بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
الْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَالصَّلاَةُ وَالسَّلامُ عَلَی سَیِّدِ الأنْبِیَاءِ وَالْمُرسَلِین حَبِیبِ إلَهِ الْعَالَمِینَ أبِی الْقَاسِمِ مُحَمَّدٍ وَعَلَی آلِهِ الطَّيِبِينَ الطَّاهِرِینَ المَعصُومِین
أللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحَسَن صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَعَلَی آبَائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ سَاعَةٍ وَلِیًا وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْنَا حَتَّی تُسْکِنَهُ أرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
تشریففرمایی سروران عزیز را به این مؤسسه که خانه خودشان است خیر مقدم عرض میکنم و پیشاپیش فرارسیدن بزرگترین عید شیعه، بلکه بزرگترین عید بشریت را تبریک و تهنیت عرض میکنم. امیدوارم خداوند متعال به برکت این مولود مبارک، همه ما را مشمول عنایتهای خاص خود قرار دهد.
اگرچه وجود مقدس بقیةالله الأعظمارواحنافداه نعمتی عام برای همه بشریت هستند ولی طبعاً برای شیعیان و منتظران فرج ویژگی خاصی دارند و برای کسانی که افتخار انتساب به خدمتگزاری آستان آن حضرت را دارند این ویژگی، مضاعف است. خدا را شکر میکنیم که این افتخار نصیب ما شده که خود را به این آستان، منتسب بدانیم و امید داریم که این انتساب، پذیرفته شود. پذیرفته شدن این انتساب که درواقع ما خود را به این دستگاه بستهایم، معلوم نیست از آن طرف نیز پذیرفته شده باشد یا نه ولی قاعدتاً پذیرش آن در گرو شرایط، لیاقتها و صلاحیتهایی است که باید کسب کنیم.
این لیاقتها هرچه باشد یک هدف کلی را دنبال میکند و آن هدف، اصل امامت و ولایت و فرجی است که از ظهور آن حضرت انتظار داریم. ما هرقدر بتوانیم زمینه را برای این امر که بزرگترین رویداد تاریخ بشریت و جزء اخیر از علت تامهٔ آفرینش است فراهم کنیم، حق داریم که خود را به این دستگاه، منتسب بدانیم؛ ولی اگر خداینکرده رفتار ما در این جهت نباشد، یا خداینکرده در جهت خلاف آن باشد، طبیعتاً انتظار پذیرفته شدن در این دستگاه، بیمورد خواهد بود، بلکه باید منتظر آثار مخالف آن باشیم؛ یعنی خداینکرده کسانی که از این دستگاه رانده شوند باید منتظر پسگردنی باشند و این چیزی نیست که فقط در ذهن و خیال فرض شود، بلکه بارها در عالم خارج تحقق پیدا کرده است.
اصولاً با توجه به نوع آفرینش انسان و هدفی که خداوند متعال از این نوع مخلوق دارد انسان از آغازی که قدرت انتخاب آگاهانه پیدا میکند تا آخرین لحظات حیات، باید هم زمینه پیشرفت و پسرفت و هم زمینه تعالی و انحطاط برای او فراهم باشد. چنین نیست که کسانی که از آغاز، راه صحیحی را انتخاب کردند، الزاماً تا پایان ادامه دهند؛ یا اگر کسانی از آغاز راه کجی رفتند، مجبور باشند تا آخر به همان راه ادامه دهند. هیچکدام ضرورتی ندارد و خداوند متعال برای این نکته خاص، هشدارهای ویژهای داده است؛ یعنی چون امکان پیدایش چنین توهمی در اذهان وجود داشت، قرآن مجید بهطور خاص روی این مطلب تأکید فرموده است که توجه داشته باشید که ملاک، پایان کار است. مَثَل معروف عامیانه خودمان این است که جوجهها را آخر پاییز میشمارند! نه چنان است که هرکس چند صباحی راه صحیح رفت، دیگر بشود به او اعتماد کرد؛ و برعکس.
