رمز عاقبت‌به‌خیری (2)

در جمع نیروی دریایی سپاه
تاریخ: 
پنجشنبه, 21 خرداد, 1388

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین

أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌کنیم.

تحول ناگهانی در رفتار؛ ریشه‌یابی دگرگونی‌های ۱۸۰ درجه‌ای انسان‌ها

در جلسه قبل سؤالی مطرح کردیم که در ذهن بسیاری از دوستان هست و بارها شفاهی و کتبی پرسیده‌اند و آن اینکه چگونه می‌شود در انسان‌ها تحولاتی رخ می‌دهد که وقتی رفتارشان را در دوره‌های مختلف مقایسه می‌کنیم، گاهی می‌بینیم ۱۸۰ درجه با هم تفاوت دارد؟! و این فقط درباره افراد خام، کم‌تجربه و کم سن و سال نیست که بگوییم تجربه نداشتند، یک رفتاری انتخاب کردند، بعد کم‌‌کم بر اثر تجربه راه بهتری را پیدا کردند؛ یا معلوماتی نداشتند، بعد معلوماتی کسب کردند و تغییر رفتار دادند؛ چون اگر چنین بود، همیشه باید رفتار بعدی بهتر باشد؛ چون تجربه‌ها بیشتر می‌شود و معلومات بهتر می‌شود؛ اما سؤال دقیقاً برعکس است؛ چرا کسانی که در دوره‌ای رفتارهای مطلوبی داشته‌اند بعدها تغییر می‌کنند و کارهایی از آن‌ها سر می‌زند که موجب تعجب می‌شود؟!

از ناگهانیِ تحول تا امیدِ توبه؛ اهمیت تأمل در تغییر حال انسان‌ها

این سؤال از چند جهت اهمیت دارد. یکی جهت اخلاقی آن برای خود ماست. برای خود من پیش آمده و احتمالاً برای شما هم پیش آمده باشد که وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، می‌بینیم حالاتی داشته‌ایم که خیال می‌کردیم ثابت می‌ماند اما کم‌کم تغییر کرده است. حتی خود انسان تعجب می‌کند که آیا من همان آدم هستم؟! نمونه‌های ساده‌اش این است که نوجوان یا جوانی ماه رمضان را با روزه، مسجد، عبادت، ختم قرآن و موعظه می‌گذراند، مخصوصاً شب‌های قدر که می‌شود دیگر خاطرجمع می‌شود که یک انسان روبه‌راهی شده است، دیگر گناه نمی‌کند، دیگر بعضی جاها نمی‌رود و با هر کسی معاشرت نمی‌کند؛ اما یک ماه، چهل روز، دو ماه که از ماه رمضان می‌گذرد، می‌بیند رفتارهایش تغییر کرده است و با تعجب می‌گوید: آیا من همان انسانی هستم که در ماه رمضان چنین و چنان بودم و با خودم قرار گذاشته بودم که دیگر فلان جا نروم و دیگر با فلان کس معاشرت نکنم؟! چه شد که دوباره همان شدم؟!

این‌ها نمونه‌های کوچک است. این تفاوت‌ها گاهی بسیار شدید می‌شود. توجه به اینکه انسان در معرض چنین تغییراتی است باعث می‌شود که انسان به حال خودش مغرور نشود و همیشه نگران عاقبتش باشد. همان اصطلاح معروفی که عموم مردم دارند و در فرهنگ متدینین هم هست که «باید دعا کرد عاقبت‌مان ختم به خیر شود و از عاقبت‌به‌شر بودن باید ترسید.» این یک نتیجه اخلاقی مهم است؛ چه از مشاهده تفاوت حالات خود و چه از دیدن تفاوت حالات دیگران.

عکسش هم هست. کسانی که به گناه آلوده شده‌اند و از خود ناامید هستند، وقتی این تفاوت حالات را می‌بینند امیدوار می‌شوند که شاید شرایطی پیش بیاید و برگردند و انسان خوبی بشوند. این هم جهت مطلوبش است. بسیاری بودند که عمری را به بدی گذراندند و عاقبت‌به‌خیر شدند. داستان‌های معروفی هست؛ مثل بِشر حافی، یا فُضِیل بن عَیّاض که راهزن بود و داستانش را همه شنیده‌اید که شبی برای دزدی از دیوار خانه‌ای بالا رفت. صاحبخانه، مرد صالحی بود و نیمه‌شب با صدای بلند قرآن می‌خواند. فضیل روی پشت‌بام بود و شنید که صاحبخانه این آیه را می‌خواند: أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ؛[1] یعنی «آیا وقت آن نرسیده است که کسانی به یاد خدا بیفتند و دل‌هایشان خشوع پیدا کند؟!» این آیه آنچنان در دل او اثر گذاشت که فوراً گفت: «چرا، وقتش رسیده است»؛ و از همان‌جا توبه کرد.

پس این تفاوت حالات، اینکه انسان عاقبتش خیر شود یا شر، خودش آموزنده است. اگر کسی رفتار بدی دارد و سال‌ها هم ادامه داده است نباید ناامید شود؛ ممکن است تغییر حال پیش بیاید؛ و برعکس، اگر عمری را به‌خوبی گذرانده است، نباید مغرور شود؛ باید از عاقبت کارش بترسد و از خدا بخواهد که او را حفظ کند.

در همین‌جا یک حدیث را یادآوری کنم که همه می‌دانید اما تذکر آن مفید است. ما در میان انسان‌ها کسی را شایسته‌تر از پیامبر اکرم‌‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله نداریم. همه ما معتقدیم که ایشان دارای مقام عصمت‌ بوده‌اند و عصمت ایشان از همه انبیا هم بالاتر بوده است و الی‌آخر، مقاماتی که هر کسی به اندازه معرفتش درباره شخص پیغمبر اکرم معتقد است که هر چه هم ما بدانیم، آخر هم به کُنه مقامات‌ ایشان پی نخواهیم برد.

دعای پیامبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله در خلوت شبانه

یکی از همسران پیامبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله نقل می‌کند که شبی پیامبر در خانه من بودند و در بستر آرمیده بودند. مدتی گذشت و حضرت آرام از جا برخاستند. گویا حضرت تصور کردند که من به خواب رفته‌ام. من هم خودم را به خواب زدم تا ببینم که حضرت چه می‌کنند. دیدم برخاستند، نماز خواندند، به سجده رفتند و شروع به گریه کردند. آرام خودم را نزدیک سجده‌گاه ایشان رساندم تا بشنوم در حال سجده چه می‌گویند. دیدم حضرت اشک می‌ریزند و عرض می‌کنند: «اِلهی! لا تَكِلْنِي إِلٰى نَفْسِي؛ خدایا! من را به خودم وامگذار!»

پیامبرِ معصوم، نیمه‌شب در سجده با گریه از خدا می‌خواهد که «خدایا! من را رها نکن! اگر من را رها کنی معلوم نیست عاقبت من چه شود؛ تو من را حفظ کن!» این‌ها آثار سازنده این فکر است که انسان توجه پیدا کند به اینکه دائماً در معرض تحولات است.

اگر انسان حال خوبی هم دارد باید نگران این باشد که نکند این‌ها دوام نیاورد. اگر حال بدی دارد ناامید نباشد از اینکه خداوند متعال تفضل کند و به او توفیق بدهد که توبه کند. این‌ها نتایج سازنده این فکر است؛ اما اصل مسئله، به‌ویژه با برخی اتفاقات این روزها این است که انسان از بعضی افراد، رفتارهایی می‌بیند که باورکردنی نیست و تعجب می‌کند که آیا این‌ها از اول خراب بودند؟! آیا از اول اعتقادی به انقلاب، امام، خط امام یا حتی به اعتقادات دینی ازجمله اعتقاد به حلال و حرام نداشتند؟! یا نه، تغییر حال پیدا کرده‌اند؟!

