بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیدِ الأنْبِیاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَینَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تقدیم به روح ملکوتی امام راحلرضواناللهعلیه و شهدای والامقام اسلام صلواتی اهدا میکنیم.
حضور همه عزیزان، سروران و بزرگواران را به این مؤسسه که به نام مبارک حضرت امامرضواناللهعلیه مزیّن است خوشامد میگویم. امیدوارم خداوند متعال به برکت عنایات خاصه حضرت ولیعصرارواحنافداه در این روز که متعلق به ایشان است و در این هفته که به نام هفته وحدت نامگذاری شده است ما را موفق بدارد که چیزهایی را مورد گفتوشنود و بعد، مورد عمل قرار دهیم که موجب رضای خاطر او و اولیای او باشد و ما را از هرگونه اشتباه، غفلت و هوای نفس، محفوظ و مصون بدارد.
یکی از آدابی که در شرع به آن توصیه شده بهخصوص برای روز جمعه، شرکت در جلسات مذاکره علم است. در همه مکاتب اخلاقی و سیاسی عالَم، علمآموزی و تعلیمدادن در صدر ارزشها قرار دارد. از بهترین ارزشهایی که بچههای کوچک هم یاد میگیرند و به آنها تلقین میشود ارزش علم، تعلیم و تعلّم است؛ اما بنده سراغ ندارم که در هیچ مکتبی از مکاتب اجتماعی و اخلاقی و حقوقی عالَم، مذاکره علم مورد ارزش واقع شده باشد.
یک وقت آدم پیش معلّم میرود سؤالی میکند یا مطلبی از او درخواست میکند و به او تعلیم میدهد؛ او میشود معلّم و این هم میشود متعلّم. او ثواب تعلیم را میبرد، این هم ثواب تعلُّم؛ اما از خود پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله روایاتی داریم که غیر از تعلیم و تعلُّم، گفتگوی علمی و نشستن و حرف زدن درباره یک مطلب علمی نیز ثواب دارد و بالاتر از آن، نشستن در جلسهای که دیگران گفتگوی علمی میکنند هم پاداش دارد. روایت مفصلی از پیغمبر اکرمصلیاللهعلیهوآله به جناب ابوذر داریم که در مجامع روایی ما ذکر شده است. یکی از عبارتهای آن که به یادم دارم این است که يَا أَبَا ذَرٍّ، اَلْجُلُوسُ سَاعَةً عِنْدَ مُذَاكَرَةِ الْعِلْمِ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ كُلِّهِ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ مَرَّةٍ؛[1] یا اباذر! اینکه جایی بنشینی که دیگران درباره مطلبی علمی بحث و گفتگو میکنند، نزد من از دوازده هزار ختم قرآن محبوبتر است. چهبسا منظور فقط نشستن در آنجا باشد نه لزوماً مشارکت در بحث؛ منظور از یک ساعت هم حتماً شصت دقیقه نیست؛ عرفاً و لغتاً به یک برهه و مقدار معتنابهای که حالا اگر کمتر از شصت دقیقه هم شد نیز ساعت اطلاق میگردد؛ حالا اصلاً بگوییم همان شصت دقیقه؛ اگر شصت دقیقه جایی بنشینی که دیگران دارند درباره علم صحبت میکنند و گوش کنی، ثوابش از چقدر قرائت قرآن بیشتر است؟! از یک سوره؟! از یک جزء؟! ثواب آن از دوازده هزار ختم قرآن، آن هم ختم کامل قرآن بیشتر است! أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ قِرَاءَةِ الْقُرْآنِ كُلِّهِ اثْنَيْ عَشَرَ أَلْفَ مَرَّةٍ!
آیا شما کسی را سراغ دارید که در عمرش دوازده هزار بار قرآن را ختم کرده باشد؟! ما اگر خیلی همت داشته باشیم سالی یک بار، آن هم در ماه رمضان قرآن را ختم کنیم. اگر هفتاد سالمان هم باشد، هر سال هم قرآن را ختم کنیم، درنهایت هفتاد ختم قرآن میشود. میفرماید اگر دوازده هزار ختم قرآن را در یک کفه ترازو بگذارند، حالا یک ساعت بنشین گوش کن ببین درباره علم چه گفتگویی میشود، این یکی ثوابش بیشتر است! هیچ مکتبی مثل اسلام، اینقدر به علم اهمیت نمیدهد. شرط آن هم این نیست که حتماً باید تعلیم و تعلُّم باشد؛ بنابراین من فکر میکنم این جلسه ما بتواند مصداق جُلُوسُ سَاعَةً عِنْدَ مُذَاكَرَةِ الْعِلْمِ باشد، هرچند که بنده صلاحیت تعلیم نداشته باشم و شما هم برای تعلّم نیامده باشید. همین که درباره مسئله علمیای که خود شما هم آن را میدانید و اگر بنده هم حرف میزنم از کسی شنیدهام و یاد گرفتهام و برای شما نقل میکنم بنشینیم حرف بزنیم و گوش بدهیم، همین کار ثواب دوازده هزار ختم قرآن را دارد؛ بنابراین صرفنظر کنید از اینکه گوینده عالِمی باشد و حتماً چیزی بگوید که شما نمیدانید؛ نه، صرفاً یک گفتگوی علمی است و انتظار داریم که خداوند متعال از فضل و کَرم خویش چنین ثوابی را به این جمع مرحمت فرماید.
