قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

 

بسم الله الرّحمن الرّحيم

نقش عدم بصيرت در فتنه

آن چه پيش رو داريد گزيده‌اي از سخنان حضرت آيت الله مصباح يزدي (دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در تاريخ 08/02/89 ايراد فرموده‌اند. باشد تا اين رهنمودها بر بصيرت ما بيافزايد و چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

مراتب فتنه­گري

در جلسه قبل به اندازه­اي که خداوند توفيق داد در مورد عاملين فتنه توضيحاتي عرض کرديم. عرض شد: کساني که در پيدايش فتنه مؤثر هستند، سه دسته­اند: يک دسته نقش اول را ايفا می‌­کنند. اين افراد معمولاً آگاهانه براي اغراض فاسدي که دارند، دست به ايجاد فتنه می‌­زنند. دسته دوم، وسيله­اي در دست گروه اول هستند و توسط آن­ها با پول و امثال آن استثمار می‌­شوند. دسته سوم هم کساني هستند که قصد سوئي ندارند و علاقه­مند به خدمت هستند؛ ولي از روي ناآگاهي اقداماتي انجام می‌­دهند که عملاً به نفع فتنه گران و به ضرر اهل حق تمام می‌­شود. البته ذکر اين تقسيم بندي به اين معنا نيست که يک مرزبندي وجود دارد که کاملاً اين سه دسته را از هم تفکيک می‌­کند، ؛ به طوري که هر کدام ويژگي خاص خودشان را به طور کامل دارند؛ بلکه اين دسته­بندي براي اين است که به انسان نشان دهد در مقام عمل با هر دسته بايد چگونه رفتار کند.
مقصود از دسته اول، يک عدّه کافر و مشرک نيستند که ذاتاً با اسلام عناد دارند؛ بلکه ويژگي اين­ها اين است که فساد اخلاقي و انحراف فکري آن­ها به قدري شديد است که براي رسيدن به هدفشان بدون هيچ ترديدي به هر کاري اقدام می‌­کنند. ممکن است از ابتداء خيلي انسان­هاي بدي هم نباشند؛ ولي به تدريج در اثر انجام گناه به جائي می‌­رسند که با کفّار هم‌تراز می‌­شوند. بزرگترين فتنه­اي که در عالم اسلام اتّفاق افتاد، همان فتنه­اي است که به شهادت حضرت زهراء ـ سلام الله عليها ـ منتهي شد، و در ادامه منجر به واقعه کربلا و شهادت سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ شد. عاملين اين فتنه کفّار و مشرکين نبودند؛ عاملين اول اين فتنه کساني بودند که سال­ها پاي منبر پيامبر نشسته بودند و در جنگ­هاي صدر اسلام شرکت کرده و برخي از آن­ها معلول جنگي بودند. برخي از کساني که براي جنگ با سيدالشهدا ـ‌عليه‌السلام‌ـ به کربلا آمده بودند، از کساني بودند که چند سال پيش از آن در رکاب اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ عليه معاويه جنگيده بودند.
آدميزاد به گونه­اي خلق شده است که چنين امکاني براي او وجود دارد که با اين­که در ابتداء ايمان دارد، اهل جهاد و انفاق مال در راه خدا است، امّا آرام آرام به گناه، به دنيا پرستي و به رياست طلبي کشيده شود، تا جائي که گويا به مبدأ و معاد اعتقادي ندارد. شايد وقتي از او در مورد اين اعتقادات سؤال شود، با تأکيد بگويد که انسان معتقدي است و شايد ؛ نماز هم بخواند؛ مگر عمرسعد صبح عاشورا نماز نخواند؟ اصحاب عمر سعد نماز صبح عاشورا را به او اقتداء کردند و براي تعقيب نمازشان به جنگ سيدالشهداء رفتند و او را به شهادت رساندند. پس اين­که می‌­گوئيم: دسته اوّل آگاهانه فتنه­گري می‌­کنند، يعني باکي ندارند که چه نتيجه­اي حاصل می‌­شود. عمر سعد در شب عاشوراء تا صبح با خودش فکر کرد و نزديکي­هاي صبح تصميم گرفت که جنگ با سيدالشهداء را قبول کند. پس اقدام به فساد داراي مراتبي است. همه در يک حدّ نيستند؛ همه کافر، مشرک و معاند نيستند.

