بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
تشریففرمایی عزیزان و سروران را به این مؤسسه که خانه خود شماست خوشآمد عرض میکنم. بنده وظیفه خود میدانم که از نعمتهای عظیمی که خداوند متعال در این عصر، در این نیمقرن اخیر که ما شاهد آن بودهایم، به جامعه اسلامی عطا فرموده، ازجمله وجود حضرت امامرضواناللهعلیه، پیروزی انقلاب اسلامی و برکاتی که در سایه این پیروزی و سپس در پرتو رهنمودهای مقام معظم رهبریأیّدهاللهتعالی نصیب امت اسلامی شده، صمیمانه در پیشگاه الهی شکرگزاری کنیم و از خداوند بخواهیم که توفیق شکرگزاری و انجام وظیفه در این نظام را به همه ما عنایت فرماید.
یکی از برکاتی که بهویژه پس از پیروزی انقلاب نصیب جامعه ما شده، تلاشهای فراوانی است که توسط گروههای مخلص، متدین و علاقهمند به اسلام و انقلاب، با انگیزههای بسیار خوب انجام گرفته است. بنده برخی از آنها را اطلاع دارم و دیگران را نیز با همانهایی که میشناسم قیاس میکنم؛ که افزون بر تعالی روحی برای خودشان، خدمات بزرگی برای انقلاب انجام دادهاند و برکاتی نصیب جامعه اسلامی ما شده است.
ما در این جریان با مجموعهای از شعارها و مفاهیم مشترک میان همه این گروهها مواجه هستیم. افزون بر پایبندی به اصول انقلاب و ارزشهای اسلامی، آنچه برای ما جالب است و به آن معتقد هستیم پایبندی به مسئله ولایتفقیه و اطاعت از مقام معظم رهبری است. گروههایی که این دو شعار و دیگر موارد مرتبط با آن را مطرح میکنند و به آن پایبند هستند بهعنوان اصولگرا شناخته میشوند. من همه گروههایی که در این عنوان میگنجند و میشناسم را واقعاً از صمیم قلب دوست دارم؛ چون افرادی بسیار خوب، متدین، فعال، مخلص، زحمتکش، رنجدیده و آماده تحمل سختیها، مشکلات، تهمتها و افترائات هستند و همه چیز را برای خدمت به اسلام و انقلاب هموار میکنند.
البته در مقابل، کسانی هم هستند که با توجه به تجربههایی که داریم و عقلی که خداوند به ما داده، درک کردهایم که حسننیتشان در حد نصاب نیست و ما آنها را اصولگرا نمیدانیم؛ زیرا منافع شخصی، خانوادگی، موقعیت و مقام خود را بر منافع جامعه اسلامی ترجیح میدهند. تشخیص یک فرد نسبتاً آگاه به امور سیاسی جامعه، دستکم این است که نمیتواند به این افراد اعتماد کند؛ این حداقلِ تشخیص است. گاهی هم برخی افراد، بینی و بینالله، تشخیص میدهند که باید با چنین جریانهایی مقابله کرد؛ یعنی نهتنها نباید به عدم صلاحیت بسنده کرد، بلکه برای جلوگیری از فسادها و تخریبهایی که ممکن است از ناحیه آنها پیش بیاید باید اقدام کرد. البته این امر به تشخیص افراد بستگی دارد اما اجمالاً ما روی اینها خیلی حساب باز نمیکنیم.
یکی از نشانههای اینگونه افراد، نوع برخوردشان با جریان فتنه ۸۸ بود که بنده، بینی و بینالله، هنوز هم توجیه معقولی برای برخی رفتارها سراغ ندارم. نهتنها از منظر دینی و اسلامی، بلکه حتی از دیدگاه سیاسی نیز برای خودم توجیهی نمییابم که چرا چنین رفتارهایی باید صورت بگیرد؟!
علیرغم اینکه کسانی که بهعنوان سران فتنه شناخته میشوند - حالا من میگویم شناخته میشوند. اینها بهعنوان سران جنبش سبز و سران فتنه معروف هستند. ما میگوییم فتنه، آنها یا دیگران میگویند جنبش سبز! - اینها کسانی بودند که سالها در این کشور خدمت کردند، بعضیهایشان مستقیماً از طرف حضرت امام مسئولیت داشتند اما بههرحال تحولاتی برای آنها پیش آمد که برای ما قابل توجیه نیست؛ یعنی هرچه آدم حسنظن داشته باشد و بخواهد توجیهگر باشد، چنین رفتارهایی را نمیتواند توجیه کند! عقل ما نمیرسد که چه توجیهی باید کرد. ما حساب اینها را جدا میکنیم؛ اما سایرینی که واقعاً با اخلاص کار میکنند و یکی از نشانههایشان هم این بود که در مقابل فتنه ۸۸ موضعگیری کردند، اظهارنظر کردند، در تظاهرات شرکت کردند، وفاداریشان را نسبت به مقام ولایت به شیوههای مختلف ابراز کردند، ما همه آنها را واقعاً خادم میدانیم و به خاطر همین خدمتشان هم واقعاً آنها را دوست داریم.
البته میبینیم که خواهناخواه در میان اینها اختلافنظرها و اختلافسلیقههایی وجود دارد. ایدهآل این است که سازوکاری فراهم شود تا این اختلافنظرها برطرف گردد و همه یکدست فکر کنند و یک سلیقه و یک خطمشی سیاسی داشته باشند؛ این ایدهآل است؛ اما تجربه تاریخی همه کشورهای دنیا، تاریخ اسلام و حتی تاریخ تشیع از آغاز تا امروز نشان میدهد که چنین چیزی عملی نیست.
