بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا بفرمایید.
فرارسیدن عاشورای حسینی را به پیشگاه مقدس ولیعصرارواحنافداه، ولی امر مسلمین، مراجع تقلید و همه علاقمندان به خاندان پیغمبر تسلیت و تعزیت عرض میکنیم و از خداوند متعال درخواست مینماییم که در دنیا و آخرت دست ما را از دامان سیدالشهداصلواتاللهعليه کوتاه نفرماید.
طرح مسئله و پرسش اساسی
شب گذشته موضوعی را مورد بحث قرار دادیم که در داستان کربلا دو گروه کاملاً متمایز در برابر هم قرار گرفته بودند: یک دسته درنهایت پاکی و اوج تعالی روح و قرب به خداوند متعال؛ و دسته دیگر کسانی که درنهایت پلیدی و زشتی و درندگی بودند. با توجه به این تفاوتی که بین این دو گروه وجود دارد و بیش از همه جا در داستان کربلا دیده میشود، این سؤال مطرح میشود که چطور ممکن است انسانی به آن درجه از علو و رحمت و عزت و قرب به خدا نائل شود و انسانهای دیگر یا انساننماهایی به این درجه از پستی و ذلت و زبونی گرفتار شوند؟! با اینکه همه انسان هستند، همه از عقل و مواهب انسانی برخوردارند، خداوند متعال به همه آنها وجدان بشری مرحمت کرده، نیروی عقل داده، پیغمبران را برای همه فرستاده که یکسان میتوانند استفاده کنند، چرا باید بین انسانها این همه اختلاف باشد؟!
این سؤال را در دو سطح میشود مطرح کرد؛ یکی در سطح فردی که یک انسان اینقدر تعالی و تنزل پیدا کند و یکی هم در سطح اجتماعی که گروهی از انسانها که چهبسا در طول تاریخ یک جریان خاصی را تشکیل بدهند به این صورت، شکل میگیرند و گروه دیگری در نقطه مقابل آنها.
اهمیت شناخت عوامل سقوط و تعالی
پاسخ دادن به این سؤال، علاوه بر اینکه معرفت انسان را نسبت به خودش زیاد میکند، باعث میشود که ما بتوانیم برای جلوگیری از انحراف و لغزش و پستی خودمان تصمیم بگیریم. اگر علل انحراف را بشناسیم میتوانیم با استفاده از آنها جلوی سقوط خودمان را بگیریم و همینگونه در بعد اجتماعی، اگر بخواهیم جامعه صالحی داشته باشیم تا شایسته ظهور حضرت ولیعصرارواحنافداه باشد باید چه عواملی را تقویت کنیم تا این لیاقت بهتدریج در جامعه ما پدید آید و خداینکرده برعکس، عقبگرد نکنیم.
نظریه روانشناسان درباره عوامل شکلگیری شخصیت انسان
عرض کردیم که در بُعد فردی، روانشناسان یک جواب کلی دادهاند و آن این که شخصیت هر انسان، ساخته دو دسته از عوامل است: یک دسته عوامل وراثتی یا ژنتیک و یک دسته عوامل محیطی. آن کسانی که صالح شدند و ترقی پیدا کردند، هم ازنظر وراثت از عوامل خوبی برخوردار بودهاند و هم ازنظر محیط در محیط سالم و خوبی تربیت شده بودند و نتیجهاش این شد که افراد خوبی پدید آمدند. عرض کردیم هیچ شکی نیست که هم عوامل وراثت و هم عامل محیط در شکل گرفتن شخصیت انسان مؤثر است اما چنان نیست که فقط این دو تعیینکننده باشد. مواردی را هم اشاره کردیم که موارد نقض این قاعده است و دیگر آن بحث را تکرار نمیکنیم.
پرسش از تفاوت سرنوشت دو خاندان
اما در بعد اجتماعی چطور میشود دو گروه که گاهی همخون و همنژاد هستند و چهبسا رابطه نَسَبی و خویشاوندی دارند در مقابل هم قرار بگیرند، یک گروهشان آنچنان ترقی کند که مثل خاندان پیغمبرصلیاللهعلیهوآله بشوند و یک گروهشان آنقدر تنزل و سقوط نماید که از هر حیوانی پستتر شود مثل بنیامیه که در عبدمناف همه نژادشان به هم میرسید. تقریباً میشود گفت عوامل وراثت در اینها مشترک بود، عوامل محیط هم کمیابیش مشترک بود اما درعینحال یک عده آنچنان ترقی کردند و یک عده اینچنین تنزل.
تحلیل جامعهشناسان از نزاعهای قبیلهای
این مسئله یک مسئله اجتماعی است و بیشتر به جامعهشناسان و مردمشناسان مربوط میشود. آنها هم یک جواب کلی دارند. در اینجا هم قصد داریم یک جواب کلی از جامعهشناسان نقل کنیم و بعد ببینیم اسلام در این زمینه چه میگوید.
جامعهشناسان میگویند که در زندگی قبیلهای یعنی دوران قبل از شهرنشینی که در اکثر کشورها مردم به صورت قبیلهای زندگی میکردند، یک خاصیتهایی لازمه زندگی قبیلهای بوده و آن این که وقتی که دو قبیله یا دو تیره یا دو طایفه و عشیره از یک قبیله در کنار هم زندگی میکردند یک نوع رقابت در بین آنها به وجود میآمد و این لازمه زندگی قبیلهای است. این رقابتها در صورتهای مختلفی ظاهر میشود. گاهی هم در رقابتهای مذهبی ظاهر میشود و وقتی که اوج میگیرد، به این شکل درمیآید که به جنگ و خونریزی بین آنها منتهی میشود.
