش‌های بنیادین درباره منشأ و مراتب ارزش‌ها

اینکه منشأ این ارزش چیست، آیا همه ارزش‌ها در یک سطح هستند یا متفاوت‌اند، آیا در سنین زندگی انسان این ارزش‌ها تفاوت می‌کند، آیا این ارزش‌ها مطلوب بالذات هستند یا بعضی مقدمه برای ارزش بالاتری هستند و آن اصالت دارد و آن‌های دیگر ابزار و وسیله و مقدمه هستند، این‌ها بحث‌هایی است که تا آنجایی که تاریخ فلسفه نشان می‌دهد از دیرباز در مباحث روان‌شناسی، چه علم النفس فلسفی و چه تجربی، مورد بحث بزرگان و دانشمندان و کسانی که در این مسائل کنجکاو بوده‌اند قرار داشته و نظریات مختلفی دارد. حتی در بین دو شاگرد ممتازی که تا امروز هم از بزرگان علم و دانش فلسفه شناخته می‌شوند، یعنی افلاطون و ارسطو، سر اصالت ارزش‌ها، فی‌الجمله اختلافاتی وجود دارد.

نگاه اسلام به نظام ارزش‌ها و غایت زندگی

یک سؤال اساسی که به‌طورکلی برای متدینین و به‌خصوص برای ما مسلمان‌ها مطرح است این است که از نظر اسلام ارزش چه مقوله‌ای است؟ اساس آن چیست؟ آیا مراتب دارد یا نه؟ اگر مراتب دارد، مرتبه اصلی و نهایی کدام است؟ مراتب دیگر آن چیست؟ آیا حد نصابی در این ارزش‌ها و مراتب تعیین شده که کمتر از آن دیگر شایسته انسان نیست یعنی موجب تنزل انسان از انسانیت می‌شود یا نه، ارزش‌ها در ردیف هم هستند و طبعاً اهداف متعددی در عرض هم خواهیم داشت؟ اگر ارزش‌هایی که ما داریم ترتیبی بین آن‌ها نباشد یعنی بعضی مقدمه برای دیگری نباشند، طبعاً در کنار هم ارزش‌های متعددی خواهند بود. نتیجه ساده‌ای که از این گرفته می‌شود این است که زندگی انسان هم دارای اهداف متعدد خواهد بود، اهدافی در عرض هم. حالا یکی از آن‌ها ترجیح داشته باشد یا نه اما به‌هرحال به‌گونه‌ای نیست که یکی اصل باشد و دیگری فرع؛ همه این‌ها اصل هستند. ممکن است یکی از آن‌ها از یک جهت رجحان داشته باشد اما اینکه یک سلسله طولی باشند که هرکدام ابزاری برای دیگری است، هدف اصلی یک چیز است و بقیه اهداف به ترتب مقدمه برای رسیدن به آن هستند، یک سؤال بسیار جدی است. امروز در فلسفه‌های اخلاق و فلسفه ارزش‌ها که در دنیا مطرح است، یک گذری به این مسائل می‌کنند. تا آنجا که اطلاعات و مطالعات بنده اجازه می‌دهد این مسئله هنوز حرف قطعی و روشنی در عالم علم و فلسفه ندارد. خود ما چه می‌گوییم؟ از دیدگاه اسلام، صرف نظر از مباحث فلسفی و عقلی، ما آنچه از اسلام و از کتاب و سنت آموخته‌ایم چه ارتزاق می‌کنیم؟ باید بگوییم انسان دارای اهداف متعددی است و طبعاً چند دسته از وظایف دارد؛ یک دسته از وظایف برای رسیدن به یک هدف است. یک دسته دیگر از وظایف برای هدف دیگری است و ربط منطقی به آن ندارد؛ و درنهایت حالا سه دسته، چهار دسته یا صد دسته از وظایف داریم که هرکدام یک هدف خاصی را دنبال می‌کنند و این احکام و دستورات، تشریع شده برای اینکه به آن هدف برسیم یا نه، همه این‌ها درجات طولی یک زنجیره هستند؛ هدف اصلی یک چیز است، بقیه هدف‌ها هدف‌های متوسط است یا هدف قوی؟ به دنبال این امر، این سؤال مطرح می‌شود که وقتی درجات داشت، آیا در اسلام حد نصابی برای ارزش تعیین شده که کمتر از آن قبول اسلام نیست اما بیشتر آن مراتبی دارد؟

شاید شما هم شنیده باشید، شما خیلی بیشتر از من مطالعه کرده‌اید، الآن هم در بین صاحب‌نظران و نویسندگان و پژوهشگران ما کم‌یابیش نظرهایی دیده می‌شود و شنیده‌ام – البته من خودم مستقیماً برخورد نکرده‌ام، شنیده‌ام – که بعضی‌ها خیلی مواضع جدی و قاطعی در این زمینه‌ها دارند. مثلاً با مثال ساده‌ای گفته می‌شود که ازنظر قرآن کریم هدف از زندگی انسان‌ها در این عالم - البته زندگی اجتماعی او، من قید توضیحی‌اش را عرض می‌کنم- هدف از زندگی اجتماعی اسلام و لوازم آن که وجود مقررات و قوانین است و بعد هم اجرای آن مقررات و قوانین، هدف از همه این‌ها برقراری عدالت است. قرآن هم می‌فرماید: لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ.[1] شنیده‌ام یکی از نویسندگان معروف خیلی روی این مسئله تأکید دارد که این است و جز این نیست و اگر کسی غیر از این بگوید خلاف قرآن گفته و تحت تأثیر مکاتب بیگانه قرار گرفته است. البته همین جا بین پرانتز یادمان می‌آید که مرحوم امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه در بعضی از سخنرانی‌هایشان به این‌گونه تصورات اشاره کرده‌اند و یک جواب‌های قاطعی هم داده‌اند. بنده چنین به ذهنم می‌آید. یادم است که ایشان به یک مناسبتی در فرمایشاتشان – ازجمله یک کلمه قصار بود که حل مشکلات زیادی بود – ایشان می‌فرمودند حتی عدالت، هدف نهایی نیست و هدف متوسط است. آن‌گونه که بنده در ذهنم هست، به دنبالش فرمودند: هدف نهایی معرفة الله هست. تعبیر ایشان این بود که هدف نهایی انسان، معرفة الله است.