نسيان روز حساب، عامل کوردلي

طبق بيان صريح قرآن آنچه موجب ارتکاب گناه می‌­شود، نسيان روز حساب است و حتماً لازم نيست روز حساب را انکار کنند:؛ «... إِنَّ الَّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِساب»1.؛ لذا در عمل با کساني که معتقد نيستند فرقي ندارند: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى‏؛ أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّهِ وَ كانُوا بِها يَسْتَهْزِؤُنَ»2. نتيجه گناه به اين­جا می‌­کشد که انسان دين و ايمانش را از دست می‌­دهد. اول شک پيدا می‌­شود، کم کم شک تقويت می‌­شود و گاهي به انکار هم کشيده می‌­شود. اين دسته چون آگاهانه به فساد اقدام می‌­کنند، در اثر شدت گناه، کارشان به جائي می‌­رسد که باطنشان کور می‌­شود. قرآن می‌­فرمايد: عدّه­اي معبود خود را هواي نفس قرار داده­اند: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‏؛ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‏؛ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‏؛ بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»3: کسي که معبود خودش را هواي خود قرار داده، يعني دربرابر فرمان نفس تسليم است و او را می‌­پرستد، خدا او را با اين­که علم دارد و می‌­فهمد که چه امري خوب و چه امري بد است، گمراهش می‌­کند و بر قلب و گوشش مهر می‌­زند و جلوي چشم او را هم با پرده­اي می‌­پوشاند. وقتي پرده ضخيمی‌؛ در برابر چشم قرار گيرد، هر چند که چشم سالم باشد، قادر به ديدن نخواهد بود؛ «فَمَنْ يَهْديهِ مِنْ بَعْدِ اللَّه»: چه کسي می‌­تواند انساني را که خدا گمراه کرده است، هدايت کند؟
اگر کساني به اين حدّ رسيدند ديگر وقت گذاشتن براي آن­ها فايده­اي ندارد. اين­ها قابل هدايت نيستند. البته اتمام حجّت مسئله ديگري است. انسان وظيفه امر به معروف و نهي از منکر دارد که مصلحت کلّي آن اتمام حجّت و در مرتبه بعد در صورتي که اميد به تأثير وجود داشته باشد، ارشاد ديگران است. امّا اين­که انسان وقت صرف کند و متصّدي هدايت چنين انساني شود، کار لغوي است. صرفاً جهت اتمام حجّت خوب است که يک­بار گفته شود و اگر احتمال تأثيري می‌­دهيم ، موعظه­اي هم بشود.
ممکن است سؤال شود که در داستان اصحاب سبت، آن­هائي اهل نجات بودند که امر به معروف و نهي از منکر کردند و کساني که در برابر آن­ها سکوت کردند با آن­ها گرفتار عذاب شدند، پس نبايد سکوت کرد. قرآن می‌فرمايد: «وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلى‏؛ رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»4؛ اين امر به معروف به دو جهت بود: يکي اين­که در برابر خداوند عذري داشته باشند، يعني همان اتمام حجّت (مَعْذِرَةً إِلى‏؛ رَبِّكُمْ) و ديگر اين­که اميدي ولو ضعيف به بازگشت آن­ها داشتند (لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ)؛ ولي ما که می‌گوئيم: نبايد براي اين­؛ دسته از فتنه­گران که عامداً و عالماً فساد به پا می‌­کنند وقت صرف کرد، به اين جهت است که اميدي به بازگشت آن­ها نداريم و بيشتر از اين وقت صرف کردن باعث می‌­شود نيرو و وقتي براي پرداختن به ديگران نماند. البته اگر اتمام حجّت نشده يا اميدي به بازگشت آن­ها وجود دارد، نسبت به آن­ها هم تکليف داريم؛ امّا يک مسئله ديگري هم وجود دارد و آن اين است که اگر تکاليف متزاحمی‌؛ داشته باشيم، بايد ببينيم کدام يک اولويت دارد.

