پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > جاودانگی اسلام؛ نسبت احکام ثابت دین با نیازهای متغیر انسان

جاودانگی اسلام؛ نسبت احکام ثابت دین با نیازهای متغیر انسان

در جمع دانشجویان و اساتید دانشگاه تهران
سخنرانی
1372/02/12

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَالصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِ الْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ حَبِيبِ إِلَهِ الْعَالَمِين أَبِي الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ الْمَعْصُومِينَ لَا سِيَّمَا الْإِمَامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَهْدِيِّ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِيِّ عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَى فَرَجَهُ وَجَعَلَنَا مِنْ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ

فرارسیدن روز معلم، روز شهادت استاد بزرگوار، حضرت آیت‌الله مطهری‌رضوان‌الله‌علیه و همچنین فرارسیدن شب میلاد امام هشتم، مناسبت‌های بسیار ارزنده‌ای است که جا دارد درباره هر یک از آن‌ها بحث و گفت‌وگوی درخوری انجام بگیرد. ما ضمن بزرگداشت و تقدیم احترامات به پیشگاه روح ملکوتی استاد و درخواست مرحمت و مغفرت بی‌پایان الهی برای آن استاد عزیز و همچنین درخواست علوّ درجات برای همه شهدای اسلام و به‌خصوص برای روح پرفتوح امام بزرگوار، از خداوند متعال درخواست می‌کنیم که به همه ما توفیق شناخت وظایف و انجام آن‌ها را مرحمت فرماید و خون‌های پاکی را که در راه بقای اسلام و برقراری نظام اسلامی ریخته شده، ضامن بقای این نظام تا ظهور ولی‌عصرارواحنافداه قرار دهد و ما را وامدار این شهدا نمیراند.

طرح مسئله جاودانگی دین

موضوعی که برای عرایض بنده تعیین فرموده‌اند «جاودانگی دین» است. روح پرفتوح حضرت آیت‌الله مطهری‌رضوان‌الله‌علیه آن‌چنان پربرکت است که نام ایشان هم وسیله‌ای برای مطرح شدن مسائل مهم و معارف ارزنده اسلام می‌شود. ما این بحث را به یاد ایشان و با استفاده از دروس ایشان انجام می‌دهیم و اگر ثوابی داشته باشد ثوابش را به روح ایشان تقدیم می‌کنیم.

بحث گسترده درباره دین و جاودانگی دین طبعاً مجال وسیعی را می‌طلبد. بنده در حدی که فرصت یک جلسه بحث باشد عرایضی را خدمت برادران و خواهران ارجمند تقدیم خواهم کرد.

دین به‌مثابه پدیده‌ای تاریخی و اجتماعی

می‌دانید که تلقی مردم، صاحب‌نظران و جامعه‌شناسان از دین یکسان نیست. کسانی هستند که دین را فقط به عنوان یک واقعیت تاریخی که در برهه‌ای از زمان در اثر عوامل خاصی در جامعه پدید آمده است می‌شناسند. چنین کسانی نه‌تنها جاودانگی دین را نمی‌پذیرند بلکه اصولاً بقای دین را مضر می‌دانند. کسانی هستند که فکر می‌کنند بشر به واسطه یک سلسله از نیازهای روانی، در برهه‌ای از زمان، اوهامی را به نام دین ساخت تا نیازهای روانی‌اش را برطرف کند. بشر از یک سلسله عوامل طبیعی می‌ترسید؛ مثل رعدوبرق، صاعقه، زلزله، سیل و مانند این‌ها که موجب اضطراب خاطرش می‌شد و راهی برای مقابله با آن‌ها نداشت. ازاین‌رو دست به دامن یک سلسله موجودات غیبی و نادیدنی شد که البته این‌ها ساخته ذهن خود او بود؛ قائل شد به اینکه خدایانی هستند که آن‌ها اختیار رعدوبرق و اختیار دریا و موج را دارند و اگر آن‌ها را پرستش کنیم و برای آن‌ها قربانی کنیم از خطرها مصون خواهیم بود. پس دین چیزی است در ردیف خرافات و در بهترین شکل آن، یک مرتبه‌ تکامل‌یافته از سحر و کهانت است. به همین دلیل است که امروز در کتاب‌های جامعه‌شناسی، حتی کتاب‌هایی که در دانشگاه‌های جمهوری اسلامی ایران تدریس می‌شود، سحر، کهانت و دین از یک مقوله به حساب می‌آید. این همان دیدی است که جامعه‌شناسان درباره دین دارند. به‌هرحال این یک بینش است.

اگر کسانی دین را این‌چنین بدانند و بپندارند، طبعاً نه‌تنها علاقه‌ای به بقای دین ندارند بلکه آن را متعلق به یک دورانی می‌دانند که بشر در نهایت جهل فرورفته بود و فایده‌اش فقط این بود که در آن زمان، نگرانی انسان را برطرف می‌کرد. این مال دوران قبل از فلسفه است؛ چون برای تاریخ بشر، دست‌کم سه دوران را در نظر می‌گیرند: یک دوره، دوره اساطیر که دین را هم شامل می‌شود؛ یک دوره، دوران فلسفه؛ و یک دوره، دوران علم که امروز ما در عصر علم زندگی می‌کنیم. فلسفه را یک دوران متوسط بین عهد دین و عهد علم تلقی می‌کنند. حالا اینکه کیفیت این دوران‌ها و ارتباطشان چیست حتماً در این زمینه مطالعاتی دارید و لذا نمی‌خواهم وقت شما عزیزان را بگیرم.

اگر کسی چنین برداشتی داشته باشد، انتظار نمی‌رود که ما از او بخواهیم درباره جاودانگی دین، مطلبی ابراز یا آن را تأیید کند. او طبعاً باید بگوید که دین باید برکنده شود و هرچه زودتر فاتحه‌اش خوانده شود تا بشر به سرحد علم و ترقی برسد.

نظریه بلوغ بشر و پایان نیاز به دین

تلقی دیگری از دین این است که دین واقعیتی دارد. تنها ساخته ذهن بشر و مجموعه‌ای از خرافات و اوهام نیست. خدایی هست و خدا دینی نازل کرده و دین حقی وجود داشته اما نیاز بشر به دین در یک دوران خاصی بوده است. در آن زمانی که بشر نیاز به دین داشت، خدا هم دین برای بشر فرستاد و حکمت الهی اقتضا می‌کرد که این نیاز بشر را رفع کند. حتی ابایی ندارند از اینکه بگویند دینی که خدا فرستاده احکام و قوانینی هم داشته که برای آن زمان‌ها مفید بوده؛ اما آن دوران سپری شده است. آن دورانی که بشر نیاز به دین داشت، مثل طفل نوپایی بود که باید یک لَلِه مهربانی دست او را می‌گرفت و پابه‌پا می‌برد. طبعاً در چنین زمانی، طفل نوپا به لَلِه احتیاج دارد؛ اما وقتی بزرگ شد و توانست روی پای خودش بایستد، قدرت و توان پیدا کرد، دیگر دستش را از دست لَلِه بیرون می‌کشد. اگر او هم بخواهد دستش را بگیرد، او دیگر نمی‌گذارد.