لااقل درباره بعضی از اشخاصی که انسان آن‌ها را می‌شناسد که سال‌ها امتحان خودشان را در موارد مختلف دادند، انسان باور نمی‌کند که این‌ها از اول خراب بوده‌اند. کسی که مثلاً سال‌ها زندان بوده، مبارزه کرده، شکنجه شده، خدمت‌هایی به اسلام و انقلاب کرده یا مثالی که دیروز اشاره کردم، یک مثال فرضی که برای مثل شما بیشتر قابل توجه است؛ کسانی که با شما در جبهه‌ها همسنگر بوده‌اند، سال‌ها تلاش کردند، فداکاری کردند، بارها تا پای شهادت رفتند، بعد انسان یک چیزهایی می‌بیند و یک چیزهایی می‌شنود - حالا شنیدنی‌هایش که ان‌شاءالله دروغ است؛ اما گاهی انسان یک چیزهایی را هم می‌بیند که تعجب می‌کند که آیا این همان انسان است؟! چطور این جوری شد؟! من این سؤال را مقداری پروراندم و امروز هم خلاصه‌اش را عرض کردم.

یک بحث در اینجا هست که انسان بفهمد که چطور می‌شود که برای انسان، اختلاف حالات پیش می‌آید؟! مخصوصاً آن‌هایی که اهل ایمان هستند، اهل مبارزه هستند، انقلابی هستند، فداکاری کردند، این‌ها اگر تحولی برایشان پیدا می‌شود چه عاملی موجب تحول‌شان می‌شود؟! با اینکه انسان مطمئن است این‌ها از اول دروغ نمی‌گفتند و باورشان بود. مخصوصاً آن وقتی که در جبهه در خط مقدم حضور داشتند و آماده شهادت بودند. بعد از جنگ، چندی که می‌گذرد، یکی، دو سال، کمتر یا بیشتر، انسان می‌بیند که یک جور دیگری شده‌اند! چرا این جور می‌شوند؟!

غفلت علم روانشناسی از بررسی ریشه تحولات اخلاقی

برای اینکه پاسخ این سؤال داده شود یک بحث روانشناختی ضرورت دارد. متأسفانه روان‌شناسان ما مطالبی که دارند می‌خوانند، تدریس می‌کنند، بیان می‌کنند، می‌نویسند و گاهی در رادیو و تلویزیون مطرح می‌کنند، این‌ها غالباً که هیچ، بیش از 99 درصدشان اقتباس از حرف‌های غربی‌هاست. آن‌ها مشکلی که دارند و اصلاً علم روانشناسی امروز آن را دنبال می‌کند این است که کسانی اگر شخصیت ناهنجاری پیدا می‌کنند این را مداوا کنند. ناهنجار یعنی چه؟ یعنی کسی که در میان اجتماع با دیگران فرق دارد و هنجارهای اجتماعی را رعایت نمی‌کند. اگر کسی چنین شد این چه مشکلی دارد، عاملش چیست و راه معالجه‌اش چیست.

فرض کنید بچه‌ای پرخاشگر باشد؛ این چرا این جور می‌شود و چگونه باید با او رفتار کرد؟ یا اشخاص دیگری در موقعیت‌های اجتماعی، رفتارهایی دارند که خلاف عرف اجتماع است. بدی را این می‌دانند که خلاف عرف اجتماع باشد. حالا عرف اجتماع هر چه باشد. اصلاً صحبت این نیست که ما یک خوبی‌های تعریف‌شده‌ای داریم که باید آن جور باشند و چه کنیم تا همه مردم یا بیشتر افراد و کسانی که دلشان می‌خواهد، آن راه را یاد بگیرند که خودشان را اصلاح کنند و انسان‌های شایسته‌ای بشوند.

در میان برخی مکاتب روان‌شناسی، گرایشی هست که آن را «گرایش کمال‌گرا» می‌نامند؛ یعنی هدف‌شان این است که از روان‌شناسی، راه‌هایی بیاموزند تا انسان بتواند به کمال برسد؛ اما بیشتر روان‌شناسان که عمده مکاتب‌شان هم همین کمال‌گراها هستند، این مباحث را از مکاتب آمریکایی و غربی گرفته‌اند. در نگاه آن‌ها، کسی که برخلاف عرف جامعه رفتار کند «غیرطبیعی» یا «آنرمال» تلقی می‌شود و در حالت شدید، نوعی بیماری محسوب می‌شود. سپس بحث می‌کنند که چگونه باید او را درمان کرد تا به عرف جامعه برگردد و مثل بقیه شود.

در روان‌شناسی رایج، اگر مردم یکنواخت و همسان باشند، می‌گویند این‌ها افرادی سالم و فرهنگ‌پذیر هستند و هنجارهای اجتماعی را رعایت می‌کنند؛ اما در مسائلی که ما مطرح کردیم، اینکه چگونه انسان از صلاح به فساد می‌رود یا چرا دچار تحولات اخلاقی و رفتاری می‌شود آن‌ها چندان انگیزه‌ای برای تحقیق ندارند. در حالی که اصل این مسئله، یک مسئله روان‌شناختی است؛ یعنی قاعدتاً روان‌شناس باید این‌ها را بررسی کند که این حالات روانی که در انسان پیدا می‌شود و منجر به تغییر رفتار می‌گردد ریشه‌اش چیست؟!

دانشمندان اسلامی بر اساس مطالعات، تجربه‌ها، استفاده از منابع دینی و استفاده از قرآن، حدیث و سنت، نوعی «روان‌شناسی اسلامی» را مطرح کرده‌اند. من عصاره آن را درباره این سؤال خدمت‌تان عرض می‌کنم.

حال و ملکه در اخلاق، ریشه‌های ثابتِ صفات

اولاً این اصطلاح را شنیده‌اید که می‌گویند برای انسان بعضی چیزها «حال» است و بعضی چیزها «ملکه» یا «مقام» می‌شود. مثلاً همه ما گاهی عصبانی می‌شویم؛ چند دقیقه اوقات‌مان تلخ می‌شود، گاهی خودمان را کنترل می‌کنیم و گاهی حرفی می‌زنیم و بعد آرام می‌شویم. این یک «حال» است و برای هر کسی پیش می‌آید؛ اما بعضی‌ها هستند که این حالت در آن‌ها دائمی است. انسان‌های تندخو و بدخلق هستند که از کوچک‌ترین چیز عصبانی می‌شوند و این حالت در طول روز و شب ادامه دارد. این را می‌گویند «ملکه غضب» دارد؛ یعنی یک حالت ثابت. آنچه اهمیت دارد همین حالات ثابت است، همان چیزی که علمای اخلاق آن را «ملکات رذیله» می‌نامند.

عوامل شکل‌گیری شخصیت در نگاه علم روانشناسی

روان‌شناسانی که در این زمینه‌ها بحث کرده‌اند، معمولاً دو عامل مهم را برای پیدایش این ملکات معرفی می‌کنند؛ یکی عامل ژنتیک و وراثت و یکی هم عوامل محیطی. بعضی‌ها از ابتدا طبع‌شان این‌گونه است. ارثی است. البته ارثی نه اینکه حتماً پدرشان تندخو بوده است، بلکه ژن‌هایی دارند که اعصاب‌شان زود به هم می‌ریزد و کنترل‌شان سخت است. گاهی مربوط به غدد درون‌ریز است، گاهی تیروئید و گاهی عوامل دیگر. این بخش، بیشتر جنبه پزشکی دارد. این یک عامل است.