بهعنوان اشاره عرض میکنم؛ یک جریان خیلی سادهای که همه ما میدانیم این است که در میان ائمه اطهارسلاماللهعليهماجمعين، امام حسن مجتبیعلیهالسلام در وضعیت سیاسی، بسیار غریب بودند. یارانی داشتند که از اصحاب و از عاشقان امیرالمؤمنین علیبنابیطالبعلیهالسلام بودند و نسبت به ائمه اطهار ارادت خاص داشتند و از یاران صمیمی امام حسن هم بودند اما در جریان صلح با معاویه، همین اشخاص بسیار معتقد و فداکار، نسبت به امام حسنعلیهالسلام اعتراض کردند! همین یاران آمدند سجاده را از زیر پای حضرت کشیدند و گفتند: السَّلامُ عَلَيْكَ يا مُذِلَّ المؤمنين!
اینها افراد سادهای نبودند؛ اینها کسانی بودند که اگر بخواهیم در تاریخ، از افراد برجسته تشیع نام ببریم باید اسم آنها را بیاوریم؛ اما اختلاف فهم داشتند و تشخیصشان اینگونه بود. حالا یا نمیدانستند و یا واقعاً به عصمت امام حسنعلیهالسلام به معنای عدم خطا، اعتقاد نداشتند. همانگونه که حضرت امامرضواناللهعلیه هم گاهی در درسهایشان اشاره میفرمودند که بسیاری از چیزهایی که امروز به برکت تلاشهای علما برای ما ثابت شده، در زمان خود ائمه برای اصحابشان ثابت نبود.
یادم است که حضرت امامرضواناللهعلیه عصرها در همین مسجد محمدیه که حالا جزو صحن شده و یک مسجد کوچک بود درس اصولشان را میگفتند. صبحها هم وقتی درس مکاسب را شروع کردند، فقهشان را همینجا تدریس میفرمودند. ایشان در درس میفرمودند: «ما خیال میکنیم از زمان امیرالمؤمنین، همه شیعیان، ائمه اثنیعشر را با همان اوصافی که ما امروز میشناسیم میشناختند.» بعد فرمودند: «زید بن علی بن الحسین، برادر امام باقر، پسر امام سجاد، همان کسی که فضائل ایشان در روایات ذکر شده و کراماتی برای ایشان نقل شده و مجاهدتهایی کرده که تا سرحد شهادت پیش رفت و بدنش را به دار کشیدند، درعینحال مسئله امامت امام باقر برای ایشان ثابت نبود!»
این داستان را امامرضواناللهعلیه نقل میکردند. اگر ایشان نقل نکرده بودند، من به این آسانی جرئت نمیکردم نقل کنم. ایشان فرمودند که روزی، حضرت زیدسلاماللهعلیه خدمت امام باقرعلیهالسلام نشسته بودند و حضرت اشاره فرمودند که من بعد از پدرم، امام هستم. جناب زید گفتند: «برادر! شما میدانید که پدر ما، حضرت سجاد، چقدر به من علاقه داشتند؛ بهگونهای که لقمه میگرفتند و در دهان من میگذاشتند. اگر این مسئله بود که شما امام واجبالإطاعة هستید و من باید از شما اطاعت کنم، چرا به من نفرمود؟!» حضرت باقرعلیهالسلام در جواب فرمودند: «إشفاقًا عليك»؛ یعنی از اینکه مبادا بگویند و تو نپذیری و این باعث سوء عاقبتت بشود.
حالا این روایتی است و من سندش را بررسی نکردهام اما امامرضواناللهعلیه به این روایت استدلال میکردند. منظورم این است که اختلاف فهم و تشخیص، یک چیز سادهای نیست که بشود با یک گفتوگو، یک جلسه یا یک بحث، آن را بهراحتی رفع کرد. اگر چنین چیزی ممکن بود، بزرگان و مراجع ما سعی میکردند فتواهایشان را یکی کنند. ما شکی نداریم که همه مراجع بزرگ ما که مرجعیتشان ثابت است، دلشان میخواهد مردم راحت باشند و اختلاف در رفتار نداشته باشند و این را یکی از مصالح مسلمین میدانند که یک فتوا حاکم باشد اما میدانند که این کار، شدنی نیست. فهمها مختلف است؛ این بینه و بینالله از این روایت اینگونه میفهمد، آن یکی بهگونهای دیگر. این را نمیشود کاری کرد.
بین استاد و شاگرد هم ما یک مورد نداریم که فتوایشان صددرصد مثل هم باشد. شاید نزدیکترین فتواهایی که ما سراغ داریم، فتوای مقام معظم رهبری و حضرت امام است؛ اما اختلافنظر هم دارند. قبل از اینها، مرحوم آقای اراکی با مرحوم آقا سید محمدتقی خوانساری آنقدر به هم علاقه داشتند -مخصوصاً آقای اراکی ارادت خاصی به ایشان داشت و دو دخترشان را یکی پس از دیگری به ازدواج مرحوم آقای خوانساری درآوردند- ایشان به آقای خوانساری بسیار ارادت داشتند اما در مواردی اختلاف فتوا داشتند. اینها همیشه با هم بودند. آقای اراکی آنچنان در مقابل آقای خوانساری تواضع میکردند که خودشان را از اصحاب استفتا و حتی منشی آقای خوانساری حساب میکردند! کسی که در ردیف ایشان بود و خودش را منشی آقای خوانساری حساب میکرد، بالاخره در برخی موارد نتوانستند با هم توافق کنند.