این آیه شریفه را همه ما بارها شنیدهایم و داستانش را خواندهایم و شاید هم بارها نقل کرده باشیم: وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْنَاهُ آيَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلَٰكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ.[1] در ذیل این آیه شریفه، روایتی از امام معصومعلیهالسلام هست که فرمودند: این داستان مخصوص بلعم نبود و تا پایان قیامت، در این امت هم نمونههایی خواهد داشت! این هشداری برای همه مردم است که بدانند در مسیر زندگیشان چنین نوسانات و چنین فراز و نشیبهایی وجود دارد و اگر توفیق الهی نصیبشان شد و در برههای از زمان، راه صحیح را انتخاب کردند، مغرور نشوند که تا پایان کار در همین راه باقی خواهند ماند.
انسان هر لحظه در معرض تغییر مسیر و در معرض امتحان است. این است که ما ازیکطرف باید خیلی شکر خدا را به جا بیاوریم که ما را به سوی این مسیر صحیح هدایت کرد؛ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَٰذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ.[2] این لطف الهی است که شامل حال ما شده است. معلوم نیست که خود ما چقدر تلاش کردهایم برای اینکه در این مسیر وارد شویم. مسلماً آغاز آن، یک جرقه الهی و یک لطف الهی بوده که شامل حال ما شده است. ازاینجهت باید بسیار شکرگزار باشیم ولی درعینحال باید نسبت به آیندهمان نگران باشیم. کم نبودند کسانی که در طول تاریخ به انبیا ایمان آوردند و بعد دچار انحراف شدند؛ در زمان رسول خداصلیاللهعلیهوآله، بعد از رحلت آن حضرت و تا به امروز، در زمان خود ما هم شاهد وقایعی بودیم که قبلاً تصورش را نمیکردیم؛ کسانی به انحرافاتی مبتلا شدند که شاید خودشان هم باور نمیکردند!
این خطر برای من و شما هم وجود دارد. هیچکس ضمانت نکرده که حالا که ما وارد راه صحیحی شدهایم، حتماً تا پایان، در این راه، مستقیم و پایدار خواهیم ماند؛ هیچ ضمانتی نیست؛ بستگی دارد به اینکه خود ما چقدر بخواهیم، چقدر همت کنیم و چقدر تلاش کنیم که از مسیر مستقیم منحرف نشویم؛ معالم و شعائر دین را همواره به خاطر داشته باشیم، چراغهای نورافکنی که در این مسیر قرار داده شده را بهکار بگیریم؛ از علائم و آثاری که برای صحت راه نصب شده استفاده کنیم؛ چشممان را نبندیم. بههرحال راه خطرناکی است. هر چیزی ارزشش بیشتر باشد، خطرش هم بیشتر است.
از برکات بسیار گرانبها و کمنظیری که خداوند متعال به امت ما عنایت فرموده برکاتی است که در سایه انقلاب اسلامی و این نظام مقدس عاید ما شده است؛ اما در همین دوران پس از انقلاب نیز شاهد دگرگونیها، انشعابات، کجرویها و انحرافاتی بودهایم؛ و بالاخره خود تعدد راهها نشانه این است که همه آنها درست نیست. بر خلاف آنچه امروز مد شده و دارند ترویج میکنند که «صراطهای مستقیم داریم و همهاش درست است»، فطرت هر انسانی میداند که این دروغ است. راه صحیح، یکی بیشتر نیست: فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلَالُ.[3] خود همین، یک وسیله برای منحرف کردن دیگران است. بههرحال همان کسانی که طرفدار کثرتگرایی در دین و مذهب هستند، سایر مذاهب دیگر را طرد میکنند و حتی اگر زورشان برسد، به صورت فیزیکی هم آنها را حذف میکنند، منتها هنوز آن قدرت را پیدا نکردهاند.
طبعاً این سؤال برای ما مطرح میشود که برای باقی ماندن در مسیر صحیح چه باید کرد؟! چه کنیم که دچار انحرافات و لغزشها نشویم؟! این سؤال، سؤالی جدی است. در مقاطع مختلف تاریخ اسلام مواردی پیش آمده که مسلمانها در چندراهیهایی قرار گرفتند که بسیار پیچیده و مبهم بوده و تشخیص راه صحیح از راه انحرافی بسیار دشوار بوده است. معنی امتحان و معنی فتنه هم همین است: أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ؛[4] یعنی آیا همینکه گفتند ایمان آوردیم، دیگر دچار فتنه و امتحان نخواهند شد؟! نه، فتنه و امتحان در راه است!
