بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح مطهر امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام، مخصوصاً شهدای بسیج، صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی دانشجویان عزیز، برادران و خواهران گرامی را به این مؤسسه که خانه خودشان است خوشآمد عرض میکنم و از خداوند متعال درخواست میکنیم که همه ما را در راهی که مرضی خودش است موفق بدارد.
یادآوری نعمتهای الهی، روش تربیتی قرآن کریم
یکی از روشهایی که قرآن کریم برای هدایت و تربیت انسان اِعمال کرده و در مَطاوی آیات شریفه به صورتهای مختلف روی آن تکیه شده، برشماری نعمتهای خداست؛ گاهی به عنوان آیات الهی میفرماید: از جمله نشانههای خدا در عالم هستی این است که برای شما چنین چیزهایی آفریده است؛ وَمِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوَانِكُمْ؛[1] وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا.[2] یک دسته از آیات اینگونه است که نعمتهای خدا را ذکر میکند و اینها را نشانههای خدا معرفی میکند؛ یعنی شما با تأمل در اینها میتوانید خدا را بهتر بشناسید و رابطه خودتان را با خدا بیشتر تقویت کنید.
بعضی جاها رسماً به عنوان اینکه خدا این نعمتها را به شما عطا کرده برای اینکه شما شکرش را به جا بیاورید، میفرماید: جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون.[3] یا نعمتهای اجتماعی را ذکر میکند؛ میفرماید دشمنان شما را نابود کرد و شما را پیروز کرد، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون. بازشناسایی این روش قرآن، خودش مطلبی است که قرآنشناسان و قرآنپژوهان، خوب است پیگیری کنند و ابعادش را بررسی کنند که خدا از چه راههایی در این قالب و از این مقوله، مطالبی را ذکر فرموده و خود او چه انگیزهای برای ذکر این آیات بیان فرموده است.
شکر نعمت؛ راهی برای رشد و تکامل انسان
یک مطلب کلیتری هم هست و آن اینکه خدا میفرماید: «ما این نعمتها را به شما دادیم برای اینکه شکرش را به جا بیاورید»، مگر خدا نیازی به شکر ما دارد؟! چرا میفرماید ما این نعمتها را به شما دادیم تا شکرش را به جا بیاورید؟!
ما وقتی یک کاری انجام میدهیم، مثلاً خدمتی به کسی انجام میدهیم، بالاخره یک انگیزهای داریم که درنهایت به مصالح خودمان برمیگردد؛ لااقل به مصالح جامعه برمیگردد که ما هم در آن شریک هستیم. میگوییم ما این کار را، این خدمت را انجام دادیم تا امنیت برقرار باشد و جامعه از نعمت امنیت برخوردار شود. خب خود ما هم از نعمت امنیت استفاده میکنیم.
خداوند متعال که میگوید ما این نعمتها را به شما انسانها دادیم، چرا این نعمتها را دادیم؟! برای اینکه شکر کنید. شکر کنیم که چه بشود؟! آیا وقتی ما شکر میکنیم، چیزی گیر خدا میآید؟! سرّ اینکه میفرماید این نعمتها را دادیم، شکر کنید چیست؟! این چه نحو تربیتی است؟!
شاید کمتر به این نکته توجه شده که قرآن چه اصراری دارد که مردم شکر داشته باشند و شاکر باشند. گاهی بعضی از فواید شکر به عنوان هدف از این روش تربیتی ذکر میشود و مطرح میگردد. آن هم چیزی است که خود قرآن بیان فرموده است: وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ.[4]
این یک سنت قطعی الهی است. خدا خیلی آشکارا و با تأکید، بیان فرموده که اگر شکر نعمتهای خدا را به جا بیاورید نعمتتان افزوده خواهد شد؛ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ. در مقابلش هم اگر کفران نعمت کنید، نعمتتان در معرض زوال قرار میگیرد.
باز با توجه به بیان همین آیه یا امثال آن، میشود پاسخ آن سؤال را داد که خدا به ما یک نعمتی میدهد تا شکرش را به جا بیاوریم، تا در اثر شکر، استحقاق افزایش نعمت پیدا کنیم. میفرماید این نعمت را به شما دادم تا شکرش کنید؛ برای اینکه وقتی شکرش را میکنید، لیاقت و استحقاق پیدا میکنید که نعمتتان افزوده شود و نعمت کاملتری به شما داده شود. این صحیح است؛ اما به نظر میرسد که این کل مطلب نیست؛ باز هم این یک هدف متوسطی است.