فساد، لازمه اختيار انسان

براي روشن­تر شدن مطلب نکته­اي را ذکر می‌­کنم که گاهي مورد توجه قرار نمی‌­گيرد. از زمان خلقت حضرت آدم تاکنون، هم طبق نقل تاريخ­هائي که بشر تدوين کرده و هم طبق تاريخي که از وحي به دست می‌­آيد، جامعه­اي که کاملاً عاري از فساد باشد، به طوري که هيچ کس سوء استفاده­اي نکند، حقّي را باطل نکند و به کسي ظلم روا ندارد، سراغ نداريم. قبل از خلقت آدم، ملائکه گفتند: «... أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها ...»5. آن­ها هم می‌­دانستند که اين موجود اهل فساد است. خداي متعال هم نگفت: نه اين گونه که شما فکر می‌­کنيد نيست؛ بلکه فرمود: «إِنِّي‏؛ أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُون‏»؛ يعني معلوم بود که زندگي آدمی‌­زاد در روي زمين توأم با فساد و خونريزي خواهد بود. همه انبياء براي هدايت بشر زحمت­ها کشيدند؛ برخي هم في الجمله موفّق شدند حکومتي تشکيل دهند؛ امّا چنان نبود که جامعه­اي تشکيل دهند که هيچ فساد و ظلمی‌؛ در آن نباشد؛ نه چنين چيزي در تاريخ سراغ داريم و نه انتظار آن­را داريم. ان شاء الله حضرت ولي عصر ـ‌عجل‌الله‌تعالي‌فرجه‌الشريف‌ـ که ظهور بفرمايند، جامعه­اي ايده­آل تشکيل خواهند داد؛ امّا چگونگي آن جامعه را به درستي نمی‌­دانيم. قدر متقين اين است که اگر کسي ظلمی‌؛ کند بي­مجازات نمی‌­ماند؛ مسلماً انسان­هاي خوب و مخلص زياد خواهند شد، عدالت گسترش پيدا خواهد کرد و ...؛ امّا اين­گونه نيست که هيچ گناهي نخواهد شد، يا کسي به کسي ظلم نخواهد کرد. حکومت حضرت حکومتي عادلانه است، يعني اگر کسي ظلمی‌؛ کرد، مجازات آن­را خواهد ديد.
آيا ما انتظار داريم که وقتي شخصي مثل رسول گرامی‌؛ اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ يا کسي مثل اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ که مظهر عدالت در بين همه انسان­ها در طول تاريخ است، وقتي به حکومت می‌­رسد، ديگر هيچ ظلم و تخلفي در کار نباشد؟ داستان زندگي اميرالمؤمنين را مطالعه کنيم، ببينيم آيا کساني را که خود حضرت به آن­ها مقام و حکم داد و استاندار و قاضي و ... شدند، هيچ تخلفي نکردند؟ آن­ها را که علي خوب می‌­شناخت. حضرت بهترين­ها را انتخاب می‌­کرد. برخي از نزديکان حضرت بودند که وقتي بيت المال به آن­ها سپرده شد، آن­را برداشتند و فرار کردند! نبايد توقّع داشت که چون حضرت علي رئيس اين حکومت است، نبايد هيچ تخلّفي از کسي سربزند؛ امام خميني ـ رضوان الله تعالي عليه ـ خود را خاک پاي معصوم می‌­دانست و به اين افتخار می‌­کرد. چنين کسي بعد از هزار سال حکومتي اسلامی‌؛ تشکيل داده است. آيا نشانه درستي اين حکومت اين است که هيچ تخلّفي در آن نبايد صورت بگيرد؟ آيا اين شخص عدالتش از علي بيشتر است؟ آيا قدرت مديريت او از حضرات معصومين بيشتر است؟ اين را براي اين عرض می‌­کنم که گاهي در گوشه و کنار افرادي در اثر القائات شياطين اين مسئله را مطرح می‌­کنند که اين حکومت اسلامی‌؛ نيست، چون در فلان گوشه فلان تخلّف صورت گرفته است! اين توقّع بسيار بي­جائي است. اين يا به خاطر اين است که ما انسان را نشناخته­ايم و يا خود را فريب می‌­دهيم. حداکثر کاري که رئيس يک حکومت سالم، در صورت ياري مردم، انجام می‌­دهد اين است که اگر کسي ظلم کرد، طبق احکام اسلام او را مجازات می‌­کند؛ امّا نه امکان دارد ضمانت کند که در هيچ جا تخلّفي صورت نگيرد، و نه هر جا هر ظلمی‌؛ شد، مجازات شود. مگر چنين شخصي قدرت نامتناهي دارد؟ يک نفر براي کنترل يک جمعيت هفتاد ميليون نفري، با وجود اين همه دشمن که مرتباً قصد راه­اندازي فساد در داخل کشور را دارند، چقدر قدرت دارد؟

