پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی
منتشره شده در پایگاه اطلاع رسانی آثار حضرت علامه مصباح یزدی (https://mesbahyazdi.ir)

صفحه اصلی > ولی فقیه؛ قطب‌نمای مصالح و اولویت‌های جامعه

ولی فقیه؛ قطب‌نمای مصالح و اولویت‌های جامعه

در طرح بصیرت نیروهای سپاه قدس؛ مشهد مقدس
سخنرانی
1391/03/22

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِالأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِی‌الْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام، صلواتی اهدا می‌کنیم.

خداوند متعال را شکر می‌کنم که حیات و توفیقی عنایت فرمود تا به آستان مقدس حضرت رضاصلوات‌الله‌علیه مشرف شویم و امروز چند دقیقه‌ای مزاحم شما بزرگواران، برادران و خواهران ارجمند باشیم.

طبعاً ما آخوندها وقتی با گروه‌های مختلف مردم مواجه می‌شویم، مسائل گفتنی زیادی داریم. انتخاب اینکه چه موضوعی برای چه جمعی اهمیت بیشتری دارد، خود هنری می‌خواهد که متأسفانه ما این هنر را نداریم. ناچار همین‌طور هرچه به ذهنمان می‌آید، فکر می‌کنیم شاید مسئله مهم‌تری باشد و آن را مطرح می‌کنیم.

در این جلسه، موضوعی که به نظرم رسید خوب است درباره آن صحبت کنم، یکی از ویژگی‌های نظام ولایت‌فقیه است. ما ۳۳ سال است که هم زیاد شنیده‌ایم و هم خودمان گفته‌ایم که نظام اسلامی، نظام ولایت‌فقیه است. ما قیام کردیم و انقلاب کردیم برای اینکه این حکومت را که براساس ولایت است به وجود بیاوریم و الی‌آخر، دنیا، نظام ما را به نام نظام ولایت‌فقیه می‌شناسند؛ اما از تنبلی امثال بنده، هنوز هم بعد از ۳۳ سال، درست مشخص نیست که این نظام ولایت‌فقیه با سایر نظام‌ها چه تفاوت‌های اساسی دارد و چرا می‌گوییم این نظام بهتر است و باید آن را بپذیریم.

تفاوت مبنایی نظام ولایت‌فقیه با سایر نظام‌های حکومتی

تفاوت‌هایی وجود دارد که جنبه نظری دارد؛ از جمله اینکه اصلاً حق حکومت با کیست؟ آیا غیر از خدا کسی حق دارد برای انسان‌های دیگر سرپرست و ولیّ تعیین کند و اختیارات مردم را به دست کسی بدهد تا در چارچوب قانون، احکام را اجرا کند، حدود را جاری کند و حتی گاهی به مقررات کیفری برسد و کسی را اعدام کند؟! بالاخره نظامی است که وقتی به رأس هرم می‌رسد، همه قدرت‌ها و مشروعیت‌ها از آنجا ناشی می‌شود.

یک تفاوت بنیادی میان فکر و ایده نظام ولایت‌فقیه و همه حکومت‌هایی که غیر از این هستند وجود دارد؛ از انواع دموکراسی‌های غربی، حکومت‌های مردمی، حکومت‌های الیگارشی و انواع نظام‌های دیگری که وجود دارند، تا نظام‌های مارکسیستی. اختلاف فکری میان این نظام و همه نظام‌های دیگر این است که ما معتقدیم همه، مخلوق خدای یگانه هستیم؛ همه مال او هستیم و تمام هستی ما از آنِ اوست. تصرف در این هستی که مال خداست، بدون اذن خدا جایز نیست.

در همین مالکیت‌های اعتباری هم چنین چیزی وجود دارد. کسی پول می‌دهد و خانه‌ای می‌خرد. این لباس مال اوست، این خانه مال اوست. اگر دوستانش یا افراد دیگری بدون اذن او بخواهند در این خانه تصرف کنند، آن را خراب کنند، جای دیگری بسازند یا بفروشند ولو اینکه بخواهند خیرخواهی هم بکنند و بگویند این کار به مصلحت اوست، صاحب‌خانه می‌گوید: «شما به چه حقی این کار را کردید؟! این خانه مال من است. می‌خواستید از من بپرسید. مالکیت همین را اقتضا می‌کند. من مالک خانه هستم و هرکس بخواهد در آن تصرف کند، باید با اجازه من باشد.»

اگر بگویید: «آقا! من خیر شما را می‌خواهم! من مطمئن هستم این خانه برای شما خیلی بهتر است. گفتم آن را به اسم شما می‌کنم و این را خراب می‌کنم و می‌سازم»، پاسخ این است که شما نیت خوبی داشتی اما این کار شما درست نیست. شما حق دارید بروید شکایت کنید که مثلاً در ملک من تصرف عُدوانی کرده است. معنای مالکیت همین است.

اگر کسی معتقد است که عالم و ازجمله مجموعه انسان‌ها مال خدا هستند، خدا آن‌ها را آفریده و آن‌ها به اراده او موجودند و با اراده او می‌میرند و معدوم می‌شوند، اگر پذیرفتیم که همه مال خدا هستند، هیچ‌کس دیگری نباید بدون اذن خدا در این ملک خدا تصرف کند. خدا هم به پیغمبرش اجازه داده است و فرموده: أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ.[1] بعد از آن، به اولی‌الأمر هم که به ائمه اثنی عشر و حضرات معصومین‌علیهم‌السلام تفسیر شده‌اند اجازه داده شده است چون این‌ها جانشین پیغمبرند. همان‌گونه که پیغمبر واجب‌الاطاعة بود، این‌ها هم مفترض‌الطاعة هستند و اختیار دارند که هر کاری انجام دهند.

اما بعد از آن چه؟! بالاخره باید یک جایی پای این اختیار به اذن خدا بند شود. خدا می‌گوید این‌ها مال من هستند، این‌ها بندگان من هستند و من آن‌ها را آفریده‌ام. بعد قانون من این است که نباید دزدی کنند و خیانت کنند اما حالا که کسی این کار را کرد، تو باید اجرای حد کنی، دستش را ببری یا او را اعدام کنی. به چه دلیل؟! انسان‌های دیگر هم وجود دارند. هرکسی حق ندارد این کار را انجام دهد. چه کسی حق دارد احکام خدا را اجرا کند؟! در اموال مردم، در جانشان و در عِرضشان تصرف کند؟! باید اجازه‌ای از خود خدا وجود داشته باشد.

نظام ولایت‌فقیه می‌گوید این اجازه بعد از امام معصوم به کسی داده شده است که اشبه به امام معصوم است؛ یعنی ولی‌فقیه. برای این مسئله، هم دلیل عقلی وجود دارد و هم دلیل نقلی، ازجمله روایات. این ویژگی نظام ولایت‌فقیه براساس مبانی فکری آن است.

ممکن است در عمل هیچ تفاوتی وجود نداشته باشد. کسی هم بیاید همان حکمی را که بناست ولی‌فقیه اجرا کند، اجرا کند. بگوید طبق رساله ایشان، این حکم را فتوا داده و مشخص کرده است. من هم تشخیص دادم که وظیفه این شخص همین است و حکمی را که او تعیین کرده، اجرا می‌کنم.

می‌گویند حکم درست است اما تو حق اجرای آن را نداشتی؛ مثل اینکه تصرف در ملک دیگری تا وقتی اذن صاحبش نباشد، جایز نیست. کار خوبی کردی و به صاحب‌خانه خدمت کردی اما بدون اجازه او تصرف کردن غلط است.