عبودیت، عدالت و معرفت؛ زنجیره اهداف الهی

البته وقتی آن آیه و امثال آن، مثل آیه وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ[2] را کنار هم بگذاریم همان مراتب مختلف ارزش یا اهداف متوسط و نهایی معلوم می‌شود؛ انسان خلق شد تا بندگی خدا کند؛ بندگی خدا کند تا اینکه به ثواب اخروی برسد؛ در زندگی اجتماعی موجب برقراری عدالت در جامعه می‌شود؛ در زندگی فردی هم اهل فضیلت می‌شود؛ و درنهایت آخرین مرتبه‌ای که انبیا و اولیا و افراد بسیار ممتاز دارند معرفت خداست. البته حالا به تعبیر بنده اگر اشتباه نباشد منظور آن معرفتی که معرفت شهودی است وگرنه معرفتی که با یک استدلال ساده پیدا می‌شود که از مقدمات کار است منظور معرفت به آن حقیقت نیست بلکه شهود آن معرفت است.

اهمیت مسئله ارزش نهایی در اندیشه انسانی

به‌هرحال این یک مسئله‌ای است که یک مقدار در سطح عموم جامعه شبیه یک مسئله فانتزی می‌ماند. حالا چه بگوییم این یا آن ما باید نماز بخوانیم، روزه بگیریم، دروغ نگوییم، غیبت نکنیم. حالا هدف این است یا آن، جایی خراب نمی‌شود. نظرهای مختلفی است، مثل اختلاف‌نظر چند مفسر در تفسیر یک آیه. حالا این باشد یا آن باشد، بالاخره این تکلیف ما را به هم نمی‌زند. ما راهمان معلوم است و آن اینکه این دستورات اسلام را عمل کنیم.

برای اکثریت انسان‌ها و شاید برای قریب به اتفاق انسان‌ها هم همین‌گونه است. خیلی دنبال این‌گونه مسائل پیچیده و غامض و چیزهایی که زود در عمل ظهور پیدا نمی‌کند و اثر آن ظاهر نمی‌شود نمی‌روند و حوصله آن‌ها را ندارند و این‌ها را چیزهای زائد و حاشیه‌ای حساب می‌کنند؛ اما حقیقت این است که در سطح فرهیختگان جهان، اعم از مسلمان و غیرمسلمان، موحد و غیرموحد، یکی از مسائلی است که همین الآن مورد بحث‌هایی است که خیلی جدی است. اگر گفته شود کمتر روزی است که در جهان کتابی در این زمینه یعنی در زمینه فلسفه ارزش‌ها و اخلاق نوشته نشود، شاید گزاف نباشد اما متأسفانه در فضای ما این‌چنین نیست.

یک جهت آن هم ممکن است این باشد که ما نیازی به این بحث‌ها نداریم؛ قرآن راه را حل کرده و هرچه بزرگان فرموده‌اند قبول است - آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنَا[3] - و ما به این بحث‌های پیچیده نیاز نداریم اما در دنیا کسانی هستند که ولو هیچ استفاده مادی هم برای آن‌ها نداشته باشد اما فهم این مسئله برای آن‌ها اهمیت دارد. باور کردن آن آسان نیست اما خودم نمونه‌ای از آن را دیده‌ام. جا دارد که ما هم یک مقداری از وقت خودمان را و مخصوصاً آن‌هایی که ذهن آماده‌تری دارند، اشتغالات اجتماعی کمتری دارند و بیشتر به مباحث فکری و تحقیقی می‌پردازند گه گاهی یک بابی از تحقیقاتشان را به این مسئله هم اختصاص دهند که واقعاً آن ارزش نهایی که ما باید به آن برسیم چیست.

رضوان الهی؛ فراتر از نعمت‌های بهشت

با یک بیان دیگر می‌شود این تعبیر را ذکر کرد و آن اینکه آن هدفی که انسان برای آن آفریده شده چیست؟ خدا ما را آفریده برای اینکه به کجا برسیم؟ آخرش چه می‌شویم؟ البته همین‌گونه که بین پرانتز عرض کردم، اکثر ما می‌گوییم خدا ما را آفریده که درنهایت به بهشت برویم و از میوه‌های بهشتی، وَفَوَاكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ؛[4] و از حورالعین كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ[5] استفاده کنیم؛ دیگر بیش از این نیست؛ هدف همین است؛ اما آن کسی که می‌گوید هدف معرفت الله هست، اندکی بیش از این درک کرده است.

شاید خود قرآن، کما اینکه آخر همه فضائل می‌فرماید: وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ،[6] یک چیز دیگری را می‌خواهد نشان بدهد که ما ظرفیت آن را نداریم که دنبال آن برویم؛ آن چیست؟ این چه ارزشی دارد؟ چه لذتی دارد؟ و تا این حل نمی‌شود آدم نمی‌فهمد که چگونه می‌شود یک کسانی تمام عمرشان را در یک راهی صرف کنند، تمام اموالشان را در آن راه صرف کنند، فرزندانشان را در آن راه فدا کنند، تا طفل شیرخوارشان را در آن راه بدهند؛ آخرش بگویند «تَرَكْتُ الخَلْقَ طُرَّاً فِي هَوَاكَا»؟![7] چگونه می‌شود؟! چه می‌فهمند؟! و یا بعضی نمونه‌های علنی که گاهی ما خودمان هم روی منبرها و روی نوشته نقل می‌کنیم اما همینطور نقل می‌کنیم و می‌گذریم و به تحلیل و باز کردن و بیان سرّ آن نمی‌پردازیم.

