صوت و فیلم

صوت:
60

تبیینی روشن از هدف خلقت انسان

در دیدار با جمعی از اساتید و طلاب مدرسه علمیه حضرت آیت‌الله حق‌شناس(ره)
تاریخ: 
دوشنبه, 19 تير, 1396

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

الْحَمْدُ للهِ رَبِّ العَالَمِین وَصَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ

اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ‌‌ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً

تقدیم به روح مطهر امام راحل‌‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و همه شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا می‌‌کنیم.

بنده به عنوان یک خدمتگزار، تشریف‌‌فرمایی شما عزیزان، استادان محترم و نور چشمان عزیز را به این مؤسسه که به نام مبارک حضرت امام‌‌‌‌رضوان‌‌الله‌‌علیه مزین است خوش‌‌آمد عرض می‌‌کنم. صادقانه عرض کنم که شاید در تمام اوقات عمر بنده هیچ ساعتی به این خوشی نگذشته باشد که در خدمت امثال شما باشم. به سهم خودم خدا را شکر می‌‌کنم که چنین توفیقی نصیبم شد تا امروز چهره‌‌های شریف شما را از نزدیک زیارت کنم. برای موفقیتتان دعا می‌‌کنم و امیدوارم که اگر حیات و امکان همکاری‌‌های آینده فراهم بود، زمینه بیشتری مهیا شود.

«چرا آفریده شدیم؟!»؛ کلیدی‌‌ترین مسئله پیش روی انسان

در این چند لحظه که در خدمتتان هستم مطالب بسیار مختلفی را می‌‌توان مطرح کرد؛ هم نسبت به گذشته و آینده، هم نسبت به برنامه‌‌ای که انتخاب کرده‌‌اید و هم نسبت به بانی این برنامه که این برنامه به نام مبارک ایشان مزین است؛ یعنی مرحوم آقای حق‌‌شناس‌‌رضوان‌‌‌‌الله‌‌‌‌علیه که خدا درجات ایشان را ساعت‌‌به‌‌ساعت عالی‌‌تر بفرماید؛ اما حقیقت این است که من خودم گمشده‌‌ای داشتم که سال‌‌ها درباره‌‌اش فکر کردم و برای آن ارزش زیادی قائل هستم. اکنون که بعد از شصت، هفتاد سال شِمایی از آن را شناخته و درک کرده‌‌ام، به نظرم بهترین کار این است که درباره همین گمشده، قدری صحبت کنم و این را به عنوان هدیه‌‌ای خدمت شما تقدیم می‌‌کنم.

شما که از بهترین جوانان این کشور حساب می‌‌شوید ـ آن هم کشوری که ازلحاظ معنوی و اسلامی بهترین کشور دنیاست ـ راجع به درس و مطالعه، برنامه و آینده‌‌تان سؤال‌‌های مختلفی دارید. من خاطر‌‌جمع هستم که اگر فرصتی باشد که هر‌‌یک از شما صحبت کنید، سؤالاتی خواهید داشت درباره اینکه چه درسی بخوانیم؟ از کجا شروع کنیم؟ به چه چیزی بیشتر اهمیت بدهیم؟ چه رشته‌‌ای انتخاب کنیم؟ چگونه درس بخوانیم؟ آیا در کنار درس‌‌هایمان برنامه‌‌های دیگری در زمینه مسائل اخلاقی، بصیرتی، اجتماعی و سیاسی داشته باشیم یا نداشته باشیم؟ و....

به نظر من همه این مسائل و پرسش‌‌ها در یک سؤال خلاصه می‌‌شود که اگر انسان بتواند به آن پاسخ صحیح بدهد شاه‌‌کلیدی پیدا می‌‌کند که با آن می‌‌تواند همه قفل‌‌ها را باز کند. به خاطر همین است که من به این مسئله اهمیت می‌‌دهم. آن مسئله عبارت است از اینکه اصلاً ما برای چه آفریده شده‌ایم؟! برای چه زندگی می‌‌کنیم؟! و چرا کار می‌‌کنیم و درس می‌‌خوانیم؟! آیا جواب همه ما به این سؤال یکی است؟! اگر یکی است، آن جواب چیست؟! یا نه، اهداف مختلفی داریم؟!

صورت‌‌بندی اجمالی پاسخ

من روی این مسئله خیلی کار کرده‌ام. باور کنید بیش از شصت، هفتاد سال به آن فکر کرده‌ام، از بزرگان پرسیده‌ام، با آن‌‌ها گفت‌‌و‌‌گو و از محضرشان استفاده کرده‌ام. جوابی که به آن رسیده‌ام ته دل همه ما هست، اگرچه تفصیلاً نتوانیم بیان کنیم. من خلاصه آن را عرض می‌‌کنم، شما درباره صورت‌‌بندی و اجزای آن بحث و تحقیق کنید، مقاله و کتاب بنویسید، خودتان عمل کنید و به دیگران بیاموزید.

وقتی می‌‌خواهیم به این سؤال جواب بدهیم که ما برای چه آفریده شده‌ایم، یک زاویه‌‌اش این است که اصلاً خدا ما را برای چه آفریده است. «آفریده شده‌ایم» یک فعل مجهول است و به معنای این است که خدا ما را آفریده است. در‌‌نتیجه وقتی سؤال «ما برای چه آفریده شده‌ایم» را باز می‌‌کنیم اول باید ببینیم که خدا ما را برای چه آفریده است؟! به دنبال آن، سؤال‌‌های زیاد دیگری مطرح می‌‌شود.

