قال علي عليه‌السلام : إِنَّهُ لَيْسَ لِأَنْفُسِكُمْ ثَمَنٌ إِلَّا الْجَنَّةَ فَلَا تَبِيعُوهَا إِلَّا بِهَا؛ امير مومنان عليه‌السلام مي‌فرمايند: همانا براي شما بهايي جز بهشت نيست، پس به کمتر از آن نفروشيد. (نهج‌البلاغه، حکمت456)

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم

آن چه پيش رو داريد گزيده‌‏اي از سخنانحضرت آيت‌الله مصباح يزدي (دامت بركاته) است كه در تاريخ15/8/1383 مصادف با 21 رمضان 1425 در دفتر مقام معظم رهبري (دام ظله‌‏العالي) ايراد فرموده‏اند

در جلسات قبل گفتيم كه خودبزرگ‏بيني مثل درخت شومي است كه شاخه‌‏هاي مختلفي هم‏چون فخرفروشي، عصبيت، حسد و بسياري ديگر از مفاسد اخلاقي و روحي از آن مي‌‏رويد و منشأ اختلاف‌‏ها و دشمني‌‏هاي بسياري در بين مردمان مي‏‌شود؛ تا آن جا كه آرام آرام فسادش كل جامعه را فرا مي‏گيرد. در ادامه، سير بحث از كلي به جزيي منتهي مي‏شود و در اين خطبه، طبق قرائن، آن چه از ابتدا مورد توجه حضرت بوده، روح عصبيتي است كه در بسياري از جوان‏هاي آن عصر پيدا شده بود.
قبلاً اشاره كرديم كه معناي كلي عصبيت اين است كه انسان نسبت به شخص، گروه، شيء و يا حتي فكر و عقيده‌‏اي دلبستگي و حمايتي بي‏دريغ داشته باشد. به اين معنا، عصبيت نه مطلقاً مذموم است و نه مطلقاً ممدوح. اگر اين حمايت و دفاع آن چنان گسترده و بي‏قيد و شرط باشد كه حتي به دفاع برخلاف حق هم منجر شود، اين عصبيت مذموم است؛ اما اگر انسان به امرِ حقي حساسيت داشته، براي حمايت از آن جان و مالش را هم فدا كند، چنين عصبيتي ممدوح است.
مخاطبان اين خطبه گرفتار عصيبت مذموم بوده‌‏اند. شهر كوفه از قبائل و طوايف مختلفي ــ‌كه غالباً مهاجر بودند‌ــ تشكيل شده بود و به تدريج روح قوم‌گرايي در برخي از جوان‏هايي كه از ارزش‏هاي اسلامي دور افتاده بودند، پديدار گشت و هر قومي بي‏جهت از طايفه و عشيره خودشان حمايت مي‏كردند و بر ديگران فخر مي‏فروختند. اين امر گاهي به نزاع كشيده مي‏شد. از اين جهت حضرت بعد از آن مواعظ كلي درباره اين كه تكبر چه ضررهايي دارد، به عصبيتي اشاره دارند كه از ريشه تكبر تغذيه مي‏كند: حمايت كردن از يك گروه، از يك قوم و قبيله و خانواده بدون هيچ ملاكي، ولو ناحق باشد. اين عصبيت عقلاً و شرعاً مذموم است و از همان خودبزرگ‏بيني سرچشمه مي‏گيرد. عصبيت‌‏ها مختلف است ولي غالب مردم بهانه‏اي براي تعصب دارند و چيزي را دستاويز فخرفروشي خود قرار مي‏دهند. اما گاهي در تعصب‏هاي فاميلي، طايفه‌‏اي و قومي هيچ ملاكي براي فضيلت و برتري مطرح نمي‏شود؛ صرفاً اين كه ما از فلان قبيله هستيم، ما اهل فلان شهر هستيم و...، همين را به رخ يکديگر مي‏كشند.
اميرالمؤمنين(سلام الله عليه) در اين جا مخاطبان خود را مورد توجه قرار مي‏دهند كه تعصب شما از بدترين نوع تعصب است. هر كسي تعصبي مي‏ورزد بهانه‏اي براي آن دارد؛ دليلي براي خود مي‏تراشد؛ استدلال غلطي مي‏كند، تا كساني فريب بخورند و امر بر آن‏ها مشتبه شود. ولي مي‏بينم شما بدون هيچ بهانه‏ اي تعصب مي‏ورزيد. اين، زشت‏ترين و نامعقول‏‌ترين نوع عصبيتي است كه از خوي شيطانيِ خودبزرگ‏بيني سرچشمه مي‏گيرد. «وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ الْعَالَمِينَ يَتَعَصَّبُ لِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْيَاءِ إِلَّا عَنْ عِلَّةٍ...»