بنده یادم است که از کودکی از منبری‌ها این را شنیده‌ام، بعداً هم از بزرگان علما و وعاظ درجه‌یک شنیده‌ام، حالا خودم هم در کتابی خوانده باشم یا نه اما از همان کودکی شنیدم که نیمه‌شبی بود. یکی از اصحاب آمد در خانه حضرت زهراسلام‌‌الله‌‌عليها را زد و بسیار نگران بود. حضرت فرمودند چه خبر است؟! چرا ناراحتی؟! گفت علی را دریابید! حضرت فرمودند: چه شده؟! گفت: دیدم که در نخلستان مشغول مناجات بود، افتاد بیهوش شد، گویا از دنیا رفت! حضرت فرمودند این چیز تازه‌ای نیست این حال هر شب اوست. حضرت تعجب نکردند که نیمه‌شب، نزدیک صبح سحری، بعد از اینکه درِ خانه فقرا رفته و بچه‌های یتیم را سرپرستی و نوازش کرده و عبادت‌هایش را به جا آورده، وسط نخلستان خرما، تک‌وتنها مشغول مناجات است و بعد هم بیهوش روی زمین می‌افتد. این چیست؟! و آیا این عالی‌ترین هدف انسان است؟! یعنی خدا ما را آفریده که آخرش این‌گونه بیهوش شویم و اینجا بیفتیم؟! این در دنیا.

جلوه‌های معرفت و محبت الهی در دنیا و آخرت

باز این حدیث را از کودکی یادم است که اگر اشتباه نکنم از مرحوم حاج شیخ غلامرضای یزدی شنیدم. شاید همه آقایان اسم ایشان را شنیده باشند. یک پیرمرد ملای خیلی برجسته‌ای در شهر ما بود معروف به آشیخ غلامرضای فقیه خراسانی. ایشان مدتی در مشهد سکونت داشتند. یادم است که ایشان روی منبر می‌فرمودند که بهشتی‌ها وقتی در بهشت استقرار پیدا می‌کنند و جای هرکسی معین می‌شود و درجاتی که دارند در آن قرار می‌گیرند، مشغول استفاده از نعمت‌هایی هستند که خدا در بهشت آفریده که یکی از آن‌ها بر همه لذت‌های دنیا برتری دارد، از آن نعمت‌ها استفاده می‌کنند و شکر خدا را به جا می‌آورند. این‌ها همان‌گونه که مشغول استفاده از نعمت‌های خدا هستند دفعتاً یک نوری می‌تابد. این نور آن‌قدر درخشان و مؤثر است که در روح این‌ها اثر می‌گذارد و آن‌چنان لذتی برای این‌ها پیدا می‌شود که بیهوش می‌شوند. حوریه‌هایی که خدا برای آن‌ها آفریده و در کنارشان بودند و از آن‌ها پذیرایی می‌کردند، این‌ها هرچه صبر می‌کنند می‌بینند که این‌ها به هوش نمی‌آیند و لذا حوریه‌ها پیش خدا شکایت می‌کنند که خدایا! ما را همسران این‌ها قرار دادی، این‌ها به ما اعتنا نمی‌کنند، مدتی است که این‌ها افتاده‌اند و به ما توجهی نمی‌کنند. بعد خدا به درخواست آن‌ها، آن‌ها را به هوش می‌آورد. می‌پرسند چه بود؟! می‌گویند یک تجلی‌ای از یکی از انوار معصومین‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين بود؛ به نظرم ایشان می‌فرمودند نور حضرت زهراسلام‌‌الله‌‌عليها. آن‌چنان غرق لذت می‌شوند که از هوش می‌روند و اصلاً توجهی به حورالعین و سایر نعمت‌های بهشتی نمی‌کنند. این را هم ایشان روی منبر نقل می‌کردند. من بچه بودم، شاید ده - یازده ساله بودم که از ایشان شنیدم. بعد یک وقت هم این را در دفتر مقام معظم رهبری نقل کردم و یک آقایی رفت حدیث آن را از بحار درآورد و برای من آورد. [8]

می‌گویند در دنیا هم ممکن است اولیاء خدا یک حالی پیدا کنند و یک لذتی درک کنند که بدن دیگر تاب تحمل آن را ندارد، روح اصلاً دیگر توجهی به بدن نمی‌تواند داشته باشد، یا هر تعبیر دیگری که بکنیم. ما که عقلمان نمی‌رسد. حال همینی که در روایت هست که بیهوش می‌افتند. آن در دنیا، این هم در آخرت.