حالا موضوعی که میخواهیم صحبت کنیم چیست؟ اینکه آقایان عنوان خاصی دارند و مسئولیتی را در اجتماع پذیرفتهاند، اقتضاء میکند که حتیالمقدور موضوع بحث و گفتگو مربوط به همین مسئولیتی باشد که پذیرفتهاند و دوست دارند در اطرافش گفتگو شود. مسائل متعددی در این محور مطرح میشود که علما باید در فرصت کافی درباره آنها بحث و تحقیق اجتهادی کنند و خلاصهاش را هم به بنده یاد بدهند. مباحث طولانی این موضوع را نمیشود در یک یا دو جلسه مطرح کرد. من هم اگر مطالبی را دراینباره نقل میکنم، شما اینگونه فرض کنید که بزرگان بحثهایی کردند و بنده هم نزد آنها شاگردی کردهام و یاد گرفتهام و حالا برای شما نقل میکنم و شما هم گوش میدهید تا ثواب مذاکره علم را داشته باشد؛ هرچند که شاید آن را از خود بنده هم بهتر بدانید.
بعد از گذشت سی و هفت سال از انقلاب اسلامی، اولین سؤال این است که در نظام اسلامی، مجلس خبرگان چه محلی از اِعراب دارد؟! آیا آیه قرآن یا حدیثی دراینباره وارد شده است؟! آیا پیغمبر اکرم یا ائمه اطهارصلواتاللهعليهماجمعين اقدامی کردهاند؟!
ممکن است افراد خام و کمظرفیتی هم این سؤال را بهعنوان یک سوژه برای تضعیف نظام و تضعیف شورای نگهبان مطرح کنند. عرض میکنم ما هم از شما سؤالی داریم؛ آیا شما تقلید میکنید یا نه؟! ظاهراً امروز در عالَم شیعه کسی نباشد که تقلید را قبول نداشته باشد. همه میگویند یا باید مجتهد بود یا مقلِّد. اگر فردی مجتهد نیست حتماً باید تقلید کند. البته قبلاً کسانی بودهاند که میگفتند تقلید اصلاً صحیح نیست؛ یعنی همان اخباریگری؛ اما فکر نمیکنم حالا دیگر کسی از آنها باقی مانده باشد. الآن در جامعه ما کسی نیست که بگوید آدمی که جاهل است و فقیه نیست، نباید تقلید کند؛ پس در این اصل که آدم باید مسائل خود را از دیگران یاد بگیرد و تقلید کند جای هیچ اختلافی نیست. در روایات هم تأکیداتی بر این مطلب شده اما چون اختلافی در میان نیست لذا وارد این بحث نمیشویم.
خب، از چه کسی باید تقلید کرد؟! طبیعتاً باید از کسی تقلید کرد که عالم باشد. حالا اگر دو نفر عالم باشند و یکی بگوید فلان کار را انجام بده و دیگری بگوید انجام نده، آن وقت چه کار باید کرد؟! مثل اینکه دو پزشک یک بیمار را معاینه کنند و یکی بگوید این نسخه را باید عمل کنی و آن یکی بگوید اگر به این نسخه عمل کنی خواهی مرد. حالا این مریض باید چه کند؟! قانون و قاعدهای نیست که بگوید در این مواقع باید چهکار کرد اما هر عاقلی میگوید باید ببینم کدامشان عالمتر و حاذقتر است.
اگر دو پزشک باهم اختلاف داشته باشند و شما بدانید یکی استاد است و دیگری شاگرد، یکی حاذقتر است و یکی غیر حاذق، حرف کدام را قبول میکنید؟! این همان تقلید از اعلم است. چه کسی این را میگوید؟! عقل میگوید؛ این دلیل عقلی است. تقریباً همه این را میدانند و عموم مردم هم در مقام عمل، همین کار را میکنند؛ البته استثناء هم دارد.
حالا میخواهیم ببینیم چه کسی حاذقتر است؛ اگر باید به نسخه دکتری که حاذقتر است عمل کنم، از کجا بفهمم کدامشان حاذقتر است؟! آیا از بقّال محل میپرسم که آقا! آیا آن دکتر حاذقتر است یا دیگری؟! خب او هم میگوید من چه چیزی سرم میشود؟! آیا از مهندس و معمار میپرسم که آقا! شما که این ساختمان به این خوبی را ساختید بگویید ببینم این دکتر حاذقتر است یا آن؟! او هم میگوید من فقط ساختمانسازی میدانم؛ چه میدانم که کدام دکتر حاذقتر است؟! لذا هیچ راهی ندارم جز اینکه نزد دکترهای دیگر بروم؛ یعنی آنهایی که از طب سر در میآورند. اگر آنها گفتند که فلانی از همه ما عالمتر است، حجت برای من تمام است. حالا اگر به دکتر حاذق دسترسی نداشتم، کسانی که سررشتهای در این مسائل دارند مانند دانشجویان طب، میتوانند بهتر از کسانی که هیچ دانشی در این زمینه ندارند قضاوت کنند. هر کسی در رشته خودش میتواند بگوید چه کسی بهتر است. عملاً هم همینگونه است.
