بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلَوةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیدِ الأنْبِیاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّیبِینَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَینَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
در زمینه «مدیریت فرهنگی» و مباحث استراتژیک آن، روشهای مختلفی وجود دارد. برخی محافل علمی، بهویژه در مسائل عقلی و انتزاعی، بیشتر از روش تحلیلی استفاده میکنند. در مسائل علوم تجربی و حسی نیز بیشتر از روش استقرائی استفاده میشود. ما طلبهها بیشتر عادت داریم با روش تحلیلی کار کنیم و معمولاً ابتدا روی عنوان یک بحث، تحلیل انجام میدهیم؛ اینکه اصلاً مدیریت فرهنگی یعنی چه؟! فرهنگ یعنی چه؟! چه انتظاری از فعالیتهای فرهنگی داریم؟! متصدیان امور فرهنگی چه کسانی هستند؟! چه وظایفی دارند؟! و ما میخواهیم چه نقشی در این زمینه و در این ساحت ایفا کنیم؟!
تا آنجایی که اطلاعات بنده اجازه میدهد، در فرهنگ ما یکی از مظلومترین واژهها خودِ واژه «فرهنگ» است. اصلاً فرهنگ یعنی چه؟! زمانی که من که با این واژه آشنا شدم یک کودک شش یا هفت ساله بودم. مدرسهای که میرفتیم، نامش دبستان سعدی بود و روی تابلوی بالای آن نوشته شده بود «وزارت فرهنگ - دبستان سعدی»؛ یعنی دبستانها زیرمجموعهای از وزارت فرهنگ بودند.
بعدها نیز با قرائنی که از فعالیتهای اداره فرهنگ شهرستان و استان آشنا شدیم، تصور ما این بود که فرهنگ یعنی آموزش. مدرسه چه کار میکند؟ درس یاد میدهد. اداره فرهنگ هم متصدی این است که این مدرسه را راه بیندازد؛ پس فرهنگ یعنی آموزش.
مدتی بعد، حالا تاریخش را دقیق یادم نیست، واژه «فرهنگ» را برداشتند و به جای آن «آموزش و پرورش» گذاشتند. سپس آموزش عالی را هم جدا کردند و برای آن یک وزارتخانه مستقل تشکیل دادند. در گذشته، همه اینها زیرمجموعه یک وزارت واحد بودند به نام وزارت فرهنگ. در اواخر دوره پهلوی، وزارت دیگری به نام «وزارت فرهنگ و هنر» تأسیس شد. این تغییرات، سؤالاتی را مطرح کرد ازجمله اینکه آن فرهنگی که به معنای آموزش بود، حالا چه ارتباطی با وزارت آموزش و پرورش، آموزش عالی و این وزارت جدیدِ فرهنگ و هنر پیدا کرده است؟! و اصلاً فرهنگ و هنر یعنی چه؟!
در عمل هم آنچه به این وزارتخانه واگذار میشد، کارهایی بود که هیچ ارتباطی با آموزش نداشت. اولاً فرهنگ و هنر را با هم ضمیمه کرده بودند برای اینکه امور هنری، نمایش و سینما را به این وزارتخانه بسپارند. از طرف دیگر، ورزش هم جایگاهی در کابینه نداشت، آن را هم ضمیمه کردند. درنتیجه، فرهنگ، هنر و ورزش همگی در همین وزارتخانه گنجانیده شدند. الآن هم بسیاری از باشگاههای ورزشی ما عنوان «باشگاه ورزشی فرهنگی» دارند. حالا اینکه فرهنگ در باشگاه ورزشی چه نقشی دارد را چه عرض کنم.
این سیر تحولات واژه «فرهنگ» در دوران ماست؛ از آن زمانی که کودک بودیم و وزارت فرهنگ یعنی وزارت آموزش بود؛ تا زمان شاه که وزارت فرهنگ و هنر از آموزش جدا شد و با هنر توأم گردید؛ و تا امروز که هنوز هم ما معنای دقیق واژه فرهنگ را نمیدانیم. در بسیاری از جاها، یک کارهایی انجام میدهند و اسمش را «کار فرهنگی» میگذارند. حالا اینکه این کار چه ارتباطی با فرهنگ دارد و کدام معنای فرهنگ را مدنظر دارد، شاید صاحبان کار بدانند، اما بنده نمیدانم!
حالا اگر از این ابهامات صرفنظر کنیم و به ادبیات خودمان برگردیم؛ اصلاً فرهنگ در زبان فارسی امروزی ما، ریشهاش چیست؟! کاربردهایش چیست؟! در کتابهای معتبر ما، واژه فرهنگ در کجا به کار رفته و به چه معنایی؟! از قرائن باید مفهوم آن را استخراج کنیم.