یک عامل هم عامل محیطی و اجتماعی است که افراد از دیگران اثر می‌پذیرند و یاد می‌گیرند. بچه‌ای که در خانه‌ای بزرگ شده که پدر و مادرش بدخلق بوده‌اند، داد می‌زدند، بچه را کتک می‌زدند، بدزبانی می‌کردند، او هم یاد می‌گیرد. حتی اگر مدتی بروز نکند، بعدها با عوامل دیگری ترکیب می‌شود. مثلاً اگر کتک خورده باشد، روحیه انتقام‌جویی در او شکل می‌گیرد و وقتی قدرت پیدا کند، ناخودآگاه می‌خواهد از دیگران انتقام بگیرد. محیط خانواده، مدرسه، اجتماع، شرایط مختلف، همه این‌ها عوامل محیطی هستند.

شما کم‌وبیش با این مباحث روان‌شناسی آشنا هستید. در روان‌شناسی دو عامل مهم را برای شکل‌گیری شخصیت معرفی می‌کنند؛ عامل وراثت و عامل محیط. روان‌شناسان غربی معمولاً عامل سومی قائل نیستند. این دو اصطلاح را مقدمتاً عرض کردم، چون آن رفتارهایی که حالت «ملکه» پیدا می‌کنند یعنی حالت ثابت و پایدار، در روان‌شناسی بیشتر به‌عنوان نوعی اختلال یا روان‌پریشی بررسی می‌شوند و هدف‌شان این است که راه درمانش را پیدا کنند.

این حالات از کجا پیدا می‌شود؟ درباره میزان تأثیر عوامل ژنتیک بحث‌های زیادی هست؛ اینکه چه اندازه منش و رفتار انسان از پدر و مادر یا حتی نسل‌های قبل به ارث می‌رسد. بعضی‌ها این بحث را تا نظریه‌های داروینیستی که انسان از اجداد حیوانی متولد شده می‌کشانند و می‌گویند انسان برخی ویژگی‌ها را از «اجداد حیوانی» به ارث برده است. البته ما این حرف‌ها را قبول نداریم اما در روان‌شناسی، مطرح است.

شناخت و تمایلات؛ دو منشأ درونی رفتار از نگاه اسلام

اما آنچه ما از آموزه‌های اسلام می‌آموزیم این است که رفتار انسان از دو منشأ درونی و دو دسته عامل سرچشمه می‌گیرد. یکی عوامل شناختی؛ یعنی چیزهایی که انسان می‌فهمد، درک می‌کند و باور می‌کند. این شناخت‌ها در رفتار اثر می‌گذارند و هرچه قوی‌تر باشند اثرشان بیشتر است. شناخت یعنی یک چیزی برای انسان روشن می‌شود. مثلاً ما چشم باز می‌کنیم و می‌بینیم که آنجا نور هست، چراغ هست، آن را احساس می‌کنیم. یا گرما وجود دارد و آن را درک می‌کنیم.

عامل دوم تمایلات انسان است. این‌ها از سنخ شناخت نیستند؛ یعنی ربطی به اینکه «واقعیت چیست» ندارند بلکه به این مربوط هستند که دل ما چه می‌خواهد. این تمایلات انواع مختلف دارند. بخش عمده‌شان غرایز حیوانی است ازجمله غریزه خوراک، غریزه محبت، غریزه احترام، حفظ شخصیت و استقلال. روان‌شناسان این‌ها را می‌شناسند؛ اما در کنار این‌ها، تمایلات فطری هم هست که یک مقدار ظریف‌تر و لطیف‌تر است و همه روان‌شناسان به آن توجه نکرده‌اند؛ مثل تمایلات دینی، انس با خدا و میل به جاودانگی.

برخی روان‌شناسان مکتب کمال‌گرا این‌ها را «تمایلات متعالی» می‌نامند؛ می‌گویند وقتی نیازهای حیوانی تأمین شد این تمایلات، شکوفا می‌شود. مایه‌اش در همه انسان‌ها هست اما در برخی شکفته می‌شود و در برخی نه.

آنچه همه ما می‌توانیم تجربه کنیم و تجربه کرده‌ایم این است که شناخت‌های اولیه‌مان از راه حواس برای ما پیدا می‌شود. ما چیزهایی را که می‌دانیم وقتی خوب فکرش را می‌کنیم می‌بینیم معمولاً یا از راه چشم است، یا از راه گوش است و یا از راه سایر حواس. عمدتاً هم از راه چشم و گوش است.

دنیا را که می‌شناسیم، انسان‌ها را که می‌شناسیم، کسان دیگری را که می‌شناسیم معمولاً با چشم دیده‌ایم و تجربه کرده‌ایم یا با گوش، صدایشان را شنیده‌ایم. قرآن هم روی همین دو تأکید می‌فرماید: جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ.[2]

اما آیا ما غیر از این اندام‌های ظاهری عامل دیگری هم برای شناخت داریم؟! ازنظر دین و فلسفه اسلامی پاسخ این سؤال مثبت است؛ یعنی یک عامل دیگری هم به نام عقل داریم؛ یک عامل دیگری هم که باز عمومیت ندارد و در افراد نخبه و ممتازی پیدا می‌شود یک الهامات الهی است. البته الهامات شیطانی هم در برخی افراد پیدا می‌شود؛ وَإِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰ أَوْلِيَائِهِمْ؛[3] اما آن الهامات واقعی که انسان را به راه راست هدایت می‌کند آن برای اولیاء خداست که باید یک کلاس‌هایی را طی کرده باشند تا از آن راه شناخت استفاده کنند.

به‌هرحال این‌ها مجموعه ابزارهای شناخت‌های ماست؛ اما چون اولین شناخت‌های ما از راه چشم و گوش است، متعلَّق آن هم چیزهای مادی است؛ اینکه چه میوه‌ای وجود دارد؟ چه غذایی خوشمزه است؟ چه رنگی زیباست؟ چه چهره‌ای جذاب، دوست‌داشتنی و خواستنی است؟ و بعد هم تمایلات دیگری که متعلق به این‌هاست؛ تمایلات فیزیولوژیک، به‌اصطلاح آن‌هایی که مربوط به اندام‌های بدن است که وقتی تمایلش پیدا می‌شود، در بدن هم یک عضوی مربوط به آن نیاز وجود دارد. این در همه وجود دارد.

حُبّ شهوات و خواسته‌های فرعی انسان در سایه زندگی اجتماعی

در سایه زندگی اجتماعی، یک‌ سری خواسته‌های فرعی در انسان پیدا می‌شود. ما وقتی متولد می‌شویم، به‌طور طبیعی چیزی به نام «پول» را نمی‌شناسیم؛ اما خوراک را چرا؛ نوزاد از لحظه تولد، سینه مادر را می‌گیرد، گرسنه که می‌شود گریه می‌کند تا به او شیر بدهند و بعد آرام می‌شود. خوردن و آشامیدن را همه می‌شناسند. در سنین بلوغ هم تمایلات جنسی را همه می‌شناسند، مگر کسی که بیمار یا معیوب باشد؛ اما اینکه انسان بفهمد در دنیا چیزی به نام اسکناس وجود دارد و آن را دوست داشته باشد، این در سایه زندگی اجتماعی شکل می‌گیرد؛ یعنی انسان برای رسیدن به چیزهایی که دوست دارد، در جامعه وارد مبادله می‌شود. برای تسهیل این مبادلات، چیزی به نام پول اختراع شد. قبلاً طلا و نقره بود، بعد اسکناس شد، امروز هم کارت و ابزارهای الکترونیکی. بچه کم‌کم یاد می‌گیرد پول را دوست داشته باشد؛ عیدی بگیرد، پس‌انداز کند، بپرسد چقدر پول جمع کردی؟ پدر تو چقدر به تو جایزه داده؟ چقدر به تو عیدی داده؟ کم‌‌کم این‌ها را یاد می‌گیرد.