الف) افاضه رحمت عام

پاسخ اجمالی‌‌ای که در ابتدا می‌‌توان به این پرسش داد این است که کار خدا فقط افاضه رحمت است. او به موجودات، احتیاجی نداشته و نمی‌‌خواسته از خلق آن‌‌ها سود ببرد. چنانکه در زیات جامعه ائمة المؤمنین می‌‌خوانیم: وَلا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَیْکَ إِذْ لا غَیْرُکَ؛ تو ما را برای نفعی نیافریدی، حتی برای اینکه از تنهایی رنج می‌‌بردی و می‌‌خواستی از تنهایی در بیایی. این هم یک وجه است که بگوییم خدا تنها بود و حوصله‌‌اش سر می‌‌رفت، به همین خاطر عالم را خلق کرد که از تنهایی دربیاید. در این دعا می‌‌گوید: وَلا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَیْکَ إِذْ لا غَیْرُکَ؛ برای این هم نبود. تو از تنهایی خودت ناراحت نبودی. تنهایی تو خودش کمال است. به تعبیر خودمانی، تو از همان تنهایی‌‌ات هم لذت می‌‌بردی. در‌‌واقع از خودت لذت می‌‌بردی که بالاترین منشأ لذت و خیر و کمال هستی و به چیزی احتیاج نداری. پس تو هر‌‌چه خلق کردی فقط برای این بود که رحمتت را به دیگران افاضه کنی. همان شعر معروف مولوی که می‌‌گوید:

من نکردم خلق تا سودی کنم       بلکه تا بر بندگان جودی کنم[1]

بنابراین به عنوان اصل موضوع یا همان اصل مسلّم، می‌‌پذیریم که خدا ما را جز برای افاضه رحمت نیافریده است. وقتی خدا می‌‌تواند به همه مخلوقات رحمت بی‌‌نهایت بدهد، از او کم نمی‌‌آید و برای او زحمتی ندارد، چرا ندهد؟! شاید به همین دلیل است که در بسیاری از آیات به جای «الله»، «الرّحمن» به کار رفته است؛ نظیر این آیات: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ،[2] أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمَنِ وَلَدًا،[3] الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ،[4] الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى.[5] این به خاطر این است که اصلاً معنایی که ما می‌‌توانیم از خدا درک کنیم این است که خدا کسی است که افاضه رحمت می‌‌کند؛ بنابراین خلق هم که می‌‌کند برای این است که رحمتش بیشتر گسترش پیدا کند.

ب) افاضه رحمت خاص

در اینجا این سؤال مطرح می‌‌شود که خدایی که بنا بر روایات، عرش، کرسی، لوح و قلم را به وجود آورده و ملائکه را آن هم به تعدادی که شمار آن را جز خودش کسی نمی‌‌داند خلق کرده، دیگر چه نیازی داشت که انسان را خلق کند؟! وقتی جبرئیل و میکائیل و این‌‌همه فرشتگان که مِنْهُمْ سُجُودٌ لاَ یَرْکَعُونَ وَ رُکُوعٌ لاَ یَنْتَصِبُونَ؛[6] از ابتدا که خلق شده‌‌اند الی‌الابد در حال سجده هستند. هر دسته از ملائکه را هم برای کاری خلق کرده و آن‌‌ها مشغول کار خودشان هستند؛ طَعامُهُمُ (وَ شَرابُهُمُ)‌‌ التَّسبیح؛[7] اصلاً زندگی‌شان به همین تسبیح است. خدا این‌‌ها را خلق کرده و رحمت فراوان و پایان‌‌ناپذیر هم به آن‌‌ها داده و می‌‌دهد، دیگر انسان را برای چه خلق کرد؟! این سؤال دوم است.

سؤال اول این بود که خدا برای چه مخلوقات را خلق کرد؟! در پاسخ گفتیم برای افاضه رحمت نامحدود. سؤال دوم این است که در میان مخلوقات، انسان را برای چه خلق کرد؟! مخصوصاً وقتی توجه کنیم به اینکه خود خدا، انسان یا بعضی از انسان‌‌ها را خلیفه خودش می‌‌داند و می‌‌فرماید: إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً.[8] انبیا که نخستین آن‌‌ها شخص حضرت آدم است و ائمه معصومین‌‌‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیهم‌‌اجمعین خلفای بالفعل هستند. چگونه شد که در میان این‌‌همه موجودات، انسان دارای این مقام شد؟! جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و سایر فرشتگان که ما اصلاً آن‌‌ها را نمی‌‌شناسیم بودند؛ روح[9] هم بود؛ خدا آدمیزاد را برای چه خلق کرد؟! مخصوصاً که وقتی به ملائکه گفت می‌‌خواهم چنین موجودی را خلق کنم، آن‌‌ها گفتند أَتَجْعَلُ فِیهَا مَنْ یُفْسِدُ فِیهَا وَیَسْفِکُ الدِّمَاءَ؟! شناختی که ملائکه از این آدمیزاد داشتند این بود که اهل فساد است. همچنین گفتند: وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ؛ تلویحاً منظورشان این بود که ما که اهل تسبیح هستیم اُولی هستیم به اینکه خلیفه باشیم؛ چگونه است که می‌‌خواهی موجودی که بناست افساد و سفک دماء کند را خلیفه قرار دهی؟! در‌‌واقع سؤال مؤدبانه‌‌ای بود که خدا در جواب آن فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛[10] شما نمی‌‌توانید بفهمید که چرا این باید خلیفه من باشد نه شما. بعد زمینه‌‌هایی فراهم شد که آن‌‌ها بفهمند چرا آدمیزاد به عنوان خلیفه انتخاب شده است؛ وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا.[11]