زمینه فتنه و امتحان را ابهام فراهم میکند. باید ابهامی باشد تا امتحان پیش بیاید. هیچوقت در یک امتحان ریاضی، نمینویسند حاصل دو در دو چند میشود؛ همه میدانند که دو دوتا، چهارتا میشود، این که سؤال امتحانی نیست. سؤال امتحانی از چیزی مطرح میشود که نوعی ابهام داشته باشد. رفتار امتحانی هم باید بهگونهای باشد که در آن ابهامی باشد وگرنه اگر خیلی روشن باشد امتحان معنا ندارد.
یک نمونهاش را عرض میکنم و از همانجا در سال امیرالمؤمنینسلاماللهعلیه، راهی که این حضرت برای تشخیص حق و باطل و برای تشخیص راه صحیح از راه خطا اشاره فرمودهاند را سرمشق خودمان قرار میدهیم. همه شما داستان جنگ جمل را میدانید؛ دو نفر از صحابه بزرگ، یکی پسرعمه پیامبر اکرمصلیاللهعلیهوآله بود و دیگری از بزرگان قریش؛ یعنی طلحه و زبیر آمدند و با همسر پیامبر، عایشه دختر ابوبکر، همدست شدند و به عراق و بصره رفتند و در آنجا زمینه جنگ با علیعلیهالسلام را فراهم کردند. شخص عرب مسلمانی خدمت امیرالمؤمنینعلیهالسلام آمد و عرض کرد: من نگاه میکنم یکطرف شما هستید، کسی هستید که سابقه در اسلام دارید، داماد پیامبر هستید، پیامبر درباره شما سفارشاتی کردهاند. یکطرف هم میبینم که سه نفر از بزرگان اسلام هستند که یکیشان هم همسر پیامبر است. من از کجا بفهمم که راه شما درست است یا راه آنها؟! خیلی صادقانه سؤال کرد. عرض کرد شما یک نفر هستید. درست است که شما آدم خوبی هستید و من هم میدانم که آدم خوبی هستید؛ ولی شما یک نفر هستید و آن طرف سه نفر از بزرگان اسلام هستند؛ یکی از آنها همسر پیامبر است، یکی جناب زبیر، پسرعمه خودتان و پسرعمه پیامبر است. یکی هم طلحه است. اینها کسانی هستند که اصحاب شورا بودند، کسانی که خلیفه دوم آنها را بهعنوان کاندیدای خلافت معرفی کرده بود. اینها افراد عادی نیستند. یکطرف سه نفر هستند و یکطرف یک نفر. من چه میدانم راه شما درست است یا راه آنها؟! از کجا بفهمم؟! چرا آنها را بر شما ترجیح ندهم با اینکه تعدادشان بیشتر است؟! البته یعنی تعداد سرانشان.
حضرت فرمودند: اشتباه تو همینجاست که میخواهی حق را با اشخاص بشناسی؛ میخواهی ببینی راه حق کدام است، نگاه میکنی ببینی چه کسانی یا چند نفر میروند. اشتباه تو همینجاست و هیچوقت به نتیجه نخواهی رسید. هیچ ضمانتی ندارد که آدم با کمیت و کیفیت اشخاص بتواند راهی را بشناسد. اول باید سعی کنی ببینی ملاک حق و باطل چیست. اول خود حق و باطل را باید بشناسی، بعد بفهمی چه کسانی بر حق هستند یا بر باطل. حضرت فرمودند: إِعْرِفِ الحَقَّ تَعرِفْ أَهلَهُ؛[5] اول برو ببین حق چیست، ملاک حق بودن چیست، بعد آن وقت ببینی که من درست میگویم یا آنها.
خب، سؤال میشود که در اسلام، ما حق را از کجا بشناسیم؟! بالاخره طبق مذهب شیعه، یکی از منابع شناخت حق، پیامبر و اهلبیت هستند. پس اول باید آنها را بشناسیم تا حق را بشناسیم. این یک دور است. اتفاقاً در نهجالبلاغه هم در برخی جاها به این مطلب اشاره شده است که کسانی که صلاحیتشان و حجیت کلام و رفتارشان شناخته شده است، آنها در برخی موارد زمینه و وسیله برای شناختن حق میشوند. آن وقت بهصورت طلبگی میشود این سؤال را مطرح کرد که این دور لازم میآید؛ ما برای اینکه حق را بشناسیم باید پیامبر و امام را بشناسیم و ببینیم آنها چه گفتند تا حق را بشناسیم. از طرفی شما میگویید ما برای اینکه بخواهیم ببینیم کدامیک از اشخاص بر حق هستند، اول باید حق را بشناسیم تا ببینیم اشخاص بر حق هستند یا بر باطل. حالا بالاخره اول باید اشخاص را بشناسیم یا اول حق را بشناسیم؟! وقتی میگوییم کدامیک از اشخاص بر حق هستند، میگویند اول برو حق را بشناس! وقتی میخواهیم حق را بشناسیم، میگویند برو اشخاص، پیامبر و امام را بشناس! این دور لازم میآید.