تبیین جامعهشناسان از واقعه کربلا
آنها معتقدند که داستان عاشورا یک چیزی شبیه همین بود؛ یک تیره بنیهاشم بودند و یک تیره بنیامیه. اینها هم با هم رقابت داشتند و راجع به مسائل مذهبی و مناصبی که نسبت به کعبه و حج بوده، بین اینها اختلاف بوده و همین عوامل باعث یک دشمنی و کینه دیرینه بین این دو تیره شده بود. از آن وقتی که پیامبر اسلامصلیاللهعلیهوآله از بنیهاشم مبعوث شدند، یک احساس حسادت و رقابت شدیدتری در بنیامیه به وجود آمد و این بهتدریج به کینههای بسیار حاد منتهی شد. به دلیل اینکه بنیامیه به دلایلی ایمان واقعی نیاوردند تا اینکه در جنگ فتح مکه مجبور شدند تسلیم شوند و اسلام را بپذیرند، این کینهها در دل اینها باقی ماند و به شکلهای مختلفی هم تشدید شد ازجمله این که در جنگ بدر، بنیهاشم و یارانشان بسیاری از اینها را کشتند. یک خانواده گاهی یک فرد و گاهی هم سه، چهار نفر از نزدیکانش در جنگ بدر کشته شده بودند. خود معاویه، عمویش، داییاش و چند تا از بستگانش در جنگ بدر کشته شدند. اینها اختلافات را بین این دو تیره تشدید کرد و درنهایت آنها انتقام خودشان را از خاندان پیغمبر به این صورت گرفتند که سیدالشهداصلواتاللهعليه و فرزندان و یاران ایشان را در کربلا به شهادت رساندند. این نتیجه رقابت بین دو تیره و دو قبیلهای است که به طور طبیعی پیش میآید. گاهی یک چیزهایی هم ضمیمه میشود و حادتر میشود وگرنه این که دو قبیله یا دو تیره با هم مخالفت داشته باشند و گاهی هم کارشان به جنگ و کشت و کشتار بکشد این عجیب نیست. وقتی یکی از آنها پیروز شدند و دیگران را مورد خشونت قرار دادند، باید منتظر باشند که یک روزی هم اگر دور، دست آنها بیفتد، آنها انتقام بگیرند و این خشونت را درباره فرزندان آنها اعمال کنند.
بازخوانی مقاله «خون به خون شستن محال آمد محال»
حتماً یادتان نرفته است که چندی پیش، در همین ایام عاشورا در همین روزنامههای زنجیرهای کذایی که بعد تعدادی از آنها توقیف شد، از بعضی از نویسندگانی که در کنفرانس برلین شرکت کرده بودند و سوابق فراوانی دارند و همه میدانید، مقالهای نوشته شد تحت این عنوان که «خون به خون شستن محال آمد محال». این تیتر مقاله بود. محتوای مقاله هم همین تحلیلی بود که بنده از جامعهشناسان برای شما نقل کردم که داستان کربلا یک چیز خیلی عجیبی نیست، این روضهخوانها این را بزرگ کردهاند برای اینکه یک دکانی برایشان بشود وگرنه یک چیز طبیعی بوده است؛ در جنگ بدر عده زیادی از بنیامیه کشته شدند، آنها هم مقابله به مثل کردند و آمدند در کربلا عدهای از بنیهاشم را کشتند. این مسئله بسیار ساده است و مسئله مهمی نیست. درسی هم که باید گرفت این است که نتیجه خشونت، خشونت است؛ چون در جنگ بدر مسلمانها نسبت به کفار خشونت به خرج دادند و آنها را کشتند، نتیجهاش هم این میشود که آنها هم یک روزی اینها را بکشند؛ پس بهتر این بود که هیچکدام خشونت به خرج نمیدادند تا امام حسین هم کشته نمیشد! پس درسی که امروز باید برای زندگی بگیریم این است که خشونت را باید کنار بگذاریم!
پیامدهای این تحلیل نادرست
اگر یادتان باشد آن بحث روانشناسی هم نتیجهاش همین بود که باید تساهل و تسامح را رعایت کرد و خشونت را کنار گذاشت. جواب جامعهشناسان هم همین است. آنها میگویند خشونت در جنگ بدر، نتیجهاش خشونت در کربلا شد. اگر دلتان نمیخواهد امام حسینتان کشته شود، کسانی را نکشید تا آنها نیایند انتقام بگیرند؛ پس جنگ و خونریزی و خشونت را تعطیل کنید تا اینگونه حوادث اتفاق نیفتد؛ یعنی در آن، تخطئه جهاد، تخطئه دفاع، تخطئه حرکت سیدالشهداصلواتاللهعليه و تخطئه مقدسترین پدیده تاریخ بشریت بود اما در روزنامههای جمهوری اسلامی ایران، کسانی که به بعضی از نهادها انتساب داشتند و خوابوخیالهایی در سر داشتند که روزی در کشور باز یک کودتای خزندهای به وجود بیاورند و نظام اسلامی را سرنگون کنند، چنین مقالاتی نوشتند و به خاطر همان روحیه تساهل و تسامحی که قبلاً همکارانشان به وجود آورده بودند چندان هم آبی از آب تکان نخورد!
حالا ما کار به بحث سیاسیاش نداریم. صحبت سر این است که به عنوان یک نظریه علمی آیا این صحیح است که لازمه زندگی قبیلهای چنین رقابتهایی است که به طور طبیعی به خونریزی هم منتهی میشود، اینگونه حوادث در بین کسانی که زندگی قبیلهای دارند عجیب نیست، زیاد اتفاق میافتد، این هم یکی از آنها بود؟! و آیا این نتیجه، صحیح است که ما بگوییم بنابراین باید بهطورکلی خشونت و تعصب را کنار گذاشت و انسان باید با هر دین و مذهبی و با هر فکر و مرامی، با لبخند و مدارا و اینها برخورد کند، نباید تندی کرد، نباید خشونت به خرج داد وگرنه چنین حوادثی به دنبالش خواهد بود؟! آیا اصل آن مطلب صحیح است و آیا این نتیجهگیری صحیح است یا صحیح نیست؟!
دفاع؛ قانونی طبیعی و همگانی
آن نظریه روانشناسان را دیشب یک نقد مختصری کردیم. یک نقد مختصری هم به این نظر عرض میکنیم، بعد ببینیم نظر اسلام چیست و پاسخ خود سیدالشهداصلواتاللهعليه نسبت به این مسئله چیست.
نقد اجمالی این نظریه این است که مسئله دفاع از ارزشهای انسانی که اول از حیات شروع میشود و بعد سایر متعلقات حیات و درنهایت ارزشهای مقدس، از لوازم زندگی یک موجود زنده و یک موجود ذیشعور و آگاه است. اگر قانون دفاع در طبیعت نباشد هیچ موجودی نمیتواند از هستی خودش حمایت کند و هیچ گروه و جامعهای نمیتواند از ارزشهای خودش حفاظت و حراست کند. این قانون یک قانون طبیعی است؛ هم خدا در طبیعت قرار داده، به طور طبیعی در حیوانات و در انسان و هم ازنظر تشریعی در تمام ادیان، قانون دفاع وجود دارد. حتی آن کسانی هم که مادی هستند، خدایی را قبول ندارند، قانون الهی را قبول ندارند، به طور طبیعی قانون دفاع را در خودشان رعایت میکنند؛ اگر به هر کشوری حمله کنند، او حق دفاع را برای خودش محفوظ میدارد ولو به هیچ دینی هم معتقد نباشد.
