بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحل و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا بفرمایید.
قبل از هر چیز فرارسیدن عید سعید میلاد مولیالموحدین امیرالمؤمنینصلواتاللهعليهوعليآبائهوأبنائهالمعصومين را به پیشگاه مقدس بقیةالله الأعظمارواحنافداه، مقام معظم رهبری و همه علاقهمندان به اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين تبریک و تهنیت عرض میکنم و از خداوند متعال درخواست میکنیم که عیدی ما در این روز، تعجیل در فرج مولایمان قرار دهد.
برای بنده سعادتی است که در این روز مبارک، در این محفل نورانی و در حضور برادران و خواهران معتکف، عرض سلام و ارادتی داشته باشم. این توفیقی که خدا نصیب شما کرده که در این ایام، در خانه او به یاد او مشغول عبادت باشید را به شما تبریک میگوییم و خدا را شکر میکنیم که به برکت برپایی این نظام مقدس، سنتهای دینی بهتدریج احیا میشود و چیزهایی که مردم حتی نشنیده بودند اما امروز به برکت برقراری این نظام مقدس حتی به مستحبات آن هم عمل میکنند. امیدواریم این جریان سنتگرایی، خداپرستی و عشق به معنویات به صورت کمّی و کیفی افزایش پیدا کند.
بنده چیز قابلی خدمت شما ندارم؛ شما مشغول بهترین کارها یعنی توجه به خداوند متعال و ذکر و عبادت هستید. در حقیقت بنده باید از شما درس بگیرم و از حال شما استفاده کنم اما بههرحال چنین توقعی هست که تازهواردی در شهر شما آمده و چند دقیقهای مزاحم وقت شما بشود. این است که مقدمهای عرض میکنم و از اینکه مقداری مطالب خارج از اشتغالات شما که عبادت است گفته میشود معذرت میخواهم اما امیدوارم که این مطالب برای حالات بعدی شما مؤثر باشد.
همه ما میبینیم که انسان وقتی در این عالم متولد میشود، در آغاز یک سلسله نیازهای سادهای دارد که به طور غریزی، آنها را درک میکند و تلاشهایی که انجام میدهد برای رفع همان نیازهاست. در نوزاد انسان ابتدا چه اثری ظاهر میشود؟ گریه میکند که گرسنه است و شیر میخواهد؛ یعنی احساس گرسنگی و نیاز به غذا. وقتی این نیاز او برطرف شد آرام میگیرد و معمولاً به خواب میرود. مدتی به همین وضع میگذرد. این یک مرحلهای از رشد انسان است که با همه حیوانات، مشترک است. بچههای همه حیوانات هم همینگونه هستند که وقتی متولد میشوند ابتدا فقط نیاز به خوراک را احساس میکنند و برای رفع آن تلاش میکنند.
چندی که گذشت، نوزاد انسان کمکم به طور طبیعی نیازهای دیگری را احساس میکند. شاید از همان آغاز هم یک نیاز مبهمی داشته باشد که روانشناسان باید تحقیق کنند و کموبیش تحقیقاتی هم کردهاند. بههرحال میفهمیم که پس از چند ماه، کودک غیر از خوردن غذا و شیر، نیاز دیگری هم دارد و آن، نیاز به نوازش است. کودک با اینکه سیر است، اگر احساس کند نوازش نمیشود ناراحت میشود. مادر وقتی او را در آغوش میگیرد، سر او را روی سینه میگذارد و با دست محبت، بر سر و روی او میکشد، آرام میشود. این هم یک نیاز است. کودک شاید روز اول تولد چنین احساسی نداشته باشد اما بعد از مدتی نیاز به نوازش را احساس میکند.
همینطور نیازهای دیگری، یکی پس از دیگری در کودک ظاهر میشود تا اینکه به دوران دو، سه سالگی برسد؛ آن زمان بیشتر احساس میکند که میخواهد بازی کند و اسباببازی میخواهد. کودک در سال اول یا ماه اول چنین نیازی ندارد اما چند سالی که میگذرد، این نیاز به طور طبیعی در او ظاهر میشود. کسی این را به او یاد نمیدهد، بلکه خودبهخود این نیاز را احساس میکند. رفع این نیاز هم به این صورت است که هم خود پدر و مادر با کودک بازی کنند و هم برای او اسباببازی تهیه کنند و راه بازی کردن را به او نشان دهند تا سرگرم شود.