قرآن کریم می‌فرماید: زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَٰلِكَ مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا.[4] انسان این چیزها را دوست دارد؛ شهوات که در رأس آن، شهوات جنسی است. شهوات خوراکی و مانند این‌ها نیز جزو شهوات هستند؛ یعنی چیزهایی که انسان به آن‌ها میل و اشتها دارد. «شهوت» و «اشتها» از یک ماده‌ هستند. چیزهایی که انسان میل پیدا می‌کند بخورد یا با آن‌ها ارتباط برقرار کند جزو شهوات می‌شود. این یک دسته از خواسته‌های انسان است؛ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ.

بعد از این، کم‌کم به فکر جمع‌کردن پول و اندوختن ثروت می‌افتد: وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ. آن زمان‌ها که پول به صورت طلا و نقره جمع می‌شد، دوست داشتند شمش‌های طلا و نقره داشته باشند؛ ذخایر، گنجینه‌ها و کلکسیون‌هایی که جمع می‌کردند. پول، اعم از سکه و غیرسکه و به‌طورکلی فلزات قیمتی، در این دسته قرار می‌گیرد.

غیر از این‌ها وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ است؛ مَرکب‌های ممتاز. آن وقت‌ها مَرکب‌ها اسب و شتر بود و امروز روشن است که مصداق آن چیست؛ اتومبیل‌های لوکس و در برخی کشورها هواپیماها و کشتی‌های شخصی.

وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ؛ یعنی گله‌های گوسفند و گاو؛ دام‌هایی که علاوه بر لبنیات، گوشت‌شان نیز مورد استفاده قرار می‌گیرد. دامداری‌های چهارپا و پرنده، تا برسد به قرقاول و تیهو و دُرّاج و غاز و امثال این‌ها؛ گوشت‌های لذیذی که انسان خوشش می‌آید و ثروتمندان برای خود فراهم می‌کنند.

و بالاخره مایه همه این‌ها این است که مواد طبیعی از زمین به دست بیاید؛ یا از معادن است یا از زراعت. این‌ها می‌شود مَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا؛ یعنی چیزهایی که انسان در این عالم به آن‌ها تعلق پیدا می‌کند.

طلبِ مقام و ریاست؛ تولد میلِ اجتماعی در انسان و تقابلِ راحت‌طلبی با تلاش

انسان یک مقدار که فراتر می‌رود، یک مقدار که به‌اصطلاح عقلش بیشتر می‌شود و موقعیت اجتماعی و درک اجتماعی پیدا می‌کند، یک چیز دیگر هم برای انسان مطرح می‌شود که از آن سنخ‌های قبلی نیست؛ نه می‌شود آن را در انبار گذاشت، نه از زمین استخراج کرد و نه در کشتزار تهیه نمود. آن چیست؟ پست‌های اجتماعی؛ پست‌ها چیزی نیست که بتوان آن را خرید، از بازار تهیه کرد، از زمین درآورد، از معدن استخراج کرد یا کاشت تا کم‌کم رشد کند. این در زندگی اجتماعی به این صورت است که باید به‌گونه‌ای رفتار کنند که دیگران برای آن‌ها ارزشی قائل شوند؛ کاری کنند که مردم به آن‌ها احترام بگذارند، حرف‌شان را قبول کنند، ریاست‌شان را بپذیرند. پست و مقام است؛ این‌ها فراتر از امور مادی است اما بالاخره مربوط به همین زندگی دنیاست.

ما انسان هستیم، در همین عالم متولد می‌شویم و به این چیزها هم تعلق پیدا می‌کنیم. خانه می‌خواهیم، ماشین می‌خواهیم، زن می‌خواهیم، زندگی می‌خواهیم، پست می‌خواهیم، مقام می‌خواهیم، ثروت می‌خواهیم. هیچ‌کس از این‌ها بدش نمی‌آید و طبیعی هم هست. عوامل طبیعی، انسان را به این چیزها سوق می‌دهد؛ اما انسان فقط این بدن و فقط این زندگی مادی نیست. به فرمایش امام‌رضوان‌الله‌علیه این‌ها جنبه‌های حیوانی است. انبیا نیامده‌اند حیوان بپرورانند. انسان یک بُعد دیگر دارد و آن بُعد انسانی انسان است. آن بُعد انسان، ارتباط با خدا و ارتباط با ارزش‌های معنوی است. انبیا آمده‌اند انسان بسازند.

این چیزها را خود بشر با تجربیاتی که دارد، با علومی که کشف می‌کند و با تعلیم و تعلّم یاد می‌گیرد و زندگی‌اش را تأمین می‌کند؛ اما تازه اگر همه این‌ها تأمین شود، یک حیوان ممتاز است؛ یا خوردنی‌هایش بهتر و لذیذتر است، یا شهوات جنسی‌اش کامل‌تر و لذت‌بخش‌تر است، یا خانه‌هایش زیباتر؛ و بالاخره همه این‌ها مربوط به همین شکم است و مافوق شکم و مادون شکم؛ زندگی این است.

رسیدن به آن بُعد انسانی که انسان باید انسان شود و انبیا آمدند تا این جنس دوپا را انسان کنند هزینه‌ دارد. انسان به‌یک‌باره پیغمبر، امام، سلمان یا ابوذر نمی‌شود؛ همان‌گونه که به‌یک‌باره ثروتمند یا رئیس نمی‌شود و پست و مقام پیدا نمی‌کند. زحمت دارد؛ باید درس بخوانند، کار کنند، بعضی چیزها را باید کلک یاد بگیرند و مردم را فریب بدهند؛ بالاخره از این چیزهاست. آن مقام انسانی هم همین‌گونه است؛ رایگان به کسی نمی‌دهند؛ وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ.[5] انسان باید تلاش کند؛ اگر دنیا می‌خواهد باید زحمت بکشد؛ آخرت هم می‌خواهد باید زحمت بکشد.

این زحمت‌ها گاهی با هم تضاد پیدا می‌کند. اگر بخواهد یک کارهایی بکند و آن چیزها را به دست بیاورد، باید مقداری از بعضی چیزهای دیگر بزند. البته این تضاد فقط بین دنیا و آخرت نیست؛ خودِ امور دنیا هم گاهی با هم تضاد دارند. انسان دلش می‌خواهد راحت لم بدهد؛ خب، اگر بخواهد همیشه این‌گونه باشد، هیچ‌وقت کار نمی‌کند، مزدی دریافت نمی‌کند و ترقی نمی‌کند. برای اینکه امور دنیایش بگذرد باید یک مقدار بجنبد، کار کند، عرق بریزد، مغزش را به کار بگیرد، درس بخواند. بین راحتی و راحت‌طلبی انسان با آن پست‌ و مقامات و ریاست‌های دنیوی که دوست دارد به آن‌ها برسد تضاد پیدا می‌شود و این‌ها را کم‌وبیش از زندگی‌شان هم شنیده‌اید که چگونه می‌گذرد؛ گاهی برای انتخاب یک سگ چقدر باید معطل شوند، فکر کنند، پول خرج کنند! برای بچه‌شان سگ می‌خواهند انتخاب کنند، چقدر باید فکر کنند و مشورت کنند. این زندگی این است.

مفهوم دنیای نامطلوب و دنیاخواهی مذموم

انبیا می‌گویند این چیزهایی که شما فکر می‌کنید، زندگی حیوانی است. خدا شما را آفریده تا از این سطح، بالا بیایید و به مقامی برسید که جانشین خدا شوید. خود خدا می‌فرماید من همه چیز را برای توی انسان خلق کردم و تو را برای خودم خلق کردم؛خَلَقتُ الأَشياءَ لِأَجلِكَ وخَلَقتُكَ لِأَجلي. نه زندگی همین هفتاد، هشتاد سال دنیاست و نه لذت‌ها، لذت‌هایی است که تو می‌شناسی؛ این چیزها بچه‌بازی است. لذت‌هایی وجود دارد که هنوز عقل تو به آن نمی‌رسد و نچشیده‌ای. ازنظر طول زمان هم لذت‌هایی بی‌نهایت وجود دارد. همه این‌ها را برای تو گذاشته‌اند اما رایگان نیست؛ باید کار کنی تا به آن برسی.

