بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
قبل از هر چیز فرارسیدن میلاد مسعود حضرت ثامنالأئمه ابالحسن علی بن موسی الرضاصلواتاللهعليهوعليآبائهوأبنائهالمعصومين را به پیشگاه مقدس ولیعصرارواحنافداه و همه علاقمندان به اهلبیت، مخصوصاً حضار محترم، تبریک و تهنیت عرض میکنم. از خداوند متعال درخواست میکنیم که به برکت این روز فرخنده، در ظهور آقا امام زمان تعجیل فرماید، سایه نایب بر حقشان را بر سر ما مستدام بدارد و ما را در انجام وظایفمان و قدردانی از نعمت ولایت موفق بدارد.
در ابتدا از کسانی که این همایش را برگزار کردند تشکر میکنم؛ همایشی که در نوع خود، تا آنجا که من اطلاع دارم، میتوان گفت بینظیر است؛ ازلحاظ همکاری مراکز مختلف علمی و تربیتی، همکاری صمیمانه اساتید، نویسندگان و گویندگان و فراهم شدن مقدمهای که مجموعه مقالات، چاپ شده و آماده بهرهبرداری است. اینها لااقل کمتر اتفاق میافتد که با این نظم و با این برنامهریزی مطلوب انجام بگیرد. بنده از کسانی که دستاندرکار این همایش بودهاند و همچنین از حضار محترم، خواهران و برادران ارجمند، صمیمانه تشکر میکنم.
ضرورت تعریف دقیق تربیت دینی
به نظرم رسید حالا که چند دقیقهای مزاحم اوقات شریف عزیزان هستیم مقایسهای میان تربیت دینی و تربیت غیردینی داشته باشیم. محور مقالات، بحثها، سخنرانیها و امثال اینها درباره تربیت دینی است، از تعریف گرفته که کار بسیار به جایی است. اگر درباره هر موضوعی یک تحقیق جامع بخواهد بشود اول باید مبادی تصوریاش روشن شود، بفهمیم اصلاً درباره چه صحبت میکنیم، معنای آن چیست، حدود و ثغور آن مفهوم روشن شود، بعد هم در سایر مقدمات و مبانیای که لازم است تا به نتیجه برسد. مقالهای هم که در تعریف تربیت دینی ارائه فرمودند مقاله به جایی بود و زمینهای است برای اینکه باز هم عزیزان تحقیقات گستردهتر و عمیقتری هم انجام دهند. بنده به عنوان یک طلبهای که میتوانم از اینگونه مطالب تا حدی استفاده کنم، از صاحب مقاله، جناب آقای دکتر داوودی به خاطر زحمت زیادی که برای تهیه این مقاله و دقتی که در تعبیرات و مقایسه مفاهیم و تعریفات کرده بودند صمیمانه تشکر میکنم.
حالا ما مفروض میگیریم که تربیت دینی، تعریف شده است و همه بر یک تعریف، توافق کردهایم و مثلاً این ترکیب را یک ترکیب وصفی تلقی کردهایم؛ یعنی تربیتی که بر اساس دین است و در مقایسه با سایر تربیتهایی که مبتنی بر مبانی دینی نیست ویژگیهای خاصی دارد. نمیدانم که آیا چنین تطبیقی هم در این مقالات صورت گرفته است یا نه؟ من فرصت این که همه مقالات را مرور کنم نداشتم. کتاب را دیشب به من دادند، خیلی خوشحال شدم اما متأسفانه فرصت مطالعه کامل آن کتاب نبود. شاید هم این بحث، شده باشد. به نظرم رسید چند دقیقهای در این باره صحبت کنم.
تشبیه تربیت انسان به تربیت درخت توسط باغبان
بحث را از اینجا شروع میکنم که مفروض ما این است که معنای تربیت، فراهم کردن مقدمات و شرایط برای رشد یک موجود است. مفهوم تربیت، چنین چیزهایی است: رشد دادن، پرورش دادن و به کمال رساندن. متعلَّق این تربیت در مبحث ما انسان است. ما که میخواهیم انسان را رشد بدهیم یا کسانی که میخواهند انسان را رشد بدهند میخواهند ببینند که چگونه باید انسان را رشد بدهند.