شاید پاسخ این باشد که یک سلسله مطالب وجود دارد که صرفنظر از اشخاص، ما با عقل میتوانیم آنها را بشناسیم؛ مطالبی که دلیل قطعی و شواهد اطمینانآور دارند و تعبدی در کار نیست. در اینگونه موارد ابتدا باید خود حق را بشناسیم. کسی که تازه به سن تکلیف رسیده و میخواهد دینی را انتخاب کند، نباید صرفاً نگاه کند ببیند کدام دین، طرفداران بیشتری دارد یا چه کسانی از آن دین حمایت میکنند. در اینجا باید عقلش را به کار بگیرد و ببیند آیا خدا هست یا نیست؟! اگر هست، یکی است یا چند تا؟! اینجا عقل باید فعال شود؛ ابتدا باید حق را شناخت، سپس فهمید چه کسانی بر حق هستند و چه کسانی بر باطل.
در اینجا نیروی شناخت حق و باطل در خود ما وجود دارد. خدا به ما عقل داده است که همان حجت باطنی است.[6] به تعبیر روایتی دیگر، عقل، پیامبر درونی انسان است. البته تا آنجایی که عقل توان درک قطعی دارد، نه اینکه هر چیزی را بهدلخواه به عقل نسبت بدهیم و بگوییم «عقل من اینطور میگوید» یا «عقل تو چیز دیگری میگوید.» عقل واقعی من و شما با هم اختلاف ندارد؛ آنچه اختلاف دارد خیالات ماست، نه عقل ما.
بههرحال آن جایی که دلیل قاطع وجود دارد و عقل میتواند از آن استفاده کند خدا بر اساس همان عقل ما را مؤاخذه خواهد کرد: إيّاكَ اُثيبُ و إيّاكَ اُعاقِبُ.[7] وقتی خدا عقل را خلق کرد، فرمود: أقبِلْ فَأقبَلَ، ثُمَّ قالَ لَهُ: أدبِرْ فَأدبَرَ. سپس فرمود: ملاک ثواب و عقاب، تو هستی. تو هستی که حق و باطل را میشناسی. إيّاكَ اُثيبُ و إيّاكَ اُعاقِبُ؛ هرکس ثواب میگیرد، چون تو راه را نشان دادی و از تو اطاعت کرده است؛ و هرکس عقاب میشود، چون با تو مخالفت کرده است.
تا آنجایی که عقل، حاکمیت دارد، میتواند قضاوت کند، مقدمات استدلال در اختیار او هست و توان تشخیص دارد، باید ابتدا حق را شناخت اما وقتی به جایی میرسیم که عقلهای عادی یا حتی همه عقلها از درک آن عاجز هستند، آنجا نیاز به وحی داریم. در چنین مواردی باید ابتدا آورنده وحی یا کسی که میخواهیم به کلامش تعبد کنیم را بشناسیم. جالب اینجاست که همان شخص را هم باید با عقل بشناسیم. باید بدانیم چه کسی پیامبر است تا حرفش را چشمبسته بپذیریم اما شناختن پیامبریاش را باید با عقل انجام دهیم.
پس یک مرحله این است که باید ابتدا حق را بشناسیم و بعد اهل آن را بشناسیم. آنجایی که حق را میتوان با عقل شناخت و خودمان توان تشخیص داریم نمیتوانیم بگوییم «نشناختیم»، «نفهمیدیم» یا «عقلمان نمیرسید». خدا میگوید: با این عقلی که من به تو دادم میتوانستی تشخیص بدهی! اگر نرفتی به خاطر این بود که دلت نمیخواست و هوایت نمیگذاشت وگرنه اگر عقلت را بهکار میگرفتی و از آن پیروی میکردی، میفهمیدی چه باید بکنی! اینجاست که میفرمایند: إِعْرِفِ الحَقَّ تَعرِفْ أَهلَهُ.
