قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

بسم الله الرحمن الرحيم

پيامبر اعظم (‏صلي الله وعليه وآله) در آينه نهج البلاغه

آن چه پيش رو داريد گزيده‏اي از سخنان حضرت آية اللّه مصباح يزدي(دامت بركاته) در دفتر مقام معظم رهبري است كه در شب 18 ماه مبارك رمضان 1427 ايراد فرموده‏اند. باشد تا اين رهنمودها چراغ فروزان راه هدايت و سعادت ما قرار گيرد.

جرعه‏اي از كلام علي‏(عليه السلام)

علي‏(عليه السلام) در خطبه‏اي اشاره مي‏فرمايد به هبوط حضرت آدم. وقتي ايشان در زمين مستقر شدند خدا مقام نبوت هم به ايشان داد تا فرزندانشان را هدايت كنند. بعد مي‏فرمايد «وَ لَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَه»؛ بعد از اينكه حضرت آدم قبض روح شد، خدا مردم را تنها و بدون رهبر نگذاشت «مِمَّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبِيَّتِهِ وَ يَصِلُ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ1مَعْرِفَتِهِ»؛ اين رهبر واسطه‏اي است بين مردم و بين معرفت خدا. تا وقتي آدم بود، اين واسطه‏گي را انجام مي‏داد يعني مردم را با خدا آشنا مي‏كرد «بَلْ تَعَاهَدَهُمْ بِالْحُجَجِ عَلَي أَلْسُنِ الْخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيَائِهِ وَ مُتَحَمِّلِي وَدَائِعِ رِسَالَاتِه»؛ خدا آنها را رها نكرد بلكه پيامبراني پي در پي مبعوث فرمود تا همان نقش را براي معرفت مردم نسبت به خداي متعال ايفا كنند «حَتَّي تَمَّتْ بِنَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ (صلي الله وعليه وآله) حُجَّتُه»؛ تا نوبت به پيامبر عظيم الشأن اسلام رسيد كه حجت الهي ديگر بر مردم كاملاً تمام شد. چگونه شد كه در اين زمان تمام شد؟ «وَ بَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَ نُذُرُه»؛ كار انبياء اتمام حجت بود و بيان راه هدايت و سعادت. تبشير و انذارها ادامه يافت تا زمان پيغمبر اكرم كه ديگر نيازي به تبشير و انذار مجدد نبود. نكته‏اي كه در نهج البلاغه روي آن تكيه شده اين است كه سلسله انبياء از يك شجره واحدي است. همه پدران انبياء، اصلاب و ارحامشان پاك بودند «فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِي أَفْضَلِ مُسْتَوْدَع»؛ آنها را در بهترين جايگاه به امانت گذاشت «وَ أَقَرَّهُمْ فِي خَيْرِ مُسْتَقَرٍّ تَنَاسَخَتْهُمْ كَرَائِمُ الْأَصْلَاب»؛ صلب‏هاي بزرگوار آنها را يكي پس از ديگري منتقل كردند. پدران انبياء همه از بزرگواران بودند «إِلَي مُطَهَّرَاتِ الْأَرْحَام»؛ از صلب پدر به رحم‏هاي مطهر مادران منتقل مي‏شد «كُلَّمَا مَضَي مِنْهُمْ سَلَفٌ قَامَ مِنْهُمْ بِدِينِ اللَّهِ خَلَف»؛ هر يك از انبياء كه از دنيا مي‏رفتند پيامبر ديگري جاي آنها را مي‏گرفت «حَتَّي أَفْضَتْ كَرَامَةُ اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَي إِلَي مُحَمَّدٍ(صلي الله وعليه وآله)»؛ تا اين موهبت الهي منتهي شد به پيغمبر اكرم كه آخرين حلقه سلسله انبياء است «رُسُلٌ لَا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ وَ لَا كَثْرَةُ الْمُكَذِّبِينَ لَهُم»؛ گاهي يك پيامبر در ميان صدها هزار انسان و صاحبان قدرت مبعوث مي‏شد. عددشان كم بود ولي2؛ هيچ‏گاه كمبود عدد و كثرت دشمنانشان موجب نشد شانه از زير بار تكليف خالي كنند «سُمِّيَ لَهُ مَنْ بَعْدَهُ أَوْ غَابِرٍ عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَه»؛ هر پيغمبر پيشيني پيغمبر بعدي را معرفي مي‏كرد، مي‏گفت بعد از من پيغمبري با چه خصوصياتي خواهد آمد.
«عَلَي ذَلِكَ نَسَلَتِ الْقُرُونُ وَ مَضَتِ الدُّهُورُ وَ سَلَفَتِ الْآبَاءُ وَ خَلَفَتِ الْأَبْنَاء»؛ اين سنت همچنان ادامه داشت. پدران مي‏رفتند؛ جايشان را به فرزندانشان مي‏دادند پيغمبران را مي‏فرستاد تا مردم را هدايت كنند. پيغمبر اسلام وقتي از دنيا رفت چه شد؟ نبوت هم ختم شد؛ اما آيا كار مردم به خودشان واگذار شد؟ خطبه اول نهج‏البلاغه در موضوع پيغمبر اكرم مي‏فرمايد «فَهَدَاهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ أَنْقَذَهُمْ بِمَكَانِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ ثُمَّ اخْتَارَ سُبْحَانَهُ لُِمحَمَّدٍ ص لِقَاءَه»؛ پيغمبر اكرم مردم را كه از ضلالت و جهالت نجات دادند، خدا لقاء خودش را براي او انتخاب كرد «وَ رَضِيَ لَهُ مَا عِنْدَهُ وَ أَكْرَمَهُ عَنْ دَارِ الدُّنْيَا»؛ ديگر اين دنيا را براي او زيبا و مناسب ندانست «فَقَبَضَهُ إِلَيْهِ كَرِيما»؛ او را بزرگوارانه به سوي خود برد «وَ خَلَّفَ فِيكُمْ مَا خَلَّفَتِ الْأَنْبِيَاءُ فِي أُمَمِهَا»؛ ولي چنان نبود كه ديگر بساط هدايت برچيده شود. همانطور كه انبياء سابق، اوصيائي داشتند و نقششان را به اوصياء بعدي مي‏سپردند؛ پيغمبر اكرم هم وقتي از دنيا رفت همان كار را انجام دادند «إِذْ لَمْ يَتْرُكُوهُمْ هَمَلًا بِغَيْرِ طَرِيقٍ وَاضِحٍ وَ لَا عَلَمٍ قَائِم»؛ مردم را بدون اينكه راه راستي را پيش روي آن‏ها باز كند مهمل نگذاشت و رها نكرد. در بخش ديگر مي‏فرمايد «وَ عَمَّرَ فِيكُمْ نَبِيَّهُ أَزْمَاناً حَتَّي أَكْمَلَ لَهُ وَ لَكُمْ فِيَما أَنْزَلَ مِنْ كِتَابِهِ دِينَهُ الَّذِي رَضِيَ لِنَفْسِه»؛ آنقدر به پيغمبر عمر داد3؛ كه آن ديني را كه خدا براي مردم بيان كرده، كامل كند مي‏دانيد دين كي كامل شد؟ «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُم». «وَ أَنْهَي إِلَيْكُمْ عَلَي لِسَانِهِ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَكَارِهَهُ وَ نَوَاهِيَهُ وَ4؛ أَوَامِرَهُ»؛ خدا هر چه را دوست مي‏داشت يا مكروه مي‏داشت آنها را به وسيله پيغمبر به مردم تعليم داد.