یکی از کاربردهای واژه فرهنگ، در عنوان «فرهنگ معین» است؛ یعنی کتاب لغت. این هم یکی از موارد استعمال کلمه فرهنگ است. در متون معتبر ادبی ما، مانند آثار سعدی و دیگر اساتید بزرگ ادبیات، واژه فرهنگ ظاهراً معنایی داشته که از سایر کاربردهای امروزی جدا بوده و ویژگی خاصی داشته است؛ اما این معنا در تحولات اخیر، کمکم فراموش شده و حقیقت آن بهکلی حذف شده است. مثلاً در ادبیات قدیم میخوانیم: «فلان کس رفتاری خلاف فرهنگ انجام داد» یا «او بیفرهنگ است»، یا در مقام ترادف میگویند: «ادب و فرهنگ»، «فرهنگ و ادب»؛ از این موارد استعمال برمیآید که فرهنگ یک بار ارزشی دارد؛ صرفِ دانستن، یادگرفتن، هنر یا مهارت نیست. اینها گاهی معانی جنبی هستند که به آن اضافه شدهاند اما اصلِ فرهنگ در ادبیات معتبر ما، بار ارزشی دارد و تقریباً با واژه «ادب» همراه است؛ یعنی رفتارهایی که دارای ارزش هستند؛ رفتار ارزشمندانه؛ رفتار ارزشی. این معنای فرهنگ است.
البته این مشکل کموبیش در مترادفهای آن در زبانهای دیگر هم دیده میشود. در عربی هم «ثقافت» یعنی چه؟! کموبیش همین مشکلی که ما در واژه فرهنگ داریم، آنجا هم هست، البته کمتر؛ اما ما در زبان فارسی تحولات عجیبوغریبی را پشت سر گذاشتهایم که باعث شده اصلاً معنای فرهنگ را فراموش کنیم!
ما بنا را بر این میگذاریم که در این گفتوگو، فرهنگ را به همان معنای اصلیاش در نظر بگیریم؛ فرهنگ یعنی رفتار و کار ارزشمند؛ و ارزش هم به همان معنای عقلانی آن؛ ارزشی که عقل میپسندد، برای آن بها قائل میشود، موجب احترام میشود، انسانیت انسان با آن رشد میکند و از ویژگیهای انسانی انسان است. اینها ویژگیهای فرهنگ هستند.
با این فرض که منظور از واژه «فرهنگ» آن معنای سطحی و رایجِ معادل با رقص و آواز نباشد، باید گفت که فرهنگ صرفاً به معنای آموزش هم نیست؛ نه آموزش مفاهیم نظری و تئوریک و نه آموزشهای مهارتی. هیچکدام از اینها بهتنهایی فرهنگ محسوب نمیشوند. فرهنگ، در اصل، زمانی معنا پیدا میکند که یک بار ارزشی در کار رعایت شود. در اینجا تازه وارد حوزهای میشویم که میتواند موضوع بحثی فلسفی و بسیار عمیق باشد و آن اینکه اصلاً «ارزش» چیست؟! چگونه پدید میآید؟! ملاک ارزشها چیست؟! این پرسشها، حتی امروز و پس از قرنها، همچنان در بزرگترین و عمیقترین محافل علمی جهان محل بحث، مناظره و اختلاف نظر هستند؛ اینکه ریشه ارزشها چیست؟! چگونه در زندگی انسانی ظهور کردهاند؟! و اساس آنها را باید چه دانست؟! همچنین ارزشهای حقیقی و مراتب آنها را با چه معیارهایی باید سنجید؟!
از یک سو آنچه مباحث حقوقی بر آن مبتنی است، ازجمله حقوق انسان که بار ارزشی دارد و بهویژه مسائل حقوقی، از حقوق اساسی گرفته تا قوانین موضوعه، همگی ارتباطی بنیادین با مفهوم ارزش دارند. از سوی دیگر، ارزش به معنای خاص خود، یعنی ارزش اخلاقی، نیز مطرح است؛ ارزشی که فارغ از مقررات قانونی و حقوقی و بدون در نظر گرفتن پاداش یا مجازات برای رعایت یا ترک آن، باید دید اساساً ریشهاش چیست و چگونه پدید میآید؟! این همان پرسشی است که محور اصلی مباحث فلسفه اخلاق را تشکیل میدهد.
