بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین والصَّلوةُ والسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالمـُرْسَلِین حَبِیبِ إِلهِ الْعَالَمین أَبِیالْقَاسِمِ مُحَمَّد وَعَلَی آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ المـَعْصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتى امام راحل و شهداى والامقام اسلام صلواتی اهدا بفرمایید.
خدا را شکر مىکنم که بار دیگر توفیق عنایت فرمود تا در این مکان شریف، در حضور شما برادران و خواهران شریف و ارجمند، شرفیاب شوم و لحظاتى را به یاد خدا و اولیاى خدا و انجام وظیفه بگذرانم. امیدوارم خداوند متعال به گوینده توفیق دهد که چیزى را به عرض برساند که خیر دنیا و آخرت شما در آن باشد و همه ما را مشمول عنایت خاص و ادعیه زاکیه حضرت صاحبالزمانعجلاللهفرجهالشریف قرار دهد.
موضوعى که براى عرایض بنده تعیین فرمودهاند موضوع دین و دموکراسى است. این موضوع، موضوع جدیدى نیست؛ در این زمینه بسیار گفتگو شده و مقالات، سخنرانیها و کتابها نیز فراوان است. الحمدلله همه شما هم اهل مطالعه و فضل هستید و نیازى به عرایض بنده ندارید اما بهعنوان زمینهای برای شنیدن برخی از پرسشهای شما و پاسخگویی در حد توان، مقدمهای عرض میکنم.
مسئله دین و دموکراسی و رابطه میان آن دو، زمانی بهدرستی قابلتصور است که ابتدا بتوانیم ویژگی دین را در میان مقولات شناختهشده، بهعنوان یک صورتمسئله اصولی بشناسیم و ببینیم آیا محتویات دین با دموکراسى، سازگار است یا خیر؟! اگر ما ویژگى دین را بهدرستی بشناسیم آن وقت مىتوانیم قواعد صحیحى داشته باشیم که در ارتباط با سایر مقولات سیاسى، حقوقى، اجتماعى و اخلاقى چه اقتضایى خواهد داشت.
ممکن است کسانى فکر کنند که دین نوعى ارتباط میان انسانها در زندگى اجتماعى است؛ بله، این نوعى ارتباط است اما این مقوّم دین نیست. ما مکاتب زیادى در عالم داریم که روابط بین انسانها را وجههای از خودشان قرار مىدهند. ممکن است تصور شود که دین برنامهاى است براى ساختن انسانهاى بهنجار، آنچنانکه مکاتب تربیتى و روانشناسىهاى تربیتى عالم آن را وجهه خودشان قرار دادهاند. از این دیدگاه، دین مىتواند مکتبى در کنار سایر مکاتب روانشناسى ارائه کند و همینطور در سایر حوزهها.
آنچه دین را از سایر مکاتب متمایز مىکند چیست؟! در بخش حقوق از سایر مکاتب حقوقى، در بخش سیاست از سایر مکاتب سیاسى، در روانشناسى از سایر مکاتب روانشناسى و در سایر جهاتی که دین به آنها مىپردازد، بخش مشخِّص، ممیِّز و تمییزدهنده دین از سایر مکاتب چیست؟!
تا آنجا که عقل بنده مىرسد و مطالعاتم اجازه مىدهد، وجه ممیِّز دین از سایر مکاتب، نوع نگرشى است که به هستى و انسان دارد. اگر ما به هستی و انسان آنگونه بنگریم که دین مینگرد- بهویژه در دین اسلام- نگرشمان دینی خواهد بود اما اگر با نگاهی دیگر به هستی و جهان نگاه کنیم، در چارچوب سایر مکاتب قرار خواهیم گرفت.
آن نگرش خاص دین این است که براى کل هستى، چه آنچه تابهحال از هستی شناختهایم و چه آنچه هنوز نشناختهایم، جایگاهى خاص قائل است. در سابق خیال مىکردند که فقط یک کهکشان وجود دارد، آن هم کهکشان شیرى. بعد فهمیدند ستارههاى پراکندهاى نیز وجود دارند. امروز شنیدهاید که ۱۲۵ میلیارد کهکشان ثابت شده است! این چیزى است که تابهحال از هستى شناختهایم. در مورد انسان نیز، در طول تاریخ مدوّن علم و فلسفه، بحثهایى شده است؛ اما آنچه دین درباره انسان مطرح مىکند بسیار فراتر از همه اینهاست. هیچگاه فکر هیچ فیلسوف و انسانشناسى به اینجا نرسیده که این انسان، جانشین خدا و نماینده خداست. هیچ مکتب علمى و فلسفیای چنین چیزى را افاده نمىکند؛ اما دین این را مىگوید. بههرحال نگرش دین به هستی و انسان نگرش خاصى است.
اگر ما عالم و هستى را اینچنین ببینیم که همه آن، قائم به اراده خداست؛ ۱۲۵ میلیارد کهکشان که تابهحال کشف شده و احتمالاً میلیاردها کهکشان دیگر که در آینده کشف خواهد شد همه اینها «كُن فَيَكُونُ[1]» است؛ یعنی با اراده خداوند، موجود میشود و اگر خدا اراده نکند، همه آنها معدوم است. این، نگرش دین است.
نگرش دین به انسان چیست؟! از نگاه دین، انسان موجودى است که از قطرهای پست و گندیده به وجود مىآید و میتواند به عالیترین مقامی که یک موجود امکانى، یعنى یک موجود غیر خدا، قابل رسیدن به آن است، ترقّی کند. سقف آن مقام کجاست؟! به زبان ریاضى، میل به بىنهایت دارد؛ نمیتوان برای آن سقفی تعیین کرد. دین، انسان را اینگونه مىشناسد. هیچ مکتب علمى و هیچ فلسفهای، انسان را اینگونه نمیشناسد.
اگر ما به عالم هستى و انسان اینگونه بنگریم که دین مینگرد، این نگرشى دیندارانه خواهد بود؛ اما اگر تنها گوشهای از عالم را گرفتیم و گفتیم اینها را بر اساس تجارب علمى بررسی کنیم تا ببینیم چه مىشود؛ بسیار هم خوب است؛ هیچ اشکالى هم ندارد؛ کارى عالمانه هم خواهد بود؛ اما دیندارانه نیست. مىتواند با دیندارى هم توأم شود، مىتواند نشود.