این‌ها چیست؟! آیا ما فقط برای همین آفریده شده‌ایم که در دنیا شکمی سیر کنیم و لذتی حیوانی ببریم و اگر دستورات خدا را خوب رعایت کردیم در بهشت هم وَفَوَاكِهَ مِمَّا يَشْتَهُونَ؛ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ؛[9] آیا از همین قبیل است؟! یا نه، یک چیز بالاتری ‌‌هم هست؟! وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ! ‌‌شاید بشود گفت که اَدنی درجه‌ای که حد نصاب قبول است، همین است که ما کاری برای خدا بکنیم که اجر آن ثواب اخروی باشد؛ بهشت و ما فیها؛ فِيهَا مَا تَشْتَهِيهِ الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْيُنُ؛[10] این حداقل است، این کف قضیه است. اگر کسی اهل نجات شد، اگر اهل سعادت شد، این را حتماً خواهد داشت؛ اما بعد از آن هم مراتبی هست که حالا خود حضرت زهراسلام‌‌الله‌‌عليها چه چیزی درک می‌کند را من نمی‌دانم. به نظرم در یک روایتی هست که آن بیهوشی اهل بهشت، یا یکی از بیهوشی‌های آن، برای لبخندی است که حضرت زهراسلام‌‌الله‌‌عليها به روی امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه می‌زند. در روایت هست که در حین لبخندشان، دندانشان پیدا می‌شود و از ثنایایشان نوری می‌تابد که بهشتیان – به تعبیر عامیانه بنده – آن‌چنان سرمست می‌شوند که همه چیز را فراموش می‌کنند! این حالت از تماشای نوری که از لبخند حضرت زهرا به روی امیرالمؤمنین می‌تابد پیدا می‌شود؛ اینکه خود او چه چیزی درک می‌کند قطعاً برای امثال بنده قابل تصور نیست. از یک اثری که از آن‌هاست، از یک لبخند، همه بهشتیان همه نعمت‌های بهشت را فراموش می‌کنند! یک چنین چیزهایی هم گفته شده است و خیلی بعید می‌دانم که مثل مرحوم آشیخ غلامرضایی حرف بی‌سند بزند، مخصوصاً که روایت آن را آن آقا پیدا کرد. به‌هرحال احتمالش داده می‌شود که یک چیزهایی هست.

تجارت عمر و مقایسه دنیا با سعادت ابدی

آیا اگر انسان با رفتاری که می‌تواند انجام دهد، فرض کنید یک بازاری یا یک تاجر در تجارتخانه‌اش نشسته و تجارت می‌کند. سرمایه‌ای دارد مثلاً یک میلیون حالا می‌خواهد با آن تجارت کند. اگر در یک معامله‌ای سود کند یک تومان سود می‌برد و اگر در یک معامله‌ای سود کند فردا یک میلیون او دو میلیون می‌شود، یعنی یک میلیون تومان، به اندازه سرمایه‌اش، سود می‌برد. حالا نمی‌گویم ده برابر آن. آیا اگر معامله‌ای کند برای سود یک تومان و از سود یک میلیون تومان صرف‌نظر کند، شما او را آدم عاقلی می‌دانید؟! فکر نمی‌کنم هیچ کسی او را عاقل بداند. دوتا معامله مساوی است، زحمتی ندارد؛ مثلاً می‌گویند اگر این را امضا کنی، فردا یک تومان سود می‌بری و اگر این قرارداد را امضا کنی یک میلیون شما دو میلیون می‌شود. می‌گوید نه، من همان یک تومان برایم کافی است. می‌گویند خدا عقلت بدهد! نمی‌گوییم؟!

آیا این عمری که در اختیار من و شماست و سرمایه‌ای است که باید با آن تجارت کنیم، اگر با هر لحظه‌ای بتوانیم یک میلیون تومان استفاده کنیم - حالا لحظات آن هیچ، ماهی یک میلیون؛ ماهی یک میلیون هیچ، معامله سربه‌سر، ضرر نکنیم - اگر بیاییم یک معامله‌ای بکنیم که فردا بر سرمان بزنیم و بگوییم يَا حَسْرَتَا عَلَىٰ مَا فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ؛[11] خاک بر سرم که چقدر اشتباه کردم! همه خسارت! آیا آن‌وقت آدم عاقلی هستیم؟! چطور به حکم خود ما، آن تاجری که معامله می‌کرد و یک تومان را بر یک میلیون تومان ترجیح می‌داد می‌گفتیم بی‌عقل است، اما خود ما میلیاردها را با هیچی باختیم؟! اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ؛[12] وَمَا هَٰذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ.[13]

ای‌کاش می‌دانستید! ما که می‌توانیم با همین عمر محدودمان، با همین کارهای سبکمان - خیلی هم نمی‌خواهد خودمان را به زحمت بیندازیم و عسر و حرج تحمل کنیم – با همین کارهای ساده‌مان که چه‌بسا گاهی لذت دنیوی آن بیش از کارهای غلط هم باشد، ما که می‌توانستیم با این، سعادت ابدی یعنی سعادت ضرب‌در بی‌نهایتی کسب کنیم، چشم‌پوشی کردیم و گفتیم نه، حالا شکم ما سیر شود، بعد یک چیزی می‌شود، فعلاً در آن مجلس به ما احترام کنند، دست ما را ببوسند، بعد یک کاری می‌کنیم؛ آیا آدم عاقلی هستیم؟! وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ؛ لام تأکید، ضمیر فصل و الف و لام سر خبر دلالت بر حصر می‌کند؛ یعنی همه زندگی شما زندگی نبود، یک مرگ تدریجی بود.

محبت اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين و ارزش حیات جاودانه

یک حدیثی همین تازگی‌ها خوانده‌ام که نوشته بود یونس بن عبدالرحمن خدمت امام صادق‌علیه‌‌السلام آمد و به تعبیر بنده که از لحن روایت استفاده می‌کنم خواست یک حرف خیلی سنگینی بزند و حضرت را خیلی خوشحال کند؛ به حضرت عرض کرد که لَوِلاَئِي لَكُمْ وَ مَا عَرَّفَنِيَ اَللَّهُ مِنْ حَقِّكُمْ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ اَلدُّنْيَا بِحَذَافِيرِهَا؛[14] یک ادعای بسیار بزرگی کرد. این ادعا برای بنده بسیار سنگین است. به حضرت صادق‌علیه‌‌السلام عرض کرد که آقا! این ولایتی که من به شما دارم، این محبتی که من به شما دارم و آن معرفتی که به حق شما دارم یعنی حق شما را شناخته‌ام برای من از هر چه در دنیاست ارزشمندتر است؛ لَوِلاَئِي لَكُمْ وَ مَا عَرَّفَنِيَ اَللَّهُ مِنْ حَقِّكُمْ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنَ اَلدُّنْيَا بِحَذَافِيرِهَا. انتظار داشت که حضرت با روی خندان از او استقبال کنند و بگویند احسنت! آفرین! چه نعمت بزرگی! چه معرفت بلندی پیدا کردی! و او را تشویق کنند.