عالمان بي­بصيرت، مؤثرترين عامل در فتنه­ها

عمده مشکلي که ما با آن مواجه هستيم، مربوط به دسته سوّم است. از يک طرف انسان­هائي درس خوانده، ملّا و احياناً مجتهد، و از يک طرف اهل عبادت، تقوا، نماز شب و ... هستند؛ امّا گاهي از روي ناآگاهي مطالبي را می‌­گويند يا کارهائي انجام می‌­دهند که آب به آسياب دشمن می‌­ريزند و در عين حال خودشان هم متوجّه نيستند. بزرگترين تکليفي که امروز ما طلبه­ها بر دوش داريم اين است که نيروي خود را صرف اين گروه کنيم. بايد سعي کنيم در نهايت ادب و احترام و از راه مناسب، آن­ها را متوجّه خطايشان کنيم. اتّفاقاً از آغاز اسلام تا کنون، مهم­ترين و مؤثرترين عامل در فتنه­ها اين­گونه افراد بوده­اند. عموم مردم به دو دسته اعتماد می‌­کنند: يکي به علماء، و ديگر به اشخاص متّقي و زاهد؛ مخصوصاً اگر کرامتي هم درباره آن­ها نقل شده باشد. همين باعث می‌­شود که ساير حرف­هايشان را هم بپذيرند. گمان می‌­کنند چنين کسي امکان ندارد خطا کند، يا گمان می‌­کنند کسي که در راه فقه آل محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ ريشي سفيد کرده، حتماً وظيفه­اش را می‌­شناسد و اشتباه نمي‌کند. امّا فقط اينان دين­شناس نيستند، بلکه ديگراني هستند که هم دين­شناس و هم باتقوا هستند و هم بصيرت دارند، و حرف­هايشان با آنان اختلاف دارد. در اين صورت حرف کساني براي ما حجّت است که هر سه ويژگي را داشته باشند: عالم­اند، يعني اسلام را خوب فهميده­اند؛ باتقوا هستند، يعني انگيزه براي عمل دارند؛ و بصيرند، يعني خوب می‌­فهمند که بايد چه کار کنند. اگر کسي مسائل سياسي و اجتماعي را خوب درک می‌­کند، معنايش اين نيست که مجتهد نيست يا تقوا ندارد. خداوند بر ما منّت نهاد و مردي را به ما معرّفي کرد که در دورترين نقاط عالم هم شخصيت او شناخته شد و در طول نهضت ثابت کرد که مسائل سياسي را از همه بهتر می‌­فهمد. سياست­مداران به او ارادت داشتند و هر جا با او مخالفت کردند، بعدها معلوم شد که حق با او بوده است. پس ما بايد به دنبال چنين افرادي برويم؛ البته به عالمان باتقوا احترام بگذاريم؛ حتي دستشان را ببوسيم. امّا معناي اين احترام اين نيست که وظايف اجتماعي را هم از آنان ياد بگيريم.