وقتی یک مرجع تقلید از دنیا برود، مردم میخواهند از مجتهدی دیگر تقلید کنند؛ برای شناخت مجتهد اعلم چهکار کنند؟! از این امام جماعت، از آن امام، از این منبری، از آن سخنران و در کل، از افرادی که از این نمد کلاهی دارند میپرسند. از عطار و بقال محله که نمیپرسند؛ آنها هم مثل خودش هستند و میمانند که چه کنند. پس راه عقلایی برای اینکه تشخیص دهیم یک متخصص، در رشته خودش بهتر از دیگران است این است که در درجه اول از کسانی پرسوجو کرد که خودشان اهل آن رشته باشند. این یک قاعده عقلایی است؛ نه حدیث میخواهد و نه آیه قرآن؛ بلکه عقل میخواهد که خدا آن را برای همین امور به آدمیزاد داده است. چه کسی میگوید آدم بیمار باید به پزشک مراجعه کند؟! آیا آیه قرآن یا حدیثی داریم؟! آیا اصلاً احتیاج به حدیث داریم که بگوید وقتی بیمار شدی پیش پزشک برو؟! این را هر عاقلی میداند. من که درس طب نخواندهام، وقتی مریض میشوم باید پیش کسی بروم که درسش را خوانده است؛ یعنی تقلید. در اختلافات هم باید از اعلم تقلید کنم. این همان «تقلید از اعلم» است که همه میدانیم. اعلم را از کجا بشناسم؟! از آنهایی که در این مسئله وارد هستند. باید از دیگر فقیهان بپرسم که چه کسی در میان شما اعلم است.
در جامعه اسلامی ایران کسی تا اینجا بحثی ندارد. همه هم همینگونه عمل میکنند. وقتی مرجع تقلیدی از دنیا رفت، میروند از دیگر علما، وعاظ و منبریها میپرسند که چه کسی اعلم است. البته گاهی هم اختلاف پیدا میشود؛ مثلاً نزدیک صد نفر میگویند این آقا اعلم است و صد نفر دیگر میگویند آن یکی. در اینجا نیز بنای عقلا این است که وقتی بعد از تحقیق، دو طرف مساوی شد، از هر کدام تقلید کنید کافی است. سراغ هم ندارم که کسی گفته باشد: «آقا! مرجع تقلید از دنیا رفته، حالا چه خاکی به سر کنیم؟! حالا دینمان چه میشود؟! نمازمان چه میشود؟!» خود مردم بلدند چهکار کنند. همان عقلشان میگوید چهکار کنند. تا اینجا اختلافی نیست و مشکلی پیش نمیآید.
در طول 1400 سال تاریخ اسلام، اعتقاد ما شیعیان درباره اینکه بعد از پیغمبر باید به چه کسی مراجعه کنیم این است که خدا جانشین رسول خود را معین کرده است. دوازده امام را به وسیله پیغمبرش معرفی کرده است. البته کسانی هم هستند که باورشان چنین نیست و در این مسئله هم راهی را میروند که درباره شناخت اعلم میروند؛ میگویند باید از دیگران بپرسیم؛ باید مشورت کنیم تا ببینیم چه کسی باید جانشین پیغمبر باشد. بههرحال لااقل چون در این مجلس، ما با غیر شیعیان سروکار نداریم لذا فعلاً درباره نظر آنها بحث نمیکنیم.
در زمان غیبت امام زمانعجلاللهفرجهالشریف، غیر از فتاوایی که یک عالِم میدهد، مسائلی هم هست که ضرورت دارد از خود امام سؤال کنیم؛ یعنی همان مسائلی که امام باید حکم کند. ما معتقدیم که این کار در این زمان به عهده کسی است که فقیه باشد و احکام اسلام را خوب بداند؛ اما تا الآن اتفاق نیفتاده و در تاریخ ضبط نشده که همه شیعیان عالَم بر یک نفر اتفاق کرده باشند که باید به هر چه او میگوید عمل کرد. من در تاریخ شیعه سراغ ندارم. غالباً در هر شهری، وقتی دست مردم به امام نمیرسید میرفتند به عالم بزرگ شهر مراجعه میکردند. ارتباط با شهرهای دیگر هم آسان نبود. تلفن و تلگراف و این وسایل نبود که دائماً بشود ارتباط برقرار کرد. اگر مسئله ارثی بود یا اختلافی بود و باید قضاوتی صورت میگرفت، باید در همان شهر خودشان حل میشد. این بود که میرفتند یک عالم بهعنوان فقیه جامعالشرایط پیدا میکردند. فقیه جامعالشرایط اصطلاح رایجی است. در روستاها هم مردم میگویند فقیه جامعالشرایط یا حاکم جامعالشرایط. این اصطلاح بسیار قدیمی است. حالا شاید اصلاً معنیاش را هم درست نمیدانند. میگویند یعنی کسی که باید به آن مراجعه کرد. این جزو فرهنگ شیعه است. عملاً اینگونه بوده است. اینکه حکومت واحدی بر کل شیعیان حاکم باشد که هرچه میگوید همه باید به آن عمل کنند، تا الآن اتفاق نیافته و اگر هم اتفاق افتاده بسیار ضعیف و کم بوده است. شاید بهترین نمونههای آن در زمان صفویه و شاه طهماسب بوده که مذهب شیعه رسمیت پیدا کرد و شاه مملکت، شیعه بود و امثال شیخ بهایی و بعد هم مرحوم مجلسی و دیگران در حکومت و جامعه، جایگاه ویژهای پیدا کرده بودند. شاید آن زمانها اینگونه شده بود که اگر کسی که اعلم بود و رسمیت داشت حکمی میداد همه به آن عمل میکردند. مثلاً در جامع عباسی که شیخ بهایی نوشته بود این همه فتوا آمده که همه مردم به آنها عمل میکردند. شاید شما درست ندانید یا توجه نداشته باشید که جوّ فرهنگی غالب شیعه بهگونهای بود که سلطان صفوی، شاه طهماسب اول، وقتی میخواست مشروعیت خودش را تثبیت کند از محقق کرکی برای سلطنت اجازه گرفت؛ یعنی فضا اینگونه شده بود که مردم باور داشتند اگر یک عالم نافذالکلمه حرفی زد حتی شاه مملکت هم باید قبول کند. شاه بدون اجازه او حتی حق حکومت هم ندارد. در آغاز حکومت صفویه، مرسوم شد که شاه برای حکومت خود از مرجع تقلید زمان اجازه میگرفت که من از طرف شما حکومت میکنم. در اعصار اخیر نیز سلاطین قاجار از مرحوم میرزای قمی و مرحوم کاشف الغطاء اجازه میگرفتند. این، جزو فرهنگ شیعه شده بود که حکومت، حق عالِمی است که جانشین امام زمانعجلاللهفرجهالشریف است؛ اما عملاً کم اتفاق میافتاد که همه شیعیان یک نفر را قبول داشته باشند. ارتباط بین این شهر و آن شهر و این کشور و آن کشور هم مشکل بود و درنهایت این میشد که عملاً هر کس به عالمی در شهر و کشور خود نیاز داشت.
