بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّه بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَه وَفِی کُلِّ سَاعَه وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
خداوند متعال را شکر میکنیم که توفیق تشرف به آستان حضرت ثامنالحججصلواتاللهعليه را مرحمت فرمود و در سایه عنایت آن بزرگوار، توفیق دیگری نصیبمان شد تا لحظاتی را به برخی مباحث مورد نیازمان بپردازیم. بخشی از این مباحث به جهات اخلاقی، روحی و معنوی مربوط است که مورد تأکید مقام معظم رهبری نیز هست. در این چند جلسهای که بنده توفیق داشته باشم در خدمت شما عزیزان باشم، تلاش میکنم به برخی از مباحثی بپردازم که بهویژه در این زمان مورد نیاز و محل پرسش فراوان است. با توسل به ذیل عنایت حضرت رضاعلیهالسلام از خداوند متعال میخواهیم ما را از خطرها حفظ کند، به آنچه مرضی اوست راهنمایی فرماید و توفیق عمل به آن را مرحمت فرماید.
به عنوان مقدمه یادآور میشوم که همه شما میدانید انسان در این عالم با حوادثی روبهرو میشود که ممکن است برای زندگیاش خطرساز باشد. گاهی این خطرها شخصی است و فرد دچار حادثهای میشود؛ مانند تصادف، سقوط از بلندی، افتادن در چاه یا ابتلا شدن به بیماریهایی که عواقب وخیمی دارند. گاهی نیز خطرها جنبه اجتماعی دارند و دامنهشان گستردهتر است و باعث گرفتاری، نگرانی و ابتلای گروه زیادی از مردم میشود؛ مانند زلزله، سیل، سونامی، طوفانها و حوادثی که ممکن است شهر یا حتی کشوری را ویران کند و سالها طول بکشد تا آثار آن جبران شود. در کشور ما نیز چنین رخدادهایی کم نبوده است.
بشر از دیرباز تلاش کرده این خطرها را بشناسد و تا حد امکان از آنها پیشگیری کند. اساساً بخش مهمی از علم طب، مربوط به طب پیشگیری است؛ اینکه انسان چه کند تا به بیماریها مبتلا نشود و سلامت خود را حفظ کند. در سایر حوزهها نیز بشر همواره کوشیده است تا متناسب با شرایط زمان و امکانات علمی و صنعتی از خطرها جلوگیری کند. امروز میبینید که ساختمانها را ضدزلزله میسازند و برای حوادث غیرمترقبه پیشبینیهایی در ساختوساز انجام میدهند؛ ازلحاظ برق، ارتباط اجزای ساختمان و شیوه طراحی، بهگونهای عمل میکنند که اگر بخشی آسیب دید بخشهای دیگر کمتر آسیب ببینند. همه اینها برای آن است که انسان خطرهای احتمالی را پیشبینی کند و تا حد ممکن از آسیبها مصون بماند.
تا میرسد به خطرهای اجتماعی که از ناحیه خود انسانها پدید میآید و منجر به جنگها و ویرانیها میشود. بشر بارها در طول تاریخ به این فکر افتاده که برای جلوگیری از جنگ، کاری انجام دهد، بهویژه پس از جنگهای جهانی اول و دوم که بسیاری از کشورهای بزرگ دنیا درگیر شدند، آسیب دیدند و ویران شدند. در جنگ جهانی دوم، با بمب اتمی مواجه شدند و صدها هزار انسان یکباره نابود شدند! همینها سبب شد که به فکر بیفتند اقداماتی برای کاهش وقوع جنگ و جلوگیری از آن انجام دهند. تشکیل سازمان ملل، شورای امنیت و نهادهای مشابه، درواقع تلاشهایی بود که انسانها برای جلوگیری از جنگ و مهار آن انجام دادند؛ اینکه اگر جنگی آغاز شد، سریع جمعوجور شود و گسترش پیدا نکند تا به جنگهای جهانی دیگری منتهی نشود. جنگهای جهانی نیز ابتدا از حوادث کوچک در یک منطقه محدود آغاز شد؛ اختلاف دو شاهزاده یا دو خان که کمکم گسترده شد و جهانی را درگیر کرد.
اینها همه خطرهایی است که میشناسیم و علوم مختلفی برای جلوگیری از آنها شکل گرفته است؛ از طب گرفته تا فیزیک و از علوم انسانی گرفته تا مقررات و حقوق بینالملل، همه اینها تلاشهایی است که بشر در طول تاریخ انجام داده تا از بروز حوادث و خطرها جلوگیری کند و اگر پیش آمد، آسیبش تا حد ممکن کمتر باشد.
در کنار این مسائل، انبیا آمدند تا به بشر بفهمانند که غیر از این خطرهایی که شما برای زندگی فردی و اجتماعیتان میشناسید، خطرهای دیگری هم وجود دارد که بسیار مهمتر است. این خطرها نهایتش این است که زندگی دنیایی انسان را تهدید میکند؛ چه فردی باشد، مثل بیماری یا حادثهای که چند سال از عمر انسان را کم میکند؛ مثلاً فکر میکرد هفتاد سال زندگی میکند اما بیست، سی سال از عمرش کم میشود؛ و چه اجتماعی که آسایش و راحتی را از او میگیرد؛ مثلاً بیماری پیدا میشود، معلولیت پیدا میشود، راحتی و آسایشش کم میشود، در بیمارستان میخوابد یا در خانه معلول میشود، گرفتار میشود، زمینگیر شود؛ خطرش درنهایت اینهاست؛ اما انبیا آمدند تا بگویند خطرهایی هست که حدومرز ندارد؛ سخن از یک روز و دو روز یا ده سال و بیست سال و پنجاه سال نیست. این خطرها همیشگی است و اگر دامنگیر انسان شود، هیچگونه جبران و تحملی برای آن وجود ندارد. انسان باید میلیونها سال بسوزد و بسازد؛ حالا میلیونها سال هم ما میگوییم برای اینکه ذهنمان با همین مفاهیم آشناست وگرنه اصلاً زمان ندارد، چراکه «خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا» است. این خطرها اگر پیش بیاید، هیچ راه علاجی ندارد.