این پرسش، پاسخ اجمالی‌‌ای دارد که چون اثبات و تبیین آن، کار عمیق و گسترده‌‌ای است آن را هم به عنوان یک اصل موضوع می‌‌پذیریم. آنچه به‌‌اجمال می‌‌توان گفت این است که هدف خداوند از آفرینش انسان، درک نوعی رحمت است که موجودی جز این موجود یعنی انسان، نمی‌‌تواند آن را درک کند. رحمت‌‌هایی که ما انسان‌‌ها درک می‌‌کنیم به‌‌گونه‌‌ای است که ابتدا زمینه نیاز آن‌‌ها در ما پیدا می‌‌شود، بعد که خدا آن نیاز را رفع می‌‌کند از آن نعمت و رحمت، لذت می‌‌بریم. مثلاً زمانی که گرسنه می‌‌شویم و میل به غذا پیدا می‌‌کنیم، اگر غذای لذیذی بخوریم می‌‌گوییم عجب نعمت خوبی بود! انسان اگر گرسنه نمی‌‌شد اصلاً نمی‌‌فهمید که غذا چه نعمتی است. به همین دلیل هر وقت نیازمان به غذا بیشتر می‌‌شود مزه غذا را بهتر درک می‌‌کنیم، بیشتر لذت می‌‌بریم و بیشتر می‌‌فهمیم که خدا چه نعمت خوبی خلق کرده است. این مثال را عرض کردم تا بهتر بفهمیم که چرا خدا مقام خلافت را به انسان داده است.

انسان می‌‌تواند به‌‌تدریج به مقام درک یک نیاز برسد که اگر خدا رحمتی را به او افاضه کند و آن نیاز برآورده شود، هیچ موجود دیگری نمی‌‌تواند آن را درک کند. اینکه خداوند به ملائکه فرمود: إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ از روی بخل نبود که نخواهد دلیل انتصاب انسان به مقام جانشینی را به آن‌‌ها بگوید. شاید برخی این‌‌گونه فکر کنند که بهتر بود خدا دلیل این انتصاب را به ملائکه می‌‌گفت. در صورتی که این‌گونه نیست، چون آن‌‌ها اصلاً نمی‌‌توانستند این مسئله را درک کنند؛ بنابراین جواب سؤالشان این بود که إِنِّی أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ؛ من می‌‌دانم که چه کسی به درد خلافت می‌‌خورد، شما نمی‌‌دانید. توضیح دلیل آن هم چیزی را حل نمی‌‌کند. درک این مسئله، استعداد خاصی می‌‌خواهد؛ همان‌‌گونه که انسان تا گرسنه نشود نمی‌‌تواند ارزش غذا را درک کند.

مثال‌‌های دیگری هم در این زمینه وجود دارد. مثلاً یک جوان نیازهایی را درک می‌‌کند که بچه دو‌‌، سه‌‌ساله آن‌‌ها را درک نمی‌‌کند و در‌‌نتیجه نعمت و لذت ناشی از آن را هم نمی‌‌فهمد. وقتی آن نیاز در او پیدا شد و او احساس احتیاج کرد، اگر خدا همسر خوبی به او بدهد می‌‌گوید: خدا عجب نعمت خوبی به من داده است! وگرنه در سن دو، ‌‌سه‌‌سالگی چه می‌‌داند چنین چیزی هم وجود دارد؟! زمانی می‌‌تواند آن رحمت را دریافت کند که نیاز به آن را درک کرده باشد؛ یعنی ابتدا باید درک خاصی پیدا کند که بتواند آن رحمت را دریافت کند. آن وقت است که مشمول آن رحمت الهی می‌‌شود. خدا نمی‌‌تواند آن رحمتی که شما درک می‌‌کنید را به سنگ و دیوار و امثال این‌ها بدهد. نه اینکه خدا نقص داشته باشد و نتواند بدهد؛ بلکه سنگ و دیوار نمی‌‌توانند آن رحمت را بگیرند. این‌‌ها باید زمینه‎ای پیدا کنند که بتوانند این نعمت را دریافت کنند.

خدا نعمت بسیار ویژه‌‌ای دارد که هیچ‌‌یک از مخلوقاتش نمی‌‌توانند آن را درک کنند. باید موجودی باشد که به‌‌تدریج زمینه نیاز به آن رحمت را پیدا کند؛ مثلاً گرسنه شود تا وقتی به او غذا می‌‌دهند مزه آن را بفهمد که چه دارد. جالب اینجاست که خود همین موجود، اگر بنا باشد به آن رحمت و نعمت ویژه برسد، تا چهل، پنجاه سال قبل، اصلاً تصور دقیقی از آن ندارد. باید شرایطی برای او فراهم شود و رشد کند تا لیاقت درک نیاز آن را پیدا کند. بعد از آنکه نیاز را درک کرد، وقتی آن نعمت را به او می‌‌دهند می‌‌فهمد که چه رحمتی است و چه لذت و ارزشی دارد.

