پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > علم، تقوا و بصیرت؛ سه رکن موفقیت طلبه

علم، تقوا و بصیرت؛ سه رکن موفقیت طلبه

در جمع طلاب مدرسه علمیه آیت‌الله صدوقی
پرسش و پاسخ
1388/12/24

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح پرفتوح امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

تشریف‌فرمایی برادران، سروران و نورچشمان عزیز را به این مؤسسه که خانه خودشان است خوش‌آمد عرض می‌کنم و از خداوند متعال درخواست می‌کنیم که همه ما را به آنچه مرضی خودش است موفق بدارد.

من بارها به دوستان و کسانی که خدمتشان رسیده‌ام گفته‌ام که بدون هیچ مبالغه‌ای، بهترین ساعات برای بنده وقتی است که در کنار طلاب و دانشجویان مخلص هستم؛ در درجه اول طلاب علوم دینی و بعد دانشجویان متعهد دانشگاه‌ها.

گمان نمی‌کنم هیچ ساعتی در زندگی من لذت‌بخش‌تر از این باشد که در حضور عزیزان باشیم، انسی بگیریم، گفت‌وگو و سؤال و جوابی داشته باشیم، از پیشنهادها و نظراتشان استفاده کنم و احیاناً گاهی از تجربیاتمان منتقل کنیم. من از باطن خودم خبر دارم، شاید سایر اساتید هم همین‌گونه باشند؛ در خصوص دیگران هم فکر می‌کنم که اساتید مثل پدری هستند که با فرزندانش انس می‌گیرد.
حالا اگر یک جمله‌ای در توجیه اینکه چرا پدر و مادر به بچه‌هایشان علاقه دارند عرض کنم ضرری ندارد. گفته‌اند که سرّ علاقه پدر و مادر به بچه‌هایشان این است که انسان چون می‌فهمد که در این عالم ماندنی نیست و باید از این عالم برود، این است که دوست دارد کسی جانشین او بشود که انگار ادامهٔ وجود اوست. انسان فرزند را ادامه وجود خودش می‌داند و وقتی می‌بیند که بعد از مرگش فرزند خودش در جامعه هست، انگار وجودش به نحوی ادامه پیدا کرده است.

برای معلم هم چنین حالتی هست، مخصوصاً وقتی انسان پیر می‌شود و پای او لب گور است و می‌بیند که دارد می‌رود، وجود جوان‌هایی که بتوانند آن راه را ادامه دهند و آن اهداف را دنبال کنند، آن‌ها را ادامه وجود خودش می‌بیند.

حقیقتش این است که من نمی‌دانم چرا این‌قدر طلبه‌ها را دوست دارم؛ شاید از این جهت باشد اما شاید هم سرّ دیگری داشته باشد. یک جهت دیگر آن هم شاید این باشد که به اندازه‌ای که من به دین اعتقاد دارم، حالا کم باشد، هر اندازه‌ای که باشد، بالاخره دین را دوست دارم؛ اگر نگویم عاشق دین هستم اما یک مقداری دین را دوست دارم. اگر انسان دین را دوست داشته باشد، بقای دین را در جامعه دوست خواهد داشت، تحقق اهداف دین را در جامعه دوست خواهد داشت، تحقق ارزش‌های دینی را هم در جامعه دوست خواهد داشت. دین مگر چیست؟ دین یک سلسله عقاید است و یک سلسله ارزش‌ها و احکام. اگر این‌گونه است که بالاخره یک مرتبه ضعیفی از آن را می‌توانم ادعا کنم که دارم – مراتب بیشتر را ادعا نمی‌کنم و نمی‌خواهم که شما تصدیق کنید – اما یک مقداری دین را دوست دارم. بقای دین هم به بقای عالم دینی بستگی دارد وگرنه دین که خودش در وسط آسمان و زمین دست و پا نمی‌زند؛ نه پرواز می‌کند، نه خودش می‌آید تجسم پیدا کند که من دین هستم. دین را دین‌شناس باید بداند چیست، معتقد باشد و به دیگران منتقل کند و آن را ترویج کند تا دین سرپا باشد. اگر دین‌شناس نباشد، طولی نمی‌کشد که دین در معرض تحریف قرار می‌گیرد، بدعت‌ها رایج می‌شود، حقایق مخفی می‌شود، مندرس می‌شود - این تعبیری است که در روایات هست - و بالاخره راه اضمحلال را می‌پیماید.