ازلحاظ فکری، نظام ولایت‌فقیه بر همه نظام‌های عالم برتری دارد و اصلاً قابل مقایسه نیست؛ در نظام‌های دیگر چنین چیزی شرط نیست. جواب آن‌ها این است که شما، مخصوصاً کسانی که قبول دارید مخلوق خدا هستید و خدا مالک شماست، می‌گویید ما از طرف مردم وکیل هستیم؛ اما خود مردم چه حقی داشتند؟! آن کسی که رأی می‌دهد تا فلانی رئیس‌جمهور شود و این حکم یا قانون را اجرا کند، مگر خودش حق دارد آن را اجرا کند؟! چیزی را که خودش حق ندارد، چگونه به دیگری واگذار می‌کند؟! آن کسی که رأی می‌دهد، آیا حق دارد قوانین کیفری را اجرا کند؟! مسلماً حق ندارد. هرکسی که حق ندارد بیاید و به دیگری بگوید: «تو دزدی کرده‌ای و من دستت را می‌برم»، پس چطور این حق را به دیگری واگذار می‌کند و می‌گوید: «من به تو حق می‌دهم؛ به تو رأی می‌دهم که این کار را انجام بدهی»؟! شما چه‌کاره هستید؟! چه حقی دارید؟! این مبنا از نظر فکری مبنای صحیحی ندارد.

این مسئله فکری را کنار بگذاریم و از آن بگذریم. حالا ازلحاظ عملی بحث کنیم.

ویژگی دوم نظام ولایت‌فقیه؛ قانون‌گذاری براساس مصالح مردم

نکته اساسی دوم که تفاوت نظام ولایت‌فقیه با نظام‌های دیگر است این است که در اینجا مفروض قضیه این است که همان خدایی که ما را آفریده، مالک ما هم هست. حالا صرف‌نظر از مالکیت او و اینکه باید با اذن او این کار انجام بگیرد، یک نکته دیگر هم وجود دارد؛ خدا قوانینی را به خاطر مصلحت مردم وضع کرده است و هیچ نفعی برای خودش ندارد.

إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ؛[2] اگر همه انسان‌های روی زمین - العیاذ بالله- بگویند: «مرگ بر خدا! ما خدا نداریم و او را قبول نداریم!» آیا هیچ ضرری به خدا می‌رسد؟! فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ؛[3] به او ضرری نمی‌رسد. هر دستوری که می‌دهد و هر امری که می‌کند، به خاطر مصالح خود مردم است. سر سوزنی چیزی عاید او نمی‌شود. او از هر خدمتی که کسی انجام دهد، بی‌نیاز است. حتی به پیغمبران و ائمه معصومین، حتی به سیدالشهداعلیه‌السلام هم احتیاجی ندارد. او در ذات خودش همه‌چیز دارد؛ بالاتر از آنچه ما تصور می‌کنیم.

چنین کسی فقط به خاطر مصلحت مردم قانون وضع می‌کند. از طرف دیگر، علمش هم بی‌نهایت است و خطا نمی‌کند. این بهترین قانون‌گذار است؛ قانون‌گذاری که هم مصالح مردم را بهتر می‌داند و هم خودش هیچ نفع و ضرری ندارد و فقط مصلحت مردم را در نظر می‌گیرد. کجای عالم چنین قانون‌گذاری پیدا می‌شود؟! اگر همه انسان‌ها جمع شوند و قانونی وضع کنند، آیا اعتبار آن به اندازه اعتبار علم خدا می‌شود؟! علم او بی‌نهایت است. تک‌تک انسان‌ها ممکن است اشتباه کنند و مجموع آن‌ها هم ممکن است اشتباه کند. تازه اگر فرض کنیم اشتباه هم نکنند، چقدر می‌توانند تضمین کنند که قانون‌گذار نفعی برای خودش در نظر نگرفته است؟! وقتی قانونی را وضع و امضا می‌کند، آیا می‌توانند مطمئن باشند که گوشه دلش این نباشد که ضمناً خود من و خویشاوندانم هم از این قانون استفاده کنیم و فرزندانم تا نسل‌های آینده بهره‌مند شوند؟! آیا شما سراغ ندارید بعضی کسانی که مسئولیت‌هایی دارند، به فکر فرزندانشان باشند؟! خوبان و اشرار عالم را نمی‌گویم؛ حتی بعضی از مسئولان جمهوری اسلامی که در رفتارشان منافع فرزندانشان را لحاظ می‌کنند، آیا سراغ ندارید؟! به نظرم وجود دارد. ممکن است یکی - دو نمونه هم بتوانیم بگوییم.

اما خدا هیچ نفعی برای خودش ندارد. برای کسی هم جز مردم، نفعی در نظر نمی‌گیرد. پس کسی که هم علمش بی‌نهایت است و هم در قانون‌گذاری نفعی برای خودش ندارد و فقط مصلحت مردم را در نظر می‌گیرد، غیر از خدا چه کسی می‌تواند باشد؟!

نظام ولایت‌فقیه در زمینه قانون‌گذاری به چنین اصلی معتقد است که قانون را یا باید مستقیماً خود خدا وضع کند یا کسی که خدا به او اجازه داده است. کس دیگری چنین حقی ندارد؛ برای اینکه نه علمشان علم خدایی است و نه این مصونیت را دارند که دنبال منفعت خودشان نباشند. از کجا می‌شود این ویژگی‌ها را در سایر افراد احراز کرد؟! دیده‌اید بسیاری از افراد، حتی افراد خوب، بالاخره یک وقتی و در جایی، منافع زن و بچه‌شان و حتی نسل‌های آینده‌شان را رعایت کرده‌اند. حتی چند نسل دیگر از موقعیت آن‌ها استفاده کرده‌اند.

ضرورت وجود مرجع صالح در رأس هرم قدرت

این دو ویژگی اصلی در نظام ولایت‌فقیه وجود دارد که در نظام‌های دیگر نیست. از همه این‌ها که بگذریم، این مسائل همه به دین برمی‌گردد؛ به اعتقاد به خدا و دین و مسائلی که انسان باید قبلاً آن‌ها را اثبات کرده باشد؛ اعتقاد به خدا، قیامت و نبوت.

مسئله مهمی که در مقام اجرا وجود دارد این است:

اول، مسئله اذن الهی بود؛ یعنی اصل تصرف در بندگان به هر نحوی باید با اذن خدا باشد.

دوم، مربوط به اصل قانون‌گذاری بود؛ اینکه قانون‌گذار باید کسی باشد که هم علم او خطا نداشته باشد و هم نفع و مصلحت خودش را در نظر نگیرد. چنین کسی جز خدا نیست یا کسی که خدا تعیین کند؛ چون خدا می‌داند چه کسی علم و مصلحت‌سنجی‌اش از دیگران بهتر است؛ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ.[4]

مسئله سوم مربوط به مقام اجراست.

مسئولیت حکومت که بالاخره در همه جای عالم به یک شکلی وجود دارد، معمولاً به شکل یک هرم تنظیم می‌شود؛ یعنی مسئولیت‌ها در ابتدا تقسیم می‌شوند. نهادهای مختلف و صاحب‌منصبان مختلف، هرکدام بخشی از مسئولیت را بر عهده دارند. در سطح بالاتر، این مسئولیت‌ها جمع‌تر می‌شود و عده معدودتری در آن مرحله قرار می‌گیرند تا اینکه به رأس هرم می‌رسد؛ جایی که یک نفر حرف آخر را می‌زند. آن نفر در نظام‌های سلطنتی، سلطان است؛ در نظام‌های ریاستی، رئیس‌جمهور است؛ در نظام‌های پارلمانی، مجلس باید رأی بدهد و به همین ترتیب، شکل‌های مختلفی وجود دارد.

این هرمی که مسئولیت مدیریت یک جامعه را بر عهده دارد، چه کارهای اساسی باید انجام دهد؟! اصلاً چه لزومی دارد چنین هرمی را ترسیم کنیم و در رأس آن، نقطه‌ای قرار دهیم که او باید حرف آخر را بزند؟! چه ضرورتی دارد؟!