در بین انسان‌‌ها چهارده نفر هستند که ما مطمئن هستیم این رحمت را درک کرده‌‌اند. درباره سایر انسان‌‌ها شک داریم که آیا اصلاً می‌‌دانند آن رحمت چیست و آن چهارده نفر به چه چیزی رسیده‌‌اند یا نه. یکی از آثار درک این رحمت این است که یکی از این چهارده نفر، نیمه‌‌های شب، تنها به نخلستان‌‌ها می‌‌رفت، به خاک می‌‌افتاد و اشک می‌‌ریخت تا بی‌‌هوش می‌‌شد! البته ما می‌‌گوییم بی‌‌هوش، اگر کسی او را می‌‌دید می‌‌گفت از دنیا رفته است! در روایت آمده که یک شب سلمان حضرت علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه را دید که در نخلستان افتاده است. نزد حضرت زهرا‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیها آمد و عرض کرد: علی را دریابید! حضرت فرمودند چه شده؟! گفت: دیدم علی در نخلستان آن‌‌قدر گریه کرد تا افتاد و بی‌‌حال شد! حضرت فرمودند: این کار هر شب او است، چیز تازه‌‌ای نیست.

علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه از آن گریه‌‌ها و لذت آن گریه‌‌ها چه می‌‌فهمید؟! آن چگونه گریه و حالی بود؟! چه می‌‌شد که علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه بی‌‌هوش می‌‌شد؟! ایشان همان کسی بود که آن شجاعت، صلابت و عطوفت را داشت. حقیقتاً ما نمی‌‌توانیم درک کنیم که حال ایشان چگونه حالی بود. با هزار زحمت بویی از آن می‌‌بریم. می‌‌دانیم که علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه شوخی نمی‌‌کرد، بچه هم نبود که زود به گریه بیفتد و اشکش جاری شود. ایشان خیلی قدرت داشتند و خیلی مقاوم بودند و در مقابل سخت‌‌ترین بلاها خم به ابرو نمی‌‌آوردند اما نصف شب مثل زن بچه مرده، زار‌‌زار گریه می‌‌کردند. این یعنی چه؟! به همین خاطر، خدا رحمتی به ایشان داد که هیچ‌‌کس دیگر نمی‌‌فهمید آن رحمت چیست و علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه چه چیزی را درک می‌‌کند. تازه آن رحمت مربوط به این دنیا بود، آن نتیجه نهایی را هم اگر در این دنیا می‌‌داد دیگر بدن تاب نمی‌‌آورد! لَنْ تَرَانِی وَلَکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی.‌‌[12] کوه نمی‌‌تواند مقاومت کند. این بدن تاب دریافت چنین حالی را ندارد. این حالت مربوط به جهان آخرت است؛ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ یُؤْمِنُونَ.[13]

بنابراین جواب اجمالی دوم این است که خداوند آدمیزاد را خلق کرد برای اینکه او این استعداد را دارد که به جایی برسد و نیازی را درک کند که فوق همه نیازهاست؛ نیازی که وقتی خدا آن را رفع می‌‌کند بالاترین کمال‌‌ها و لذت‌‌ها حاصل می‌‌شود و اگر خدا آدمیزاد را خلق نکرده بود، مخلوقی که بتواند این لذت را درک کند وجود نداشت و این رحمت همچنان افاضه‌‌نشده باقی می‌‌ماند.

شرایط دریافت رحمت خاص الهی

آیا این رحمت مخصوص همین چهارده نفر بود یا ممکن است به دیگران هم برسد؟! آیا این رحمت در مرتبه صفر یا صد است یا مراتب نازل‌‌تری هم دارد؛ صد آن را اگر علی‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه داشت، نود و نه آن را هم مثلاً سلمان دارد؟!

باز به عنوان یک اصل مفروضی می‌‌گوییم این رحمت، درجات دارد. رحمت مخصوص چهارده معصوم، مرتبه عالی رحمت بود. کسان دیگری هم هستند که کم‌‌یا‌‌بیش شباهت‌‌هایی پیدا کرده و به طفیل آن چهارده نفر که به عالی‌‌ترین مقامات رسیده‌‌اند چیزهایی دریافت می‌‌کنند. در‌‌واقع کسی را محروم نمی‌‌کنند و هر‌‌کس می‌‌تواند به بعضی از مراتبش برسد.

الف) حرکت اختیاری

از‌‌جمله مقدماتی که فراهم می‌‌شود برای اینکه موجودی بتواند آن رحمت را دریافت کند این است که حرکتش اختیاری باشد. این‌‌گونه نیست که این معرفت را به‌‌اجبار به سنگ بدهند. چنین چیزی ممکن نیست. دریافت این رحمت نیازمند یک سیر است. ابتدا خود موجود باید بخواهد، دنبال آن برود، زحمت بکشد و کارهای متناسب با آن را انجام دهد. البته چون نمی‌‌دانیم خود آن رحمت چیست، مقدمات آن را هم نمی‌‌دانیم و نمی‌‌دانیم که آن کارها چیست.