شرط سوّم براي درک مسائل اجتماعي و جلوگيري از وقوع فتنه يا نجات دادن کساني که در فتنه افتاده­اند، بصيرت است. تأکيد مقام معظم رهبري بر بصيرت بي­جهت نيست و هم مورد تأکيد قرآن است و هم در فرمايشات اميرالمؤمنين در نهج البلاغه روي آن تأکيد شده است. قرآن مي‌فرمايد:؛ «قُلْ هذِهِ سَبيلي‏؛ أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى‏؛ بَصيرَةٍ؛ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني‏؛ ...»6؛؛ اين يک اصطلاح قرآني است و قرآن روي آن کار کرده تا فرهنگ عمومی‌؛ ما شده است؛ گرچه الآن اين اصطلاح در جامعه ديني ما جايگاه شايسته خود را ندارد. اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ فرياد می‌­زند: «... إِنَّ مَعِي لَبَصِيرَتِي مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِي وَ لَا لُبِّسَ عَلَي ...»: من بصيرت دارم و می‌؛ فهمم بايد چه کار کنم. نه خودم بر خودم امر را مشتبه کردم، و نه کسي امر را بر من مشتبه کرده است. پيداست که او را متّهم به ناتواني در اداره امور می‌­کردند و برخي صريحاً می‌­گفتند: معاويه جامعه را خوب اداره می‌­کند. حضرت فرياد می‌­زد: من وظيفه­ام را بهتر از شما می‌­دانم و شکي ندارم که راهي جز اين وجود ندارد. در نهج البلاغه در رابطه با فتنه جمل تعبير واقعاً کوبنده‌اي وجود دارد؛ می‌­فرمايد: «من شب­ها خوابم نبرد. نشستم و فکر کردم؛ آغاز و انجام اين کار را بررسي کردم. ديدم امرِ من، بين دو کار دائر است: يا بايد با اين­ها بجنگم، يا بايد دست از دين محمّد ـ صلي الله عليه و آله ـ بردارم.»؛ اينگونه فهميدن، کار هر کسي نيست. نياز به يک بصيرت خاص در مسائل اجتماعي دارد که حاقّ حقّ را درست بشناسد؛ بفهمد که اگر کوتاه بيايد چه اتّفاقي خواهد افتاد.