گاهی هم کودک آنچنان سرگرم بازی با اسباببازیها میشود که حتی خوردن را فراموش میکند! کودکانی هستند که آنقدر بازی کردن را دوست دارند که گرسنگیشان را فراموش میکنند. این هم یک نیاز جدید است که پس از مدتی در کودک ظاهر میشود و ادامه پیدا میکند. همینطور هر روز ــ یعنی در هر فصل از زندگی ــ نیازهای خاصی در بدن و روح انسان ظاهر میشود و اقتضای ارضای جدیدی را پیدا میکند. تا اینکه انسان به دوران بلوغ میرسد و غریزه جنسی در او فعال میشود و یک نیاز تازه احساس میشود.
دانشمندان، بهویژه روانشناسان، برخی از این نیازها را دستهبندی کردهاند که آدمیزاد چند نوع نیاز دارد و به یک معنا طبقهبندی کردهاند که کدام نیازها مهمتر و شدیدتر هستند. مطالعات، تجربیات و آزمایشهایی هم در این زمینه انجام شده است. اینجا را میخواهم بیشتر دقت کنید؛ این نیازها به طور طبیعی و خودبهخود پیدا میشوند. کسی نباید به کودک یاد بدهد که بازی کند؛ خود او نیاز به بازی را احساس میکند. در دوران بلوغ نیز کسی نباید به نوجوان یاد بدهد که باید نیاز جنسی داشته باشد؛ این نیاز به طور طبیعی در ظهور پیدا میکند و به دنبال ارضای خود میگردد.
این نیازها میان انسان و حیوانات مشترک است. بعضی حیوانات هستند که بازی را خیلی دوست دارند؛ بچهگربه را دیدهاید که چقدر به بازی علاقه دارد؟! این یک نیاز طبیعی است، کسی به او یاد نمیدهد اما خودش دوست دارد بازی کند؛ مثل بچه انسان که به بازی احساس نیاز میکند. میمون هم همینگونه است. بسیاری از حیوانات دیگر نیز چنین هستند. همینطور تا به نیازهای جنسی و تولیدمثل میرسد. اینها نیز در حیوانات وجود دارد؛ اما یک نوع نیازها هست که مثل نیاز به خوراک، غریزه جنسی یا بازی نیست بلکه چیز دیگری است که مخصوص آدمیزاد است و معمولاً اینگونه خودبهخود شکوفا نمیشود. یک مایه کمرنگ طبیعی و فطری از آن در وجود انسان هست که گاهی در شرایط خاصی ظهور میکند اما درنهایت خودبهخود به رشد و شکوفایی نمیرسد، مگر کسانی که خودشان بخواهند آن را دنبال کنند. این همان سلسله نیازهای معنوی است.
کسانی هستند که بهویژه در دوران نوجوانی، همراه با شکوفا شدن استعدادهای جنسی، غالباً این نیاز معنوی هم در وجودشان ظهور میکند. دوران نوجوانی دوران رشد و شکوفایی جسمانی و روانی انسان است و گاهی انسان احساس میکند نیازی به مسائلی فراتر از آنچه در اطرافش میگذرد دارد؛ نیازی که نه خوردنی است، نه آشامیدنی، نه نیاز به جنس مخالف، نه اسباببازی، نه مسابقه و نه برد و باخت. یک حالت عطش در عمق روح انسان پیدا میشود که خیلی هم آشکار نیست؛ نمیفهمد چه میخواهد و گمشدهاش چیست اما بههرحال یک احساس نیاز و کمبود در خود میبیند.
این مسئله شاید برای همه شما اتفاق افتاده باشد. حالا در اینکه چقدر توجه کرده باشید به اینکه سرچشمه این نیاز چیست و از کجا پیدا میشود، افراد مختلف هستند اما تقریباً همه نوجوانها این تجربه را داشتهاند. بعضی روانشناسان نام این نیاز را «نیاز مذهبی» یا «احساس مذهبی» گذاشتهاند. در فرهنگ اسلامی ما این نیاز، همان نیاز قرب به خدا و آشنایی با خداست.
انسان در ابتدا نمیفهمد که این چه نیازی است؛ فقط یک عطش در وجودش احساس میکند اما نمیداند دنبال چه چیزی میگردد. گاهی دلش بهانه میکند؛ فکر میکند شاید غذایی را دوست دارد، امتحان میکند و میبیند نشد. دوست دارد با رفیقی انس بگیرد، مدتی با او مشغول میشود اما باز میبیند گمشده پیدا نشد. حتی وقتی همسر اختیار میکند و مدتی با او زندگی میکند، باز هم میبیند آن عطش در جای خودش باقی است.