البته این موضوع نه در تخصص من است و نه این جلسه برای چنین بحثهایی تشکیل شده است؛ اما باید فرض را بر این بگذاریم که وقتی از «مدیریت فرهنگی» سخن میگوییم، دقیقاً بدانیم به دنبال چه هستیم تا اینکه وقتی در یک دانشگاه، بخشی را به امور فرهنگی اختصاص میدهیم و مدیریتی خاص برای آن در نظر میگیریم، بهویژه در دانشگاهی که اساس آن بر ارزشهای اسلامی و انقلابی بنا شده و دانشکدهای را به این حوزه اختصاص میدهیم، رشتهها و گرایشهایی را حول این مسئله تعریف میکنیم و مدیریت فرهنگی را برای تحقق اهداف ارزشی طراحی میکنیم و کسانی که در این مسیر، تحصیلات عالیه حتی در سطح دکتری را دنبال میکنند قرار است بر محور این مفاهیم عمل کنند وظیفه خود را در آینده بشناسند.
این، موضوع را پیچیدهتر میکند. واقعیت این است که با وجود آشنایی چندین سالهام با این مفاهیم، هنوز هم پاسخهای جامع، روشن و قانعکنندهای در این زمینهها بهندرت دیده میشود. این است که با اجازه شما، فرض را بر این میگذاریم که این مدیریت فرهنگی در دانشگاهی شکل گرفته که اساس آن بر ارزشهای اسلامی بنا شده و در راستای دفاع از انقلاب و آرمانهای آن طراحی شده است؛ بنابراین، مقصود از «کار فرهنگی» صرفاً آموزش زبان، روانشناسی یا اصول مدیریت نیست و حتی فراتر از روشهای عملی برای اجرای امور است. آنچه مدنظر است، مفهومی متعالیتر و ژرفتر است. بر اساس مبانی ما، این فعالیتها باید از منظر اسلام تأیید شوند یا اساساً در چارچوب اسلامی تعریف شوند؛ یعنی ارزشهایی که اسلام میپذیرد؛ و در معنایی عمیقتر، ارزشهایی که مورد تأیید خداوند هستند؛ اینکه خداوند میخواهد ما چه ارزشهایی را معتبر بدانیم، به دنبال چه ارزشهایی برویم و کارهایمان را چگونه تنظیم کنیم که به آن ارزشها نائل شویم.
اگر تا اینجا این مقدمات پذیرفته شده باشد میتوان آنها را بهعنوان اصول مفروض در نظر گرفت. ما اصراری نداریم که همه دقیقاً مانند ما فکر کنند اما فرض میکنیم که در این چارچوب توافقی وجود دارد. حال اگر بخواهیم بررسی کنیم که ارزشهای اسلامی و انقلابی که انقلاب برای تحقق آنها شکل گرفته چه هستند، باید بپذیریم که اساس این انقلاب و همه هزینههای آن برای تحقق همین ارزشها بوده است. در این صورت، مدیریت فرهنگی یعنی سازوکاری که مستقیماً مأموریت دارد این اهداف را شناسایی کرده و برای تحقق آنها برنامهریزی کند؛ بنابراین باید ببینیم اساس ارزشها در اسلام چیست؟!
بههرحال در این زمینه بحثهای بسیار عمیق و گستردهای وجود دارد. آنچه من در ادامه مطرح میکنم، صرفاً حاصل تأملات شخصی یا دیدگاهی است که بهعنوان یک اصل موضوع در یک چارچوب نظری پذیرفته شده است. فرض را بر این میگذاریم که ارزشهای انسانی یعنی آن دسته از اصولی که انسان را به عالیترین مرتبه کمال انسانی میرسانند. ارزشهای اسلامی نیز نظامی هستند دارای مراتب، عرصهها و بخشهای گوناگون که همگی بهصورت هرموار به سوی رأس هرم حرکت میکنند؛ و آن رأس، همان عالیترین کمال انسانی است.
پس مدیریت فرهنگی یعنی چه؟! یعنی فراهم آوردن شرایطی که انسانها بتوانند بهتر و مؤثرتر در مسیر کمال حقیقی خود حرکت کنند. نباید فراموش کنیم که هدف اصلی انبیا نیز همین بوده است؛ آنها آمدهاند تا بشر را راهنمایی کنند که چگونه رفتار کند تا به آن کمال حقیقی دست یابد.
اگر بپذیریم که این کمال دارای مراتب است، میتوان گفت عالیترین مرتبه آن، وجود مقدس پیامبر اسلام است که برترین مخلوق خداوند به شمار میآید. مراتب پایینتر نیز شامل انسانهایی هستند که در این مکتب تربیت یافتهاند، تا برسد به مؤمنان متوسط. ما نیز از این ارزشها بینصیب نیستیم؛ برخی از مراتب آن را دارا هستیم و تلاش میکنیم تا آنها را تکمیل کرده و به مراتب بالاتری دست یابیم.