اما آنجایی که عقل، کارایی ندارد و باید با تعبد پیش رفت - تعبد هم یعنی آنچه که از طرف خدا آمده را بپذیریم چون خدا فرموده است- در اینجا باید ابتدا شخص را بشناسیم؛ آیا این پیامبر است؟! آیا راست میگوید یا نه؟! آیا این امام است یا نه؟! این در مسائل اساسی دین است.
حالا اگر نوبت رسید به اینکه پیامبر و امام چه گفتهاند یا منظورشان چه بوده است، چون ما در زمانی نیستیم که مشافهتاً بتوانیم از پیامبر و امام استفاده کنیم و موضوعی هم نیست که خود عقل ما بتواند بهدرستی بفهمد، میبینیم که مسائلِ اختلافی است. مسائلی که امروز دنیا با آن درگیر است ازجمله قوانین، مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، کیفری، حتی مسائلی که مربوط به اصلیترین حقوق انسان میشود مثل حقوق بشر، تشخیص مصادیق، حدود و ثغور آنها مورد اختلاف همه انسانهاست. مثلاً یکی از مواردی که در اعلامیه حقوق بشر آمده، مسئله حق حیات است که به موجب آن، مجازات اعدام مطلقاً ممنوع میشود. امروز بسیاری از روشنفکران دنیا تلاش میکنند که مجازات اعدام را حذف کنند. در روزنامهها و مجلات ما هم گاهی مقالههایی در این زمینه دیده میشود، صحبتهایی میشود که تا وقتی مجازات اعدام هست دموکراسی برقرار نمیشود. در روزنامههای ما هم گاهی از این حرفها نوشته میشود.
این مثلاً بدیهیترین و اساسیترین حقی است که در اعلامیه حقوق بشر مطرح شده و بر اساس آن همه دولتهای جهان باید قوانین خود را با آن تطبیق دهند؛ اما همین مورد هم محل اختلاف است. اکنون بسیاری از کشورهای پیشرفته دنیا هنوز مجازات اعدام دارند و از آن حمایت میکنند. اخیراً شاید در روزنامهها خوانده باشید که ۱۴ نفر از شخصیتهای عالیرتبه چین را به جرم رشوهخواری اعدام کردهاند؛ اعدام برای رشوهخواری! در خودِ آمریکا هم هنوز مجازات اعدام وجود دارد. در بسیاری جاهای دیگر نیز همینطور. پس اینگونه نیست که ما بتوانیم همه مسائل را با عقل خودمان بفهمیم. همین عقل در تعیین حدومرز سادهترین مسئله و اساسیترین حقوقی که برای انسانها مطرح میشود دچار اختلاف است.
پس پیداست که عقل ما بهدرستی به این مسائل نمیرسد. اگر میرسید، این همه اختلاف وجود نداشت، آن هم پس از هزاران سال که از تمدن بشر، گذشته و این مسائل هم چیز جدیدی نیستند. در اینجا چه باید کرد؟!
ما معتقدیم دین برای همین موارد آمده است؛ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ؛[8] آنچه را که خودتان نمیدانستید، پیامبر به شما یاد میدهد. اینها چیزهایی هستند که خودمان نمیفهمیم. اصلاً دین برای همینهاست. رسالت اصلی دین بیان چیزهایی است که عقل انسان به آن نمیرسد. بله، دین کارهای دیگری هم میکند، انبیا خدمات دیگری هم انجام میدهند اما آنها فضل است. اصلیترین وظیفه انبیا هدایت بشر به سوی چیزهایی است که با عقل خودش نمیفهمد.
حالا که میخواهیم ببینیم انبیا و ائمه اطهار چه فرمودهاند، خودشان که حضور ندارند، کلماتشان باقی مانده است. در این کلمات، از دو جهت برای ما ابهام پیش میآید؛ یکی ازلحاظ سند، یکی هم ازلحاظ دلالت. فرض کنیم سند را با تواتر و قرائن قطعی اثبات کردیم؛ اما دلالت را چه؟ در آن اختلاف پیش میآید. بسیاری از دلالتها ظنی هستند. اگر مسئله هرمنوتیک و قرائتهای مختلف را بپذیریم که دیگر وامصیبتا! سالبه به انتفاء موضوع میشود؛ دیگر هر کسی هرچه فهمید و هرچه دلش خواست همان میشود. بهاینترتیب قرائتهای خاص مطرح میشود و دیگر سنگ روی سنگ بند نمیشود و به هیچ چیزی نمیتوان اعتماد کرد. البته ما به آن نقطه نرسیدهایم و آن را هم نمیپذیریم و البته نباید هم بپذیریم ولی بههرحال در دلالتهای ظنی روایات، اختلافاتی پیش میآید.