هر دانشمندی پدیدهای از پدیدههای هستى را با روشهای خاص علمی بررسی میکند و درباره آن تحقیق میکند. هرقدر این روشها دقیقتر و عمیقتر باشد، به حقیقت نزدیکتر میشود و پردههایی از اسرار به روی او گشوده میشود؛ اما این بدان معنا نیست که حقیقت هستی را آنگونه که دین، آن را به ما مىشناسد برای ما روشن کند. هیچ علمى چنین کاری را نمیکند. بالأخره از درون هیچ آزمایشگاهی، از راه هیچ تلسکوپی و با هیچ ابزار علمیای نمیتوان دریافت که این پدیدهها چگونه با خدا ارتباط دارند. این، کار علم نیست؛ این، کار دین است.
بههرحال، ما ناگزیر یکی از این دو راه را انتخاب مىکنیم. عرض کردم، دین و علم قابلجمع هستند. ممکن است عالمی با روشهای علمى درباره پدیدههاى هستى تحقیق علمی کند و درعینحال معتقد باشد که همه اینها وابسته به خداوند متعال هستند و از خود چیزی ندارند. البته اگر با فطرت پاک وارد کار شود، هر چه بر تحقیقات علمیاش افزوده شود، بر ایمان او نیز افزوده مىشود. چنانکه بسیاری از دانشمندان بزرگ جهان، هر چه در علوم پیشرفت کردند دیندارتر شدند. البته نه همه، بلکه به صورت استثنائی؛ اما بههرحال نگرش دین این است: وابستگى همه هستى به خداوند.
اگر ما این نگرش را پذیرفتیم که البته هیچ الزامى هم نیست که حتماً باید این نگرش را پذیرفت؛ چنانکه قرآن میفرماید: فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ؛[2] اگر این نگرش را پذیرفتیم نگاه ما نسبت به هستى عوض مىشود. اقتضای این نگاه، تغییر در وضعیت درونى و بیرونى ماست. کسی که چنین نگرشى دارد، به هر چه نگاه مىکند، گویا در آینهای عکس خدا را مىبیند. عالم میشود آیات الهى؛ اما کسی که این نگرش را ندارد، هر پدیدهای را موجودی مستقل میپندارد.
ما اگر این نگرش را پیدا کردیم، زمینهای فراهم مىشود که دائماً به یاد خدا باشیم؛ چون همه چیز آیینهای از خداست. به هرچه بنگریم، جلوهای از جلوههاى الهى را مىبینیم. کأنّه، با اندکى مسامحه، گویا جز خدا چیزى نمىبینیم. این یک نوع بینش است. در مقابل، کسی هم ممکن است نهتنها چنین نبیند، بلکه بگوید: خدا چیست؟! این یک مفهوم غیرعلمى است و اصلاً قابلاثبات نیست!
الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ؛[3] آنهایی که دیندار مىشوند اینگونه مىشوند که ایستاده، نشسته، خوابیده، سر کلاس درس، در آزمایشگاه، در معدن، در بستر خواب، در کنار همسر، در همه حال يَذْكُرُونَ اللَّهَ؛ همهجا جلوههای خدا را مىبینند و آنچنان در شادی، لذت و بهجت غرق مىشوند که قابل وصف نیست؛ فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ.[4] این عالَمی دیگر است. انشاءالله روزى من و شما هم بشود و آنوقت بدانیم لذت واقعی یعنی چه.
یادم هست اوایلی که به قم آمدم توفیق درک محضر یکی از اساتید نصیبم شد. گاهى ایشان به باغهای اطراف شهر مىرفتند و نمازشان را آنجا اقامه مىکردند. ما هم گاهی موفق مىشدیم مثلاً نماز مغرب و عشاء را پشت سر ایشان بخوانیم. یکبار ایشان بعد از نماز فرمودند: اگر سلاطین عالم مىدانستند که در نماز چه لذتى هست، از سلطنتشان دست مىکشیدند و سراغ نماز مىرفتند. نمیدانند اینجا چیست!
بههرحال، این یک نگرش و یک نوع زندگى است: حَيَاةً طَيِّبَةً؛ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً؛ اما نوع دیگری از زندگى هم هست؛ زندگیای همراه با بدبینى، نق زدن، گله کردن، سختى، درد، رنج، پوچى، بیهودگى و درنهایت خودکشى. این هم یک نوع زندگى است؛ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ إِذَا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَرَاهَا وَمَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُورًا فَمَا لَهُ مِنْ نُورٍ؛[5] ظلمت در ظلمت، تاریکى در تاریکى. این هم یک نوع زندگی است.
انتخاب دست خودمان است؛ خاصیت آدمیزاد همین است. خدا انسان را در برابر فرشتگان آفرید برای اینکه راهش را خودش انتخاب کند. اگر ما زندگى دیندارانه و راه دین را انتخاب کنیم این آثار، کم یا زیاد، بر آن مترتب مىشود.
الآن من و شما با همین ضعف ایمانی که داریم، از این لذتها بهرههایی میبریم هرچند خودمان متوجه نیستیم. گفت: «بیخدایى نکشیدهای که ببینى چه دردى است!» هر چه ایمان افزوده شود، این بهجتها، نورانیتها و معنویتها نیز افزوده مىشود.
اگر چنین دیدگاهی داشته باشیم که عالم هستى با یک فرمان خدا مثل یک چشمبرهمزدن اداره میشود: وَمَا أَمْرُنَا إِلَّا وَاحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ؛[6] کار برای خدا دشوار نیست، نیازی به ابزار و مقدمات ندارد؛ اراده او همه چیز را در جای خود قرار داده است؛ این نظام با عرض و طولش، با مبدأ و منتهای نامعلومش؛ حالا اینکه آیا منتها دارد یا ندارد را نمیدانیم. بگویید بینهایت؛ با آغاز و انجام بینهایتش؛ همه با یک فرمان خداوند است؛ اگر چنین دیدگاهی داشته باشیم لازمهاش این است که اولاً، همیشه به یاد خدا باشیم؛ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا؛ و ثانیاً دستور زندگی را از او بخواهیم. او ما را آفریده و بهتر مىداند که ما را برای چه آفریده و چگونه باید حرکت کنیم تا به آن سرانجام و مقصد برسیم. تا آنجایی که او ما را راهنمایی کند، هیچ چیز دیگری را با راهنمایی خدا قابل مقایسه ندانیم چراکه علم او بینهایت است و علوم تمام عالم، در برابر آن علم بینهایت، قطرهای بیش نیستند.