تفاوت دفاع مادی و دفاع معنوی
مسئله این است که دفاع، بر یک نوع بینش مبتنی است و اختلاف در بینشهاست که نحوههای دفاع و ارزشها را مختلف میکند. اگر بینش انسان این شد که انسان یک موجود مادیِ صِرفی است که به طور متوسط حدود صد سال زندگی میکند - شاید قبلها عمرها طولانیتر بوده، شاید بعدها طولانیتر شود اما در این زمانها عمر انسانها به طور متوسط هشتاد، نود سال و حداکثر صد سال است- آیا همین است و وقتی مرد دیگر تمام همه چیز میشود؟! اگر این است دفاع هم مربوط به همین زندگی مادی است و به حیات این بدن مربوط میشود، همان قانون تکوینیای که هر موجود زندهای به طور فطری و طبیعی به آن قانون مجهز است و خودش را مدافع از ارزشها میداند و از این حیات مادی دفاع میکند. حتی حشرات هم از حیات خودشان دفاع میکنند.
ایمان به آخرت و ضرورت دفاع از دین
تا اینجا را همه آدمیزادها قبول دارند که هر کس مورد تجاوز قرار بگیرد و حیاتش در معرض خطر واقع شود باید از خودش دفاع کند؛ لااقل حق دارد که دفاع کند. کلام در این است که اگر کسانی معتقد شدند که این دوران نود سال و صد سال اصلاً یک دوران جنینی است، حیات اصلی بعد از این است، ما باید از حیات ابدیمان و از سعادتی که در آن زندگی ابدی نصیب ما میشود و آن در سایه دین است دفاع کنیم، اگر کسانی معتقد شدند که حیات انسان فقط این نود سال و صد سال نیست، حیاتش بینهایت است و تازه بعد از مرگ شروع میشود، حیات حقیقی آنجاست؛ يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي.[1] برای سعادت آن حیات، ما حق داریم از هر چیزی که سعادت آن زندگی را به خطر میاندازد دفاع کنیم و ما معتقدیم که آنچه سعادت آن حیات واقعی انسان را تأمین میکند دین است و آنچه آن حیات را به خطر میاندازد مبارزه با دین، تضعیف ارزشهای دینی و تضعیف باورهای دینی است؛ اگر کسانی اینگونه معتقد شدند، آنوقت بیشتر به زندگی این دنیایشان اهمیت میدهند یا به زندگی ابدیشان؟! باز هم مسئله دفاع است، دفاع از حیات است، دفاع از سعادت انسان است اما بسیار فرق است بین سعادت صد سال تا سعادت میلیاردها سال که میلیاردها سال هم عدد بسیار کوچکی است و اصلاً به عدد نمیآید. کدام مهمتر است؟!
اگر برای رسیدن به آن سعادت ابدی گاهی ضرورت پیدا میکند که این زندگی، محدودتر و کوتاهتر شود یا از بعضی از لذاتش کاسته شود، آن کسی که به آن زندگی باور دارد آیا تردیدی به خودش راه میدهد که باید این را فدای آن کرد؟! قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ،[2] فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ؛[3] اگر باورتان هست که آنجا یک زندگی هست و ارتباط با خدا و قرب الهی، اصلاً نسبت به این زندگی نباید علاقهای داشته باشید. این مرحلهای است که باید عبور کرد تا به آنجا برسید.
تفسیر امام حسینعلیهالسلام از مرگ
شب عاشورا یا روز عاشورا، سیدالشهداصلواتاللهعليه به اصحابشان فرمودند: صَبرا بَنِي الكِرامِ، فَمَا المَوتُ إلّا قَنطَرَةٌ؛[4] یعنی ای بزرگزادگان! اندکی صبر کنید! مرگ جز پلی نیست که شما را از این زندگی پست به زندگی ابدی سعادتمندانه در قرب الهی میرساند.
کسی که چنین بینشی دارد، دفاع کردن از آن زندگی، حق اوست و نمیتواند ببیند کسانی میخواهند آن حیات ابدی او را به خطر بیندازند. جامعهای هم که به چنین اعتقادی معتقد است نمیتواند شاهد این باشد که کسانی دارند آن حیات را از جامعه و مردم میگیرند، اعتقادشان را نسبت به آخرت سست میکنند، اینها هم بیخیال به آنها لبخند بزنند و بگویند خب این هم یک قرائت است، این هم یک طرز فکر است، ما هم به فکر شما احترام میگذاریم، هر چه میخواهید با دین ما بازی کنید.
نقد تساهل دینی
اگر کسی واقعاً معتقد باشد که حیاتی آنجا هست و حسابوکتابی و سعادتی آنجا هست و سعادت حقیقی است، شوخی نیست، شعار نیست، فریب دادن مردم برای رأیگیری نیست، اعتقاد واقعی است، بناست آدمیزاد میلیاردها سال زنده باشد، اگر کسانی به این مسئله اعتقاد یقینی دارند، وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ،[5] اگر یقین به آخرت دارند نمیتوانند نسبت به چیزی که خطر جدی برای زندگی ابدیشان فراهم میکند بیتفاوت باشند، تُلرانس داشته باشند، لبخند بزنند، تساهل و تسامح بکنند.
مگر آدم میتواند نسبت به یک کسی که شمشیر به رویش کشیده است لبخند بزند؟! شما یک صحنهای را مجسم کنید که خداینکرده نصف شبی در رختخواب بلند شوید، یک کسی بالای سرتان ایستاده، آیا آنجا به او لبخند میزنید و میگویید: «خب آقا! این هم یک سلیقهای است، ما به فکر شما و به سلیقه شما احترام میگذاریم»؟! یا نه در مقام دفاع برمیآیید، دستش را میگیرید، سلاح را از او میگیرید و به روی خودش میکشید؟! چرا؟! برای اینکه باور دارید که جانتان در خطر است و شوخی نیست.
اگر کسانی باور داشته باشند که قیامتی در کار است و دین، مایه سعادت آنجاست، نمیتوانند نسبت به دین بیتفاوت باشند. آنهایی كه میگویند نسبت به دین بیتفاوت باشید به خاطر این است که ایمان ندارند و دین را شوخی میدانند. حداکثر مثل آدابورسوم چهارشنبهسوری میماند. میگویند یک عده مردم معتقدند روز جمعه باید به نماز جمعه بروند و شب عاشورا باید بروند سینه بزنند. یک عده هم معتقدند که چهارشنبهسوری باید بروند روی آتش بپرند. این یک اعتقاد است، آن هم یک اعتقاد است. شما به این احترام بگذارید، آنها هم به شما احترام میگذارند. کاری به همدیگر نداشته باشید. به همان اندازه که چهارشنبهسوری را جدی میدانند، شب عاشورا را هم جدی میگیرند؛ بلکه شب عاشورا را آنقدر جدی نمیگیرند! ببینید برای شب چهارشنبهسوری از چه زمانی، چقدر ترقه درست میکنند، چقدر جانها به خطر میافتد و چقدر آتشسوزیها میشود!