یک باغبان را فرض کنید که برای اینکه یک درخت را تربیت کند، باید بداند چه کارهایی باید انجام بدهد و چه چیزهایی لازم است. من اگر خیلی ساده صحبت میکنم، به اندازه عقل و فهم خودم است چون تخصصی در این مسائل ندارم. ما با همین مفاهیم عرفی خودمانی عرض میکنیم. اگر یک باغبان بخواهد درختی را تربیت کند، باید بداند که این چه درختی است، ماهیت این درخت چیست، مبدأش چیست، منتهایش چیست و چه انتظاری از این درخت میرود؟
فرض کنید میخواهیم درخت سیب تربیت کنیم؛ باید بدانیم که این درخت سیب است و درخت گلابی، آلو یا خرما نیست؛ این درخت سیب است و باید بهگونهای تربیت شود، یعنی شرایط باید بهگونهای فراهم شود که حد مطلوب از سیب که انتظار میرود خوشطعم، خوشبو، خوشعطر و زیبا باشد از این درخت به عمل بیاید. پس باید بدانیم که این درخت چه درختی است و چه محصولی باید داشته باشد. بعد آن وقت صحبت میشود که این درخت را چگونه باید رشد داد تا به آن نتیجه برسد.
شناخت هدف و راه رشد از طریق تجربه یا وحی
درواقع، قدم اول، شناخت مبدأ و منتهای این درخت بود. میگوییم شناخت ماهیت آن؛ اما حقیقت ماهیت آن که میخواهیم تعریف کنیم همین است که از کجا آغاز میشود و به کجا منتهی میشود. بعد باید بداند که این درخت را با چه مقدماتی، با چه ابزاری و در چه شرایطی باید رشد داد؛ یعنی در چه آبوهوایی باید باشد، زمینش از چه اجزا و عناصری تشکیل شده باشد، خاک و کودش چه باشد تا اینکه آن درخت رشد کند. اینها را از کجا باید به دست آورد؟! یک باغبان وقتی میخواهد کاری کند که یک درخت سیب رشد کند و بهترین میوه را بدهد، از کجا میفهمد که چه خاکی باید باشد، چه حرارتی، چه نوری و چه مقدار آبی باید به درخت بدهد؟! اینها را از کجا میفهمد؟! خب میگویید در کتابها خوانده و علما گفتهاند. آنها از کجا فهمیدهاند؟!
قاعدتاً در اینگونه امور، علوم تجربی انسانی در اثر تجربههای طولانی که در طول قرنها انجام گرفته به این نتایج رسیده است، این نتایج متراکم شده، تدوین شده و به صورت دستورالعملی برای پرورش درخت سیب درآمده است؛ اما اگر کسی تابهحال درخت سیب را ندیده باشد، یا عمرش کفاف نکرده باشد، یا برای او پیش نیامده باشد که ببیند درختهای سیب تا چه اندازه میتوانند میوه بدهند؛ فرض کنید در جایی دیده بود درخت سیب مثلاً پنج تا سیب میدهد و سیبش هم کرمو میشود. در جای دیگری دیده بود ده تا سیب میدهد. این شخص از کجا میفهمد که این درخت سیب درنهایت باید به کجا برسد تا رشد خود را کرده باشد، رشد مطلوب آن چیست و آن حدی که باید میوه بدهد چه اندازه است؟!
این شخص باید آنقدر درختهای متعدد را در آبوهوای مختلف، با انواع کودها و در شرایط گوناگون دیده و تجربه کرده باشد تا بفهمد کدامیک مناسبتر بوده و باعث شده که درخت، رشد بیشتری کند و میوه بهتری بدهد. اگر این تجربهها را نکرده باشد، از کجا میفهمد که درخت سیب را چگونه باید تربیت کرد و چگونه باید رشد داد؟!
ظاهراً برای انسانهای عادی راهی جز این وجود ندارد؛ آنقدر باید در شرایط مختلف تجربه کنند تا ببینند کدامیک نتیجه بهتری میدهد. کاری که گیاهشناسان در تمام طول تاریخ و در همه جوامع بشری پیشرفته و غیرپیشرفته میکنند همین است. مثلاً سالها در ایران تلاش میکنند برنجی پرمحصول به دست بیاورند؛ چه کار میکنند؟! در یک مرکز آزمایشگاهی، انواع برنج را با کودها و خاکهای مختلف پرورش میدهند تا ببینند کدامیک محصول بیشتری میدهد. در جاهای دیگر نیز همینگونه است.