حالا به عنوان بحث طلبگی عرض میکنم که وقتی خدا نعمت بالاتری را به ما داد، باز شکر آن را هم باید به جا بیاوریم یا نه؟! اول نعمتی داد، شکرش را کردیم، زیادتر شد یا نعمت بالاتری داد؛ خب آن را هم باید شکرش کنیم. آن را که شکر میکنیم، برای چه؟! باز هم فرض کنید نعمت بالاتر؛ و همینطور. بالاخره به کجا منتهی میشود؟! آخریاش چیست؟! آخرین نعمتی هم که خدا به ما میدهد برای این است که شکرش کنیم. فرض کنیم که نعمت آخری است و آخر حیاتمان است؛ آن دیگر برای چیست؟! شکرش کنیم که چه طور بشود؟!
این است که این بحث یک لایه عمیقتری دارد. اینکه میگویند اگر شکر نعمت به جا بیاورید نعمتتان افزوده میشود، این برای این است که در ما ایجاد انگیزه کند که ما از نعمتهای خدا شکرگزاری کنیم برای اینکه دلمان میخواهد نعمت بیشتر شود. میگوید اگر میخواهید نعمتتان افزوده شود، شکر نعمتهای قبلی را به جا بیاورید؛ اما سرّ نهایی مطلب چیز دیگری است و آن اصلاً به هدف آفرینش انسان در این عالم برمیگردد. اگر آن را درست درک کردیم، در شعاع آن همه این مسائل جای خودش را پیدا میکند.
هدف آفرینش انسان؛ اختیار و انتخاب میان شکر و کفران
البته این جلسه و این چند دقیقه اقتضا نمیکند که این مبحث عمیق و اصیل را مطرح کنم که اصلاً ما برای چه آفریده شدهایم و هدف از خلقت چیست اما حالا اجمالاً آنکه جواب مسئله است و همه ما میدانیم این است که خدا انسان را در این عالم آفرید، اولاً برای اینکه یک موجودی باشد که سرنوشت خودش را خودش تعیین کند؛ یعنی دارای اختیار باشد. موجودات دیگر یا جبری هستند، اصلاً شعوری ندارند تا اختیاری داشته باشند؛ موجودات طبیعی؛ خورشید و ماه و ستارگان و سایر پدیدههایی که روی زمین هست اینها حرکاتی که دارند و کارهایی که انجام میدهند خودشان نمیدانند و نمیفهمند برای چه انجام میدهند؛ اصلاً شعوری ندارند تا بفهمند. آنهایی هم که شعوری دارند، مثل حیوانات و امثال اینها، آنها هم یک شعورهای غریزی دارند و ننشستهاند فکر کنند و انتخاب کنند؛ آنها اینگونه آفریده شدهاند و تا آخر هم همین هستند. انسان، تنها موجودی است که برای رفتارهایش میتواند تصمیم عاقلانه بگیرد، فکر کند، بسنجد، انتخاب کند، بخواهد که به یک نتیجهای برسد، آن راه را انتخاب کند تا به آن نتیجه برسد. این ویژگی انسان است و موجب شرف و فضیلت او بر سایر موجودات است.
وقتی میگویند انتخاب کن، یعنی هر کدام از دو طرف را که انتخاب کنی مساوی هستی؟! من میتوانم انتخاب کنم که بالاترین ظلمها را انجام بدهم یا بالاترین خدمتها را به مردم انجام بدهم. میتوانم انتخاب بکنم؛ یعنی هر کدام را که انتخاب کردم مساوی است؟! یا نه، اینکه میگویند انتخاب کن، دو راه دارد؛ یعنی یک راه موجب ترقی و تکامل و سعادتت میشود، یکی موجب انحطاط و پستی و شقاوت میشود؟!
تو حق انتخاب داری که خودت سعادتت را انتخاب کنی یا شقاوت را؛ ترقی را انتخاب کنی یا انحطاط را؛ اما هر کدام را که انتخاب کردی، لوازم خودش را خواهد داشت. اگر ترقی کردی، لوازم ترقی را خواهی داشت؛ اگر تنزل هم کردی، لوازم سقوط را خواهی داشت و بدبختیهایش را باید تحمل کنی. کسی که خودش را به مواد مخدر مبتلا میکند و معتاد میشود لوازمش را هم باید بپذیرد. دیگر این کاری است که خودت کردی. خودت انتخاب کردی. تو را هم آفریدهاند که انتخاب کنی؛ اما حالا که این را انتخاب کردی، لوازمش را هم باید بپذیری.