ضرورت بعثت انبيا براي هدايت بشر به‏طور عادي‏

سابقاً انسان‏هايي كه در اطراف زمين زندگي مي‏كردند هيچ خبري از يكديگر نداشتند؛ چه رسد به اينكه چه دين و مذهبي دارند. اين برهاني كه شما اقامه مي‏كنيد كه براي هدايت بشر، وجود انبياء ضرورت دارد؛ چه اندازه كشش دارد؟ يعني اگر يك پيغمبر مبعوث بشود براي همه اين انسان‏هاي پراكنده، كافي است؟! مقتضاي اين برهان چه هست؟ ابتدا تمثيلي عرض كنم. خداوند به همه انسان‏ها نعمتهايي مانند چشم و گوش و احساس و... داده است، در اين مقام اگر كسي بگويد: من يك آدمي ديدم كه نابينا بود يا فلج بود يا ديوانه، اين بيان را نقض مي‏كند؟ يا نه آنها يك استثنائاتي است كه لازمه زندگي اين عالم ماديست. اين جايي نيست كه آدم به يك استثنائاتي بپردازد بگويد: بله، بعضي‏ها خدا بهشان چشم نداده است! اينها استثنائاتي است كه بايد دنبال علل و عواملش گشت. جواب كلي به اين سؤال كه چرا بعضي انسان‏ها هدايت نشدند اين است كه اينها در اثر ظلم بعضي از انسان‏هاي ديگر پيدا شده است اگر همه آن راهي را كه خدا به وسيله انبياء از همان اول فرستاده شد درست عمل مي‏كردند؛ اين مشكلات، گمراهي‏ها و پرستش‏هاي معبودهاي قلابي پيش نمي‏آمد. اگر كساني منحرف شدند يا از جايگاه صحيح دور افتادند استثنائاتي است كه در اثر عوامل خارجي پيش آمده والا سنت الهي اقتضاء مي‏كرد كه وقتي خدا انسان را مي‏آفريند به وسيله پيامبران هدايت كند و لذا اولين انسان را پيامبر قرار داد تا هم خود او هدايت شود و هم بتواند ديگران را هدايت كند «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فِيها نَذِير»؛ هيچ امتي نيست مگر اينكه پيامبري در ميان آنها وجود داشته است. پس جواب كلي قرآن اين است كه هر امتي5؛ در هر جاي زمين زندگي مي‏كرد خدا پيغمبري برايشان مي‏فرستاد. ما همه شان را نمي‏شناسيم. خبر نداريم همه پيغمبران كه و كجاها بودند. فرض كنيد در آمريكاي جنوبي يا در استراليا يا در ژاپن. اين دليل نبودن نيست پس چرا بعضي جاها هدايت انبياء نرسيد؟ جوابش اين است كه اينها استثنائاتي است كه در اثر تزاحمات و ظلم انسان‏هاي ديگر به وجود آمده است. از طرف ديگر ما مي‏بينيم وقتي تعاليم انبياء به وسيله خود مسئولين ديني آن مردم تحريف مي‏شد «وَ مَا إخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ‏بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُم»6؛ خدا باز پيغمبري مي‏فرستاد تا تحريفات گذشتگان را تصحيح كند. خب اگر در اقوام و امتهاي گذشته پيغمبراني بودند و اينها تعاليمشان تحريف شد، چه زماني بايد پيغمبر ديگري بيايد؟ به محض اينكه از دنيا رفت؟ بايد راه ديگري غير از عقل براي هدايت مردم وجود داشته باشد. اما اين راه، بوسيله چند نفر و به چه كيفيتي و با چه فاصله زماني ايجاد شود؛ عقل ما اين چيزها را نمي‏فهمد. طوري هم نيست كه ما بتوانيم تضمين كنيم هر انساني هر جاي دنيا زندگي مي‏كند حتماً بايد هدايت پيغمبران به طور صحيح به او برسد. اين مانند امور تكويني است مثل اينكه خدا روزي همه انسان‏ها را مي‏دهد اما خب گاهي يك انساني در يك جايي از گرسنگي مي‏ميرد يا به دست كسي محبوس مي‏شود؛ اين چيزها كه در تكوين هست، در تشريع هم هست؛ اين گونه استثنائاتي كه در اثر عوامل مزاحم در اين عالم طبيعت پيش مي‏آيد در اين بيانات ملحوظ نيست. اين بيانات ناظر به روال عاديست كه غالباً اكثريت مردم از آن استفاده مي‏كنند. پس اقتضاي اين برهان اين نيست كه هر انساني هر جا هست، حتماً بايد دعوت انبياء به او برسد.