بالاخره منابع ما در فتوای شرعی مشخص است؛ کتابهای روایی و قرآن هستند و چیز خاصی نیست که در اختیار یکی باشد و در اختیار دیگری نباشد. بهندرت اتفاق میافتد که یکی روایتی را دیده باشد و دیگری ندیده باشد؛ اما اختلاف فهم وجود دارد. وقتی در امور فقهی و فتوای شرعی با وجود مدارک واحد چنین اختلافی هست، نمیتوان توقع داشت که در امور عادی همه یکطور بفهمند؛ چون منابعش بسیار متنوّع و متکثّر است. ممکن است یکی خیلی چیزها را بداند و دیگری اصلاً اطلاع نداشته باشد.
من مواردی را نسبت به بعضی اشخاص سراغ دارم که اگر اینجا بگویم، احتمال میدهم شما هم مثل من خیلی تعجب کنید؛ اما هرگز نخواهم گفت چون مسئله سرّی است؛ اما هست و بزرگان ما اصلاً از آن اطلاع نداشتند. وقتی منابع اطلاعاتی متفاوت است و در دسترس همه نیست، یکی چیزی میداند و دیگری چیز دیگری، علاوه بر دیدگاههای شخصی که یکی به یک سلسله مسائل اهمیت بیشتری میدهد و دیگری به مسائل دیگر.
فرض بفرمایید مثلاً ما آخوندها معمولاً به مسائل دینی و فرهنگی بیشتر اهمیت میدهیم اما مردم دیگر به مسائل اقتصادی، رفاه و اینگونه امور توجه دارند. گروهی دیگر به مسائل بینالمللی و ارتباطات با کشورهای دیگر اهمیت میدهند. طبیعتاً آن کسی که در آن جهت ممتاز است برای آنها اهمیت بیشتری دارد و آن کسی که در مسائل دینی امتیاز دارد، برای ما آخوندها اهمیت بیشتری دارد؛ بنابراین اینکه آدم توقع داشته باشد همه خوبان و کسانی که حسننظر دارند، تشخیصشان درباره یک کاندیدا یکی باشد، توقع بهجایی نیست. عملاً هم تابهحال چنین نشده، مگر اینکه امر دائر شود بین یکی با فردی که حتماً فاسد است و اگر به این رأی ندهیم، آن میبَرد. چنین چیزی گاهی در دوران اصلاحات اتفاق افتاده است. آنها با اینکه میدانند اختلاف دارند در اینکه آن فرد صالح است یا اصلح اما برای اینکه آن فاسد سر کار نیاید، بر این توافق میکنند. این ممکن است؛ توافقی در عمل به خاطر یک مصلحت استثنایی؛ اما اینکه فی حد نفسه و صرفنظر از این مسائل، همه بگویند این یکی اصلح است، بسیار نادر اتفاق میافتد؛ بنابراین این فکر ایدهآلی و آرمانی که همه خوبان و اصولگرایان بتوانند بر یک فرد واحد، توافق کنند، عملاً دور از واقعیت است. البته اگر بشود بسیار خوب است.
در دوره انتخابات نهم ریاستجمهوری، بنده آن وقت بیشتر توفیق داشتم در جلسات جامعه مدرسین شرکت کنم. حالا در اثر پیری و ضعف، مدتی است که اصلاً نمیروم. این را صمیمانه به شما میگویم: آن وقت بنده در جامعه مدرسین پیشنهاد کردم و شاید اسنادش هم باشد، اگر ضبط شده باشد، که چند نفر هستند و همه آنها خوب هستند. شما هم حدس میزنید که چه کسانی بودند. سه، چهار نفر بودند که همه آنها حد نصاب صلاحیت را داشتند. لااقل بر حسب تشخیص آن زمان ما، همه آنها حد نصاب صلاحیت را داشتند؛ یعنی اگر فقط همین یکی بود، شک نمیکردیم که باید به او رأی داد، چون رقیب دیگری نداشت. من پیشنهاد کردم که بیاییم سعی کنیم این سه، چهار نفر با هم توافقی بکنند و یک کابینهای تشکیل دهند. قرار بگذارند که هر کس رأی بیشتری آورد، رئیسجمهور شود و دیگران اجزای کابینهاش باشند. حتی احتمال میدهم که آنجا اسم بردم که مثلاً فلان شخص برای فلان پست مناسبتر است چون تخصصش در آن جهت بیشتر است. این کار را باید توافق کنند؛ یا خودشان با هم توافق کنند و بگوییم ما همه شما را قبول داریم، شما بنشینید پستها را با هم تقسیم کنید و ما اعلام کنیم که به این مجموعه رأی میدهیم.
این یک ابتکار جدید بود. ما همه اینها را قبول داشتیم، منتها هر کسی رأی بیشتری آورد رئیسجمهور شود و دیگران اعضای کابینه. این یک فکری بود که عرضه کردیم و خوشبختانه مورد قبول هم واقع نشد! حالا میگویم: عجب! خوب شد که قبول نکردند؛ چون روز بعد در عمل معلوم شد که سلیقهها آنقدر مختلف و دیدگاهها آنقدر متفاوت است که دو نفرشان با هم نمیتوانند کار کنند! هر کسی که مسئولیت قبول میکند، طبیعتاً دلش میخواهد یاران و همکارانی داشته باشد که در جهت فکر او کار کنند. نمیشود به او تحمیل کرد که با کسی کار کند که وزیرش در فلان قسمت، صددرصد با فکر او مخالف است. خب، این چطور با او کار کند؟!