این جریان ادامه داشت تا اینکه سلاطین، قدرت و نفوذ بیشتری پیدا کردند و دیگر حرف علما را گوش نمیکردند و به آنها اهمیتی نمیدادند و خودسرانه عمل میکردند؛ مخصوصاً بعد از کاشف الغطاء و میرزای قمی. در دوران ستمشاهی که دیگر فقاهت و فقیه بهکلی از رسمیت افتاد؛ درِ مدرسهها را بستند؛ لباس روحانیت، قاچاق حساب شد؛ اگر کسی میخواست لباسی بپوشد باید از حکومت اجازه میگرفت؛ بسیاری از علما از خانهشان بیرون نمیآمدند چراکه عمامهشان را برمیداشتند.
ورق بهکلی برگشته بود. اعتبار حکومت هیچ ربطی به عالِم و این حرفها نداشت. کسی به حرف عالِم گوش نمیداد. اصلاً خود عالِم هم دیگر قاچاق محسوب میشد! مدارس علمیه انبار کالا شده بود! در قم هم همینگونه بود. در شهر ما که به نسبت خود، مدارس دینیاش بیشتر از دیگر شهرهاست، بلااستثناء درِ تمام مدارس دینی بسته شد و انبار جنس بازاریان شده بود. بر هر کدام از حجرههای طلبهها قفلی زده بودند که این، انبار فلان تاجر است، آن یکی هم برای فلان کاسب. اصلاً عالم و علم و این حرفها یعنی چه؟! عالم شهر ما، مرحوم آقا شیخ غلامرضا، عمامهاش را برداشته بود و یک کلاه نمدی روی سرش گذاشته بود و ظهر میآمد در مسجد نماز میخواند.
عدهای از علما سالها زحمت کشیدند و با فقر و فلاکت زندگی کردند. فقر علما در زمان ستمشاهی داستانهایی دارد. فرصت نیست برای شما نقل کنم که علما در چه وضعی زندگی میکردند! تا اینکه متفقین به ایران ریختند و دستگاه حکومت و سلطنت تضعیف شد. بالأخره با خوندلهایی که خوردند، خدا وسایلی فراهم کرد که روحانیت، دوباره کمی جان گرفت؛ دوباره مدرسهها باز شد و درس و کتاب و طلبگی برقرار شد. هرچند هنوز روحانیت و مدارس دینی و دستگاه فقاهت در ضعف و فلاکت به سر میبرد اما اندکاندک ترقی کرد تا اینکه در زمان مرحوم آقای بروجردیرضواناللهعلیه اوج گرفت و بالأخره در اثر صبر و تحملی که علما و متدینین کردند، در زمان امامرضواناللهعلیه، خدا یک حرکت جهشی در جامعه ما به وجود آورد. حق متدینین را هم نباید فراموش کرد که در آن شرایط سخت، عالمان را حفظ کردند؛ احترامشان را حفظ کرده و در حدی که برای آنها میسر بود نگذاشتند این دستگاه بهکلی برچیده شود. هنوز خود ما درست نفهمیدیم که چه شد؛ کار به کجا رسیده بود و خداوند متعال به دست این مرد الهی چه کرد! حالا چون اینها مطالب فرعی است زود میگذرم. میخواهم از اینها نتیجه بگیرم.
آن چیزی که شیعیان بیش از هزار سال آرزوی آن را داشتند یعنی اینکه کسی در تمام ممالک شیعه، نائب مشخص امام زمانعجلاللهفرجهالشریف باشد و امر او بر همه واجب باشد محقق شد. خدا بر ما منت گذاشت و این شرایط را فراهم کرد. عزتی به مردم مسلمان شیعه ایران داد که در طول تاریخ 1400ساله اسلام به هیچ جامعهای داده نشده بود. مرکزیتی برای اسلام و روحانیت و نیابت از امام زمان فراهم شد که در تاریخ، نمونه ندارد. اگر هم نمونه دارد من نمیدانم؛ حالا هرکسی که میداند نمونهاش را بیاورد. این حرکت صورت گرفت و در دلها حالتی پیدا شد که همه مردم پذیرفتند اگر امام، دستوری داد اطاعتش بر همه واجب است.