؛ مي‏فرمايد من هيچ كس از جهانيان را نيافتم كه بدون دليل نسبت به چيزي تعصب بورزد؛ مگر با بهانه‏اي كه اشخاص جاهل را بفريبد و امر را بر آنان مشتبه كند. يعني بعضي از متعصبين حداقل مغالطه‏‌اي دارند و بهانه‌‏اي براي تعصب خود مي‏تراشند؛ هر چند اين استدلال غلط باشد. اما شما براي چيزي تعصب مي‏ورزيد كه هيچ سبب و دليلي ندارد. «أَمَّا إِبْلِيسُ فَتَعَصَّبَ عَلَي آدَمَ لِأَصْلِهِ»؛ اگر ابليس تعصب ورزيد و براي آدم سجده نكرد، لااقل دست‌آويزي داشت. شيطان گفت: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ‏»1؛ من از آتشم و او از گِل. اگر هر دو از گِل آفريده شده بودند، ابليس اين بهانه را نداشت. چون مايه آفرينش او آتش بود و اين را برتر از خاك مي‏دانست، چنين ادعايي کرد. پس حتي تكبر ابليس هم بي‏جهت و بي‏بهانه نبود و اقلاً صورتي از استدلال را براي خدا درست كرد. يا وقتي ثروت‌مندان نسبت به فقرا تكبر مي‏ورزند، مي‏گويند ما ثروت و ايل و تبار بيش‏تري داريم؛ پس معلوم مي‏شود كه پيش خدا عزيزتريم. «نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ‏»2. اما شما براي چه تكبر مي‏ورزيد؟ تو مي‏گويي من اهل فلان طايفه هستم؛ او هم مي‏گويد من اهل فلان طايفه ديگر هستم. براي خودتان تعصب مي‏ورزيد، اين چه دليلي مي‏شود؟ مثل ‏اين‏كه كسي بگويد: من، چون من هستم، تكبر مي‏كنم. ابليس هم نگفت چون من ابليس هستم، تكبر مي‏كنم. گفت: چون من بهتر هستم، تكبر مي‏كنم. اين تعصبي كاملاً نامعقول است.
اين ملي‏گراها توجيه‏شان چيست؟ آيا صِرف اين‏كه چون ما ايراني هستيم ــ‌منظورم صِرف ايراني بودن در مقابل عراقي، افغاني يا روس بودن است، با صَرف‏نظر از اين‏كه ما ايرانِ اسلامي و شيعي هستيم و داراي سوابق تمدن و فرهنگ و...‌ــ بايد از ايراني بودن خودمان دفاع كنيم؟ استدلال ملي‌گراها چيست؟ منطق ملي‌گرايي يك منطق عقلي نيست. چون من اهل فلان شهر، فلان كشور يا فلان نژاد هستم، بنابراين بايد بر ديگران فخرفروشي كنم؟ آيا چون ايراني هستم، بايد از كار غلط هر ايراني هم دفاع كنم؟ امروز حتي در پيشرفته‏ترين كشورها هم اين مسايل مطرح است. مثلاً اگر شما در آلمان از يك فرد آلماني به زبان انگليسي سؤالي بپرسيد، او به انگليسي جواب نمي‏دهد؛ هرچند انگليسي بفهمد، اما به آلماني يا با اشاره جواب مي‏دهد. حاضر نيست با شما به زبان انگليسي حرف بزند. براي ‏اين‏كه نژاد وزبانش را برتر از انگليسي مي‏داند. اين امر ريشه در درون انسان دارد. گويا انسان تا نسبت به چيزي تعصب نورزد، ارضا نمي‏شود.
بررسي اين مسأله به تحليل روان شناختي نياز دارد. چرا گاهي حتي اهل چند محله از يك شهر حاضر نيستند زبان هم‏ديگر را بپذيرند؟ آن‌چه به نظر مي‏رسد در انسان اصالت دارد، حب ذات است؛ آدم خودش را از همه چيز بيش‏تر دوست دارد. در زندگي اجتماعي تدريجاً افراد ديگر به اين «خود» ضميمه مي‏شوند و خودِ فردي تبديل به خودِ جمعي مي‌‏شود؛ هم‌خانواده، هم‌محله، هم‌شهري، هم‌اقليمي، هم‌قاره‏اي. در نتيجه حبي كه فرد نسبت به شخصِ خودش دارد، به گستره وسيع‏تري تعميم پيدا مي‏كند. يعني از حب ذات درخت تلخي به نام خودبزرگ‏بيني مي‏رويد، حب ذات به تنهايي اشكال ندارد. اگر انسان خودش را دوست نمي‏داشت، شايد درصدد بندگي خدا هم برنمي‏آمد؛ چون خودش را دوست دارد و كمال خودش را در قرب خدا مي‏بيند، بندگي خدا را مي‏كند. اگر آدم علاوه بر اين‏كه خودش را دوست دارد، مرز خودش را هم مي‏شناخت، هيچ عيبي نداشت. اصلاً فطرت انسان اقتضا مي‏كند که نسبت به چيزهايي تعصب داشته باشد؛ منتها انسان بايد اين تعصب را با شناخت و معرفت همراه كند. ما معتقديم بيش‏ترين چيزي كه بايد آدم نسبت به آن حساسيت داشته باشد دين است. بايد بي‏دريغ و با تمام وجود از دينمان دفاع كنيم؛ البته نه هر دين باطلي؛ ديني كه حق است. اين عصبيت ممدوح است.