وقتی تضاد پیدا می‌شود، می‌دانید تضاد چگونه است؟! همه ما کم‌وبیش تضادها را تجربه کرده‌ایم. بچه‌ها را دیده‌اید؛ اختلاف بچه‌ها را که می‌بینید، یک بچه اسباب‌بازی زیبایی را در دست دیگری می‌بیند و می‌خواهد آن را بقاپد. اگر زورش برسد از دستش می‌کشد. گاهی اگر خیلی دوست داشته باشد و طرف مقاومت کند، او را کتک هم می‌زند تا از دست او دربیاورد. این تضاد است؛ یا باید تو داشته باشی یا من. اگر من بخواهم داشته باشم، باید از تو بگیرم؛ یعنی ظلم کنم، حق‌کشی کنم، حق تو را بگیرم تا خودم داشته باشم.

در بالاترها هم همین است. وقتی می‌خواهند یک پستی را از کسی بگیرند و به دیگری بدهند، اگر زورشان برسد چه می‌کنند؟! آنجا کتک نمی‌زنند اما تهمت می‌زنند، شخصیتش را خرد می‌کنند، دروغ می‌بندند، فحش می‌دهند.

دنیا این است؛ این می‌شود دنیای نامطلوب. این همان چیزی است که در فرهنگ همه ادیان آمده است که «مردم! گول دنیا را نخورید!» معنای «گول دنیا را نخورید!» این نیست که غذا نخورید، لباس نپوشید و خانه نداشته باشید؛ «گول دنیا را نخورید!» یعنی آنجایی که تضاد بین حق و باطل است، بین خوب و بد است، بین زشت و زیباست، بین کار حیوانی و انسانی است، چیزهای پست را ترجیح ندهید. در سرِ یک طفل مظلوم یا یک یتیم نزنید تا ثروتش را بقاپید. آیا ثروت می‌خواهید؟! بروید از راه معقولش کار کنید، به حق خودتان راضی باشید، کار کنید و مزد بگیرید، نوش جانتان! اما راهش این نیست که در سر یک بیچاره بزنید و از چنگ او دربیاورید. حالا زور او به شما نمی‌رسد؛ شما یا زور فیزیکی دارید یا زور اجتماعی دارید، پست و مقام دارید، باند و حزب و جناح دارید، ایل و تبار دارید. این درست نیست؛ این می‌شود دنیا.

دنیاخواهی یعنی اینکه آنجایی که این لذت‌ها با لذت‌های انسانی، با ارزش‌های معنوی و با چیزهای خدایی مزاحمت پیدا می‌کند گول این‌ها را بخورید؛ در حالی که شما برای آن چیزهای عالی آفریده شده‌اید. این‌ها ابزار است. این‌ها را باید فدا کنید تا به آنجا برسید. وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛[6] قرآن وقتی خوب‌ها را تعریف می‌کند، می‌فرماید وقتی امر دایر می‌شود بین اینکه شکم خودشان سیر باشد یا همسایه، همسایه را ترجیح می‌دهند. سه روز روزه گرفتند، با آب افطار کردند و افطاری خودشان را نخوردند و آن را به سائل و یتیم دادند.

مهاجرین مکه وقتی به مدینه آمدند، بسیاری از مردم مدینه آمدند و اموال‌شان را تنصیف کردند؛ گفتند این خانه‌ای که داریم دو اتاق دارد، یک اتاقش برای تو، یک اتاقش برای خودمان. پیامبر اکرم‌صلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله بین اهل مدینه و مکی‌ها عقد اخوت بست؛ اموال‌شان را تنصیف کردند. اگر ده تا شتر داشت، گفت پنج‌تا برای تو. قرآن می‌فرماید: وَيُؤْثِرُونَ عَلَىٰ أَنْفُسِهِمْ؛ دیگران را بر خودشان ترجیح می‌دهند، هرچند خودشان نیاز دارند. خودش گرسنه می‌ماند اما شکم رفیق یا شکم همسایه‌اش را سیر می‌کند. آیا ما هم همین‌گونه هستیم؟!

شُحِّ نفس؛ مانع فلاح و رستگاری انسان

بعد می‌فرماید: وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ؛ فلاح و رستگاری برای کسانی است که از این تنگ‌نظری‌های مادی و گرفتگی‌ها نجات پیدا کنند. انسان وقتی چیزی دارد، به آن می‌چسبد که مبادا از دستش برود؛ اموالش را مخفی می‌کند که کسی نبیند؛ اینکه اندوخته‌هایش در حساب بانکی چقدر است را به کسی نمی‌گوید؛ اگر پولی در خانه دارد آن را پنهان می‌کند که کسی نبرد؛ اگر کسی بیاید و از او قرض کند، برای اینکه به او ندهد می‌گوید: «به جان تو همین دیروز بود که چقدر گرفتاری برای من پیش آمد! اصلاً ندارم!» در حالی که چقدر پول ذخیره دارد. این را می‌گویند شُحّ؛ یعنی گرفتگی. قرآن می‌فرماید کسی که از این نجات پیدا کند اهل فلاح است. همین‌هاست که مانع رشد انسان می‌شوند.

تربیتِ دینی؛ راه رهایی انسان از دل‌بستگی به دنیا

همه ما با این حالات آشنا هستیم؛ همه‌ ما در دامن طبیعت متولد شده‌ایم و رشد کرده‌ایم و خواسته‌هایمان در ابتدا مربوط به همین‌هاست. تربیت دینی است که باید ما را از این فضای تنگ بالا ببرد، رشد بدهد، از این گرفتگی‌ها، پستی‌ها، خودگزینی‌ها و بخل‌ها نجات دهد. اگر نجات پیدا کردیم، آن فلاح است، آن آخرت‌طلبی است، آن خداخواهی است، آن ارزش‌های معنوی است. اگرنه، به خودمان می‌چسبیم؛ فکر این هستیم که تن‌مان سالم باشد، مبادا جایی سیلی بخورد، چه رسد به اینکه تیر بخورد. بعضی‌ها اصلاً با مزاج‌شان نمی‌سازد که کتک بخورند یا زخمی‌شوند اما کسانی هم هستند ازجمله یک بچه دوازده، سیزده ساله که نارنجک به کمر می‌بندد و زیر تانک می‌رود. او خوب درک کرده، مزاجش را هماهنگ کرده، خوب با مزاجش می‌سازد و عاشقانه می‌رود اما یک نفر دیگر یک سیلی که بخورد عقب‌نشینی می‌کند و می‌گوید: «نه، من اهل این کارها نیستم!»

رنجِ خود و راحتِ یاران بطلب!

در مصالح اجتماعی دائماً همین‌هاست. انسان وقتی بخواهد ارزش‌های معنوی پیدا کند، تعالی پیدا کند، انسان شود، باید از بعضی چیزها صرف‌نظر کند؛ مالش را به فقرا بدهد، راحتی‌اش را صرف کند تا دیگران راحت شوند؛ «رنجِ خود و راحتِ یاران طلبد»؛ مؤمن بدنش را به‌زحمت می‌اندازد تا دوستانش و مؤمنین دیگر را راحت کند. این‌ها تضادهایی است که بین دنیا و آخرت پیدا می‌شود.

دنیا در مکتب موعظه‌ای امام علی‌‌علیه‌‌السلام

آن مکتبی که ما دنبال آن هستیم، همان که همه ما از اول کودکی به عشق علی‌علیه‌‌السلام زندگی کردیم، مکتبی است که اساس آن بر این است که زندگی دنیا و خواسته‌های مادی را کوچک بشمارد، به چشم حقارت به این‌ها نگاه کند و به پیروانش یاد بدهد که این زرق‌وبرق‌ها چشم شما را پر نکند؛ این‌ها خیلی کوچک هستند؛ زیباتر از این‌ها هم چیزهایی هست؛ آن‌ها را پیدا کنید!