بنابراین اگر کسی دین را دوست داشته باشد باید عالم دینی را دوست بدارد، باید قدر علمایی که هستند را بدانیم و دستشان را ببوسیم؛ ولی می‌دانیم که این‌ها همیشه نمی‌مانند. این است که باید طلاب جوان را دوست بداریم تا تشویق بشوند که این راه را ادامه بدهند، دین را بهتر بشناسند، به دیگران بهتر معرفی کنند، خودشان بهتر عمل کنند و بیشتر سعی کنند که احکام دین در جامعه اجرا شود. این نکته‌ای است که خودم می‌فهمم که چرا به طلاب علاقه دارم.

وظیفه طلاب در قبال دین و جامعه

اما وظیفه ما چه به عنوان یک طلبه و چه به عنوان خادم طلاب چیست و چه کار باید بکنیم؟! با همین منطق، دین، محبوب و مطلوب ماست به خاطر اینکه آن را عامل سعادت خودمان می‌دانیم. گاهی ممکن است کسانی باشند که به بعضی از ادیان یا چیزهایی که به نام دین خوانده می‌شوند، از روی تعصب علاقه داشته باشند. در پیروان ادیان، کسانی هستند که از روی تعصب به دین خودشان علاقه دارند؛ آن هم برمی‌گردد به یک نوع حب ذات؛ چون دین من است دوستش می‌دارم، دینی است که ما پذیرفته‌ایم، پدران ما پذیرفته‌اند، اهل شهر ما پذیرفته‌اند. تعصب دارند که اگر کسی فحش بدهد یا بدگویی کند ناراحت می‌شوند، سعی می‌کنند آن را ترویج کنند تا بیشتر طرفدار پیدا کنند. چیزی شبیه اینکه یک تیم ورزشی سعی می‌کند طرفدار بیشتری پیدا کند، تماشاگران بیشتری بیایند تشویقشان کنند و احیاناً کمک کنند. افراد هم از روی تعصب چنین علاقه‌ای دارند که چون دین ماست آن را دوست داریم. اگر دین دیگری هم داشتند همین‌گونه تعصب می‌ورزیدند.

می‌دانیم که این عصبیّت کورکورانه و بی‌منطق ارزشی ندارد و در اسلام پذیرفته‌شده نیست؛
اما ما که دین را دوست داریم، ظاهراً این‌گونه نیست. ما دین اسلام را دوست داریم نه به خاطر اینکه پدران ما مسلمان بودند و ما هم مسلمان شده‌ایم یا اینکه ایرانی‌ها بیشتر مسلمان هستند و دین اسلام دین ما یعنی دین ملت ایران است. اینکه ما دین اسلام را دوست داریم چون باور کرده‌ایم که این تنها عامل سعادت دنیا و آخرت است. طبیعی است که انسان آنچه را که مایه سعادتش است دوست می‌دارد. اهتمامی هم که ما برای حفظ دین، توسعه دین و ترویج دین در سایر مناطق و کشورها داریم به خاطر این است که خیرخواه همه انسان‌ها هستیم. آن‌ها هم مثل ما انسان هستند. اگر ما از شقاوت و بدبختی بدمان می‌آید، از شقاوت دیگران هم خوشمان نمی‌آید و دلمان نمی‌خواهد مردم بی‌خود جهنمی شوند.

خداوند یک عاطفه انسانی در وجود ما قرار داده که به طور طبیعی اگر ببینیم کسی گرفتاری‌ای دارد، او را نجات می‌دهیم. وقتی معتقد شدیم که بی‌دینی یک شقاوت بزرگ است و باعث بدبختی دنیا و آخرت انسان‌ها می‌شود، دوست نداریم دیگران بدبخت بشوند. ما بدی هیچ انسانی را نمی‌خواهیم، مگر کسی که خوی شیطنت پیدا کرده باشد و بدی انسان‌ها را بخواهد. ما با او بد هستیم وگرنه ما با هیچ انسانی دشمنی نداریم. حتی آن کسی که از روی جهل کافر شده، دلمان می‌خواهد هدایت شود، خوشبخت شود، اهل سعادت شود. تلاشی هم که برای هدایت دیگران می‌کنیم برای این است که خوشبخت شوند.

ضرورت تحصیل برای حفظ ایمان شخصی

اگر این‌هایی که می‌گویم راست باشد که تا حدی فکر می‌کنم و معتقد هستم و احتمال قوی می‌دهم که شما هم باور دارید، اگر این‌گونه است، ما باید مسئله درس‌خواندن‌مان را بسیار جدی‌تر بگیریم؛ چون اولاً حتی ما نسبت به خودمان نمی‌توانیم یقین داشته باشیم که تا آخر نسبت به دین وفادار باشیم و دین را درست حفظ کنیم و آن را نگه داریم. کم نبوده‌اند کسانی که سالیان دراز، دینی را پذیرفته‌اند، عمل کرده‌اند، عبادت کرده‌اند، خدمت کرده‌اند، بعد در اثر عواملی گمراه شده‌اند.