این خطرهایی است که ما انسانها خودمان درک نمیکنیم چون چنین چیزهایی را ندیدهایم. ما هر چه دیدهایم در همین زندگی محدود دنیا بوده است؛ خوبیهایش را همینجا دیدهایم و بدیهایش را هم همینجا. وقتی انسان میمیرد، دیگر نمیدانیم چه میشود، او را کجا میبرند و چطور میشود. اغلب هم گمان میکنیم زیر خاک میرود و بعد از مدتی خاک میشود و دیگر همه چیز تمام میشود.
انبیا آمدند بگویند اینگونه نیست؛ خیال نکنید انسان وقتی میمیرد، در قبر گذاشته میشود و پس از مدتی بدنش متلاشی میشود و همه چیز پایان مییابد؛ بلکه روح او باقی است و بار دیگر زنده میشود و تا ابد زنده خواهد بود. در آن عالم ممکن است شادیها، راحتیها و خوشیهایی باشد که اصلاً با خوشیهای این دنیا قابل مقایسه نیست؛ نمیشود گفت آن خوشیها چند برابر این خوشیهاست؛ اصلاً طرف نسبت نیست. سختیهایش هم همینطور؛ نمیشود گفت آتش آن چقدر سوزندهتر، عذابش چقدر شدیدتر و یا دردش چقدر بیشتر است. اصلاً قابل حساب و اندازهگیری نیست؛ اما بدانید که هست.
اگر شما برای خطرهای موقت دنیا این همه علوم پدید آوردید، تحقیقات کردید و راههای پیشگیری از خطرها را کشف کردید، برای آن خطرهای بزرگتر هم باید فکری کنید. چگونه است که انسان برای خطری که شاید احتمال وقع آن یک در میلیون باشد، مثلاً صاعقهای که به ساختمانی بخورد و آن را آتش بزند، این همه پیشبینی و تجهیزات فراهم میکند؟! در سراسر زمین گاهی یک صاعقه برخورد میکند و یک نفر یا یک ساختمان آسیب میبیند. احتمال اینکه همینجا چنین حادثهای رخ دهد شاید یک در میلیون هم نباشد. بااینحال ساختمانها را ضدصاعقه میکنند، سیمکشیها را ایمن میسازند، اتصالهای زمینی قرار میدهند تا اگر حادثهای رخ داد، آسیب به بخشهای دیگر منتقل نشود. یا ساختمانها را ضدزلزله میسازند، چون گاهی در کشوری زلزلهای رخ میدهد و چند خانه خراب میشود؛ اما آنچه انبیا گفتند خطری است که وقوعش برای شما قطعی است و هیچ شکی در اصل آن نیست. احتمال این هم که انسان در آن حادثه، ضرر ببیند بسیار زیاد است و ما افراد عادی اگر حساب احتمالات را بکنیم، با این کارهایی که انجام میدهیم شاید بیش از پنجاه یا شصت درصد احتمال بدهیم که گرفتار آن خطرها شویم.
انبیا آمدند و از میان ۱۲۴ هزار پیامبر -طبق روایت مشهور- همه هشدار دادهاند که چنین خطرهایی در کار است، حواستان جمع باشد و برای آن هم فکری کنید؛ و چون عقل خودتان به آن نمیرسد که چه کار کنید؛ برای خطرهای مادی، علوم مادی در اختیارتان است؛ در آزمایشگاهها تحقیق میکنید، علم و صنعت و تکنولوژی پیشرفت میکند و راهها را پیدا میکنید؛ اما درباره عالم پس از مرگ، راهی ندارید؛ با آن عالم سروکاری ندارید تا ببینید چه خطرهایی هست و چگونه است. تا ندانید چیست، راه پیشگیریاش را هم نمیفهمید؛ اما بدانید چنین خطرهایی وجود دارد و پیش روی همه شماست.
طبع آدمیزاد به خاطر اُنس با محسوسات و عالم ماده، این حقایق را بهراحتی باور نمیکند. وقتی میبیند انسانها بعد از هفتاد، هشتاد سال، حالا کمتر یا بیشتر، میمیرند و در قبر گذاشته میشوند و پس از سی، چهل سال یا حتی کمتر، اگر قبر را بشکافند اثری از بدن باقی نمانده، درنهایت یک تکه استخوان پیدا میشود، باور اینکه عالم دیگری در پیش است و دوباره حیاتی طولانی، آن هم نه صد سال و دویست سال، بلکه تا بینهایت، در انتظار انسان است، این باور برای او بسیار دشوار میشود. بزرگترین مشکلی هم که انبیا با آن روبهرو بودند همین مسئله بود.
انبیا وقتی با اقوام بتپرست مواجه میشدند اثبات اینکه بتپرستی کار غلطی است چندان دشوار نبود. میگفتند این بتها سنگ و چوب و فلز است؛ خودتان آن را میتراشید و میسازید. چیزی که خودتان میسازید چگونه میتواند خدای شما باشد؟! وقتی با آن حرف میزنید، آیا میفهمد چه میگویید؟! هر عاقلی میفهمد که آن هیچ نمیفهمد. خودش نمیتواند از خود دفاع کند، چه رسد به اینکه از شما دفاع کند. اگر بر سرش بزنند و خردش کنند آیا میتواند از خودش دفاع کند؟!