کسی که دارای چنین بینشی باشد، وقتی بداند خدا چه فرموده و آن را به صلاح او بیان کرده، آیا به خود اجازه میدهد که احتمال دیگری را مطرح کند؟! با این نگاه اصلاً به خودش چنین اجازهای نمیدهد. فرض کنید کسالتی دارید و نزد یک پرفسور میروید که شصت سال در یک رشته پزشکی فعالیت کرده است. ایشان نسخهای مینویسد و میگوید: «دوای درد شما این داروست. این را مصرف کنید!». در همان حال، همسایهای بیسواد هم دارید که نه از طب چیزی میداند، نه تجربهای دارد و نه درسی خوانده است؛ میگوید: «آقا! گلگاوزبان بجوش و بخور، خوب میشوی!» آیا شما در برابر کسی که شصت سال است هم گل گاوزبان را تجربه کرده و هم چیزهای دیگر را، به خودتان اجازه میدهید بگویید کدامیک از این دو نظر بهتر است و کدام بیشتر قابل عمل است؟!
یا یک دانشجوی سال اول پزشکی را در برابر پرفسوری که پنجاه سال در یک رشته تحقیق کرده فرض کنید؛ آیا این دو تا را کنار هم میگذارید و میگویید: «او پرفسور است، چنین میگوید؛ این دانشجوی سال اول هم چنین نظری دارد. حالا ببینیم کدام بهتر است؟!» این دو اصلاً قابل مقایسه نیست چه برسد به کسی که علمش بینهایت است و هیچ خطایی در او راه ندارد. وقتی او به ما میگوید: «فلان کار را انجام بده تا به سعادت برسی!» آیا ما احتمال میدهیم که راه دیگری بهتر از آن وجود داشته باشد؟!
فراموش نکنیم که این بعد از آن است که آن راه را پذیرفتهایم. اگر کسی بگوید «من قبول ندارم»، آن بحث دیگری است. ما از ابتدا باید مسیرمان را مشخص کنیم؛ آیا بناست این راه را برویم، یا آن راه را؟! دلیل مان چیست؟! چرا باید دین داشته باشیم؟! چرا خدا را قبول داریم؟! وقتی این مسیر را پذیرفتیم، دیگر جای این نیست که بگوییم «این بهتر است یا آن؟!»، «آیا خدا اشتباه کرده یا آقای ایکس و ایگرگ؟!». با این تفسیر از دین و با نگاه به دین از این زاویه، دیگر جایی برای اینکه نظری را در کنار نظر خدا و در عرض نظر خدا مطرح کنیم باقی نمیماند.
بله، اگر جایی خدا به دلایلی امرش را به ما واگذار کرده و خودش امر و نهی خاصی ندارد و فرموده: «اینجا را خودتان بیندیشید، مصلحت روزتان را در سایه علم و تجربه تشخیص دهید»، این مسئله دیگری است. آن هم چون او امر فرموده، چشم. این هم میشود بندگی چون اطاعت امر اوست؛ اما آنجایی که خودش دستور داده و راهنمایی کرده، دیگر به خودمان اجازه نمیدهیم که در کنار او بگوییم: «دیگران چه گفتند؟! آیا آنها درست گفتند یا خدا؟!»
با توجه به این مطلب، مسئله رابطه دین و دموکراسی اگر تفسیر روشنی از هر دو واژه داشته باشیم، پاسخ روشنی خواهد داشت. اگر منظور این است که در جایی که دین، امری را بیان کرده - چه در شناخت هستی، چه در شناخت انسان، چه در روش رفتاری ما با طبیعت و انسانهای دیگر- چیزی که خدا فرموده، در آنجا دیگر جای این نیست که بگوییم دیگران چه گفتند؟! آیا آنها بهتر گفتند یا خدا؟! مگر اینکه اساساً خدا را قبول نداشته باشیم؛ اما اگر در جایی امر و نهی خاصی صادر نکرده و به نحوی تصمیمگیری را به ما واگذار کرده، آری، آنجا جای این هست که عقلمان را به کار بگیریم و از تجربههای علمی استفاده کنیم. در مواردی که هیچ مرجِّحی وجود ندارد جز نظر اکثریت، باید از نظر اکثریت پیروی کنیم؛ مثلاً در کارهای دستهجمعی که برای همه پیش میآید، ازجمله برای دانشجو، غیر دانشجو، استاد، کارگر، کشاورز و ...، نظرهای مختلفی وجود دارد و هیچکدام دلیل روشن قطعی ندارد. یکی میگوید بهتر است اینطور کنیم، دیگری میگوید بهتر است آنطور کنیم؛ یک دلیل قاطعی که واقعاً مشخص کند مصلحت چیست در کار نباشد؛ اگر در یک طرف ده نفر باشند و در طرف دیگر دو نفر، احتمال اینکه آن ده نفر بهتر بفهمند بیشتر است. وقتی هیچ مرجِّح دیگری نباشد، این اکثریت یک مرجِّح میشود. در چنین مواردی امر دایر است بین ترجیح مرجوح یا ترجیح راجح؛ اما اگر دلیل روشنی وجود دارد -دلیل عقلی، علمی، یا دینی- صرف اینکه چند نفر این طرف گفتند، چند نفر آن طرف، این ملاک نیست.