خودش نقل می‌کند و می‌گوید من این را که گفتم دیدم حضرت اخم‌هایش را در هم کشیدند. وحشت کردم. من یک چیز خیلی ارزشمندی گفتم و منتظر جایزه آن بودم اما حضرت اخم‌هایشان را در هم کشیدند و فرمودند: قِسْتَنَا بِغَيْرِ قِيَاسٍ مَا اَلدُّنْيَا وَ مَا فِيهَا هَلْ هِيَ إِلاَّ سَدُّ فَوْرَةٍ أَوْ سَتْرُ عَوْرَةٍ وَ أَنْتَ لَكَ بِمَحَبَّتِنَا اَلْحَيَاةُ اَلدَّائِمَةُ؛ یعنی عجب مقایسه بی‌جایی کردی! چه را با چه مقایسه کردی؟! محبت ما را با دنیا و هرچه در دنیاست مقایسه کردی؟! مگر دنیا چیست؟! اگر همه دنیا در اختیار تو باشد، غیر از این است که شکمی سیر کنی، لباسی بپوشی و از این قبیل چیزها؟! دیگر چه؟! و همه این‌ها تا دم مرگ است؛ تا زنده هستیم از این دنیا شکمی سیر می‌کنیم، لباسی می‌پوشیم، مثلاً زینتی یا لذتی؛ فردا که مردیم و ما را در قبر گذاشتند همه این‌ها تمام می‌شود. آیا چیزی از دنیا با خودت می‌بری؟! اما محبت ما که گفتی، وسیله می‌شود برای اینکه حیات ابدی داشته باشی! این دوتا مگر قابل مقایسه هستند؟! چیزی که عمر محدود و لذت محدودی دارد را با چیزی که وسیله می‌شود که تو سعادت ابدی پیدا کنی با بهترین لذت‌ها، چطوری این‌ها را با هم مقایسه می‌کنی؟! خیلی هنر کردی که محبت ما را از دنیا بیشتر دوست داری؟! قِسْتَنَا بِغَيْرِ قِيَاسٍ؛ مقایسه خیلی بی‌جایی کردی!

بازنگری در انگیزه‌های زندگی و فعالیت‌های دنیوی

ما همه معتقدیم که وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ.[15] دیگر قرآن می‌فرماید. اگر از هرکدام از ما بپرسند که «آیا این آیه راست است یا دروغ؟!» می‌گوییم: «راست است.» می‌گوید: «واقعاً راست است؟!» می‌گوییم: «به حضرت عباس راست است!» نمی‌گوییم؟! اما این آیه در زندگی ما چقدر اثر دارد؟! در همین حد راست است که فقط بخوانیم و ببوسیم و روی طاقچه بگذاریم! در حالی که با نفی و اثبات که بهترین صیغه حصر است می‌فرماید: وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ.

آیا جا ندارد که ما بنشینیم و بگوییم این تلاش‌هایی که از آن وقتی که خودمان را شناختیم می‌کنیم - حالا اسلام حدش را زمان بلوغ تعیین کرده است؛ مثلاً از چهارده، پانزده سالگی یا اندکی جلوتر از آن - ما تا حالا برای چه زحمت کشیده‌ایم؟! گفتند درس بخوان برای اینکه وقتی درس خواندی فلان جا استخدام شوی و چقدر به شما حقوق می‌دهند؛ این برای دنیا بود یا برای آخرت؟! شب و روز و اوقات امتحان و شب تا صبح درس بخوان و بپرس، فردا ما امتحان قبول می‌شویم، فردا یک کلاس بالاتر برویم، شش سال یا کمتر یا دوازده سال، بعد یک مدرکی به ما می‌دهند؛ این مدرک چه فایده دارد؟! فرض کنید دیپلمی گرفتیم و می‌شود با آن استخدام شد و مثلاً ماهی یک میلیون تومان حقوق بدهند. این که دنیا است.

بعد یک مقدار دوره جوانی و شدت غرایز، انسان را وادار می‌کند که دنبال یک زندگی باشد، یک همسر مطلوب دلخواهی داشته باشد و زندگی شیرینی با او داشته باشد. در معاشرت‌هایی که با فامیل، دیگران، دوستان دبیرستان، دانشگاه و ... دارد بالاخره به یک دختری علاقمند می‌شود یا عکس آن، دختری به پسری علاقمند می‌شود. می‌گویند اگر بخواهی مثلاً این دختر را به شما بدهند، شما باید مثلاً فلان مبلغ حقوق داشته باشی، خانه داشته باشی، یا لااقل مدرک دکتری داشته باشی. من هم باید بروم زحمت بکشم و مدرک دکتری بگیرم؛ که چه شود؟! که با فلان دختری ازدواج کنم؛ که چه شود؟! که زندگی لذت‌بخشی داشته باشم. این دنیا بود یا آخرت؟!