من با همین چشمهایم دیدم که در همین قم و تهران، مردم جلوی سربازهای تفنگبهدست میرفتند، سینه خود را باز میکردند و میگفتند: «اگر میخواهی بزنی بزن! من به دستور خمینی سینهام را سپر کردهام!» همینجا عرض میکنم که من وظیفه وجدانی خودم میدانم که از مردم شریف قم صمیمانه تشکر کنم که آنها هم امتحانی دادند که کمتر شهری در طول این دوران 1000 ساله تاریخ اسلام چنین امتحانی داده باشد؛ مخصوصاً زنان قم که کارد آشپزخانه را برداشتند و به شوهران خود گفتند: «شما اینجا بنشینید آشپزی کنید، ما میرویم میجنگیم!» و به این وسیله، مردها را تحریک کردند تا در 15خرداد به خیابانها ریختند. آفرین بر شما! اینها در هیچ جایی سابقه نداشته است.
به برکت این فداکاریها بود که خدا به جامعه ما عزت بخشید و زمینهای فراهم شد تا نظریه ولایتفقیه مطرح شود. اصلاً کسی باور نمیکرد زمانی بیاید که یک آخوند دستور بدهد و همه بگویند: «چشم!» مگر چنین چیزی میشود؟! وجود آخوند، قاچاق بود! لباسش قاچاق بود! اصلاً به همین خاطر، آژانها در خیابان پالتوی بلند را با قیچی میبریدند. باید کتوشلوار میبود، آن هم کت کوتاه که نکند دوباره لباس روحانیت رسم شود! در چنین شرایطی، خدا چنین عزتی به جامعه ما مرحمت فرمود. هنوز خیلی مانده تا بفهمیم که خدا چه عزتی به ما عنایت فرموده است.
کار این آخوند که یک طلبه ساده و ساکن کوچه یخچالقاضی بود و زندگی بسیار سادهتری از زندگی ما طلبههای این زمان داشت بسیار بزرگ بود. البته آنوقت استاد بزرگی شده بود و خدا عزتی به او داده بود که وقتی سخنرانی میکرد رئیسجمهور آمریکا برنامههایش را تعطیل میکرد و میگفت که بلافاصله ترجمه کنید تا ببینم چه میگوید. کارتر موقع سخنرانی امامرضواناللهعلیه بهدفعات برنامههایش را حذف کرده بود تا ببیند امام چه میگوید! زمینهای فراهم شد که نظریه جانشینی امام زمان عینیت پیدا کند. آن زمان خدا آنچنان دلها را متوجه امامرضواناللهعلیه کرده بود که هیچکس قرینی برای ایشان نمیشناخت. حرف، حرف ایشان بود و دیگر مراجع هم از ایشان حمایت میکردند. نمونه بارز آن هم مرحوم آقای گلپایگانیرضواناللهعلیه بودند که گاهی مردم در مسائل سیاسی به ایشان مراجعه میکردند اما ایشان میفرمودند: «به آقای خمینی مراجعه کنید! هر چه ایشان بگویند.»
آن وقت صحبتی به میان آمده بود که ما غیر از اینکه باید مرجع تقلید را بشناسیم، باید یک نفر را که در عمل هم حاکم اسلامی باشد بشناسیم؛ اما از چه راهی بشناسیم؟! چه کسی برای این کار اصلح است؟! جواب این است که از همان راه که مرجع تقلید را میشناختیم. وقتی مرجع تقلید از دنیا میرفت چطور میفهمیدیم که باید از چه کسی تقلید کنیم؟! میرفتیم از علما و ائمه جماعات و وعاظ و... میپرسیدیم. با این تفاوت که لزومی نداشت همه از یک نفر تقلید کنند؛ مثلاً ممکن بود در یک خانواده، پدر، مقلِّد یک مرجع باشد و پسر، مقلِّد یک مرجع دیگر. مشکلی هم نداشت. الآن هم در مسئله تقلید همینگونه است. در خود قم چند مرجع تقلید بزرگوار داریم. جاهای دیگر هم هستند و مشکلی نیز ایجاد نمیکند؛ چون تقلید، در مسائل و برخوردهای اجتماعی نیست.
اما در مسائل سیاسی نمیشود اینگونه بود. مثلاً وقتی میخواهند ارث را تقسیم کنند، یک برادر بگوید طبق فتوای این آقا من باید اینقدر ارث ببرم و آن یکی بگوید طبق فتوای آن آقا من اینقدر باید ارث ببرم. چهکار باید بکنند؟! یکی مقلِّد این مرجع است و دیگری مقلِّد آن مرجع. مسائل اجتماعی را نمیشود با فتوا حل کرد. اینجا حکم میخواهد. یک نفر باید ببُرد و بگوید این برای توست و دیگر سکوت کن! اطاعت حاکم شرع است نه اطاعت مرجع تقلید.
در این مسائل اگر اختلاف فتوا باشد مسئله حل نمیشود؛ مثلاً اگر زن و شوهری با هم اختلاف دارند که مثلاً این عقد درست است یا درست نیست، میگویند شوهر به وظیفه خودش عمل کند و بگوید این زنِ من است و زن هم به وظیفه خودش عمل کند و مثلاً به فتوای مرجعش بگوید نه، این مرد شوهرم نیست و از او اطاعت نمیکنم! خب، حالا چه میشود؟! بالأخره آیا این زنش هست یا نه؟! در مسائل اجتماعی نمیشود بگوییم هرکسی طبق فتوای مرجع تقلید خودش عمل کند. یک جایی باید بگویند طبق قانون، این همسر او هست یا نیست؛ این فرزند او هست یا نیست؛ سهمالارث آن آقا اینقدر هست یا نیست؛ این ملک برای فلان شخص است یا برای دیگری. نمیشود بگویند هرکدام طبق فتوای مرجع خودتان عمل کنید. خب فتاوا مختلف هستند.