شما بیایید در کارهای تخصصیتان مشاهده کنید، حالا هر نوع کاری که باشد؛ من این مثال را بارها برای دوستان و دانشجویانی که با آنها ارتباط داشتهایم زدهام؛ وقتی میخواهند رئیس دانشگاه تعیین کنند یعنی کسی که باید بهترین مدیریت را در دانشگاه داشته باشد، صبح که از خانه بیرون میآیند، بیایند از هر رفتگر، بقال و عطاری سؤال کنند که «آقا! به نظر شما چه کسی برای ریاست دانشگاه مناسبتر است؟!» به این صورت رأیگیری کنند؛ به رفتگر بگویند: «آقا! سلام علیکم! مش اسدالله! امروز میخواهیم رئیس دانشگاه را تعیین کنیم. به نظر شما چه کسی بهتر است؟!» او با تعجب خواهد پرسید: «بله آقا؟! رئیس دانشگاه یعنی چی؟! از من میپرسید؟!» او چه میداند که شما چه کار میکنید؟!
روش عُقلایی این نیست. روش عُقلایی این است که در مسائل تخصصی از متخصصان و از کسانی که در آن مسائل وارد هستند سؤال شود. اینجا جای مراجعه به اکثریت نیست که بگوییم این «دموکراسی» است. آیا دموکراسی یعنی این؟!
فرض کنیم دارویی وارد بازار شده است. یک نفر میگوید این دارو بهتر است، دیگری میگوید آن دارو. حالا بیاییم از مردمی که حتی اسم دارو را نشنیدهاند رأیگیری کنیم و ببینیم مردم چه میگویند؛ آیا این یک کار عقلایی است؟! آیا عقلپسند است؟! آیا انسانیت چنین التزامی دارد؟!
بله، اگر هیچ دلیل خاص و هیچ راهی برای تصمیمگیری نبود جز اکثریت نظرها، بسیار خب، آن وقت این یک مرجِّح میشود اما تا وقتی مرجِّح عقلایی وجود دارد نوبت به این نمیرسد.
اگر دموکراسی به این معنا باشد که ما در همه امور حتی آنجا که حکم خدا یا دستور پزشک متخصص مطرح است، ببینیم مردم چه میگویند، رأیگیری کنیم، انتخابات برگزار کنیم، نظریه علمی را با رأی مردم تأیید کنیم، ببینیم مردم چه میگویند، سیاست اقتصادی را با نظر توده مردم انتخاب کنیم، ببینیم مردم چه میگویند، اگر دموکراسی این باشد، فکر نمیکنم هیچ عاقلی آن را بپذیرد؛ پس متخصص یعنی چه؟! اگر ما خودمان میدانستیم برنامه اقتصادی کشور چه باید باشد، پس چرا متخصصان اقتصاد تربیت کردیم؟! چرا پزشک تربیت کردیم؟! اصلاً فلسفه وجودی دانشگاهها و مراکز علمی، تحقیقاتی چیست؟! همه اینها برای این است که کسانی پیدا شوند که در یک رشتهای از معلومات، یک سر و گردن از دیگران بلندتر باشند، بهتر بفهمند و نظرشان برای دیگران حجت باشد. یکی پزشک میشود، یکی مهندس میشود، یکی نقشه ساختمان میدهد، یکی طرح اقتصادی میدهد و چون متخصص هستند از آنها قبول میکنند و به آن عمل میکنند. بله، اگر بین خود آنها اختلاف واقع شد و هیچ دلیل تعیینکنندهای نبود، آنوقت میگوییم رأی اکثریت ملاک است. اگر دموکراسی یعنی این، بسیار هم کار خوبی است.
در جایی که صاحبنظرانی واقعاً صلاحیت اظهارنظر در یک مسئلهای را داشته باشند و هیچ مرجِّحی هم برای نظر یکی بر دیگری نباشد، اگر اکثریت در یک طرف باشند، آن رأی اکثریت بر نظر دیگران ترجیح خواهد داشت. اگر دموکراسی این است، بسیار چیز خوبی است، عقلپسند است و هیچوقت هم دین جلوی این را نگرفته است؛ اما اگر در هر امر تخصصی، به رأی اکثریت غیرمتخصصان مراجعه شود، این کار عاقلانه نیست؛ معنایش این است که تخصص بیتخصص، دانشگاه بیدانشگاه، اینها دیگر فایده ندارد؛ هر تصمیمی که میخواهیم بگیریم، میبینیم اکثریت مردم چه میگویند؛ بیسواد و باسواد، فرقی نمیکند؛ نوجوان پانزدهساله با پیرمرد نودسالهای که هفتاد سال عمرش را در دانشگاه و آزمایشگاه گذرانده، مساوی است؛ این یک رأی، آن هم یک رأی؛ آیا این دموکراسی است؟!
اگر مسئلهای باشد که درک آن برای همه یکسان است و تخصصی نیست، اهلاً و سهلاً؛ اما در مسائل تخصصی که باید کسانی عمری زحمت کشیده باشند تا بتوانند بهتر را از غیر بهتر تشخیص دهند، اینجا جای آرای عمومی نیست.
حالا اینکه اصلاً این تز چرا مطرح شده، از کجا آمده، از چه زمانی مطرح شده، چه تحولاتی پیدا کرده و امروز دموکراسی به چه معنایی درآمده، اینها موضوعاتی است که حتماً دهها بار با شما بحث شده، در کتابها خواندهاید و دیگر نیازی نیست که وقت شما عزیزان را بگیریم. نکتهای که میخواستم عرض کنم این است که مقایسه دین با دموکراسی یا پذیرفتن نظریه دین در مورد دموکراسی، زمانی معنا پیدا میکند که اولاً ببینیم دین چه میگوید، چه کاره است و قوامش به چیست؛ قوام دین به این است که قدرت و علمی بینهایت، فراتر از همه علومی که من و شما میشناسیم، وجود دارد. اگر دانستیم که او چیزی را بیان کرده و حقیقت را روشن کرده، دیگر جایی برای مقایسه با نظر دیگران باقی نمیماند و مقایسه بین دین و دموکراسی بیمعنا میشود؛ اما اگر در مواردی، خداوند متعال به خاطر حکمتهایی، برخی امور را به مردم واگذار کرده تا عقلشان را به کار بگیرند و رشد کنند چراکه همین فراهم کردن وسیله برای رشد عقل یکی از حکمتهای الهی است؛ خدا انسان را آفرید تا در همه ابعاد تکامل پیدا کند. وقتی انسان را آفرید، تمام معلومات را در اختیار او نگذاشت؛ برای خدا کاری نداشت که همه علوم را یکجا در یک کتاب نازل کند یا صدها کتاب در اختیار بشر قرار دهد تا دیگر دانشمندان نروند این همه زحمت بکشند؛ اما خدا خواسته انسان با اراده خودش تکامل پیدا کند.