اثبات بطلان بتپرستی برای انبیا کار سختی نبود. درنهایت وقتی دلیل میآوردند، بتپرستان میگفتند: «پدران ما این کار را میکردند؛ سنت آبا و اجدادی ماست؛ فرهنگ ملی ما اقتضا میکند. ما هم برای حفظ سنت ملیمان این کار را میکنیم»؛ همان منطقی که قرآن نقل میفرماید: بَلْ قَالُوا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَىٰ آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ.[1] همان منطق حفظ «هویت ملی» که با آن آشنا هستید و چهارشنبهسوری را اقتضاء میکند! این منطق بتپرستها بود.
اگر کسی عقلش را حاکم میکرد پذیرفتن حرف انبیا کار سخت و مشکلی نبود که متوجه شوند اینها هیچکاره هستند. این در خصوص مسئله توحید بود؛ اما اینکه به آنها بگویند بعد از مرگ، زنده میشوید و الیالابد زنده خواهید بود و پاداش و کیفر اعمالتان را در آن عالم خواهید دید، وقتی اینها را به آنها میگفتند اینها قاهقاه میخندیدند و میگفتند: «عجب حرفهایی میزنید! مگر میشود انسانی که مُرد و خاک شد دوباره زنده شود؟!» این بود که میخندیدند و هُو میکردند و میگفتند: «هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَىٰ رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ؟!»[2] میآمدند برای هم تعریف میکردند و میگفتند: «یک خبر تازه! ما یک چیز عجیب شنیدهایم! یک نفر پیدا شده و میگوید انسان وقتی میمیرد و خاک میشود دوباره زنده میشود و هزاران سال زندگی میکند!» اینها هم میگفتند: «عجب حرفی میزند! مگر دیوانه شده است؟! أَفْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ؛[3] این دروغها را خودش از طرف خدا ساخته یا دیوانه شده که این حرفها را میزند؟! مگر میشود انسان بعد از اینکه مرد و خاک شد دوباره زنده شود؟!» باور کردن این مسئله بسیار کار مشکلی بود. تا انبیا ثابت نمیکردند که ما پیغمبر هستیم، از طرف خدا آمدهایم و ما دروغ نمیگوییم، اینها بهآسانی قبول نمیکردند.
مشکلترین قضیهای که انبیا با آن روبهرو بودند اثبات معاد بود. از راههای مختلفی وارد میشدند و مقدمات گوناگونی را بیان میکردند. اگر قرآن را بررسی کنید، تقریباً یکسوم آیات آن درباره معاد است. قرآن از راههای مختلفی این حقیقت را توضیح میدهد؛ مثلاً میفرماید: «همانگونه که زمین در زمستان، خشک و بیجان میشود و اثری از حیات در آن نیست اما با آمدن بهار، دوباره سبز میشود، گیاهان میرویند، درختها زنده میشوند و میوه میدهند، همان کسی که زمین مرده را زنده میکند، میتواند شما را هم زنده کند.»
همه انبیا از راههای گوناگون تلاش کردند بشر را آماده کنند تا بپذیرد که مسئله معاد، حقیقت دارد. وقتی پذیرفتن اصل این مسئله اینقدر سخت باشد، طبعاً پذیرفتن لوازم آن سختتر خواهد بود؛ حالا اگر زنده شدیم، آنجا به تمام اعمالی که انجام دادهایم رسیدگی میشود که چرا فلان جا فلان حرف را زدی؟! چرا فلان جا فلان قدم را برداشتی؟! چرا فلان حرکت را انجام دادی؟! چرا فلان جا سکوت کردی؟! همه اینها حساب دارد. اگر انسان بخواهد فقط اعمال یک روزش را حساب کند که چند نگاه کرده، چند حرف زده، چه چیزهایی شنیده، چه خورده، کجا رفته، با چه کسی چه رفتاری کرده، محاسبه اعمال همین یک روز هم کار آسانی نیست. حالا تصور کنید همه انسانها از آغاز خلقت تا پایان که در هر نسل میلیاردها نفر هستند، همه اعمالشان بررسی شود و بگویند در طول عمرتان چه کارهایی کردید، این مزد کار خوبتان، آن هم کیفر کار بدتان. باور کردنش برای بسیاری سخت است؛ اما اگر کسی این توفیق را پیدا کرد که بفهمد انبیا دروغ نمیگویند و آنچه گفتهاند حق است و دلایلش را هم پذیرفت، دیگر اصل مسئله حل میشود.
حالا سؤال این است که ما که الحمدلله همه ما به خدا، به عدالت خدا و به قیامت معتقد هستیم و باور داریم که لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً؛[4] یعنی هیچ کار کوچک و بزرگی از قلم نمیافتد، حتی به هم خوردن چشم؛ چرا چشمت را باز کردی؟! چرا بستی؟! کدام درست بود؟! کدام خطا بود؟! این باز کردن و نگاه کردنش گناه بود؛ آن نگاه کردنش ثواب بود؛ آن نگاهی که از روی مهربانی به یک یتیم یا به یک ضعیف کردی ثواب دارد؛ نگاهی که از روی مهربانی به مادر کردی ثواب دارد؛ نگاهی که به یک عالم کردی، نگاهی که به گنبد حضرت رضا کردی، نگاهی که به کعبه کردی - کسانی که به مکه مشرف شدهاند یکی از بهترین اعمال مسجدالحرام تماشای کعبه است؛ همین بنشین آنجا و نگاه کن؛ برای نگاه کردن به کعبه برای انسان عبادت مینویسند. - تمام اینها ریز و درشتش حساب دارد؛ با وجود اینکه ما به همه اینها اعتقاد داریم آیا به لوازم این اعتقاد هم ملتزم هستیم؟! آیا رفتار ما نشان میدهد که این باور را جدی گرفتهایم؟!