قرآن داستان بلعم را ذکر می‌فرماید: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ.[1] چون در قرآن به این مطلب اشاره شده، عرض می‌کنم که من نمونه‌های عینی‌اش را در زمان خودمان دیده‌ام. من در همین شهر قم، کسانی را دیده‌ام که الآن هم قیافه‌شان در ذهنم هست و اسمشان را می‌دانم و خانواده‌هایشان را می‌شناسم. پدرشان یکی از علمای یکی از شهرهای بزرگ بود. برادرش هنوز هم هست. خودش آدم بااستعدادی بود، خوش‌فهم بود، درس‌خوان بود و علاوه بر این‌ها اهل عبادت بود. غیر از اینکه شب‌های جمعه به جمکران می‌رفتند، آن موقع جمکران این‌گونه نبود و بسیار خلوت بود، علاوه بر این غالباً سالی یکی، دو مرتبه خودش و چند نفر از دوستان و همشهریانش پیاده به طرف مشهد راه می‌افتادند. گاهی ماشین‌ها آن‌ها را سوار می‌کردند اما بدون هیچ آمادگی برای سفر، پياده به طرف مشهد راه می‌افتادند. اهل عبادت و ساده‌زیستی و زهد و درس‌خواندن بود. در یک کلمه، کار این آقا به جایی رسید که مبلّغ بهائیت شد و شاید الآن هم باشد، من دیگر خبری از او ندارم، آن هم نه یک مبلّغ ساده، بلکه یک مبلّغ تئوریسین با آشنایی‌هایی که با مباحث فلسفی و عرفانی داشت و اعتقادات بهائیت را ترویج می‌کرد.

چون قرآن اسمی از این داستان برده، می‌خواستم عرض کنم فکر نکنید این فقط برای زمان بنی‌اسرائیل بوده است. حالا هم می‌شود. منحصر به این یکی هم نیست. من موارد دیگری هم می‌شناسم که یا از دین خارج شده‌اند یا به دنیازدگی مبتلا شده‌اند که ضررشان برای دین و دین‌داران کم نبوده و نیست. می‌خواهم عرض کنم که ما حتی برای آینده خودمان هم باید سعی کنیم معرفتمان نسبت به دین بیشتر و یقینمان قوی‌تر شود که خودمان در اثر شبهات نبازیم؛ چون یکی از عواملش هم همین است که انسان دین را تقلیدی تلقی کند، ببیند پدرش این‌گونه بوده و اهل شهر و دوستانش این‌گونه بوده‌اند، آن‌چنان یقین به مبانی نداشته باشد و با استدلال ثابت نشده باشد. یک اعتقادی دارد کمرنگ است، کم‌کم آفتاب به آن می‌تابد رنگش می‌پرد و یک وقت هم خودش می‌پرد.

یکی از راه‌هایی که ما بتوانیم دینمان را حفظ کنیم این است که باید اعتقاداتمان را با استدلالات محکم‌تر تقویت کنیم و به‌خصوص جواب شبهات را یاد بگیریم؛ چون استدلال برای اثبات حقایق دینی خیلی مشکل نیست. عقاید اسلامی فطری است و بسیار راحت می‌شود پذیرفت اما جواب شبهات را دادن به این آسانی نیست. بالاخره ما هم آدمیزاد هستیم، شبهات وقتی القا می‌شود در دلمان اثری می‌گذارد. گاهی یک لکه کوچک وقتی تقویت و تکرار شد پررنگ‌تر می‌شود، کما اینکه در روایت دارد که انسان وقتی گناه می‌کند یک لکه سیاه در قلبش ظاهر می‌شود و وقتی گناه را تکرار می‌کند و ملکه‌اش می‌شود، کم‌کم سیاهی گناه، قلب را فرامی‌گیرد.

خطر شبهات و لزوم تقویت مبانی اعتقادی

شبهات هم همین‌گونه است؛ اول یک شبهه‌ای می‌آید، آدم خیلی چیزی نمی‌گوید، یک لکه کوچک در یک گوشه از دلش پیدا می‌شود. یک کتابی می‌خواند، یک فیلمی می‌بیند، یک سخنرانی از بعضی اشخاص می‌شنود، این لکه باز می‌شود و قوی‌تر می‌شود. بالاخره به جایی می‌رسد که آدم شک می‌کند، پنجاه‌پنجاه می‌شود، یک وقتی هم خدای‌ناکرده آن طرف می‌چربد.