همه نظام‌های عالم براساس تجربه دیده‌اند که این بهترین راهی است که می‌توان به یک کشور نظم داد. اگر همه بخواهند در همه کارها دخالت کنند، کارها دچار هرج‌ومرج می‌شود. همه صلاحیت انجام همه کارها را ندارند و هرکسی در زمینه‌ای تخصص دارد. اگر بخواهند کارها همین‌طور پراکنده باشد، در تصمیم‌گیری‌ها اختلاف به وجود می‌آید و باز هرج‌ومرج می‌شود. اگر هم بخواهند همه با هم تصمیم‌گیری کنند، بالاخره گفتند خوب است تصمیم‌گیری‌ها تدریجی و مرحله‌به‌مرحله باشد و در مقام تصمیم‌گیری، اکثریت آرا ملاک قرار بگیرد.

البته کار به جاهایی می‌رسد که باید تصمیم‌های ضروری و فوری گرفت و فرصت نیست که همه جمع شوند و نظر بدهند و بحث کنند. باید قاطعانه گفت آری یا نه. مخصوصاً در مسائل جنگ، این اتفاقات زیاد می‌افتد. موقعیتی پیش می‌آید که فرمانده باید دستور بدهد و تصمیم بگیرد؛ وگرنه نیروها پراکنده می‌شوند و شکست، حتمی است. به همین دلیل، همه نظام‌های عالم این ساختار را به شکلی پذیرفته‌اند.

اگر یادتان باشد، در نظام مارکسیستی شوروی سعی می‌کردند همه‌چیز با شورا و به‌صورت مشورتی باشد. شوروی هم به همین معنا بود؛ یعنی نظامی که اساس آن بر شورا و مشورت است. در رأس هرم قدرت هم نمی‌گفتند یک فرد؛ بلکه می‌گفتند هیئت‌رئیسه شورای ریاستی.

اما بالاخره این شورا هم کارش به جایی می‌رسید که باید یک نفر حرف آخر را بزند. به همین دلیل، مجبور می‌شدند یک صدر هیئت‌رئیسه هم تعیین کنند. اگر یادتان باشد، نمی‌دانم نظام شوروی سابق را به خاطر دارید یا نه، آن‌ها هیئت‌رئیسه‌ای داشتند که رؤسای حزب در آن حضور داشتند و درباره همه‌چیز تصمیم‌گیری می‌کردند. تصمیم‌های نهایی را آن‌ها می‌گرفتند؛ ولی بالاخره خود آن شورا هم معمولاً ده، دوازده نفر بودند و در بعضی کشورها شش نفر بودند. در رأس این گروه چندنفری هم یک فرد قرار می‌گرفت که به او صدر هیئت‌رئیسه می‌گفتند. در یک دوره خروشچُف بود و در دوره‌های دیگر اشخاص دیگری بودند.

بالاخره همه نظام‌های عالم این ساختار را به شکلی پذیرفته‌اند؛ هرمی که قاعده آن وسیع است و کم‌کم جمع می‌شود تا به رأس می‌رسد و در یک نقطه متمرکز می‌شود؛ جایی که یک نفر در بعضی موارد حرف آخر را می‌زند.

در نظام ولایی هم همین‌گونه است، منتها شخصی که در این جایگاه قرار می‌گیرد، شرایط اساسی‌ای دارد که هرکسی نمی‌تواند آن‌ها را داشته باشد. تفاوت‌ها را می‌خواهم اینجا عرض کنم.

سه شرط اساسی ولی‌فقیه

اولین شرطی که در اینجا رعایت می‌شود این است که طبق اصول قبلی، قانونی را که گفتیم خدا باید وضع کند، این شخص باید از همه بهتر بشناسد. بالاخره همه می‌توانند با قوانین آشنا شوند اما در همه نظام‌های حقوقی عالم، به جاهایی می‌رسیم که متخصصان در تفسیر قانون اختلاف پیدا می‌کنند. درنهایت، ممکن است موضوع به شورایی برسد که با اکثریت آرا تصمیم بگیرند.

اما وقتی می‌گوییم متخصص باید قانون‌شناس باشد و قانون را معرفی کند، باز این مسئله حل نشده است؛ چون متخصصان ممکن است آرای مختلفی داشته باشند و درباره اینکه مقتضای قانون در یک مورد خاص چیست، اختلاف‌نظر پیدا کنند. چه باید بکنند؟!

اینجا یک طرح اولیه این است که کسی باید در رأس باشد که علمش نسبت به قوانین از همه برتر باشد. قوانین هم طبعاً قوانین خدا هستند؛ چون گفتیم قانون اصلی همان قانونی است که خدا وضع می‌کند. اسم این شخص، فقیه است. می‌گویند ولایت‌فقیه؛ یعنی کسی که قوانین خدا را از همه بهتر می‌داند. این اولین شرط است.

در همه نظام‌ها می‌گویند کسی که می‌خواهد در رأس نظام باشد باید قانون‌دان باشد اما این شرط اصلی نیست. غالباً می‌گویند باید سیاست‌مدارتر باشد و بیشتر روی سیاست تکیه می‌کنند. در کشورهایی که بیشتر دنبال مسائل اقتصادی هستند، ترجیح می‌دهند یک اقتصاددان در رأس کشور باشد. حتی در کشور شوروی هم در بعضی دوره‌ها صدر هیئت‌رئیسه آن‌ها اقتصاددان بود.

اما در این نظام، خصوصیت این است که شرط اصلی را این می‌دانند که شخص، قانون خدا را بهتر بداند. البته این شرط کافی نیست. ممکن است کسی کاملاً بر قوانین تسلط داشته باشد اما صلاحیت اخلاقی نداشته باشد و دنبال مصلحت خودش باشد.

شرط دوم این است که تقوایش از همه بیشتر باشد؛ یعنی صلاحیت اخلاقی او. شرط سوم این است که مصالح مردم را بهتر از دیگران بشناسد؛ چون ممکن است کسی قانون کلی را بداند و تقوا هم داشته باشد و بخواهد آن قانون را رعایت کند اما نداند که در اینجا مصلحت چیست. قانون، کلیاتی را بیان می‌کند اما اینکه امروز مصداق این ماده قانونی است یا مصداق آن ماده قانونی، به شناخت شرایط عینی نیاز دارد. شخصی که در رأس قرار می‌گیرد باید این شرایط را بهتر از دیگران بشناسد تا بتواند قانون کلی را بر آن‌ها تطبیق کند.

این سه ویژگی اصلی کسی است که در رأس هرم قدرت قرار می‌گیرد؛ ولی‌فقیه یعنی چنین کسی. اولاً فقیه است؛ یعنی قانون اسلام را از همه بهتر می‌داند و اسلام را بهتر می‌شناسد؛ چون قبلاً گفتیم قانون باید قانون اسلام باشد و خدا باید قانون‌گذار باشد. دوم اینکه تقوایش باید از دیگران بیشتر باشد، پایش نلغزد و دنبال منافع شخصی، خانوادگی و حزبی و این حرف‌ها نباشد. سوم اینکه بصیرت او نسبت به مسائل اجتماعی و درک اجتماعی‌اش از دیگران بهتر باشد.

اگر این سه ویژگی با هم جمع شوند، فرد ایده‌آل به دست می‌آید. اگر کسی علمش نسبت به اسلام از همه بیشتر باشد، تقوایش هم از همه بهتر باشد و درکش نسبت به مسائل اجتماعی از همه برتر باشد، اگر چنین کسی را شناختید، واقعاً این فرد ایده‌آل است. از این بهتر چه کسی می‌تواند باشد؟!

البته اصالتاً معصوم است که این شرایط را دارد. وقتی معصوم در دسترس نبود، هرکس به‌نسبت این شرایط را بیشتر داشته باشد، اولویت خواهد داشت. این شکل انتخاب و ویژگی‌هایی است که باید شخص قرارگرفته در رأس هرم قدرت داشته باشد.