البته شما بهتر از ما میدانید که در کشورهای خارجی چنین چیزهایی اتفاق میافتد. دولتهای ائتلافی بین احزاب تشکیل میشود، با اینکه اختلاف سلیقهشان گاهی ۱۸۰ درجه است؛ اما برای اینکه یک حزب برنده شود و دیگری نشود، دو حزب با هم ائتلاف میکنند و کابینه را با هم میبرند؛ اما آنجا با ما خیلی فرق دارد؛ آنجا دعوا سر منافع است. میآیند تقسیم منفعت میکنند: دو وزیر از شما، درآمدهایش هم برای خودتان؛ این چند تا هم برای ما، چون جمعیتمان بیشتر است و آرایمان بیشتر است، این هم مال شما. پستها را تقسیم میکنند و درآمدها هم به دنبال آن تقسیم میشود. با هم سر تقسیم منافع توافق میکنند.
اما ما اینگونه نیستیم؛ ما دنبال اهداف انقلاب هستیم. هر کسی مسئولیت قبول کند، بینی و بینالله میخواهد آنچه صلاح اسلام و جامعه است را پیاده کند. نمیتواند با کسی که نظرش چیز دیگری است توافق کند. علاوه بر اینکه هیچکدام از اینها معصوم نیستند. ما هم در دنیایی زندگی میکنیم که شرایط زمان ما اینگونه است. نمیدانم هیچوقت بوده که همه معصوم باشند یا نه؟! فکر نمیکنم. بالاخره همه معصوم نیستند. آدم در ته دل، خواستههایی دارد که خودش هم توجه ندارد از کجا آب میخورد. نمیتواند با دیگری توافق کند، چون این خواستهها تزاحم دارد و خودش را در عمل نشان میدهد و بعد کار به جاهایی میرسد که نباید برسد.
این است که ما عملاً دیدیم این فکر که همه بر یک نفر توافق کنند را نمیشود عملی باشد. توقع اینکه همه اصولگرایان بر یک فرد توافق کنند و همه بگویند این بهترین است، فکر نمیکنم شدنی باشد. فقط در یک صورت ممکن است: وقتی که یک رقیب خیلی قوی وجود دارد که احتمال برنده شدنش زیاد است و اینها بهعنوان یک مصلحت ثانوی با هم توافق کنند تا او را بکوبند و شخصی مفسد یا خائن سر کار نیاید. این توافق در عمل ممکن است اما اینکه خواسته اولیه همه یک چیز و یک فرد باشد فکر نمیکنم عملی باشد.
طرح دوم این بود که افراد با هم بر سر یک مجموعهای توافق کنند و بعد خودشان تقسیم مسئولیتها را انجام دهند. این هم نشان داد که عملی نیست. بهویژه در دولت نهم و دهم ملاحظه فرمودید که حتی کسانی که با اصرار برای وزارت دعوت میشدند، پس از مدتی عذرشان خواسته میشد؛ آن هم گاهی به صورتی که چندان قابل توجیه نبود. اینها نشانهای است که نمیتوان روی چنین طرحهایی خیلی حساب کرد. پس چه باید کرد؟! آیا همه چیز را باید کنار بگذاریم و بگوییم هر چه شد، شد؟! هر کسی برنده شد، به ما چه؟! خب، آدم نمیتواند اینگونه باشد. همه ما مصالح اسلام و انقلاب را میخواهیم. نمیتوانیم بیتفاوت باشیم. پس چه کار کنیم؟!
چیزی که عملی است و حداقل کاری است که میتواند بهعنوان یک وظیفه دینی مطرح باشد این است که سعی کنیم در انتخاب افراد، آن مشخصات و شاخصهایی که باید رعایت شود را با هم توافق کنیم. این کار چندان مشکلی نیست و اصولاً فکر نمیکنم در اینکه شاخصهای انتخاب رئیسجمهور چه چیزهایی باید باشد اختلاف زیادی هم وجود داشته باشد. البته ممکن است در چند مورد، فرمولی که ارائه میشود برای برخی اهمیت بیشتری داشته باشد و برای برخی کمتر؛ اما در اصل شاخصها اختلافی نیست. کسی نمیگوید حتماً باید باشد و دیگری بگوید حتماً نباید باشد. معمولاً اینگونه نیست.
علاقهمندی به اسلام، انقلاب، ولایتفقیه و کارآیی، از جمله شرایط عمومیای هستند که هر مسئولی باید داشته باشد. بعد از توافق بر این شاخصها، باید سعی کنیم بیننا و بینالله مصداق آن را تشخیص دهیم و به هم توصیه کنیم که اغراض شخصی را کنار بگذاریم. این تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ[1] وظیفه ماست.
اما اینکه کسانی که واقعاً غرضی هم ندارند نظرشان حتماً یکی شود ضمانتی ندارد. فرض بفرمایید بعد از جنگ تحمیلی، خواسته همه مردم و شاید هیچ استثنایی هم نداشت این بود که کسی بیاید و خرابیهای جنگ را اصلاح کند. ویرانی شهرها، مشکلات خانوادههای شهدا و ایجاد رفاه نسبی در جامعه، خواسته عمومی بود اما اینکه آن فرد چقدر نسبت به مسائل فرهنگی، دینی و ارزشهای انقلاب حساس باشد، چندان مورد توجه نبود. این واقعیتی است؛ مردم دنبال دولتی بودند که بیاید و ویرانیها را آباد کند. سختیهایی که مردم در دوران هشت سال دفاع مقدس کشیدند، حتی از لحاظ مواد غذایی و مصرفی روزانهشان، فراموشنشدنی است. من یادم نمیرود اگر در دکان قصابی، یک شقه گوشت میدیدیم تعجب میکردیم. گوشتهای موجود گوشتهای یخزدهای بود که از خارج میآمد. مقام معظم رهبری به خود من فرمودند: من تا امروز گوشت گرم نخریدهام و گوشت خانه ما همان گوشت یخزدهای است که بین مردم توزیع میشد. ایشان فرمودند: من نمیگویم نخوردهام، ممکن است کسی قربانی کرده باشد و سهمی برای ما آورده باشد اما تابهحال گوشت گرم نخریدهام.