اخلاص در مسیر علم و مسئولیت‌های دینی

حالا یک مقدار به درون خودمان آخوندها بیاییم؛ آن وقتی که طلبه شدیم، شاید اوایل طلبگی، صفا و نورانیت اسلام و تقوا و تشیع و محبت اهل‌بیت، یک نیت پاکی داشتیم. کم‌کم بالاخره دیدیم که بدون اینکه آدم یک درآمد حسابی داشته باشد، یک همسری، خانه‌ای، اتومبیلی، وسیله‌ای نمی‌شود زندگی کرد و چاره‌ای نیست؛ چه درسی را انتخاب کنیم؟! آن که بعد درآمد بیشتری دارد. خیلی که هنر داشته باشیم، حاضر باشیم بیست- سی سال زحمت بکشیم تا در عداد بعضی از علماء درجه اول قرار بگیریم؛ که چه شود؟! که دیگران رساله ما را عمل کنند؛ یعنی مثلاً به رساله من عمل کنند چون معتقدم هرکس به رساله من عمل کند بهشت می‌رود و اگر نکند بهشت نمی‌رود؛ آیا این‌گونه است؟! چرا من بشوم؟! چرا رساله من از همه جلو بیفتد؟! شاید – حالا ما از باطن افراد علم غیب نداریم، به خودمان قیاس می‌کنیم- شاید به خاطر اینکه مرید بیشتری داشته باشم، بیشتر به من احترام کنند، بیشتر هدایایی تقدیم کنند، اگر مقلّد من باشند وجوهاتشان را هم بپردازند تا ما صرف خدمت به اسلام کنیم. آیا این یعنی آخرت؟! اگر می‌دانستم یک کس دیگری هم هست که اگر از او هم تقلید کنند در بهشت رفتن آن‌ها با تقلید از من هیچ فرقی نمی‌کند، اگر یک جایی یک عالمی بود و من می‌رفتم دست او را می‌بوسیدم و مردم خیال می‌کردند که من شاگرد او هستم اما می‌دانستند که این عالم نیست که دارد به اسلام خدمت می‌کند، یا من نمی‌توانم، یا حداکثر من مثل او می‌شوم، خب او باشد، چند تا مرد این میدان پیدا می‌شود؟!

بعد از صاحب جواهر، پیش شیخ انصاری آمدند که آقا! رساله بدهید! ما می‌خواهیم از شما تقلید کنیم. ایشان فرمودند: «ما یک هم‌درسی داشتیم که حالا در مازندران است. آن وقتی که ما هم‌درس بودیم فهم او از من بهتر بود، بروید از او تقلید کنید.» مسافرت کردند و خدمت آن بزرگوار رفتند و فرمایش شیخ را برای او نقل کردند که ما رفتیم از ایشان رساله بگیریم، ایشان ما را به شما حواله داده است. ایشان گفتند: «آنچه شیخ فرمود که در جوانی استعداد من بیشتر و بهتر بوده درست فرمودند، اما من بیست سال اینجا مشغول کارهای اجتماعی مردم هستم و از درس و بحث کنار هستم. ایشان بیست سال بیش از من کار کرده‌اند. ایشان اعلم هستند. برگردید و بروید از او تقلید کنید.» ما چند تا مثل این پیدا می‌کنیم؟!

امام خمینی؛ الگوی عملی بندگی و اخلاص

اگر واقعاً ما ته دلمان معتقدیم که وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ؛ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا![16] – می‌فرماید: «فَلَا تَغُرَّنَّکُمْ»! نمی‌فرماید «فَلَا تَغْرُرْکُمْ»؛ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا! اگر دوست داشتم که مردم من را دوست داشته باشند؛ یعنی دلم می‌خواهد؛ یعنی إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ؛[17] دلش می‌خواهد. هر وقت گفتم چون خدا فرموده، آن حسابی شد.

حقیقت این است که ما در عالم کودکی خودمان و بعد هم طلبگی‌مان یک الگویی که واقعاً این‌گونه باشد که هر کاری که کرد بگوید چون خدا خواسته است پیدا نکردیم. البته معرفت ما کم بود که پیدا نکردی؛ تا اینکه خدا بر ما منت گذاشت و یک نفر را برای ما معرفی کرد که نه‌تنها ما بلکه دنیا او را شناخت.

این داستان را شاید من همین اواخر چندین بار برای دوستان نقل کرده باشم که وقتی امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه از پاریس به تهران می‌آمدند – ایشان بعد از پانزده، شانزده سال زندان و دربدری و از این کشور به آن کشور، آخر هم ایشان را از عراق بیرون کردند و به ایشان گفتند که شما نباید در عراق بمانید! کجا بروم؟! هر جا می‌خواهی برو! ایران که نمی‌شود. تا مرز کویت رفتند. کویت اجازه نداد که وارد شهر شوند. همان‌جا ماندند تا ببینند کدام‌یک از فرودگاه‌ها به آن‌ها بلیط می‌دهد. بلیط پاریس را دادند و ایشان به پاریس رفتند- حالا ایشان بعد از پانزده، شانزده سال پیروزمندانه در حال برگشت به ایران هستند و انقلاب می‌خواهد پیروز شود. در هواپیما یک خبرنگار می‌آید با امام مصاحبه می‌کند که «شما چه احساسی دارید که دارید به ایران می‌روید؟!» ایشان فرمودن: «هیچ احساس خاصی ندارم.» می‌گویند دوستان شما در ایران نگران شما هستند! ایشان جواب نمی‌دهند. اشاره می‌کنند که نگران هستند نکند هواپیما را منفجر کنند. ایشان لبخندی می‌زنند و می‌گویند: وظیفه من این است که در این راه حرکت کنم و بروم برای احیاء ارزش‌های اسلام. اگر زنده ماندم وظیفه‌ام را عمل می‌کنم، اگرنه من وظیفه‌ام را انجام دادم. آنچه خدا بخواهد همان می‌شود. من وظیفه‌ام این نیست که هواپیما را سالم نگه دارم، این کار من نیست. من باید آماده باشم بروم و اگر زمینه‌ای فراهم شد مردم را ارشاد کنم تا ارزش‌های اسلامی را احیاء کنند.