منتها لطف خدا اقتضا میکند که از اول به او بگوید که این راه این لوازم را دارد، آن راه آن لوازم را دارد؛ حالا که میخواهی انتخاب کنی، آگاهانه انتخاب کن؛ بفهم داری چه کار میکنی. این همان است که در سوره دهر آمده است: إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛[5] ما راه را به آدمیزاد نشان میدهیم؛ به او میفهمانیم که اگر از این راه بروی چه آثاری دارد و اگر از آن راه بروی چه توابعی دارد. این کار ماست؛ هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ؛ ما راه را به او نشان میدهیم. بعد نوبت خودش است که انتخاب کند؛ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛ یا سپاسگزار میشود یا ناسپاس.
شکر؛ انگیزه فطری برای رسیدن به قرب الهی
همینجا هم ملاحظه میفرمایید که هدف خلقت این بود که انسان مختاری در این عالم آفریده شود که خودش راهش را انتخاب کند. برای اینکه این انتخاب، آگاهانه باشد، احتیاج به هدایت دارد. وقتی هدایت شد، نوبت به چه میرسد؟! إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛ یا در مقام شکرگزاری برمیآید یا در مقام ناسپاسی و کفران نعمت. اصلاً در همینجا مسئله شکر مطرح است.
اگر بخواهیم این را یک مقدار باز کنیم، تبیین کنیم، تحلیلش کنیم یعنی وقتی من فهمیدم که این راه این تبعات را دارد، آن راه آن تبعات را، چه انگیزهای دارم که کار خوب را انتخاب کنم؟! یک کسی گفت: دلم میخواهد این راه را انتخاب کنم. خیلیها هم میگویند که ما این راه را میخواهیم انتخاب کنیم، هر چه هم هست گردن ما، شما چه کار دارید؟! من دلم نمیخواهد بهشت بروم، این راه را میروم. میگویید جهنم است؟! باشد! جهنمش را هم قبول دارم!
خداوند متعال باز در درون انسان یک انگیزه فطری قرار داده است که او را به طرف کارهای خیر سوق میدهد. همه ما آزمودهایم که وقتی احساس میکنیم کسی صادقانه به ما خدمتی انجام میدهد احساس میکنیم به او بدهکاریم. تا یک تشکری از او نکنیم، قدردانی نکنیم، احساس میکنیم یک بار سنگینی روی دوشمان هست. اقلاً باید بگوییم: «متشکرم! خیلی ممنون!» تا این را نگویم، خودم در عذاب هستم؛ به تعبیر شایع، یک عذاب وجدان دارم.
مثلاً من بیمار بودم و یک پزشکی آمد بدون هیچ چشمداشتی من را معالجه کرد؛ گرفتار بودم، فقیر بودم، بدهکار بودم، یک کسی آمد هدیهای به من داد، قرضهایم را ادا کردم، خانه خریدم، زندگیام را سامان دادم؛ تا زنده هستم خودم را به او بدهکار میدانم. اقلاً هر وقت او را میبینم میگویم: «من خدمتهای شما را فراموش نکردهام، خیلی ممنون شما هستم.» با این کار کمی سبک میشوم. تا از طرف تشکر نکنم خودم را زیر یک باری میبینم.
این احساس را چه کسی در وجود آدمیزاد قرار داده است؟ اینکه انسان نسبت به کسی که نعمت میدهد، خدمتی انجام میدهد، احساس کند بدهکار است؛ کأنه خودش را ملزم میداند که در مقابل نعمتهای او یک اظهار امتنانی کند، قدردانی کند، بلکه در عمل هم کاری کند که جبران خدمت او شود. این حس قدردانی، شکرگزاری، سپاسگزاردن از خدمات دیگران یک امر فطری است، یک خواستهای است که در عمق درون وجدان ما هست. این را هم خدا قرار داده است. چرا خدا قرار داده است؟ برای اینکه ما به این انگیزه در مقام شکرگزاری از خدا بربیاییم و وقتی شکر خدا را به جا بیاوریم، به او تقرب پیدا میکنیم و ارتباطمان با او تقویت میشود، رابطه قلبیمان با خدا به این وسیله تقویت میشود، احساس میکنیم ما بندهایم و هر چه داریم از اوست؛ ما سر تا پا باید شکر باشیم، چون سر تا پا هر چه داریم از اوست. این زمینهای میشود برای اینکه رابطهمان را با خدا تقویت کنیم تا به قرب خدا برسیم. آن نهایتِ هدفی است که برای آفرینش انسان در نظر گرفته شده است؛ یعنی بالاترین لذتها، بالاترین شادیها و بالاترین افتخارات در آنجاست. حالا اینکه چیست، عقل ما درست نمیرسد؛ انشاءالله وقتی رسیدیم میفهمیم.