نقش مشورت در تکمیل شناخت و تشخیص مصالح جامعه

این‌ها کلیاتی بود که همه می‌دانید و تکرار و مقدمه‌ای بود برای اینکه زمینه فراهم شود تا به نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم برسم؛ اما آن نکته‌ای که من می‌خواستم عرض کنم این است که این مصالح جامعه که می‌گوییم ولی‌فقیه باید بداند، مسئله مهمی است. در عالم، غیر از معصوم، کسی پیدا نمی‌شود که همه مصالح مردم را در همه ابعاد بداند.

کسی را در نظر بگیرید که مسائل پزشکی را از همه پزشکان عالَم بهتر بداند، مسائل اقتصادی را هم از همه بهتر بداند، مسائل نظامی را نیز از همه بهتر بداند و همین‌طور برسد به مسائل آموزش‌وپرورش و قسمت‌های مختلفی که وزارتخانه‌ها اداره می‌کنند. آیا ممکن است یک نفر در همه این زمینه‌ها از همه دیگران آگاه‌تر باشد؟! این فرضی است که چنین چیزی در عمل پیدا نمی‌شود؛ اما بعضی از این کمبودها را می‌توان با کمک گرفتن از دیگران جبران کرد.

وقتی یک فرد نداریم که درعین‌حال که بهترین پزشک است، بهترین مهندس ساختمان هم باشد، می‌گوییم در مسائل ساختمانی می‌تواند از مهندسان کمک بگیرد. یا اگر مسائل پزشکی را درک می‌کند، برای انتخاب دارو و شناخت انواع داروها می‌تواند از متخصص داروشناسی استفاده کند و مشاوری داشته باشد که این اطلاعات را در اختیارش بگذارد.

این کارها امکان‌پذیر است و در همه جای عالم هم وجود دارد. همه کشورها مشاوران نظامی دارند؛ چون بالاخره مسائل نظامی تخصص‌هایی می‌خواهد. کسی که سی سال شبانه‌روز کارش دست‌وپنجه نرم کردن با مسائل سیاسی بوده، با کسی که کارش با کتاب و قرآن و حدیث بوده، تفاوت دارد. این کمبودها را می‌توان با مشاوران جبران کرد.

قرآن اصل وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ[5] را برای همین تأسیس کرده است؛ برای اینکه وقتی شخصی که در رأس قدرت و رأس هرم حکومت قرار می‌گیرد، بهترین فرد نسبی در آن سه شرط باشد و علاوه بر حدنصاب، مراتب کمالی هم داشته باشد اما ایده‌آل نباشد و جامع همه این ویژگی‌ها نباشد، کمبودهایش به‌وسیله مشاوران تأمین شود.

حالا بین پرانتز عرض کنم؛ از دید ما، مجلس شورای اسلامی که مجلس قانون‌گذاری است، درواقع یک مجلس مشورتی برای رهبر است؛ چون گفتیم بالاخره او باید قانون را وضع کند. پس مجلس چه‌کاره است؟ این‌ها متخصصانی هستند که قانون را می‌پزند؛ بحث می‌کنند، آماده می‌کنند و می‌گویند: «آقا! نظر ما این است که اکثریت قاطع، معتقدند مصلحت امروز این است.» او که خودش همه‌چیز را نمی‌داند. این افراد مطالب را برایش آماده می‌کنند و آن امضای اوست که قانون را قانون می‌کند.

البته این مسئله در قانون اساسی ما تصویر خاصی دارد که جای امضای رهبر در آن نیست. سابقاً در نظام شاهنشاهی که آن هم نظام مشروطه بود، باید مجلس قوانین را وضع می‌کرد اما شرطش این بود که به تأیید ملوکانه برسد. در آن زمان، شرایط فرهنگی اوایل انقلاب به‌گونه‌ای نبود که بشود چنین چیزی را در قانون اساسی گنجاند؛ یعنی کسانی که خودشان اعضای مجلس خبرگان قانون اساسی بودند و شرایط فرهنگی گروه‌های فعال آن دوره، به‌گونه‌ای بود که اگر چنین چیزی مطرح می‌شد، بهانه‌ای به دست آن‌ها می‌داد تا مصالح کلی را زیر پا بگذارند؛ اما حقیقت این است که از دید ما، قانون تا امضای رهبری را نداشته باشد، اعتبار لازم را ندارد؛ ولو اینکه حالا امضای او را کشف کنیم و بفهمیم که راضی است. فی‌حدنفسه اینکه کسانی بنشینند، بحث کنند و با اکثریت آرا، مثلاً پنجاه درصد به‌علاوه یک نفر، رأی بدهند، کافی نیست. ممکن بود فردا یکی از آن‌ها غایب باشد و فرد دیگری به‌جای او بیاید و رأیش عوض شود. با چنین شرایطی، قانونی که واجب‌الاطاعة باشد، خودبه‌خود پیدا نمی‌شود؛ اما وقتی گفتیم باید از اولی‌الأمری که از طرف خدا تعیین شده اطاعت کنیم و گفته‌اند باید از ولی‌فقیه اطاعت کنی، وقتی او امضا کرد، این قانون مصداق اطاعت از اولی‌الأمر می‌شود و آن‌وقت اطاعت از آن بر ما واجب خواهد بود. این‌ها باز هم کلیات بود.

مهم‌ترین وظیفه ولی‌فقیه؛ تشخیص اولویت‌های جامعه

آن نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم، این است که در مدیریت کلان جامعه، یکی از مهم‌ترین مسائل، تعیین اولویت‌هاست. شاید ما در طول تاریخ، هیچ جامعه‌ای را نتوانیم نشان بدهیم که تمام نیازمندی‌هایش در حد نصاب تأمین شده باشد و در هیچ جهتی کمبود قابل‌توجهی نداشته باشد؛ بهداشتش کاملاً تأمین باشد، کار به‌ اندازه کافی وجود داشته باشد و هرکس هر وقت بخواهد بتواند کار کند، گرانی کمرشکن وجود نداشته باشد، دشمن خارجی آن را تهدید نکند، عوامل درونی و ستون پنجم وجود نداشته باشند و همه‌چیز امن‌وامان و درست باشد.

در طول تاریخ، اگر کسی چنین جامعه‌ای را به من نشان بدهد، بسیار ممنون می‌شوم. آیا چنین چیزی پیدا می‌شود؟! همیشه کمبودهایی در جامعه وجود دارد و باید دید اولویت‌ها با کدام است و کدام را باید مقدم کرد.

مهم‌ترین شأن کسی که در رأس هرم قدرت قرار می‌گیرد این است که وقتی میان مصالح جامعه تضاد و تزاحم وجود دارد، بتواند تشخیص دهد کدام‌یک مهم‌تر است و این نیروی محدودی را که در اختیار داریم، در کجا صرف کنیم تا مصالح مردم بهتر تأمین شود.

اینکه دولت جمهوری اسلامی نقشه‌ای بریزد که در کشور اصلاً فقیر نداشته باشیم، امیدی نیست که بتوان به آن دل بست. با هر نقشه و طرحی، به‌ویژه با وجود دشمنان خارجی که بر اقتصاد دنیا تسلط دارند، چگونه می‌توان مدیریتی کرد که تمام نیازهای مادی مردم، نیازهای فردی، اوقات فراغت فرزندانشان، آسایش، راحتی، گردش و تفریح و همه این امور کاملاً تأمین شود و ازجمله مصالح معنوی آن‌ها نیز فراهم باشد تا فرصت پیدا کنند دینشان را بهتر یاد بگیرند، اخلاقشان رشد کند و امور معنوی را درک کنند؟! اینکه همه این نیازها به ‌اندازه کافی فراهم شود، عملاً امکان‌پذیر نیست.