یادم آمد که یک نمونه عینی از این موضوع را برای شما عرض کنم که فواید زیادی دارد و فکر نمیکنم شنیده باشید. داستان مربوط به پیش از انقلاب است. من چند سال پیش از انقلاب این داستان را شنیدهام؛ شاید حدود بیست و پنج، شش سال یا بیشتر از آن تاریخ گذشته بود. دوستی نقل میکرد که من به مشهد مشرف شدم. ما در آنجا یک رفیق داشتیم که در آن زمان، مسئول اداره جهانگردی رژیم گذشته بود. اسمش را هم میگفت: مهندس طاهری. به مقتضای آشنایی، این دوستمان ما را به منزلش برد. وقتی وارد منزل و اتاق پذیرایی شدیم، دیدم یک مرد و زن خارجی آنجا هستند که قیافهشان نشان میداد آمریکایی هستند.
این دوستمان میگفت: اول از این صاحبخانه که رفیقمان بود اوقاتم تلخ شد. به صورت خودمانی با او صحبت کردم و گفتم: «فلان فلان شده! حالا تو در ادارهات این آمریکاییها را میآوری و با آنها معاشرت میکنی هیچی، باید در خانهات هم آنها را راه بدهی؟!» اعتراض کردم که چرا اینها را به خانهات آوردهای؟! صاحبخانه گفت: «عجله نکن! از خودشان بپرس؛ داستانی دارند که برای تو نقل میکنند.» من باز با کراهت که با اینها صحبت کنم، گفتم: «خیلی خب! آقا! داستانتان چه هست؟!»
آن مرد شروع کرد به صحبت کردن. البته صاحبخانه، انگلیسی بلد بود و خواهش کرد که داستانشان را تفصیلاً برای من نقل کنند چون من از دوستان او هستم. آن مرد آمریکایی گفت: «من در فلان ایالت آمریکا زندگی میکردم و از دوران جوانی همیشه احساس میکردم یک گمشدهای دارم.» به سینه و به قلبش اشاره میکرد و میگفت: احساس میکردم اینجا توخالی است – تعبیر او این بود- اما نمیدانستم گمشده من چیست.
به دانشگاه رفتم، گفتم شاید با تحصیلات دانشگاهی، گمشدهام پیدا شود؛ اما هرچه درس خواندم دیدم نه، در آن تأثیری ندارد و آن عطش همچنان هست. در دانشگاه با این خانم که همکلاس بودیم آشنا شدم و گفتم با ایشان ازدواج کنم، شاید گمشده من همین همسر باشد. به ایشان پیشنهاد ازدواج دادم و اتفاقاً ایشان هم استقبال کرد و با هم ازدواج کردیم. چندی گذشت و انتظار داشتم گمشدهام پیدا شود اما بعد از اتمام ماهعسل و مراسم عادی، دیدم نه، باز هم هنوز این توخالی است و گمشده پیدا نشده است.
این عطش گاهی آنقدر شدید میشد که حتی رغبتی به صحبت کردن با همسرم را هم نداشتم. یک وقت فکر کردم شاید ایشان از من دلخور شود، شاید فکر کند من به کس دیگری دل بستهام یا او را دوست ندارم. این بود که عذرخواهی کردم و گفتم: «حقیقت این است که من حالی دارم که گاهی بر من غالب میشود و دیگر رغبت هیچ کاری را ندارم. شما فکر نکنید از شما بدم میآید؛ من واقعاً شما را دوست دارم و به زندگی خانوادگی علاقه دارم اما این حال که برای من پیدا میشود دیگر دست خودم نیست.»
همسر من گفت: «اتفاقاً من هم همینگونه هستم و میخواستم از شما عذرخواهی کنم و بگویم که اگر من به شما بیرغبتی نشان میدهم، شما دلخور نشوید و سوءظن پیدا نکنید.» گفتم عجب! این بود که با هم صحبت کردیم و دیدیم یک حال مشترکی داریم. هرچه فکر کردیم که این عطش به چه وسیلهای ارضا میشود، نفهمیدیم. این بود که گفتیم به کلیسا برویم و آنجا نزد کشیش مطرح کنیم، شاید کشیش راهی داشته باشد و ما را راهنمایی کند.