آنکه باعث این شده که خدا ما را وادار به شکر کند برای این است که به آنجا برسیم. چرا برسیم؟! فیاضیت خدا اقتضا میکند؛ یعنی خدا وقتی میتواند برای یک موجودی یک مقامی قرار دهد که بالاتر از آن در عالم امکان وجود ندارد و بیش از این نمیشود به یک موجودی رحمت و فیض داد؛ اسم آن مقام، مقام قرب خداست؛ نزدیک خدا؛ وقتی خدا میتواند آن را به یک کسی بدهد چرا ندهد؟! فیاضیتش اقتضا میکند که بدهد؛ اما چه کسی میتواند آن را دریافت کند؟! کسی که این احساس نعمت خدا را بکند؛ بفهمد؛ شرط رسیدن به آن این است که آن درک را داشته باشد. تا ما این احساس را نداشته باشیم که نسبت به کسی که این نعمتها را به ما داده بدهکاریم، باید در مقابل او کوچکی کنیم، با او ارتباط برقرار کنیم، در مقابل او سر تسلیم فرود بیاوریم، خاضع باشیم، او را پرستش کنیم؛ تا این احساس در ما پدید نیاید، لیاقت آن مقام قرب را پیدا نمیکنیم؛ و خدا میخواهد آن مقام را به بندگانش بدهد. آن، عالیترین کمالی است که یک مخلوق میتواند به آن برسد.
پس در حقیقت اینکه خدا میخواهد ما را وادار کند که شکر کنیم، برای این است که ما با این شکر کردن، لیاقت عالیترین رحمت الهی را پیدا کنیم؛ آنکه اسمش، اسم آن مقامش، مقام قرب خداست. اینکه در اثر کارهای فرهنگی هزار و چهارصدساله، در فرهنگ ما شایع شده که بگوییم این کار را «قربةً الیالله» انجام بدهد؛ «قربةً الیالله» یعنی چه؟! همه عوام ما، بیسوادها، در هر محیط اسلامی بروید، این کلمه وجود دارد؛ این واژه که تو چه کار داری؟! تو برای قربةً الیالله این کار را انجام بده! نماز هم که میخوانیم میگوییم: دو رکعت نماز صبح میخوانم قربةً الیالله. این قربةً الیالله یعنی همین؛ یعنی ما توجه داشته باشیم که این یک مسیری است که اگر بپیماییم ما را به آن مقام قرب میرساند؛ مقامی که نزدیک خداست.
همسر فرعون؛ الگوی قرآنی رسیدن به قرب الهی
در بسیاری از آیات به این مقام اشاره شده است که من یکی، دو تا را اشاره میکنم، بعد به آن مطلبی که به نظرم آمد که مناسب این روز است میپردازم. چون خواهران هم اینجا تشریف دارند من این آیه را تلاوت کنم: وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.[6] خداوند متعال در قرآن - این از ابتکارات قرآن است. تا آنجا که من اطلاع دارم شاید در هیچ کتاب آسمانی دیگری نباشد. البته من احاطه ندارم اما با اطلاعات ناقصی که دارم این کار فقط مخصوص قرآن است - میفرماید خداوند متعال برای همه مؤمنین عالم که قدر متیقن شامل مردها میشود؛ لِلَّذِينَ آمَنُوا. البته این اختصاص به مردها ندارد، شامل مرد و زن میشود؛ اما مسلماً شامل مردها هم میشود؛ برای همه اهل ایمان الگویی معرفی کرده است. آن الگو چه کسی است؟!