ناتوانی علوم تجربی در شناخت ماهیت و کمال نهایی انسان
ما این موجودی را که به نام انسان میخواهیم تربیت کنیم و ببینیم چه تربیتی برای او بهتر است، آیا اول نباید بشناسیم که ماهیتش چیست، این چه جور موجودی است و به چه کمالی ممکن است برسد؟! تا ما آن حد کمال نهاییاش را هدف تربیت قرار دهیم و بگوییم میخواهیم انسان را بهگونهای تربیت کنیم که به آن حد برسد. به کدام حد؟! این را از کجا آموختهایم که انسان به کجا میرسد تا ببینیم چه شرایطی باید فراهم شود تا به آنجا برسد؟! آیا ما یک تجربه کافی در این زمینه داریم که ببینیم انسانها به کجاها میرسند؟! در قارههای مختلف، آبوهواهای مختلف، شرایط گوناگون زندگی فردی و اجتماعی، افکار مختلف، عواطف و احساسات مختلف، همه اینها را باید تجربه کرد تا ببینیم کدامیک از اینها در رسیدن به آن کمال مؤثرتر است. ما چقدر انسانها را تجربه کردهایم که ببینیم به چه کمالهایی میرسند؟! ما که هنوز خودمان را هم بهطور کامل تجربه نکردهایم، چه رسد به دیگران!
آیا در علوم تجربی علمی داریم که ماهیت واقعی انسان را به ما بشناساند که انسان تا کجا میتواند ترقی و رشد کند و بگوید آن حد کمال انسان است؟! بنا بود درخت سیبی را که میخواهیم تربیت کنیم آن را بشناسیم و بدانیم قرار است چه مقدار محصول بدهد. اگر فکر میکردیم درخت سیب قرار است پنج تا سیب بدهد، درخت سیب را نشناخته بودیم؛ یا اگر انتظار داشتیم درخت سیب، گلابی بدهد، باز هم درخت سیب را نشناخته بودیم. وقتی درخت سیب را شناختیم که در طول قرنها، انواع آن آزمایش شد، معلوم شد چه نوعی از سیب، شیرینتر، خوشطعمتر، معطرتر و مفیدتر است و یک درخت سیب چه مقدار ممکن است محصول بدهد. به این شناخت از راه تجربه در طول قرنها میتوان رسید. اگر ما هم نرسیده باشیم کسان دیگری رسیدهاند یا بههرحال میتوانند برسند. برای این راهی وجود دارد.
محدودیت تجربههای حسی در شناخت ابعاد روحی و معنوی انسان
اما انسان را چگونه باید شناخت که به کجا میرسد؟! چه کسی میتواند ادعا کند که ما انسانهایی را در طول تاریخ تجربه کردهایم، دیدهایم به کجاها میرسند و یک حدی وجود دارد که دیگر از آن بالاتر نمیروند و آن حد نهایی کمال انسان است؟! چه کسی میتواند چنین ادعایی بکند؟!
ادعاهایی که ما در علوم تجربی داریم اگر در این زمینه کار علمی و تحقیقی انجام گرفته باشد درنهایت درباره بدن انسان میتواند سخن بگوید؛ مثلاً اینکه انسان ازلحاظ طول قامت تا چه اندازه میتواند رشد کند؟ خب این را میشود تجربه کرد. یا ازلحاظ وزن چه اندازه میتواند وزن داشته باشد؟ تا حدودی به حجم بدن برمیگردد. یا ازلحاظ زیبایی ظاهری. حالا اینکه خود زیبایی انسان چیست و چگونه سنجیده میشود بماند، در همان حدودی که کموبیش مورد توافق همگان است، چه اندازه میتواند به کمال برسد؟ مثلاً بگوییم انسان زیباییاش به اندازه یوسف میرسد؛ خب این تا حدی قابل تجربه است. انسانهای مختلف را ببینند، ویژگیهای ظاهریشان را ثبت کنند و با هم مقایسه کنند تا معلوم شود کدام عالیتر است و بگویند این آخرین حد آن است.