نقد پلورالیسم دینی افراطی
بههرحال صرف اینکه دو گروه وقتی رقابت دارند و این رقابت در اختلافات دینی و مذهبی ظهور پیدا کرد، نباید خشونت به خرج داد، باید بگذاریم هر دو طرف آرام کار خودشان را بکنند، یکی بیاید دین دیگری را از بین ببرد با تبلیغات، با القاء شبهات، با رفتارهای ناهنجار اجتماعی و ضد اخلاقی، با ترویج مواد مخدر، با ترویج نوارهای مبتذل، آزاد بگذاریم، این معنايش این است که ما به دین ارزشی قائل نشدهایم و اسلام با یهودیت و با بتپرستی فرقی نمیکند؛ و اتفاقاً این را میگویند! مگر همین ایدئولوگهای مورد احترام بعضی از شخصیتهای کشور ننوشتند که بین هیچ دینی ترجیحی بر دین دیگر نیست، حتی اسلام بر بتپرستی ترجیح ندارد، این یک صراط مستقیم است، آن هم یک صراط مستقیم؟! این معنايش این است که هیچکدام از آنها را باور ندارند. میگویند مسلمان هستیم؛ والله دروغ میگویند! مگر ممکن است کسی مسلمان باشد و بگوید اسلام با بتپرستی فرقی نمیکند؟!
پاسخ اسلام به علت انحراف
پس این تحلیل جامعهشناسان تحلیل درستی نیست. نتیجهای هم که از آن میگیرند غلطتر است. از این بگذریم، شب عاشوراست و خیلی وقت شما را نگیرم. جوابی که اسلام میدهد این است که انسانها تمایلات مختلفی دارند که در اثر شرایط مختلف اجتماعی که بسیاری از آنها هم اختیاری است و جبری نیست، این تمایلات در افراد تقویت میشود و گاهی آنقدر شدت پیدا میکند که همه خواستهها و ارزشهای انسانی را تحتالشعاع قرار میدهد. الحمدلله من و شما به آن تمایلات شدید مبتلا نشدهایم که ببینیم چه دردی است. یک کسی برای مطرحشدنش در جامعه، همین که افراد اسمش را ببرند، به او اشاره کنند، عکسش را به درودیوار بزنند، آنقدر حاضر است سرمایهگذاری کند، حاضر است از دینش بگذرد، حاضر است دینش را عوضی معرفی کند، یک حرف خلافی بزند که شهرت پیدا کند تا در جامعه مطرح شود. گاهی عشق به ریاست بلایی به سر آدم میآورد که حاضر است تمام ثروتش را، زن و فرزندش را، تمام ارزشهای مقدس را از دست بدهد تا چند صباحی به ریاست برسد. جنونی است که آدمیزاد مبتلا میشود.
شکلگیری تدریجی حب جاه
این علاقهها یکدفعه پیدا نمیشود. اول به صورت یک جوانه کوچک در دل انسان جوانه میزند؛ آرامآرام در شرایط مختلف آبیاری میشود؛ اگر فضای مناسبی، هوای مناسبی و حرارت مناسبی پیدا کند رشد میکند و کمکم کار به جایی میرسد که حاضر است همه چیز را فدای این خواستهاش بکند. در مراحل متوسط ممکن است خودش هم متوجه نباشد، خودش هم نداند که در گوشههای قلبش چه مارهایی با چه زهرهایی خفتهاند. خیال میکند خیلی طبیعی است که آدم دوست بدارد که هر جا وارد میشود همه به او احترام کنند. این که چیز تازهای نیست، مگر بد است؟! خطری هم ایجاد نمیکند! اما اگر این حس ریاستطلبی، احترامطلبی و حب جاه، رشد کند، آنوقتی که در دین مطرح میشود بلاها میآفریند.
خطر عشق به مقام
آخِرُ ما يَخرُجُ مِنْ قُلُوبِ الصُّدِيقِينَ حُبُّ الجاهِ؛ صدیقینی که همنشین انبیا هستند، آخرین چیزی که از قلبشان خارج میشود حب مقام است. ما حب مقام را یکدستی میگیریم چون برای ما مهم نیست و مثلاً حالا من و شما هم به مقامی برسیم مثلاً چه میشود؟! اما آن که بناست یک مقام مهمی در جامعه پیدا کند، کاندیدای فلان پستی است، مسئله برای او بسیار مهم است. اگر کسی عشق به مقام داشته باشد دیگر برای او حق و باطل مطرح نیست. هر جا به او پست بدهند میرود.
تفاوت خدمتخواهی و مقامطلبی
یک وقت آدم عشق خدمت به خلق دارد و مقام را میخواهد برای اینکه بتواند خدمت کند. مرحوم دکتر بهشتی چه میفرمودند؟! ایشان میفرمودند: «ما عاشق مقام نیستیم، ما عاشق خدمتیم. اگر مقامی هم پذیرفتهایم برای این است که ابزاری است برای اینکه بتوانیم به خلق خدا خدمت کنیم، تکلیفی است که روی دوش ما آمده است»؛ اما همه که اینگونه نیستند. آدمیزاد ممکن است بهگونهای بشود که بتش مقام بشود، صندلی برای او بت بشود، آنوقت برای حفظش حاضر است همه چیز را از دست بدهد؛ نمونهاش عمر بن سعد.
عمر بن سعد؛ نمونه دنیاپرستی
این داستان را همه شنیدهاید. شب عاشورا عمر بن سعد شب تا صبح راه میرفت و با خودش سخن میگفت که آیا حاضر بشوم حسین را بکشم یا نه؟! آیا فرماندهی لشکر کربلا را قبول کنم یا نه؟! بالاخره تا دم صبح دید که نمیتواند از ملک ری چشمپوشی کند لذا قبول کرد.
در همین ایام عاشورا، قبل از اینکه شمر بیاید وارد کربلا بشود و داستان قطعی بشود، در یک گفتگویی که بین سیدالشهداصلواتاللهعليه و عمر بن سعد انجام گرفت حضرت او را نصیحت کردند و فرمودند: «تو من را میشناسی و میدانی که من چه کسی هستم؛ میدانی که پیغمبر درباره من چه فرمود؛ میدانی کشتن من چه گناهی دارد و چه بلایی بر تو و خانوادهات نازل خواهد شد؛ برو و از این کار دست بردار!» گفت: «آقا! خانهام را خراب میکنند!» فرمودند: «من خانهات را برای تو میسازم.» گفت: «من یک املاکی دارم، اینها را از من میگیرند.» فرمودند: «من از املاک شخصی خودم در مدینه به تو میدهم.» اینها بهانه بود. آن چیزی که امام حسینعلیهالسلام نمیتوانست به او بدهد ملک ری بود. او عاشق سلطنت ری بود. به قول آن یار امام که رفته بود و با او صحبت کرده بود، گفته بود که «آقا! او آمده ملک ری را به خون شما خریده است، این حاضر نیست دست بردارد.» آدمیزاد کارش به اینجا میرسد!