این نشانه ضرورت وجود حکومت، نهتنها در جامعه اسلامی بلکه در هر جامعه انسانی است. باید دستگاهی باشد که در اختلافات، یعنی آن جاهایی که ممکن است در روابط بین مردم مشکلی پیش بیاید، قضاوت کند. اصلاً قضاوت یعنی گذراندن و یکسره کردن کار. «قَضا عَلَیه» یعنی کارش را تمام و یکسره کرد. حکم هم همین است؛ یعنی محکم کند. اگر اینگونه است یا آنگونه، اگر مقلِّد این هستی و اگر...؛ «اگر» و «مگر» برنمیدارد. باید حکم قطعی بدهند که این است نه آن. اگر اینچنین نباشد کار جامعه به ثمر نمیرسد و در زندگی اجتماعی، اختلال و هرجومرج پیش میآید.
بله، وقتی که حاکمی اسلامی نبود، میگفتند چارهای نیست، همین حکم قانونی دولتی را عمل کنید! مردم در امور اجتماعی خود به دستگاههای دولتی غاصب مراجعه میکردند. چارهای هم نداشتند؛ اما اگر حاکم شرع نافذالکلمهای باشد که وقتی او حکمی بدهد طرفین قبول کنند، دیگر نباید به حکم حاکم غاصب عمل کرد. خدا این منت را بر جامعه ما گذاشت و چنین زمینهای فراهم کرد که غیر از مرجع تقلید که فتواهایی میدهد و برای مسائل فردی هرکسی کارساز است ما بتوانیم برای مسائل اجتماعی و سیاسیمان هم حاکم شرع اسلامی داشته باشیم. خاصیت چنین حاکمی این است که در جایی که افراد دیگری هم هستند، هر دو طرف باید فقط او را بپذیرند؛ یعنی یکی باید باشد که بر مردم قضاوت میکند. اگر چند نفر باشند که نظرشان مختلف است بازهم نقض غرض میشود و وجود حاکم، بیفایده خواهد بود. جامعه اسلامی به چنین چیزی احتیاج دارد. شریعت اسلامی هم طبق ادله ولایتفقیه این را تثبیت کرده است. زمینه اجرای آن هم به برکت فداکاریهای یاران امامرضواناللهعلیه فراهم شده است.
حالا ما باید چهکار کنیم؟ ما باید سر به سجده شکر بگذاریم و تا آنجا که میتوانیم خدا را شکر کنیم که چنین مصالحی را برای ما فراهم کرده که امروز میتوانیم در امور اجتماعیمان هم به دستورات دین عمل کنیم.
فقط این میماند که چگونه باید شخص حاکم را تشخیص بدهیم. قطعاً آنهایی که اهل این کار هستند باید تشخیص بدهند؛ پس خبرگان فقاهت باید بگویند که چه کسی برای ولایتفقیه صلاحیت دارد؛ همانگونه که در بحث مرجع تقلید چنین است و کسانی که از فقه سر درمیآورند باید بگویند چه کسی اعلم است و چه کسی به درد این کار میخورد. خبرگان و متخصصان فقاهت، یعنی آنهایی که در مسائل اجتماعی و سیاسی وارد هستند و میتوانند بفهمند چه کسی اُولی و اصلح است و عدالت و علم و آشناییاش با مسائل اجتماعی بیشتر و مدیریتش بهتر است میتوانند ولیفقیه را تعیین کنند؛ پس ما به مجلسی نیاز داریم که ولیفقیه را تعیین کند یا اگر از دنیا رفت، جانشین او را تعیین کند.
اگر کسی بگوید: «چطور برای تشخیص مرجع تقلید چنین مجلسی نداریم؟! وقتی مرجع تقلید از دنیا رفت بالأخره مردم میروند از این عالم و آن عالم میپرسند؛ اینجا هم همین کار را بکنند!» جوابش همان است که عرض کردیم. در مسائل فردی نیازی نیست که همه یکجور عمل کنند. هرکسی طبق فتوای مرجع خودش عمل میکند و به جایی هم ضرر نمیرسد. لزومی ندارد دستگاهی تعیین کنند که اگر مرجع تقلید کسی از دنیا رفت باید حتماً از فلان مرجع تقلید کند. اتفاقاً شاید وجود چند مرجع تقلید حُسنهایی هم داشته باشد؛ مثلاً اگر دشمن به یکی حمله کرد، دیگری محفوظ باشد. بههرحال ضرورتی ندارد؛ اما ولیفقیه در اصل برای این است که اختلافات را بردارد؛ برای این است که تکلیف جامعه را تعیین کند که امروز باید چه کنیم؟! امروز جنگ باشد یا صلح؟! در این قضیه حقوقی باید به این صورت حکم داده شود؛ این مال به فلانی تعلق دارد و حق اوست که در آن تصرف کند. باید حکم کند. نمیشود بگویند حالا هرکسی خودش برود بگردد و یک کسی را پیدا کند! باید یک مرجع رسمی باشد وگرنه امور اجتماعی مختل میشود. مسائل مربوط به مرجع تقلید بیشتر در امور فردی است. اگر اختلاف هم بود مشکلی ایجاد نمیکرد. حتی در یک خانه هم مرجع تقلید دو برادر یا مرجع تقلید زن و شوهر هم میتوانست با هم فرق داشته باشد؛ اما اینجا اصلاً برای رفع اختلاف است.