خبرنگار از بی‌خیالی ایشان تعجب می‌کند؛ اما آن وقتی تعجب او زیاد می‌شود که می‌بیند ایشان سرشان را گذاشتند و به خواب رفتند. مردم در فرودگاه تهران نگران هستند، از شخصیت‌های بزرگ علما مضطرب هستند که نکند هواپیما منفجر شود و نکند بعد از این بلایی سر امام بیاید و از شدت اضطراب خوابشان نمی‌برد اما ایشان می‌گویند هرچه خدا می‌خواهد، من وظیفه‌ام را دارم انجام می‌دهم. بعد هم خواب!

راه رسیدن به مقام بندگی و نصرت الهی

خدا این را به ما نشان داد تا غیر از آیه قرآن، نمونه عینی آن را هم ببینیم که شدنی است و آدمیزاد می‌شود این‌گونه شود. انسان اگر از اول جوانی تمرین کند که هر کاری که می‌خواهد بکند برای خدا بکند و بگوید: «خدایا! اگر تو دوست داری می‌کنم، اگر دوست نداری نمی‌کنم. این کاری که تو دوست داری و می‌گویی بکن، اگر تمام عالم جمع شوند و به من فحش دهند ترک نمی‌کنم چون تو دوست داری. کاری که می‌گویی نکن، اگر همه عالم جمع شوند و بگویند زنده باد! بارک‌الله! عجب کار خوبی کردی! هرگز این کار را نخواهم کرد چون تو دوست نداری.» اگر ما در جوانی یک مقداری تمرین کنیم که هر کاری می‌خواهیم بکنیم ببینیم این کار را برای چه می‌کنیم – چون خدا گفته یا چون دلم می‌خواهد؟! – آن‌وقت در مسیری حرکت می‌کنیم که امام‌رضوان‌‌الله‌‌علیه آن مسیر را پیمود. او خودش را یک شاگرد کوچک از ائمه اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين می‌دانست. هیچ وقت به خودش اجازه نمی‌داد بگوید من کاری که آن‌ها گفتند مثل آن را انجام می‌دهم. بلکه می‌گفت یک شباهت، بویی از دستورات اهل‌بیت...

این راه را خدا برای همه مؤمنین باز کرده و همه می‌توانند انجام دهند. البته مراتب دارد. شرطش این است که ما از اول تصمیم بگیریم کاری که می‌خواهیم بکنیم ببینیم که آیا خدا آن کار را دوست دارد یا نه؟! حالا اول درشت‌های آن را. اگر دوست دارد، ته دلمان با خدا عهد ببندیم که «خدایا! من این کار را دارم برای تو انجام می‌دهم. اگر دوست نداری، آن را به هم بزن!» اگر این راه را پیمودیم، این راه اهل‌بیت‌صلوات‌‌الله‌‌عليهم‌‌اجمعين است. شیعیان را با این ویژگی‌ها معرفی کردند و گفتند بیایید! ما هم دست شما را می‌گیریم و به آنجایی می‌بریم که در بهشت همسایه ما باشید؛ وَشِيعَتُكَ عَلَىٰ مَنابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةً وُجُوهُهُمْ حَوْلِي فِي الْجَنَّةِ وَهُمْ جِيرانِي.[18] این راه برای همه ما باز است اما یک جو همت می‌خواهد. تصمیم بگیریم که وقتی یک کاری را می‌خواهیم بکنیم، نیت‌مان را خالص کنیم؛ چون خدا گفته است. نه اینکه دلم می‌خواهد؛ دل بی‌ دل. نه اینکه مردم دوست دارند؛ مردم بی مردم. کار من بندگی است؛ من بنده هستم و او خداست. شاید معنای دقیق‌تر این آیه که وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ این باشد که ما باید بندگی کنیم. بنده، این است که بگوید هرچه آقا می‌گوید؛ من چه کاره هستم؟! اگر این‌گونه شد، هم آرامش هست، لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ؛[19] و هم کارها پیشرفت می‌کند. اگر اسباب عادی دنیوی و مادی هم برای پیشرفت آن‌ها کافی نبود خدا فرشتگان را برایشان می‌فرستد؛ وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنْتُمْ أَذِلَّةٌ.[20]

در جنگ بدر دست مسلمانان از همه جا خالی بود. پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله به پیشگاه الهی عرض کرد: «خدایا! اگر این‌ها را یاری نکنی، فردا روی زمین کسی تو را پرستش نخواهد کرد؛ یعنی آن هدف آفرینش تحقق پیدا نمی‌کند»؛ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجَابَ لَكُمْ أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُرْدِفِينَ.[21] همه آن‌ها مجموعاً ۳۱۳ نفر بودند. خدا ۱۰۰۰ فرشته یعنی سه برابر جمعیت آن‌ها را به کمک آن‌ها فرستاد. بعد هم فرمود بَلَىٰ إِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا وَيَأْتُوكُمْ مِنْ فَوْرِهِمْ هَٰذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلَافٍ مِنَ الْمَلَائِكَةِ مُسَوِّمِينَ؛ اگر یک‌دفعه به شما هجوم آوردند، باز هم نگران نباشید! ما 5۰۰۰ فرشته می‌فرستیم! شرطش این است که امتحان خود را داده باشند و برای خدا کار کنند و وقتی هم از همه جا ناامید می‌شوند إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ.

سختی‌ها، تضرع به درگاه خدا و وظیفه امروز ما

اما اگر یک مردمی باشند – حالا فرضش که اشکالی ندارد – اگر مردمی باشند در یک جایی که مبتلا به گرانی شده باشند، جنس‌ها گران است، دشمنان آن‌ها را تحریم کردند، بعضی جنس‌هایی که خواستند را دشمن نمی‌دهد، بعضی کارها به خاطر اینکه قطعات یدکی آن نمی‌آید به زمین مانده، کارخانه‌ها تعطیل شده، فرض کنید یک جایی داریم؛ وقتی در نهایت شدت قرار می‌گیرند چه کار می‌کنند؟! دو راه وجود دارد: یک راه این است که علیه دولت و مسئولان تظاهرات کنند و بگویند خب بروید با آن‌ها بسازید، راه را باز کنید! این یک راه است. یک راه هم این است که تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ.