برای شناخت این کمال و راههای رسیدن به آن، دو رویکرد نسبتاً متفاوت ازنظر متدولوژی یا همان روششناسی مطرح میشود؛ نخست اینکه با توجه به هدفمان که پیادهسازی ارزشهای اسلامی است، به سراغ متون دینی برویم و بررسی کنیم که قرآن و حدیث، اساس ارزشها را چه میدانند، چه مراتبی برای آن قائل هستند و چه راههایی برای رسیدن به آن معرفی کردهاند. دوم اینکه فعلاً مقدمات دینی را وارد بحث نکنیم و بهصورت مستقل و عقلی به موضوع بپردازیم؛ ببینیم انسان با عقل خود چه درکی از ارزش واقعی دارد و چگونه میتواند به آن دست یابد.
البته ما معتقدیم که اگر هر دو مسیر بهدرستی طی شوند، درنهایت به یک نقطه مشترک خواهند رسید؛ یعنی عقل همان چیزی را اثبات میکند که وحی نیز بر آن تأکید دارد. میان این دو تنافی نیست، به شرط آنکه مسیرها درست پیموده شوند و نتیجهگیریها صحیح باشد؛ اما چون احتمال خطا وجود دارد و ممکن است دین را بهدرستی نشناسیم یا استدلال عقلی را ناقص یا مغالطهآمیز مطرح کنیم، این است که در برخی موارد اختلافاتی پدید میآید. از همین رو، هر جا که میان این دو روش توافق حاصل شود، اطمینان بیشتری به دست میآید. اگر در نقطهای، هم عقل حکم کند و هم نقل و وحی تأییدش کند، طبیعتاً انسان با اطمینان بیشتری آن را میپذیرد.
چنین موضوعی، آنهم با این سطح از پیچیدگی، توقع اینکه بتوان در یکی، دو جلسه، یا حتی در ده جلسه یا یک دوره آموزشی یکساله آن را بهطور کامل تبیین کرد، انتظاری واقعبینانه نیست. سالهاست - و شاید بتوان گفت قرنهاست- که اندیشمندان بسیاری، فارغ از تعصبات مذهبی یا باورهای قومی، با نیت خالصانه تلاش کردهاند تا حقیقت این مفاهیم را دریابند؛ اما با وجود کوششهای فراوان، هنوز به پاسخهای قطعی و جامع دست نیافتهاند. حال چگونه میتوان انتظار داشت که ما در مدتزمانی کوتاه، این مسائل را بهگونهای حل و تبیین کنیم که هر انسان عاقل و منصفی آن را بپذیرد؟! چنین انتظاری، چندان منطقی نیست.
بااینحال اگر تلاش کنیم بر اساس یک روش تحلیلی، پایههای این مسئله را شناسایی کنیم، یعنی مشخص کنیم که برای حل این نظریه، چه مبانی و اصولی باید بررسی و اثبات شوند، به گمانم این رویکرد میتواند بسیار مؤثر باشد؛ زیرا اولاً احتمال موفقیت در حل مسائل بیشتر میشود و ثانیاً از بروز خطا جلوگیری میکند؛ چراکه حرکت از پایه، احتمال اشتباه را کاهش میدهد؛ اما اگر بدون توجه به بنیانها، از سطح یا روبناها آغاز کنیم و پایهها سست باشند، ممکن است کل ساختار فروبریزد؛ بنابراین ابتدا باید بر پایهها تمرکز کنیم، برای آنها اولویت قائل شویم و حل آنها را در اولویت قرار دهیم. این کار، زمینهساز موفقیت در مراحل بعدی و در پرداختن به مسائل فرعی و روبنایی خواهد بود.
اما این پایهها چیست؟! پس از پذیرش وجود خداوند و باور به اینکه انسان آفریده خداست و برای هدفی خاص خلق شده و اینکه تحقق عینی این هدف در جهانی ابدی صورت میگیرد - یعنی همان اصول دین: توحید، نبوت و معاد- با فرض اینکه این اصول پذیرفته شده باشند، آنها را میتوان اصول موضوعه دانست. بااینحال، باید توجه داشت که این اصول هنوز بهطور مستقیم به بحث ارزشها ارتباط پیدا نمیکنند.
اگر از اینجا شروع کنیم که خدا ما را برای چه آفریده است؟! آن آخرین کمالی که ممکن است به آن برسیم چیست؟! آیا آن کمال بهطور طبیعی و در اثر عوامل مکانیکی و طبیعی حاصل میشود یا به انتخاب و اختیار خود ما بستگی دارد؟! شاید حل این مسائل خیلی مشکل نباشد.
