قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 

بسم الله الرحمن الرحيم

پيامبر اعظم (صلى الله عليه وآله) در آينه نهج البلاغه

آن چه پيش رو داريد گزيده اى از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدى (دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبرى است كه در شب 16 ماه مبارك رمضان 1427 ايراد فرموده اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

هدف بعثت انبياء و از جمله پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يكى از مسائل اساسى اسلام و مورد حاجت امروز جوان هاست. به خاطر شبهات گوناگونى كه در اطراف اين مسئله مطرح شده يا خواهد شد بعضى ها گمان مى كنند وجود انبياء صرفاً يك بركتى است از طرف خداى متعال براى بشر، مفيد بوده اما ضرورتى نداشته است در حالى كه بر خداى متعال واجب است كه انبياء را مبعوث كند، دليل چيست؟ مرحوم علامه طباطبايى در تفسير الميزان در ذيل آيه «كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ1»؛ مى گويند: زندگى اجتماعى انسان مستلزم اختلافات و درگيريهايى است و به كانونى احتياج دارد كه اين نزاع ها را برطرف كند و قانونى كه سعادت انسان را تضمين كند و عقل انسان به تنهايى كافى نيست. اين مقدمه بيانات مختلفى دارد؛ تجربه نشان مى دهد با اين كه در طول تاريخ اين همه عقلاى عالم مجالس قانونگذارى تشكيل دادند مشكلات بشر حل نشد؛ معلوم مى شود عقل انسان به تنهايى كافى نيست. به صورت برهانى مى توان گفت عقل عادى انسان ها خودش منشأ اختلاف مى شود، آن وقت چگونه موجب رفع اختلاف شود.پس زندگى اجتماعى انسان در اين عالم احتياج به يك راهنمايى وراى عقل دارد و آن چيزى نخواهد بود جز وحى و نبوت. اما نهج البلاغه و روايات آهنگ ديگرى دارد آنها روى زندگى اجتماعى انسان در همين دنيا تكيه نمى كنند، بلكه مجموع زندگى انسان را از آغاز تا انجامش كه زندگى ابدى است در نظر مى گيرند. بايد ببينيم انسان براى چه آفريده شده و سرانجامش چه خواهد بود آيا براى سعادت ابدى مى تواند به عقل خودش اقتدا و اكتفا كند؟ هدف از آفرينش، تكامل است؛ اما اين مبهم است. يعنى چه انسان آفريده شده تا تكامل پيدا كند؟ چرا از اول كامل آفريده نشد؟ خداى متعال همه جور موجودى از موجودات مجرد و چيزهايى كه ما عقلمان نمى رسد خلق كرد. چه بسا هزاران نوع ديگرى در كرات ديگرى هستند كه ما هيچ خبر نداريم. در ميان همه اين موجودات جاى مخلوقى خالى بود كه حركت و سرنوشتش را با اختيار خودش تعيين كند. ملائكه اين گونه نيستند از اول يك سرنوشتى برايشان تعيين شده. اما موجودى كه بتواند از ملائكه مقامش بالاتر برود و بتواند از پست ترين حيوانات هم پست تر باشد خيلى عجيب و فوق العاده است. اين موجود اگر بخواهد آفريده شود بايد مجهز شود به قدرت انتخاب، بايد بتواند هم ترقى كند هم تنزل، آنوقت يك ويژگى هايى دارد. در نهج البلاغه مى فرمايد: در تمام آسمان ها جاى خوابيدن گوسفندى نيست مگر اينكه خدا در آنجا فرشتگانى آفريده كه يا در حال ركوعند يا سجود، خلأى وجود ندارد. اما آن موجودى كه بتواند سرنوشت خودش را خودش رقم بزند بايد در عالمى آفريده شود كه عالم تغييرات و تحولات است لذا فرمود: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً2»؛ جاى يك هم چون موجودى در زمين است، آسمان ها پر از ملائكه ايست كه همه مقامشان معلوم است انسان بايد انتخابش آگاهانه باشد. اگر كوركورانه انتخاب كند، كمالى نيست. بايد بداند راه خوب و بد كدام است و راه ها به