ناچار مدیری که در رأس هرم قرار گرفته است، باید این امور را تعدیل کند؛ ببیند کجاها واجب‌تر است، چه مقدار از آن لازم است و چه چیزی باید تأمین شود تا بقیه نیروها صرف کارهای دیگر شود. اینکه کسی ادعا کند من تمام نیازهای شما را به ‌طور کامل تأمین می‌کنم، باورکردنی نیست. بنده که باور نمی‌کنم. شما جایی سراغ دارید که چنین چیزی باشد؟! خیلی ممنون می‌شوم اگر به من هم معرفی کنید. من چنین چیزی ندیده‌ام؛ نه در زمان پیغمبر اکرم، نه در زمان امیرالمؤمنین‌سلام‌الله‌علیه، نه در زمان‌های بعدی و نه قبل از آن. بالاخره همیشه فقیر وجود داشته است، مریض‌هایی بوده‌اند و کسانی مورد ظلم قرار می‌گرفته‌اند.

آیا در زمان ظهور ولی‌عصرعجل‌الله‌فرجه‌الشریف همه این نیازها کاملاً تأمین می‌شود؟ درست نمی‌دانم. آنچه یقین داریم این است که اگر کسی ظلم کند، بی‌مجازات نمی‌ماند. اگر کسی تخلف کند و مرتکب عملی شود که باید مجازات کیفری داشته باشد، بدون مجازات نمی‌ماند. پارتی‌بازی و تبعیض وجود نخواهد داشت؛ اما آیا هیچ‌کس معصیت نمی‌کند؟! نمی‌دانم. راستش این است که من از خودم خیلی بعید می‌دانم چنین چیزی اتفاق بیفتد؛ برای اینکه اصلاً آدمیزاد آفریده شده است تا انتخاب کند. هرکس باید بتواند انتخاب کند: إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا؛[6] فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ.[7]

ویژگی آدمیزاد این است که اگر خواست، بتواند راه بد را هم برود؛ البته تا حدودی که به دیگران لطمه نزند. حالا در آن زمان چه خواهد شد؟! ان‌شاءالله قسمت ما باشد که خودمان آن زمان حضور داشته باشیم و درک کنیم و ببینیم چه خواهد شد اما تا آن زمان، امید اینکه جامعه‌ای تشکیل شود که همه‌چیز در آن به حد نصاب تأمین باشد و هیچ کمبودی وجود نداشته باشد، امید معقولی به نظر نمی‌رسد.

در این دوران سی‌وچند ساله خودمان، مشکلات زیادی را دیده‌اید. اوایل انقلاب چه مشکلاتی وجود داشت! در دوران جنگ تحمیلی چه مشکلاتی برای مردم پیش آمد! حتی مواد غذایی به‌اندازه کافی وجود نداشت. گوشت یخ‌زده باید از خارج می‌آوردند و آن هم به مقدار معینی بود و باید به‌صورت کوپنی تقسیم می‌شد. چیزهایی که از آن دوران به یادمان مانده است. بعد هم که جنگ برطرف شد، آن‌همه خرابی و ویرانی وجود داشت و پس از آن نیز انواع فسادهایی که از درون یا بیرون بر ما تحمیل شد؛ فسادهای اخلاقی، فسادهای اداری، فسادهای جنسی و الی‌آخر.

آیا می‌شود توقع داشت که یک دولت اسلامی همه این‌ها را کاملاً برطرف کند و نیازهای اولیه مردم را طبق قانون اسلام تأمین کند؟! پاسخ این است که تجربه عینی در هیچ جای دنیا چنین چیزی را تأیید نمی‌کند. ملائکه هم پیش از خلقت انسان و رشد و تکثیر نسل او، به خداوند عرض کردند: «أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ؛[8] آیا موجودی را خلق می‌کنی که بناست فساد کند و خون‌ریزی به راه بیندازد؟!»؛ یعنی آنچه از آدمیزاد می‌دانستند، افساد و خون‌ریزی بود و به این مسئله یقین داشتند.

خداوند هم نفرمود: نه؛ بلکه فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛[9] مصلحتی در کار است که شما از آن آگاهی ندارید.

بنابراین، انتظار اینکه روزی بیاید که این‌گونه فسادها اصلاً در جامعه وجود نداشته باشد و هرکسی کاملاً به حق خودش برسد، انتظار چندان به‌جایی نیست.

ضرورت گزینش و اولویت‌بندی میان مصالح جامعه

پس چه باید کرد؟! یک فرض این است که بگوییم حالا که همه‌چیز به‌ طور کامل تأمین نمی‌شود، رهایش کنیم و هرج‌ومرج و آزادی مطلق برقرار باشد؛ هرکس هرچه می‌خواهد انجام دهد.

وقتی صلاح مطلق وجود ندارد، آیا باید راه را برای فساد مطلق باز کنیم؟! یا باید بگوییم همه‌چیز کاملاً اصلاح شود؟! درحالی‌که چنین چیزی شدنی نیست.

راه سوم چیست؟! باید گزینش کنیم؛ ببینیم کدام‌یک فسادش بیشتر است تا جلوی آن را بگیریم و کدام نیاز مردم ضروری‌تر است تا ابتدا آن را تأمین کنیم. بعد نوبت به نیازهای دسته دوم و سوم و مراتب بعدی برسد. باید در صرف هزینه‌ها، تأمین نیازمندی‌ها و اهتمام به آبادانی‌ها، سلسله‌مراتبی در نظر بگیریم. خلاصه مسئله این است که اولویت‌ها را تشخیص بدهیم و آن‌ها را رعایت کنیم. این کار درنهایت بر عهده همان شخصی است که در رأس هرم قرار دارد. دیگران زمینه‌ها را فراهم می‌کنند ولی تصمیم نهایی با اوست که اول این، دوم آن.

می‌دانید یکی از چیزهایی که در قانون اساسی برای رهبر تعیین شده و به آن تصریح شده، همین تعیین سیاست‌های کلی کشور است. سیاست‌های کلی کشور را او باید تعیین کند. مجمع تشخیص مصلحت می‌آیند بحث می‌کنند و پیش‌نویس آن را تهیه می‌کنند اما این پیش‌نویس به‌خودی‌خود اعتباری ندارد تا او آن را تعیین کند. این مهم‌ترین کاری است که باید در اداره کلان یک جامعه به آن اهمیت داد. مردم باید سعی کنند کسانی را که دست‌اندرکار هستند، به‌درستی بشناسند و ببینند چه کسی این هنر را بهتر از دیگران دارد. در اینجا چند مسئله مطرح است؛

سوءاستفاده از کمبودهای جامعه برای تضعیف نظام

یکی از مسائل این است که کسانی که دشمن این نظام هستند، به هر دلیلی، چه در داخل کشور و چه در خارج، سعی می‌کنند آن جهاتی را که تأمین نشده و آن نیازهایی را که برآورده نشده است، مطرح کنند و زیر ذره‌بین بگذارند و مردم را تحریک کنند که این نیازهای شما روی زمین مانده است؛ این چه دولتی است که این کارها را انجام نمی‌دهد؟!

در امور مادی، این کار بسیار راحت است. گرانی، تورم، بیکاری و مسائل دیگر را مدام مطرح می‌کنند. بعضی سایت‌ها این مسائل را پیوسته مطرح می‌کنند و بعضی روزنامه‌های داخلی هم به آن دامن می‌زنند. بالاخره گرانی و تورم وجود دارد که عوامل داخلی و خارجی دارد. مشکلات اقتصادی جهانی هم وجود دارد که کم‌یابیش با همه کشورها ارتباط دارد و آن‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. دشمنان هم روی همین مسائل تکیه می‌کنند. این یک مسئله است.

تزاحم مصالح مادی و معنوی در سیاست‌گذاری

اما مهم‌تر از این، جایی است که میان مصالح مادی و مصالح معنوی تزاحم وجود دارد. گاهی ممکن است برنامه‌هایی تنظیم و سیاست‌هایی اجرا کنیم که نیازهای مادی مردم بهتر تأمین شود اما ضررهای معنوی زیادی به دنبال داشته باشد. البته ممکن است بگوییم آن منافع مادی درنهایت به دست می‌آید ولی ضررهای معنوی آن در درازمدت آشکار می‌شود و فعلاً روی آن‌ها حساب نمی‌کنیم.