اگر به ما بگویند در این ساختمان خطر آتشسوزی یا انفجار وجود دارد چه میکنیم؟! اگر آژیر بکشند و بگویند: «ساختمان در معرض خطر است! آن را تخلیه کنید!» با سرعت خارج میشویم حتی اگر احتمال خطر، صد درصد نباشد؛ و حتی اگر پنجاه درصد یا ده درصد هم نباشد؛ چون خطر مهمی است و اگر واقع شود خسارت آن زیاد است. یا اگر بگویند آبی که امروز در لولههای شهر است یا آبهایی که امروز در ظرفها آوردهاند مسموم شده است، فوراً ظرفهای آب را خالی میکنیم؛ نکند انسان بخورد مسموم شود یا برای بدنمان ضرر داشته باشد! یا چیزهایی مصرف میکنیم که برای بدنمان ضرر نداشته باشد. بالاخره اگر جدی بفهمیم که چیزی واقعیت دارد، در عمل ما اثر میگذارد. اگر خوب باشد بیشتر به دنبال آن میرویم و اگر خطری داشته باشد از آن فرار میکنیم؛ یعنی اگر باور کنیم خطری هست، عملمان تغییر میکند. حالا که باور کردهایم عالمی پس از مرگ هست و خطرهایی وجود دارد که هیچگونه جبرانی ندارد - برخلاف دنیا که بیماری و سوختگی و بسیاری از آسیبها قابل درمان است- این خطرها را چقدر جدی میگیریم؟! چقدر برای آنها اهمیت قائل هستیم؟!
به قول آن بزرگ، اگر ما به فرمایشات انبیا به اندازه گفتار یک طبیب یهودی اهمیت میدادیم، زندگیمان اصلاح میشد! بسیاری از چیزهایی که امروز درباره مسائل بهداشتی میدانیم، اینکه از چه بیماریهایی باید پیشگیری کنیم، چه زمانی قرنطینه کنیم و واکسینه شویم، گویندهاش چه کسی بوده است؟! غالباً یک طبیب یهودی، مسیحی یا حتی بیدین؛ نه اینکه حتماً مسلمان یا امامجمعه بوده باشد. این مطالب بهداشتی را در روزنامهها، تلویزیون و رادیو میگویند و ما هم عمل میکنیم، بدون اینکه بپرسیم گوینده، مسلمان است یا نه؟! میگویند کارشناسان گفتهاند. بسیاری از این کارشناسان هم غیرمسلمان هستند و حتی شاید دلشان برای ما نسوزد. حتی گاهی هم مقدمه است برای اینکه دارویی را به فروش برسانند و سودی ببرند. بااینحال ما اهمیت میدهیم؛ عقل هم همین را میگوید که باید عمل کرد. اگر چیزی برای چشم ضرر دارد، استفاده نمیکنیم؛ اگر برای گوش ضرر دارد، پرهیز میکنیم.
اما آیا نباید به سخنان انبیا به اندازه یک طبیب یهودی ارزش قائل شویم؟! همانهایی که برای آنها احترام قائل هستیم، با شنیدن نامشان صلوات میفرستیم، اگر مرقدشان را ببینیم میبوسیم و خاک آن را بر سر میکشیم. همینجا مرقد حضرت رضاعلیهالسلام است؛ افتخار میکنیم که خاک صحن و حرم ایشان را روی چشم بگذاریم و برای دردهایمان شفا بخواهیم؛ و اثر هم داشته است؛ اما به حرفهایشان چقدر اهمیت میدهیم؟! همان حرفهایی که خیر ما در آن است.
این خودش یک معمای بزرگ است. چطور میشود انسان وقتی از او میپرسند: «آیا خدا هست؟» میگوید: «بله.» «آیا عالم محضر خداست و خدا از همه چیز آگاه است؟» «بله.» «آیا قرآن سخن خداست و پیامبر آن را آورده است؟» «بله.» «آیا فرمایشات پیامبر و ائمه درست است؟» «بله.» «پس چرا عمل نمیکنی؟!» این «چرا» دیگر جواب ندارد. بعد شروع میکنیم به بهانه آوردن: «حالا جوان هستیم، زود است به این فکرها بیفتیم، بگذار جوانی کنیم، بعد توبه میکنیم.» آیا مطمئن هستی که به آن روز میرسی؟! آیا مطمئن هستی که اگر رسیدی توان توبه داری؟! آیا نمیدانی انسان هرچه پیرتر میشود بیماریهایش سختتر و درمانش دشوارتر میشود؟! باید تا جوان هستیم فکرش را بکنیم.