اگر بنا گذاشتیم که دیگران، مخصوصاً کسانی که از چهارده معصوم پیروی کنند، آن‌ها هم می‌‌توانند به مراتبی از رحمت برسند، پاسخ این سؤال که انسان‌‌ها برای چه خلق شده‌‌اند این می‌‌شود که: خلق شده‌‌اند تا به همان مراتبی برسند که امکان آن را دارند. اگر به صد نمی‌‌رسند به نود یا هشتاد برسند. اگر ضعف‌‌هایی دارند آن چهارده نفر دست آن‌‌ها را بگیرند، از آن‌‌ها شفاعت کنند و به آن‌‌ها کمک کنند تا آن‌ها را به جایی برسانند. چون آن‌‌ها طفیلی هستند اما طفیلی‌‌هایی هستند که یکی از آن‌‌ها به همه عالم می‌‌ارزد.

برای اینکه استعداد دریافت این رحمت را پیدا کنند باید یک مسیر اختیاری را طی کنند. اختیاری به این معنا که دائماً سر دو‌‌راهی این یا آن باشند؛ إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا.[14] این خاصیت آدمیزاد است. اینکه می‌‌تواند به چنین مقامی برسد و استعدادی را پیدا کند که با آن، رحمتی را دریافت کند که افضل از همه رحمت‌‌های الهی است برای این است که این مسیر را با انتخاب خودش طی می‌‌کند. به‌‌اجبار نمی‌‌شود.

یک مثل ساده می‌‌زنم؛ تصور کنید به یک مهمانی دعوت شده‌‌اید. وقتی وارد آن مهمانی می‌‌شوید یک ربات به شما می‌‌گوید: «سلام، خوش آمدید!». شما برای صدای این رباط ارزش قائل هستید یا برای صدای خود صاحبخانه که خیلی ساده به شما بگوید: «سلام، خوش آمدید!»؟! آیا سلام و خوش‌‌آمد‌‌گویی ربات، با سلام و خوش‌‌آمد‌‌گویی صاحبخانه یکی است؟! سلام و خوش‌‌آمد‌‌گویی ربات هیچ ارزشی ندارد، صدایی است که درست کرده‌‌اند تا به این صورت از او دربیاید؛ مثل گوساله سامری لَهُ خُوَارٌ.[15] مگر هر گوساله‌‌ای که یک صدایی از آن دربیاید خدا می‌‌شود؟! گیرم می‌‌گفت أنا ربُّکم. اگر چیزی درست کنند که این صدا از آن دربیاید آیا خدا می‌‌شود؟! إِنِّي أَنَا اللَّهُ  را کسی گفت که واقعیت داشت، فقط ایجاد یک صدا نبود، می‌‌فهمید چه می‌‌گوید و درباره گفتن و نگفتنش اختیار داشت. اگر کسی از روی اختیار خودش احترام کند و به شما بگوید خوش آمدید آن خیلی ارزش دارد تا اینکه به جای خوش‌‌آمد، بگوید برای چه به اینجا آمدید؟! این دو با هم بسیار فرق دارند؛ اما اگر ابزار بگوید: «برای چه به اینجا آمدید؟!» آدم ناراحت نمی‌‌شود؛ چون صدایی است که از چیزی در می‌‌آید.

این‌‌گونه است که وقتی چیزی از روی آگاهی و اختیار باشد ارزش دارد؛ اما اگر صرفاً یک صدای مکانیکی باشد که بی‌‌اختیار و به‌‌اجبار از آن درمی‌‌آید هیچ ارزشی ندارد. اینکه آدمیزاد لیاقت رسیدن به مقام خلافت‌‌اللّهی ـ حداقل بعضی از مراتب آن ـ را دارد، به ‌‌خاطر این‌‌ است که با اختیار خودش به این مقام می‌‌رسد. این‌‌گونه نیست که از ابتدا این‌‌گونه خلق شده باشد و بگوییم همین است که هست. اهمیت این مسئله به خاطر همین است.

اگر این‌‌گونه است هر‌‌چه دایره انتخاب، گسترده‌‌تر باشد کمالی که در سایه آن پیدا می‌‌شود ارزشمندتر خواهد بود. اگر انسان فقط در یک چارچوب معین بتواند پا بگذارد و بردارد، دایره اختیار خیلی محدود است؛ اما اگر هر لحظه برای چشم و گوش و فکر و دست و پای او صدها گزینه وجود داشته باشد و بتواند هر‌‌کدام از آن‌‌ها را انجام بدهد یا ندهد، دایره انتخاب وسعت پیدا می‌‌کند. در ‌‌این ‌‌صورت تصمیم‌‌گیری مشکل می‌‌شود و اگر بتواند تصمیم صحیح بگیرد خیلی ارزش پیدا می‌‌کند.