حالا فرض کنیم کارشناسان یعنی مجتهدین، در فهم یک روایت اختلاف دارند. در چنین شرایطی مردم چه باید بکنند؟! اینجا دوباره نوبت میرسد به اینکه اول اشخاص را بشناسیم یعنی رجوع به خبره. چون خودمان که نمیتوانیم بفهمیم، عقلمان هم نمیرسد، دسترسی به خود پیامبر و امام هم نداریم، معنای قطعی آیه و روایت را هم نمیتوانیم بفهمیم. صاحبنظران و مجتهدینی که پنجاه سال کار کردهاند گاهی نمیتوانند، چه برسد به ما. اینجا دوباره نوبت میرسد به اینکه شخصی را شناسایی کنیم که بهترین، کارآمدترین، شایستهترین و خبرهترین است. آن هم باز بر اساس همان دلیل عقل. بنای همه عقلا این است که در چنین مواردی باید به خبره رجوع کرد؛ به کسی مراجعه میکنند که خبرهتر باشد و صلاحیت بیشتری داشته باشد.
اینها مواردی هستند که گاهی باید اول حق را بشناسیم بعد شخص را؛ گاهی باید اول شخص را بشناسیم بعد حق را. به این صورت جمع بین این دو تعبیر ممکن میشود که آیا شناختن حق مقدم است یا شناختن شخص؟! آنجایی که بحث در این است که آیا این امام است و باید از او اطاعت کرد یا زبیر و طلحه و عایشه، دیگر نمیشود گفت اول شخص را بشناس. خب، شخص را میشناسم: این علی است، آن هم طلحه است. هر دوی آنها از صحابه پیامبرصلیاللهعلیهوآله هستند، هر دو سابقه در اسلام دارند، هر دو از مجاهدین بودهاند، هر دو در جنگها شرکت کردهاند، هر دو به اسلام خدمت کردهاند. خب، شناختم. حالا چه کنم؟! در جنگ جمل، طرف کدام را بگیرم؟!
بعضیها گفتند: برو راحت باش! نه این طرف، نه آن طرف؛ برو مشغول عبادتت باش! مشغول کارت باش! درس و بحثت را ادامه بده! چه کار به این مسائل داری؟! سیاست را بگذار برای سیاستمداران و دنیاطلبان!
آیا شما هم همین را میگویید؟! آیا علیعلیهالسلام هم همین را میگفت؟! اگر اینگونه بود که خود ایشان هم میرفتند مشغول عبادت میشدند و دیگر دست از این کارها برمیداشتند. چرا جنگ راه انداختند؟! در چنین موقعیتی چه باید کرد؟! اگر مردمی که طرفدار اصحاب جمل شدند عقلشان را بهکار میگرفتند آیا واقعاً نمیفهمیدند حق با کیست؟! آیا نمیتوانستند بفهمند؟! اگر واقعاً نمیفهمیدند که مستضعف بودند و خدا هم تا کسی نفهمد او را مؤاخذه نمیکند؛ ولی چنین نبود؛ اگر آنها دنبالش میرفتند و میخواستند دقیقاً حق را بفهمند، میتوانستند. شاید هم خیلیها شناختند اما با اینکه آگاه بودند، دنبال علی نرفتند! چرا؟! چون دلشان نخواست! چرا دلشان نخواست؟! چون با هوسها و منافع مادیشان سازگار نبود! برای اینکه هوسرانیها و دنیاپرستیهای خودشان را توجیه کنند، آمدند و قرائت جدیدی از دین مطرح کردند؛ گفتند: «به نظر ما حق این است و دین اینگونه میگوید.» اگر عقلشان را درست بهکار میگرفتند میفهمیدند که مسئله اینگونه نیست اما برای توجیه خواستههای خودشان، این مشکلات را آفریدند؛ مشکلاتی که در طول تاریخ بشر خسارتهای عظیمی به بار آورده است.
إِنَّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتَّبَعُ وَ آراءٌ تُبْتَدَعُ؛ منشأ این فتنهها، ابتدا هوسها، دلخواهها، اهواء و میلهاست؛ دلش اینگونه میخواهد؛ دنبال دلخواه رفتن، منشأ فتنه است. قدم دوم برای تحقق دلخواه، توجیه تئوریک آن است؛ یعنی آرایی را بر اساس همان دلخواه، ابداع میکند. نوآوریهایی بر پایه خواستههای نفسانی؛ وَ آراءٌ تُبْتَدَعُ؛ قرائتهای جدیدی که یُخَالَفُ فِیهَا كِتَابُ اللَّهِ وَ يَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالاً عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ.
اگر ملاک دوستیها و ارتباطها، خدا و دین خدا باشد انسان پیرو علیعلیهالسلام میشود اما اگر ملاک ولایتها، محبتها و ارتباطها غیر دین خدا شد، باندهای سیاسی و مطالب جناحی شد، از کسی حمایت میکنند تا اگر صاحبمنصبی شد در پناه او به نوایی برسند؛ يَتَوَلَّى عَلَيْهَا رِجَالٌ رِجَالاً؛ کسانی ولایت دیگرانی را میپذیرند نه بر اساس دین خدا؛ عَلَى غَيْرِ دِينِ اللَّهِ؛ اینجاست که فتنه شکل میگیرد.
پس چه کنیم که از مسیر حق منحرف نشویم؟! اول از همه تا آنجایی که عقل توان تشخیص دارد عقل خودمان را درست بهکار بگیریم. وقتی عقل را بهکار گرفتیم و به جایی رسیدیم که دیگر کُمیت عقل لنگ میشود باید دست به دامن وحی و تعبدیات بشویم. آنجا باید اشخاصی را بشناسیم که پیروی از آرای آنها حجت داشته باشد نه اینکه صرفاً بر اساس دلخواه باشد.
شیطان برای اینکه اهل حق را از مسیر منحرف کند این دو پایه را از ما میگیرد؛ اول میگوید معرفت، اصلاً یقینی نیست؛ پلورالیسم معرفتی؛ یعنی اصلاً حق یکی نیست، بلکه صراطهای مستقیم متعدد داریم. حالا شما دنبال یک راه حق میگردی، چه کسی گفته راه حق یکی است؟! همه راهها حق هستند!
دوم اینکه فرض کنیم حق هست؛ در مقام شناخت آن، فهم چه کسی درست است؟! فهمها مختلف است. روی آن ننوشته که فهم چه کسی درست است. هرکسی فهم خودش را دارد. حق نداریم فهم دیگران را تخطئه کنیم؛ حق نداریم فهم خودمان را مطلق بدانیم؛ و بالاخره آنجایی که استناد به متون لازم است، قرائتها مختلف است؛ هرکسی از هر متنی هرچه برداشت کرد؛ و چهبسا منشأ برداشتش هوس خودش باشد.
آیا فکر میکنید با پذیرفتن این اصول، دیگر جایی برای دین و ایمان و قرآن و اسلام و پیامبر و امام باقی میماند؟! اگر حق واقعاً متعدد باشد یا حتی اگر در مقام فهم، متعدد باشد و راهی برای شناخت آن نباشد، دیگر نمیشود حق را شناخت؛ و اگر درباره متون دینی راهی برای شناخت معنای صحیح و مفهوم واقعی نداشته باشیم یا اصلاً متون دین معنای واحد نداشته باشند، لفظ میگویم و معنا ز خدا میطلبم؛ دیگر چه میماند؟!
بعضی از این هنرهای مدرن را دیدهاید؛ خود هنرمندانی که آنها را خلق میکنند، گاهی نمیدانند دقیقاً چه کردهاند! چیزی میسازند تا هرکسی برای خودش تفسیری داشته باشد. در موزههای هنر مدرن با آثاری روبهرو میشوید که خودِ خالق اثر، توجیه روشنی ندارد که چرا آن را به این شکل ساخته است. چیزی ساخته تا هرکس بیاید و بهنوعی آن را تفسیر کند. خودش هم معنای خاصی در نظر نداشته است. آخرین نظرش این بوده که اثری باشد با قابلیت تفسیرهای متعدد!
میگویند دین هم همینطور است! اصلاً خدا، اگر خدایی باشد و اگر قرآن واقعاً کلام خدا باشد خودش هم معنای خاصی در نظر نداشته است! چیزی گفته تا هرکس هرچه خواست از آن برداشت کند! قرائتهای متعدد یعنی همین؛ پلورالیسم دینی یعنی همین.