هر کسی به شکلی خودش را فریب میدهد؛ این چیزی است که کموبیش همه ما گرفتار آن هستیم - حالا یکی کمتر، یکی بیشتر - و به آن هم عادت کردهایم! یعنی تعجب هم نمیکنیم چون میبینیم همه همین جور هستند. مولوی داستانی نقل میکند؛ شخصی وارد شهری شد و دید همه مردم مبتلا به بیماری خارش هستند و دائماً تنشان را میخارانند. تعجب کرد و پرسید: «چرا این کار را میکنید؟!» گفتند: «همه همین کار را میکنند. مگر تو نمیخارانی؟!» گفت: «نه.» گفتند: «چطور تن تو نمیخارد؟! این مریض است! این را بگیرید! این ما را مبتلا میکند! خب همه مبتلا هستند و همه تنشان میخارد؛ چطور تن تو نمیخارد؟! حتماً تو مریض هستی! باید تو را ببرند معالجه کنند!» گفت: «من سالم هستم، شما مریض هستید!» گفتند: «مگر میشود همه مریض باشند و تنها تو سالم باشی؟! پیداست که تو مریض هستی و همه سالم هستند. اصلاً آدمیزاد باید این جور باشد.»
ما هم چون همه را گرفتار میبینیم خیال میکنیم این حالت، طبیعی است و اگر کسی کمی متفاوت باشد، تعجب میکنیم؛ اما عقل چه میگوید؟! آیا طبیعی است که انسان بگوید من میدانم آتش میسوزاند، اما از آن نمیترسم؟! میدانم اگر به این دست بزنم من را برق میگیرد اما نمیترسم و باز هم دست میزنم؟! یکبار دست زدم و برق گرفت، دوباره هم دست میزنم؟! اصلاً زندگی همین است. بله، برقگرفتگی چون اثرش فوری ظاهر میشود، انسان احتیاط میکند اما آن برقگرفتگیهای معنوی که انسان را خشک میکند، او را از آدمیت میاندازد و مثل حیوان میکند، مثل سگ، مثل الاغ، این را قرآن میفرماید: كَمَثَلِ الْحِمَارِ،[5] فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ.[6] ما میگوییم: «شعر است، تعبیر است، چیز قشنگی گفتهاند. ما که ندیدیم کسی خر بشود!»؛ اما آیا قرآن راست است یا نه؟! اگر راست است، این هم راست است. فقط چون مطابق میلمان نیست، برای آن توجیه میتراشیم. این چیست؟!
این خودش مسئلهای بزرگ است که چطور میشود انسان با اینکه چیزی را میداند و به آن یقین دارد، حتی قسم میخورد که آنچه خدا گفته درست است و هیچ جای قرآن غلط نیست، باز هم در عمل، آنگونه رفتار نمیکند؟! اگر کسی شک داشته باشد و میگوید قرآن باید با علم سنجیده شود، بحثش جداست؛ اما من و شما که این حرفها را نمیزنیم، پس چرا چنین هستیم؟! این سؤال، بسیار جدی است. متأسفانه چون این حالت، عمومی و فراگیر شده، به آن عادت کردهایم و دیگر اهمیت نمیدهیم؛ خیال میکنیم همین است و باید همین باشد؛ مثل اینکه همه باید تنشان بخارد و اگر کسی نخارد، او را مریض بدانند!
این یکی از مشکلات بزرگ روحی و روانی انسان است. جا دارد روانشناسان بزرگ دربارهاش تحقیق کنند و کتاب بنویسند. البته خود انبیا علتهایش را گفتهاند اما ما حوصله خواندن و عمل کردن نداریم! گاهی حادثهای سخت رخ میدهد که در بین چیزهایی که انسان عادت کرده و خود این عادت، یک پردهای شده که نمیگذارد انسان حقیقت را ببیند، گاهی یک چیزی اتفاق میافتد، یک حادثه سختی، یک چیز بسیار عجیبی که انسان را شوکه میکند؛ یعنی او را از این حالت عادت، بیرون میآورد. خود این از تدبیرهای الهی است.
یکی از حکمتهای عذابهایی که نازل میشود همین است، برای این که به انسان شوک وارد کند. ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ؛[7] فسادهایی که در خشکی و دریا ظاهر میشود، نتیجه اعمال مردم است؛ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ. چرا خدا چنین تدبیری کرده است؟! خودش پاسخ میدهد: لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛ تا نتیجه برخی کارهایشان را بچشند، شاید برگردند؛ یعنی همین بلاها نوعی رحمت است؛ یک شوک است که بگوید: کجا میروید؟! چرا اینقدر به دنیا دل بستهاید؟!
ببینید چگونه یکباره همه چیز خراب میشود! روزی خواهد آمد که همه این بناها، کاخها، برجها و ساختمانهای عظیم ویران میشود و زمین صاف و هموار میگردد: فَيَذَرُهَا قَاعًا صَفْصَفًا * لَا تَرَىٰ فِيهَا عِوَجًا وَلَا أَمْتًا.[8] این تعبیر قرآن است؛ روزی میآید که هیچ پستی و بلندیای در زمین دیده نمیشود! آیا باورش سخت است؟! آیا سونامی را دیدید چه کرد؟! آیا زلزله بم را دیدید؟! اینها نمونههای کوچک هستند.
قرآن میفرماید: یک روزی یک زلزله همهگیر خواهد آمد؛ إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ.[9] پیش از قیامت زلزلهای رخ میدهد که هیچ مادری یاد شیرخوارش نمیماند؛ تَذْهَلُ كُلُّ مُرْضِعَةٍ عَمَّا أَرْضَعَتْ.[10]
تجربه نشان داده که مادر در سختترین مصیبتها اول بچهاش را نجات میدهد؛ اما آن روز چنان وحشتی هست که مادران شیرده از بچههای شیرخوارشان غافل میشود! وَتَضَعُ كُلُّ ذَاتِ حَمْلٍ حَمْلَهَا؛[11] زنان باردار از ترس، وضع حمل و سقطجنین میکند؛ وَتَرَى النَّاسَ سُكَارَىٰ وَمَا هُمْ بِسُكَارَىٰ؛[12] در این حالت وقتی مردم را نگاه میکنید خیال میکنید مست هستند و این طرف و آن طرف تِلوتِلو میخورند اما مست نیستند؛ وَلَٰكِنَّ عَذَابَ اللَّهِ شَدِيدٌ.