پس اینکه ابزار معصیت به ما داده شده برای این است که انتخاب کنیم. اگر این ابزار را نداشتیم، جاده یک‌‌طرفه که انتخابی در آن نبود ارزشی نداشت. باید دائماً سر دو‌‌راهی‌‌ها باشیم و تصمیم بگیریم که این را انتخاب کنیم یا آن را؟! آن وقت است که ارزش کارمان معلوم می‌‌شود. مگر غیر از این است که قوام این ارزش به انتخاب است؟! پس هر‌‌چه دایره انتخاب، وسیع‌‌تر باشد زمینه ارزش بیشتر است. وقتی از بین گزینه‌‌های مختلف در‌‌هم‌‌پیچیده، انسان بتواند راهی را انتخاب کند که ارزش آن بیشتر است، قهرمان آن کار خواهد شد.

ب) استعداد حاصل از انتخاب اختیاری

بنابراین جواب اجمالی به این سؤال این است که هر انسانی که استعداد بیشتری داشته باشد خداوند متعال گزینه‌‌های بیشتری سر راه او قرار می‌‌دهد و او را به سمت بهترین گزینه هدایت می‌‌کند. می‌فرماید: إِنَّا هَدَیْنَاهُ السَّبِیلَ. بعد می‌‌فرماید: اکنون انتخاب با توست؛ إِمَّا شَاکِرًا وَإِمَّا کَفُورًا.[16] اگر انسان در قدم اول شاکر شد راه برای گزینه‌‌های مطلوب‌‌تر هموار می‌‌شود؛ اما باز سخت است. ابتدا از بسیاری از بدی‌‌ها محفوظ می‌‌ماند اما چیزهای خطرناک‌‌تر، عمیق‌‌تر و لطیف‌‌تری برای او پیش می‌‌آید. تا آخرین لحظه که در این دنیاست همین است و باید انتخاب کند.

از همین جا معلوم می‌‌شود که چرا خدا ما را به این دنیا آورد و از اول در بهشت خلق نکرد. اگر در بهشت خلق می‌‌شدیم اصلاً نمی‌‌توانستیم لذت‌‌های بهشتی را درک کنیم؛ چون آن‌‌ها برای استعدادی است که از روی انتخاب به وجود آمده باشد، در‌‌حالی‌‌که ما هنوز انتخابی نکرده بودیم. پس باید به اینجا می‌‌آمدیم تا کارها را بشناسیم که کدام بهتر است و کدام ممنوع، بعد خودمان را تربیت کنیم که همیشه بهترین‌‌ها را انتخاب و در‌‌نتیجه استعداد آن را پیدا کنیم که به کلاس بالاتر برویم و زمینه انتخاب جدیدی برای ما فراهم شود. ما هر‌‌چه کمال بیشتری پیدا کنیم امتحان سخت‌‌تری خواهیم داشت. امتحانی که از شاگرد کلاس اول می‌‌گیرند با امتحان کلاس دوم، تا امتحان کنکور، چقدر فرق دارد؟ کسی که در کنکور شرکت می‌‌کند دوازده سال امتحانات مختلف را داده است. اگر سؤالات کنکور را به شاگرد کلاس اول بدهند نمره صفر می‌‌گیرد. اگر کنکور را با سؤالات کلاس اول برگزار کنند همه پاسخ‌‌ها باید مثل هم باشد؛ چون چیز جدیدی ندارد.

بنابراین انسان هر‌‌قدر رشد کند امتحانات جدیدتر، سخت‌‌تر و دقیق‌‌تری برای او پیش می‌‌آید. اگر آن امتحانات را درست انجام دهد فضای بازتر، دلپذیرتر و شریف‌‌تری پیش روی او باز می‌‌شود و باز به‌‌نوبه خودش باید امتحانات سخت‌‌تری بدهد. در این عالم، امتحان هیچ‌‌کس به‌‌سختی پیغمبر اکرم و ائمه معصومین‌‌‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیهم‌‌اجمعین نبوده است؛ بعد هم الأشبه فالأشبه، الأقرب فالأقرب. همه ما بارها شنیده و اگر اهل منبر هستیم چه‌‌بسا روی منبرها خوانده‌‌ایم که سید‌‌الشهدا‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه بعد از شهادت فرزندان و طفل شیرخواره‌‌شان، در لحظات آخر شعری را انشا فرمودند. شعری که به ایشان نسبت داد شده این است:

تَرَکْتُ الْخَلْقَ طُرّا فی هَواکا وَاَیْتَمْتُ الْعِیالَ لِکَیْ اَراکا[17]

حضرت به خدا عرض کردند: «خدایا! حالا راضی شدی؟! آیا من به عهدم وفا کردم؟!» امتحان چه کسی به امتحان سید‌‌الشهدا‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیه می‌‌رسد؟! ایشان حتی در آخرین لحظه در فکر این بود که آیا به عهدم وفا کردم و در امتحان قبول شدم؟! وَاَیْتَمْتُ الْعِیالَ لِکَیْ اَراکا.