یا ازلحاظ مهارتهای بدنی؛ انسان در مهارتهای مختلف تا چه اندازه میتواند رشد کند؟ انواع مهارتهایی که شاید حد محصوری هم نداشته باشد اما کموبیش اینهایی که شناختهشده است مثلاً میتوان گفت یک انسان بندباز در رشته خود چه اندازه میتواند مهارت داشته باشد، یک ورزشکار تا چه حد میتواند پیش برود یا یک جهانپهلوان وزنهبرداری چه مقدار میتواند وزنه بردارد. اینها کموبیش قابل تجربه است و میشود تا اندازهای تعیینشان کرد؛ اما آیا انسانیت همین است؟! آیا اگر اینها را شناختیم، آن وقت میفهمیم که انسان واقعی همین است؟! آیا ما ازلحاظ جهات روحی و معنوی هم میتوانیم انسانها را تجربه کنیم که به کجا میرسند؟!
در خصوص ادعای اینکه ما یک فرمولی داریم، یک تحقیقاتی داریم، یک راه بررسی داریم که بفهمیم آخرین حد کمالاتی که انسانها در طول تاریخ به آن رسیدهاند - حالا اینکه بعداً هم میرسند پیشکش- اصلاً انسانها تابهحال به چه حدی از کمال رسیدهاند که ما بتوانیم این را بر اساس تجربه، تدوین و مشخص کنیم یعنی تجربه نشان داده که انسان تا یک حدی از کمال رشد میکند، آیا همه کمالات روحی و معنوی انسان قابل تجربه است که بشود به دیگران ارائه داد و نتیجهاش را معرفی کرد؟!
شواهدی از وجود قدرتهای فرامادی در انسان
لااقل ما یک چیزهایی میدانیم. حالا من اینها را با احتمال عرض میکنم. در همین زمان خودمان میگویند مرتاضانی هستند که قدرتهای روحی خاصی پیدا کردهاند. درست است که ما آنها را ندیدهایم و شاید هیچکدام از ما یک مرتاض خیلی برجسته را ندیده باشیم اما آنقدر اخبارِ متواتر هست که فکر نمیکنم هیچ عاقلی به خودش اجازه بدهد که بگوید همه اینها دروغ است.
بارها در همین عصرهای اخیر، در قرن گذشته، قرن بیستم، تیمهایی از رشتههای علوم مختلف برای تحقیق درباره مرتاضان تشکیل شده است. از کشورهای مختلف آمدهاند، با بودجههای سنگین حرکت کردهاند، مدتها رفتهاند در هند و جاهای دیگری که مرتاضان هستند، اینها را بررسی و مطالعه کردهاند که اینها اصلاً چه هستند، چه کارهایی میکنند و چه قدرتهایی دارند و درنتیجه، اعلامیههای جامعی از متخصصان علوم مختلف صادر شد که این رفتارها و کارهایی که اینها انجام میدهند با هیچیک از علوم تجربی شناختهشده وفق نمیدهد، این یک چیز دیگری است و ماهیتش ناشناخته است. چطور میشود که یک نفر جلوی یک قطار میایستد، دست خودش را نگه میدارد، قطاری که با سرعت در حال حرکت است ناگهان میایستد؟! یا هواپیمایی که آماده حرکت است و میخواهد از زمین بلند شود، با قرار گرفتن دست یک انسان در برابر آن متوقف میشود؛ در حالی که موتورها کار میکنند، همه چیز سر جای خود است و هیچ عیبی ندارد اما یک انسان آنجا ایستاده و این کار را کرده است و هواپیما نمیتواند حرکت کند! هر وقت اجازه میدهد و دستش را برمیدارد حرکت میکند! این چیست؟! چه عاملی است؟!
اینها را علما و متخصصان تأیید کردهاند و بیانیههایشان به صورت کتابها در جهان منتشر شده است. اینها چیزهایی نیست که بتوان گفت صرفاً یک خبر دروغ یا خیال است. این حالا یک نمونه از کارهای انسانی است که انسان انجام میدهد و هنوز خود انسانها بهدرستی نشناختهاند که این چه نوع پدیدهای است و جز برای خود کسانی که این کارها را انجام میدهند و زحمتها و ریاضتهایش را میکشند، برای دیگران قابل تجربه نیست که این چگونه چیزی است و چگونه میشود این کار را انجام داد.