كجا منتهى مى شود. اين عقلى كه ما داريم اينها را به ما نشان نمى دهد اگر انبياء نيامده بودند و صحبت از بهشت و جهنم نكرده بودند، ما هيچ اطلاعى نداشتيم كه بعد چه خواهد شد و انتخاب ما انتخاب آگاهانه اى نبود. وقتى انتخاب آگاهانه هست كه بدانيم اگر از اين راه برويم تا آخر به كجا منتهى مى شود. حكمت الهى اقتضاء مى كند كه اين موجود با انتخاب خودش سرنوشتش را تعيين كند عقل را خدا به او داده ولى ناقص است. بُردى ندارد همچنان كه در كيفيت رفتار هم بُردى ندارد همين اندازه مى داند كه آدم نسبت به ولى نعمتش بايد قدردان و شكرگزار باشد؛ كموبيش يعنى پرستش كند. اما چگونه پرستش كند؟ با چه حركاتى؟ با چه كلماتى؟ ما دو گونه علم لازم داريم كه عقل به آن نمى رسد. يكى علم به نامحسوسات كه شامل بعد از مرگ خودمان هم مى شود، عالم برزخ، قيامت و...، اين عقل مايه اش از ادراكات حسى و تجربى است. آن جايى كه پاى حس و تجربه نباشد عقل هم كارآيى ندارد. ديگرى مسائل اعتقادى و نظرى و مسائل عملى است. چه بايد بكنيم؟ چگونه بايد رفتار كنيم؟ در عبارتهاى نهج البلاغه خواهيد ديد كه انبياء فرستاده شدند كه اين چيزها را به بشر ياد دهند. قرآن هم مى فرمايد: «وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ3»؛ پس حاصل چه شد؟ ما احتياج به پيغمبر داريم براى اين كه اگر نباشد آن هدف خدا كه انسان راه كمال خودش را با انتخاب آگاهانه بپيمايد تحقق پيدا نمى كند. معناى اينكه بر خدا واجب است بندگان را هدايت كند، چيست؟ وقتى مى گوييم بر خدا واجب است كه انبياء را مبعوث كند يعنى رساله عمليه براى خدا مى نويسيم؟ براى خدا تعيين تكليف مى كنيم؟ اگر كسى اين گونه تصور كند بسيار جاهلانه فكر كرده است. اين يك تكليف اخلاقى است كه اختصاص به انسان ندارد شامل غير انسان هم مى شود. اين واجب است، غير از آن واجبى است كه ما در مقام تعيين تكليف مى گوييم. اگر اين جا چراغ ها خاموش بود براى اينكه روشن شود بايد كليد برق را بزنيد، واجب است كليد برق را بزنيد اين بايد و واجب، معنايش تعيين تكليف نيست يعنى اگر مى خواهيد روشن بشود لازمه اش اين است كه كليد را بزنيد. اين را در علوم عقلى مى گويند وجوب بالقياس. يعنى اگر خدا بخواهد آن هدفش تحقق پيدا كند بايد انبياء را بفرستد. بايد بفرستد چون مى خواهد كه اين هدف تحقق پيدا كند. يعنى رابطه بين مقدمه و ذى المقدمه ضرورى است؛ بين اين كار و آن نتيجه اش. اين روزها بعضى ارباب شبهات مى گويند: شما معتقديد راه سعادت بشر را دين تعيين مى كند آن هم نه تنها سعادت آخرت را، و خدا انبياء را فرستاده تا جامعه صالحى بوجود بيايد عدالت برقرار و ظلم برطرف شود، حدود الهى اجرا شود، خب پس چرا نشد؟ 124 هزار پيغمبر آمدند. بسيارى از اين پيغمبرها را كشتند و نگذاشتند به تكليفشان درست عمل كنند «وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقّ»4آنهاييشان هم كه موفق مى شدند يك عده قليلى دور انبياء را مى گرفتند و ايمان مى آوردند، «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً وَ ما كانَ أَكْثَرُهُمْ مُؤْمِنِينَ»؛ بيشتر اين ها به عذاب مبتلا شدند و از بين رفتند. اگر راه سعادت دست انبياء است، چرا موفق نبودند؟ نشانه صحت يك برنامه اين است كه عملا نتيجه اش ظاهر شود. اگر قانونى بهتر توانست جلوى جرم و جنايت را بگيرد، مى گوييم آن قانون بهتر است. خب اگر بخواهيم درباره قوانين دينى بگوييم بهتر از ساير قوانين است بايد آثارش بيشتر باشد در صورتى كه پيروان انبياء هميشه كم بودند. آنهايى هم كه هستند بسيارشان اسماً پيرو هستند. پس دين براى بشر چه كار توانست بكند؟ اين شبهه اى است كه شياطين امروز مطرح مى كنند. پاسخ اين است كه اگر هدف انبياء اين بود كه هم بشر را، هم جامعه ها را با هر قيمتى به راه صلاح بكشانند؛ بايد بگوييم موفق نبودند. اما آيا مقتضاى آن دليلى كه عرض كرديم و آن چه هدف آفرينش بود همين بود كه به هر قيمتى شده آدمها خوب بشوند؟ يعنى در ظاهر، گناه و جنايت از آن ها سر نزند ولو به زور باشد؟ يا نه، هدف آفرينش اين است كه انسانى تربيت شود كه با اراده و انتخاب خودش راه صحيح را طى كند. اصلا ويژگى انسان اين بود كه انتخاب آگاهانه داشته باشد بتواند هم از ملائكه بالاتر برود هم از شياطين پست تر شود. اصلا خدا يك همچين موجودى مى خواست خلق كند والا موجوداتى كه هميشه راه خوب مى روند آن قدر آفريده بود كه جاى خالى اى ديگر نداشت انبياء را هم كه فرستاد براى چه فرستاد؟ كه راه را نشان بدهند نه به زور بكشند. هدف از انبياء اين نبود كه با افسار، انسانها را به طرف راه خوب بكشند. آن ها خواستند انسانى تربيت بشود كه با انتخاب خودش راه صحيح را برود، نخواست هم نرود؛ انسان يعنى اين. «إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُور5»؛ هدف انبياء اين بود كه زمينه انتخاب و آزمايش را فراهم كنند. البته در اين دايره بعد از اين كه در اجتماع يك عده اى راه خوب را انتخاب كردند و يك عده هم بد، تكليف جديدى براى انبياء پيش مى آيد كه چگونه اين جامعه را بايد اداره كنند؟ آن جاست كه احكام اجتماعى دين مطرح مى شود و در يك چارچوبه خاص حكومتى تشكيل ؛ و احكام الزامى دين در آن جا اجرا مى شود. آرى بعد از اينكه جامعه دينى تشكيل شد الزامات و مجازاتهايى هم خواهد بود اما اين منافات ندارد با اينكه آن يك تربيتى است براى اختيار و انتخاب صحيح انسانها. ديگران مانع مى شدند از اينكه افرادى با اختيار راه خودشان را بروند. اين كه قرآن مى فرمايد: ما انبياء را فرستاديم براى اينكه عدالت را در جامعه برقرار كنند اهل شبهه مى گويند: پس چرا عدالت در جامعه برقرار نشده؟ پس چرا عدالت در كشورهاى اسلامى كه پيغمبر و اسلام را قبول دارند اجرا نشده است؟ معلوم مى شود يا برنامه ضعف داشته يا مجرى برنامه. اگر ما در يك جامعه اى ديديم صلاح برقرار نشد و فساد و فحشا رواج پيدا كرد؛ از دو حال خارج نيست يا قانون خوبى در اين جامعه نيست يا مجريان خوبى ندارد. خب بعضى مجريان را گفتيد غاصب بودند و اجرا نكردند؛ خود پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)چه طور؟ آنها كه مجريان خوبى بودند چرا نتوانستند جامعه را اصلاح كنند؟ شما كه مى گوييد اسلام كامل ترين است مجريانش هم كه معصومند پس چرا تحقق پيدا نكرد؟ جوابش همين است كه «لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ مردم خودشان عدالت را اجرا كنند بالاختيار. آن ها فقط زمينه فراهم شدن يك جامعه عادلانه را برقرار مى كنند مردم خواستند راه خوب مى روند نخواستند راه بد، بلند مى شوند انبياء را هم مى كُشند، ائمه را هم به شهادت مى رسانند همان طور كه رساندند. اين معنايش اين نيست كه قانون بد است يا مجرى ضعيف است. نه قانونى كامل تر از قانون اسلام است نه مجرى اى بهتر از پيغمبر و على. ولى بالاخره سر و كار اين قانون و اين مجريان با انسان مختار است. مى خواهند عصيان كنند، چه كارشان مى شود كرد؟ اينجاعالم ابتلا و امتحان است. آن مسئله ديگرى است كه اگر يك عده اى راه خوب را انتخاب كردند و عده ديگر مانعشان بودند؛ آن جا قوانين اجتماعى با الزام اجرا مى شود. اين به نفع آن كسانى است كه راه خوب را انتخاب كردند ولى اين جور نيست كه جبر مطلق بشود. شايد از مصاديق تزكيه هم همين باشد؛ انبياء بعد از اينكه جهل مردم را برطرف كردند زمينه رشدشان را هم فراهم مى كنند. تعليم و تزكيه براى همه انبياء است اما اصلاح و مديريت جامعه براى همه انبياء نيست، ازآنِ انبيايى است كه به قدر كافى انسانهايى به آن ها گرويده اند كه بتوانند جامعه صالحى تشكيل دهند و قوانين اجتماعى الهى را اجرا كنند. آن وقت يك مسئوليت ديگرى به عهده انبياء مى آيد و آن رهبرى جامعه است. شايد عنوان امام كه اختصاص داده شده به بعضى از انبياء، براى چنين انبيايى باشد «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِن6»مقام امامت يعنى رهبرى جامعه. پيشوايى و رهبرى اجتماعى آن وقتى است كه آن قدر پيروانى داشته باشند كه بتوانند اين احكام الهى را به وسيله آنان اجرا كنند و آن وقتى است كه حجت بر نبى و بر امام تمام مى شود؛ با چى؟ با وجود ناصر. اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايند: «لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر7»؛ تا آنقدر دور من را نگرفته بوديد كه من بتوانم احكام اسلام را اجرا بكنم حكومت صحيح اسلامى تشكيل بدهم؛ وظيفه اى نداشتم. اما حالا كه حاضر شديد و قول داديد من را يارى كنيد، حجت بر من تمام مى شود. پس جواب اين شبهه اين است كه سر و كار انبياء و ائمه با انسانهاى مختار است. بنا نيست به زور انسانها را به راه صلاح بكشند. بايد زمينه اختيار فراهم باشد. جبر مطلق اگر شد ديگر جايى براى دعوت انبياء باقى نمى ماند. آن وقت ارسال انبياء عبث مى شود. همان طور كه از اميرالمؤمنين(عليه السلام)براى شما نقل كردم در مقابل سؤال پيرمرد كه «أ كان بقضاء من الله و قدر»؛ فرمود: اگر منظورت قضا و قدر جبرى است پس لازمه اش اين است كه دين بازيچه باشد، اگر افراد مجبورند كارى كنند، در صورتى كه پيغمبران بگويند نه، نكنيد، اين گناه است؛ خب مى گوييد مجبور هستند براى چى مى گوييد نكنند؟ امر و نهى مى شود يك بازيچه، كار لغوى است. فرض اين است كه بايد زمينه انتخاب و اختيار براى انسان ها فراهم باشد تا امر و نهى كنند تا اختيار و انتخاب نباشد، نه جاى امر و نهى است نه جاى ثواب و عقاب. يك نفر كنار آبشار نياگارا ايستاده بود مى خواست تماشا كند يكى هُلِش داد افتاد پايين. بعد آمدند او را گرفتند و با او مصاحبه كردند؛ كه شما چقدر تمرين شنا كرده بوديد كه اين موفقيت نصيبتان شد. گفت: من خودم نمى خواستم من را هُل دادند افتادم. كسى كه هلش داده اند ديگر جايزه به او نمى دهند كه حالا چرا اين همه همت و جرأت داشتى. همه اين حرفها براى اين است كه زمينه اختيار در كار باشد پس هدف اصلى انبياء اين نبود كه بشر را به هر قيمتى كه شده ولو به زور وادار كنند كه راه درست برود. اين كه راه رفتن نيست. كشاندن افسار يك موجود بى اختيار است. انبياء سر و كارشان با انسانهاى مختار و آگاه است. آمدند زمينه انتخاب صحيح را برايشان فراهم كنند. هم آگاهى لازم را به آن ها بدهند هم تشويقشان كنند به كارهاى خوب و ترك كارهاى بد «رُسُلاً مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ8»


1. بقره، 214.

2. بقره، 30.

3. بقره، 152.

4. آل عمران، 181.

5. انسان، 3.

6. سجده، 24.

7. نهج البلاغه، نسخه صبحى صالح، خطبه 3، ص 49.

8. نساء، 165.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org