ضرورت شناخت این هدف

حاصلِ این اصولی که پشت سر هم قرار دادیم تا این فرمول ساخته شود این است که باید در هر لحظه سعی کنیم هدف را بهتر بشناسیم. درست است که از قبل هر‌‌چه فکر کنیم نمی‌‌توانیم حقیقت آن را به‌‌درستی بیابیم اما می‌‌توانیم قدم‌‌به‌‌قدم به آن هدف نزدیک‌‌تر شویم. وقتی که فهمیدیم هدف‌‌ چیست، دنبال این باشیم که راه رسیدن به آن را بهتر بشناسیم و از چیزهایی که مزاحممان هستند اجتناب کنیم؛ یعنی به تکالیفمان عمل و از گناهان اجتناب کنیم. برای اجتناب از گناهان باید ابتدا آن‌‌ها را بشناسیم؛ بنابراین باید دین را بشناسیم. به‌‌این‌‌ترتیب آیا چیزی واجب‌‌تر از شناختن دین هم داریم؟!

متأسفانه ما عادت نکرده‌‌ایم وقتی وارد مسیری می‌‌شویم ابتدا فکر کنیم که اصلاً چرا و برای چه به اینجا آمده‌‌ایم. من خیلی‌‌ها را سراغ دارم که مثلاً مشغول تحصیل علوم دینی شده‌‌اند و وقتی دلیل انتخابشان را می‌‌پرسیم می‌‌گویند چون پدرم اهل علم بود. گاهی بوده که بعضی برای معاف شدن از سربازی طلبه شده‌‌اند. شاید شما این حرف را شوخی تلقی کنید اما بسیاری از کسانی که زمان شاه طلبه شدند انگیزه اولشان نرفتن به سربازی بود؛ چون از این راه، خیلی زود و به‌‌راحتی می‌‌توانستند بگویند ما مشغول تحصیل هستیم. تنها امتیازی که دولت برای طلبه قائل بود این بود که مثل دانشجو از سربازی معاف بود. برخی هم فقط به همین دلیل طلبه می‌‌شدند. گاهی در همین هم تقلّب می‌‌شد! بعضی در حوزه ثبت‌نام می‌‌کردند و مثلاً کتاب جامع‌‌المقدمات را به دست می‌‌گرفتند که بگویند ما طلبه هستیم و به‌‌این‌‌ترتیب از سربازی معاف شوند! انگیزه‌‌شان این بود. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

بنابراین ضروری است که زودتر بفهمیم هدف چیست، برای چه خلق شده‌ایم و برای چه می‌‌خواهیم درس دین بخوانیم. شاید بگوییم اگر درس دین نمی‌‌خواندیم چه می‌‌شد؟! آخرش که آدم خوبی بودیم و بر اساس رساله عملیه یکی از مراجع عمل می‌‌کردیم؛ اما خیلی فرق می‌‌کند ‌‌که بفهمیم کجا داریم می‌‌رویم و راه رسیدن به آن چیست. این فهم، در نیتی که برای آن کار می‌‌کنیم تأثیرگذار است؛ چون قوام همه ارزش‌‌ها به نیت ماست و اینکه ما برای چه این کار را انجام می‌دهیم. نیت، بدون معرفت نمی‌‌شود. وقتی می‌‌خواهیم انتخاب کنیم، تا نتوانیم دو چیز را با هم مقایسه کنیم انتخاب معنا ندارد و انتخاب کوری خواهد بود. انتخاب زمانی ارزشمند و آگاهانه است که هر دو طرف را درست بشناسیم و بتوانیم مقایسه کنیم.

راه‌‌های شناخت این هدف

اولین وظیفه‌‌ای که عقل بر گردن ما می‌‌گذارد این است ‌‌که هدف و راه را هر چه بهتر بشناسیم. بخشی از این شناخت با عقل به دست می‌‌آید. ان‌‌شاء‌‌الله عقل ما کامل می‌‌شود و بهتر می‌‌شناسیم؛ بخشی از آن هم با تجربه به دست می‌‌آید. از تجربه‌‌ها و آن دسته از علوم تجربی که کم‌‌یا‌‌بیش دخالت دارند استفاده می‌‌کنیم؛ اما بخشی هم هست که ما نه تجربه‌‌‌‌اش را داریم و نه عقل می‌‌تواند قضاوت کند، چون مقدمات آن را در اختیار ندارد؛ مثلاً درباره اینکه نماز صبح را باید دو رکعت بخوانیم یا سه رکعت، عقل نمی‌‌تواند چیزی بگوید. اگر نماز صبح را چهار رکعت خواندم چه می‌‌شود؟! نماز بیشتر خوانده‌‌ام و قاعدتاً باید ثوابش بیشتر باشد؛ در‌‌صورتی‌‌که این بدعت است و حرام و آدم را به خاطر آن به جهنم هم می‌‌برند که تو چه‌‌کاره بودی؟! این یک مثال ساده است که عقل در آن راهی ندارد. بسیاری از مسائل زندگی هست که عقل ما خود‌‌به‌‌خود نمی‌‌تواند قضاوت کند. خدا انبیا را برای این‌‌گونه مسائل فرستاده است؛ وَعَلَّمَکَ مَا لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ.‌[18] اینجا مخاطب خود پیغمبر است. یُعَلِّمُکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ؛[19] پیغمبران آمدند چیزهایی به شما یاد بدهند که خودتان نمی‌‌توانستید یاد بگیرید و بفهمید.