به آنجا رفتیم. خب آنها هم یک مراسم شناختهشدهای دارند که انجیل بخوانید و فلان کار را بکنید. چند روزی که گذشت، دیدیم نه، اصلاً از عهده حل مشکل ما برنمیآیند. در مطالعات و کتابها خوانده بودیم که در کشورهای شرقی، بهخصوص در چین و هندوستان، کسانی هستند که در امور معنوی، ریاضتهایی میکشند و حالاتی دارند. اجمالاً شنیده بودیم که مقوله دیگری در شرق وجود دارد؛ کسانی که به مسائل فوق این عالم فکر میکنند. گفتیم خوب است سفری به این کشورها بکنیم، شاید گمشده ما آنجا پیدا شود.
از فراز اقیانوس کبیر از آمریکا حرکت کردیم و به چین رفتیم. آنجا از اداره جهانگردی پرسیدیم که این مراکز و اشخاصی که ریاضت میکشند کجا هستند؟ بالاخره ما را به تبت راهنمایی کردند، جایی که مرتاضان بزرگ و استادهای ریاضت بودند. نزد آنها رفتیم و گفتیم: «ما چنین حالتی داریم و پیش شما آمدهایم که درسی بگیریم؛ چه کار کنیم که این نیاز معنویمان برطرف شود؟» آنها هم سلسلهای از دروس ریاضت را تعلیم دادند و گفتند بروید این ریاضتها را انجام دهید تا روحتان صفا پیدا کند و معنویت حاصل شود.
از جمله این ریاضتها این بود که چهل شب روی میز میخ خوابیدیم! میزی درست کرده بودند که میخهای بلندی روی آن نصب شده بود و باید روی آن میخوابیدیم تا بدن اذیت شود. به عنوان یک ریاضت، چهل شبانهروز روی این میخها خوابیدیم. بالاخره این دورانها را طی کردیم اما پس از همه اینها وقتی به قلب خودمان مراجعه کردیم، دیدیم هنوز هم آن عطش وجود دارد، هنوز این توخالی باقی است و گمشده پیدا نشده است. یک حالات معنوی و روحی پیدا کردیم اما دیدیم نه، چیز دیگری را دنبال میکنیم و نمیدانیم چیست.
از آنجا به هندوستان رفتیم. در آنجا هم مرتاضهایی بودند. از شهری به شهر دیگر رفتیم، پیش هرکدام ریاضتهایی کشیدیم و تعلیماتی گرفتیم اما باز هم نشد که نشد. این آمریکایی میگفت: از این به بعد نهتنها به این نتیجه رسیدیم که این توخالی است، بلکه به این نتیجه رسیدیم که عالم هم توخالی است و حقیقتی وجود ندارد؛ چون اگر حقیقتی وجود داشت ما این همه زحمت که کشیدیم و این ریاضتها و عبادتهایی که مسیحیان تعلیم دادند را انجام دادیم باید چیزی گیرمان میآمد. تعبیر خودش این بود که نهتنها این توخالی هست، بلکه عالم هم توخالی است.
گفتیم خب، حالا نصف دنیا را گشتهایم و تا اینجا آمدهایم؛ خوب است از این طرف برگردیم، خاورمیانه و اروپا را ببینیم و از آن طرف به آمریکا برویم. در این مسیر، از هندوستان به پاکستان آمدیم. یک همکلاسی قدیمی داشتیم که در آمریکا با ما درس میخواند. آدرسش را داشتیم. گفتیم یک سری هم به او بزنیم. این بود که رفتیم و او را پیدا کردیم. بعد از احوالپرسی، او تعجب کرد و گفت: «شما اینجا چه کار میکنید؟!» گفتیم داستانی داریم که چنین و چنان است و بالاخره به این نتیجه رسیدهایم که عالم توخالی است و داریم برمیگردیم.