پس ما حتی برای اینکه ایمان خودمان محفوظ بماند احتیاج به درس خواندن داریم. ما بیشتر در معرض شبهات هستیم تا کارگرها، کشاورزها، اهل بازار و اهل تجارت؛ چون آن‌ها سرشان گرم زندگی‌شان است و شبهات هم کمتر به گوششان می‌خورد. همانی که دارند، دارند. اگر در خانه‌ای بوده‌اند که عشق به اهل‌بیت داشته‌اند و یک روضه‌خوانی، یک گریه‌ای و یک توسلی، تا آخر هم همین را دارند و نوش جانشان! خدا کند که دستشان از اهل‌بیت کوتاه نشود. اگر هم ندارند، بالاخره همین است؛ اما ما، یعنی قشر فرهیخته، قشر درس‌خوان، اهل مطالعه و کتاب، بیشتر در معرض شبهات هستیم. کتاب می‌خوانیم، بالاخره شبهات هم ذکر می‌شود. کارمان درس خواندن است دیگر؛ کتاب می‌خوانیم، مطالعه می‌کنیم، یک چیزهایی می‌شنویم، گاهی از رادیو، گاهی از تلویزیون، گاهی از راه‌های دیگر. ما بیشتر از مردم کوچه و بازار در معرض شبهه هستیم؛ به‌عبارت‌دیگر، خطرهای فکری برای ما بیش از مردم دیگر است چون آن‌ها در معرض این سیلاب نیستند، مشغول کار خودشان هستند و گوش هم به این حرف‌ها نمی‌دهند اما ما به خاطر اینکه هم حس کنجکاوی داریم، هم اصلاً کارمان فکر و بحث و این حرف‌هاست، شبهات را می‌شنویم. اگر در صدد این برنیاییم که جواب‌هایش را یاد بگیریم، خدای‌ناکرده آرام‌آرام ایمانمان ضعیف می‌شود. ایمان که ضعیف بشود، آدم دو تا شاخ درنمی‌آورد؛ ممکن است عمامه‌اش بزرگتر هم شود اما ایمانش ضعیف‌تر شود. ممکن است تیتر و عنوان و حجت‌الاسلام و آیت‌الله و دکتر و پروفسور و از این‌ها هم به او بچسبد اما ایمان ضعیف ‌شود. این است که اول ما برای حفظ ایمان خودمان باید بیشتر درس بخوانیم و درس خواندن را جدی بگیریم.

مسئولیت اجتماعی عالمان دین

اما قضیه به اینجا ختم نمی‌شود؛ برای اینکه ما که خودمان را در جامعه جزو قشر درس‌خوان‌ها قرار داده‌ایم معنی‌اش این است که بخشی از بار جامعه را به دوش کشیده‌ایم. بالاخره کسی که در جامعه‌ای زندگی می‌کند، از منافع کار دیگران بهره‌مند می‌شود، متقابلاً هم باید نفعی به جامعه برساند. این چیزی است که هر بی‌سوادی می‌فهمد. ما در این شهر زندگی می‌کنیم، از آب و برق و خدمات شهری و از خدماتی که به وسیله کاسب، نانوا، قصاب و عطار دارد انجام می‌شود داریم استفاده می‌کنیم. یک لقمه نانی که می‌خوریم، چقدر روی آن کار شده تا برای ما لقمه نان شده است. در مقابل آن هم ما باید نفعی به جامعه برسانیم.

کاری که ما باید بکنیم این است که از درس ما باید دیگران استفاده کنند. این حساب عقلایی آن است. حساب شرعی آن هم اینکه مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْجُهَّالِ أَنْ يَتَعَلَّمُوا إِلَّا أَخَذَ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَنْ يُعَلِّمُوا؛[2] تکلیفی که خدا برای مردم قرار داده که بروند دین را یاد بگیرند، بعد از این بوده که از علما عهد گرفته که به مردم تعلیم بدهند. از باب ارشاد جاهل، از باب امر به معروف و نهی از منکر و عناوین دیگر و بالاخره حفظ اسلام تکلیف واجبی است، بلکه اوجب واجبات بر دوش ماست. تنها به اینکه خودمان را حفظ کنیم، دین خودمان را، عقیده خودمان را، عبادت خودمان را، مشکل ما حل نمی‌شود. مشکل مردم هم مشکل ماست؛ یعنی همان‌گونه که وظیفه داریم نماز بخوانیم، وظیفه داریم دیگران را هم ارشاد کنیم.

درست است که بر اثر ارشاد ما دیگران بهره می‌برند اما من تکلیف خودم را انجام داده‌ام. برای اینکه خودم جهنم نروم، باید بروم دیگران را ارشاد کنم. پس ما از دو جهت لازم است که به درس خواندن اهمیت بدهیم. البته بحث ما سر درس‌هایی است که مربوط به دین است و به نحوی با فهم دین، فهم بهتر منابع دین، اصول دین، فروع دین، اخلاق دینی، تاریخ دین و الی‌آخر ارتباط دارد. این دو جهت یکی برای حفظ دین خودمان است و یکی هم به عنوان وظیفه اجتماعی که بالاخره شغلی در جامعه داریم و وظیفه ما این است که همان‌گونه که پزشک باید به بیماری مردم رسیدگی کند، ما هم باید به دینشان رسیدگی کنیم. کار ما این است.