بااینحال، چارچوبهای کلیای وجود دارد که اگر از ابتدا در اختیار انسانها قرار نمیگرفت، انسانها گمراه میشدند و راه حق را نمیپیمودند. این هم از لطف خداست که آن چارچوبها را مشخص کرده است. آن چارچوبها همان اصول اعتقادی و ارزشی است که در دین آمده و همان احکامی است که در قرآن و سنت قطعی بیان شده است.
البته از نظر فکری و عملی، انسان آزاد است هرچه میخواهد فکر کند و هر راهی را انتخاب کند؛ اما باید بداند که برخی مسیرها خطرناک هستند. وقتی تابلوی قرمز نصب میشود، کسی را بهزور متوقف نمیکنند، بلکه فقط هشدار میدهند که «اگر وارد شوی سقوط میکنی، مسئولیت آن با خودت است.» اسلام جلوی کسی را نمیگیرد که راه باطل نرود؛ بلکه اسلام میگوید تو آزاد هستی بروی اما بدان اینجا خطر هست.
این مسیر را انبیاء بیان فرمودهاند. در برخی موارد جزئی، شرایط متغیر زمان ایجاب میکند که عقل با استفاده از تجارب و علوم خود تصمیم بگیرد. در اینگونه موارد با حفظ آن چارچوبهای دینی هیچ اشکالی ندارد؛ اما انتخاب نظر در دین باید در همان چارچوب و با مرجِّحات عقلایی باشد. اگر هیچ مرجِّحی نبود جز اکثریت آراء، قابلقبول است؛ اما تا زمانی که دلیل و برهان وجود دارد و همه متخصصان همنظر هستند آیا جای این هست که ببینیم اکثریت چه میگویند؟!
با این نگاه میتوان معیارهای تشخیص و ارزیابی را در اسلام به دست آورد. چرا در برخی موارد اسلام میفرماید نظر متخصص حجت است؟! و چرا در برخی جاها میفرماید نظر اکثریت حجت است؟! اگر دموکراسی را بر اساس این اصول تطبیق دهیم، همانگونه که عرض کردم، در مواردی که بیان قطعی دین وجود ندارد و خدا در آن زمینه چیزی نفرموده و مرجِّحات عقلایی هم نسبت به آن مورد خاص وجود ندارد و اینگونه نیست که متخصصان یکطرف باشند و غیرمتخصصان طرف دیگر - حتی اگر غیرمتخصصان بیشتر باشند- در آن صورت، اگر در میان صاحبنظران تساوی باشد و فقط یکطرف اکثریت باشد، آنجا رأی اکثریت معتبر خواهد بود. این مبنای عقلایی دارد و دین نیز جلوی آن را نگرفته است؛ اما اگر بخواهیم بگوییم: «نماز بخوانیم یا نه؟! رأیگیری کنیم»، «مشروبات الکلی آزاد باشد یا نه؟! رأیگیری کنیم»، «همجنسگرایی آزاد باشد یا نه؟! رأیگیری کنیم» این همان کاری است که در غرب انجام میشود. امروز در غرب برای زشتترین کارها به رأی مردم اعتبار میدهند. وقتی مسئله حاد میشود، اعتصابات و تظاهرات مختلف راه میافتد تا بالأخره با جوسازی، طرف مقابل را مجبور به پذیرش کنند. الآن میبینید که در بسیاری از کشورهای پیشرفته، ازدواج دو مرد با هم قانونی است. حتی شهرداری به آنها امتیاز میدهد و از پول بیتالمال آنها کمک مالی میشود! همینطور برای دو زن که با هم ازدواج میکنند. چرا؟! چون اکثریت هستند.
اگر دموکراسی یعنی این، نه، دین با آن سازگار نیست؛ اما اگر دموکراسی در قالبی عقلایی، با حفظ اصول ارزشی قطعی در ترجیح رأی اکثریت، آنجایی که هیچ ترجیح دیگری ازنظر عقلی و تخصصی وجود ندارد، مطرح شود هیچ اشکالی ندارد و دین نیز با آن موافق است.
اجازه بدهید عرایضم را همینجا تمام کنم و فرصت را بیشتر در اختیار خواهران و برادرانی بگذارم که سؤال دارند. صلواتی بفرستید.
یکی از حضار: ضمن سپاس از محضر گرامی حضرتعالی، سؤال شده که اینکه حضرت امام فرمودند «میزان رأی ملت است»، آیا رأی مردم میتواند ایجاد مشروعیت کند؟! و مقصود حضرت امام از این سخن چه بوده است؟!
آیتالله مصباح: اگر برادرانی که سنشان اقتضا میکند، به خاطر داشته باشند آنوقتی که انتخابات ریاستجمهوری و نمایندگان مجلس مطرح بود، گروههایی-چه ثبتشده و چه ثبتنشده- سعی میکردند کاندیداهای خاصی را، به تعبیر بنده، بر مردم تحمیل کنند. امام در سخنرانی فرمودند: «میزان رأی مردم است»؛ یعنی فلان شخص یا فلان گروهی که میگویند او باید رئیسجمهور یا نماینده مجلس باشد، به حرف آنها چیزی ساقط نمیشود. مردم باید آزادانه و آگاهانه انتخاب کنند و نماینده مجلس و رئیسجمهور باید از صندوق رأی مردم بیرون بیاید.
این «میزان رأی مردم است» شأن نزولش اینجاست؛ یعنی به صرف انتخاب یا تعیین یک گروه -حالا روحانی باشد یا غیرروحانی- رئیسجمهور تعیین نمیشود، بلکه مردم باید تعیین کنند. امام تأکید فرمودند: سعی نکنید نظر خودتان را به مردم تحمیل کنید - حتی اگر افراد برجستهای هستند و سوابقی در انقلاب دارند - بگذارید خود مردم رأی بدهند. این مربوط به انتخاب کاندیداها، نمایندگان مجلس و ریاستجمهوری است.