گفت: «حالا آیا مطمئن شدید که عالم توخالی است؟!» گفتیم: «بله.» گفت: «حالا که مطمئن شدید، من یک پیشنهاد دارم؛ این را هم تجربه کنید!» پرسیدیم: «چه پیشنهادی؟!» گفت: «ما دینمان اسلام است و معتقدیم بهترین راه رسیدن به حقیقت، عمل کردن به دستورات این دین است. البته در اینجا مربیان معروف و مشهوری برای این کارها نداریم و آنها بیشتر در ایران هستند.» اتفاقاً این دانشجوی پاکستانی، شیعه بود. گفت: «در ایران کسانی هستند و ما معتقدیم که نیازهای معنوی انسان از این راه، ارضا میشود. حالا که شما دارید از این مسیر میروید، یک سری هم به ایران بزنید. در آنجا شهری به نام مشهد هست که امام هشتم شیعیان در آنجا دفن شده است. یک سری هم به آنجا بزنید، شاید مشکلاتتان حل شود.»
ما این آدرس را گرفتیم و از پاکستان به ایران و به مشهد رفتیم و به اداره جهانگردی مراجعه کردیم و پیش این آقای مهندس که رئیس اداره جهانگردی آن وقت بود رفتیم. ما به دنبال این جریان به ایران و مشهد آمدهایم.
به اینجا که رسید دیگر سکوت کرد. آقای مهندس گفت: «آقا! بقیهاش را ادامه بده! اینها خودمانی هستند، دوست دارند داستان شما را بشنوند.» خود آن آمریکایی، دیگر نمیخواست اینها را بگوید اما به خاطر اصرار آن مهندس ادامه داد و گفت: ما رفتیم در شهر گردش کنیم. دیدیم مردم در وسط شهر به سمت یک نقطه مشخص میروند و میگفتند این همان جایی است که امام شیعیان در آنجا مدفون است. پرسیدیم امام یعنی چه؟! چه فرقی با دیگران دارد؟! گفتند شیعیان معتقدند امام، کسی است که مرده و زندهاش فرقی نمیکند؛ حالا هم که از دنیا رفته، باز میشنود و میتواند کار انجام بدهد، میتواند شفاعت کند و مشکلات مردم را حل کند.
ما تعجب کردیم؛ مگر میشود آدم بمیرد و باز با زندهاش فرقی نکند؟! گفتند اینها اینطور میگویند. پرسیدیم: این مذهب شما چه خصوصیتی دارد؟! کتابتان چیست؟! عقایدتان چه هست؟! گفتند کتاب ما قرآن است. گفتیم: میشود یک تکه از این قرآن را برای ما بخوانید؟! قرآن را باز کردند و یکی از سورههای مسبّحات آمد: يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ؛ یعنی هرچه در آسمانها و زمین است تسبیح خدا میگوید.
گفتیم این را برای ما معنی کنید! معنی کردند و گفتیم: یعنی چه؟! مثلاً این دیوار، این درخت، این کوه، این حیوانات همه تسبیح خدا میگویند؟! گفتند: بله، قرآن اینطور میگوید. خب، باور کردنش آسان نبود.
یک روز قرار گذاشتیم برویم آن امامی که میگویند اینجا مدفون است و مرگ و زندگیاش فرقی نمیکند را ببینیم و تماشا کنیم. البته چون در آن همه زحمات و ریاضتها چندان اثری ندیده بودیم این بود که امیدی نداشتیم که چیزی گیرمان بیاید اما گفتیم حالا اینجا هم میرویم تماشا میکنیم.
گفت: اطراف فلکه حرم آمدم. یک در بزرگ بود. ظاهراً در صحن نو. گفتم بروم آنجا تماشا کنم. دیدم یک نفر که کلاهی بر سر و چماق نقرهای در دست داشت آنجا ایستاده است. نگاهش که به من افتاد گفت: «ورود خارجی ممنوع است!»
گفتم: «من آمدهام، غرضی ندارم، احترام قائل هستم، میخواهم تماشا کنم ببینم چهجور است.» گفت: «نمیشود!» یکدفعه شوکه شدم و ناراحت شدم. گفتم: ما یک دور دنیا را گشتهایم، هیچکس نگفته ورودتان ممنوع است. ما که غرضی نداریم، میخواهیم ببینیم چه خبر است و این امام کیست؟ دور دنیا به دنبال حقیقت گشتهایم و نیافتهایم. اینجا که آمدهایم هم که راهمان نمیدهند.