دين كامل چه قدر است؟

خداي متعال آن قدر عمر به پيغمبر داد كه دين خدا را به طول كامل براي مردم بيان كرد. آيا اگر پيغمبر مي‏مانْد احكام ديگر بيان نمي‏شد؟ گفته‏اند اين قرآني كه شما مي‏گوييد كامل هست، مثلاً اگر ده سال ديگر پيغمبر زنده مي‏ماند ديگر آيه‏اي بر او نازل نمي‏شد؟ اگر حكمي نازل مي‏شد كامل‏تر مي‏شد. پس چطور مي‏گوييد اين كامل‏ترين است؟ جوابش اين است كه خداوند عليم و حكيم آن مقدار از احكامي كه عموم مردم به طور طبيعي و از راه اسباب عادي، بايد ياد بگيرند، بيان كرد. اگر در تفسير و توضيحش كمبودهايي هست؛ براي آن هم يك راهي وجود دارد و همان راهي است كه انبياء سابق هم، بعد از رحلت خودشان كارشان بوسيله اوصيائشان دنبال مي‏شد. خدا تدبيرهايي به كار برده كه آن چه نياز ضروري سعادت انسانها در دنيا و آخرت است بوسيله پيغمبر بيان شده و تا روز قيامت باقي خواهد ماند. چون مي‏دانيم اگر چيز ديگري لازم بود و پيغمبر نفرموده بود، كار خدا ناقص بود و نقض غرض مي‏شد. مگر خدا انسان را نيافريده بود كه راه سعادتش را بشناسد و بپيمايد؟ حالا نمي‏تواند بشناسد؛ همان برهان نبوت اقتضا مي‏كند اين پيغمبري كه مي‏آيد آن قدر بايد عمر كند كه بتواند همه آن چه براي بشر ضرورت دارد، بيان كند. چون بعد از او پيغمبري نخواهد آمد. وقتي ما مي‏گوييم آن چه براي سعادت بشر لازم بود پيغمبران بيان فرمودند؛ اگر مثلاً كسي بپرسد: ديه يك انگشت را - اگر ببرد - حتماً بايد پيغمبر بگويد؟ حالا اگر خود مردم توافق كردند چه اشكالي دارد؟ جوابش اين است كه اگر از عقل من مي‏پرسيد؛ من نمي‏دانم. نمي‏دانم چه چيزهايي ضرورت دارد. اما بعد از اينكه خدا پيغمبر را فرستاد و اينها را بيان فرمود مي‏فهمم كه اينها ضرورت داشته و مخالفتش جايز نيست. چه بسا اگر ضرورت نداشت، نفرموده بود و چندان ضرر اساسي به سعادت دنيا و آخرت ما وارد نمي‏شد. اما حالا كه بيان شده، اگر انكار كند كافر است. بنابراين ما نمي‏توانيم محدوده دين را از طرف خودمان تعيين كنيم.

مغالطه دين اقلي و اكثري، مبناي سكولاريزم‏

دين بايد حداقلي باشد يا حداكثري؟ اين را به صورت مغالطه‏اي مطرح مي‏كنند. مي‏گويند: اگر بگوييد دين همه آن چه را بشر نياز دارد بيان كرده، دواي سرطان را دين چگونه بيان كرده است؟ بشر به معالجه سرطان نياز ندارد؟ حالا دين بگويد نماز صبح را دو ركعت بخوان يا سه ركعت؛ اين كار دين است؛ چون عقلمان نمي‏رسد. اما در اقتصاد و سياست كه عقل ما مي‏رسد. اين همه آدم در دنيا دارند اقتصادشان را اداره مي‏كنند، خيلي هم از ما بهترند؛ پس ما چه احتياجي داريم به دين، چه لزومي دارد مإ؛واً ئئ سياست ديني مطرح كنيم؟ سؤال را از اين جا مطرح مي‏كنند كه وظيفه دين حداقل نيازهاي بشر است. بيان حداكثر هم كه نيست، براي اينكه مي‏بينيم دين، نه ساختمان سازي ياد ما مي‏دهد نه موشك سازي. پس ناچار حداقل است! حداقل كه شد يعني چه؟ يعني آن جايي كه هيچ راهي براي شناختش وجود ندارد. راه‏هايي كه ما داريم علم و عقل و فلسفه و هنر و... است. اين بياني است كه امروز خيلي شايع است. اين مبناي سكولاريزم است يعني جدا كردن دين از مسائل جدي زندگي. كتابهاي بسياري در اين زمينه نوشتند؛ نه خارجي‏ها بلكه تئوريسين‏هاي مسلمان و مدافع اسلام مي‏گويند! البته اينها را جاهاي ديگر بحث كرديم. منظورم ارتباطي بود كه با اين بحث مي‏تواند داشته باشد كه خدا آن‏قدر به پيغمبر عمر داد تا دينش را كامل كند و دينش را كامل كرد با ولايت علي‏(عليه السلام)، با يك مسئله حكومتي و سياسي. اين كه ربطي به نماز و روزه نداشت . پس جواب اين سؤال كه دين حداقلي است يا حداكثري چيست؟ اولاً امر داير بين دو شقّ نيست كه يا حداقل است يا اكثر، و نه شقّ ثالثي. اين استدلال، مغالطي است. و اما اينكه شما از ما مي‏پرسيد پس چه چيزهايي را بايد بيان كند؟ مي‏گوييم ما از خودمان نمي‏دانيم. چون نمي‏دانيم چه چيزهايي در سعادت و شقاوت ابدي ما مؤثر است. آنهايي را كه بيان نكرده است، مي‏دانيم دخالت اساسي ندارند. با هواپيما سازي نه كسي به خدا مي‏رسد نه از خدا دور مي‏شود، كافر و مؤمن هر دو مي‏توانند بهره‏مند شوند. اما ربا حرام است يا حلال، اين كار دين است. هر چه عقلاي عالم بگويند بدون ربا اقتصاد ما نمي‏چرخد، قرآن مي‏گويد دروغ مي‏گوييد اگر دست بر نداريد اعلان جنگ با خدا داده‏ايد. اگر نفرموده بود، ما نمي‏دانستيم مسئله رباخواري اينقدر مهم است. ما پيشاپيش نمي‏توانستيم محدوده دين را تعيين كنيم تا پيغمبر كه مي‏آيد، بدانيم چه چيزهايي را بايد بگويد. به همين دليل است كه ما احتياج به پيامبر داريم.