خب، هر کلامی ممکن است مورد تفسیر دلخواه قرار گیرد. دیگر بالاتر از کلام خدا که نداریم. قرآنی که تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ[7] است، در زمان خود پیامبر اکرم هم تفسیرهای نادرست از آن میشد. نهجالبلاغه را ببینید که چقدر از دست کسانی که تفسیر به رأی میکردند مینالد. قطعاً وقتی قرآن قابل تفسیر غلط باشد، کلام امام هم همینگونه خواهد بود.
یکبار امام فرمایشی کرده بودند، همان روز در روزنامهها تفسیر غلط کردند. ایشان فرمودند: «من نمیدانم دیگر با چه زبانی صحبت کنم؟!» امام با این صراحت و وضوح حرف میزد، کمتر سیاستمداری در عالم هست که اینقدر صریح و بیپرده و روشن سخن بگوید؛ و همان روز، کلام ایشان را تفسیر غلط کردند! ایشان گله میکردند که «من نمیدانم دیگر با چه زبانی صحبت کنم؟!»
بههرحال این فرمایش امام در این مقام است که کسی نظر خود را بر مردم تحمیل نکند. در کجا؟ در جایی که مردم حق رأی دارند؛ اما آیا امام فرمود برای نمازخواندن، ملاک رأی مردم است؟! یا در اینکه خدا یکی است یا دوتا، ملاک رأی مردم است؟! یا در اینکه قوانین کیفری اسلام چگونه باید باشد، ملاک رأی مردم است؟! حتی وقتی جبهه ملی در مقابل لایحه قصاص موضعگیری زشتی کرد، امام فرمود: «این ارتداد است. کسانی که چنین نظری داشته باشند، زنشان بر آنها حرام است، مالشان به وارث مسلمانشان منتقل میشود. این انکار ضروری دین است.» اینجا جای رأی مردم نبود.
ملاک رأی مردم، در جایی است که اسلام و قانون اساسی جامعه اسلامی برای آنها حق رأی قائل شده است، نه در هر چیزی. مگر قانون اساسی ما نمیگوید قانونی که برخلاف اسلام باشد، اعتبار ندارد؟! چرا نمیگوید؟! خب خوب بود که میگفت اگر مردم رأی دادند که چیزی برخلاف اسلام باشد همان حکم خواهد بود؛ اما آیا چنین چیزی میگوید؟!
پس این کلام معنا و جایگاهی دارد و شأن نزول آن را باید دید. در آن جایی که اسلام و قانون اساسی به مردم حق رأی دادهاند، کسی نباید این حق را از مردم سلب کند. ملاک، رأی آنهاست. نباید دیگران نظر خودشان را بر مردم تحمیل کنند.
این چیزی است که امروز هم ملاحظه میفرمایید؛ در انتخاباتی که اخیراً برگزار شد، پیشتر درباره ریاستجمهوری، چه کسی رأی خودش را بر مردم تحمیل کرد؟! مردم هر کسی را که خواستند، انتخاب کردند. احیاناً اگر در گوشه و کنار، جایی تقلب یا سوءاستفادهای شده بود آن هم یا ناچیز بود یا یک صندوقی را ابطال کردند و تمام شد.
و حقاً ما روی زمین کشوری را نمیشناسیم که واقعاً انتخابات آزاد به معنای صریح کلمه مثل ایران داشته باشد. همهجا تحت تأثیر بمباران تبلیغاتی رأی داده میشود، یا با پول رأی میخرند، یا با تبلیغات آنچنانی که دیگر جایی برای فکر و نظر باقی نمیماند؛ اما اینجا مردم با هم مینشینند، مشورت میکنند، بحث میکنند.
شما انتخابات خبرگان را در همینجا برگزار کردید؛ چقدر تبلیغات شد؟! با چه ابزاری؟! شما به چه وسیلهای انتخاب کردید؟! حالا چون دوره قبل خودم بودم، آن را عرض نمیکنم؛ آن دوره که نبودم را عرض میکنم. واقعاً اینکه شما تشخیص دادید، رفتید رأی دادید و انتخاب کردید. خب، ملاک رأی مردم است؛ اما اینکه ما بگوییم آیا قانون اساسی باشد یا نباشد، آیا ولایتفقیه باشد یا نباشد، آیا احکام قطعی اسلام اجرا بشود یا نشود؛ آیا این هم حق رأی مردم است؟! پس دین برای چه آمده است؟! قانون اساسی برای چه آمده است؟! اگر همه چیز را خود مردم باید تعیین کنند، پس ضوابط و مواضع و اصول کلی و لایتغیر برای چیست؟! این کلام صحیح است اما در جای خودش.
یکی از حضار: سؤال شده که اسلام تا چه اندازه آزادی موجود در غرب را قبول دارد؟ و آزادیای که امروز در غرب مطرح است، با آزادی در اسلام چه وجه تشابه و اختلافی دارد؟
آیتالله مصباح: اتفاقاً اصل بحث بنده همین بود. آزادیای که در غرب وجود دارد بر اساس نگرشی است که در آن، خدا نادیده گرفته میشود و ملاک حقانیت در همه چیز، خواست و نظر عموم مردم است. خب، لوازمش هم همان چیزهایی است که به بعضی از آنها اشاره کردم که خجالت هم میکشم بعضی چیزهای زشتتر آن را عرض کنم. این آزادی غرب است؛ اما آزادیای که در اسلام مطرح است، آزادی در چارچوب است؛ یعنی مثل یک دایرهای است که در درون آن جای نوسان و جولان هست اما خارج شدن از این مرز، دیگر صحیح نیست؛ بهعبارتدیگر، در اسلام آزادی با خط قرمز همراه است. اسلام میگوید آزاد هستید تا آن جایی که از مرز خداپرستی خارج نشوید و مصالح مادی و معنویتان به خطر نیفتد؛ اما آنجایی که باعث تباهی زندگی دنیوی و اخرویتان شود دیگر آزاد نیستید. فرق آزادی غربی با آزادی اسلامی این است که آزادی اسلامی در چارچوب مبانی ارزشی است اما آزادی غرب بیحدومرز است.
یکی از حضار: آیا در جامعه دینی میتوانیم مفهومی به نام جامعه مدنی را محقق کنیم؟
آیتالله مصباح: اتفاقاً موضوع سخنرانی نماز جمعه هفته گذشته و همین هفته بنده همین موضوع بود. حالا کسانی اگر دسترسی دارند، تفصیلش را گوش بدهند اما در این یکی، دو دقیقه خلاصهاش را عرض میکنم.