قواعد علمی، از زیستشناسی، فیزیک و شیمی و علوم مختلفی که میتوانند با این موضوع ارتباط داشته باشند و نیروها را بسنجند نمیتوانند تعیین کنند که این چه نیرویی است که بر نیروی مکانیکی قطار یا هواپیما غالب میشود و اثر آن را خنثی میکند. این بخشی از کارهای انسانهایی است که در حال حاضر وجود دارند و نمونههای آن نیز فراوان است. اینها ادعای اینکه ما پیامبر هستیم یا با عالم غیب ارتباط داریم نیست؛ یک نوع کار و روش است که گفته میشود قابل تجربه است و هر کس دیگری هم بخواهد میتواند این راه را طی کند و به آن برسد اما اینکه سرّ آن چیست، با قواعد علمی وفق نمیدهد.
بالاخره آنچه میتوان گفت و همه کموبیش اعتراف دارند این است که گویی یک انرژی غیرمادی باید در کار باشد؛ یعنی انسان غیر از این بدن، چیز دیگری به نام روح دارد که میتواند نوعی قدرت و نیرو پیدا کند و بر نیروهای مادی و بدنی غالب شود. نتیجه اینگونه تحقیقات، به چنین جمعبندیای میرسد که مبهم است؛ اینکه روح چیست، چگونه این نیرو را پیدا میکند و چگونه بر اینها غالب میشود همه اینها مبهم است اما اجمالاً چنین چیزی به دست میآید که این مرتاضان از نوعی نیروی فرامادی بهرهمند هستند که میتوان آن را انرژی روحانی یا معنوی نامید.
معجزات انبیا به عنوان بالاترین حد کمال انسانی
اینها که الآن موجود هستند و کموبیش هم میشود دید. ما مسلمانها و پیروان ادیان به یک چیز بالاتر هم معتقد هستیم؛ معتقدیم کسانی به عنوان پیامبر بودهاند و از طرف خدا دفعتاً قدرتی به آنها داده میشده است، نه اینکه با تمرین و ریاضت به دست آورده باشند مثل یک مرتاضی که باید دوران ریاضتی را طی کند تا چنین قوهای پیدا کند، بلکه یکمرتبه خطاب میشد که «وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ؛[1] ای موسی! این چیزی که در دست توست چیست؟!» پاسخ داد: «این چوبدستی من است، با آن گوسفندهایم را میچرانم، آن را به درخت میزنم، برگهای درخت میریزد و گوسفندها میخورند»؛ قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ.[2] خطاب شد: «أَلْقِهَا![3] چوب را بینداز!» عرض کرد: «چشم!» چوب را انداخت و به محضی که چوب را انداخت به اژدها تبدیل شد؛ فَأَلْقَاهَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعَىٰ![4] او برای اینکه چوب را اژدها کند تمرینی نداشت و نمیدانست هم که بناست چه بشود. این چه نوع قدرتی است؟! این چگونه پیدا میشود؟! برای چه کسی؟! تحت چه شرایطی؟!
نظیرش حضرت عیسی - علی نبینا و آله و علیه السلام- و سایر انبیا که بر سر قبر مردهای که خاک شده میایستد و میگوید: «قُم بِإذنِ اللّهِ!»؛ و مرده زنده میشود و از داخل قبر بلند میشود! این چگونه چیزی است؟! وَأُحْيِي الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ[5] این کارها برای کیست؟! برای همین انسان است؛ انسان است که اینگونه میشود. پس در ظرفیت انسان چنین چیزهایی هم هست. انسان فقط آن نیست که وزنه ۱۵۰ یا ۲۰۰ کیلویی بلند میکند. فیل خیلی بیشتر از این را هم میتواند بلند کند. این چیزهای دیگر هم در انسان هست. آیا اینها را تجربه کردهایم؟! آیا اینها را جزو ماهیت انسان به حساب میآوریم؟! یعنی انسان موجودی است که اینگونه قابلیتها هم در او وجود دارد؛ آیا اینها قابل تجربه است؟! یعنی آیا در اختیار من و شماست که چند تا انسان را پیغمبر کنیم و ببینیم چه جور میشوند؟!