حالا میماند که خبرگان را چه کسی تعیین کند؟! خبرگان، ولیفقیه را تعیین میکنند؛ خب ما از کجا بفهمیم که آنها صلاحیت این کار را دارند یا ندارند؟! نظیر این را در شرع هم داریم. شاید ما به احکام شرعی نظیر آن توجه نکردهایم چون نیاز چندانی به آنها نداشتیم اما در کتابهای فقهی ما آمده و آقایان علما میدانند و دیگران هم شاید تا اندازهای اطلاع داشته باشند.
یک قاضی از طرف امام معصوم یا از طرف حاکم شرع برای یک شهر تعیین میشود؛ قاضی باید چهکار کند؟ در همه دنیا دو نفر وقتی به قاضی مراجعه میکنند که دعوا داشته باشند. به یکی میگوید شاهد بیاور؛ مخصوصاً در اسلام معروف است که «اَلْبَيِّنَةُ لِلْمُدَّعِي وَ الْيَمِينُ عَلَى الْمُنْكِرِ». کسی که مدعی است باید شاهد بیاورد. شاهد، اولین وسیله برای قضاوت است. به هر قاضی که شکایت میکنند، او میگوید: «شاهدت کجاست؟!» در قانونهای رسمیای که در همه دنیا هست، میگویند دو نفر مورد اعتماد شهادت بدهند. عملاً هم از هرکسی که آمد شهادت داد و امضا کرد قبول میکنند. در اسلام میگویند باید دو شاهد عادل شهادت بدهند. قاضی مسلمان وقتی در مسند قضاوت مینشیند، مدعی میآید و میگوید: «آقا! این، مال من بوده!» به او میگوید: «شاهدت کجاست؟!» او هم میگوید: «این دو نفر شاهد من هستند.» قاضی باید بداند که اینها عادل هستند. اگر یک قاضی از شهر دیگری آمده باشد از کجا میداند که اینها عادل هستند یا نه؟! آیا این مسئله را شنیده بودید؟! توجه نداشتهاید. دستور داده شد که وقتی قاضی وارد شهری میشود، چند روز در بین مردم برود تا اشخاص خوشنام و مورد اعتماد را شناسایی کند. اصلاً کار او باید این باشد که قبل از اینکه در مسند قضاوت بنشیند، لابهلای مردم برود، با آنها معاشرت کند و آدمهای خوشنام را بشناسد تا هنگام قضاوت، اگر شاهد از آنهایی است که خودش شناخته که چهبهتر؛ وقتی میگویند شهادت دو شاهد عادل، این یکی از همانهایی است که آنها را شناخته است. اگر هم که نمیشناخت، با شهادت آنهایی که شناخته، عدالت شاهد مشخص میشود؛ یعنی به آن آدمهای خوشنامی که شناخته، میگوید: «من اهل شهر شما نیستم و مردم را نمیشناسم اما به شما اعتماد دارم؛ این چند روز دیدم که مردم شما را قبول دارند و حرف شما درست است؛ شما بگویید ببینم اینها عادل هستند یا نه؟!» با شهادت آنها عدالت بینه ثابت میشود؛ اگر اینگونه نبود بنبست میشد. قاضی آمده وارد این شهر شده و کسی میخواهد شهادت بدهد. هرکسی که میآید، قاضی میگوید: «من شما را نمیشناسم؛ نمیدانم شما عادل هستید یا نه.» وقتی نداند هم نمیتواند حکم کند و اصلاً وجودش لغو میشود.
حالا من از اینجا چه چیزی میخواهم استفاده کنم؟ همانگونه که قاضی وقتی وارد شهری میشود، قبل از این که پشت میز قضاوت برود، اول در بین خود مردم میرود و میگردد و آدمهای خوشنام را میشناسد تا یک عده مورد اعتماد را شناسایی کند، ما هم برای خبرگان، باید افرادی را شناسایی کنیم که افراد مورد اعتماد و معتبری باشند؛ همهجا مردم بگویند این شخص، آدم صالحی است. حالا چهبسا خود آن خبره هم همه آن مردم را نمیشناسد اما خود او در جامعه، مشهور و شناختهشده است و به نیکی یاد میشود. از این شهرت، میشود به حرف آنها اعتماد کرد؛ پس باید در هر جامعهای عدهای را داشته باشیم که از برخورد با مردم، معلوم شود آدمهای معتمدی هستند و خیانت و تضییع حق نمیکنند.
این مسئولیتی که شما پذیرفتید، چنین مسئولیتی است. شما باید ناظر باشید؛ چون مورد اعتماد دستگاه حکومتی کشور و مورد اعتماد علما و مؤمنان هستید. در بازار و محله، هر جا بگویند چند تا آدم مورد اعتماد معرفی کنید شما را میگویند. شما هستید که میتوانید بر این دستگاه خبرگانی که میخواهند ولیفقیه را تعیین کنند نظارت داشته باشید. آن کسی که میخواهد ولیفقیه را تعیین کند، خودش باید فقیه باشد. آنهایی که میخواهند رأی بدهند که چه کسی ولیفقیه باشد همه مردم نیستند. مثل این است که فلان گاریچی یا کارگر شهرداری بیاید شهادت بدهد که فلان پزشک باید رئیس دانشگاه باشد! خب او چه میداند؟! باید خودش اهل فن باشد تا شهادت بدهد. کسی که دکترها را تعیین میکند خودش باید دکتر باشد. آن که میگوید چه کسی باید ولیفقیه باشد، خودش باید فقیه باشد. حالا آن فقها را چه کسی باید بشناسد؟ همان معتمدین مردم. پس اینها همه روی مبانی عقلایی است؛ تعبدی در کار نیست. کار علما و فقها و قضات همین است. قاضی که تعیین میشود و میخواهد بر اساس شاهد حکم کند، باید برود تحقیق کند و آدمهای خوب و مورد اعتماد را بشناسد تا بتواند بگوید این بینه درست است و عدلین هستند یا نیستند؛ شهادت عادلانهای است یا ظالمانه.