بعد از هشت سال که اینگونه سختیها بود و حتی نخود و لوبیا در بازار پیدا نمیشد، اگر میپرسیدند: «چرا به فلانی رأی دادید؟!» پاسخ این بود که خواسته همه همین بود. طبیعی بود که مردم کسی را بخواهند که رفاه اقتصادی را فراهم کند و این عجیب نبود؛ اما بعد که ضعفهای فرهنگی، فسادهای اداری، اخلاقی، سوءاستفادههای مالی و اجتماعی ظاهر شد مردم متوجه شدند که نه، چیزهای دیگری هم مهم است؛ غیر از شکم، باید به دین و فرهنگ نیز اهمیت داد.
از آن وقت بود که -شاید بیش از بیست سال است- مقام معظم رهبری بارها روی مسئله تهاجم فرهنگی، فتنه فرهنگی، شبیخون فرهنگی و غارت فرهنگی تأکید کردند اما کسی گوش نداد! هنوز هم گوش نمیدهد! آن زمان توجه نبود که ما در مسائل فرهنگی کمبود جدی داریم. مردم هشت سال به این کارها نرسیدند؛ همانگونه که به شکمشان نرسیدند، به دینشان هم نرسیدند. فضای جنگ بود که دین مردم را نگه داشت؛ جنازههای شهدا بود که میآمد و مردم را دیندار نگه میداشت وگرنه کار علمی و تبلیغاتیای نشده بود و کسی به اینها نمیرسید. نیاز بود که در این زمینهها کار شود اما توجهی نبود.
شکم که گرسنه شود به آدم فشار میآورد اما کمبود فرهنگی به این زودیها فشار نمیآورد و گلوی کسی را نمیفشارد و اینگونه بود که این مسئله بهتدریج فراموش شد تا اینکه در دوران اصلاحات دیدید که کار به کجا رسید که در روزنامهها و رسانهها رسماً و علناً به مقدسات دین و اصلیترین مسائل دین توهین و جسارت میشد و آب از آب تکان نمیخورد!
این باعث شد که مردم تشنه کسی شوند که شعارهای انقلاب را زنده کند. کسانی پیدا شدند که این را فهمیدند - حالا یا از روی هوششان بود یا ایمانشان یا هر چیز دیگر- فهمیدند که مردم، تشنه این شعارها هستند. این بود که این موقعیت را شناختند و آمدند از این شعارها استفاده کردند. دیگرانی که ما توقع داشتیم که بهحق باید به اینها بیشتر توجه کنند، اصلاً نگفتند و نکردند.
بنده یادم است در انتخابات نهم ریاستجمهوری، در میان همه کسانی که به آنها ارادت داشتم، در تبلیغاتشان یک جا اسم اسلام را ندیدم! کسانی بودند که سالها در خانوادههای اهل علم بزرگ شده بودند، نماز شبشان ترک نمیشد اما در تبلیغات ریاستجمهوری، یک جا ندیدم که اسم اسلام یا شعارهای انقلاب را بیاورند! همه جا صحبتشان از رفاه، صلح، هوای آزاد و از این چیزها بود. خب، یک کسانی از هر جا که بود فهمیدند و آمدند این شعارها را مطرح کردند و موفق شدند.
آقا! ما امروز به انواع شعارهای انقلابی نیاز داریم نهفقط شعار ظاهری. آخر شعار هم باید بهگونهای باشد که به شخص شعاردهنده بیاید! یک وقتی آدم شعاری میدهد اما پای خروس هم از جیبش پیداست! خب، نمیشود از این حمایت کرد. وقتی در پروندهاش صدها مورد تخلف ضد آن شعار وجود دارد، آدم چطور میتواند شعارش را بپذیرد؟!
حالا آن کسی که شعار را داد و از او پذیرفتند، یا نداشت یا مردم نمیدانستند؛ اما کسانی که میدانند این شعار به او نمیآید و صرفاً انتخاباتی است، نمیتوانند از او حمایت کنند. فردا، روزی، همین امروز، یقه ما را میگیرند که چرا از فلانی حمایت کردی؟! باید جواب بدهیم؛ اما اگر روزی از ما بپرسند که همه میدانستند این فرد صلاحیت ندارد، تو چرا او را تأیید کردی؟! من چه بگویم؟! پیش خدا چه بگویم؟! این است که راهی نداریم جز اینکه روی شاخصها تکیه کنیم. واقعاً بیننا و بینالله اگر کسی واجد این شرایط باشد یا حداقل حد نصاب را داشته باشد را معرفی کنیم. اگرنه، بگذاریم خود مردم تشخیص بدهند.
آنچه برای همه ما مهم است این است که ما نسبت به کسانی که فاقد حد نصاب نیستند یعنی اصولگرایان با همان توضیحی که عرض کردم، خوشبین هستیم. همه آنها برادران ما هستند؛ هدف مشترک داریم؛ همه دنبال دین، انقلاب و ولایت هستیم. نباید نسبت به همدیگر نه قلباً سوءظن داشته باشیم و نه عملاً تخریب کنیم.