ما برای زلزلههای دنیایی اینهمه فکر میکنیم، ساختمانها را مجهز میکنیم، ابزارهای جدید اختراع میکنیم؛ اما برای آن زلزله چه فکری کردهایم؟! آیا دروغ است؟! آنهایی که معتقد نیستند که عجیب هم نیست، خب میگویند اصلش را قبول نداریم و خیالمان راحت است. آنها هیچی؛ اما من و شمایی که میگوییم قبول داریم، چرا چنین بیخیال هستیم؟!
پاسخ این سؤال که «چرا اینگونه هستیم؟» همان است که پیشتر گفته شد؛ چون عادت کردهایم. زندگی برای ما همین شده است. خدا برای اینکه رحمتش شامل حال ما شود، گاهی حوادث عجیبی پیش میآورد تا ما را تکان بدهد، در ما یک شوک ایجاد کند و ما را از این عادت بیرون بیاورد. در امور حسی، همین زلزلهها، صاعقهها، سونامیها چنین اثری دارند. کسانی که چنین حوادثی را از نزدیک دیدهاند، تا مدتی مضطرب هستند که نکند فردا برای ما هم پیش بیاید! اثر آن تا مدتی باقی است. گاهی همین اضطراب روانی باعث میشود که در رفتارشان کمی تجدیدنظر کنند.
اینها برای این است که فکر کنیم ما یک «زلزله معنوی» هم داریم؛ خطری که حیات ابدی ما را تهدید میکند. آن وقت چه خاکی به سر کنیم؟!
ارگ بم خراب شد، آن را دوباره ساختند. بسیاری از بلاها و زلزلهها آمده و رفته اما آثارشان جبران شده است. هنوز هم ستونهای تخت جمشید و بعضی جاهای دیگر هست؛ اما آن روزی که دیگر هیچ چیز قابل جبران نیست، چه میکنیم؟!
گاهی حوادث اجتماعیای رخ میدهد که برای برخی شوکآور است. البته برای کسانی که دلشان سخت شده است اثری ندارد و اینها هرچه ببینند، فردای آن انگارنهانگار. قرآن نیز همین را میفرماید؛ میفرماید دلهایشان مثل سنگ است، بلکه سختتر.
بعد دلیل آن را هم بیان میفرماید؛ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ؛[13] سنگ گاهی میشکافد و آب از آن جاری میشود. وقتی شما چشمههایی که در کوهها جاری شده را میبینید، سنگ شکافته شده است و از لای سنگ، آب دارد بیرون میآید. سنگ خارا با این سختی، شکسته شده و از لای آب جاری شده است؛ اما دل اینها هیچ تکان نمیخورد! این همه نصیحتها، موعظهها و هشدار انبیا که از این سونامیها و زلزلهها بترسید و چنین چیزهایی واقع میشود و إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْءٌ عَظِيمٌ، از این گوش میشنوند و از آن گوش بیرون میکنند! چنین کسانی حسابشان روشن است؛ اما بعضیها هنوز زمینه هدایت دارند.
خدا گاهی حادثهای پیش میآورد که با یک تیر چند نشان میزند. کارهای خدا عجیب است. گاهی بلایی بر کسی نازل میشود، به خاطر مجازات کاری که کرده است باید کیفرش را ببیند، عقوبتش را در دنیا میبیند، لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا؛ اما همان بلا برای دیگران هم هشدار است که حواستان جمع باشد! ممکن است برای شما هم پیش بیاید! قرآن میفرماید: لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛ آنهایی که عذاب را میچشند خب مبتلا به عذاب شدهاند. آنهای دیگر ببینند، شاید برگردند و از کارهایشان دست بردارند؛ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ.
اینها بحث مفصلی دارد. اگر فرصت شد، میشود بیشتر درباره اینکه چرا انسان چنین است و چه باید کرد تا گرفتار این «خارش عمومی» نشود صحبت کرد. اینکه راه آن چیست، امروز فقط اشارهای میکنم.
گاهی در طول زندگی، حوادثی رخ میدهد که برای اکثریت مردم اصلاً قابل پیشبینی نیست. فرض کنید کسی در محیطی فاسد بزرگ شود؛ جایی که دزدی، غارت و چپاول عادی است. در زمان پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله اعراب چنین بودند؛ قبیلهای به قبیله دیگر حمله میکرد، اموالشان را میبرد، افرادشان را میکشت، زنانشان را اسیر میکرد. سال بعد آن قبیله تلافی میکرد. اینها عادی بود. امیرالمؤمنینعلیهالسلام در نهجالبلاغه نقل میفرمایند و در تاریخ هم آمده که زندگی عرب با این امور آمیخته بود.
در برخی مناطق کشور ما هم - طبق نقل قدیمیها - راهزنی و غارت قافلهها شغل گروهی از مردم بوده است. در چنین محیطی اگر جوانی با روحیه دزدی و غارت بزرگ شود تعجبی ندارد. پدر و مادرش همین بودهاند، قوم و خویشش همین بودهاند و حتی هنر محسوب میشده که کسی بتواند قافلهای را بزند؛ اما اگر کسی در محیطی پاک، در خانه پیامبر، امام، عالم یا مجتهدی بزرگ شود و چنین روحیهای پیدا کند، آن وقت تعجب دارد.