معیار ارزش سلطنت در نگاه امام علی‌‌علیه‌‌السلام

حالا یکی، دو نمونه‌اش را بگویم؛ البته شما زیاد شنیده‌اید. ابن‌عباس می‌گوید: در راه جنگ، خیمه‌ای زده بودند و علی نشسته بود. علی فرمانده جنگ بود. وارد چادر شدم، دیدم دارد کفشش را پینه می‌زند. گفتم: «آقا! شما در راه جنگ هستید، فرمانده جنگ هستید، می‌خواهید با معاویه با آن سپاه کذایی‌اش بجنگید، آن وقت نشسته‌اید کفش‌تان را وصله می‌کنید؟!» حضرت فرمودند: «ابن‌عباس! این کفش چقدر می‌ارزد؟!» نگاه کردم و گفتم: «هیچ؛ کسی برای این پولی نمی‌دهد، باید دور انداخت.» فرمودند: «به خدا قسم همین لنگه‌کفشی که تو می‌گویی هیچ ارزشی ندارد، ارزشش برای من از سلطنت کردن بر روی زمین بیشتر است. سلطنت برای من ارزشی ندارد مگر اینکه حقی را از ظالمی بگیرم و به مظلومی بدهم؛ آن ارزش است. خیال نکن اگر در جنگ پیروز شوم و امپراتور ایران بشوم، این برای من جاذبه دارد؛ به اندازه همین کفشی که باید در سطل زباله انداخت، آن سلطنت برای من ارزش ندارد.»

ارزش واقعی دنیای مذموم از منظر امام علی‌‌علیه‌‌السلام

در جای دیگری فرمودند: دُنْياكُمْ هذِهِ اَزْهَدَ عِنْدى مِنْ عَفْطَةِ عَنْز؛[7] این دنیایی که شما این‌قدر به آن اهمیت می‌دهید و سر و دست می‌شکنید و جان می‌دهید، پیش علی به اندازه آب بینی بز ارزش ندارد. جای دیگر فرمودند: وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ [عُرَاقِ] خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ.[8]

در میان حیواناتی که مردم با آن‌ها سروکار دارند یکی از کثیف‌ترین‌شان خوک است. آن‌هایی که دیده‌اند می‌دانند که خوک گندیده‌ترین و بدبوترین چیزها را می‌خورد. اصلاً تا چیزی نپوسد خوشش نمی‌آید. خودش نفرت‌آور است و انسان طبعاً از خوک متنفر می‌شود. حالا ما که آن را نجس می‌دانیم این هم بر زشتی‌اش افزوده می‌شود اما حتی بدون این حکم هم ذاتاً نفرت‌آور است. حالا فرض کنید این خوک بمیرد، متعفن هم بشود، یک حیوان لاشخور بیاید و گوشت‌هایش را تکه‌تکه کند و بخورد و از آن حیوان فقط آشغال‌های روده‌اش بماند. مثل وقتی که گوسفندی را سلّاخی می‌کنند و بعضی از پوست‌های شکمش را دور می‌ریزند که گربه یا سگ بخورد. حالا خوکی که این‌قدر پلید است، گوشت سالمش را هم اگر حیوان صیادی خورده باشد و از آن فقط همان پوست شکم و آشغال‌های روده مانده باشد که حتی آن حیوان صیاد هم نخورده است، این را می‌گویند «عِراق». حضرت می‌فرمایند: این آشغال روده اگر در دست یک انسان جذامی باشد

حالا این یک وقت در دست انسان تمیزی است؛ انسان به خاطر همان انسان بودنش هم شده ممکن است به دستش نگاه کند؛ اما یک انسانی که دستش خوره‌ای است که انسان از نگاه کردن به آن ناراحت می‌شود و همان انسان مبتلا، آشغالِ روده‌ خوک هم در دستش باشد؛ این چقدر زیباست؟! چقدر خواستنی است؟! علی‌علیه‌‌السلام قسم می‌خورد که این دنیای شما به اندازه‌ آشغال روده‌ خوکی که در دست یک انسان خوره‌ای باشد ارزش ندارد! می‌فرمایند: وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي؛ این دنیای شما در نظر من پست‌تر از آشغال روده‌ خوکی است که در دست یک انسان مبتلا به جذام باشد. حالا ما پیرو علی‌علیه‌‌السلام هستیم؟!

فریب دنیا را نخورید!

انبیا آمدند تا به انسان بفهمانند که این‌همه گول این خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها و توابع و لواحقش را نخورید! این‌ها یک باطنی دارد که آلوده، کثیف، گندیده و متعفن است. شما درک نمی‌کنید. علی‌علیه‌‌السلام که آن چشم را دارد می‌بیند و درک می‌کند. شما باور کنید که این‌ها خطاست، از گناه بپرهیزید و این‌ها را از راه حرام به دست نیاورید. با زور، حقوق هفتاد میلیون مردم را برای چهار روز پشت صندلی نشستن از بین نبرید! تو چه می‌دانی؟! شاید پشت صندلی نشستی و فردا سکته کردی و مُردی. آیا می‌ارزد که برای اینکه چهار روز پشت صندلی بنشینی، به هفتاد میلیون مردم ستم کنی؟! حالا این ثروت‌هایی که در حساب‌های بانکی داخل و خارج اندوختی و اعداد و ارقام آن بالا می‌رود آن‌ها را می‌خواهی چه کار کنی؟! این طلا و نقره‌ها را کِی می‌خواهی بخوری که حالا می‌گویی دو سال دیگر هم یک پستی پیدا کنم، یک مقدار دیگر اضافه کنم؟! که چه بشود؟! به چه قیمتی؟! چقدر مردم باید گرسنگی بکشند تا تو و چند تا از خویش و قوم‌هایت از این معاملات کذایی سودهای کلان ببری؟! گول این دنیا را نخور!

گفت: علی را دیدم آن وقتی که حاکم و سلطان چند کشور بود، عراق، حجاز، ایران و ...؛ همه کشورهای خاورمیانه، غیر از شامات که در دست معاویه بود، تحت حکومت علی‌علیه‌‌السلام بود. گفت: یک پارچه پشمینه روی دوشش انداخته بود که آن‌قدر زبر بود که وقتی دست به آن می‌زدی، دست ناراحت می‌شد. کفشش از برگه‌های خشک‌شده خرما بود. سلطان چند کشور بود اما پیشانی‌اش پینه بسته بود. شمشیری در دست داشت و یک دستار کوچک بر سرش بسته بود.

شما این قیافه را در نظر بگیرید که بالای یک سنگ ایستاده و سخنرانی می‌کند؛ سلطان چند کشور، این لباسش است؛ یک پارچه‌ای که انسان دوست ندارد دست به آن بزند، چون زبر است؛ کفشش هم از لیف خرماست. یک شمشیر در دستش است که به آن تکیه کرده است، با پیشانی پینه‌بسته و اشک از چشم‌هایش جاری است.

روی سنگی ایستاده بود و سخنرانی می‌کرد. می‌گفت: آن عزیزانی که در جنگ صفین کشته شدند، ضرر نکردند که امروز نیستند این غصه‌های ما را بخورند. بعد اسم می‌برد: «أین عمّار؟! أین ابن طیّار؟!»؛ عمّار کجاست؟! ابن طیّار کجاست؟! فلان یار من کجاست؟! این‌ها در صفین کشته شدند. اشک از چشم‌هایش می‌آمد. می‌گفت: این‌ها ضرر نکردند؛ اگر مانده بودند، امروز باید مثل من و یاران من از دست شما یارانی که باقی مانده‌اید این غصه‌های تلخ را جرعه‌جرعه می‌نوشیدند!