هجمه جهانی علیه اسلام و مسئولیت حوزه‌ها

اما مطلب به اینجا هم ختم نمی‌شود. مسئله سوم این است که ما در زمانی واقع شده‌ایم و در شرایطی که تا آنجایی که ما سراغ داریم در طول تاریخ هیچ‌وقت اسلام این‌چنین مورد هجمات شکننده، ویرانگر، وسیع، گسترده و همه‌جانبه نبوده است. این‌قدر وسایل برای گمراه کردن مردم در هیچ زمانی مثل این زمان وجود نداشته است. این ویژگی سومی است که ایجاب می‌کند که ما به درس خواندن و در نتیجه‌اش هدایت دیگران اهمیت بیشتری قائل شویم. همه شما می‌دانید و دیگر احتیاجی ندارد که توضیح بدهم که حالا که دیگر کار به جایی رسیده است که سردمداران استکبار جهانی - حالا مستکبرین، اصطلاح قرآنی هم است - سردمداران استکبار جهانی رسماً، عیاناً و صریحاً می‌گویند دشمن اصلی ما اسلام است! اگر تابه‌حال این‌ها را زیر پرده می‌گفتند و به عناوین مختلف، روپوشی می‌کردند و نمی‌گذاشتند که باطنشان درست آشکار شود، حالا خیلی صریح می‌گویند.

گسترش اسلام در غرب و نگرانی مخالفان

مخصوصاً بعد از سقوط شوروی و بلوک کمونیسم، سیاستمداران و تئوریسین‌های آمریکا صریحاً گفتند که بعد از کمونیسم، دشمن ما در جهان فقط اسلام است؛ و برای این کار برنامه‌ریزی کردند. همه فتنه‌هایی که امروز در اطراف کشورهای اسلامی می‌بینید بر اساس همین فکر است. آن‌ها هستی خودشان را از ناحیه اسلام در خطر می‌بینند. می‌گویند اگر اسلام باشد، نه دین مسیحی و دین‌های غربی باقی می‌ماند، نه تمدن ما و نه سيطره و زورگویی ما. همه چیز ما در خطر است. یک حساب دو دوتا چهارتا می‌کنند.

من این محاسبه را تقریباً بیست سال پیش از یک استاد دانشگاه در نیویورک شنیدم. دیشب سفیر ایران در واتیکان اینجا تشریف داشتند و صحبت می‌کردند. ایشان گفتند که الآن در جو فرهنگی ایتالیا و کشورهای اروپایی این شایع است که چند دهه نمی‌گذرد که اسلام بر اروپا تسلط پیدا خواهد کرد؛ چون از یک طرف رشد جمعیت اروپایی‌ها منفی است و رشدشان دارد کم‌کم کم می‌شود. غالباً کشورهای اروپایی مهاجرانی از کشورهای دیگر می‌پذیرند با شرایط خاصی ازجمله اینکه سلامت بدن داشته باشند، پولدار باشند و بعضی شرایط خاصي که لحاظ می‌کنند؛ چون نسل خودشان دارد کم‌کم آب می‌رود. خانواده‌ها غالباً دلشان نمی‌خواهد که زحمت بچه‌داری را عهده‌دار شوند و بسیاری از بچه‌هایی که هستند را به مراکز پرورش‌گاهی می‌دهند. به‌هرحال جمعیتشان رشد منفی دارند و اعلام هم می‌شود. مهاجرپذیری کشورهای اروپایی هم به خاطر این است که خودشان رشد منفی دارند. این از یک طرف.

از طرف دیگر، در همان‌هایی هم که هستند، هر سال گرایش به اسلام نرخ خیلی بالاتری دارد. همان وقتی که قدرت‌مدارانشان با تمام قوا علیه اسلام تلاش می‌کنند، توده مردم از ته دلشان روزبه‌روز گرایش به اسلام پیدا می‌کنند. باز یکی، دو روز پیش یکی از برادرها که از بوسنی آمده بود می‌گفت آنجا دخترهای جوان می‌آیند مسلمان می‌شوند، شیعه می‌شوند، خانواده‌هایشان آن‌ها را طرد می‌کنند، اذیتشان می‌کنند اما همه این سختی‌ها را تحمل می‌کنند و در حفظ حجابشان و حفظ ارزش‌های دینی‌شان بیشتر مقاومت می‌کنند.