اگر چنین باشد دیگر چه جای آن میماند که من و شما بگوییم مثلاً پیامبرصلیاللهعلیهوآله درست میگفت یا ابوسفیان؟! امام حسینعلیهالسلام درست میگفت یا شمر و یزید؟! هرکدام قرائت خودشان را داشتند. چه کسی را میتوان محکوم کرد؟! واقعاً اگر یزید را بنشانیم اینجا و بپرسیم: «چه حقی داشتی امام حسین را بکشی؟!» میگوید: «قرائت من این است که حکومت باید مقتدر باشد و هرکس مخالفت کند باید سرکوب شود.» شما چه میگویید؟! شما هرچه بگویید او پاسخ میدهد که «این قرائت شماست، قرائت من این است که لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ، فَلَا خَبَرٌ جَاءَ وَلَا وَحْيٌ نَزَلَ!» امروز مگر نمیگویند؟! میگویند قرآن کلام خدا نیست بلکه کلام پیامبر است! دلیلی هم ندارد که صحیح باشد! طبق فرهنگ آن زمان چیزهایی گفته است! اینکه میگویند قرآن قابل نقد است یعنی چه؟!
این ما هستیم و این شرایطی که ملاحظه میفرمایید و روزبهروز، شبهات شیطانی، قویتر، گستردهتر و گستاخانهتر مطرح میشود. زمینهاش را هم قبلاً فراهم کردهاند؛ تساهل و تسامح، نفی خشونت، نفی تعصب، اینها زمینه برای همینها بود. اگر کسی حرفی بزند میگویند: «اِ! خشونتطلب هستی؟! دگماتیک هستی؟! طرفدار تعصبآمیز هستی؟!» از این حرفها دیگر.
ما اگر بخواهیم حق را بشناسیم اول تا آنجایی که عقل کار میکند باید عقلمان را بهکار بگیریم. البته میدانید استفاده از عقل برای همه یکسان نیست؛ عقل هم ورزیدگی میخواهد، مثل استفاده از نیروهای بدنی که ورزشکار باید با تمرین، قدرت استفاده از آن نیروها را پیدا کند. عقل هم همینگونه است؛ هرچه بیشتر در استدلالات عقلی و در کشف مغالطات، تمرین کنیم قدرت تعقلمان بیشتر میشود؛ ولی این تنها کافی نیست؛ هوسها باید تعدیل شوند. هوسها ناخودآگاه در تشخیصهای ما اثر میگذارند.
سوم اینکه باید کسی را انتخاب کنیم؛ در جاهایی که ناچار هستیم به نظر دیگران عمل کنیم و بالاخره جامعه بدون حکومت و بدون کسی که در مواقع لازم حرف آخر را بزند نمیماند؛ آنجایی که اختلاف بین قوا، بین متخصصان و صاحبنظران پیش میآید، بالاخره یک نفر باید حرف آخر را بزند. آن شخص کیست؟ کسی که در فرهنگ ما به نام ولیفقیه شناخته میشود.
اگر این مراحل را درست عمل کنیم یعنی اول عقل؛ دوم تشخیص معنای صحیح روایات و آیات یعنی فقاهت؛ و سوم تشخیص ولیفقیه برای کسی که در مواقع لزوم حرف آخر را بزند، میتوانیم به خواست خدا، با توکل به او و استعانت از پروردگار متعال، خودمان را از انحرافات و کجرویها برکنار بداریم وگرنه، نه گوینده و نه شنونده، مصونیتی از لغزش در درههای سقوط و هلاکت نخواهند داشت.
پروردگارا! تو را به مقام ولیعصرارواحنافداه قسم میدهیم دلهای ما را از شکوک، از انحرافات و از گمراهیها مصون بدار!
جوانان ما را از شر آفات دینی محفوظ بدار!
سایه مقام معظم رهبری را بر سر ما مستدام بدار!
عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!
وَالسَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ وَبَرَكَاتُهُ
[1]. اعراف، 175 و 176.
[2]. اعراف، 43.
[3]. یونس، 32.
[4]. عنکبوت، 2.
[5]. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 210.
[6]. إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَيْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ؛ کافی، ج 1، ص 16.
[7]. کافی، ج 1، ص 26.
[8]. بقره،151.