دنیاپرستی، ریشه همه انحرافها
مشکل همه انسانهایی که به خطرهای سخت مبتلا میشوند و در درههای شیطانی سقوط میکنند اینگونه تعلقاتی است که با ارزشهای دینی و با خداپرستی سازگار نیست. تعلقات مادی تا یک حدی قابلاغماض است؛ تا مادامی که با دین تضاد پیدا نکند اینها قابلاغماض است. البته اولیاء خدا به اینها اعتنایی نمیکنند.
اجازه بدهید من بقیه پاسخ این مطلب را از کلمات خود سیدالشهداصلواتاللهعليه برای شما بخوانم، کلماتی که غالب آنها یا شب عاشورا از زبان مبارک حضرت صادر شده یا روز عاشورا. اینها را یادداشت کردهام که چند تا روایت برای شما بخوانم. صلواتی بفرستید!
حاصل همه این است که درد اصلی این شیاطین و این منحرفین، دنیاپرستی است. علاجش هم مبارزه با دنیا و مبارزه با دنیاپرستی است. معنی کردم که دنیاپرستی غیر از داشتن حیات دنیا و متعلقاتش است. دلبستگی به دنیا بهگونهای که انسان را از مسیر حق باز بدارد و به گناه وادار کند، آن میشود دنیاپرستی.
ارزش دنیا در نگاه اولیای خدا
روایتی است که موسی بن جعفرعلیهالسلام از امام حسینعلیهالسلام نقل میفرمایند که قال الحسین بن علیعليهماالسلام: إنَّ جَميعَ ما طَلَعَت عَلَيهِ الشَّمسُ في مَشارِقِ الأَرضِ ومَغارِبِها، بَحرِها وبَرِّها وسَهلِها وجَبَلِها عِندَ وَلِيٍّ مِن أولِياءِ اللّه ِ وأهلِ المَعرِفَةِ بِحَقِّ اللّه، كَفَيءِ الظِّلالِ.[6] از امام حسینعلیهالسلام بسیار کم روایت نقل شده است؛ چون مردم کم معرفت بودند. غالب آنچه نقل شد حولوحوش داستان عاشوراست.
در این روایت، سیدالشهداصلواتاللهعليه میفرمایند: همه آنچه در مشرق و مغرب زمین خورشید بر آن میتابد، هر چیز خوبی که شما فرض کنید که در عالم باشد، بَحْرِها وَ بَرِّها؛ چه در دریا، چه در خشکی؛ سَهْلِها وَ جَبَلِها؛ چه در زمین هموار چه در کوهستانها؛ اگر همه اینها را یک طرف بگذارید؛ عِندَ وَلِيٍّ مِن أولِياءِ اللّه ِ وأهلِ المَعرِفَةِ بِحَقِّ اللّه اگر کسی با خدا دوست است، اگر حق معرفت خدا را میشناسد، همه آنچه در دنیا هست از خوبیها، چیزهای ارزنده، قیمتی، گوهرها، معادن، ثروتهای عالم، در نظر چنین شخصی مثل یک سایهای میماند که روی زمین میافتد و بعد هم برطرف میشود؛ كَفَيءِ الظِّلالِ.
اگر کسی خدا را بشناسد، اگر با خدا رابطه داشته باشد، همه ثروتهای عالم در نظر او مثل یک سایهای میماند که روی زمین میافتد، بعد هم که غروب میشود جمع میشود و تمام میشود. یا بفرمایید صبح، سایهای است که روی زمین میافتد، ظهر که آفتاب میافتد سایهها برطرف میشود و چیزی از آن نمیماند. این کلام امام حسینعلیهالسلام است.
ثُمَّ قالَ عَلَيْهِ السَّلامُ؛ بعد فرمودند: أ لَا حُرٌّ يَدَعُ هذهِ اللُّماظَةَ لِأَهلِها؟! لُماظَه یعنی خورده غذایی که لای دندان باقی میماند. میفرماید: یک آزادمرد پیدا نمیشود که این خورده غذایی که لای دندان میماند -یعنی دنیا - را به اهلش بیندازد و دل به آن نبندد؟! میفرماید: دنیا در نظر کسی که خداشناس است و با خدا ارتباط دارد مثل یک خورده غذایی است که لای دندان میماند که باید با چوب، آن را درآورد و بیرون انداخت. میگوید دندانت را هم خراب میکند. میگوید یک مرد میخواهم، یک مرد آزاد که این خورده غذا را از لای دندان دربیاورد و دور بیندازد و به آن اعتنا نکند؛ أ لَا حُرٌّ يَدَعُ هذهِ اللُّماظَةَ لِأَهلِها؟!
بهشت، بهای حقیقی انسان
لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةُ؛ یاران من! جانهای شما قیمتی جز بهشت ندارد. بالاترین قیمتی که برای شما هست بهشت ابدی است. فَلا تَبيعُوها بِغَيْرِها؛ این کالای قیمتی که در اختیار شماست را ارزان نفروشید؛ به همین قیمت بفروشید، فقط در مقابل بهشت.
دنیا، رؤیایی گذرا
کلام دیگری از سیدالشهداصلواتاللهعليه در شب عاشورا هست. این کلماتی که همهاش نور است را میخوانم، بعد یک نتیجهگیری کلی میکنم. شب عاشورا سیدالشهداصلواتاللهعليه برای دوستان و اصحابشان چند مرتبه سخن گفتند. در یکی از فرمایشاتشان فرمودند: اعْلَمُوا أَنَّ الدُّنْيَا حُلْوَهَا وَ مُرَّهَا حُلُم؛[7] هم شیرینیهای دنیا و هم تلخیهای آن خوابی است.
برای شما اتفاق نیفتاده که شب در خواب ببینید یک غذای شیرین تناول میکنید یا یک منظره زیبا میبینید، صبح که بلند میشوید میبینید که خواب بود و گذشت؟! آنچه در سالهای گذشته در زندگی شما اتفاق افتاده با آن خوابی که دیشب یا پریشب دیدهاید چقدر فرق دارد؟! الآن چه در دست شماست؟! غذایی که ده سال پیش یک روز خوردهاید، یا خوابی که دیدهاید و بیدار شدهاید، الآن از آن دو برای شما چه مانده است؟! چقدر فرق میکند؟! دنیا، هم شیرینیهایش خواب است و هم تلخیهایش خواب است.