خب، این همه انبیا بودند؛ البته همه آنها اسوه و الگو هستند: قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ؛[7] لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.[8]
اینجا میفرماید: خداوند متعال برای همه انسانهای مؤمن یک خانمی را به عنوان الگو معرفی کرده است. آن چه کسی است؟! همسر فرعون! حالا اینکه چه حکمتهایی در انتخاب این خانم هست و تأکید روی این، خیلی بحث دارد. الآن وقت شما را نمیگیرم. در یک خانوادهای که رئیس این خانواده ادعای ربوبیت دارد و میگوید: «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ![9] من خدای برترین هستم!» در چنین خانوادهای میشود حدس زد که اوضاع از چه قرار است و در این قصر چه میگذرد. آن وقت ملکه این قصر، الگویی است برای مؤمنین عالم! چرا؟! چه خصوصیتی دارد؟!
یعنی در یک چنین شرایط اجتماعی که اقتضا میکند که این، بتپرست شود، فرعونپرست شود، خب شوهرش است دیگر، اقتضا دارد که انواع فسادهای اخلاقی را مرتکب شود، همه چیز برای او میسر است، او از همه اینها صرفنظر میکند و میگوید: «رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ؛ خدایا! برای من یک خانهای در بهشت بنا کن!»
تکیه بنده روی کلمه «عِنْدَكَ» است. ترجمه خودمانیاش اینگونه میشود: خدایا! من خانهام پهلوی خانه خودت باشد؛ رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ؛ برای من یک خانهای پهلوی خودت بنا کن!
در چنین محیطی که همه چیز اقتضای شهوترانی و فساد و التذاذات مادی و امثال اینها را میکند، این، خواستهاش این است که خدایا! برای من یک خانهای پیش خودت بساز! من میخواهم پیش خودت بیایم!
این همان قرب است؛ «عِنْدَكَ» یعنی نزد تو، پهلوی تو؛ یعنی میخواهم به مقام قرب تو برسم. میخواهد به همه آدمیزادها بفهماند که شما در سختترین، پستترین، فاسدترین محیطها و شرایط که باشید، میتوانید بهترین راهها و بهترین هدفها را انتخاب کنید؛ آنکه بالاترین اولیای خدا خواستهاند. همسر فرعون میتواند برای اولیای خدا الگو باشد! چرا؟! چون خواستهاش این است که میخواهد به مقام قرب خدا برسد.
اگر شما میخواهید یاد بگیرید که باید چه کار کنید، باید ببینید چه کار باید بکنید که به قرب خدا برسید؛ هدفتان این باشد؛ راه آن چیست؟! چه انگیزهای شما را وادار میکند که این راه را بروید و این مسیر را طی کنید تا به اینجا برسید؟! آن عامل فطری که در درون شما هست، شکر است؛ یعنی فکر کنید خدا این همه به من نعمت داده، من نباید در مقابل آن شکرگزاری کنم؟! در مقابل این همه نعمتهایی که دریافت میکنم چه چیزی من را ارضا و وجدان من را راضی میکند؟! در مقابل اینها من چه کار باید بکنم؟!
آن انگیزه فطری که ما را به عبادت وادار میکند شکر است و این، لطیفترین و ارزشمندترین انگیزهای است که در رفتارهای ما میتواند اثر داشته باشد. بهترین چیزی که میتواند آدم را وادار کند که نماز بخواند، صبح از رختخواب بلند شود، اول وقت دو رکعت نماز بخواند، آنچه که میتواند آدم را وادار کند این است که آدم احساس کند در مقابل خدایی که این همه نعمت داده، من یک سر خم کنم و بگویم: «خدایا! من نوکر تو هستم، من بنده تو هستم.» او احتیاجی به این کار من ندارد اما من باید خودم را بدهکار بدانم و این کار را بکنم و فایدهاش این است که به قرب خدا برسم.
شکر؛ زیربنای تربیت دینی
این یک اصلی است که در تربیت قرآنی رعایت شده که نعمتهای خدا را ذکر میکند و میگوید اینها را به شما دادیم تا شکرش کنید. چرا شکر کنید؟! برای اینکه آن مقامی که خداوند متعال برای شما از آفرینش شما در نظر گرفته، راهش شکر است و اگر اهل شکر شدید، میتوانید به آن مقام برسید؛ اما اگر از اول بچگی این ملکه در تو پیدا نشد؛ پدر و مادر خدمت کردند، گفتی: «باید هم بکنند دیگر! بابایم هست، باید بکند!»؛ مادر چه زحمتهایی کشید، نیمهشبها بلند شد، به تو شیر داد، چقدر از تو پرستاری کرد و گفتی: «دلش میخواسته! میخواست نکند!»