عکس آن هم همینگونه است؛ اگر کسی در محیط بتپرستی بزرگ شود، مثلاً پدرش خادم بتکده باشد و خودش هم بتپرست شود و فردا به فکر بتتراشی و بتفروشی بیفتد، تعجبی ندارد؛ محیط همین را اقتضا میکند؛ اما اگر کسی در سختترین محیط بتپرستی، موحّد از آب دربیاید این بسیار عجیب است.
بیخود نیست که قرآن میفرماید ما برای همه مردان و زنان مؤمن یک الگو معرفی کردیم و آن، همسر فرعون است، فرعونی که میگفت أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَىٰ[14] و پیداست که در کاخ او چه میگذشت؛ انواع عیش و نوش برای کسی که خود را خدای عالم میدانست. در همان کاخ، همسر فرعون، الگوی همه مؤمنان میشود؛ یکی از چهار زن برجسته تاریخ بشر! این بسیار عجیب است.
گاهی در میان بدها، انسان خوبی پیدا میشود. گاهی هم در میان خوبها، انسان بدی پیدا میشود. در خانه حضرت نوح، پسرش پیدا میشود که خدا دربارهاش میفرماید: إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ؛[15] یعنی او اینقدر پست شده که دیگر شایستگی ندارد نام فرزند تو را داشته باشد! إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ؛ این یک موجود ناشایستهای است. در میان خاندان ائمه نیز بودهاند؛ جعفر کذاب، عموی امام زمانعجلاللهفرجهالشریف فردی فاسد و فاجر بود و حتی بعد از امام حسن عسکریعلیهالسلام ادعای امامت کرد.
این اتفاقات بارها در تاریخ رخ داده است. برای اینکه ذهن شما نزدیکتر شود، مثالی بزنم؛ برادرانی که هفت، هشت سال دفاع مقدس را در جبهه بودهاند، شاید دیده باشند جوانی که از روز اول پاک، سربهزیر، اهل نماز و عبادت، مطیع و باصفا بوده است، آنقدر که خیال میکردند انسانی با آن مهربانی، گذشت، شجاعت و فداکاری نسخهبدل امام معصوم است! حالا فرض کنید جنگ تمام شود، او سالم بماند و بعد از مدتی بشنوید قاچاقچی مواد مخدر یا جاسوس دشمن شده است! انسان شوکه میشود و سرش سوت میکشد؛ میگوید: این همان بود که ما هشت سال جز پاکی و درستی از او ندیدیم؟! چطور شد؟!
امیدوارم این مثال فقط فرض باشد و واقعیت نداشته باشد اما چنین چیزهایی در تاریخ رخ داده است؛ هم در زمان پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله هم در زمان ائمه، هم در زمان سیدالشهداصلواتاللهعليه و هم در همین اواخر با مراتب مختلف. در صدر اسلام کسانی بودند که نزدیکترین نسبتها را با پیامبر و امیرالمؤمنین داشتند؛ خویشاوندان نزدیک، افراد متشخص، مؤمن، اهل عبادت، اهل تقوا، اهل جود و کرم، شجاع و فداکار. همه کمالات را در آنها میدیدید.
زبیر، پسرعمه پیامبر و علی، از همین افراد بود. نقل است وقتی حضرت زهراسلاماللهعليها میخواستند به امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه وصیت کنند فرمودند: «یا علی! من میخواهم یک وصیتهایی به شما بکنم، اگر برای شما سخت است بگویم زبیر وصی من بشود»؛ یعنی در بنیهاشم اگر کسی بعد از علی مورد اعتماد بود، او بود.
وقتی خلیفه دوم از دنیا میرفت شش نفر را تعیین کرد که در بین این شش نفر یک نفر خلیفه سوم شود. البته طراحی بهگونهای بود که معلوم بود چه کسی خلیفه میشود اما یکی از اینها همین جناب زبیر بود؛ یعنی چنین موقعیت اجتماعیای داشت و به زبان امروزی موقعیت اجتماعیاش در حد یک کاندیدای ریاست جمهوری بود.
بعد از قتل عثمان، وقتی مسلمانان برای بیعت با علیعلیهالسلام هجوم آوردند و گفتند اِلّا و بِالّا تو باید خلیفه شوی! آنقدر جمعیت زیاد بود که خود امیرالمؤمنینصلواتاللهعليه میفرمایند نزدیک بود حسنین زیر دستوپا له شوند! از جمله اولین کسانی که با علیعلیهالسلام بیعت کردند جناب زبیر بود؛ پسرعمه پیامبر و علی. کسی که آنقدر در جنگها فداکاری و شجاعت نشان داده بود که طبق روایت، پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله درباره شمشیرش دعا کرد؛ اما چند روز بیشتر از بیعت با علیعلیهالسلام نگذشت که همین زبیر همراه با طلحه توطئه کردند تا علی را به جنگ بکشانند و او را بکشند! با عایشه همدست شدند، به بصره رفتند و جنگ جمل را برپا کردند؛ جنگی که در آن، طرف مقابل قصد کشتن دارد، نه تقسیم نان و حلوا. سر چه چیزی؟! چه شد که چنین شد؟! آیا آن روز که با پیامبر بیعت کرد، دروغ میگفت؟! آیا خدا را قبول نداشت؟! هیچ شاهدی بر این نیست. آیا آن روز که در جنگها شمشیر میزد و فداکاری میکرد شوخی میکرد؟! جنگ که شوخی برنمیدارد! آیا وقتی اموالش را در راه خدا خرج میکرد جدی نبود؟! آیا وقتی با علی بیعت کرد شوخی بود؟! او که زودتر از همه بیعت کرد! پس چه شد که اینگونه تغییر کرد؟! آن هم در فاصلهای بسیار کوتاه؛ از روز بیعت تا روزی که با عایشه همدست شد و به سوی بصره حرکت کرد، چند روز بیشتر فاصله نبود. چطور آدمیزاد یکمرتبه این همه تحول پیدا کند؟! آیا زبیر علی را نمیشناخت؟! او از نخستین مسلمانان بود؛ سالها در کنار پیامبر زندگی کرده بود؛ در محیط قبیلهای آن زمان که همه با خویشان خود زندگی میکردند او از نزدیکترین افراد به پیامبر و علی بود. در جنگها همراهشان بود. در روابط خانوادگی نزدیک بود. چطور چنین کسی به روی علی شمشیر کشید؟! این حادثهای است که تاریخ را میلرزاند.