گاهی اگر بخواهیم سیاستی را اجرا کنیم، مقداری به رفاه مردم لطمه می‌خورد اما اگر راه را باز بگذاریم تا اقتصاد، بیشتر پیشرفت کند و رفاه مردم افزایش یابد، ممکن است مردم دچار ضررهای معنوی شوند.

در امور اقتصادی و مسائل فرهنگی، نمونه‌های فراوانی وجود دارد. اجناسی که ازنظر اسلام مشکل دارند یا اصلاً حرام هستند، مثل مشروبات الکلی و چیزهای دیگری مانند ابزار قمار و مراکز فساد، در عالم رقم‌های بزرگی از درآمد را تشکیل می‌دهند. بعضی از کشورها هستند که مهم‌ترین بخش درآمد ملی آن‌ها از همین مراکز تأمین می‌شود. افرادی از کشورهای دیگر به آنجا می‌روند؛ آن کشورها زمینه خوش‌آب‌وهوا، شرایط طبیعی مناسب و سوابقی هم دارند. امکاناتی فراهم کرده‌اند و آنجا عشرتکده‌هایی وجود دارد. مردم برای خوش‌گذرانی به آنجا می‌روند و پولشان را همان‌جا خرج می‌کنند. آن کشورها هم از این درآمد استفاده می‌کنند.

حالا اگر در یک کشور اسلامی بشود چنین کاری کرد و عشرتکده‌هایی دایر کرد، البته عشرتکده‌های اسلامی، مثل رباخواری‌های اسلامی که درآمد داشته باشد و مردم پولدار شوند و سرمایه‌گذاری کنند اما در آنجا فساد اخلاقی پیدا می‌شود، کدام را باید ترجیح داد؟!

در نظام‌هایی که نظام ارزشی آن‌ها مادی‌گرایانه است و ماتریالیستی فکر می‌کنند، راهشان روشن است. می‌گویند مسائل اخلاقی را باید با کارهای فرهنگی پیش برد؛ این‌ها کار دولت نیست. دانشمندان بنویسند، روزنامه‌نویسان مقاله بنویسند و فیلم‌سازان فیلم تهیه کنند. از این راه‌ها باید جلوی فسادهای اخلاقی را گرفت. ما چه‌کار به این کارها داریم؟! ما می‌خواهیم پول دربیاوریم.

این یک نوع طرز فکر است؛ اما شخص دیگری می‌گوید: وقتی می‌خواهیم این قانون را امضا کنیم، باید پیامدهای معنوی آن را هم در نظر بگیریم. اگر این رفاه حاصل شد ولی به دنبال آن فسادهای اخلاقی به وجود آمد، چه؟! باید میان این‌ها نوعی موازنه برقرار شود؛ دست‌کم به‌گونه‌ای باشد که بگوییم اگر این سیاست مفاسد اخلاقی دارد، آن‌قدر منافع مادی آن زیاد است که آن مفاسد را پوشش می‌دهد. فرض کنیم چنین چیزی ممکن باشد؛ اما اگر معلوم باشد رفاهی که حاصل می‌شود، در برابر آن ضررهای معنوی، به‌مراتب کمتر است و ضررهای معنوی چندین برابر منافع مادی آن است، اینجا چه باید کرد؟!

اگر مقداری تأمل کنید، در کشور ما، به‌خصوص در دو دهه اخیر و بعد از رحلت امام، از این نمونه‌ها زیاد داشته‌ایم. کسانی با قیافه‌های حق‌به‌جانب و با مصلحت‌اندیشی، گاهی حتی در لباس روحانیت، طرح‌هایی ارائه کردند، پیشنهادهایی دادند و قوانینی را تصویب و اجرا کردند به این دلیل که می‌خواستند برای مردم رفاه تأمین کنند؛ اما در کنار آن، مفاسد اخلاقی رشد کرد و به مفاسد اخلاقی هم بسنده نشد؛ بلکه به مسائل اعتقادی رسید و اصل دین را زیر سؤال برد!

نمونه‌هایی از مصلحت‌اندیشی‌های ناسنجیده؛ فدا کردن رسالت معنوی در پای مصالح مادی!

اگر بخواهم نمونه‌هایی بزنم، قطعاً اطلاعات من به‌اندازه شما نیست؛ اما چیزهایی را که می‌فهمیم و خودمان تماس مستقیمی با آن‌ها نداریم و از دیگران می‌شنویم، شما که تماس بیشتری دارید، بهتر می‌دانید. نمونه‌های این مسائل چیست؟! من یک نمونه نقل می‌کنم تا ببینید چنین طرز فکری در بعضی از مسئولان ما وجود دارد؛ اینکه ما باید دنبال مصالح مادی مردم باشیم و مسائل معنوی آن‌ها به ما ربطی ندارد.

نمونه اول: دیدگاه وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی

از یک مسئولی که شخصاً نامش در روزنامه‌ها آمده و اکنون هم در ایران نیست و فراری است، به نظرم اشکالی ندارد اسم ببرم؛ اما از مسئول دیگری نام نمی‌برم، چون نماینده یک جناح بزرگ سیاسی در کشور است. آن کسی که نام می‌برم، وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد اسلامی است. بنده مدتی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی بودم؛ پنج، شش سال، درست یادم نیست چند سال طول کشید. معمولاً مقام معظم رهبری در ماه رمضان، شبی اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی را برای افطار دعوت می‌کنند. اعضا می‌آیند، گزارش کارشان را ارائه می‌دهند، مسائل بررسی می‌شود و ایشان هم رهنمودهایی می‌فرمایند.

در یکی از این دعوت‌ها، بنده هم به‌عنوان عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی شرکت داشتم. رئیس‌جمهور وقت هم حضور داشت و تقریباً همه وزیران، به‌استثنای وزیر فرهنگ، مهمان آقا برای افطار بودند. قرار بود گزارش کار دولت و شورای عالی انقلاب فرهنگی ارائه شود؛ چون بالاخره رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی، رئیس‌جمهور است. چند نفر از وزیران هم به‌عنوان شخصیت‌های حقوقی، همیشه عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستند؛ وزیر آموزش‌وپرورش، وزیر آموزش عالی و فناوری و چند وزیر دیگر.

وزیر فرهنگ هم عضو ثابت شورا بود. در شورای عالی انقلاب فرهنگی، کمیسیونی به نام کمیسیون فرهنگ عمومی وجود دارد که رئیس آن هم وزیر فرهنگ کشور است. آن زمان، همین آقا رئیس کمیسیون فرهنگی شورای عالی انقلاب فرهنگی بود. آقا فرمودند: «حالا دوستان، رئیس‌جمهور و دیگران، ازجمله رئیس شورای عالی انقلاب فرهنگی و عده دیگری از وزیران و شخصیت‌ها، اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی هستند.» ایشان فرمودند: «بعضی از مقامات کارهایی می‌کنند که نه‌تنها اسلامی نیست، بلکه ضد اسلام است!» بعد نگاهی کردند و فرمودند: «آقای مهاجرانی -وزیر فرهنگ وقت- اینجا نیست. حالا ایشان نباشد، ما حرفمان را می‌زنیم. به ایشان برسانید. من کسانی را فرستادم تا بعضی کارها را از نزدیک ببینند. اقداماتی کرده‌اند که نه‌تنها اسلامی نیست بلکه ضد اسلام است! این‌ها چه کارهایی است؟! چرا این کارها را می‌کنند؟!» اعتراض کردند و بالاخره افطار انجام گرفت و اعضا پراکنده شدند.