وَ الْانْتِباهُ فِى الْاخِرَةِ؛ انسان وقتی از این خواب بیدار میشود که از این عالم میرود. آنجا وقت بیداری است. آن وقت خواهیم فهمید که همه آنچه در این دنیا گذشت نسبت به حقیقتی که آن عالم دارد خوابی بود. آن وقت انسان میگوید آن که یک مرگ تدریجی بود؛ کاش برای حیات فکری کرده بودم! يَا لَيْتَنِي قَدَّمْتُ لِحَيَاتِي؛[8]
ببینید که سیدالشهداصلواتاللهعليه در شب عاشورا به عنوان بهترین هدیهای که میتوانند به دوستان و یارانش بدهند، چه چیزی را میخواهند به آنها یاد بدهند؟! با چه دارویی - بگویم با چه داروی شفابخشی - میخواهند اینها را برای شهادت فردا آماده کنند؟! سیدالشهداصلواتاللهعليه چه مطلبی از این سازندهتر میتوانستند به مردم و به دوستانش بگویند؟! شب آخر است، میدانند که فردا همه یارانشان کشته میشوند. اگر بهتر از این، مطلبی داشتند که به دوستانشان بگویند، آن شب گفته بودند.
آخرین لحظات است و یک شب دیگر بیشتر نمانده است. ابوالفضل هست، علیاکبر هست، قاسم بن حسن هست، حبیب ابن مظاهر هست، مسلم بن عوسجه هست. حضرت میخواهند آخرسری یک هدیهای به اینها بدهند. اگر چیزی از این مهمتر بود به آنها گفته بودند. فرمودند: عزیزان من! بدانید آنچه در این دنیا از تلخ و شیرینش میگذرد خوابی است. بیداری در آخرت است؛ وَ الْانْتِباهُ فِى الْاخِرَةِ وَالْفَائِزُ مَنْ فَازَ فِیهَا وَالشَّقِیُّ مَنْ شَقِیَ فِیهَا.[9] خوشبخت کسی است که در آنجا خوشکام باشد و بدبخت کسی است که در آنجا محروم باشد.
سخنرانی سیدالشهداصلواتاللهعليه در روز عاشورا و هشدار نسبت به دنیا
یک فرمایش دیگری از ابی عبداللهعلیهالسلام در روز عاشورا را برای شما میخوانم. میخواهم ببینید که در مجموع این فرمایشات، محور اصلی کلام سیدالشهداصلواتاللهعليه چیست. حضرت فرمودند: عِبَادَ اللهِ! اتَّقُوا الله! روز عاشوراست و حضرت آمدهاند مردم را نصیحت میکنند. داستانها را شنیدهاید؛ حضرت گاهی بر اسب سوار شدند و گاهی بر شتر. مردم هلهله و همهمه میکردند و نمیگذاشتند حضرت حرف بزنند. حضرت دفعتاً اشارهای کردند و همه ساکت شدند که غالباً گفتهاند این یک کرامت و تصرف ولایتی بود که حضرت اشاره کردند و همه ساکت شدند وگرنه اینها آرام نمیشدند تا حرف حضرت را بشنوند!
حالا حضرت برای این سی هزار لشکر سخنرانی میکنند. بلندگو و این حرفها که نیست؛ کسی که شاید دو روز است آب نخورده، میخواهد بدون بلندگو برای چنین مردمی سخنرانی کند، آنها هم همهمه میکنند که کسی صدای ایشان را نشنود! حالا ببینید که در این شرایط، حضرت چه مطلبی دارند که برای مردم بگویند.
دنیا، سرای فنا و زوال
حضرت فرمودند: عِبَادَ اللهِ! اتَّقُوا الله! بندگان خدا تقوا داشته باشید! وَکُونُوا مِنَ الدُّنْیَا عَلَى حَذَرٍ؛[10] از دنیا بر حذر باشید! اگر سیدالشهداصلواتاللهعليه داروی شفابخشتری از این برای مردم کوفه میتوانستند ارائه بدهند، آیا خودداری میکردند و چیز دیگری میفرمودند؟! اگر بنا بود چیزی در این مردم اثر بگذارد و اینها را از مسیر غلط خودشان بازگرداند، همین کلام شفابخش بود. ببینید محتوایش چیست؛ وَکُونُوا مِنَ الدُّنْیَا عَلَى حَذَرٍ! دنیا چیست؟! همین دلبستگیهای به خوردن و خوابیدن و پست و مقام و ماشین و دکور خانه و همین چیزها دیگر. دلبستگی به اینها شما را از انسانیت ساقط میکند و شما را از سعادت ابدی باز میدارد. برای اینکه به سیر معنویتان نائل شوید به اندازه ضرورت از اینها استفاده کنید. اینها هدف نیست. کُونُوا مِنَ الدُّنْیَا عَلَى الْحَذَر، فَإِنَّ الدُّنْیَا لَوْ بَقِیَتْ لِأَحَدٍ أَوْ بَقِیَ عَلَیْهَا أَحَدٌ کَانَتِ الْأَنْبِیَاءُ أَحَقَّ بِالْبَقَاءِ وَ أَولى بِالرِّضا؛ اگر بنا بود دنیا برای کسی باقی بماند یا کسی در دنیا باقی بماند، سزاوارترین مردم انبیا و بندگان شایسته خدا بودند که به مقام نبوت و رسالت رسیدند. اگر دنیا خیلی چیز خوبی بود و بقایش خیلی ارزش داشت، خدا به این بندگانش مرحمت میکرد. اینکه دنیا در اختیار انبیا و دوستان خدا قرار نگرفته است و ایشان غالباً از امور دنیا محروم بودهاند، برای این است که ارزشی نداشته است. ارزش برای جای دیگری است. آنها تلاش میکردند، کار میکردند، زحمت میکشیدند، پول درمیآوردند اما نگه نمیداشتند و به آن دل نمیبستند. این هم یک کلام. البته این کلام دنباله دارد اما برای اینکه بتوانم بقیهاش را بخوانم، به بخش دیگری میپردازم.
در یک فرمایش دیگری حضرت سخنرانی کردند و حمد خدا را با این کلام شروع میفرمایند؛ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ الدُّنْيا فَجَعَلَها دارَ فَناءٍ وَ زَوالٍ؛[11] شما این صحنه را مجسم کنید، حسینعلیهالسلام در روز عاشورا آمده برای مردم سخنرانی میکنند و میخواهند مردم را موعظه کنند؛ کلامشان را با این جمله شروع میکنند: حمد برای آن خدایی که دنیا را دار زوال قرار داد؛ الْحَمْدُلِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ الدُّنْيا فَجَعَلَها دارَ فَناءٍ وَ زَوالٍ، مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِها حالاً بَعْدَ حالٍ، فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِىُّ مَنْ فَتِنَتْهُ؛ فریبخورده، کسی است که دنیا او را فریب داده باشد و بدبخت کسی است که فریفته دنیا شده باشد.