این سلطان است؛ آن لباسش است، آن کفشش است، آن قیافه‌اش است. آن وقت می‌گوید: این دنیایی که شما برای آن این‌قدر دست‌وپا می‌شکنید، پیش من از یک استخوان خوک یا آشغال کله خوک کم‌ارزش‌تر است. قسم هم می‌خورد؛ و علی‌علیه‌‌السلام قسم دروغ نمی‌خورد؛ همین‌جوری هم دروغ نمی‌گوید، چه برسد به اینکه قسم خدا بخورد.

جنون دنیاطلبی

اما همه ما در ابتدا با همین محبت دنیا رشد می‌کنیم. تا وقتی این محبت دنیا در دل ما ریشه دارد حاضر نمی‌شویم فداکاری کنیم؛ حاضر نمی‌شویم حق دیگران را رعایت کنیم؛ چون دلمان می‌خواهد بیشتر داشته باشیم، پست بالاتری داشته باشیم، چند روز دیگر هم اگر بشود چیزی بر آن افزوده شود؛ که چه بشود؟! حقیقتش جنون است. تو این ثروت‌ها را که اندوختی، یک‌هزارمش را خودت می‌خوری و خودت استفاده می‌کنی. گیرم صدها هکتار باغ‌های مشجّر داشته باشی؛ سالی چند روز می‌روی آن‌ها را ببینی؟! بسیاری از این‌ها را در عمرت یک‌بار هم ندیده‌ای! فقط سندش به اسم تو ثبت شده است! چه استفاده‌ای می‌کنی؟! آیا بهتر نبود یک‌دهم این‌ها را به فقرای محل می‌دادی تا بخورند، بچه‌هایشان بخندند و دلشان شاد شود؟! اما او درک نمی‌کند. فقط این صفرها را می‌شناسد که مرتب در دفترچه حسابش اضافه می‌شود. دلش عاشق همان صفرهاست. هیچ‌چیز هم از این صفرها گیرش نمی‌آید جز وبالی که برای زندگی‌اش می‌ماند؛ غصه‌هایی که مبادا یک جایش کم بیاید؛ و بعد هم گناه و عذاب و نکبتی که تا ابد برای او باقی می‌ماند.

اما علی‌علیه‌‌السلام زحمت می‌کشید، چشمه آب درمی‌آورد، نخلستان‌ها را بارور می‌کرد. هنوز چاه‌هایی که کنده بود به آب نرسیده بود، می‌گفت: «قلم و کاغذ بیاورید، وقف فقرای مدینه کردم.» زحمتش را می‌کشید، پولش را درمی‌آورد، ثروتش را به دست می‌آورد اما نمی‌خواست خودش لذت ببرد؛ می‌خواست به خلق خدا خدمت کند. او درست فهمیده بود یا امثال بنده؟!

هدایتگری علی‌علیه‌السلام حتی با شمع بیت‌المال

خب، یک شرایطی پیش می‌آید که یک حقایقی برای ما روشن می‌شود. فرض کنید ما در یک جامعه بت‌پرست زندگی می‌کردیم - پدرهای ما هم کم‌وبیش بت‌پرست بودند و به‌نوعی آتش‌پرست بودند- و آمدند به ما گفتند که این بت‌ها کاره‌ای نیستند؛ شما می‌تراشید، خودتان می‌سازید، این قابلیت پرستش ندارد. دیدیم حرف حسابی می‌زنند، گفتیم: «نمی‌پرستیم و ایمان آوردیم.» آیا ایمان‌مان دروغ بود یا راست؟! خب فهمیدیم کار جاهلانه و احمقانه‌ای بوده که تا حالا کرده‌ایم؛ پدران ما این کارهای احمقانه را می‌کردند، ما دیگر نکنیم. ایمان آوردیم؛ آن ایمان، دروغ نبود. واقعاً فهمیدیم که این کار، خطاست.

اما اگر همان وقت هم باعث شد آن پول‌هایی که اندوخته بودیم را به صاحبانش برگردانیم؛ سودهایی که از معاملات ربوی به چنگ آورده بودیم را به صاحبانش برگردانیم. این‌ها مطرح نبود. اول صحبت همین بود که بت نپرستید. بعد کمی پیش رفت. بعد از مدتی گفتند دو رکعت نماز هم بخوانید. گفتیم چشم، نماز می‌خوانیم؛ اما وقتی رسید به اینجا که شما میلیاردها پول که به‌زور از این مردم گرفته‌اید یا با فریب و کلک حق‌شان را ضایع کرده‌اید، باید این‌ها را پس بدهید! اینجا دیگر کار سخت می‌شود.

علی‌علیه‌‌السلام وقتی به حکومت رسید فرمود: اموالی که مهر زنان‌تان کرده‌اید - مهر زنش کرده، حق زنش است دیگر- اگر از مال حرام باشد، این‌ها را پس می‌گیرد؛ ولو با این‌ها ازدواج کرده باشید، ولو چند نسل گذشته باشد. علی این است؛ آن کسی که دنیا برای او به اندازه آب بینی بز ارزش ندارد او که تن به ظلم نمی‌دهد.

زندگی کردن با چنین علی‌ای کار سختی است. جناب طلحه و زبیر با آن مقام‌ها و موقعیت‌های اجتماعی‌شان وقتی به اینجاها رسیدند، آمدند با علی بنشینند و صحبت کنند؛ قرار بگذارند که حکومت فلان جا را به ما بده، یا بالاخره ما با شما هم‌تیپ شدیم، جزو باند شما شدیم، از بنی‌امیه بریدیم و با شما هم‌حزب هستیم. نشستند با علی صحبت کنند. یک شمع آنجا بود؛ همین که نشستند علی‌علیه‌‌السلام آن را خاموش کرد. انسان شب برای او مهمان می‌آید، شمعش را خاموش می‌کند؟! این‌ها به هم نگاه کردند که چه شد؟! علی بلند شد، رفت یک چراغ دیگر آورد و روشن کرد. گفتند: آقا! این یعنی چه؟! آن شمع چه بود؟!

حضرت فرمودند: آن چراغ برای محاسبه اموال بیت‌المال بود؛ من داشتم حساب بیت‌المال را می‌کردم. شما آمدید حرف‌های خودتان را بزنید؛ من از چراغ بیت‌المال نمی‌توانم برای شما استفاده کنم. رفتم چراغ خودم را آوردم.

این‌ها به هم نگاه کردند: به‌به! با چه کسی آمدیم معامله کنیم! یک لحظه اینجا نشسته‌ایم، حاضر نیست از چراغ بیت‌المال که روشن است استفاده کند. آن را عوض می‌کند و می‌گوید این چراغ من است، این مهمان‌های من‌ هستند، با این پذیرایی می‌کنم. اگر راجع به بیت‌المال و کار جامعه می‌خواستید صحبت کنید می‌توانستم از آن چراغ استفاده کنم. «خب، فرمایش‌تان!» گفتند: «معذرت می‌خواهیم! خداحافظ شما!» بلند شدند و رفتند. بلند شدن از آن جلسه همان و توطئه جنگ جمل همان.

امتحان بر سر دوراهی دین و دنیا

آن زبیری که برای پیغمبرصلی‌‌الله‌‌علیه‌‌و‌آله شمشیر می‌زد، اینجایش را نخوانده بود؛ اسلام، درست؛ نوکرش هم هستیم، نماز هم خواندیم، جهاد هم رفتیم؛ اما آخر حساب دارد! ما مدتی فرمانده جنگ بودیم، چقدر تلاش کردیم؛ حالا بعد از جنگ باید حق ما را رعایت کنند. چندی پولدارها در بازار نشستند، ثروت‌ها را جمع کردند؛ خب، ما در جبهه جنگیدیم، حالا دیگر نوبت ماست؛ نوبتی هم که باشد نوبت ماست؛ حالا شما کنار بنشینید، ما چندی بازار دست‌مان باشد.