عدم امکان تجربهسازی برای رسیدن به کمالات عالی انسانی
انسان وقتی میخواهد تجربه کند باید از مقدماتش شروع کند تا ببیند به کجا میرسد. یک درخت را که میخواهیم ببینیم چقدر میوه میدهد، در یک شرایطی آن را غرس میکنیم، آب، کود، هوا و نورش را رعایت میکنیم و میسنجیم و یادداشت میکنیم که فلان روز اینقدر حرارت داده شد، اینقدر آب داده شد؛ آزمایش این است دیگر. آیا ما میتوانیم یک پیغمبر درست کنیم و ببینیم این چه جور کاری باید بکند تا پیغمبر بشود؟!
حالا پیغمبر هیچ؛ این کمالات مختلفی که در انسانها قابل اندازهگیریهای مادی و بر اساس اصول شناختهشده علمی نیست، همه متخصصین هم میگویند که اینها علمی نیست، آیا اینها را هم به حساب میآوریم که آدمیزاد یعنی موجودی که میتواند چنین چیزهایی را هم داشته باشد؟! و حالا اگر ما ده تا از این مرتاضان را تجربه کردیم، آیا مطمئن میشویم که دیگر همین است و بیش از این نیست؟! لااقل همین اندازهای که ما از معجزات انبیا و کرامات اولیا شنیدهایم میفهمیم که بیش از این هم هست.
شناخت انسان؛ پیشنیاز تربیت صحیح
پس حد کمال انسان کجاست؟! آیا با تجربههای حسی قابل شناختن است؟! این یک علامت سؤال بسیار بزرگ است که به نفی نزدیک است؛ باید اعتراف کنیم که نمیتوان ظرفیتهای انسان را با تجربههای حسی و آزمایشگاهی تعیین کرد؛ یعنی چه؟! یعنی ما نمیتوانیم ماهیت انسان را به طور کامل بشناسیم. آلکسیس کارِل در یک بُعد آن، کتابی به نام «انسان، موجود ناشناخته» نوشت. دهها بُعد دیگر هم هست که اگر کسانی در آن ابعاد کار میکردند، باید کتابهای دیگری مینوشتند که انسان در این ابعاد هم ناشناخته است. انسان چنین موجودی است.
آیا قبل از اینکه ما ماهیت انسان و حد کمال او را بشناسیم میتوانیم بگوییم چگونه باید او را تربیت کرد؟! اگر نمیدانستیم که میخواهیم درخت سیب را تربیت کنیم که چقدر میوه بدهد و چه میوهای بدهد، آیا میتوانستیم راه آن را تعیین کنیم و بگوییم سال اول در چه هوایی باشد، چقدر آب بدهیم، چقدر کود بدهیم و مثلاً سال دوم چه باشد؟! قاعدتاً یک حدی را در نظر داشتیم و میخواستیم تلاش کنیم به آن حد برسیم؛ اما وقتی نمیدانیم که این آدمیزاد بناست به کجا برسد و چه وسایلی را باید برای او فراهم کنیم که به آنجا برسد پس چگونه میخواهیم شرایط کمال او را تعیین کنیم؟!
ما در مقابل این سؤال هم باید سر تعظیم در پیشگاه آفریدگارش فرود بیاوریم و بگوییم: ما که نمیدانیم به کجا میرسد، نمیدانیم از چه راهی هم باید برسد.