اگر آن روحیه شکر در آدم پیدا شد، آن وقت در مقام شکر خدا هم برمیآید. وقتی در مقام شکر خدا برآمد، به آن مقامی هم که خدا برای او مقرر فرموده است میرسد؛ اما اگر از اول، تربیت اینگونه نبود، اصلاً آدم خودش را در مقابل کسی بدهکار ندید، گفت: «وظیفهشان بوده باید بکنند! باید هم بکنند!» چیزی که امروز در فرهنگ الحادی تربیت میشود؛ بچهها احساس نمیکنند به پدر و مادر بدهکار هستند؛ میگویند: «آنها خوشگذرانی کردند، میخواستند نکنند!»
فرهنگ اسلامی و دینی بر این مبتنی است که أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ.[10] میفرماید ما به لقمان حکمت آموختیم؛ روحش این بود: أَنِ اشْكُرْ لِي وَلِوَالِدَيْكَ؛ شکر من و شکر پدر و مادر را به جا بیاور! چون این دو تا هم جفت هم هستند. اگر کسی قدر پدر و مادر را ندانست، قدر خدا را هم نمیداند. اگر در مقام تشکر از پدر و مادرش برنیامد، از خدا هم تشکر نمیکند.
خدا دوست دارد که نعمتهای او را بشناسیم و شکرش را به جا بیاوریم. خدا چند تا نعمت به ما داده و چگونه میشود شکرش را کرد؟ همه میدانیم و خودش هم فرموده که وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا؛[11] نعمتهای خدا قابل شمارش نیست اما میشود آنها را دستهبندی کرد و گفت چند دسته هستند. حالا اینکه چند دسته هم هست را خیلی روی آن تکیه نمیکنیم اما مقداری میشود دستهبندیاش کرد؛ نعمتهایی که در بدن ما هست؛ نعمتهایی که مربوط به روح و عقل ما هست؛ نعمتهایی که مربوط به خانواده است ازجمله همسر خوب، پدر و مادر خوب، نعمت فرزندان خوب؛ نعمتهایی که مربوط به جامعه است، سلامتی، امنیت.
نعمت ولایت؛ بزرگترین نعمت اجتماعی
از جمله نعمتهای اجتماعی که بسیار فایده دارد و همه مردم قدر آن را نمیدانند، نعمت مدیران صالح جامعه است. ما همه این بهرهمندیهایی که از نعمتهای خدا در زندگی داریم، مشروط به این است که یک محیط سالمی داشته باشیم که افراد بتوانند استعدادهایشان را به فعلیت برسانند، شکوفا کنند، رشد کنند. اگر آن محیط فراهم نشود ما از همه این نعمتها نمیتوانیم درست استفاده کنیم.
در رأس همه اینها آن مدیریت کلان جامعه است که در فرهنگ ما و امروز بهخصوص در فرهنگ انقلاب، عنوان رهبری دارد؛ یعنی نظام یک هرمی دارد که در رأس آن هرم یک نقطهای وجود دارد که ارزشهای همه این نظام و بدنه این نظام، در رویههای مختلف این هرم، همه به آن نقطه منتهی میشود و از آنجا نشأت میگیرد؛ یعنی بالاترین نعمتی که در جامعه اسلامی وجود دارد، وجود رهبر است. این ازنظر تئوری.
نقش ولایت در حفظ و پیشرفت انقلاب اسلامی
اما ازنظر عمل؛ اگر ما یک مقداری تاریخ این سی و چند ساله انقلاب را ملاحظه کنیم و یک مقایسهای با کشورهای دیگر کنیم، یک مقایسه کوچکی که من فقط اشاره میکنم و رد میشوم مثلاً مقایسه کشور ما با کشور افغانستان. انقلاب ضد مارکسیستی که در افغانستان رخ داد تقریباً با انقلاب ما همزمان بود. در آنجا مارکسیستها از طرف شوروی سابق حاکم بودند و حکومتی بود که دستنشانده آنها بودند. مردم افغانستان به علاقه دینی و ملیشان قیام کردند و احزاب و جمعیتهایی را برای مبارزه با آنها تشکیل دادند و بالاخره آنقدر مقاومت کردند تا آنها را بیرون کردند.