اولاً بگوییم خدا ما را آفریده برای اینکه لیاقت بالاترین رحمت او را پیدا کنیم یا به عالیترین مرتبه کمال برسیم. این رحمت خاصی که مخصوص انسانهاست و چیزی است که در اثر اعمال اختیاری خودشان حاصل میشود را بهزور و جبر به کسی نمیدهند. این فرق انسان با فرشتگان و سایر مخلوقات است. فرشتگان، عالیترینشان مثل جبرئیل، از اول همان چیزی را که خدا به او داده دارد و تا آخر هم همان را دارد؛ رشدی پیدا نمیکند؛ وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ.[1]
اما خدا انسان را بهگونهای آفریده که از صفر به سوی بینهایت حرکت میکند. حرکت او هم منوط به اختیار خودش است؛ باید بخواهد تا برود. بهزور نمیشود او را برد. اگر کسی بتواند کمک کند که زمینه انتخاب صحیح برای او فراهم شود، کاری کند که او دلش بخواهد این کار را انجام دهد، به او کمک کرده است؛ وگرنه خدا هم بهزور کسی را نمیبرد. خودش میفرماید: وَلَوْ شَاءَ لَهَدَاكُمْ أَجْمَعِينَ؛[2] ولی خدا این کار را نمیکند. میفرماید: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كَافِرٌ وَمِنْكُمْ مُؤْمِنٌ؛[3] فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ؛[4] ما بهزور کسی را به بهشت نمیبریم. این راهی است که باید با انتخاب خودتان بروید. نهایت رحمت ما این است که فهم صحیح به شما بدهیم، عقل به شما بدهیم، کمبود عقلتان را با وحی جبران کنیم، شما را تشویق کنیم، وسایل تشویق فراهم کنیم که راه درست را انتخاب کنید؛ اما بهزور نه. انسان اینگونه نیست؛ انسان باید خودش بخواهد.
بنابراین وظیفه مدیریت فرهنگی این میشود که زمینههایی فراهم کند برای اینکه کسانی که تحت مدیریت او هستند، راه صحیح را بهتر بشناسند و انگیزه پیمودن آن راه را بیشتر پیدا کنند. دیگر آنوقت نمیگوییم کار فرهنگی یعنی ورزش، موسیقی، هنر، حرکات موزون، اختلاط دختر و پسر. دیگر اینها به ذهن ما نمیآید. حرکات موزون و اختلاط دختر و پسر کار فرهنگی نیست. اینها چیزهایی است که شیطان درست کرده برای اینکه ما را از اصل مسئله غافل کند. اصلاً اینها فرهنگ نبود. به یک معنا، اینها همه بیفرهنگی است!
فرهنگ آنجاست که گاهی میگوییم «بافرهنگ» و «بیفرهنگ»؛ این واژه دو کاربرد دارد. گاهی منظور از فرهنگ، اعم از فرهنگ خوب و بد است؛ یعنی فرهنگ خوب یک نوع فرهنگ است و فرهنگ بد هم نوعی دیگر؛ اما در کاربردی دیگر، فرهنگ به معنای فرهنگ خوب به کار میرود. به همین دلیل، وقتی کسی بخواهد توهین کند، میگوید «بیفرهنگ» است؛ بنابراین، این واژه دو نوع کاربرد دارد.
ما اگر بخواهیم کار فرهنگیِ صحیح انجام دهیم باید زمینه انتخاب درست را برای کسانی که تحت تأثیر ما هستند فراهم کنیم. یک سؤال اساسی این است که دیگران چطور میتوانند زمینه انتخاب را برای دیگران فراهم کنند؟! انتخاب، مربوط به خود شخص است؛ فَمَنْ شَاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شَاءَ فَلْيَكْفُرْ. پس دیگران چگونه میتوانند زمینه انتخاب را برای او فراهم کنند؟!
بر اساس یک تحلیل، انتخاب، برآیند شناخت و میل است. وقتی میگوییم این راه را انتخاب کردیم -مثلاً برای رفتن به تهران، فلان مسیر را برگزیدیم- یعنی ابتدا میدانستیم این راه به کجا میرود و آن یکی به کجا. راه اصفهان را با راه تهران اشتباه نگرفتیم. برای اینکه انتخاب درستی داشته باشیم، باید بدانیم کدام جاده به تهران میرسد و کدام به اصفهان. اگر ندانیم، انتخاب معنا ندارد.
گاهی اصطلاح «انتخاب کور» را به کار میبرند؛ اما این درواقع یک مسامحه لفظی است. انتخاب کور، انتخاب نیست؛ بلکه یک اتفاق است. برای اینکه انتخاب به معنای واقعی داشته باشم، باید بدانیم هر راه به کجا منتهی میشود. پس یکی از پایههای انتخاب، شناخت صحیح است.