دیدند با علی نمی‌شود این‌جور کنار آمد؛ او اصلاً در یک فاز دیگری است، یک‌جور دیگر فکر می‌کند. این نشد؛ ما مسلمانی‌مان سر جایش، تا پیغمبر بود و نمرد ما نوکر او هم بودیم؛ بالاخره الآن وقتی است که ما باید نتیجه زحمت‌هایمان را بگیریم؛ و این‌جور رفتار نمی‌شود؛ باید یک کسی دیگر را پیدا کرد. مگر خودمان چه‌مان کمتر از علی است؟! علی یکی از اصحاب شورای شش‌گانه عمر بود، من هم یکی‌اش بودم؛ چرا من باید تابع علی باشم؟! علی بیاید تابع من بشود؛ مخصوصاً من که تنها نیستم؛ طلحه هم هست، عایشه، همسر پیغمبر هم هست.

حق‌شناسی؛ معیار شناخت اهل حق

در همان جنگ بود که یک نفر خدمت حضرت آمد و عرض کرد: آقا! ما شما را قبول داریم؛ شما داماد پیغمبر هستید، پسرعموی پیغمبر هستید، پیغمبر هم شما را دوست می‌دارد؛ اما در طرف مقابل شما هم زبیر، پسرعمه پیغمبر است، طلحه از اصحاب پیغمبر است و عایشه همسر پیغمبر است؛ یک طرف سه نفر هستند و شما تنها هستید؛ ما از کجا بفهمیم که حق با شماست؟! یک طرف یک نفر، یک طرف سه نفر؛ هر دو طرف هم خوش‌سابقه‌ هستند و سوابقی دارند؛ از کجا بفهمیم؟! حضرت فرمودند: «إِعْرِفِ الْحَقَّ تَعْرِفْ أَهْلَه». شما لقمه را دور سر خودت گردانده‌ای؛ حق و باطل را از اشخاص نمی‌شناسند بلکه اشخاص را با حق و باطل می‌شناسند. تو برو ببین حق چیست و باطل چیست، آن‌وقت ببین چه کسی طرفدار حق است و چه کسی طرفدار باطل است. اگر می‌خواهی ببینی من چون پسرعموی پیغمبر هستم درست می‌گویم، اشتباه می‌کنی؛ آن هم پسرعمه پیغمبر است؛ این چیزی را معلوم نمی‌کند. با نسبت و خویش و قومی که حق و باطل معلوم نمی‌شود؛ ببین اعتقادش چیست، رفتارش چیست، برنامه‌اش چیست؛ آن‌وقت می‌توانی بفهمی چه کسی درست می‌گوید و چه کسی خطا می‌گوید.

خدا انسان را رها نمی‌کند!

پس حاصل بحث این شد که آنچه باعث می‌شود انسان تغییر مسیر بدهد این است که از ابتدا یک بُعدی از ابعاد انسانی را که مطابق فطرتش بوده و چندان ضرری هم برای او نداشته پذیرفته است؛ امید داشته که سایر خواسته‌هایش در سایه همین خواسته‌اش، در سایه ایمانش، در سایه جهادش تأمین شود؛ نان و آبش هم تأمین شود. خدا هم مدتی به او مهلت می‌دهد که هر دو برای او جمع شود؛ اما خدا انسان را رها نمی‌کند؛ او را به جایی می‌رساند که باید امتحان بشود: یا این، یا آن. آن‌وقت معلوم می‌شود آنجایی که دینداری با دنیاداری جمع نمی‌شود ریاستت را انتخاب کنی یا دینت را؟! باید سر این چهارراه و سر این دوراهی برسی تا معلوم شود کدام را انتخاب می‌کنی. اسم این، امتحان است.

این امتحان برای من و شما هم هست؛ امروز اگر نباشد، فردا هست؛ به اندازه ظرفیت‌مان. ظرفیت ما که مثل فرعون نیست، مثل شاه که نیست، اختیار سی میلیون انسان که دست ما نیست. ما اندازه خودمان هستیم؛ چهار تا کارگر زیر دست‌مان است، ظرفیت ما همین است، امتحان‌مان هم در همین حد است. آن‌هایی که بزرگ هستند، امتحان‌شان سخت‌تر است. اگر برنده شوند، یک لحظه عمرشان به همه عمر ما می‌ارزد. کسی که حکم خدا را در جامعه پیاده کند، حکمی که مردم زیر سایه‌اش امنیت داشته باشند، ارزش یک لحظه عمرش از ارزش هزاران عمر امثال ما بیشتر است. این، ظرفیت می‌خواهد؛ کار شوخی نیست. من خانه‌ام را هم درست بلد نیستم اداره کنم؛ یک کشور هفتاد میلیونی را با این همه اختلافات اداره کردن، خدا چه قدرتی به یک نفر می‌دهد؟! چه ظرفیتی باید داشته باشد که با این اژدهاها و با این افعی‌ها بسازد و آن‌ها را آرام کند و نگذارد به جامعه ضرر بزنند؟! این شبیه معجزه است؛ البته امتحانش هم سخت است. آن کسی که آن ظرفیت را دارد، یک روز عمرش به همه عمر من می‌ارزد؛ اما اگر خطا و لغزش هم بکند، عذابش از همه عذاب‌هایی که بر عمر من باشد بیشتر است؛ چون حق هفتاد میلیون انسان ضایع می‌شود.

هر که بامش بیش، برفش بیشتر!

هر کس به اندازه ظرفیتش؛ «هر که بامش بیش، برفش بیشتر»؛ اما به‌هرحال هر کدام از ما به اندازه خودمان امتحانی داریم؛ نه یکی، نه دوتا؛ هر روز امتحانی نو؛ تا خوب معلوم شود که أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؟![9] خدا اگر از هر چیز دست بردارد، از امتحان دست برنمی‌دارد؛ اصلاً این عالم را برای همین خلق کرده است. مگر می‌شود از هدف آفرینش صرف‌نظر کند؟!

ما گاهی اوقات‌مان تلخ می‌شود که چرا این‌طور شد؟! چرا امتحان این‌قدر سخت شد؟! چه کسانی با چه پست‌هایی، با چه سوابقی، چه لغزش‌هایی پیدا کردند! چه خاکی به سر کنیم اگر برای ما هم پیش بیاید؟! برای ما خیلی سخت است؛ اما خدا از این چیزها خم به ابرو نمی‌آورد؛ عالم را برای همین آفریده است؛ همه باید امتحان بشوند.

پس اینکه اشخاصی تحول پیدا می‌کنند برای این است که ابعادی در وجودشان نهفته است که چه‌بسا خودشان هم خبر ندارند. به خیال خودش اگر روزی پای انتخاب به میان بیاید که یا به این پست برسی و حق دیگران تضییع شود و یا از این پست صرف‌نظر کنی، صرف‌نظر کردن از این که برای من کاری ندارد؛ منی که حاضر شدم چقدر شکنجه ببینم، چقدر زندان بکشم، تحمل این برای من مسئله‌ای نیست؛ اما امتحان آن‌قدر سخت است که انسان به جایی می‌رسد که خودش هم باور نمی‌کند!

می‌ماند این بحث که اگر ما بخواهیم در حد خودمان آمادگی پیدا کنیم تا در این امتحانات رفوزه نشویم، چه باید بکنیم؟! اگر حیاتی بود، فردا درباره این موضوع صحبت می‌کنیم.


[1]. حدید، 16.

[2]. سجده، 9؛ ملک،23؛ نحل، 78؛

[3]. انعام، 121.

[4]. آل‌عمران، 14.

[5]. نجم، 39.

[6]. حشر، 9.

[7]. نهج‌البلاغه، خطبه 3.

[8]. نهج‌البلاغه، حکمت 236.

[9]. ملک، 2.