بشر هم آن وقتی به دین احتیاج داشت که ضعف و ناتوانی داشت، قدرت فکری صحیحی نداشت، توان حل مشکلات زندگی را نداشت و نمی‌توانست برای خودش قانونی وضع کند و مقرراتی را به اجرا درآورد. در چنین شرایطی احتیاج داشت که کسی دستش را بگیرد و پابه‌پا برود؛ اما از یک زمان خاصی که حالا تعیین کردن دقیق روز و سال آن مشکل است، به‌هرحال از یک زمانی دیگر نیاز بشر تأمین شد و بشر، یعنی جامعه بشریت، به سرحد بلوغ رسید و توان این را پیدا کرد که با پای خودش بایستد و حرکت کند. دیگر در این زمان احتیاجی به دین نیست. این است که خدا هم دیگر دینی نفرستاد.

قبلاً خدا انبیا را پشت سر هم، یکی پس از دیگری و گاهی در یک زمان چند پیغمبر می‌فرستاد. علتش این بود که مردم احتیاج داشتند؛ اطفالِ نوپا بودند و باید کسی دستشان را می‌گرفت و آن‌ها را در مسیر تاریخ به حرکت درمی‌آورد؛ اما دیگر در حدود قرن ششم میلادی، این نیاز بشر تأمین شد. ازاین‌رو، بعد از آن دیگر پیامبری نیامد. معنای اینکه پیامبری نیامده این است که دیگر بشر احتیاجی به دین ندارد، آنچه می‌بایست بداند را دانست و بعد از این، نیازهای خودش را با عقل خودش تأمین خواهد کرد.

طبق این بینش، با اینکه اعتراف می‌شود به اینکه دین غیر از اینکه یک واقعیت تاریخی دارد یک واقعیت و حقیقت منطقی هم دارد، واقعاً خدایی هست، پیامبری فرستاده، به او وحی کرده، همه این‌ها صحیح است اما معتقدند که همه این‌ها مربوط به یک زمان خاص بوده و دیگر بعد از آن زمان به این‌ها نیازی نیست. نه‌تنها حکمتی اقتضا نمی‌کند که خدا باز هم پیامبر بفرستد بلکه این بساط باید برچیده شود.

عیناً مثل همین طفل نوپایی که پدر و مادر، یک لَلِه‌ای را موکَّل می‌کنند که به او رسیدگی کند. وقتی به سن بلوغ رسید، دیگر معنا ندارد که از او خواهش کنند باز هم دست بچه‌مان را بگیر. این خلاف عقل و خلاف حکمت است؛ بلکه اندک‌اندک باید بچه را وادار کنند که خودش راه برود. مثل پرنده‌هایی که می‌خواهند جوجه‌هایشان را پرواز بدهند؛ یک مدتی که می‌بینند قدرت پرواز پیدا کرده‌اند، یواش‌یواش آن‌ها را به پرواز وامی‌دارند. یکی، دو بار هم به زمین می‌خورند اما به‌تدریج یاد می‌گیرند. باید به این سمت حرکت کرد که از لَلِه بی‌نیاز شوند، نه اینکه باز هم دست کودک را بگیرند؛ آن هم دست جوان را، حالا که دیگر کودک نیست.

طبق این بینش، نه‌تنها بقای دین لازم نیست بلکه مضر هم هست؛ چون انسان را همیشه متکی به خارج از خودش، یعنی متکی به دین، وحی و خدا، بار می‌آورد. آن وقتی که چاره‌ای نداشت خب احتیاج بود اما حالا که عقل دارد، حالا که علم پیشرفت کرده، می‌تواند نیازهای خودش را به وسیله علم و تکنولوژی تأمین کند، مسائل حقوقی و قانونی را با تشکیل مجالس قانون‌گذاری و بحث‌های متخصصان حل کند، هر قانونی را که در هر زمانی مورد نیازش است، همان قانون را وضع کند، دیگر چه احتیاجی دارد به قانونی که مثلاً هزار سال پیش وضع شده باشد؟!

اگر بگویید پیامبر جدیدی، فرض این است که دیگر این جوان به حد بلوغ رسیده و احتیاجی به پیامبر جدید هم ندارد. مسئله این نیست که این لَلِه دیگر پیر شده و احتیاج به یک لَلِه جوانی است؛ نه، آن کودک دیگر جوان شده و احتیاج به لَلِه ندارد. یک وقت هنوز کودک است، در دوران کودکی است و نیاز به لَلِه دارد اما لَلِه ناتوان شده است؛ در این صورت، لَلِه را عوض می‌کنند. بلاتشبیه - من دارم این گرایش را تقریب می‌کنم - دین موسی دیگر صلاحیت لَلِه‌گری برای بشر را نداشت، عوض شد و عیسی آمد. دین عیسی هم نتوانست نیاز بشر را کفایت کند؛ پیر شد و از کار افتاد. یک لَلِه سومی یعنی دین اسلام آمد؛ اما این دوران، همه دوران کودکی بشریت بود. لَلِه‌ها پیر می‌شدند، از کار می‌افتادند و این کودک به بلوغ نمی‌رسید؛ ولی یک زمانی رسید که برعکس شد؛ لَلِه جوان هم هست اما دیگر احتیاجی به آن نیست. کودک، خودش جوان شده است. حالا دیگر اگر دستش را بگیرند عیب است. باید عادتش بدهند و به‌تدریج وادارش کنند که خودش پرواز کند و خودش روی پای خودش بایستد. اگر یک جایی هم اشتباه کرد بهتر از این است که همیشه انگَل و وابسته بار بیاید. این هم یک گرایش.

این‌ها گاهی می‌گویند: بله، دین، جاودانه است اما به همین معنا که دین عبارت است از مجموع وحی و عقل. بخشی از آن که مربوط به وحی بود سپری شد. بخش دیگر آن که مربوط به عقل است، جاودانه است چون عقل انسان باقی است.