اما شناخت صحیح، نه از نظر منطقی علت تامه عمل است و نه بر اساس تجربه. تجربهاش را همه ما داریم؛ کسانی بودند که بسیاری از حقایق را بهخوبی میفهمیدند اما در عمل، آنها را انکار میکردند. شاید روشنترین نمونه آن که در قرآن نیز بهصراحت آمده، فرعون باشد. فرعون میگفت: مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَٰهٍ غَيْرِي؛[5] یعنی من جز خودم خدایی نمیشناسم؛ اما حضرت موسی به او گفت: لَقَدْ عَلِمْتَ مَا أَنْزَلَ هَٰؤُلَاءِ إِلَّا رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ؛[6] میدانی که اینها را پروردگار آسمانها و زمین نازل کرده است. بااینحال، فرعون باز هم گفت: مَا عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلَٰهٍ غَيْرِي. حالا آیا فرعون واقعاً میدانست یا نمیدانست؟!
درباره فرعون داستانهایی هست که کار او درنهایت به جایی رسید که گفت: قَالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ.[7] آیا شیطان و دیگران، در زمان خودمان و در صدر اسلام، کسانی که سیدالشهدا را به شهادت رساندند، آیا نمیدانستند؟! آیا خود یزید نمیدانست؟! آیا عمر سعد که صبح روز عاشورا خودش امام جماعت شد و نماز جماعت را اقامه کردند و سپس گفت: «يَا خَيْلَ اللهِ! ارْكَبِي وَ بِالْجَنَّةِ أَبْشِرِي!»؛ یعنی ای سواران خدا! سوار شوید و بروید امام حسین را بکشید و به بهشت بروید! آیا واقعاً معتقد بود؟! پس چطور همان شب، راه میرفت و با خود میگفت: چگونه به جنگ بروم و سعادت خودم را به ریاست دنیا بفروشم؟! و درنهایت گفت: ولی مُلک ری عقیم است، نمیتوانم از آن بگذرم!
در زمان ما هم مصادیق مشابهی وجود دارد. خیلیها بسیاری از حقایق را میدانند، یا بهدروغ میگویند نمیدانیم، یا با اینکه میدانند و میگویند، عمل نمیکنند. خود ما هم بارها اتفاق افتاده که چیزهایی را میدانیم اما عمل نمیکنیم؛ یا تنبلیمان میآید و یا با منافعمان سازگار نیست. قسم حضرت عباس هم میخوریم که باید این کار را انجام داد، به دیگران نیز توصیه میکنیم اما خودمان انجام نمیدهیم! آدمیزاد همین است.
پس برای اینکه اختیار تحقق پیدا کند، ابتدا نیاز به شناخت است، سپس انگیزه. کسانی که میتوانند در مسیر تحقق اختیار صحیح نقش داشته باشند، باید دو کار انجام دهند: یکی اینکه شناخت درست به افراد بدهند؛ و دیگر اینکه انگیزه آنها را تقویت کنند.
بنابراین بر اساس مقدماتی که عرض کردم، اگر بخواهیم کار فرهنگی مؤثری انجام دهیم باید تلاش کنیم شناخت صحیحی نسبت به اسلام و ارزشهای اسلامی و انقلابی به کسانی که با آنها در ارتباط هستیم منتقل کنیم. هر جا ضعف، اشتباه یا انحرافی وجود دارد آن را اصلاح کنیم.
دوم اینکه، با روشهای عملی، اخلاقی و تربیتی، کاری کنیم که انگیزه انجام کار نیک در افراد تقویت شود. البته هیچگاه نمیتوان تضمین کرد که این تلاشها حتماً به نتیجه خواهد رسید، چون اختیار درنهایت در دست خود فرد است؛ اوست که باید تصمیم نهایی را بگیرد. کاری که از ما ساخته است، فراهم کردن مقدمات است. همه اینها مبتنی بر «اگر»هایی است که عرض کردم. ما اصراری نداریم که همه، این مقدمات را بپذیرند اما اگر تا اینجا پذیرفته شد، باید بکوشیم انسان، کمال انسان و هدف از آفرینش را بهدرستی بشناسیم. اصلاً ما برای چه آفریده شدهایم؟! و این پرسشی است که متأسفانه حتی در میان ما مسلمانان نیز غریب مانده است!
خود من، از زمانی که خودم را شناختهام تا امروز، چند هزارم از وقتم را صرف این مسئله کردهام؟! بهسختی به یاد میآورم که حتی لحظاتی کوتاه را صرف این مسئله کرده باشم! آن وقت چه چیزی واقعاً عامل حرکت من بوده است؟! نیازهایی مثل غذا، مسکن، لباس؛ و بعدها احترام، همسر، فرزند، تأمین زندگی، موقعیت اجتماعی، پست و مقام. اینها انگیزههای من بودهاند. نه چند صدم، بلکه حتی چند هزارم از وقتم را صرف این نکردهام که ببینم اصلاً برای چه خلق شدهام؛ و این، بزرگترین کمبود فرهنگی جامعه ماست. ما گمان میکنیم که خلق شدهایم تا بخوریم، بخوابیم، بزرگ شویم، ازدواج کنیم، بچهدار شویم و درنهایت بمیریم. در این مسیر هم، علم، صنعت و تجارت را صرفاً ابزارهایی برای رفاه میدانیم. صنعت میخواهیم برای چه؟ برای فراهم کردن وسایل راحتی. تجارت میکنیم برای چه؟ برای به دست آوردن پول؛ و پول برای چیست؟ برای رفع نیازهای شخصی.