دو آیه مشابه هم هست، یکی در سوره انعام است و یکی هم در سوره اعراف که کلمات و جملاتشان بسیار شبیه هم است؛ وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ؛[22] وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ؛[23] این سنت کلی الهی است. به حسب آنچه از این آیه به فهم قاصر ما می‌آید، خداوند متعال می‌فرماید ما هر وقت پیغمبری فرستادیم، به آن مردمی که برای آن‌ها پیغمبر فرستادیم امور دنیایی آن‌ها را سخت گرفتیم و آن‌ها را به سختی‌ها مبتلا کردیم؛ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ؛ چرا؟! لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ؛ برای اینکه آماده شوند و حالشان مساعد شود که در خانه خدا بیایند. پیغمبر فرستادیم، زمینه‌اش هم فراهم شود، این دوتا به هم جوش بخورد و زود اثر کند. آن‌ها می‌گویند بیا در خانه خدا! این‌ها هم از همه جا درها به رویشان بسته شده، چاره‌ای ندارند، به طرف خدا می‌آیند. این لطف خداست برای اینکه این‌ها زود ایمان بیاورند و نتیجه بگیرند.

بعدش این است که فَلَوْلَا إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا...؛[24] ما این گرفتاری‌ها را برای آن‌ها پیش آوردیم که در خانه ما بیایند اما آن‌ها ما را فراموش کردند و نیامدند! چرا؟! وَلَٰكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ ...؛[25] دل‌هایشان قساوت پیدا کرده بود؛ آن‌چنان تعلقات دنیا بر دلشان چیره شده بود که اصلاً سراغ خدا رفتن و از خدا کمک گرفتن و استغاثه کردن و تضرع کردن به ذهنشان هم نمی‌رفت. فقط اسباب مادی را می‌شناختند و دائماً این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و نمی‌شد. برویم با دشمن بسازیم؟! ما جزو کدام دسته هستیم؟!

البته خداوند متعال بر مردم ما منت گذاشته، افرادی را قرار داده که امثال و نظایر این‌ها در امت‌های پیشین بسیار کم است و همان سرعتی که این افراد افزایش پیدا کردند، بر ایمانشان افزوده شد، بیشتر آماده فداکاری شدند، عاشق شهادت شدند، این امید را به ما می‌دهد که باز از خدا بخواهیم که این‌گونه افراد را زیادتر کند. سعی کنیم خودمان هم شباهتی به آن‌ها پیدا کنیم. اینکه مقام معظم رهبری می‌فرمایند جوان‌های ما بهتر از جوان‌های اول انقلاب هستند، با آن دیده حقیقت‌بینشان آینده را دارند می‌بینند و ان‌شاءالله همین‌گونه خواهد شد؛ اما وظیفه من و شما چیست؟!

وظیفه ما این است که اول سعی کنیم خودمان را بهتر بسازیم و تعلقات دنیا را کم کنیم. این تعلقات، قساوت قلب می‌آورد؛ وقتی دل قساوت پیدا کرد، کمتر سراغ خدا می‌رود؛ وقتی سراغ خدا نرفت، خدا به او کمک نمی‌کند و او را به اسباب واگذار می‌کند؛ واگذار کردن به اسباب هم مساوی است با سقوط نهایی!

امیدواریم که ان‌شاءالله خداوند متعال به برکت این ایام که چله کلیمیه است و به برکت این روز عزیز که آخرین روز از این چله است- وقتی که حضرت موسی به کوه طور دعوت شد ده روز اضافه شد. در روایت داریم که آن ده روز همین دهه ذیحجه است. این روز، روز عزیزی است و حق دارد. در نماز عید هم می‌خوانیم: بِحَقِّ هَذَا الْیَوْمِ!

خدا را به حق این روز و به حق آن کسی که افتخار زیارت ایشان در این ایام نصیب ما شده، چیزی که یک لحظه زیارتش به همه ارزش‌های دنیا می‌ارزد، قسم می‌دهیم که به برکت الطاف این امام بزرگوار و همه ائمه هدی، دل‌های ما را به نور معرفت و ایمان و محبت خودش نورانی‌تر کند؛ معرفت ما را به نعمت‌های خودش مخصوصاً نعمت انقلاب و نعمت بنیانگذار انقلاب و نعمت رهبر انقلاب بیشتر کند؛ توفیق قدردانی از این نعمت‌ها و انجام وظایف در برابر این‌ها را بیشتر مرحمت فرماید و عاقبت همه را ختم به خیر فرماید.

وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ


[1]. حدید، 25.

[2]. ذاریات، 56.

[3]. آل‌عمران، 7.

[4]. مرسلات، 42.

[5]. واقعه، 23.

[6] توبه، 72.

[7]. شعری منسوب به امام حسین‌علیه‌السلام

[8] . بحار الأنوار، ج ۴۳، ص۱۲۹.

[9]. واقعه، 17.

[10]. زخرف، 71.

[11]. زمر، 56.

[12]. حدید، 20.

[13]. عنکبوت، 64.

[14]. مستدرك عوالم العلوم و المعارف، ج 20، ص 664.

[15]. حدید، 20.

[16]. فاطر، 5.

[17]. نجم، 23.

[18]. مفاتیح‌الجنان، دعای ندبه.

[19]. یونس، 62.

[20]. آل‌عمران، 123.

[21]. انفال، 9.

[22]. انعام، 42.

[23]. اعراف، 94.

[24]. انعام، 43.

[25]. همان

 


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/9051