من، بینی و بینالله، شهادت میدهم و خدا شاهد است که همه گروههایی که شما با اسامی مختلف تحت عنوان اصولگرایان میشناسید را دوست میدارم. ممکن است در میان آنها افرادی باشند که به آنها ارادتی نداشته باشم اما مجموع گروههایشان را دوست دارم. همه آنها خدمت کردهاند، علاقهمند هستند، تلاش میکنند اما این به معنای آن نیست که تشخیص من در همه موارد با آنها یکی باشد. حتی اگر بگویم یک گروه را بهتر میپسندم، معنایش این نیست که هرچه آنها میگویند را قبول دارم. میگویم به نظر من این نسبت به دیگران مناسبتر است؛ اما در همین حد.
بالاخره هر کسی فکری دارد. همانگونه که دو برادر دوقلو در قیافه و رفتار مثل هم نیستند، در تشخیص هم همینگونه است. زور نیست که بگوییم دو برادر دوقلو باید به یک صورت تشخیص بدهند؛ نمیشود. فرض کنید جایی که هیچ سوءظن و سوءنیتی در کار نیست، یکی به مسائل فرهنگی بیشتر اهمیت میدهد و دیگری به مسائل اقتصادی. هر دو خوب هستند، سالم هستند، انقلابی هستند اما تشخیصشان متفاوت است. شما افراد بزرگی را با سوابق زیاد میشناسید که عقیدهشان این است که مسائل اقتصادی از همه مهمتر است. من که گفتم، حتماً مصادیقش در ذهنتان آمد. سوءنیتی ندارند، میخواهند به اسلام و انقلاب خدمت کنند اما عقیدهشان این است که مسائل اقتصادی را باید پیش برد.
در کشورهای دیگر نیز همینگونه است. همسایههای ما هم بودند که در آنجا حزب اسلامی سر کار آمد، مدتی بود و شکست خورد، جانشینان و شاگردانشان آمدند اما تکیهشان فقط بر مسائل اقتصادی بود و به مسائل فرهنگی اهمیت نمیدادند. خب، ما نمیتوانیم بگوییم به خاطر وحدت، با اینها یکی شویم. وحدت، بسیار خوب است اما موضوعیت ندارد؛ وسیلهای است برای تحقق مصالح اسلام. اگر بدانیم که در سایه این وحدت، مصلحت تفویت میشود، آیا حجتی داریم؟! وحدت، بت نیست؛ وسیلهای برای تحقق مصالح اسلام است.
اگر اینگونه بود علیعلیهالسلام باید با خلفا سازش میکرد و وحدت میکرد. مگر در آن زمان تعداد شیعهها چند نفر بود؟! ده، دوازده نفر. اگر وحدت، خوب بود این دوازده نفر باید با دیگران یکی میشدند. همان حرفی که بعضی از إخوانالمسلمین نسبت به شیعه میزنند؛ میگویند اشکال اینها این بود که ایجاد اختلاف کردند. این اخوانیهایی که در مصر و کشورهای دیگر هستند، عمده اشکالشان این است که شیعه را به رسمیت نمیشناسند. اینها همه مذاهب را در قانون اساسیشان به رسمیت شناختند اما شیعه را به رسمیت نمیشناسند. حالا همین قوانینی که نام اسلامی بر آن گذاشتهاند و اینقدر روی آن مانور میدهند، طبق همان قانون، شیعه هیچ جایگاهی ندارد؛ رسمیت ندارد و در موارد اختلافی، قوانین باید حتماً برخلاف فقه شیعه باشد. این حتی از زمان ناصر هم بدتر است. در آن زمان، شلتوت گفت به فقه شیعه میشود عمل کرد اما اینها میگویند نمیشود! با وجود ادعای اسلامگرایی و همه شعارهایشان، حتی یک فتوای شیعه در آنجا رسمیت ندارد. عقیدهشان این است. میپرسی چرا؟! میگویند چون شیعهها ایجاد اختلاف کردند. سید قطب هم در تفسیرش روی همین مسئله تأکید کرده و گفته اولین اختلاف در اسلام از ناحیه شیعهها بود و آنها کار را خراب کردند. حالا آیا واقعاً درست میگویند؟!
هر وحدتی مطلوب نیست. وحدت وقتی مطلوب است که وسیلهای برای تحقق مصالح اسلام باشد. اگر وحدت به معنای تفویت مصالح باشد، این وحدت دیگر مطلوب نیست. وحدت خودش بت نیست. آنچه در قرآن اینهمه مذمت شده، تفرق و اختلاف در دین است؛ یعنی میگوید اتحاد روی دین داشته باشید، نه اتحاد میان دین و بیدینی. قرآن مذمت میکند: ... أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِ ...* وَمَا تَفَرَّقُوا إِلَّا مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْيًا بَيْنَهُمْ...؛[2] نه اینکه دین و غیر دین را با هم جفت کنید تا وحدت بشود.
ما چنین چیزی نداریم؛ نه عقل میگوید، نه شرع، نه قرآن و نه سیره پیامبر و اهلبیت گفته است. در کدام زمان چه کسی چنین کاری کرده است؟! البته در موارد تشخیص، اختلاف طبیعی است. یکی اینگونه میفهمد، دیگری آنگونه. بنشینید با هم بحث کنید اما همدیگر را تخریب نکنید. باید اجازه بدهیم هر کسی رأی خودش را وظیفه خودش بداند و عمل کند اما بدون تخریب و سوءظن.