نقد نظریه جاودانگی اصل دین

این درواقع یک لفظ فریبنده‌ای است و معنایش انکار جاودانگی دین است. وقتی گفتیم که دیگر عقل جایگزین دین شد، عقل جایگزین وحی شد و دیگر این طفل، احتیاجی به لَلِه ندارد، دیگر اگر هزار بار هم بگوییم دین جاودانه است، با الفاظ بازی کرده‌ایم! چه جاودانگی‌ای؟! گفتیم این پیر شد، باید آن را کنار بگذارند. اگر بخواهد دست بچه را هم بگیرد، باید بگوییم: دیگر نگیر! این چه جاودانگی‌ای است؟! به‌هرحال این هم یک گرایش است. کسانی، متأسفانه از میان مسلمان‌ها هم، چنین گرایشی پیدا کرده‌اند.

نظریه جاودانگی اصل دین و تغییر ادیان

معنای دیگر جاودانگی دین این است که بگوییم اصل دین، مورد نیاز بشر است و این نیاز برطرف نخواهد شد، منتها افراد دین و اشخاص دین باید جابه‌جا و عوض شوند. به قول منطقیین، کلی طبیعی‌اش مورد حاجت است، افراد باید جابه‌جا شوند، یک فردی برود، فرد دیگری جای او بیاید؛ پس جاودانگی دین به معنای جاودانگی کلی دین است اما دین خاصی جاودانگی ندارد.

همان‌گونه که ادیان سابق هر کدام دورانی داشتند، آمدند نقش خودشان را در جامعه ایفا کردند و رفتند، دین باقی بود با وجود دین دیگری. دین توحیدی هم بود؛ فرض کنید دین حضرت ابراهیم بود. بعد با دین حضرت موسی نسخ شد؛ بعد دین حضرت موسی با دین حضرت عیسی نسخ شد؛ و دین ایشان با دین پیغمبر اسلام‌سلام‌الله‌علیهم‌اجمعین. بعد از این هم ما احتیاج به دین خواهیم داشت اما ضرورتی ندارد که بگوییم یک دین مشخص، جاودانه است بلکه دین‌های دیگری پیدا می‌شود.

نظریه استمرار وحی و تغییر دین

از کسانی که این حرف را می‌زنند، یک عده فرقه ضاله‌ای هستند که می‌شناسید و قائل هستند که بعد از پیغمبر اسلام هم پیغمبری آمده است! کسان دیگری هستند که تصریح به این مطلب نمی‌کنند اما روح همین حرف را ابراز می‌کنند. در دل دارند، هرچند جرئت به زبان آوردنش را نمی‌کنند. گهگاهی از گوشه و کنار سخنانشان ظهور پیدا می‌کند. فرض کنید گاهی به صورت مقاله‌نویسی و انشانویسی می‌گویند: «بله، جبرئیل بر من نازل شد، آیاتی که در پارچه حریر سفید نوشته بود را بر من فروخواند و به من رسالت قیام داد!» اگر سؤال کنند که آقا! این حرف‌ها چیست؟! مگر شما معتقد به اسلام و خاتمیت پیغمبر اسلام نیستید؟! می‌گویند: «خب، شعر است، قصه گفتیم.»

کسان دیگری همین مطلب را به زبان دیگری می‌گویند؛ می‌گویند وحی یک آبشاری است که دائماً در جریان است. بستگی دارد به اینکه انسان‌ها استعداد استفاده از این آبشار را پیدا کنند. در هزار و چهارصد سال پیش، یک فردی در جزیرةالعرب چنین استعدادی را داشت و وحی را تلقی کرد. بعدها هم ممکن است کسان دیگری در جاهای دیگر، همان وحی را تلقی کنند. وحی همان وحی است، دین همان اسلام است، منتها تلقی وحی فرق می‌کند. آن وقت یک شخص عرب بود در عربستان، در هزار و چهارصد سال پیش، این وحی را به صورت الفاظ عربی تلقی کرد. حالا ممکن است کسی به زبان فارسی تلقی کند! یکی دیگر هم به زبان انگلیسی تلقی کند!

ممکن است یک چاشنی عرفانی و فلسفی و الهی هم به آن بزنند و بگویند: «آقا! خدا که بخیل نیست. وحی خدا که یک امر گذرا نیست. همان‌گونه که رحمت الهی بی‌پایان است، وحی الهی هم همین‌گونه است، همیشه در جریان است، بستگی دارد به اینکه چه کسی استعداد دریافتش را داشته باشد.»

به‌هرحال، این هم یک گرایشی است که وجود دارد و کسانی صریحاً گفته‌اند، مثل باب و بهاء یا غلام احمد قادیانی یا کسان دیگری که من درست نمی‌شناسم. کسانی هم تلویحاً می‌گویند و شاید اگر فرصتی پیش بیاید ادعای نبوت هم بکنند؛ ابایی هم ندارند؛ بستگی دارد به اینکه جامعه، لیاقت استفاده از آن‌ها را پیدا کند.

این هم یک گرایش است که باید دین وجود داشته باشد، یک نیاز فطری بشر است اما دین خاصی لزوم ندارد که همیشگی باشد. اصل دین، جاودانه است اما اشخاص آن تغییر می‌کنند؛ مثل اینکه کلی طبیعی انسان، جاودانه است اما افرادش می‌آیند و می‌روند. پس دین به این معنا می‌تواند جاودانه باشد.

چالش تغییرپذیری قوانین اجتماعی و جاودانگی دین

در مقابل، کسانی می‌گویند: به فرض اینکه ما قبول کنیم دین واقعیتی دارد، ماورای طبیعتی هست، خدایی هست، چیزی به نام وحی وجود دارد، نبوت وجود دارد و این حرف‌ها، نمی‌توانیم جاودانگی دین را به معنای مجموعه‌ای از احکام و قوانین بپذیریم؛ یا به خاطر اینکه نیاز بشر به این مسائل، به یک زمان تاریخی خاص محدود بوده و یا اینکه طبیعت احکام و قوانین، به‌خصوص آنچه مربوط به زندگی اجتماعی است، طبیعتی ثابت و دائمی نیست. طبع احکام و قوانین این است که باید طبق شرایط زمان و مکان تغییر کند. آن وقت چگونه ممکن است ما به یک دینی معتقد شویم که دارای احکام و قوانین ثابتی است؟! اگر بگوییم تغییر می‌کند که خب، این جاودانگی نشد. اگر بگوییم تغییر نمی‌کند، این صلاحیت اداره جامعه را ندارد؛ چون جامعه دائماً در حال تغییر است. پس اصلاً معنا ندارد که ما قائل شویم به اینکه یک دینی جاودانه است و احکام آن همیشه معتبر است و باید آن‌ها را پذیرفت و عمل کرد.