آيا در اين زمان وجود پيامبر يا حضور امام لازم نيست؟

پيغمبر اسلام آمد و همه حقايق را بيان فرمود. ولي مي‏بينيم مسلمان‏ها در همين تعاليم پيغمبر خيلي اختلاف دارند. مگر قرآن نفرمود «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيه»؛ خدا پيغمبران را فرستاد تا در امور ديني مردم رفع اختلاف كنند. آيا باز خدا بايد پيغمبري را بفرستد7؛ يا نه؟ جوابش اين است كه اگر اين اختلافات و شبهات به حدي برسد كه براي انسان بي غرض به طور عادي راه كشف حقيقت مسدود باشد، لازم است پيغمبري يا امام معصومي حتماً در كنار مردم باشد. ولي تدبيرهاي الهي به گونه‏اي است كه نصّ كتاب هدايت و سعادت بشر - قرآن - بدون كم و زياد براي مردم باقي است. خدا براي هيچ كتاب آسماني ديگري چنين ضمانتي نكرده است. هم‏چنين نصوص فراواني در حد تواتر يا قريب به تواتر با قرائن قطعيه از پيغمبر اكرم رسيده است؛ كساني كه غرض و مرض نداشته باشند مي‏توانند مراجعه كنند و حقيقت را بفهمند. بسياري از اين اختلاف‏ها براي اين است كه درصدد تحقيق بر نمي‏آيند. ممكن است كسي اصلاً درصدد تحقيق بر نيايد و خدا را هم انكار كند، چه رسد به اصل دين. اگر پيغمبر هم بيايد، كاري با او نمي‏تواند بكند. با همين بيان مي‏شود درباره ائمه طاهرين هم گفت كه خدا به يازده امام هم آن قدر عمر داد كه حقايق دين را، آن‏چه احتياج به تبيين و تفسير داشت بيان كنند. امروز بسياري از معارفي كه در دست اهل تسنن هست حتي بسياري از مسائل فقهيشان به خاطر بركات اهل بيت است. آن چه لازم بود براي سعادت انسان‏ها به بركت قرآن كريم و بيانات پيغمبر اكرم و اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين در ميان مردم ماند. حجت بر مردم تمام است. اگر كمبودهايي هست به گونه‏اي نيست كه به اساس سعادت دنيا و آخرت انسانها لطمه بزند. البته اگر مردم ظلم نكرده بودند و ائمه اطهار حضور داشتند، عالم پر از بركات مي‏شد. ديگر نه شبهه‏اي باقي مي‏ماند نه اشتباهي و نه ظلمي. كاري است كه خود ما مسلمانها كرديم و اين باعث شد كه امام دوازدهم غايب شوند ولي اين غيبت به گونه‏اي نيست كه اساس دين به خطر بيفتد و راه براي كشف حقيقت مسدود باشد. آن محروميتها مال خود ماست.


1؛ - نهج‏البلاغه، نسخه صبحي صالح، خطبه 91، ص 131.

2؛ - نهج‏البلاغه، خطبه 1، ص 43.

3؛ - نهج‏البلاغه، خطبه 86، ص 116.

4؛ - مائده، 3.

5؛ - فاطر، 24.

6؛ - بقره، 213.

7؛ - بقره، 213.

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org