آیا صحیح است که اگر کسی اسمش در یک جمعیتی آمده باشد او را از فلان نهاد به اسم اینکه ما طرفدار اصولگرا هستیم بیرون کنند؟! آیا این میشود وحدت؟! ما باید مراقب باشیم. اینها از مسلّمات اخلاق اسلامی است و هیچ حرفی در آن نیست؛ اما نباید گول بخوریم. هر کس در هر جا ورشکسته شد و او را بیرون کردند، حالا برای اینکه خودش را داخل کند، شعارش این است که وحدت داشته باشیم! هر خائنی وقتی میبیند راهی ندارد و میخواهد وارد شود، باید تحت یک عنوانی وارد شود؛ این است که میگوید اختلاف نکنید، ما هم هستیم! آیا باید گول بخوریم؟! چند بار گول بخوریم خوب است؟!
عنوان وحدت نباید برای ما بت شود. وحدتی که بین نیروهایی باشد که واقعاً میخواهند برای اسلام کار کنند، اگر در مواردی اختلاف سلیقه دارند، با هم تعارض نکنند، تخاصم نکنند، به هم بد نگویند، فحش ندهند، تخریب نکنند. اگر در اثر بحث و گفتوگو و توافق، نظرهایشان نزدیک شد، چهبهتر؛ اما اینکه بگویند چون اکثریت این را گفتهاند، همه باید تابع این باشید و اگر نشدید اهل اختلاف هستید؟! بالاخره این بنده خدا باید پیش خدا هم جواب بدهد. آیا حجتی داریم که جایی که من یقین دارم این فرد صلاحیت رهبری اسلام را ندارد، چون دیگران گفتند خوب است، من باید حتماً توافق کنم؟! اگر پرسیدند چرا رأی دادی، چه جوابی بدهم؟! بگویم چون آنها گفتند؟! بپرسند: تو میدانستی یا نمیدانستی؟! من که میدانستم به درد این کار نمیخورد. بگویم چون آنها گفتند؟! آیا این حجت میشود؟!
همه عقلای عالَم این اصول را میدانند. نباید اینها چماقی برای کوبیدن به سر دیگران شود. ما میگوییم به همه احترام میگذاریم، همه را دوست داریم، برای آنها دعا میکنیم. خدا شاهد است که از عمق دل همه آنها را دوست دارم و برای موفقیتشان و اینکه از شر شیطان حفظ شوند، هم خودم حفظ شوم و هم آنها دعا میکنم؛ اما این معنایش این نیست که در تشخیصهایمان همه یکی شویم. نمیشود؛ امکان ندارد. یک نمونهاش را نشان بدهید. اگر میشد، مراجع و علما با هم سعی میکردند فتوایشان یکی شود.
بنابراین کاری که میشود کرد این است که با یکدیگر صمیمانه برخورد کنیم. اگر به نظرم برسد کاری اشتباه است، آن را با محبت و اخلاص به طرف مقابل منتقل کنم و بگویم: «آقا! به نظر من این کاری که شما میکنید در اینجا اشتباه است.» و او هم به من بگوید: «تو در فلانجا اشتباه کردی.» و من با روی باز بگویم: «چشم، تأمل میکنم، سعی میکنم اگر اشتباهی بود رفع کنم.» این حالت اخلاص، صمیمیت و محبت باید وجود داشته باشد؛ اما اینکه توقع داشته باشیم همه یکطور فکر کنند و اگر کسی فکر مخالفی داشت، بگوییم اهل شِقاق است، این روی هیچ مبنایی جور در نمیآید؛ مگر در دموکراسی مبتنی بر منافع مادی که تقسیم منافع میشود؛ اما این با ارزشهای اسلامی و انقلابی ما سازگار نیست. اگر چنین بود، اساساً شیعهای در عالم به وجود نمیآمد. اگر بنا بود هر اقلیتی تابع اکثریت شود، شیعهها باید تابع آنها میشدند و دیگر شیعهای باقی نمیماند.
مگر علیعلیهالسلام آیه وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا[3] را بلد نبود؟! مگر سلمان بلد نبود؟! آنجا که یقین داشتند برخلاف مصالح اسلام و مبانی دینی است تشخیصشان این بود. ما که برای برادران اهل تسنن تکلیف تعیین نمیکنیم، آنها خودشان تشخیصشان را میدهند. سلمان و ابوذر تشخیصشان این بود که نباید با خلیفهای که دیگران تعیین کردند همراه شوند. مسئله وحدت آنجا مطرح نشد. سلمان سَلمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ بود، با همه اینکه از دیگران هم جدا شد. سه نفر جدا شدند و بعد میگویند تا دوازده نفر رسیدند. این ملاک نیست.
وحدتی مطلوب است که راهی باشد برای تحقق اهداف و مصالح اسلام. آنجا که آدم یقین دارد به ضرر است، به چه حجتی باید تبعیت کند؟! این از همان شعارهای شیطانی است که سوءاستفاده میکنند. وحدت، کلمه حق است اما آنهایی که آن را مطرح میکنند منافع خودشان را میخواهند نه منافع اسلام را. میخواهند به نظام برگردند، میبینند راهی ندارند، میگویند وحدت! ما هم بعد از این همه تجربهها باید هوشیار باشیم و نباید اینقدر غافل باشیم.