نظریه تحول ماهیت انسان

گاهی مطلب دیگری گفته می‌شود و آن بر یک بینش علمی- فلسفی مبتنی است و آن این است که بقای دین و جاودانگی دین منوط به این است که ما برای انسان یک طبیعت واحد و ثابتی قائل باشیم، بگوییم انسان این طبیعت را دارد و این طبیعت، مقتضیاتی دارد. تا انسان، انسان است این نیازها را دارد و این نیازها باید به وسیله این دین تأمین شود؛ اما اگر دانستیم که اصلاً انسان طبیعت واحدی نیست، انسان ماهیت ثابتی ندارد، این منطق ارسطویی بود که برای انسان یک ماهیت ثابتی در نظر می‌گرفت و مثلاً می‌گفت انسان حیوان ناطق است یا چیزی شبیه این‌ها؛ یک قالب ثابتی برای انسان در نظر می‌گرفت که همه افراد انسان، از ازل تا ابد، هر قدر موجود شوند، در این قالب می‌گنجند و از این قالب فراتر نمی‌روند؛ اما این منطق با فلسفه‌های مختلف باطل شد؛ حالا شما هگلیست بشوید یا تابع فلسفه مارکسیسم بشوید یا فلسفه‌های دیگری. به‌هرحال تحول و تغیّر در ذات و جوهر انسان، امری ثابت است و ما نمی‌توانیم برای انسان یک ماهیت واحدی در نظر بگیریم که این ماهیت، اقتضائات ثابتی داشته باشد.

یک روز انسان یک ماهیتی داشت، فرض کنید صدها هزار سال پیش، آن ماهیت اقتضائاتی داشت، نیازهای خاصی را برمی‌انگیخت و ارضاهای خاصی را می‌طلبید. یک دینی می‌بایست وجود داشته باشد که آن نیازها را برطرف کند. صد هزار سال بعد، اصلاً ماهیت انسان عوض شده است. این موجود، دیگر آن نیست. خواسته‌های درونی و فطری‌اش عوض شده، نیازهای فردی و اجتماعی‌اش عوض شده، اصلاً این ماهیت، آن ماهیت نیست؛ فقط یک اسمِ انسان بین آن‌ها مشترک است وگرنه ماهیت ثابتی بین افراد هزاران سال پیش و افراد امروز وجود ندارد. وقتی ماهیت ثابتی نبود، نیازهای ثابت و دین ثابت هم معنا نخواهد داشت.

اگر کسانی تعصب بورزند و اصرار کنند که نه، همان دینی که هزاران سال پیش بوده حالا هم باید باشد، مثل این است که انسانی اصرار کند که چون اجدادش میمون بوده‌اند، حالا هم میمون است؛ حالا روی آن تئوری داروینی فرض کنید. چطور کار نابخردانه‌ای است اگر کسی اصرار کند که من میمون هستم و باید در جنگل زندگی کنم و زندگی میمونی داشته باشم، به استناد اینکه اجداد من میمون بودند. خب، اجدادت میمون بودند، خودت که انسان هستی، ماهیتت عوض شده است. انسان هزار سال پیش هم نسبت به انسان امروز همین‌گونه است؛ حکم میمون را دارد نسبت به انسان. انسانی که هزار و چهارصد سال پیش در جزیرةالعرب زندگی می‌کرد، اصلاً یک ماهیت دیگری داشت. آن ماهیت، احکام خاصی را هم اقتضا می‌کرد. این احکام، حدود و تعزیرات و این حرف‌ها، مال اوست. وقتی ماهیت انسان تغییر کرد، احکام دیگری را می‌طلبد. آن روز اگر حاکم مثلاً از طرف حکومت مرکزی یا از طرف خدا تعیین می‌شد، امروز دیگر این حرف‌ها نیست. انسان امروز دیگر زیر بار یک فرد خاصی نمی‌رود. دیگر حکومت فاشیستی را نمی‌پذیرد. امروز دیگر ولایت‌فقیه و از این حرف‌ها، مثل میمون بودن انسان در اجداد گذشته می‌ماند. اینکه بگویند امروز ما همان حکومتی را می‌خواهیم که پیغمبر داشت، علی داشت مثل این است که بگویند ما همان زندگی‌ای را می‌خواهیم که در جنگل داشتیم. آن عهدش سپری شد. اصلاً آن یک ماهیت دیگری بود. آن ماهیت، آن احکام را می‌طلبید. امروز اصلاً ماهیت انسان عوض شده است.

امروز انسان آن‌چنان شرافت و کرامتی پیدا کرده است که به‌هیچ‌وجه جایز نیست به روی مبارکش بیاورند و به او «تو» بگویند، چه رسد به اینکه کتکش بزنند، حد بر او جاری کنند، تازیانه‌اش بزنند. این‌ها اصلاً با کرامت این موجود نمی‌سازد. او یک موجودی بود در حد حیوانات؛ همان‌گونه که - بلاتشبیه، جسارت می‌شود، حالا من از زبان آن‌ها می‌گویم- همان‌گونه که الاغ را باید چوب بزنند، آن انسان هزار و چهارصد سال پیش را هم باید چوب بزنند. وقتی مثلاً کار منافی عفت انجام می‌داد، باید او را چوب بزنند. وقتی مثلاً تجاوز به ناموس دیگران می‌کرد، دزدی می‌کرد، باید دستش را ببرند و دستش را کوتاه کنند. امروز این حرف‌ها نیست. انسان امروز هزاران مرتبه شرافت پیدا کرده است.

انسان امروز دیگر آن‌جور لوله هنگ که نمی‌دزدد؛ امروز ذخایر معدنی یک ملت را می‌دزدد! دیگر شرافت او بالا رفته است! امروز که با شمشیر، یک آدم را نمی‌کشند بلکه یک بمب می‌اندازند و میلیون‌ها نفر را می‌کشند! این موجود را که نمی‌شود با آن موجود مقایسه کرد. این موجود که به این حد از شرافت رسیده، دیگر نمی‌شود به او «تو» گفت و بی‌احترامی کرد. شاید روزی برسد که اصلاً زندان را هم باید برداریم، قانون اعدام را که باید حذف کنیم هیچ، اجرای حدود و تعزیرات را هم باید ملغا کنیم هیچ، شاید یک روز برسد که اصلاً مسئله زندان هم باید برداشته شود. اگر یک وقت انسان تخلفی کرد، اشتباهی کرد، باید گفت: آقای محترم! سلام‌علیکم! معذرت می‌خواهم! شما یک اشتباهی کردید، اجازه بدهید این اشتباهتان را تصحیح کنیم! تشریف بیاورید اینجا، اوقاتتان تلخ شده بود، مثلاً یک حرکتی انجام دادید، این دارو را تناول بفرمایید، یک گردش و تفریحی بکنید، اعصابتان آرام شود تا دیگر مرتکب جنایت نشوید! دیگر زندان و این حرف‌ها به درد انسان امروز نمی‌خورد. او یک موجود دیگری است.