علت همراهی مردم با یزید
یک کلام دیگر هم برای شما نقل کنم. این آخرین اتمامحجتهایی است که سیدالشهداصلواتاللهعليه کردند. بعد از آن که آن نصیحتها با آن زبان نرم و ملایم هیچ اثری نکرد و حتی فرمایشات حضرت را با حرفهای زشت و بیادبانه پاسخ گفتند، گویا این آخرین سخنرانی ایشان بود که برای اتمامحجت فرمودند: تَبّاً لَكُمْ أَيَّتُهَا الْجَماعَةُ وَ تَرْحاً؛ حضرت نفرینشان کردند.
أَفَحِينَ اسْتَصْرَخْتُمُونَا وَلِهِينَ مَتَحَيِّريِنَ فَأَصْرَخْنَاكُم مُؤَدِّينَ مُسْتَعِدِّينَ، سَلَلْتُم عَلَينَا سَيْفاً فِى رِقَابِنَا، وَ حَشَشْتُمْ عَلَيْنَا نَارَ الفِتَنِ...؛[12] فرمودند شما ما را برای فریادرسی دعوت کردید، گفتید: «بیا به فریاد ما برس و ما را از دست بنیامیه نجات بده! ما در معرض گمراهی هستیم، بیا ما را نجات بده!» شما فریادرس خواستید در حالی که متحیر و سرگردان بودید و راه حق و باطل را از هم تمییز نمیدادید. ما به فریادرسی شما آمدیم؛ آیا پاداشش این بود که شمشیرهایی که ما به دست شما دادیم را به روی ما بکشید؟! این شمشیرهایی که الآن در دست شماست، اینها به برکت اسلام به دست شما آمده است. ما بودیم که شما را مسلمان کردیم و این شمشیرها به دست شما آمد. حالا این شمشیرها را به روی ما میکشید به خاطر اینکه به فریادرسی شما آمدهایم؟!
فرمایشات حضرت ادامه دارد. منظورم این قسمت آن است؛ میفرمایند: شما آمدهاید با هم متحد شدهاید، ائتلاف کردهاید، گروهها و حزبهای مختلف همه برای دشمنی با ما متحد شدهاید، جهت اشتراک همه شما از شامی و کوفی و بصری و سایر شهرها با گرایشهای مختلفی که دارید، آنچه قدر مشترک بین همه شماست دشمنی با ماست. چرا؟! مگر ما چه گناهی برای شما کردهایم؟! چه مالی را از شما خوردهایم؟! چه خونی از شما ریختهایم؟! آن کسانی که شما دارید برای آنها با ما میجنگید و به یاری آنها آمدهاید، آنها چه گلی به سر شما زدهاند و چه خدمتی به شما کردهاند؟! آیا عدالتی را بین شما شایع کردهاند و ظلمی را از شما برطرف کردهاند؟! میدانید که آنها اهل عدالتخواهی نیستند، آنها جز ظلم برای شما چیزی روا نمیدارند؛ پس چه موجب این شده که از ظالمین حمایت کنید و ما که اهل خدمت به شما هستیم و برای فریادرسی شما آمدهایم، ما را میخواهید بکشید؟!
بعد فرمودند: آنچه باعث این شده که شما به این حالت بیفتید و حاضر شوید بدترین گناه را مرتکب شوید، چیزی نیست جز مال حرامی که به شما دادهاند؛ إِلَّا الْحَرَامَ مِنَ الدُّنْیَا أَنَالُوکُمْ. یک مال حرامی که از دنیا به شما رساندند، آن باعث این شد که شما از آنها حمایت کنید و بیایید با ما بجنگید؛ وَ خَسيسَ عَيشٍ طَمَعتُم فِيِه. آن که فعلاً به شما دادهاند یک مال حرامی است. یک طمعی هم دارید که بعد از اینکه ما کشته شدیم و آنها سلطنتشان گسترش پیدا کرد، زندگی شما رفاه بیشتری داشته باشد. اینها طمعی است که شما دارید و هرگز به آن نخواهید رسید. مال حرامی که به شما دادهاند و امید این دارید که به حرام بیشتری برسید باعث این شده که دست از حق بردارید و خون پسر پیغمبر را بریزید. دیگر این موعظهها در شما اثری نمیکند.
پیام عاشورا
ملاحظه فرمودید که در تمام این سخنرانیها، محور، تحذیر از دنیاست و اینکه مال حرام و لذتهای دنیا انسان را به چه بدبختیهایی میرساند. اگر ما میخواهیم حسینی واقعی بشویم آیا جا ندارد که از این کلامی که شب و روز عاشورا مکرراً به بیانات مختلف برای دوستان و دشمنانشان فرمودند استفاده کنیم؟! حضرت، هم شب عاشورا برای دوستانشان فرمودند وَکُونُوا مِنَ الدُّنْیَا عَلَى حَذَرٍ و هم روز عاشورا برای دشمنانشان فرمودند. دارو یکی است. اگر دوست و دشمن بخواهند به سعادت برسند از این دارو باید استفاده کنند. سم مهلك هم یکی است، چه برای دوست چه برای دشمن. عشق به دنیا و دلبستگی به لذتهای دنیا، این کشنده است. دوست باشد یا دشمن، او را از پا درمیآورد.
اگر من و شما میخواهیم حسینی باشیم، سعی کنیم عاشق دنیا نشویم، ایمانمان را به آخرت تقویت کنیم، باور کنیم که زندگی واقعی بعد از این دنیاست. زندگی این دنیا مثل یک دوران جنینی میماند که جنین در شکم مادر میگذراند. باید از این متولد شد. این دوران نود ساله مثل دوران نه ماهه میماند. از این جنین هم باید متولد شد تا در عالم ابدی به سعادت جاودانی نائل شوید. شرطش این است که دل به این دنیا نبندید تا شما را به گناه نکشاند. ریشه همه گناهان و بدبختیها علاقه به دنیاست. مگر غیر از این است؟! کدام گناه است که ریشهاش در علاقه به دنیا نباشد؟!
نسخه شفابخش امام حسینصلواتاللهعليه برای نجات ابدی
الف) تقویت یقین به آخرت
اگر ما امام حسینعلیهالسلام را امام خودمان میدانیم، اگر دوست داریم به یاران ایشان ملحق شویم، اگر واقعاً نگران هستیم که مبادا جزو مخالفان یا بیطرفان بشویم یعنی آنهایی که از حسین کنارهگیری کردند، اگر راست میگوییم که یا لَیتَنی کُنتُ مَعَکُم فَأَفوزَ مَعَکُم چارهای نیست جز این که از این دارو استفاده کنیم؛ چه کار باید کرد؟!