حضرت امير(ع) مي‏فرمايند: لااقل به چيزي تعصب بورزيد كه ارزش داشته باشد. اگر به گذشتگانتان افتخار مي‏ورزيد، از صفات خوب آن‏ها دفاع كنيد؛ تا هم آن نياز فطريِ درونيتان ارضا شود و هم شما به صفات خوبي مثل سخاوت، غيرت به ناموس و... علاقه پيدا كنيد. «فَإِنْ كَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ»؛ اگر بر اساس فطرتتان ناچاريد كه نسبت به چيزي دلبستگي و تعصب داشته باشيد، اقلاً مكارم اخلاق را شناسايي كنيد و نسبت به آن‏ها عشق بورزيد؛ «فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الاخلاق وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ...». آن حضرت مي‏فرمايند: در بين بزرگان شما، گذشتگانتان، رؤساي قبايل و شخصيت‏هاي معروف عرب، مردمي بودند كه صفات پسنديده‏اي داشتند؛ افرادي چون حاتم طايي كه همه به عنوان يك عرب به او افتخار مي‏كردند. شما هم بياييد به اين صفت‏هاي پسنديده تعصب بورزيد.
بعد امير مؤمنان(ع) چند چيز را مثال مي‏زنند و مي‏فرمايند: سعي كنيد اين چيزها را دوست بداريد؛ «مِنَ الْحِفْظِ لِلْجِوَارِ»؛ چه قدر خوب است آدم با افتخار بگويد من تا آن جا كه بتوانم حق همسايه را رعايت مي‏كنم. «وَ الْوَفَاءِ بِالذِّمَامِ»؛ وفاداري و رعايت كردن عهد و پيمان، از اخلاق جهاني است. ما يك سلسله صفات پسنديده‏اي داريم كه مقيد به دايره دين نيستند؛ اما اسلام هم به اين صفات ارزش داده و آن‏ها را پذيرفته است. پيغمبر اكرم(ص) با مشركان عهد و پيمان مي‏بستند؛ به اصطلاح امروز نوعي پيمان عدم تجاوز. در قرآن سفارش شده تا زماني كه آن‏ها عهد و پيمان را رعايت مي‏كنند، شما هم رعايت كنيد؛ «فَمَا ٱسْتَقَامُوا لَكُمْ فَٱسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ‏»3. اگر مسلمان‏ها با كساني، هر چند مشرك، قرارداد بستند، نبايد عهدشان را بشكنند. وفاي به عهد از چيزهايي است كه حتي نسبت به كفار هم بايد رعايت گردد. «وَ الطَّاعَةِ لِلْبِرِّ وَ الْمَعْصِيَةِ لِلْكِبْرِ...»؛ اگر كسي شما را به نيكي و كار خوب دعوت كرد، شما او را اطاعت كنيد. «وَ الْكَفِّ عَنِ الْبَغْيِ»؛ بايد تعصب داشته باشيم به اين كه از حق خودمان فراتر نخواهيم و پا را از گليم خود درازتر نكنيم. اگر رفيقمان شرايطي را پديد آورد و ما را دعوت كرد كه اندكي از حق خود فراتر برويم، بگوييم: نه؛ من اصل را نمي‏شكنم، از حد خودم تجاوز نمي‏كنم. يكي از سفارش‏هاي اميرالمؤمنين(ع) هم به اصحاب در اين شب‏ها، رعايت نظم بود. خدا مرحوم دكتر بهشتي را رحمت كند؛ ايشان خيلي به نظم مقيد بود. درباره ايشان مي‏توان گفت: ايشان نسبت به نظم تعصب داشت. وقتي وارد مدرسه فيضيه مي‌شد، هميشه مقيد بود از راهروي سمت راست وارد و از راهروي سمت چپ خارج شود. غالباً راهروي سمت راست شلوغ بود. به ايشان مي‏گفتند از آن راهرو وارد شويد. مي‏گفت: نه؛ بايد نظم را رعايت كنيم. جلساتي كه ما در خدمت ايشان بوديم، كسي كه بيش‏ترين نظم را در وقت و در كار رعايت مي‏كرد، ايشان بود. وسط بحث، موقع نماز كه مي‏شد، از جايش بلند مي‏شد و مي‏گفت: اول نماز را بخوانيم؛ بعد بحث را ادامه دهيم. چنين تعصبي نسبت به صفات پسنديده، يك نوع اصولگرايي است.


1 اعراف: 12

2 سبا: 35

3 توبه: 7


جلسه اول | جلسه دوم | جلسه سوم | جلسه چهارم | جلسه پنجم | جلسه ششم | جلسه هفتم | جلسه هشتم | جلسه نهم | جلسه دهم |جلسه يازدهم
 

آدرس: قم - بلوار محمدامين(ص) - بلوار جمهوری اسلامی - مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی(ره) پست الكترونيك: info@mesbahyazdi.org