اگر دو طایفه سالها با هم دشمنی داشته باشند و بجنگند عجیب نیست؛ اما کسی که از خاندان پیامبر است، پسرعمه پیامبر و علی، مورد احترام، مورد دعا و محبت پیامبر، مورد اعتماد حضرت زهراسلاماللهعليها تا آنجا که فرمود اگر علی نپذیرد زبیر وصی من باشد، اینکه چنین کسی آشکارا علیه علی لشکرکشی کند این حیرتآور است!
وقتی انسان این وقایع را میشنود تکان میخورد. میفهمد انسان ممکن است چقدر تغییر کند! نکند روزی برای ما هم چنین تحولاتی پیش بیاید؟! آیا ما مصونیت داریم؟! آیا خیال میکنیم هیچوقت اشتباه نمیکنیم و هرگز از مسیر منحرف نمیشویم؟!
حاصل سخن این است که خطرهایی که ما میشناسیم، خطرهای مادی است و آثارش محدود به همین دنیاست. برای همین خطرها بشر قرنها تلاش کرده است، ساختمانها را ضدزلزله ساخته، سیمکشیها را ایمن کرده، ابزارهای پیشگیری اختراع کرده است؛ اما خبر ندارد که خطرهای مهمتری هم هست؛ خطرهایی که انبیا آمدند تا بگویند غیر از این خطرهای دنیایی، خطرهای بسیار بزرگتری وجود دارد؛ ما خبر داریم، خدا به ما خبر داده و آمدهایم به شما بگوییم که حواستان جمع باشد! برای آن خطرها هم فکری کنید!
ما بعضی از حرفهای انبیا را بهسختی میتوانستیم باور کنیم. از نگاه انسان عادی، بهویژه پذیرش مسئله معاد و زنده شدن پس از مرگ، آسان نبود؛ اما انبیا آنقدر تلاش کردند - بهخصوص پیامبر اسلامصلیاللهعلیهوآله، ائمه اطهار سلاماللهعليهماجمعين و علما در طول این ۱۴۰۰ سال- که امروز ما اصل معاد را باور کردهایم و در آن شکی نداریم. بااینحال، رفتارمان با اعتقادی که داریم هماهنگ نیست؛ مثل کسی که میداند قرار است زلزله شود اما بیخیال نشسته است؛ یا میداند منطقه، بمباران میشود اما به جای امن نمیرود. این دو با هم نمیخواند؛ یا باید بگوید آن خبر دروغ است، یا اگر باور دارد، باید اثرش در رفتار دیده شود.
گفتیم علت این بیتفاوتی «عادت» است. ما عادت کردهایم؛ اما خداوند از سر لطف، گاهی چیزهایی پیش میآورد تا این پرده عادت را پاره کند؛ یک شوک ایجاد میکند و یک عاملی برای فکر کردن در انسان به وجود میآورد. گاهی این شوک در حوادث طبیعی است ازجمله زلزله، سیل، سونامی و امثال آن؛ و گاهی در حوادث اجتماعی است ازجمله اتفاقات عجیب و غیرمنتظرهای که در جامعه اتفاق میافتد و انسان را تکان میدهد.
یکی از چیزهایی که انسان را به فکر عاقبت خودش میاندازد دیدن خطرهایی است که برای افراد خاص پیش میآید؛ کسانی که هیچکس باور نمیکرد چنین سرنوشتی پیدا کنند. انسان با خودش میگوید: این همه سابقه خوب، این همه فداکاری… پس چرا اینطور شد؟! آن وقت انسان به فکر میافتد که نکند ما هم گرفتار شویم! ما که آن موقعیتهای بزرگ را نداریم اما به اندازه خودمان سالها روضه امام حسینعلیهالسلام رفتهایم، گریه کردهایم، آرزوی مشهد و کربلا داشتهایم؛ اینها را دروغ نمیگفتیم؛ واقعاً اعتقاد داشتیم. نکند که روزی، حالمان عوض شود! نکند امام حسینعلیهالسلام به ما بگویند: برو کنار! تو دیگر از ما نیستی!
اگر همین فکر در دل انسان بیفتد بسیار مبارک است. اگر فرصت شد یک مقدار در این باره صحبت میکنیم که چنین خطرهایی برای ما وجود دارد و چه باید کرد تا گرفتار آثار زیانبارش نشویم.
[1]. زخرف، 22.
[2]. سبأ، 7.
[3]. سبأ، 8.
[4]. کهف، 49.
[5]. جمعه، 5.
[6]. اعراف، 176.
[7]. روم، 41.
[8]. طه، 106 و 107.
[9]. حج، 1.
[10]. حج، 2.
[11]. همان.
[12]. همان.
[13]. بقره، 74.
[14]. نازعات، 24.
[15]. هود، 46.