جامعه مدنی اقلاً هشت تفسیر دارد. به معنایی که رئیسجمهور محترم اشاره فرمودند و گفتند جامعه مدنی از مدینةالنبی است و بر اساس ارزشهای اسلامی؛ طبعاً جامعه مدنی با جامعه دینی یکی خواهد بود؛ اما یکی از معانی جامعه مدنی که امروز در غرب متداول است، جامعه مدنی در مقابل جامعه دینی است. اصلاً جامعهها را دو دسته میکنند: جامعههایی که ایدئولوژی دارند، ازجمله دین؛ و جامعههایی که هیچ ایدئولوژی خاصی ندارند.
در جامعه مدنی، چه به معنای جدیدش و چه به معانی قدیم آن، چه معنای قبلی ارسطویی آن و چه معنای امروزی آن، ملاک این است که مردم در زندگی اجتماعیشان مشارکت داشته باشند. اگر این معنا را ملاک جامعه دینیمان بگیریم، بهترین وجه آن در اسلام است. اصلاً اینکه کار اجتماع را مردم داوطلبانه انجام دهند این یکی از ایدههای اسلام است و اگر بگوییم این از اسلام به غرب سرایت کرده، مثل بسیاری دیگر از مظاهر تمدن، حرف گزافی نگفتهایم.
میدانید آنوقت که کشورهای اسلامی در اوج تمدن بودند، بسیاری از کشورهای غربی به صورت نیمهوحشی زندگی میکردند. بسیاری از کشورهایی که امروز از کشورهای پیشرفته دنیا حساب میشوند، در زمان اوج تمدن اسلامی، به صورت نیمهوحشی بودند. تعالیم اسلام بود که از اسپانیا به اروپا سرایت کرد و اروپای امروزی مدرن و متمدن را ساخت. حالا نمیخواهم شعار بدهم، بههرحال اسلام با چنین مدنیتی هیچ مخالفتی ندارد. اصل در زندگی اجتماعی اسلام این است که خود مردم، داوطلبانه کارهای اجتماعی را انجام دهند. این یعنی چه؟! یعنی خودشان مدرسه بسازند، خودشان دانشگاه بسازند، خودشان بیمارستان بسازند، خودشان راه بسازند. این جامعه مدنی است؛ یعنی بار را روی دوش دولت نگذارند و دولت را مجبور نکنند در کارهایی دخالت کند. اگر منظور از جامعه مدنی این است، این اصل اسلام است.
در اسلام، حتی مالیات دادن یک وظیفه شرعی است و نیاز به قصد قربت دارد؛ برخلاف مالیاتهایی که در نظامهای دیگر با اجبار از درآمد افراد کم میشود، چه از حقوق کارمند و چه از فروش کالا توسط فروشنده. در آنجا فرد، ناگزیر است مالیات را نیز از خریدار دریافت کند اما در اسلام، مالیاتها شامل خمس، زکات، انفاق و صدقات است که همگی نیازمند قصد قربت هستند. این اصل، بینش اسلام است و بهترین شکل مشارکت مردم در زندگی اجتماعی به شمار میآید. چه چیزی بهتر از این؟
اگر جامعه مدنی یعنی اینکه مردم، داوطلبانه در کارهای اجتماعی و سیاسی خودشان دخالت کنند و بار را از دوش دولت بردارند، این اساس اسلام است. این همان مدینةالنبی است که رئیسجمهور اشاره فرمودند؛ اما اینکه جامعه مدنی یعنی جامعهای که امروز در غرب متداول است، معنایش این است که کافر و مسلمان یکسان هستند؛ یعنی رئیسجمهور یک کشور، وقتی بهاصطلاح جامعه مدنی امروزی باشد، میتواند یهودی باشد، میتواند بهایی باشد، میتواند زرتشتی باشد، میتواند مسلمان باشد؛ فرق نمیکند. جامعه، مدنی است دیگر؛ همه اهل یک مدینه هستند؛ همه یک شهروند هستند و فرقی نمیکند.
آیا شما این را میپذیرید؟! یعنی قانون اساسی و قرآن و اسلام را کنار بگذارید؟! قرآن میفرماید: وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا.[8] قانون اساسی هم میگوید رئیسجمهور و پستهای اساسی مملکت باید مختص مسلمانان باشد. از نگاه اسلام این جامعه مدنی نیست.
پس اگر ملاک جامعه مدنی، مشارکت مردم در فعالیت اجتماعی و سیاسی است، به صورتی که بار دولت سبک باشد، این یک اصل اسلامی است، روی سر و چشم؛ اما اگر منظور، الغای احکام و ارزشهای اسلامی و نادیده گرفتن دین و محو کردن دین باشد، این با دین نمیسازد. محو کردن دین که با دین نمیسازد!
یکی از حضار: اگر دموکراسی با گرایش دینی تضاد دارد، چرا در جوامع دموکراتیک، اکثریت مردم به باورهای دینی معتقد هستند؟!
آیتالله مصباح: اولاً ما نگفتیم دموکراسی با دین تضاد دارد؛ ما گفتیم بعضی از معانی دموکراسی و برخی روشهای آن با دین نمیسازد وگرنه گفتیم بعضی از روشهای دموکراسی در دین هم پذیرفته شده است؛ اما اینکه در جوامع دموکراتیک دنیا، با اینکه آنها لائیک هستند و در مسائل اجتماعی، اعتباری برای دین قائل نیستند و سکولار هستند یعنی دین را از مسائل سیاسی و اجتماعی تفکیک میکنند و درعینحال دین دارند، برای این است که دین آنها چیزی است که با مسائل اجتماعی سروکار ندارد. آنها دین را فقط در رابطه انسان با خدا و در معبد و کلیسا میدانند. این ربطی به مسائل سیاسی و اجتماعی ندارد. آنها کشورشان لائیک است، قانونشان هم با انتخابات و رأی مردم تعیین میشود. همان کسی که به همجنسبازی رأی داده، روز یکشنبه هم به کلیسا میرود و دعا میکند. از نظر آنها این دو هیچ منافاتی با هم ندارد، چون دین را در این امور دخالت نمیدهد. آنها میگویند دین فقط رابطه انسان با خدا را تنظیم میکند؛ انسان دعا و نیایش میکند و احیاناً یا به دست کشیش یا خودش توبه میکند. از نگاه آنها دین همین است و با مسائل دیگر منافاتی ندارد؛ اما دینی که ما از آن سخن میگوییم، دینی است که همه شئون زندگی انسان را در برمیگیرد و در مسائل سیاسی، قضایی، جزایی، تربیتی و اقتصادی حکم دارد. این دین با آن دموکراسیای که همه چیز را تابع رأی مردم میداند نمیسازد.