و بههرحال همان را که همه ما خوب میدانیم: تَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ را فراموش نکنیم. نسبت به برادران ایمانی تا جایی که واقعاً در مقابل جبهه حق و ولایت نایستادهاند خوشبین باشیم، محبت داشته باشیم، برای آنها دعا کنیم. نظر مشورتیمان را هم بگوییم: نظر ما این است، دلیلمان هم این است، شما هم نظرتان را بفرمایید، دلیلتان را بفرمایید، ما هم تأمل کنیم، استفاده کنیم؛ اما متهم کردن همدیگر به اینکه «اینها رعایت وحدت نمیکنند» و از این حرفها، به نظر من منطق صحیحی نیست. اگر جوابی دارد، بفرمایید چرا سلمان و ابوذر در صدر اسلام رعایت وحدت نکردند؟! به همان دلیل، ما هم میگوییم باید تابع حق باشیم.
بله، یک جا ممکن است تبعیت از اکثریت، مطلوب باشد؛ آنجا که هیچکدام دلیل روشنی ندارند، حجتی برای هیچ طرف نیست. مثل مجلس شورای اسلامی که وقتی ۵۰ درصد بهعلاوه یک، رأی بدهند قانون، معتبر میشود. معنایش این است که فرض بر این است که هیچکدام از طرفین قضیه حجت شرعی ندارند که این واجب است یا حرام. اگر داشتند که شورای نگهبان رد میکرد. این امری است که معلوم نیست؛ ظنی است. یکی میگوید این بهتر است، دیگری میگوید آن بهتر است. در چنین مواردی حجتی نداریم. عقلا میگویند خود اکثریت یک مرجِّح است. بله، در اینجا میشود؛ اما کسی که حجت و یقین دارد نباید در مجلس به خاطر رأی اکثریت، رأی بدهد. پس اقلیت یعنی چه؟! چون اکثریت رأی دادند، من هم باید رأی بدهم تا وحدت حفظ شود؟! چنین چیزی داریم؟! در هیچ جای دنیا چنین چیزی نیست!
بله، آنجا که هیچ دلیلی نیست و اکثریت چیزی را پذیرفتند، خود این پیش عقلا یک مرجِّح است؛ اما وقتی دلیلی دارم، نمیتوانم به صرف اینکه دیگران نظر دارند، برخلاف حجت شرعی خودم عمل کنم. مخصوصاً آنجا که طرف وحدت، آدم خائنی است که بارها خیانتش را ثابت کرده و اگر بتواند با ولایت مقابله میکند؛ فقط زورش نمیرسد. خب، حفظ وحدت با چنین کسی مطلوبیت دارد؟! باید این چیزها را با دقت بیشتری بررسی کرد.
و بالاخره، همه ما محتاج هستیم؛ چه پیرمرد هشتاد ساله، چه جوان سی ساله؛ به لطف الهی و توسل به اهلبیت محتاج هستیم. برای کوچکترین کارهایمان، مخصوصاً آنجا که با مصالح جامعه ارتباط دارد، باید توسل داشته باشیم. پیش خدا بنالیم: خدایا! آن را به ما الهام کن که تو دوست داری؛ در راهی ما را موفق بدار که امام زمان راضی باشد؛ ما را از آنچه برخلاف رضای تو و رضای اولیای توست بازبدار!
بیشترین چیزی که میتوانیم به آن اعتماد کنیم همین توسلات است وگرنه عقل و شعور ما کجا و این همه مصالح و دامهای شیطانی کجا؟! چه کسی میتواند از دام شیطان خلاص شود؟! جز کسی که خدا او را نگه دارد؛ إِلَّا مَن رَحِمَهُ اللَّهُ، إِلَّا مَن عَصَمَهُ اللَّهُ.
در پایان از خداوند متعال تقاضا میکنیم به برکت اولیای خودش، به حق محمد و آل محمد، سایه مقام معظم رهبری را بر سر همه ما مستدام بدارد که بزرگترین راهنمایی است که میتواند ما را در شناخت حق و باطل کمک کند. چشم ما باید به نشانهها و جهتهایی باشد که ایشان ترسیم میکنند؛ ببینیم چه اشارهای دارند و به چه طرفی بیشتر توجه میکنند. اینها برای ما میتواند عامل اطمینانبخشی باشد.
بعد از این همه سوابق و تجربههایی که ما از ایشان داریم، در طول دوران انقلاب و تابهحال مثل ایشان چه کسی را داریم؟! کسی که یا اشتباهی از آن ندیدید یا چیز قابل توجهی ندیدید، اگر هم بوده، اشتباه خیلی سادهای بوده که برای هر انسانی ممکن است پیش بیاید. چه اشتباه بیّنی از ایشان سراغ دارید؟! چه در پیش از انقلاب، چه در دوران بعد از انقلاب، در مسئولیتهای مختلف تابهحال؟! یک جا که ایشان در آن مسئله صددرصد اشتباه کرده باشد را بگویید! مواردی بوده که شخص ایشان یک طرف بوده و همه هیأت حاکمه، همه کسانی که در نهادهای مختلف کشور و قوای سهگانه بودند طرف دیگر؛ و حق با ایشان بوده است.
وقتی ما چنین کسی را داریم، دنبال چه کسی میخواهیم برویم؟! البته معنایش این نیست که ایشان معصوم هستند بلکه معنایش این است که یک حجت شرعی اطمینانبخش است. ما نمیگوییم ایشان معصوم هستند؛ معصوم، چهارده نفر بودند؛ اما تجربه نشان داده که ایشان یا اصلاً اشتباهی نکرده یا اگر هم کرده، بسیار نادر و ناچیز بوده است. این است که قدر چنین کسی را باید بدانیم و سعی کنیم تا آنجا که میتوانیم نظر ایشان را به دست بیاوریم و بر طبق آن عمل کنیم.
وَفَّقَنَا اللَّهُ وَإِيَّاكُمْ إِنْشَاءَاللَّهُ