نقد نظریه تحول ماهیت انسان

به‌هرحال این هم یک گرایش است. حالا ممکن است با این بیانی که بنده عرض کردم، شما نخوانید و نشنوید اما روح آن همین است. خوب که دقت کنید، می‌بینید که مطلب همین است. وقتی می‌گویند اجرای حدود و تعزیرات مال انسان عصر توحش بود، امروز انسان متمدن را نباید مورد توهین قرار داد، تعزیر و حدود، دیگر با این زمان مناسبت ندارد، این عبارت دیگری است از همان که عرض کردم.

وقتی می‌گویند ماهیت انسان در حال تغییر است، انسان ماهیت ثابتی ندارد، همین معنا و همین نتیجه بر آن مترتب می‌شود منتها جو اجتماعی، فرهنگی و جو انقلابی و این‌ها مساعد نیست که این حرف‌ها را صریح بزنند. این است که حرف‌هایشان را در لفافه می‌گویند تا به‌تدریج شرایط فراهم شود. گفت: «قُرُم، قُرُم، قُرُم می‌گویم تا یک وقتی ساقش را هم بگویم!» به‌هرحال این هم یک گرایش است که آقا، اصلاً جاودانگی دین یک حرف مفتی است. انسان ماهیت ثابتی ندارد تا احکام ثابتی داشته باشد؛ شما چه می‌خواهید بگویید؟!

ثبات حقیقت انسان و ملاک انسانیت

خب، ما در مقابل این گرایش‌ها چه باید بگوییم؟! اگر بخواهیم این‌ها را دانه‌دانه بررسی کنیم و اصول فلسفی و علمی‌اش را مورد نقادی قرار دهیم، با این وقت تنگ و حوصله شما که از صبح تا حالا خسته شده‌اید سازگار نیست. بنده مواضع خودمان را باید بگویم که ما مسلمان‌ها چه می‌گوییم. حالا اگر کسی تردیدی دارد، باید آن اصول را دانه‌دانه بحث کنیم و در فرصت‌های مناسب به بررسی آن‌ها بپردازیم. ما مسلمان‌ها معتقد هستیم به اینکه اولاً انسان با همه تغییراتی که ازنظر فیزیکی، فیزیولوژیکی، بیولوژیکی، تغییراتی که در اثر شرایط محیط، عوامل ژنتیک و چیزهای دیگری پیدا می‌کند و تغییراتی که در اثر تربیت، تغییر آب‌وهوا و مسائلی از این قبیل پیدا می‌کند که همه‌اش مورد قبول است، علی‌رغم همه این تغییرات، یک جهات مشترک ثابتی هم دارد.

انسان به موجودی گفته می‌شود که علاوه بر قوای حیوانی که در حیوانات دیگر سراغ داریم، یک چیزی به نام عقل دارد. حالا عقل را هم ما نمی‌بینیم. البته می‌دانید که در این عصر، بعضی از فلسفه‌ها اصلاً وجود عقل را انکار می‌کنند و می‌گویند عقل چیست؟! حالا ما نمی‌خواهیم سر این هم با آن‌ها دعوا کنیم. یک چیزی که منشأ این حرکت‌های عظیم عالم انسانی می‌شود، یک فهم خاصی، یک چیزی که موجب این تمدن‌ها می‌شود، موجب برقراری این نظم‌ها می‌شود، موجب نوشتن این قوانین می‌شود، این یک چیزی است که حیوانات ندارند. حالا اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید. آن موجودی که این را دارد، اسمش را «انسان» می‌گذاریم؛ خواه یک میلیون سال پیش روی این زمین زندگی می‌کرده، با جمجمه‌ای دو برابر جمجمه فعلی‌اش و با شعور یک‌دهم شعور فعلی‌اش و خواه با جمجمه‌ای یک‌دهم جمجمه فعلی‌اش زندگی کند، خواه بر شعورش افزوده شود یا نشود اما این عقل را داشته باشد، این را «انسان» می‌گوییم. رنگش سفید باشد، سرخ باشد، زرد باشد، سیاه باشد، قهوه‌ای باشد، سبز باشد، تا عقل و شعور را دارد، این را «انسان» می‌گوییم. اینکه این شعور چه اندازه باشد، ضعف و شدت دارد؛ ادنی مرتبه‌اش را هم که داشته باشد، همان‌قدر که انسان را از دیوانه جدا کند، این را «انسان» می‌گوییم.

عقل؛ معیار ثبات ماهیت انسان

حالا شما هرچه تغییرات می‌گویید که در انسان پدید می‌آید، آیا جوری می‌شود که در نظر او دو دوتا چهارتا، دو دوتا ششصدتا بشود؟! یا سایر چیزهایی که عقل درک می‌کند؛ قضایای هندسی، معادلات ریاضی، این‌هایی را که تابه‌حال بشر با عقل خودش درک کرده، می‌گویید یک روزی انسان در اثر تکامل به حدی می‌رسد که همه این‌ها باطل می‌شود؟! دایره به جای اینکه ۳۶۰ درجه داشته باشد، مثلاً نه ‌و هفت دهم درجه خواهد داشت؟! البته درجه، اعتباری است؛ الآن هم ممکن است کسی به همین قسمت تقسیمش بکند اما همان ۳۶۰ درجه‌ای که اعتبار شده را می‌گوییم. اینکه مجموع زوایای مثلث، اگر در سطح مستوی باشد، مساوی با دو قائمه است، می‌گویید عوض می‌شود؟! یک روز جور دیگری می‌شود؟! مثلاً مجموع زوایای مثلث، مساوی با نیم قائمه می‌شود؟! آیا درک بشر این‌گونه می‌شود؟!

اینکه رنگ پوستش عوض شود، شکل و قواره‌اش عوض شود، حجم بدنش عوض شود، وزنش کم و زیاد شود، هرچه می‌گویید این‌ها را قبول داریم. حتی اگر مقاومتش در مقابل امراض تغییر کند. خب، این‌ها ممکن است. بشر یک روز در مقابل بسیاری از امراض مقاوم بوده، حالا نیست و حالا برعکس. یا در اثر واکسیناسیون، مثلاً مقاومت پیدا می‌کند؛ آن روزها بلد نبودند، مقاوم نبود. شاید یک روزی برسد که اصلاً این‌ها ژنتیک شود، ارثی شود؛ اصلاً مقاومت بدن در برابر یک سلسله از امراض، طبیعی شود؛ مثل اینکه در بعضی از حیوانات هست.