نعمت رهبري بصير

اگر در جريانات اخير، مقام معظم رهبري، و به دنبال ايشان مردم، سکوت کرده بودند و با تساهل و تسامح از کنار مسئله می‌­گذشتند، عاقبت اين انقلاب به کجا می‌­انجاميد؟ اگر کسي بگويد: اين تصميم قاطع رهبري، نمونه­اي از آن تصميم قاطع علي براي جنگ با اصحاب جمل است، حرف بي­جائي نزده است. اين يک بصيرت و فراست الهي است. اين مصداق «اتَّقُوا فِرَاسَةَ الْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه ...»7؛ است. اگر انسان از استعداد کافي وخدادادي بهره­مند بود و در عمل هم با خدا پيمان بست که آن­چه مورد رضايت الهي است، عمل کند و بر سر اين پيمانش هم استقامت کرد، حاشا و کلّا که خدا او را کمک نکند. خدائي که ما می‌­شناسيم، اين­گونه نيست. از اين جهت بايد در مورد عظمت اين نعمتي که خدا به ما داده است و چنين رهبري به ما عطا فرموده، تفکّر کنيم. اگر او را با همه رهبران دنيا مقايسه کنيم، چه نسبتي می‌­توانيم برقرار کنيم؟ آن­ها چه مقدار از لياقت رهبر ما را دارا هستند؟ اگر به تعصب متّهم نمی‌­شدم صريح جواب می‌­دادم؛ امّا اجمالاً عرض می‌­کنم که به عقيده بنده، قابل مقايسه نيستند. اگر اين نعمت را نداشتيم، می‌­فهميديم که چه احتياجي به آن داريم. معمولاً آدميزاد با مقايسه می‌­فهمد که چه نعمتي دارد. وقتي قدر چشم سالم را می‌­داند و شکر خدا را بجا می‌­آورد که به او نابينائي را نشان دهند. کشورمان را با کشور افغانستان مقايسه کنيم؛ چقدر مردم افغانستان با ارتش مارکسيستي شوروي و حکومت دست نشانده آن­ها مبارزه کردند. تقريباً هم­زمان با انقلاب ايران، مبارزات آن­ها هم شروع شد. سي سال از اين جريان گذشته و عاقبت دشمن در خانه آن­ها آمده و اختيار همه امورشان را به دست گرفته است؛ ولي خدا به ما عنايت کرد و رهبري به ما داد که آن­چنان پيروزي و عزّتي نصيب ما شد که ديگران به آن غبطه می‌­خورند. فرق ما با کشور افغانستان در چيست؟ آيا آن­ها کم مبارزه کردند؟ من می‌­دانم که بسياري از گروه­هاي افغاني خيلي بيشتر و عميق­تر از ما مبارزه کردند و سختي­هاي شديدتري را تحمّل کردند؛ ولي بعد از اين همه گرفتاري­ها، ويراني­ها، عقب افتادگي­ها و ... در خانه خودشان زير يوق دشمن هستند؛ چرا؟ چون رهبري مثل امام نداشتند. اين نعمت با چه چيزي قابل مقايسه است. با اين حال يک عدّه افراد ناآگاه به خاطر خطاي يک مسئولي، يا به خاطر وجود يک گناهي در جامعه می‌­گويند: «خميني چه کار کرد؟ فقط يک عدّه را به کشتن داد!»؛ آيا واقعيت امر اين است؟ در زمان حيات امام عدّه­اي که حواسشان به امور بود، وقتي به ذهنشان خطور می‌­کرد که اگر روزي امام ازدنيا برود چه خواهد شد، آن­چنان وحشت می‌­کردند که نمی‌­توانستند آن فکر را ادامه دهند؛ امّا خدا جانشين شايسته­اي که نسخه بدل امام بود را به ما عنايت کرد. آيا شايسته است که ؛ بگوييم : «او براي ما چه کار کرد؟!»؛ اين از سخنان همان دسته سوم است که ناآگاه­اند؛ خيال می‌­کنند چون در گوشه­اي بي­حجابي وجود دارد يا در اداره­اي رشوه گرفته شده، پس هيچ کاري صورت نگرفته است؛ در حالي­که اين امور در زمان اميرالمؤمنين هم وجود داشته است. آيا ما حق داريم بگوييم: «اين چه حکومتي بود که علي تشکيل داد؟»؛ بايد توجه به اين نکته داشت که اگر اين نعمت را نداشتيم چه می‌­شد و اگر موئي از سر رهبر معظم انقلاب کم شود، چه خاکي برسر ما خواهد شد.
پروردگارا! به حق فاطمه زهراء ـ سلام الله عليها ـ معرفت ما را به دين خودت و نسبت به نعمت­هاي خودت افزون بفرما.


1؛ . ص / 26

2؛ . الروم / ؛ 10

3؛ . الجاثيه / 23

4؛ . الاعراف / 164

5؛ . البقره / 30

6؛ . يوسف / 108

7؛ . الکافي، ج 1، ص 218

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org