گفت: آن طرف خیابان یک جوی آب بود. فلکه سابق، بیست و پنج ـ شش سال پیش. گفت: یک جوی آب بود. رفتیم کنار آن جوی آب نشستیم. خیلی متأثر شدم، سرم را گذاشتم و به حال خودم گریه کردم. احساس حسرت داشتم که شاید اینجا حقیقتی هست و ما را راه نمیدهند. بعد، این فکر به نظرم آمد که از دو حال خارج نیست؛ اینکه میگویند امامی هست و مرگ و حیاتش فرقی نمیکند و هر جا صدایش بزنند میشنود، یا دروغ است و یا راست است. اگر راست است، باید بداند من غرضی ندارم و دنبال حقیقت هستم. لذا از همینجا او را صدا میزنم؛ اگر راست میگویند، باید بشنود؛ اگر هم که دروغ است و نشنود، خب دیگر غصه ندارد.
همینطور که نشسته بودم و اشک از چشمانم میآمد، گفتم: «ای آقایی که میگویند تو امام هستی! اگر هستی و امام هستی، میدانی من غرضی ندارم و دنبال حقیقت هستم، خودت راهی باز کن تا بیایم تو را ببینم!»
در همان حال بودم که دیدم کسی روی شانهام دست زد. از همان دستفروشهایی دورهگرد بود که آینه و شانه و چیزهایی از این قبیل میفروخت؛ به زبان انگلیسی ما و با لهجه محلیمان اسم من را گفت و گفت: «فلانی! چرا ناراحت هستی؟!»
من بیتوجه به اینکه این همشهری ما کجا بوده و اینجا چه میکند که به لهجه انگلیسی محلی ما حرف میزند، به او نگاه کردم و گفتم: «مسئله این است که ما آمدهایم اینجا امام را تماشا کنیم، راهمان نمیدهند!» گفت: «بلند شو برو، راهت میدهند!» گفتم: «من همین الان رفتم، راهم ندادند!» گفت: «آن وقت اجازه نداشتند، حالا برو، راهت میدهند!» ما غافل از اینکه این چه خبر دارد که آن وقت اجازه نداشتند و حالا اجازه دارند، بلند شدیم و رفتیم. دیدم همان آقایی که ورودی صحن ایستاده بود، با همان چماق نقرهای، همانجا ایستاده است. رفتم به چهرهاش نگاه کردم؛ چیزی نبود. وارد صحن شدم. گفتم شاید نشناخته باشد یا متوجه نشده باشد. این بود که برگشتم نگاه کردم، اما دیدم نه، چیزی نمیگوید!
رفتم جلو، صحن را طی کردم. دیدم یک در کوچک آنجا هست و جمعیت میرفتند و میآمدند. فهمیدم باید از آنجا رفت. رفتم و وارد شدم. دیدم ازدحام جمعیت است و حرکت کردن سخت است. باید خودت را بهسختی نگه میداشتی تا حرکت نکنی.
در حالی که جمعیت، فراوان بود، دور خودم را نگاه کردم، دیدم کسی به من تنه نمیزند؛ انگار یک دایرهای دور من خالی است. جمعیت انبوه بود اما اطراف من مثل یک دایره، خالی بود. رفتم جلو، دیدم مانعی نیست و کسی برای من مشکلی ندارد. رفتم تا جایی رسیدم که میگفتند ضریح است.
نزدیک ضریح که رسیدم، دیدم آقایی با چهرهای جذاب و لبخندی شیرین ایستاده است. بیاختیار تعظیم کردم و احترامی که بلد بودم را انجام دادم. ایشان به لهجه انگلیسی فرمود: «چه میخواهی؟!» هرچه فکر کردم چیزی از او بخواهم، چیزی یادم نیامد. گفتم: «آقا! شنیدهام در کتاب شما، قرآن، نوشته که همه چیز تسبیح خدا میگوید. میخواهم بدانم این یعنی چه؟! چطور همه چیز تسبیح خدا میگوید؟! هیچ چیز دیگری جز همین یادم نیامد.»
ایشان با همان لبخند فرمود: «به تو نشان میدهم.» ایشان چیزی نفرمودند که برگردم اما وقتی این را گفت احساس کردم باید عقبعقب و بااحترام، بیرون بیایم و برگردم. باز دیدم کسی به من تنه نمیزند و با آن شلوغی حرم، اطرافم باز بود. از حرم بیرون آمدم و وارد صحن شدم. در میان انبوه جمعیت، ناگهان حالی پیدا کردم؛ دیدم تمام موجودات ازجمله در، دیوار، آب، زمین و آسمان دارند تسبیح خدا میگویند! این بود که بیهوش شدم و روی زمین افتادم.
دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه دیدم روی تختی خوابیدهام و روی صورتم آب میپاشند. خیال کرده بودند چون من خارجی هستم و به این جمعیت و هوا عادت ندارم، حالم به هم خورده است؛ اما مسئله چیز دیگری بود. از آن وقت فهمیدم که او امام است و نشانم داد. فهمیدم قرآن درست میگوید، چون دیدم همه چیز تسبیح خدا میگوید؛ دینی هم که این امام بر آن است، دین درستی است. این بود که مسلمان شدم، شیعه شدم، به حقانیت قرآن معتقد گشتم و به مقام این امام ایمان آوردم؛ امامی که مرگ و زندگی برای او هیچ فرقی ندارد و هر جا او را صدا بزنند میشنود و میتواند پاسخ دهد. از آن به بعد حس کردم که این «توخالی» پر شده است و گمشدهام را پیدا کردهام.
این را برای چه عرض کردم؟! برای اینکه انسان نیاز دیگری هم دارد که مبهم است و نمیداند دنبال چه میگردد اما گاهی این نیاز، شکوفا میشود. اگر انسان آن را به صورت جدی دنبال کند و تحقیق نماید، میفهمد به چه چیزی نیاز دارد و این نیاز چگونه ارضا میشود. آن نیاز به آشنایی با خداست.
همه آفرینش، تحولات، تکاملها، آموزشها، بعثت انبیا، جهادها و تربیتها برای این است که زمینه شکوفایی آن استعداد فراهم شود. وقتی این عطش پیدا شد، انسان در صدد ارضای آن برمیآید و به خدا راه پیدا میکند. آن وقت میفهمد برای چه خلق شده، انسانیت یعنی چه و لذت زندگی چیست.
این روزها که فراغتی دارید، سعی کنید مناجاتهای خمس عشر را بخوانید و در ترجمههای آن دقت کنید؛ إِلٰهِى مَنْ ذَا الَّذِى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرامَ مِنْكَ بَدَلاً؟ وَمَنْ ذَا الَّذِى أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغَىٰ عَنْكَ حِوَلاً؟ یعنی خدایا! چه کسی است که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و دنبال دیگری برود؟! اگر کسی محبت تو را بچشد، سراغ دیگری نمیرود، مگر کسی که تو دوست بداری؛ اما چه کسی هست که اول آن را بچشد؟!
آن استعداد باید شکوفا شود تا انسان در آستانه انسانیت قرار بگیرد. این تعبیر را دقت کنید؛ شاید برخی فکر کنند که این تعبیر توهینآمیز است؛ اما برادران و خواهران عزیز! ما دیدیم که همه چیزهایی که تاکنون داشتهایم با حیوانات مشترک است؛ ما در خوردن، خوابیدن، جفتگیری، بچهدار شدن، خانه ساختن، بازی کردن و ... با حیوانات شریک هستیم. حتی شاید حیوانات احساسات لطیفتری از ما داشته باشند. چه میدانیم؟! ما چه میدانیم که بلبل وقتی روی گل مینشیند چه احساسی دارد؟! ما فقط چهچههاش را میشنویم اما نمیفهمیم که چه احساسی دارد. اینها میان انسانها و حیوانات مشترک است. بلبل احساسی دارد و آواز میخواند. فکر نکنیم اینها مخصوص آدمیزاد است. یک پرنده کوچک هم ممکن است چنین احساسی داشته باشد.
آن چیزی که انسانیت انسان است بعد از اینهاست. ما تا اینجا در آستانه انسانیت هستیم و هنوز وارد انسانیت نشدهایم. انسانیت ما آن وقتی بالفعل میشود که با خدا راز و نیاز کنیم.
این روزها فرصت مناسبی است که شما سعی کنید این استعداد را در خودتان شکوفا کنید و اگر شکوفا شده، آن را تقویت کنید. راه ارضای آن، انس گرفتن با خدا، مناجاتهای سحر، استغفار، گریه، ناله، تضرع و ابتهال است. اینها را تجربه کنید؛ اینها لذتهایی دارد که بسیار بیشتر از لذتهای خوردن و آشامیدن و حتی لذتهای جنسی و دیگر امور است. اینها لذت خاص خود را دارند. اگر اینها پیدا شد، همه آن لذتهای دیگر فراموش میشود.