ضعف مبانی مسیحیت و گرایش جهانی به اسلام

در یک کشور اروپایی، در قلب اروپا، کشوری که سال‌ها جنگ و مشکلات و نسل‌کشی را از طرف صرب‌ها تحمل کرده‌اند، بنده آنجا بوده‌ام و وضعشان را دیده‌ام. وضع مراکز دینی و اسلامی‌شان هم با مراکز ما فرق دارد. حالا به عنوان نمونه برای شما عرض می‌کنم؛ در یک مسجدی که یکی از زیباترین مساجدی است که ازلحاظ ظاهری من دیده‌ام، این مسجد در خود بوسنی نیست، این مسجدی که عرض می‌کنم در زاگرب است، مسجد بسیار زیبایی است، فرش‌هایش را از ایران به آن جا برده‌اند. خادمان فرش هر روز ریشه‌های فرش را شانه می‌زنند. ما مساجدمان خیلی که تمیز باشند، روزی یک ‌دفعه جارو می‌کشیم اما آنجا خدمه مسجد، مسجد را آن‌قدر تمیز نگه می‌دارند که ریشه‌های فرش را شانه می‌کنند که به هم جولیده نباشد و خیلی تمیز و قشنگ باشد.

کنار این مسجد که نمازخانه هم هست، یک کافی‌شاپ هست. جوان‌ها از مدرسه، همین‌طور که می‌روند، به خیابان می‌روند، پارک می‌آیند، آنجا قهوه‌ای می‌خورند و سیگاری می‌کشند و با دوستانشان، همجنس یا ناهمجنس، گپی می‌زنند و قهوه‌ای می‌خورند، وقت نماز هم که می‌شود می‌آیند یک نمازی می‌خوانند و می‌روند. مسلمانانشان این‌گونه هستند. در چنین مملکتی با چنین فرهنگی، همین‌طور روزبه‌روز گرایش به اسلام بیشتر می‌شود آن هم نه به اسم اسلام؛ بیشتر به ارزش‌های اسلامی، به حجاب و عبادت و شب‌زنده‌داری و دعا و گریه و مناجات و این‌ها رو می‌آورند. خیلی جاها هم که آمار رسمی مسیحی‌هایی که مسلمان می‌شوند رو به تزاید است. با همین حساب دو دوتا چهارتا پیش‌بینی می‌کنند که بعد از سی سال، اکثریت اروپا را مسلمانان در اختیار خواهند گرفت. حسابی است که خودشان کرده‌اند. این‌ها با این محاسبات است که می‌گویند همه چیز ما در خطر است؛ هم بچه‌های نسل آینده ما دارند به طرف اسلام می‌روند، هم عقاید و افکار ما دیگر مدافعی ندارد.

شما می‌دانید که حرف‌های اعتقادات مسیحی و این‌ها چیزی نیست که بشود با استدلال عقلی اثبات کنند، چه از تثلیثش گرفته تا عشای ربانی‌اش. در مراسم عشای ربانی، کشیش در حالی که یک ظرف شراب دست خود گرفته می‌آید، نان‌های کوچکی هم درست کرده‌اند، این را داخل شراب می‌زند و در دهان طرف می‌گذارد. این مبارک است و خدا به او برکت می‌دهد. عشای ربانی مقدس‌ترین مراسم دینی آن‌هاست؛ همین که کشیش یک نان داخل شراب می‌زند و در دهان طرف می‌گذارد این شد خون عیسی. هر کس این را بخورد، در بدنش خون عیسی جریان دارد. این مسیحیتی است که همه فرقه‌های مسیحی دارند کما اینکه تثلیث را تقریباً همه فرقه‌های مسیحی که در دنیا هست قبول دارند؛ خدا از الوهیتش تنزل کرد، در شکم مریم آمد و عیسی شد و بعد به دار کشیده شد تا جبران و کفاره گناهان مردم بشود! آخر این چه حرفی است؟! خدا آمد تجسد پیدا کرد و عیسی شد و در این عالم متولد شد و بعد از آن، او را به دار کشیدند که کفاره گناهان مردم بشود! حالا هرکس مسیحی بشود، کفاره عیسی شامل حالش می‌شود. این چیزی است که همه مسیحی‌ها می‌گویند. حالا غیر از عقاید خاصی که هر فرقه‌ای دارند و خرافاتی برای خودشان مطرح می‌کنند. این دین چه جور و با چه منطقی می‌خواهد در دنیا ترویج شود؟!

بنده خودم از زبان اسقف‌ها و کشیش‌هایشان شنیدم؛ خدا شاهد است که یک کشیش اسپانیولی در مکزیک به خود من می‌گفت: «نه اینکه مردم به ما دیگر اعتقادی ندارند، ما خودمان هم دیگر اعتقادی به این حرف‌هایمان نداریم!» یک کشیش اسپانیولی به خود من می‌گفت که آن آقای اسقف گفته بود که دیگر مردم به حرف‌هایی که ما می‌زنیم اعتماد ندارند؛ من به شما می‌گویم که خود ما هم دیگر اعتماد نداریم!