البته هستند کسانی که تا حدی تربیت دینی یافتهاند. واقعاً صبح که از خواب برمیخیزند، اگر هم به سر کار میروند، میگویند: «بسمالله الرحمن الرحیم، خدایا به امید تو! چون تو دوست داری کار کنم، کار میکنم؛ چون تو تنبلی را نمیپسندی، من هم تنبلی نمیکنم؛ چون تو میخواهی»؛ اما واقعاً چند درصد از مردم اینگونه هستند؟! این را فقط کرامالکاتبین میدانند. ما خبر نداریم. بنده که چنین نیستم.
و همه کارهای دیگر؛ مثلاً درس میخوانیم؛ کم نیستند کسانی که ده، پانزده سال از عمرشان را صرف تحصیلات عالیه، دانشگاهی و حتی دکتری میکنند. آخرِ آخرش این است که به زندگی مرفهی برسند، با فلان دختری ازدواج کنند، فلان اتومبیل را سوار شوند و در فلان خانه زندگی کنند. چقدر باید زحمت بکشند تا آن پُست را به دست بیاورند؟! چقدر باید پسانداز کنند تا آن خانه را بخرند؟! آخرش هم معلوم نیست آن چند سال برخورداری، چه نسبتی با همه رنجهایی دارد که در طول زندگی کشیدهاند!
اما ما معمولاً این حسابها را نمیکنیم. فقط دلمان میخواهد اینطور باشد. آنوقت خدا میگوید: همه این زندگی، حالا صد سال فرض کنید، حتی اگر هزار سال هم باشد، در برابر بینهایت، از یک چشم به هم زدن هم کمتر است. همه اینها گذراست: كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ * وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ.[8] بعد از این زندگی، زندگیای ابدی در پیش است؛ یعنی بینهایت؛ یعنی با هیچ عمری قابل مقایسه نیست. حتی عمر نوح هم در برابر آن هیچ است؛ چند صدم آن است؟! چند هزارم؟! چند میلیونیم؟! هیچ نسبتی ندارد!
مشکل اصلی ما این است که انسان را نشناختهایم. انسان موجودی گذرا نیست که با مرگ پایان یابد. این همان مسئله معاد است. ما سرِ خود و اتفاقی به وجود نیامدهایم. کسی ما را با هدفی آفریده است؛ این یعنی توحید. راه رسیدن به آن هدف را هم فقط به عقل واگذار نکرده، بلکه وحی را نیز ضمیمه کرده است؛ این هم یعنی نبوت.
اما ما چقدر برای این اصول دین ارزش قائل هستیم؟! در مکتبخانه ملاباجی به ما گفتهاند اصول دین چند تاست؟! ما هم گفتیم پنج تا؛ خدا یکی است و دو نیست. انسان بعد از مرگ، در روز قیامت زنده میشود و هرکس کار خوب کرده، به بهشت میرود. به ما گفتهاند اینها را حفظ کنید و بگویید؛ اما این اعتقاد در زندگی ما چه اثری دارد؟! انگار هیچ!
پس اساس کار فرهنگی، احیای همین دانستهها و تقویت آن انگیزههاست. باید راهش را پیدا کنیم. برای اینکه بتوانیم این شناختها را تقویت کنیم، اول باید شناخت خودمان را تقویت کنیم. نباید فکر کنیم حالا که دکتری گرفتهایم، دیگر معلوماتمان کامل است و مگر چند نفر در کشور دکتری دارند؟! چه کسی مثل ماست؟! باید حتی یک روز هم اجازه ندهیم که بر معلوماتمان افزوده نشود. هر روز باید بخشی از وقتمان را به مطالعه اختصاص دهیم؛ به اندازهای که زمینه معلوماتمان اجازه میدهد: قرآن، تفسیر، حدیث، کتابهای اخلاقی، فقهی و سایر علوم مرتبط. باید بر دانشمان بیفزاییم. مگر نه اینکه مقدمات اختیار صحیح، شناخت صحیح است و شناخت از راه علم حاصل میشود؟! پس هیچوقت نباید بگوییم: «دیگر کافی است»؛ اما متأسفانه اینگونه عادت نکردهایم. به یک حدی که رسیدیم، مثلاً دکتری گرفتیم، کتاب را میبندیم و کنار میگذاریم. خیلیها حتی قبل از آن هم کتاب را میبندند!