وظیفه ما در قبال این هدف

اکنون که این شناخت‌‌ها در اختیار ماست، اگر یاد نگیریم چقدر به خودمان جفا کرده‌‌ایم؟! خدا، هم عقل داده، هم وسایل آموزش را فراهم کرده، هم انبیا را فرستاده و هم میراث آن‌‌ها را برای ما هزاران سال حفظ کرده است؛ میراث پیغمبر خودمان را 1400سال حفظ کرده و در این کتاب‌‌ها در اختیار ما قرار داده است؛ ما چقدر نادان هستیم که نخوانیم و یاد نگیریم؟! با این انگیزه باید درس دینی بخوانیم یا چون پدرمان معمّم است یا چون می‌‌خواهیم از سربازی معاف شویم و الی‌آخر؟!

پس سعی کنیم هدف را بهتر بشناسیم و نیتمان را برای خدا خالص‌‌تر کنیم؛ أَلَا لِلَّهِ الدِّینُ الْخَالِصُ،[20]  مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ.[21] اگر این‌‌گونه شد هر قدمی که برمی‌‌داریم پرواز به طرف عرش است. إِنَّ اَلْمَلاَئِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ اَلْعِلْمِ. در احوالات مرحوم شهید ثانی نوشته‌‌اند وقتی از خانه بیرون می‌‌آمد که پای درس استادش برود، کفش‌‌هایش را درمی‌‌آورد، زیر بغلش می‌‌گذاشت و پابرهنه می‌‌رفت. می‌‌گفتند این چه کاری است که می‌‌کنی؟! پایت کثیف می‌‌شود! می‌‌گفت خجالت می‌‌کشم با کفش پا روی بال ملائکه بگذارم. باورش بود که إِنَّ اَلْمَلاَئِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ اَلْعِلْمِ رِضًا بِهِ.[22] این روایتی معتبر در کتاب العلم اصول کافی است. إِنَّ اَلْمَلاَئِکَةَ لَتَضَعُ أَجْنِحَتَهَا لِطَالِبِ اَلْعِلْمِ رِضًا بِهِ؛ چون این کار را دوست دارند، بال‌‌هایشان را زیر پای شما پهن می‌‌کنند. شهید ثانی می‌‌گفت من خجالت می‌‌کشم با کفش پای روی بال ملائکه بگذارم؛ چون می‌‌دانست چه درسی می‌‌خواند و برای چه می‌‌خواند. برای معافیت از سربازی و کاسبی نیامده بود درس بخواند؛ آمده بود درس بخواند تا خدا از او راضی باشد.

اگر ما بتوانیم این کیمیا را پیدا کنیم هر نفسی که می‌‌کشیم و هر قدمی که برمی‌‌داریم عبادت است؛ اما اگر بعضی نیت‌‌ها باشد معکوس می‌‌شود و هر قدمی که برمی‌‌داریم به طرف جهنم است؛ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ * ثُمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ؛[23] این چه زمانی است؟ زمانی که خودش انتخاب ‌‌کند. نتیجه پیروی از شیطان همین است.

امیدواریم که خداوند متعال دل‌‌های همه ما را به نور معرفت خودش روشن کند!

به ما توفیق بدهد هدف که قرب به اوست را بهتر بشناسیم؛ راه که پیروی از اهل‌‌بیت‌‌صلوات‌‌الله‌‌علیهم‌‌اجمعین است را بهتر بشناسیم؛ آسیب‌‌های راه که توطئه‌‌های شیاطین و دشمنان اسلام است را بشناسیم؛ از نعمت‌‌هایی که خدا داده که از بهترین‌‌هایش وجود حضرت امام‌‌‌‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و مقام معظم رهبری‌‌‌‌حفظه‌‌الله‌‌تعالی است استفاده کنیم!

خدا ان‌‌شاءالله ساعت‌‌به‌‌ساعت بر علو درجات امام‌‌‌‌رضوان‌‌الله‌‌علیه و بر توفیقات و تأییدات این بزرگوار که همه ما رهین نعمت پربرکت وجود ایشان هستیم بیفزاید.

وَفَّقَنَا اللهُ وَإيَّاكُم

والسَّلامُ عَلَيْكُم وَرَحْمَةُ اللهِ


[1]. مثنوی معنوی، دفتر دوم.

[2]. اسراء، 110.

[3]. مریم، 91.

[4]. الرحمن، 1-2.

[5]. طه، 5.

[6]. نهج‌البلاغه، خطبه 1.

[7]. الاعتقادات (صدوق)، ص 91.

[8]. بقره، 30.

[9]. روح موجودی غیر از ملائکه است؛ قرآن آن را به ملائکه عطف می‌کند: تَنَزَّلُ الْمَلَائِکَةُ وَالرُّوحُ (قدر، 4)؛ و روایات، آن را مخلوقی اعظم از ملائکه می‌دانند: إِنَّ اَلرُّوحَ هُوَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنَ اَلْمَلاَئِکَةِ (نور‌الثقلین، ج ۵، ص ۶۳۸).

[10]. بقره، 30.

[11]. بقره، 30.

[12]. اعراف، 143.

[13]. انعام، 154.

[14]. انسان، 3.

[15]. طه، 88.

[16]. انسان، 3.

[17]. أضواء على ثورة الحسین‌‌علیه‌السلام، ص 94.

[18]. نساء، 113.

[19]. بقره، 151.

[20]. زمر، 3.

[21]. غافر، 14.

[22]. الکافی، ج 1، ص 34.