همه این‌ها ممکن. حتی فرض کنید اصلاً شکل و قیافه آدمیزاد هم عوض شود. ما می‌گوییم این موجود، با همه تغییراتش، این عقلی که این‌ها را می‌فهمد، آیا آن عقلش هم عوض می‌شود یا نمی‌شود؟! اگر عوض شد، ما هم با شما می‌گوییم که ماهیت این انسان عوض شد. اگر انسان به جایی رسید که این مطالب عقل نظری و عملی‌اش برعکس شد، زیر و رو شد، ما هم با شما موافقیم که چنین موجودی دیگر انسان نیست و ماهیتش عوض شده است؛ اما اگر این عنصر اصلی انسانیت محفوظ بود، هرچند هزاران تغییر دیگر پیدا کند، چه دلیلی می‌شود که ماهیت انسان عوض شده باشد؟!

اگر ارسطو گفت «الْإِنْسَانُ حَيَوَانٌ نَاطِق» و منظورش از ناطق، عاقل بود، یا اگر انبیا می‌گویند همه انسان‌ها از جهت ماهیت انسانی، یعنی عاقل بودن، مشترک هستند، یا فلاسفه می‌گویند، این چیزی بیش از این نیست که این تغییرات، آن عنصر اصلی در وجود انسان را تغییر نمی‌دهد. این را ما می‌گوییم عنصر اصلی در ماهیت انسان و ملاک انسان بودنش را همین می‌دانیم.

تا این عقل هست، انسان یک نیازهای خاصی هم دارد. حالا از چیزهای دیگرش صرف‌نظر کنیم. پس می‌پذیریم و شما هم اگر عاقل هستید باید بپذیرید که عقل می‌تواند در انسان در طول میلیون‌ها سال باقی بماند، احکامش تغییر نکند، دو دوتا چهارتا، دو دوتا شصت‌تا نشود، مجموع زوایای مثلث که درک می‌کنیم مساوی با دو قائمه است، زیر و رو نشود. این عقل می‌تواند این‌جور ثابت بماند. پس شما حرف خودتان را نقض کرده‌اید که می‌گویید تمام حقیقت انسان عوض می‌شود و تغییر می‌کند. لااقل یک عنصر را نشان دادید که تغییر نمی‌کند و اگر یکی پیدا شد، از کجا که دومی نداشته باشد؟!

ثبات نیازهای فطری انسان و استمرار نیاز به دین

این را چون سرراست‌تر بود و در مقام بحث و جدل، مناسب‌تر است عرض کردم وگرنه نیازهای فطری انسان هم تغییرپذیر نیست. نه نیازهای مادی‌اش؛ بشر تا بشر بوده است و تا بشر خواهد بود، نیاز به غذا دارد، نیاز به جنس مخالف دارد، نیاز به هوا و نور دارد. این‌ها چیزهای مشترکی است بین همه انسان‌ها. مجموع این مشترکات را می‌گوییم ماهیت انسان. آن چیزهایی که تغییر و تبدیل می‌پذیرد، آن‌ها را می‌گوییم از عوارض است و از مقوّمات ماهیت انسان نیست.

حالا اسمش را می‌خواهید بگذارید منطق ارسطویی، می‌خواهید یک اسم دیگری برای آن اختراع کنید، یک اسم جدیدی؛ چون شما خیلی جدیدپسند هستید. یک کسی پیدا کنید، یک گوشه دنیا، یک اسم عجیب و غریبی هم داشته باشد، بگویید آقا! این منطق جدیدی است که آمده است. علم ثابت کرده، منطق پیشرفت کرده، ثابت شده که انسان یک چیزهای مشترکی دارد و این، ماهیت انسان است. حالا اگر ارسطو، دنده‌اش نرم که چنین حرفی زده، غلط کرده بود که این حرف را زده بود، خب یک عالِم جدیدی پیدا کنید. گوشه و کنار دنیا از این چیزها پیدا می‌شود. همان‌گونه که مارکس پیدا شد، همان‌گونه که هگل پیدا شد و همان‌گونه که پوپر پیدا شد، یک کس دیگر هم پیدا می‌شود که از این حرف‌ها بزند. اگر خیلی دنبال افراد جدید هستید، از جدیدها هم یک کسی پیدا کنید؛ کم نیستند.

به‌هرحال بقای ماهیت انسان به این است که مشترکات ذاتی انسان محفوظ باشد. حالا یک روز با الاغ راه می‌رود، یک روز با شتر راه می‌رود، یک روز با اسب راه می‌رود، یک روز با ماشین راه می‌رود، یک روز با هواپیما، یک روز هم با سفینه فضایی. این که باعث نمی‌شود که ماهیت انسان عوض شود. یک روز زندگی انسان به‌گونه‌ای است که باید کنار خانه‌اش برای مرکَبش، برای الاغ و اسبش، طویله داشته باشد؛ امروز باید برای ماشینش گاراژ داشته باشد. حالا چون طویله شد گاراژ، آیا ماهیت انسان عوض شده است؟! یک روز کوچه‌های تنگ برای زندگی انسان کافی بود، امروز بزرگراه‌های هفتاد متری می‌خواهد. این ماهیت انسان را تغییر نمی‌دهد. عوض شدن شکل و ابزار زندگی که دلیل این نمی‌شود که ماهیت انسان عوض شده است.

جوهر واحد ادیان و تفاوت شرایع

انسانِ میلیون‌ها سال پیش با انسانِ امروز یک سلسله مشترکات دارد. این مشترکات، نیازهای مشترکی را ایجاد می‌کند. این نیازهای مشترک، راه‌حل واحدی را می‌طلبد. آن راه‌حل واحد، اسمش دین است. کلیات دین در تمام این اعصار هیچ تغییری نمی‌کند. من حتی بالاتر از این را عرض کنم؛ شاید شما شنیده باشید، این‌گونه که یادم می‌آید در فرمایشات مرحوم استاد شهید مطهری‌رضوان‌الله‌علیه هم بود که اصلاً دین حق یکی است. یهودیت، مسیحیت، اسلام، زرتشتیت و هر دین آسمانی دیگری، جوهرش یکی است. تغییراتی که بین این احکام هست، در یک سلسله احکام و قوانینی است که در یک دین هم در زمان‌های مختلف ممکن است پیدا شود. نسخ در احکام، در دین واحد هم ممکن است.