ناکارآمدی علوم تجربی در تعیین هدف و راه تربیت انسان
نتیجهای که میخواهم عرض کنم این است که اصلاً در تربیت انسان، جز تربیت دینی، بقیه تربیتها تربیت ناقص است و اصلاً تربیت حقیقی نیست. کسی میتواند انسان را تربیت کند که بداند نهایت اوج کمال انسان کجاست؛ و این را جز خالق او هیچکس دیگر نمیداند. اوست که میفرماید: وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِي.[6]
انسان وقتی هدف را ندانست که کجاست، طبعاً راه رسیدن به آن را هم نمیداند. انسان وقتی نمیداند که به کجا میخواهد برود، آیا میتواند راه را تعیین کند؟! فرض کنید بنده از شهر قم بیرون رفتهام و در بیابان هستم. اگر بگویم: «میخواهم بروم، راه را به من نشان بدهید!» میگویند: «راه کجا؟! کجا میخواهی بروی؟! تهران؟! کاشان؟! اصفهان؟!» اگر بگویم: «نمیدانم، یک جایی میخواهم بروم؛ راه را به من نشان بدهید!» میگویند: «آخر تا ندانی کجا میخواهی برویی که نمیشود راه را تعیین کرد! اگر تهران میخواهی بروی، باید به سمت شمال بروی؛ اگر اصفهان میخواهی بروی، باید به سمت جنوب بروی»؛ مثلاً عرض میکنم؛ اما اگر بگوید: «نمیدانم کجا میخواهم بروم اما حالا راه را نشان بدهید!» عزیز من! تا هدف نداشته باشی، راه معنی ندارد! وقتی نمیدانی انسان باید به کجا برسد، دنبال چه راهی میگردی؟! راهی که انسان را به کجا برساند؟! به ناکجاآباد؟! به نمیدانم کجا؟! خب «نمیدانم کجا» که راه ندارد! راهها همه برای «کجاآباد» است.
دین؛ تنها تعیینکننده هدف و مسیر تعالی انسان
وقتی نتوانستیم به کمک علوم تجربی، ماهیت انسان و کمال نهایی او را بشناسیم نباید توقع داشته باشیم که علوم تجربی یک راه تربیت کامل به ما بدهند؛ این نشدنی است؛ بنابراین آن کسی میتواند برای انسان مربی و راه تربیت تعیین کند که هدف آفرینش انسان و غایت کمال او را بداند. ما هم یک چیزهایی میگوییم مثل قرب خدا و از این حرفها؛ اما اینها یک مفاهیم مبهمی است. «قرب خدا» یعنی چه؟! نمیدانیم یعنی چه. یک تشبیهات و تعمیمات ذهنی است که به کار میبریم. حقیقتش را نمیدانیم چیست. حالا بهزور و با هزار زحمت و با استفاده از آیات و روایات میگوییم کمال انسان قرب خداست؛ اما «قرب خدا» یعنی چه؟! تا انسان به آن نرسد نمیفهمد که آن چه جور چیزی است. بله، برای اینکه یک اشارهای کنیم و جهت حرکت را روشن کنیم میگوییم به سوی خداست. همسر فرعون، آن کسی که الگوی همه مردان و زنان مؤمن عالم است؛ وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ؛[7] به خدا عرض کرد: «رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ». همسر فرعون به یک معنا دایه حضرت موسی و پرورشدهنده ایشان بود. او همین اندازه از حضرت موسی و دیگران یاد گرفته بود و فهمیده بود که یک مقامی هست که «عِندَالله» است؛ جایی هست به نام بهشت؛ آنجا پیش خداست. این بود که به خدا عرض کرد: «رَبِّ ابْنِ لِي عِنْدَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ»؛ یعنی پهلوی خودت در بهشت خانهای برای من درست کن!
ما هم همین مفاهیم را در همین حد میتوانیم تصور کنیم؛ اما آن بهشت کجاست؟! «پهلوی خدا» یعنی چه؟! وقتی انسان به آنجا میرود چه میشود؟! چه فرقی با خانههای دیگر دارد؟! از اینها چیزی سر در نمیآوریم.
وقتی ما نتوانستیم بفهمیم که انسان به کجا میرسد، طبعاً نمیتوانیم هم بفهمیم که راه رسیدن به آنجا کجاست. نتیجه، آنکه باید در مقابل دین زانو بزنیم و بگوییم خدا چه وحیای به انبیا فرموده است که هدف شما کجاست، برنامه چیست و چه راهی را باید پیمود تا انسان به آن برسد؟! آن راه و آن برنامه، متن دین است؛ پس تربیت صحیح انسان فقط تربیت دینی است و غیر از این ما تربیت واقعی و صحیحی برای انسان نمیتوانیم داشته باشیم، نه اینکه نمیشناسیم؛ برای اینکه این تربیت مبتنی بر شناخت هدف است و اینکه چه راهی ما را به آن هدف میرساند؛ و این دو چیز در اختیار ما نیست.
وَفَّقَنَا اللَّهُ وَ إِيَّاكُمْ