غالباً هم احزابشان عنوانهای اسلامی داشت. در رأسشان هم شخصیتهای دینی و مذهبی بودند. یکی از آنها این آقای برهانالدین ربانی بود که ایشان را بهتازگی ترور کردند. چند تا دیگر از این احزاب اسلامی هم بودند؛ از شیعه و سنی. چند تا حزب شیعه بود و بیشتر هم احزاب سنی بودند چون در افغانستان جمعیت سنی چند برابر شیعه است.
تاریخچه انقلاب ما را هم که همه فیالجمله میدانید که چگونه شروع شد؛ در ایران اعتصاباتی بود و شاه مجبور شد بیرون برود. بالاخره تا نظام عوض شد و امام تشریف آوردند و رهبری جامعه را به عهده گرفتند.
این دو تا انقلاب، تقریباً معاصر و همزمان بود. انقلاب افغانستان به کجا منتهی شد؟! بعد از سی سال، دشمنان - آمریکا و کشورهای ناتو و همپالگیهایشان - آمدند در خاک افغانستان خیمه زدند و همه چیز آنجا را زیر نظر گرفتند؛ مال و جان و ناموس و تجارت و کشاورزی و صنعت و فرهنگ و همه چیزشان را. این گروههای افغانی که سالها مبارزه کرده بودند، نتیجهاش این شد که به جان هم افتادند و شروع به برادرکشی کردند! این گروه با آن بجنگد، آن با این بجنگد؛ که هنوز هم ادامه دارد.
اما ایران در ظرف یک مدت کوتاه، از وقتی انقلاب رسماً شروع شد تا پیروزی، خیلی طول نکشید. در مقام مقایسه با همه انقلابهای عالم، هزینهاش کمتر بود، بهزودی هم به پیروزی رسید و این رشد، حرکت جهشگونه را پیدا کرد که از آن وضعی که ما در زمان رژیم گذشته داشتیم با امروزی که ملاحظه میفرمایید، موقعیتی که امروز ایران در معادلات جهانی دارد، خیلی فرق دارد، خیلی فاصله دارد؛ چرا؟! چون ایران، خمینی داشت، افغانستان نداشت. ایشان یک نفر بود اما وجود ایشان عامل این شد که این انقلاب زود به پیروزی برسد و جان هزاران نفر نجات پیدا کند. الآن هر روز میبینید که در افغانستان کشت و کشتار است؛ هنوز بعد از سی سال ادامه دارد و خیلیهایش به دست خود افغانها انجام میگیرد. خود گروهها به جان هم میافتند؛ ازجمله طالبان.
ولی ما در همان آغاز پیروزی انقلاب، بعد از چند ماه، قانون اساسی و مجلس خبرگان و بعد دولت تشکیل شد و همه چیز سر جای خودش قرار گرفت و حرکت سریع جامعه به سوی تکامل مادی و معنوی شروع شد و این ملت، جهشگونه پیشرفت کرد که امروز مایه افتخار است. ما در طول تاریخ چنین جهشی را سراغ نداریم.
پیدایش این نظام به برکت یک رهبر بود؛ ادامهاش هم به واسطه جانشین اوست. حالا تاریخچه بعد از پیروزی انقلاب؛ اینکه چه حوادثی در اینجا اتفاق افتاد، عوامل خارجی چه نفوذهایی کردند، چه گروههایی را تحریک کردند یا ایجاد کردند، به جان هم انداختند، آن کسی که در همه این طوفانها این کشتی انقلاب را آرام به ساحل رساند، رهبر بود.
این را هنوز زود است که ما درست بفهمیم و ارزشش را درک کنیم. باید دهها سال بگذرد و تحلیلها روی حوادث اتفاق بیفتد تا بفهمیم کدام عامل در این پیروزیها مؤثرتر بود و برای ثبات نظام و پیشرفت نظام در عرصههای مختلف، بیش از همه مؤثر بود.