سعی کنید این فرصت را غنیمت بشمارید و با خدا انس پیدا کنید. آن وقت خواهید فهمید محبت خدا چه مزهای دارد، خواهید فهمید جوهر انسانیت چیست و انسان کِی انسان میشود. بیچاره آنهایی که انسان را نشناختهاند و خیال کردهاند انسان فقط شکم است و مافوق و مادون آن. آنها از انسانیت بویی نبردهاند و چیزی جز تهیه نان، ساختن مسکن، مَرکب و دکوراسیون منزل نمیشناسند. این بسیار جای تأسف دارد که انسان خود را در حد یک حیوان تنزل دهد؛ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ؛[1] ذَرْهُمْ يَأْكُلُوا وَيَتَمَتَّعُوا وَيُلْهِهِمُ الْأَمَلُ.[2]
قرآن میفرماید: اینگونه آدمها مثل حیوانات، میخورند و میآشامند و لذت میبرند. يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ؛[3] گاو چگونه میخورد؟ اینها هم همانگونه هستند؛ هِی بخور، شکم پر شود، بعد هم لوازمی دارد؛ خسته شود، بخوابد، نیاز طبیعی پیدا کند و آن را ارضا کند. زندگیشان همین است. قرآن میفرماید: يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَهُمْ. کسانی که به همین اندازه اکتفا کنند و دنبال انسانیت واقعی نروند، سرانجامشان آتش خواهد بود؛ چون استعدادهای خدادادی خود را از بین بردهاند.
انسان نباید مثل حیوانات فقط دنبال شکم باشد. ما نیازهای دیگری داریم، درک دیگری داریم، خدا انسان را آفریده تا در محفل انس او حضور پیدا کند؛ در محفل انس خدا! یک خورده فکر کنید که این یعنی چه؟! یک شخصیت بزرگ را تصور کنید که برای او عظمت بسیاری قائل هستید. شما یک وقت وارد منزل ایشان میشوید، شما را به سالن پذیرایی میفرستند، نهار میل میکنید، غذا که خوردید، بسمالله، خداحافظ. مهمانی رفتهاید و پذیرایی هم شدهاید اما همین است دیگر.
یک وقت اجازه ملاقات خاص بدهند، بگویند آقا فلان ساعت بیرون میآیند، شما میتوانید چند دقیقه ایشان را از دور ببینید. مثلاً مقام معظم رهبری، شما را یک روز نهار منزلشان دعوت کنند. یک وقت فقط نهار است و دیداری نیست. یک وقت یک دیدار عام هم هست؛ میآیند چند دقیقهای میایستند، دیگران ایشان را زیارت میکنند، صلوات میفرستند و میروند؛ اما یک وقت کسی را دعوت خصوصی میکنند تا در یک ملاقات خصوصی، با هم انس بگیرند. این چقدر فرق میکند با اینکه فقط بیا غذا بخور و برو؟!
ما در آستانه مهمانی خدا هستیم؛ ماه رجب و شعبان مقدمه آن مهمانی هستند. در آن مهمانی، برخی پذیرایی عمومی دارند، برخی لحظاتی ملاقات خصوصی و برخی اصلاً برای انس گرفتن دعوت شدهاند! این خیلی فرق میکند با یک پذیرایی عام که فقط به غذا و حضور در یک مجلس عمومی باشد. خدا انسان را آفریده و چنین زمینهای برای او قرار داده که در محفل خصوصی انس با خدا حاضر شود! میفهمید این یعنی چه؟!
برای اینکه این استعداد انسان شکوفا شود انسان باید فرصتهایی داشته باشد، کمی از آلودگیهای دنیا دور شود، اندکی از زمینههای گناه فاصله بگیرد و مقداری از شهوتها و شیطنتها کنار برود. ایام اعتکاف چنین فرصتی است؛ انسان سه روز از آلودگیهای اجتماعی کنار میرود، به خانه خدا میآید و خود را برای ملاقات خصوصی آماده میکند؛ خوش به حالشان!
این فرصت را غنیمت بشمارید! سعی کنید هرچه بیشتر به خدا و اولیای خدا توجه داشته باشید! مبادا اوقاتتان را با بطالت، بیکاری و حرفهای یاوه بگذرانید! ساعتها و لحظههای این ایام را غنیمت بدانید! امیدوارم خداوند متعال همه شما را مورد عنایت خاص خود قرار دهد؛ شما را در محفل انس خویش پذیرایی کند و از صدقهسر شما، عنایتی به ما واماندگان و محرومان از این عبادات بفرماید. از همه شما التماس دعا دارم.
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