در مقام تقویت انگیزههای خودمان، بیشتر انگیزهها به پول، درآمد، پاداش و امثال آن برمیگردد. نهایتش هم پست وزارت یا ریاستجمهوری است؛ اما آیا این ریاستجمهوری به سعادت ما کمک میکند یا به شقاوتمان؟! فکرش را نمیکنیم؛ فقط خودِ مقام را دوست داریم.
حالا برای اینکه خیلی خستهتان نکرده باشم، یک لطیفه هم مخصوص طلبهها بگویم، شاید شنیده باشید. میگویند طلبهای بود که سعی میکرد شهریهاش را فقط اسکناس نو بگیرد. بعد هم آنها را در متکایش قایم میکرد تا محفوظ بماند. آن زمانها بانک در دسترس نبود و کسی که میخواست پولش را پنهان کند باید در تشک یا متکا قایم میکرد. شبها که چراغها خاموش میشد و همه میخوابیدند، او اسکناسها را درمیآورد، پهن میکرد و با آنها حرف میزد. میگفت: «بعضیها شما را برای نان، خانه، لباس، یا ازدواج میخواهند؛ اما من شما را به خاطر خودتان دوست دارم!» ما هم کمکم داریم همینطور میشویم. فردا میمیری و این اسکناسهای نو میمانند! حالا چه شد؟! هیچ! فقط میگویی: «من خودش را دوست دارم». این یعنی نوعی جنون؛ زحمت میکشیم، گرسنگی میکشیم، سختی تحمل میکنیم، فقط برای اینکه اسکناس نو جمع کنیم، تماشا کنیم، ببوسیم و بگوییم: «من شما را به خاطر خودتان دوست دارم!»
انبیا آمدند که ما به این جنون مبتلا نشویم و ما را نجات دهند. وَمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ،[9] مَتَاعُ الدُّنْيَا قَلِيلٌ؛[10] این دنیا فقط ابزاری است برای گذران کار. هدف نهایی نیست و خودش مطلوبیت ذاتی ندارد. ما زندگی میکنیم تا بتوانیم برای خدا کار کنیم، تا پاداش ابدی داشته باشیم. البته از آن بالاتر هم هست؛ کسانی که گفتند: «إِلٰهِي، مَا عَبَدْتُكَ خَوْفًا مِنْ نَارِكَ، وَلَا طَمَعًا فِي جَنَّتِكَ.» این مرتبهای است که عقل ما کمتر به آن میرسد اما وجود دارد و مراتبی دارد.
آدمیزاد برای کمالی آفریده شده که شبیه بینهایت است؛ و ما غافلیم! درحالیکه اساس فرهنگ ما همین است، بیشترین غفلتمان نیز از همین نقطه است! اگر میخواهید موضوعی برای رساله دکتری انتخاب کنید، یکی از شاخههای مرتبط با ارتقاء فرهنگ کشور مناسب است. ابتدا باید معنای فرهنگ را روشن کنیم و تعریف دقیقی از آن ارائه دهیم. سپس راههای رسیدن به آن را بررسی کنیم: بخشی از راه، آیات و روایات؛ بخشی دیگر، دلایل عقلی، فلسفی و کلامی؛ و درنهایت، تحقیقات میدانی و بهرهگیری از قضایای تاریخی و داستانهایی که قرآن نقل کرده یا ما در زندگی تجربه کردهایم.
آنچه میتواند به تحقق همه این اهداف کمک کند، وجود یک راه ساده و مؤثر است و آن توسل به اولیاء خداست. روشنفکرها این را خرافه میدانند؛ این هم یک مکتب است؛ اما ما عوام میگوییم: برای همه آنچه فکر کردیم و بهترین دلایل را آوردیم، برای اینکه موفقیت عملی حاصل شود، باید پیش کسانی که همه قدرتهای عالم در اختیارشان است گدایی کنیم. اصلش خداوند متعال است و سپس کسانی که او اجازه داده برای ما دعا کنند و کمکمان کنند. اینها را غنیمت بشماریم؛ بسیار میتوانند کمک کنند و مشکلات را از سر راه بردارند. پس توصیه میکنیم توسل به اهلبیتصلواتاللهعليهماجمعين و اینجا، توسل به حضرت معصومهسلاماللهعلیها را غنیمت بشمارید! خداوند انشاءالله دست ما را در دو عالم از دامان ایشان کوتاه نفرماید!
وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِین
[1]. صافات، 164.
[2]. نحل، 9.
[3]. تغابن، 2.
[4]. کهف، 29.
[5]. قصص، 38.
[6]. اسراء، 102.
[7]. یونس، 90.
[8]. رحمن، 26 و 27.
[9]. حدید، 20.
[10]. نساء، 77.