این دین مسیحیت است. اسلام اگر با منطق صحیح، با اخلاق خوب و با روش خوب گفته شود، خیلی راحت آنجا رواج پیدا می‌کند و آن‌ها خیلی راحت مسلمان می‌شوند، همان‌گونه که با تمام ضعف‌هایی که ما داریم دارند مسلمان می‌شوند. این است که این‌ها دشمنی‌شان با اسلام از یک جهت و سر یک مسئله نیست. عمده‌اش هم منابع زیرزمینی‌ای است که دست مسلمان‌هاست ازجمله نفت و اورانیوم و طلا و الماس و چیزهای دیگر. این‌ها را می‌خواهند به یغما ببرند. می‌گویند این‌ها اگر مستقل باشند نمی‌گذارند که ما ببریم.

به‌هرحال به ادله متعددی، آن‌ها تمام قوا‌یشان را برای مبارزه با اسلام بسیج کرده‌اند و خیلی بیش از آنچه ما فکر کنیم علیه اسلام کار می‌شود. چنین شرایطی، عامل سوم است برای اینکه ما بخواهیم اسلام را خوب بفهمیم، یاد بگیریم چگونه باید تبلیغ کرد، با چه زبانی، با فرهنگ‌های مختلف چه جور باید سخن گفت که آن‌ها با ذهنیت‌های خودشان بتوانند اسلام را بپذیرند و برای شبهه‌هایی که دارند جوابی بدهیم که برای آن‌ها قانع‌کننده باشد.

سه دلیل برای جدیت بیشتر در تحصیل علوم دینی

این سه تا دلیل مهم برای این که ما باید خوب درس بخوانیم؛ اول خودمان، دوم جامعه‌مان، سوم کل بشریت که در معرض کفر است و به‌خصوص دشمنانی که می‌خواهند ریشه اسلام را بکنند. حالا شما کلاهتان را قاضی کنید؛ برای این سه تا وظیفه، آیا این درس خواندن ما به همین صورت کافی است؟! آیا همین‌گونه باید درس بخوانیم؛ همین که سر امتحان یک نمره‌ای بیاوریم و قبول بشویم؟! آیا گذشتگان ما، آن‌ها که این اسلام را برای ما به ارث آورده‌اند، معارف اسلامی را تبلیغ کرده‌اند، ما را با حقایق اسلام آشنا کرده‌اند، حقایقی که هنوز از آن‌ها بویی نبرده‌ایم، حقایقی از اسلام که ما که در حوزه قم هستیم هنوز بو نبرده‌ایم و آن‌ها حقایقش را داشتند و آثارش را هم برای ما به میراث گذاشته‌اند؛ آیا همین‌گونه درس خوانده‌اند؟!

بنده فکر می‌کنم که اگر مثل من درس‌خوان باشند، این‌گونه درس خواندن مثل بنده کافی نیست. ما باید بسیار جدی‌تر درس بخوانیم. حالا راجع به این موضوع یک مقدار بیشتر فکر کنید و با درس‌هایی که برای کارهای دیگر می‌خوانند و زحماتی که می‌کشند مقایسه کنید. این جوانانی که پشت کنکور هستند و سال آینده می‌خواهند بروند کنکور شرکت کنند چه جور درس می‌خوانند؟! گاهی دیده‌اید؟! من بعضی را در فامیل‌ها دیده‌ام؛ مهمانی رفتن، مسافرت رفتن، تفریح رفتن، همه چیز را برای خودشان تحریم می‌کنند. آن سالی که می‌خواهند درس بخوانند و دانشگاه بروند و کنکور بدهند، روز و شب و زندگی و راحتی و تفریح و بازی و معاشرت و همه چیز فقط شده درس خواندن، برای اینکه در کنکور قبول شود. وقتی در کنکور قبول شدند، آن وقت چه می‌شود؟! سه، چهار سالی درس می‌خوانند، لیسانس می‌گیرند و با ماهی دویست، سیصد هزار تومان استخدامشان می‌کنند. من و شمایی که درس‌خواندنمان باید برای این تکالیف به این عظمت باشد آیا این‌گونه درس خواندن برای ما کافی است؟! به نظر بنده کافی نیست، بسیار کم است، باید بسیار جدی‌تر درس خواند.