یکی از حضار: آیا ولایتفقیه، مشروعیت خود را از رأی مردم میگیرد؟
آیتالله مصباح: کلمه «مشروعیت» از واژههایی است که معنایی مبهم و کشدار دارد. مفهوم مشروعیت چیست؟!
«مشروع» واژهای عربی است و با شرع و شریعت همریشه است. اگر به همین معنا بگیریم، مشروع یعنی چیزی که موافق دین است و دین آن را میپذیرد. پس هر چه مشروع است، باید مورد تأیید دین باشد؛ اما «مشروع» در عرف، معنای وسیعتری پیدا کرده است. حتی در نظامهای بیدین هم واژهای معادل مشروع به کار میبرند. عربهای امروز -حتی بیدینهایشان-کلمه مشروع را به کار میبرند با اینکه دین و شریعتی را هم قبول ندارند. این مشروع تقریباً به معنای قانونی است؛ چیزی که در اجتماع معتبر است و قانونیت دارد را میگویند مشروع است یعنی قانونی است. کاری به حلال و حرام دینی آن ندارند. این هم یک نوع مشروعیت است. پس برای واژه مشروع سه معنا در نظر گرفته میشود؛ معنای اول: موافق شرع؛ معنای دوم: موافق قانون؛ معنای سوم: اعتبار عرفی.
حالا این نیاز به توضیح دارد. ببینید، ما که معتقد به ولایتفقیه هستیم به همان معنای غلیظش معتقد هستیم معتقدیم که خدا پیامبر را تعیین کرده، پیامبر امام معصوم را و امام معصوم فقیه را به طور عام تعیین کرده است. پس این ولایت از طرف آنهاست. مشروعیت به معنای اول آن، از طرف خداست. خدا این مشروعیت را داده و کس دیگری نقشی ندارد.
اما به معنای دوم، یعنی قانونی شدن، باید ببینیم آیا موافق قانون هست یا نه؛ یعنی شرایطی که برای ولی در قانون اساسی آمده است، اگر در او هست، میگوییم مشروع است چون قانون گفته است. این معنای دوم است.
پس معنی اول این شد که گفتیم چون خدا گفته است. معنای دوم هم اینکه چون قانون گفته است. در خصوص معنی سوم، فرض کنیم حالا شرایطی در کسی احراز شده است یعنی فقیه، باتقوا، مدیر، مدبر است اما هنوز رأی ندادهاند، هنوز انتخابات انجام نشده، هنوز خبرگان تأیید نکردهاند، تا خبرگان او را معرفی نکردهاند، آیا اگر اعمال ولایت کند، مشروع است؟! مشروع است یعنی چه؟! یعنی اعتبار اجتماعی دارد؟! مردم قبول میکنند؟! نه، این مشروعیت عرفی است.
پس اگر مشروعیت یعنی آنچه از شرع است، یعنی از خداست، پاسخ این است که مشروعیت ولایتفقیه از خداست، هیچکس دیگر نقشی ندارد. اگر مشروعیت به معنای سوم باشد، چرا، نقش اساسی با مردم است. تا مردم رأی ندهند و خبرگان را تعیین نکنند، خبرگان ننشینند انتخاب کنند و ولیفقیه را معرفی نکنند، مشروعیت ندارد؛ یعنی اعتبار عرفی ندارد.
پس اگر در بعضی از کلمات بزرگان، گاهی گفته میشود «مشروعیت ولایتفقیه به رأی مردم است» منظور همان مشروعیت به معنای سوم است. اگر گفته میشود «مشروعیت فقط به امر خداست»، منظور مشروعیت به معنای اول است.
باز تأکید میکنم، در عرایضم، سخنرانیهایم، بحثهایم، خیلی جاها روی این تأکید کردهام، البته دیگران هم تأکید میکنند اما بنده بیشتر از دیگران که یک مقداری روی واژهها دقت کنیم و معنای آنها را مشخص کنیم. وقتی میگوییم دموکراسی، باید بگوییم منظورمان چیست. وقتی میگوییم جامعه مدنی، باید مشخص کنیم منظورمان از جامعه مدنی چیست. وقتی میگوییم آزادی، باید بگوییم مقصودمان از آزادی چیست. ممکن است ده معنا داشته باشد. معنای عام و خاص داشته باشد. اگر ما دقیقاً معنای واژهها را مشخص کنیم، بسیاری از اشتباهات حل میشود و بسیاری از اختلافات برطرف میشود. اختلافات مثل اختلاف «انگور» و «عنب» است؛ یکی میگفت انگور میخواهم و دیگری میگفت عنب میخواهم. هر دو یک چیز میخواستند، فقط لفظ متفاوت بود و لذا حرف همدیگر را نمیفهمیدند.
اگر ما الفاظ را درست معنا کنیم و معنای دقیق آنها را روشن کنیم، بسیاری از اختلافات برداشته میشود و از بسیاری از مغالطهها جلوگیری میشود. سعی کنید این واژهها، مخصوصاً آنهایی که مفاهیم انتزاعی و اعتباری دارند را دقیقاً معنا کنید. هرکس چیزی میگوید، بپرسید منظور شما از این کلمه چیست؟! معنیاش را روشن کنید! آنوقت جلوی بسیاری از اختلافات گرفته میشود.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ
[1]. یس، 82.
[2]. کهف، 29.
[3]. آلعمران، 191.
[4]. سجده، 17.
[5]. نور، 40.
[6]. قمر، 50.
[7]. نحل، 89.
[8]. نساء، 141.