اول باید سعی کنیم ایمانمان را به آخرت تقویت کنیم. تقویت ایمان به آخرت بحث میخواهد، دلیل میخواهد، آدم باید مطالعه داشته باشد، شبهاتی که اطرافش هست را رفع کند. وَبِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ شوخی نیست. کسب کردن یقین، آن هم در دورانی که اکثریت اندیشمندان و فیلسوفان عالم میگویند تخم یقین را ملخ خورده، امکان ندارد. قرآن میفرماید نسبت به آخرت باید یقین داشته باشید. مسائل اعتقادی را سرسری نگیریم. سعی کنیم با بحث، با مطالعه، با تشکیل جلسات مذهبی و با پاسخ دادن به شبهات، یقین پیدا کنیم.
ب) خودسازی و مبارزه با دنیاگرایی
دوم اینکه باید خودسازی کنیم؛ سعی کنیم از دنیا احتراز کنیم؛ از گناهش. حالا حلالش هیچ. اگر مال حلال داری هر چه میخواهی کاخ بساز. البته اولیاءالله و سیدالشهداعلیهالسلام چه فرمودهاند؟! فرمودهاند که همه لذتهای دنیا و ثروتها فقط مثل یک سایه برای آنها ارزش دارد. خب ما که نمیتوانیم آنگونه باشیم اما اقلاً سعی کنیم حرام نخوریم. سعی کنیم اگر کارگر هستیم از کارمان ندزدیم. اگر کارمندی هستیم که در یک اداره کار میکنیم، کم نگذاریم، دیر نرویم، زود برنگردیم، از بیتالمال برای نفع شخصیمان استفاده نکنیم. فکر خویشاوند و همسایه فقیر باشیم.
آنچه عشق به دنیا را از دل انسان میکند انفاق مال است؛ لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ؛[13] از آن چیزهایی که خیلی دوست دارید از آنها انفاق کنید تا عشقش در دلتان نماند. اگر عشق به مال، عشق به مقام، عشق به آبروی دنیا، حیثیت اجتماعی و چیزهایی از این قبیل در دل انسان رسوخ کرد، قطعاً در معرض خطر خواهد بود و روزی امرش دایر میشود بین این لذت دنیا و انجام وظیفه الهی، مبارزه، جهاد، زندان رفتن، کشته شدن و سر دار رفتن. اگر عشق به دنيا باشد نمیگذارد که آدم به وظیفهاش عمل کند و آدم رفتار دنیاپرستانه خودش را هزار جور توجیه میکند.
کسانی بودهاند و هستند، نمونههایش را هم شما میدانید و من نباید در اینجا اسم ببرم که موقعیتهای بسیار ممتازی داشتهاند و مردم ما علاقههای شدید به آنها داشتند اما آمدند و بالاترین خنجر را از پشت به این انقلاب زدند! بعد هم توجیه کردند که ما دیدیم کسانی دارند این انقلاب را از مسیرش منحرف میکنند، ما آمدیم افشاگری کردیم.
کسان دیگری هستند که احکام اسلام را مسخ و ضروریات دین را انکار میکنند. بعد هم توجیه میکنند و میگویند: اگر ما این احکام اسلام را بگوییم، جوانهای دنیا از اسلام بری میشوند، ما میآییم حکم اسلام را عوض میکنیم تا مردم از دین برنگردند! آنوقت از کدام دین؟! وقتی شما احکام دین را تغییر دادید، مردم از چه دینی برنمیگردند؟! از دینی که شما ساختهاید یا از دینی که خدا نازل کرده است؟! اگر اسلام عزیز است، آن اسلامی است که خدا نازل کرده است نه آن اسلامی که شما میسازید. وقتی شما احکامش را تغییر میدهید که مردم بپسندند، آن که دین خدا نمیشود؛ آن دین دستساخته شما میشود. آن وقت چه منتی سر اسلام دارید که میخواهید به اسلام خدمت کنید؟! این خدمت به اسلام است یا به کفر؟! ریشهاش چیست؟! آدم دلش میخواهد محترم باشد، بتواند از اموال عمومی استفاده کند و موقع رأی دادن به او رأی بدهند. اگر بگوید من با فلان تحریفاتی که اسم آن را اصلاحات میگذارند مخالف هستم، به او رأی نمیدهند؛ لذا توجیه میکند. همان کاری که عمر سعد کرد، همان کاری که ابن زیاد کرد، همان کاری که شمر کرد و سایرین کردند. ریشهاش چه بود؟! حب دنیا، حب ریاست، حب پول، حب خوشگذرانی.
اگر این ریشه در من و شما هم باشد روزی به سر ما هم بلایی به اندازه ظرفیت خودمان خواهد آمد. همه که ظرفیت یزید را ندارند، همه که ظرفیت شمر را ندارند، او ظرفیتش خیلی زیاد بود، بلای او هم این بود که امام حسینعلیهالسلام را کشت.
من و شما که این کارها از دستمان برنمیآید و ظرفیتمان محدود است. بلایی هم که بر ما نازل شود همان بلای متناسب خودمان است؛ ایمانمان ضعیف میشود، خانوادهمان متلاشی میشود، بچههایمان به مواد مخدر مبتلا میشوند و فسادهای دیگری از این قبیل. اگر میخواهیم چنین چیزهایی نشود، از اول این دارویی که سیدالشهداصلواتاللهعليه برای دوستان و دشمنان تجویز کردند و دوستان پذیرفتند و دشمنان رد کردند، این دارو را بپذیرید و سعی کنید عمل کنید. عشق به دنیا را از دل بکنید، سراغ گناه نروید، ایمانتان را با دلایل منطقی تقویت کنید و با مبارزه با دنیاگرایی خودسازی کنید.
وَصَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ
[1]. فجر، 24.
[2]. آلعمران، 31.
[3]. جمعه، 6.
[4]. بحارالأنوار، ج 6 ص 154
[5]. بقره، 4.
[6]. الأنوار البهية، ج 1، ص 101.
[7]. بحارالأنوار، ج 45، ص 91.
[8]. فجر، 24.
[9]. بحارالانوار، ج 45، ص 91.
[10]. كفاية الطالب في مناقب علي بن أبي طالب، ص 429.
[11]. بحارالأنوار - ط مؤسسةالوفاء، ج 45، ص 5.
[12]. بحارالأنوار - ط دارالاحیاء التراث، ج 45، ص 8.
[13]. آلعمران، 92.