رکن دوم طلبگی؛ تقوا و خودسازی

تازه این یک بعد قضیه است. درس خواندن برای ما یکی از سه پایه تکالیف و شخصیت دینی ماست. با درس خواندن تنها هم مشکل حل نمی‌شود. ما داشته‌ایم و داریم - حالا آن‌هایی که داریم را عرض نمی‌کنم، شاید شما هم کم‌وبیش بدانید- اما در گذشته داشته‌ایم کسانی که خیلی درس خوانده بودند، ملا بودند، زحمت‌هایی کشیده بودند اما ضررشان برای اسلام کمتر از جهال نبود. یک نمونه‌اش همین که قرآن می‌فرماید: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ. مشکل همین است. بلعم باعورا عالم بود، متقی بود، مستجاب‌الدعوه بود اما از وقتی که تمایل به دنیا و لذت‌های دنیا و پست و مقام‌های دنیا پیدا کرد و دل او به یارِ رهبر خوش آمد و عمارِ رهبر آمد و این چیزها که خوش شد فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ!

در کنار کسب معلومات، کسب تقوا و خودسازی، رکن دوم زندگی ماست. اگر درس را بخوانیم و علامه بشویم اما این را نداشته باشیم معلوم نیست بتوانیم خدمتی برای اسلام انجام دهیم و حتی گاهی ضررمان بیشتر است؛ «دزد که با چراغ آید، گزیده‌تر برد کالا».

رکن سوم طلبگی؛ بصیرت اجتماعی

و سوم، غیر از درس خواندن و غیر از تقوا داشتن، بصیرت اجتماعی است؛ أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي.[3] امیرالمؤمنین‌صلوات‌‌الله‌‌عليه فرمودند: من که دارم این‌گونه با مسلمانان جنگ می‌کنم و خون مسلمان‌ها را می‌ریزیم وَ إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي، مَا لَبَّسْتُ‌ عَلَى نَفْسِي، وَ لاَ لُبِّسَ‌ عَلَيَّ‌.[4]

حضرت سه تا جنگ کردند آن هم جنگ‌های طولانی، مخصوصاً جنگ صفین. در آخرین جنگشان هم که جنگ نهروان بود حضرت از نمازخوان‌ها، عبادت‌کن‌ها، از کسانی با پیشانی‌های پینه‌بسته، چهار هزار نفر را سرنگون کردند. چرا؟! چون آن‌ها بصیرت در دین نداشتند، فریب شیطان را خورده بودند، گول عمروعاص را خورده بودند.

خطر بی‌بصیرتی و لزوم عبرت از خوارج

بعضی از آن‌ها حافظ قرآن بودند، بعضی عبادت و شب‌زنده‌داری داشتند اما به دست امیرالمؤمنین و با شمشیر علی کشته شدند، تا آنجا که حضرت فرمودند: فَإِنِّي فَقَأْتُ عَيْنَ الْفِتْنَةِ وَ لَمْ يَكُنْ لِيَجْتَرِئَ عَلَيْهَا أَحَدٌ غَيْرِي؛[5] من چشم فتنه را از کاسه درآوردم و هیچ‌کس غیر از من نمی‌توانست این کار را انجام دهد! خوارج سال‌ها پای منبر علی بودند و از شاگردان ایشان بودند. در جنگ صفین نیز در رکاب علی با معاویه می‌جنگیدند. بعد از چندی، شاگردان علی و لشکریان علی، علیه علی جنگ راه انداختند و به دست علی به جهنم رفتند! آدمیزاد این‌گونه است. نمی‌توانی مغرور بشوی که ما چند سال درس خواندیم، چه قدر عبادت کردیم، اعتکاف رفتیم، جبهه رفتیم، پس دیگر کار ما تمام است.

علم، تقوا و بصیرت؛ سه رکن طلبگی

این سه تا رکن را باید در حد قدرت دنبال کنیم؛ خوب درس بخوانیم، تقوا پیشه کنیم و بصیرت اجتماعی پیدا کنیم. دیگر بیشتر وقت شما را نگیرم. از خداوند متعال درخواست می‌کنیم و به آبروی محمد و آل محمد قسمش می‌دهیم که همه ما را در راهی که مرضی خودش است موفق بدارد؛ ما را به وظایفمان بیشتر آشنا بفرماید؛ در انجام وظایف، بیشتر موفق بدارد؛ روح امام و شهدا را با انبیا و شهدا محشور فرماید؛ سایه مقام معظم رهبری را بر سر همه ما مستدام بدارد؛ عاقبت همه ما را ختم به خیر فرماید.

وَ‌السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَةُ اللَّه


[1]. اعراف، 175 و 176.

[2]. الدرر النجفية من الملتقطات اليوسفية، ج1، ص 80.

[3]. یوسف، 108.

[4]. نهج‌البلاغه، خطبه 10.

[5]. نهج‌البلاغه، خطبه 93.

 


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/9071