نسخ احکام؛ تغییر شریعت بدون تغییر حقیقت دین

 همه ما می‌دانیم که در اسلام، در ابتدای رسالت پیغمبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله مسلمان‌ها به طرف بیت‌المقدس نماز می‌خواندند، تا اینکه دستور نازل شد که فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ،[1] و پیغمبر رویشان را گرداندند و رو به کعبه ایستادند.  قانون عوض شد اما آیا با عوض شدن این قانون، دین هم عوض شد؟! جوهر دین یکی است. شرایط متغیر، ممکن است موجب تغییر بعضی از احکام شود، یا به عنوان اوّلی یا ثانوی اما این، جوهر دین را عوض نمی‌کند؛ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ.[2]

حضرت ابراهیم فرمودند: إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا.[3] قرآن می‌فرماید اصلاً عنوان «اسلام» و نام «مسلمانی»، نامی است که حضرت ابراهیم برای شما انتخاب کرده است؛ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ وَفِي هَٰذَا.[4] حضرت یعقوب هنگام مرگش به فرزندانش نصیحت و وصیت می‌کند که وَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ.[5]

جوهر همه ادیان آسمانی یکی است؛ یعنی دینی که واقعاً دین است، نه دین قلابی؛ آنچه خدا نازل کرده، جوهرش یکی است. بین ادیان آسمانی کم‌یابیش اختلافی در احکام و قوانین وجود دارد. این هم به‌خاطر مقتضیات زمان است که گاهی در یک دین هم ممکن است این تغییرات پیش بیاید. این منشأ آن نمی‌شود که یک دین، دو دین بشود. بله، شرایعی هست، احکامی هست، مناسکی هست، مخصوص یک گروهی در یک زمانی؛ این‌ها هست؛ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا؛[6] ولی اصل دین، یکی است؛ إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ[7] و وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلَامِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ.[8]

ثبات اصول و ارزش‌های بنیادین دین

اسلام یعنی چه؟ یعنی بنده باید مطیع خدا باشد. همین. اسلام یعنی تسلیم. وقتی ما خدا داریم، در مقابل خدا باید مطیع باشیم. این جوهر دین است. توحید، نبوت، معاد، کلیات اخلاق که در همه ادیان مشترک بوده، اصل عبادت و صلاة که بین همه ادیان مشترک بوده، رسیدگی به فقرا، مسئله زکات که بین همه ادیان مشترک بوده است؛ وَأَوْصَانِي بِالصَّلَاةِ وَالزَّكَاةِ مَا دُمْتُ حَيًّا؛[9] احسان به والدین؛ وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّارًا شَقِيًّا؛[10] و الی‌آخر.

یک سلسله کلیات ارزشی، در عبادات، در احکام و در احکام حقوقی وجود دارد. قرآن می‌فرماید ما در تورات هم این حکم را نازل کردیم که أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ وَالْعَيْنَ بِالْعَيْنِ وَالْأَنْفَ بِالْأَنْفِ وَالْأُذُنَ بِالْأُذُنِ.[11] این حکمی است که در تورات هم هست. برای شما هم همین حکم را قرار دادیم؛ قصاص. این، الی‌الابد هم هست. اگر انسان آن‌قدر ترقی کند که با یک بمب بتواند تمام روی زمین را هم بسوزاند - آن‌قدر شرافت پیدا کند! - باز هم قانون قصاص بر او حکم‌فرما است. اگر آن‌قدر شرافت پیدا کند که بتواند تمام اموال یک مردمی را بدزدد و چپاول کند و آب خوردن هم به آن‌ها ندهد - این‌قدر شرافت پیدا کند! - باز هم قانون قصاص حکم‌فرما است؛ و اگر انسان این عصر - این‌قدر شرافت پیدا کند! - که هم‌خون‌های خودش را جلوی چشم‌های خودش مثل بره سر ببرد و نفس نکشد، باز هم قانون قصاص حکم‌فرما است.

نقد ادعای پیشرفت اخلاقی تمدن جدید

این‌قدر به رخ ما نکشید که «آقا! امروز عصر علم است و عصر وحشیت گذشت!» در کدام دوران تاریخی این‌گونه توحش‌ها وجود داشته است؟! روی نِرون‌ها و چنگیزها را سفید کرده‌اند! سمبل تمدن امروز، یک کشور اروپایی فرانسه، نخست‌وزیرش یک سال حکومت کرده است، حالا حزبش شکست خورده، اسلحه محافظش را می‌گیرد و مغز خودش را متلاشی می‌کند! آیا این پیشرفت است؟! آیا این تمدن است؟! آقا! این‌قدر به رخ ما نکشید! والله آن بیابانی‌های عرب بر بسیاری از این کاخ‌نشینان امروز اروپا و آمریکا شرف داشتند! قانون خدا همان قانون است؛ هم بر آن‌ها حاکم است، هم بر این‌ها.

جاودانگی اصول اعتقادی ادیان

به‌هرحال، معنای جاودانگی دین این است که ازنظر عقاید، یک سلسله حقایقی هست، قراردادی و دلبخواهی نیست. خدا یکی است، ما بدانیم یا ندانیم، کسانی به او معتقد باشند یا نباشند. پرستش بت غلط است. اعتقاد به چندخدایی دروغ است؛ فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ.[12] این چیزی نیست که نیاز بشر یک روز چندخدایی را اقتضا می‌کرد و یک روز یک‌خدایی را. این‌ها اوهامی است که جامعه‌شناس‌ها درست کرده‌اند. والّا دروغ است! دین از اول، دین توحید بوده است. از اولی که بشر روی زمین زندگی کرده، خدای یگانه را می‌پرستیده، بعد این‌ها پیدا شده است. جامعه‌شناس‌ها می‌گویند: «نخیر، هر قبیله‌ای برای خودش یک خدایی داشت، کم‌کم این قبیله‌ها که در هم ادغام شدند، چند خدا هم روی هم ریخته شدند و تعدادشان کم شد.» دین می‌گوید این‌گونه نیست. می‌گوید از اول که ما دین را نازل کردیم، خدای یگانه بوده است. تمام انبیا گفتند: اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَٰهٍ غَيْرُهُ.[13] این سرلوحه دعوت همه انبیاست و تا آخر هم همین خواهد بود و هیچ‌وقت هم تغییر نمی‌کند.

توحید و فطرت خداجوی انسان

این در زمینه عقاید؛ اعتقاد به قیامت، به معاد، به زندگی همیشگی برای انسان، مال همه انبیا بوده است. اگر شما اسم بعضی چیزها را دین می‌گذارید و این‌ها در آن نیست، یا دین بوده و تحریف شده، یا دین ساختگی و دروغی است و بی‌خود می‌گویید دین. آخر یک تعریفی هم برای دین درست کرده‌اند، باز جامعه‌شناس‌ها می‌گویند؛ می‌گویند: «دینی هست که آدم به یک چیزی به نظر قداست نگاه کند، همین، این می‌شود دین؛ خواه مادی باشد، خواه معنوی؛ خواه قائل به خدا باشد، خواه نباشد. همین که کسانی برای یک چیزی قداست قائل شدند، این‌ها می‌شوند دیندار. حالا قداست برای سگ بود، برای گاو بود، برای بت بود، برای یک چیز خیالیِ مبهم بود، آن را خدا بدانند یا ندانند.» خب اینکه اسم بگذارید، با اسم‌گذاری که مسئله حل نمی‌شود! ما که دین می‌گوییم، یعنی اعتقاد به آفریننده‌ای که هست و یکی است نه اینکه طبق خیال آدم تغییر می‌کند؛ و برای این مسئله، برهان قطعی شبیه براهین ریاضی داریم و شاید ازنظر اعتبار، دست‌کمی از آن‌ها نداشته باشد.