جلسه که تمام شد، اعضایی که حضور داشتند، گفتند: «این دیگر رفت! دیگر چنین کسی که آقا این‌گونه درباره‌اش صحبت می‌کنند، سر پستش نمی‌ماند.» به ایشان رئیس‌جمهور وقت پیشنهاد کردند که این شخص را عوض کنید! اما رئیس‌جمهور وقت که روحانی و سید هم بود گفت: «اگر ایشان برود، من هم می‌روم! اگر او استعفا بدهد، من هم استعفا می‌دهم!» با اینکه رهبر گفته بودند کارهای او ضد اسلامی است اما گفته بود اگر آقای مهاجرانی استعفا بدهد من هم استعفا می‌دهم! اجازه نمی‌دهم ایشان برود! تا یک سال دیگر هم سر پستش بماند.

این‌ها نمونه‌های عینی است که عرض کردم؛ چون در مسائل عمومی هم مطرح شده و علنی بوده است، چیزی نیست که من بخواهم بگویم و غیبت محسوب شود. البته درباره این‌گونه آدم‌ها اصلاً نمی‌دانم حالا غیبتشان چگونه است!

پیش از آنکه آقا این فرمایش را بفرمایند، بعضی از مسئولان دینی کشور به آقای مهاجرانی گفته بودند: «آقا! شما اسم وزارتخانه‌تان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است. این کارهایی که شما می‌کنید، کجای آن با اسلام وفق دارد؟!» ایشان خندیده بود و گفته بود: «این قید اسلامی، قید تشریفاتی است؛ مثل انجمن‌های اسلامی، شورای اسلامی شهر و موارد مشابه. این‌ها اسم است. بعد از انقلاب، اسمی گذاشته‌اند و تعارفی کرده‌اند. ما وظیفه‌ای نسبت به اسلام نداریم. کار و مسئولیت ما همان مسئولیت وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه است. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی همان وزارت فرهنگ و هنر است؛ اسمش ارشاد اسلامی شده است. مسئولیت ما همان مسئولیت قبلی است. مسائل دینی کار آخوندهاست. شما خودتان این مسائل را حل کنید؛ ربطی به دولت ندارد.»

این یعنی چه؟! یعنی مدیریت کشور اصلاً برای خودش مسئولیتی نسبت به مسائل اخلاقی، معنوی و دینی قائل نیست. کار من فقط تأمین مسائل مادی مردم است؛ نانشان را تهیه کنم و دیگر کلاهم را به عرش بیندازم! بهداشتشان را تأمین کنم و بعد هم فرهنگ و هنر، برای اینکه ضمناً مسائل شادی هم داشته باشند و دستی برآرند و پایی بیفشانند و بالاخره جوان‌ها خوش باشند. کار ما همین است. اگر چیز دیگری می‌خواهید، نهادهای دیگر، به‌خصوص روحانیت و حوزه علمیه، باید کار کنند. این مسائل به ما ربطی ندارد.

نمونه دوم: پیشنهاد اختصاص مناطق ویژه برای فساد اخلاقی!

اما آن کسی که گفتم اسمش را نمی‌برم، به این دلیل است که هنوز هم عضو فعال یک گروه سیاسی بسیار مهم در کشور است. این حرف را خود بنده از او شنیدم. محلش را هم عرض می‌کنم: در فرودگاه مشهد.

یک روز نشسته بودیم و منتظر هواپیما بودیم تا سوار شویم. با این آقا نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. حاصل حرف‌هایش را عرض می‌کنم. اگر عین کلماتش یادم نباشد، مطلب صددرصد همین است که می‌خواهم بگویم و سر سوزنی کم‌وزیاد نمی‌کنم. گفت: «فلانی! بسیاری از مردم ما هستند که پول‌هایشان را برمی‌دارند و به اروپا و کشورهای دیگر می‌روند و آنجا خرج خوش‌گذرانی می‌کنند. تجار، پول‌داران و سرمایه‌داران، پول‌هایشان را در کشور خودمان خرج نمی‌کنند؛ حتی از کمک‌های دولت هم استفاده می‌کنند ولی پول‌هایشان را برمی‌دارند و به کشورهای خارجی می‌روند. این‌ها کار بدی می‌کنند و گناه هم می‌کنند و به جهنم هم می‌روند. من این را قبول دارم. کار بدی است و خدا هم آن‌ها را به جهنم می‌برد؛ اما ما چرا بگذاریم این پول‌ها را آنجا خرج کنند؟! می‌خواهند گناه کنند، در کشور خودمان گناه کنند؛ دست‌کم پول ما را برندارند و بیرون نبرند و به اقتصاد ما ضرر نزنند!

این‌ها که گناه می‌کنند؛ حالا چه در ایران باشند و چه در خارج، اهل گناه‌ هستند. برای خوش‌گذرانی به خارج می‌روند. ما بیاییم سیاستی اجرا کنیم و برنامه‌ای بگذاریم که بتوانند پول‌هایشان را در داخل کشور خرج کنند و دست‌کم این ضرر را به کشور ما نزنند.

برای اینکه مفاسد به جامعه سرایت نکند، می‌شود مناطق خاصی را برای این‌ها اختصاص داد؛ مثلاً جزیره کیش را تجهیز کنیم. چیزهایی را که آن‌ها می‌خواهند و برایش به جزایر اسپانیا یا جزایر قناری و جاهای دیگر می‌روند، اینجا برایشان فراهم کنیم.

خیلی چیزهای دیگر هم هست. گناهش برای خودشان است. ما که نمی‌گوییم بیایید گناه کنید. آن‌ها گناهشان را در اروپا انجام می‌دهند؛ بیایند همین‌جا انجام دهند. به جهنم هم می‌روند؛ به جهنم بروند! اما چرا پول‌های ما را بردارند و جای دیگری خرج کنند؟! دست‌کم پولش در کیسه دولت خودمان بیاید.»

یعنی چه؟! یعنی خانه قمار، وسایل عیش‌ونوش و مراکز خوش‌گذرانی در داخل کشور و در جزیره کیش باشد. امکانات فراهم کنیم و سرمایه‌گذاری کنیم تا این افراد بیایند و خوش‌گذرانی کنند، مشروب‌خواری کنند، قماربازی کنند و انواع فسادها را مرتکب شوند اما پول‌هایشان به خارج نرود و در کیسه خودمان و سرمایه‌گذاران داخلی بیاید. این حرف را یکی از سیاست‌مداران مؤثر کشور، صریحاً در فرودگاه مشهد به من می‌گفت. این خواب‌وخیال نبود؛ جدی و به‌عنوان یک تصمیم مؤثر و مفید برای حفظ منافع مادی کشور مطرح می‌کرد. البته نمی‌گفت فاحشه‌خانه ایجاد کنیم؛ می‌گفت وسایلی را که آن‌ها در خارج می‌خواهند، در داخل برایشان فراهم کنیم.

این را به‌عنوان یک ابتکار مطرح می‌کرد و می‌گفت من می‌خواهم برای کشور خدمت کنم! گناهش را که خودشان مرتکب می‌شوند؛ چه در ایران باشند و چه نباشند، مسئولیتش با خودشان است؛ اما دست‌کم پولش گیر ما بیاید؛ یعنی پول خوش‌گذرانی و فساد آن‌ها در کیسه ما بیاید.

این حرف را یکی از مؤثرترین سیاست‌مداران کشور می‌زد. این تفاوت میان مدیریت ولایت‌فقیه و مدیریت بشری، با طرز فکری است که دنیا آن را می‌پسندد. هرجا چنین حرفی بزنید، می‌گویند حرف معقولی است. بالاخره این شخص دارد گناه می‌کند؛ چه اینجا و چه آنجا. این مسئله شخصی خودش است. چرا شما اجازه می‌دهید پول‌هایتان را بردارند و به دیگران بدهند و به کشورهای دیگر ببرند؟! کاری کنید که خودتان از پول‌هایتان استفاده کنید. حالا او گناه می‌کند، به گردن خودش است. شما که او را مجبور به گناه نمی‌کنید؛ اما چرا زمینه‌اش را فراهم نکنید تا پول‌ها را به خارج نبرند؟!