شکر نعمت ولایت
این نعمت چقدر شکر لازم دارد؟! اگر این نعمت نبود، ما نمونه دیگری از افغانستان بودیم و شاید هم بدتر از آن! یعنی وجود این رهبر، جان میلیونها انسان را نجات داد و برای ملت در مقابل همه ملتها شرف و افتخار آفرید. افغانستان بعد از سی سال، هنوز مردم عالم که به آن نگاه میکنند میگویند یک کشور نیمهوحشی است، تمدنی ندارند، همهاش به جان هم افتادهاند؛ اما کشور ما بهزودی جایگاه خودش را در فرهنگ و تمدن جهانی پیدا کرد؛ در علم پیدا کرد، در صنعت پیدا کرد و در مدیریت جامعه و نقشی که در حوادث بینالمللی اتفاق میافتد.
بالاخره آنچه که مهمتر بود، در پیشرفت معنوی و توجه به دین و معارف دینی بود که هدف اصلی همان است. رشدی که در این زمینهها در طبقات مختلف جامعه واقع شد، واقعاً جای مطالعه و جای تشکر فراوان دارد. همه اینها از یک نظر، مرهون یک شخصیت است. البته اول مرهون آن پستی است که خداوند متعال به وسیله ائمه اطهار تعیین فرمود که فرمودند: قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیكُمْ حَاكِمًا، الرَّادُّ عَلَيْهِمْ كَالرَّادِّ عَلَيْنَا وَالرَّادُّ عَلَینَا كَالرَّادِّ عَلَى اللَّهِ وَهُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّهِ! پستش را آنها از طرف خدا تعیین کردند؛ شخص آن هم با تجربه و بینش مردم و تیزهوشی خودشان شناخته شد و با کمک و معرفی فقهای شورای نگهبان و خبرگان رهبری؛ ولی حالا که تعیین شد و مردم شناختند، ما چقدر باید قدر این نعمت را بدانیم و شکر آن را به جا بیاوریم؟!
بنده خودم احساسم این است که اگر تمام شبانهروز تسبیح دست بگیرم یا سر به سجده بگذارم و خدا را به خاطر همین یک دانه نعمتش شکر کنم نمیتوانم حقش را ادا کنم. دیگران هم کلاه خودشان را قاضی کنند؛ ببینند واقعاً این نعمت چقدر برای آنها ارزش دارد؛ و چقدر زشت است که کسی نعمت پدر و مادر خودش را انکار کند!
فرهنگ شکر در برابر فرهنگ ناسپاسی
همانگونه که عرض کردم، این فرهنگ الحادیِ امروز، این را دیکته میکنند که پدر و مادر چه اهمیتی دارند؟! آنها دنبال کار خودشان بودند و اتفاقاً تو هم پیدا شدی! چه حقی گردن ما دارند؟!
عین این ناسپاسی که إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا، این فرهنگ کَفوریت است، فرهنگ ناسپاسی است که آدم خودش را بدهکار کسی نداند و بگوید من هستم و هر چه من بخواهم باید بشود! تا آنجایی که میگویند انسان بعد از مدرنیته یک ماهیت دیگری دارد که دنبال حق است و برای خودش تکلیفی قائل نیست و طبعاً نه در مقابل پدر و مادر، خودش را بدهکار میداند، نه در مقابل جامعه و نه در مقابل خدا! تصریح میکنند که اگر کسی در این دوران به خدا هم معتقد است، باید حقش را از خدا بگیرد؛ دنبال این نباشد که من در مقابل او چه تکلیفی دارم؛ انسان مدرن دنبال حق است، نه دنبال تکلیف.
این همان کَفوریت است که گفت: إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا. اگر ما میخواهیم به این دام مبتلا نشویم، باید این روحیه شکر را در خودمان تقویت کنیم تا مصداق إِمَّا شَاكِرًا بشویم. اگر این شکر در ما پیدا شد خدا قطعاً نتیجهاش را خواهد داد؛ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ؛ استثنا ندارد؛ هر کس شکر نعمت خدا را به جا بیاورد، حتماً نعمتش افزوده خواهد شد؛ تا انشاءالله به ظهور ولی عصرعجلاللهفرجهالشریف منتهی شود.
وَفَّقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
برای سلامتی این مقام عزیز و بزرگوار، صلواتی بفرستید
[1]. روم، 22.
[2]. روم، 21.
[3]. نحل، 78.
[4]. ابراهیم، 7.
[5]. انسان، 3.
[6]. تحریم، 11.
[7]. ممتحنه، 4.
[8]. احزاب، 21.
[9]. نازعات، 24.
[10]. لقمان، 14.
[11]. نحل، 18.