دین اگر این شد؛ اعتقاد به خدای یگانه و اینکه باید به دستورات او عمل کرد، این مسئله‌ای ثابت و جاودانه است و مقتضای فطرت انسان است. نیاز انسان به خداپرستی، ازلی و ابدی است. اینکه «ازلی و ابدی» عرض می‌کنم، با مسامحه عرض می‌کنم؛ یعنی تا انسان، انسان بوده، این نیاز به پرستش خدا را داشته و تا انسان هست، این نیاز را خواهد داشت.

شواهد روان‌شناختی و اجتماعی بر نیاز انسان به دین

امروز هم روان‌شناسان می‌گویند - حالا یک‌خرده تجربی صحبت کنیم؛ زمان، زمان علم است دیگر، باید به زبان علم و تجربه صحبت کنیم! - امروز روان‌شناسان بزرگ دنیا، در رأسشان ویلیام جِیمز که از دنیا رفت، معتقدند که بهترین دارو برای امراض روانی، اعتقادات دینی است.

حالا بالاتر از این را عرض کنم. این آمریکای کذایی که می‌دانید مهد تمدن و ترقی و سعادت دنیا و علوم و فنون و همه‌چیز است، خب می‌دانید که زندان‌هایش از همه دنیا پرتر و آلوده‌تر است. از بس این‌ها زندانی کرده‌اند خسته شده‌اند. امروز زندانی را رها می‌کنند، فردا دست به جنایت بزرگ‌تری می‌زند. تجربه کرده‌اند که تنها چیزی که آمار جنایت‌ها را کاهش می‌دهد تقویت روحیه دینی است؛ و لذا قانون گذرانده‌اند که هر مبلّغ دینی، از هر دینی که باشد، حق دارد در زندان‌های آمریکا برود و زندانیان را موعظه کند؛ و این راهی است برای مسلمان‌ها که بر اساس این قانون، اجازه پیدا کرده‌اند که در زندان‌های آمریکا بروند و تبلیغ اسلام کنند و به همین وسیله، عده زیادی از زندانیان آمریکا مسلمان شده‌اند و وقتی بیرون آمده‌اند دیگر دست از جنایت کشیده‌اند. بسیاری از این سیاه‌های آمریکایی که مسلمان هستند، از همین راه مسلمان شده‌اند. این تجربه عملی است.

برای ما کالای بی‌دینی صادر می‌کنند، کتاب می‌نویسند، با هزار و یک دلیل ثابت می‌کنند که دین، باطل است، به زبان فارسی هم ترجمه می‌کنند و برای ما هم قاچاقی می‌فرستند داخل کشور؛ برای ما این کالا را صادر می‌کنند؛ اما برای خودشان، می‌گویند: «از هر دینی که هست، بیایید دین را تقویت کنید ولو ضد مسیحیت باشد تا یک‌خرده از آمار این جنایت‌ها کم شود.» این نیاز بشر است. آن علمی‌اش را روان‌شناسان می‌گویند، این تجربه عملی را سیاستمدارانشان می‌گویند.

ایمان؛ بنیاد انسانیت و ارزش‌های اخلاقی

این هم تجربه‌ای است که هر کسی در درون خودش می‌تواند تجربه کند. به قول آن مرد، می‌گفت: «بی‌خدایی نکشیده‌ای!» انسان اگر یک روز اعتقادش را به خدا از دست بدهد آن وقت می‌فهمد که چه بحرانی در روحش پدید می‌آید. ما که این نعمت را داریم، نمی‌دانیم قدرش چیست. این نیاز فطری بشر است. انسان در متن تکوین، وابسته به وجود خداست، آن‌چنان که صورت ذهنی شما وابسته به شماست. اگر شما نباشید، آیا ذهن و صورت ذهنی‌ای می‌تواند وجود داشته باشد؟! اگر شما نباشید، آیا اراده‌ای می‌تواند وجود داشته باشد؟! آیا در خارج، بین زمین و آسمان، چیزی به نام اراده می‌شود وجود داشته باشد؟! اراده چیزی است که وابسته به انسان است؛ عین تعلق است.

وجود انسان نسبت به خدا نیز این‌چنین است. نمی‌شود ارتباط نداشته باشد. اصلاً نیاز فطری‌اش است؛ نه ممکن است و نه صحیح است. آن وقت کسانی به نام علم، در مسائل دینی و در جاودانگی دین تشکیک کنند و این را خدمت به علم و پیشرفت بشریت تلقی کنند! اُف بر این خدمت‌ها! مگر جنایتی بزرگ‌تر از این هم می‌شود؟! این تهی کردن انسان از انسانیت است! این دزدیدن همه سرچشمه‌های ارزش‌های انسانی است! مگر با شک در خدا و قیامت، دیگر کسی ایثار می‌کند؟! کسی شهادت‌طلبی می‌کند؟! این حماسه‌هایی که ما در طول تاریخ مبارزات ایران و جنگ‌های هشت‌ساله داشته‌ایم که برای ابد در عالم خواهد درخشید، مگر این‌ها بدون ایمان تحقق پیدا می‌کند؟! چه جنایتی بالاتر از اینکه ریشه این ایمان را ضعیف کنند؟! وَالْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ![14] به خدا قسم، این جنایت از آدم‌کشی خطرناک‌تر است! هیچ جنایتی بالاتر از این نیست که انسان کاری کند که ایمان مردم مؤمن ضعیف شود و شک پیدا کنند.

خدا روح مطهری را شاد کند، ساعت‌به‌ساعت بر علوّ درجاتش بیفزاید که جان خودش را در این راه گذاشت.

پروردگارا! پیمودن راه مطهری را نصیب ما هم بفرما!

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ


[1]. بقره، 144.

[2]. آل‌عمران، 19.

[3]. انعام، 79.

[4]. حج، 78.

[5]. بقره، 132.

[6]. مائده، 48.

[7]. آل‌عمران، 19.

[8]. آل‌عمران، 85.

[9]. مریم، 31.

[10]. مریم، 32.

[11]. مائده، 45.

[12]. یونس، 32.

[13]. اعراف، 65.

[14]. بقره، 191.

 


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/9123