منطق دنیا این را می‌پسندد. به همین دلیل، ایشان این پیشنهاد را به‌عنوان یک طرح ابتکاری و مؤثر در پیشرفت کشور مطرح می‌کرد و جدی با من بحث می‌کرد. البته آن زمانی که قدرت دست آن‌ها بود شاید بعضی از مقدماتش را هم فراهم کردند. آثارش هم کم‌یابیش وجود داشته است. منتها او می‌خواست این طرح به‌صورت بسیار گسترده اجرا شود تا دیگر اصلاً احتیاجی نباشد که افراد به خارج بروند و همه‌چیز در داخل کشور برایشان فراهم باشد؛ اما دیگر قدرت به آن‌ها نرسید و به گروه دیگری منتقل شد و این طرح به آن شکل اجرا نشد.

تفاوت مدیریت ولایی و مدیریت سکولار

می‌خواهم عرض کنم مهم‌ترین مسئله‌ای که در رفتار دولت‌مردان ولایی با دولت‌مردان سکولار تفاوت ایجاد می‌کند، همین است. سکولار هم اسم شاخ‌داری نیست. معنایش ضد دین بودن نیست؛ بلکه یعنی دین در مسائل اجرایی دولت نقشی نداشته باشد. نمی‌گویند ما منکر خدا هستیم یا منکر دین هستیم؛ می‌گویند: «دینتان را در خانه خودتان انجام دهید، در مسجد انجام دهید، در حسینیه سینه بزنید تا خسته شوید. ما کاری به این مسائل نداریم. دولت مسئولیتی نسبت به این امور ندارد و برای این کارها بودجه نمی‌گذارد.» این می‌شود دولت سکولار. این‌ها طالب همین هستند.

البته وقتی این‌گونه شد، خیلی چیزها به دنبال آن می‌آید؛ وابستگی‌های فرهنگی و به دنبال آن، وابستگی‌های سیاسی. اگر یادتان باشد - خدا پدر بعضی از تلویزیونی‌ها را بیامرزد که گاهی کلمات امام را عیناً نقل می‌کنند. هرجا از این مسائل صحبت می‌شود، من از آن‌ها تشکر می‌کنم. اگر از کارهای دیگرشان انتقاد می‌کنیم، این کار خوب را هم دارند - امام صریحاً می‌فرمودند: «بزرگ‌ترین خطر برای جامعه ما وابستگی فرهنگی است. من از آمریکا احساس خطر نمی‌کنم. آن‌ها کاری نمی‌توانند بکنند و هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند. آنچه من از آن احساس خطر می‌کنم، این است که آینده کشور طوری شود که ما را ازنظر فرهنگی به دیگران وابسته کنند.» ایشان این را خطر می‌دانستند؛ اما بسیاری از دولت‌مردان ما یا این مسئله را باور ندارند یا آن را قبول نمی‌کنند.

این از دو حال خارج نیست: یا حرف امام را قبول ندارند یا فقط این را می‌دانند که باید روی پای خودمان بایستیم، ایران پیشرفت کند و تمدن کهن ایرانی را زنده کنیم. مهم این است؛ حالا فرهنگ ما چه باشد، خیلی مهم نیست!

اما امام می‌فرمودند خطر عمده، وابستگی فرهنگی است. حتی وابستگی اقتصادی هم اولین خطر نیست؛ وابستگی فرهنگی است که به دنبال آن، وابستگی اقتصادی می‌آورد و پس از آن، وابستگی سیاسی به وجود می‌آید. اصل این است که ما استقلال فرهنگی داشته باشیم و دین و ارزش‌های خودمان را حفظ کنیم.

تعیین این اولویت‌ها کار همه سیاست‌مداران نیست. تجربه هم نشان می‌دهد که این کار از همه برنمی‌آید. کسی که در طول بیش از پنجاه سال، از دوران پیش از انقلاب و از آغاز نهضت تا به امروز، روی این مسئله ایستاد و ذره‌ای انحراف پیدا نکرد، ابتدا امام بود و بعد هم جانشین امام. دیگران کم‌یابیش دچار انحراف شدند و لغزیدند.

این اثر ولایت‌فقیه است؛ یعنی کسی که دین‌شناس است، اولویت‌ها را از دیدگاه دینی تشخیص می‌دهد و آن‌قدر هم تقوا دارد که به آنچه می‌داند و می‌شناسد، عمل کند و چیزی او را منحرف نکند.

بارها به امام گفتند: «این‌گونه که شما رفتار می‌کنید و با اشخاصی مانند زید و عَمر و دیگران این‌گونه برخورد می‌کنید، باعث می‌شود تنها بمانید و کارتان پیشرفت نکند.» ایشان فرمودند: «اگر همه عالم یک طرف باشند و من تنها در طرف دیگر، من وظیفه خودم می‌دانم که این کار را انجام بدهم.» چنین چیزی فقط در چارچوب دینی پیدا می‌شود. هیچ سیاست‌مداری هرگز چنین حرفی نمی‌زند.

مهم‌ترین نقشی که ولی‌فقیه می‌تواند در نظام ولایی ایفا کند، تشخیص اولویت‌ها براساس نظام ارزشی اسلام است؛ چون وقتی می‌خواهیم بگوییم این بهتر است یا آن، باید براساس معیاری آن‌ها را بسنجیم. با چه معیاری بگوییم مثلاً اقتصاد مردم مهم‌تر است یا آموزش‌وپرورش یا بهداشت؟! باید میزانی وجود داشته باشد. در نظام اسلامی، معیار تعیین‌کننده این اولویت‌ها، نظام ارزشی اسلام است. اسلام گفته است چه چیزی مهم‌تر است و ولی‌فقیه براساس همین معیار عمل می‌کند. برای او تفاوتی ندارد که دیگران موافق باشند یا مخالف؛ می‌گوید اسلام این را می‌گوید و وظیفه من هم همین است.

پس مهم‌ترین تفاوتی که در مقام عمل میان نظام ولایی و سایر نظام‌ها به وجود می‌آید، تشخیص اولویت‌ها در تأمین نیازمندی‌های مردم و برنامه‌ریزی‌هاست. دیگران اولویت‌ها را به امور مادی و چیزهایی می‌دهند که مردم دوست دارند و با آن‌ها رأی می‌آورند اما ولی‌فقیه اولویت را به چیزی می‌دهد که خداوند فرموده است مهم‌تر است.

پروردگارا! تو را به حق محمد و آل محمد قسم می‌دهیم که سایه مقام معظم رهبری، این ولی‌فقیه شایسته را بر سر ما مستدام بدار!

روح امام بزرگوار و همه یاران باوفایش را که در راه اسلام شهید شدند و عمری را با خدمت به اسلام گذراندند، با انبیا و اولیا محشور فرما!

خدایا! هرکس با قصد خالص برای اسلام و مسلمین خدمت می‌کند او را یاری کن!

آن‌هایی را که برخلاف مصالح اسلام و مسلمین قدم برمی‌دارند، اگر قابل هدایت هستند، هدایت وگرنه منکوب فرما!

در ظهور ولی‌عصرعجل‌الله‌فرجه‌الشریف تعجیل فرما!

ما را به وظایفمان آشناتر فرما!

در انجام وظایف موفق‌تر بدار!

عاقبت امر ما را ختم به خیر فرما!

وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ


[1]. نساء، 59.

[2]. ابراهیم، 8.

[3]. آل‌عمران، 97.

[4]. انعام، 124.

[5]. شوری، 38.

[6]. انسان، 3.

[7]. کهف، 29.

[8]. بقره، 30.

[9]. همان.

 


نشانی منبع: https://mesbahyazdi.ir/node/9124