در همه کارهای اجتماعی همینگونه است؛ منتها در بعضی موارد، مردم خیلی دقت نمیکنند؛ چون ضرورت زیادی هم ندارد؛ مثل همان مرجع تقلید. اگر هم اختلافی باشد خیلی به جایی برنمیخورد و هرکدام طبق فتوای مرجع خودش عمل میکند اما در امور اجتماعی، باید یک دستگاه رسمی باشد که قضیه را بِبُرد؛ قضا کند؛ کار را یکسره کند. باید یک مجلس رسمی باشد که بتواند ولیفقیه را تعیین کند که همان مجلس خبرگان است. این در قانون اساسی آمده است.
باید مردمِ مورد اعتماد، نظارت داشته باشند؛ راهی را انتخاب کنند که خطر و اشتباه و سوءاستفاده و تقلب در آن کمتر باشد. اینکه میگویم کمتر، برای این است که کار آدمیزاد خیلی کم پیش میآید که صددرصد سالم باشد. برای تعیین جانشین پیغمبر هم اختلاف شد، با اینکه خود پیغمبر راهش را تعیین کرده و از مردم بیعت هم گرفته بودند؛ ولی خب وقتی مردم نخواهند نمیشود؛ اما از نظر قانونی باید راهی را انتخاب کرد که راه مغالطه و اشتباه و فریبکاری و تقلب، کمتر باشد. این است که قبل از اینکه هر قانونی در قانون اساسی ما نوشته شود اعتبار آن به امر امامرضواناللهعلیه بود؛ اما خبرگان قانون اساسی که تعیین شد که دیگر قانونی نداشت. تازه خود اینها میخواهند قانون بنویسند. اعتبار آن به چه بود؟! به فرمان امامرضواناللهعلیه بود. مردم هم میدانستند وقتی ولیفقیه امر میکند اطاعت آن واجب است. آن وقت هم، در ولایت امام اختلافی نبود تا به قضاوت کسی نیاز باشد؛ اما بعد از امام زمینه این بود که اختلاف پیش بیاید. پس باید قانون داشته باشد. در آن قانون اساسی، خبرگانِ قانون اساسی قانون را نوشتند و گفتند که مجلس خبرگان ولایتفقیه باید چه کسانی باشند و چگونه انتخاب شوند و انتخابات چگونه بررسی شود. سعی کردند بهترین راهی را انتخاب کنند که در آن کمتر امکان تقلب وجود داشته باشد و الحمدلله در طول این سی و شش هفت سال که از انقلاب ما گذشته، من یادم نمیآید حتی در یک مورد هم کسی ادعا کرده باشد که در انتخابات خبرگان تقلب شده باشد؛ چون اینجا مردم فقط برای دینشان میروند رأی میدهند. مگر کسی که عضو مجلس خبرگان میشود کاخ به او میدهند یا املاک؟! یا هر جا دستوری بدهد عمل میکنند؟! اصلاً ممکن است کسی از یک شهری عضو خبرگان بشود و مردم حتی ندانند که شغل او چیست یا اینکه چهکار میکند؛ اما میدانند برای دین است و برای ولایتفقیه. اینجا هوسهای خودشان را کنار میگذارند؛ به همین دلیل هم من یادم نمیآید جایی یک ادعای جدی شده باشد که در مجلس خبرگان تقلب شده باشد. شاید بعضی از جوانان و نوجوانان دلیل این امور را ندانند. این مطالبی که بیان کردم برای این بود که بتوانید دفاع کنید که مثلاً مجلس خبرگان از کجا پیدا شده است؟! چه کسی گفته باید مجلس خبرگان باشد؟! چه لزومی دارد؟! فرق ولیفقیه با مرجع تقلید چیست؟!
انشاءالله که بعد از این هم خدا توفیق خواهد داد که این نهاد که بر اساس مبانی اسلامی و به فرمان امام و تأیید مراجع تقلید و مقام معظم رهبری در کشور ما رسمیت پیدا کرده، پاکترین و درعینحال مؤثرترین نهاد اجتماعی باشد. دعا میکنیم خدا به برکت عنایات حضرت ولیعصرعجلاللهفرجهالشریف همه شما را در راهی که مرضی خدا و اولیای اوست موفق بدارد تا بتوانید کارتان را به نحو احسن انجام دهید. امیدواریم که خداوند متعال سایه مقام معظم رهبری را تا ظهور ولی عصرارواحنافداه بر سر همه ما مستدام بدارد و همه ما را از یاران و خدمتگزاران آن حضرت قرار دهد.
وَ صَلَّى اللهُ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ
[1]. نوادر الأخبار فیما یتعلق بأصول الدین، ج ۱، ص ۲۱.